-----------------------------
همه خبرها و ديدگاهاي سانسور شده و پشت فيلتر جمهوري اسلامي مانده را يكجا و بي درد سر در "هستي نيوز" بخوانيد... http://groups.google.com/group/hasti-news/

--------------------------------------------







Google Groups
Subscribe to Hasti News
Email:
Visit this group

۱۳۹۱ تیر ۲۰, سه‌شنبه

Latest News from 30Mail for 07/10/2012

این خبرنامه حاوی عکس است. لطفا امکان دیدن عکس را در ایمیل خود فعال کنید.

 

1391/4/19
  • ع. ایماگر
    ایمایان

    یکی از سرداران اخراجی سپاه به نوری‌زاد نامه‌ای نوشته است. بازخوانی آن به دلیل محتوایش به گمانم بسیار لازم است:
        
     آقا بر قانون مقدّم هستند
     حرف محوری ما این بود که می‌گفتیم سپاه نباید از چارچوب وظایف قانونی خود خارج شود. آنها سالها با «آقا اینطورخواسته «دهان ما را می بستند.
    ( توجّه کنید به شعار اجرای بی‌تنازل قانون اساسی؛ میرحسین بی‌جهت این شعار را انتخاب نکرد. هر تأکیدی بر قانون، محدودکردن محدوده‌ی اطلاق قدرت آقاست)     
     
    اختلاف نظر رهبر دوّم با رهبر اوّل بر سر دخالت نظامیان در اقتصاد و سیاست
    ورود سپاه به کار قاچاق کالا و ارز درحالی صورت گرفت که بالادستی‌های ما ضرورت جذب سرمایه را برای اهداف انقلابی سپاه بهانه می‌کردند. ریاست جمهوری یک تشکیلاتی درست کرده بود به اسم «ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز» و همزمان سرداران بالادستی سپاه از جزیره‌های قشم و هرمز و ابوموسی و حتّی از طریق پروازهای رسمی و بین‌المللی به همین کار یعنی قاچاق کالا وارز مشغول بودند. با ورود سپاه به مسایل سیاسی به صرف این که غفلت در مجلس و دولت و نبود سپاه در جاهای حسّاس کشور ممکن است همان جاها را به دست معاندان و دشمنان بیندازد کنارآمدیم.
    ( سیّدحسن هم بی‌جهت بر توسعه‌ی دخالت بی‌جای سپاه انگشت نگذاشت. سخن او مکمّل شعار میرحسین است)    
     
    شرع را می‌توان تحریف کرد، عقل را می‌توان توجیه کرد امّا وجدان را نه
    امّا سکوت در برابر خونی که بعد ازانتخابات سه سال پیش از مردم برزمین ریخته شد دیگر با» آقا اینطورخواسته» توجیه‌پذیر نبود. این شد که اعتراضهای ما بالا گرفت. اول اعتراض بود و بعدش شد تمرّد. گفتند بزنید مردم را گفتیم نمی‌زنیم. این اسمش تمرّد بود و تمرّد هم سروکارش با دادگاه نظامی است. اول حرف ازاعدام زدند. که دستجمعی اعدامتان می‌کنیم. بعدش که دیدند ما تا پای مرگ ایستاده‌ایم خودشان کوتاه آمدند و ما را به حبس‌های ده سال و هفت سال و پنج سال محکوم کردند.
    (فکر کنم بعضی هم به مرگ طبیعی به رحمت خدا رفتند؛ در ضمن حضرات می‌گفتند مقتولان را سرویسهای بیگانه و جاسوسها و اینجور کسان کشته‌اند)     
     
    آغاز پرده‌دری درباره‌ی برنامه اتمی
    بخش وسیعی ازکارهای سایت نطنز و فردو را ازطریق دوستان بلافصل خود تعقیب می‌کردم. که قراربالا دستی‌ها ازاین «استفاده صلح‌آمیز» چه بوده وقراربوده به کجاها نیز ختم شود! نمی‌خواهم دراین خصوص پرده‌دری کنم اما ورود ما به این قمار با تأکید مستقیم همان مولایی صورت گرفت که این روزها برای خروج از بن‌بست‌های بین‌المللی میلیارد میلیارد به حساب چین و روسیه پول واریز می‌کند که هوایش را در نشستهای بین‌المللی داشته باشند و هر طورشده بشار اسد را برتخت خونینش حفظ کنند.
    (بعد از نظرسنجی نیمه‌کاره صداوسیما گفتم شاید ترس برخی‌ها بریزد که نریخت. برای آنها متأسّفم؛ ما کار خودمان را می‌کنیم یعنی همان گل لگدکردن؛ هم در برابر سلطه‌ی رعب حاکم و هم تزلزل معترضان محکوم)    
     
    بدون شرح
    رهبراز آقای رحیم صفوی پرسید اگر مردم ریختند به خیابانها و زدند و شکستند و آتش زدند حاضری با تانک از رویشان بگذری؟ رحیم صفوی گفت بله و آقا حکمش را داد دستش.
    (این اخبار از درون نظام را جدّی بگیریم. واقعاً در شرایط فعلی نمی‌توان انتظار اخبار موثّق با نام و مشخّصات داشت. تمام اخبار از باطن رهبر نظام به نحو معنی‌داری مکمّل هم هستند؛ از سیلی‌زدن به روشنفکران تا گذشتن با تانک از روی مردم. گويا نصربالرّعب خشك‌وخالی ديگر كاربرد ندارد)    
     
    نظر سردار سپاه درباره فرجام درگیری ایران و امریکا
    نمایندگان ابله‌تر مجلس دوفوریت بستن تنگه هرمز را تصویب کرده‌اند این نامه را نوشتم تا بعنوان یک کارشناس نظامی بگویم همه عُده و عُرضه ما درمقابل ناتو و ناوهای جنگی آمریکا زیاد زیاد دوام بیاورد نهایتا دوازده ساعت تا یک روز است. بعدش که همه زیرساختهای ما را زدند و کاری هم از موشک‌های مشکوک ما برنیامد، ملت ما را گلوله می‌کنند و می‌فرستند به چهل سال قبل. می‌رویم پشت سر افغانستان وکاسه گدایی در دست می‌گیریم.
    (عجیب است که کلیّت مطالب به دو نوشته‌ی من شبیه است. امیدوارم این احتمال هیچگاه درست از کار در نیاید)
     
    توضیح فتوای حرمت استفاده از سلاح اتمی
    دراین قمار هسته‌ای، ابله باشند اعضای آژانس که باور کنند اینهمه تأسیسات روزمینی و زیرزمینیِ رهبر برای استفاده صلح‌آمیز از دانش هسته‌ای بوده و برای غنی‌سازی بیست‌درصدی اورانیوم. جناب رهبر گفت که ما دروغ نمی‌گوییم و غیر از استفاده صلح‌آمیز قصد وغرضی نداشته‌ایم و نداریم. این یک دروغ علنی وآشکاراست. خود او و خیلی از ماها می‌دانیم که این حرف یک دروغ استراتژیک و مصلحتی است.
    (شاید برخی می‌گویند که بگذار نظام با این برنامه‌ی کودکانه اتمی، خود به پایانش نزدیک شود؛ اگر فقط موضوع این بود و مردم آسیب نمی‌دیدند می‌شد روی آن فکر کرد ولی اینگونه نخواهد بود. برای همین نیز نویسنده به احمدی‌نژاد توصیه کرده که جلو بحران را بگیرد.)


     
     

    1391/4/19
  • رضا عرب
    فیلدوست

    به یاد ضیا نبوی دانشجوی ستاره داری که همچو من بی رمق نبود
    و اکنون زندانها را دانشگاه کرده است

     

    با استرس و اشتیاق به همراه ناصر دو ساعت مرخصی گرفتیم و به سرعت خودمان را به اولین شهر نزدیک به محل خدمتمان که زهک بود رساندیم. من شک نداشتم که رتبه ام عالیست و ناصر مردد که آیا قبول شده یا نه. تلفن های همگانی همیشه خراب زهک هم قوزی بالی قوز! بالاخره یک تلفن سالم یافتیم و اول من با پدرم تماس گرفتم. خبر را پدرم داد که “انگار ستاره دار شده ای”. با وجود اینکه غافلگیر نشدم اما دچار حسرت آن همه تستی که مطمئن بودم درست جواب داده ام شدم. دچار حسرت انتخاب دانشگاهی که پیشاپیش در ذهنم کرده بودم. حتی تا حدود زیادی پایان نامه را هم از خیلی پیشتر در ذهنم پیشنویس کرده و استاد راهنمایم مشخص بود! به همین راحتی نشد. در واقع به همین راحتی نگذاشتند که بشود. علاوه بر این خیلی دلم می خواست که حداقل سازمان سنجش رتبه ام را اعلام می کرد تا مطمئن می شدم آیا رتبه ام همان تک رقمی یا حداکثر دو رقمی که خودم حدس می زدم هست یا نه. با این همه خیلی هم ناراحت نیستم. شک ندارم که فوق لیسانس زبانشناسی را خودم با مطالعه در خارج از آکادمی ایرانی که به این وضع افتاده خواهم گرفت. ممکن است حتی اینگونه برای مطالعات زبان مفیدتر هم باشم، چراکه درافتادن در دالان های دانشکده های ایرانی و دروسی که از ماهیت و آکادمی یی که از اصالت تهی شده جز فرو رفتن و هرز شدن چیزی در بر نداشته باشد. به یاد شعارهایی که در کریدورهای دانشگاه گلوی ما را می درید و یکیش «دانشگاه پادگان نیست»، فوق لیسانس در خانه احتمالاً رهایی از همان دانشگاهیست که بنا نبود اجازه دهیم پادگان شود.

    سه روز پیش بعد از دوماه از اعلام نتایج که به مشهد برگشتم، کارنامه ام را منتشر شده در چند سایت اینترنتی دیدم. چگونه این کارنامه را خودم ندیدم اما بقیه در ملاعام دیدند حکایت نامعلومی است! اما این کارنامه و انتشارش به این شکل حاوی چند نکته است که بعد از برخوردم با این اتفاق به ذهنم آمد.

    1. چرا این کارنامه توسط (احتمالاً) برخی از دوستانم منتشر شده است؟ به تعبیر برخی افراد محرومیت از تحصیل (به استناد قانون اساسی) یک جنایت است. هر جنایتی برای اثبات نیاز به سند دارد. این کارنامه سند تائید این جنایت است.

    این استدلال منبعث از نگاه حقوقی-پلیسی است که همیشه درگیر شهوت سند بوده است. [راز] هر جنایتی «بایست» کشف شود و سندها جمع آوری شوند. در این نگاه “سند” دالِ پنهان شده ی چرخه ی استدلالی جنایت است؛ همان نامه ی پنهان شده توسط ملکه در داستان «نامه گمشده» ادگار آلن پو. سازمان سنجش در نقش وزیر داستان پو سعی در دور از دسترس تر کردن سند دارد: «شما به علت نقص پرونده …». و از آن سو، ملکه خود پیشتر ضیا نبوی، مجید دری و… را پنهان کرده است. ژرف تر که بنگریم، در حقیقت سند ضیاست و نه کارنامه ی من.

    2. تصور کنید در امتحانی شرکت کرده اید. برای دریافت کارنامه مراجعه می کنید. کارنامه ای به شما تحویل می شود. مشخصات کامل شما، امتحانی که در آن شرکت کرده اید و تمام اطلاعات دیگر در برگه ذکر شده و درست همان بخش پائین کارنامه که بایست نمره یا رتبه شما در آن اعلام شود قیچی شده است. دوباره بر می گردید و از بالا دقیق تر کارنامه را مرور می کنید تا مبادا محل اعلام نمره را اشتباهی نادیده گرفته باشید. خیر! نمره نیست و شما متوجه می شوید مشخصاً بخش آن قسمتِ پائین برگه قیچی شده است. به اتاق شماره یک می روید تا پیگیر ماجرا شوید. مردی خنده رو شما را به اتاق شماره دو ارجاع می دهد. مردی میانسال در اتاق دو، آدرس اتاق شماره سه را به شما می دهد. در اتاق شماره سه مردی با نگاهی تهدید آمیز شما را به اتاق شماره چهار در طبقه بالا می فرستد. ساکن اتاق شماره چهار شما را به حضور نمی پذیرد و اصرار شما باعث بیرون انداخته شدن تان از ساختمان می شود. به گمانم کافکا در چنین شرایطی داستان «در برابرقانون» را نوشت.

    3. کارنامه یکی از کلاسیک ترین رسانه ها –در معنای عام- در محیط آکادمیک است. از طرفی یکی از تخصصی ترین آنها نیز هست. کارنامه ابزار انتقال پیامی است که گاهی می تواند سرنوشت ساز ترین رویداد زندگی یک فرد باشد. پیامی است که بودن/نبودن یا ماندن/رفتن فرد در آکادمی را تعیین می کند. همچون رسانه های دیگر نیست که از تنوع پیام یا گوناگونی متون برخوردار باشد. پیام کارنامه پس تخصصی است. این حرکت سازمان سنجش در حذف رتبه/نمره از کارنامه تهی کردن کارنامه از آن چیزی است که بناست کارنامه را «کارنامه» سازد. پس به من «کارنامه»ای ارائه نشده است. قرار گرفتن در چنین موقعیتی افتادن در وضعیتی سوررئالیستی است که تنها ممکن است در ذیل چنین دولتی در این برهه از تاریخ بشر و چنین جامعه ای رخ دهد که هر کدام جای بحث ها دارد.

    4. انتشار این کارنامه و اعلام معدل من در ملاعام همراه با یک رسوایی بزرگ برای من بود! قبل تر، هرکسی می پرسید «معدل کارشناسی ات چند بود؟» من جواب می دادم «14.5» که خوب معلوم شد دروغی بیش نبوده است. در واقع من اعتراف می کنم من همان دانشجوی خنگ ته کلاس بودم که در حالیکه استاد مشتاقانه در حال تدریس بود من یا در حال صحبت کردن با علی نظری بودم یا خواندن کتاب بی ربطی دیگر! اصلاً منِ درس نخوان را چه به کارشناسی ارشد؟! با عرض پوزش از سازمان محترم سنجش بابت تصدیع اوقات..

    پی نوشت: ناصر (که در اول مطلب ذکرش رفت) با رتبه ی خوبی قبول شد.


     
     

    1391/4/19
  • برای خاطر کتاب‌ها

    سه روز مانده تا این سه ماه تمام شود و برگردم پاریس. قرارمان این بود که سه ماه بیایم کابل و اگر توانستم بمانم. اما به سه ماه احتیاج پیدا نکردم، هفته‌ي دوم ‌دانستم که می‌مانم. فکر هم نمی‌کنم که دیوانه‌ام، که زده به سرم که کابل را به پاریس ترجیح می‌دهم. من هم مثل بیش‌تر آدم‌هایی که می‌شناسم دو-دوتا چهارتا بلندم. سبک سنگین می‌کنم، چیزهایی را که این‌جا به دست می‌آورم و از دست می‌دهم مقایسه می‌کنم. اینجا که هستم که انگار سه برابر زندگی می‌کنم، تجربه‌های‌م به توان سه می‌رسد. پاریس یا هر شهر معمولی دیگر حتی یک زندگی‌ هم از سرم زیاد بود، حوصله‌م سر می‌رفت. آدم‌ها و شرایط تکراری و قابل پیش بینی بودند، به جز کارم که آن‌ هم دلیل‌ش این بود که با کشورهای غیر قابل پیش‌بینی کار می‌کردم.

     
     این‌جا هیچ چیز (هنوز؟) تکراری نیست. نمی‌گویم که این قابل پیش بینی نبودن‌ش همیشه هم خوب است. شده حتی که بترسم، اسم‌ش را نمی‌شود گذاشت ترس، شاید به‌‌ش می‌گویند دلهره، ماندگار نیست، لحظه‌ای است. بارها شده که به خاطر توی ماشین سازمان بودن دلهره بگیرم، فکر کنم همین الان است که بمبی که کار گذاشته‌اند زیر ماشین، منفجر می‌شود، یا یکی خودش را جلومان منفجر می‌کنند. آمریکایی‌ها که روی ماشین‌های‌شان آرم ندارند که معلوم باشد ماشین مال سفارت یا ارتش امریکا است، این است که اگر قرار باشد ماشینی را منفجر کنند ماییم. ساختمان‌های‌شان هم نظامی یا غیر نظامی مثل کمپ‌های نظامی هستند: همه‌ی سفارت‌خانه‌های دشمن. برای همین اگر قرار باشد به ساختمان اداری یا سازمانی حمله کنند ما هستیم. پارسال که ریختند تو  ساختمان مزار شریف سازمان و هفت نفر را کشتند پاریس بودم، هی از ساناز که مزار بود می‌پرسیدم، آخر چرا آنجا؟ آمریکایی‌ها قرآن را آتش‌ زده‌اند،‌ چه ربطی به این بیچاره‌ها دارد. حالا می‌فهمم  قرار نیست ربطی داشته باشد، زورشان به آمریکایی‌ها نمی‌رسد.
     
    دارم بر می‌گردم. دارم لحظه شماری می‌کنم. توی این مدت با دوستانم تلفنی و ایمیلی‌ خیلی حرف زده‌ام، دوری را آن‌قدر احساس نکرده‌‌ام. چند روز پیش با  ژرالدین و نیکیتا در عرض سه- چهار ساعت شصت و چهار تا ایمیل رد و بدل کردیم. دلم می‌خواست بگذارم‌ش این‌جا، اما حوصله‌ی (یا وقت؟) ترجمه کردن ندارم. گفته بودم که اگر زندگی‌نامه‌ی من خلاصه‌ی همین ایمیل‌ها و نامه‌ها هم باشد ازش‌ راضی‌م.
     
    باید این سه ماه بیش‌تر می‌نوشتم، قرار بود وبلاگ انگلیسی را هم آپدیت نگه دارم، اما وقت نشد. خودم را سرزنش نمی‌کنم. این سه ماه خودم را برای هیچ چیزی سرزنش نکردم، هر کاری باید می‌کردم و نکردم، از توان‌م خارج بود. به وضوح از مرزهای توانایی‌های خودم گذشتم. خود خود سرزنش‌گرم سه ماه است ساکت است. اصلن یادم رفته بود توی پاریس داشت دیوانه‌ام می‌کرد. بی‌صبرم که برگردم پاریس، بعد دوباره برگردم تهران و بعد دوباره برگردم کابل. اصلن برای همه‌ی ماه‌های آینده لحظه شماری می‌کنم.

    تیتر از سی‌میل


     
     

    1391/4/19
  • مصطفی عزیزی
    غوزک پلاتینی

    گفت می‌شاید که من در اشتیاق
    جان دهم اینجا بمیرم در فراق
    این روا باشد که من در بند سخت
    گه شما بر سبزه گاهی بر درخت
    این چنین باشد وفای دوستان
    من درین حبس و شما در گلستان (مثنوی مولوی)

    چند شب پیش خواب عجیبی دیدم. در این چند روز می‌خواستم در موردش بنویسم اما فراغتی حاصل نمی‌شد، هنوز هم نشده است، اما لحظه‌یی فکرم را رها نمی‌کند گویی چیزی را در درونم خراشیده است و با خود برده است. تا آنجا که از فروید به خاطر دارم اکثر خواب‌ها حاصل اتفاقاتی هستند که در روز قبل افتاده‌اند اما هر چه فکر کردم چه اتفاقی در روز مرا به دیدن این خواب عجیب در شب واداشته است نمی‌دانم. اینقدر که می‌شود خوابی را نقل کرد برای تان نقل می‌کنم.
    داشتم در خیابانی در تهران راه می‌رفتم، فکر می‌کنم تهران بود. روز بود. آن‌سوی خیابان علیرضا را دیدم. تعجب کردم. علیرضا که در زندان است اینجا در خیابان چه می‌کند؟ می‌خواستم طرفش بروم، اما تردید داشتم، که دیدم با سر اشاره می‌کند بیا و بعد به کسی که ریش داشت و قیافه‌اش شبیه ماموران اطلاعات بود، و چند دقم آن‌سوتر ایستاده بود، اشاره کرد و من هم او را نگاه کردم که او هم با سر اجازه داد. جلو رفتم علی‌رضا را در آغوش گرفتم و گفتم حالش خوب است. می‌دانید که آدم زیاد حرف‌ها را یادش نمی‌ماند و بعد جایی هستی یه دفعه از جای دیگری سردرمی‌آوری ما هم از خیابان یک‌دفعه در اتاقی سردرآوردیم که کامپیوتری در آن بود و علیرضا، در لحظه‌یی که مامور حواسش نبود، چیزی شبیه فلش‌موری یا کاغذی گلوله شده به من داد و من در حالی که ترسیده بودم سعی می‌کردم تا مامور ندیده است آن را در جیبم بگذارم اما آن شی که حالا دیگر کاملا شبیه کاغذی لوله شده بود لحظه به لحظه بزرگ‌تر می‌شد و من نمی‌توانستم آن را در جیبم بگذارم صدای خش و خش در جیب گذاشتنش هم هر لحظه بیشتر می‌شد و من نگران‌تر تا این که بالاخره آن را در جیبم گذاشتم و از خواب بیدار شدم نه این که کاملا بیدار شده باشم در واقع وارد خواب بعدی شدم خوابی هوشیارنر شاید. حالا در مورد خواب دوم هم پایین‌تر خواهم نوشتم.
    این که دلم برای علیرضا تنگ شده است که خب درست است. این که اینجا زیاد به او فکر می‌کنم هم حقیقت دارد اما چرا باید درست چند روز پیش خواب او را ببینم این هم خوابی به این عجیب غریبی که تنها خوبی‌اش این بود که علیرضا در خیابان بود و گویا تحت نظر آزاد شده بود؟ برای این که سرچشمه‌ی خوابم را بیابم اتفاقات این روزهای اخیر را مرور کردم و یادم افتاد که چند روز پیش تولد مهسا بود و من همیشه می‌خواستنم چیزی درباره‌ی مهسا و مسعود بنویسم چیزی شبیه آن‌چه شریعتی در مورد حسن و محبوبه نوشت. اما چیزی ننوشتم بسنده کرد به نوشتن پیامی در روی دیوار مهسا در فیسبوک. اما این نمی‌توانست دلیل اصلی خواب من باشد چون مهسا که تازه دوباره به زندان بازگشته است و مسعود هم که در زندان است و برای هواخوری هم بیرون نیامده باید در بین مرخصی رفته‌ها دنبال کسی می‌گشتم که مثل علیرضا دوستش داشته باشم و به‌تازه‌گی آزاد شده بود. به احمد فکر کردم اما از مرخصی احمد هم چند ماهی می‌گذرد و خبر تازه‌یی از او نیست. شاید تحت تاثیر فیلمی که از ملاقات نسرین و فرزندان‌اش دیده بودم قرار داشتم. وقتی فیلم را می‌دیدم همینجور اشک جاری بود و حالم بس دگرگون شده بود اما خب این هم مربوط به چند هفته پیش بود باید چیزی در همین روزها اتفاق افتاده باشد و بعد ناگهان یادم افتاد حسین عزیز به مرخصی آمده است درست روزی که من شبش این خواب رمزآلود را دیده بودم. چندین بار خیز برداشتم که در مورد حسین بنویسم اما دستم به قلم نمی‌رفت نمی‌دانستم چه بنویسم، نکند بی‌خود و بی‌عوض جرمی برای‌اش بتراشم… تنها کاری که از دستم برمی‌آمد این بود که عکس او را دست بگیرم و در اینجا در خیابان‌های تورنتو بایستم و بگویم شرم کنید حسین بی‌گناه است او را آزاد کنید.
    و براستی کدام یک از این عزیران بی‌گناه نیستند؟ این‌ها الماس‌هایی تابان در دل این سرزمین نفرین شده‌اند اگر نظم و نسقی در کار بود، حق و باطلی و ترازو و سنجه‌یی، اینان باید به عنوان رشیدترین و پاک‌ترین فرزندان انسانیت مدال بر سینه می‌داشتند و اسوه بودند برای بقیه و جز این انتظار نمی‌رود در سرزمینی که فاسدان و نابه‌کاران و چرک‌چهره‌ها بر سر کارند شریف‌ترین انسان‌ها باید در زندان باشند و یوسف‌وار به جرم زیبایی‌شان غل و زنجیر را تاب آرند و سر تعظیم بر این عجوزه‌ی هزار داماد مسپارند.
    شاید بگویید همه هر شب از این خواب‌ها می‌بینیم. خواب‌هایی که گاه رویای شیرینی ست و گاه کابوسی تلخ و آنچه را که عیان است چه حجات به بیان؟ راستش را بخواهید چیزی که موجب شد امروز ۶ صبح از خواب بیدار شوم و میان این همه مشغله‌های رنگ‌وارنگ و روزمره‌گی‌های بی‌انتها بر سرو روی صفحه کلید بکوبم و این‌ها را بنویسم خواب دوم بود!
    وقتی از خواب اول بیدار شدم و وارد خواب دوم شدم با خودم داشتم حرف می‌زدم، و چیزی به این مضمون، می‌گفتم:«چقدر خوب است که تحمل کردم و ایران ماندم و حداقلش این است که ممکن است در خیابان که راه می‌روم علیرضا را ببینم» و در همان خواب ناگهان دلم گرفت و با خود گفتم:«من که تهران نیستم» و از خواب بیدار شدم دیدم در تختی در طبقه‌ی سی و سوم برجی در تورنتو هستم و همه جا را مه گرفته بود و هوا تف کرده بود و خورشید داشت طلوع می‌کرد و ابرهای سمت مغرب را سرخ کرده بود و صورت من خیس بود و دلم جور ناجوری گرفته بود. اگر «آهی» از سینه برنمی‌آمد هوای گره خورده راه بر نفسم چنان بسته بود که بیم نفس‌بریده‌گی می‌رفت. آهی کشیدم و اینبار در بیداری، بیداری؟، گفتم: ای دریغ شما آزادترین مردم جهانید و ما گرفتارترین…
    نمی‌دانم چندم تیر است، شاید ۱۸ تیر باشد، همان روزی که حکومت می‌خواست اصلاح کند اما صورت خود را برید و زخمی ناسور بر چهره‌یی که به اندازه‌ی کافی کریه شده بود نقش کرد و برای همیشه از نظر افتاد تا روزی که از پا بیفتد…
    اینجا ۷ ژوئیه ساعت هشت و نیم صبح است و باران سختی گرفته است و همینجور می‌زند بر پنجره و دلم کمی آرام گرفته و دیگر نمی‌گرید، دلتنگی‌ام را تکاندم در واژه‌ها، می‌فرست برای شما، تا شاید روزگارمان تکانی بخورد و جان تازه‌یی بگیرد.

    تیتر از سی‌میل


     
     

    1391/4/19

    داریوش قنبری در گفت‌و‌گو با خبرگزاری کار ایران (ایلنا) گفته است: «معتقدم نیروی انتظامی نهاد مناسبی برای برخورد با موضوعات فرهنگی نیست. وقتی اصل حجاب مخدوش شود باید نهاد فرهنگی و اجتماعی آن را ترمیم کنند و بایستی مرز برخورد فرهنگی را با برخورد سیاسی رعایت کنیم.»

    وی افزوده که «در باب عفاف و حجاب اینکه افرادی را به زور وادار کنیم کاری را انجام دهند اقدامی فرهنگی نیست. هر چند ورود نیروی انتظامی به اقدامات انتظامی حکایت از بحرانی بودن موضوع دارد».

    هر ساله با گرم شدن هوا در شهرهای ایران، نیروی انتظامی طرح‌هایی را در برخورد با زنان خوش پوش اجرا می‌کند.

    نیروی انتظامی اعلام کرده که اجرای اینگونه طرح‌ها به درخواست مردم بوده است.

    آقای قنبری همچنین ادامه داده که «ما پس از انقلاب با گسترش حوزه‌های علمیه، انقلاب فرهنگی در دانشگاه‌ها، اسلامی سازی مدارس و کتب، صداوسیمای اسلامی و تشکیل نهادهای فرهنگی مختلف روبرو بودیم اما امروز از تهاجم فرهنگی سخن می‌گوییم که به اعتقاد من تمام نهادهایی که در بحث آموزه‌های دینی ضعیف عمل کرده و می‌کنند باید پاسخگو باشند»

    وی حضور نیروی انتظامی در برخورد با موضوعات فرهنگی را «پاک کردن صورت مسئله» توصیف کرد.

    منبع: ایلنا

    مرتبط:

    "نیروی انتظامی، غرفه غرفه‌داران بدحجاب در دو نمایشگاه را پلمپ کرد"


     
     

    1391/4/19

     

     
    یک روز بعد از آن که دادستان عمومی تهران از اعلام جرم علیه علی مطهری خبر داد، این نماینده مجلس گفت که «دادستان حق ورود به نطق نمایندگان را ندارد.»
     
    روز گذشته عباس جعفری دولت‌آبادی، دادستان تهران اعلام کرد که این نهاد به دلیل برخی اظهارات علی مطهری در مجلس علیه او اعلام جرم کرده است.
     
    علی مطهری امروز دوشنبه، ۱۹ تیرماه به خبرگزاری فارس گفت: اگر توهین یا افترایی (در صحن علنی مجلس) در کار باشد، فرد توهین‌شونده حق دفاع از خود در صحن مجلس را دارد.
     
    او اضافه کرد: "طبق اصول ۸۴ و ۸۶ قانون اساسی، نماینده در اظهارنظر درباره همه مسائل کشور آزاد است و نباید چماقی به نام دادستان بالای سر او باشد."
     
    نطق علی مطهری در صحن علنی مجلس در روز یکشنبه، ۳۱ اردیبهشت، واکنش‌های بسیاری را به دنبال داشت. به گفته آقای دولت‌آبادی بخش‌هایی از اظهارات علی مطهری که به «بحث كاباره و ...» می‌پرداخت از نظر دادستانی جنبه‌ مجرمانه داشت که در نتیجه آن دادستانی درخصوص آن اعلام جرم كرد.
     
    علی مطهری در بخشی از اظهارات خود که به گفته دادستان تهران مجرمانه تشخیص داده شده است، با "اسف‌بار" توصیف کردن وضعیت حجاب در ایران، محمود احمدی‌نژاد، رئیس‌جمهور و اسفندیار رحیم مشائی، رئیس دفتر او را متهم کرد که "زیرکانه" وضعیت پوشش اسلامی در جامعه را به جایی رسانده‌اند که "در واقع، تحریک جنسی را آزاد فرموده‌اند و موجب پدید آمدن عقده‌های روانی در جوانان ما شده‌اند، پس به فکر بخش دوم کار خود، یعنی ارضای جوانان از طریق تاسیس کاباره‌ها و کلوپ‌های شبانه نیز باشند."
     
    او نزدیک به یک هفته بعد از این اظهارات، در گفت‌وگو با سایت تابناک توضیح داد که به دنبال اهانت به آقای احمدی‌نژاد و رئیس دفتر او نبوده و به طنز به "تاسیس کاباره و کلوپ شبانه" اشاره کرده است.
     
    علی مطهری امروز، دوشنبه، ۱۹ تیر، در واکنش به اظهارات دادستان عمومی تهران گفته است: "برای من اسباب تعجب شد که بیان یک مطلب جامعه‌شناسانه و روانشناسانه چرا باید موجب اعلام جرم شود."
     
    این نماینده منتقد دولت ایران توضیح داد: حرف من این بود که اگر برخی مقامات دولتی اعتقادی به نظارت بر پوشش اسلامی در جامعه ندارند و قائل به آزادی تحریک جنسی جامعه هستند، باید به لوازم آن هم متعهد باشند و به تاسیس اماکنی برای ارضای غریزه جنسی اقدام کنند تا جوانان دچار عقده‌های روانی نشوند."
     
    آقای مطهری اضافه کرد که اگر یک نماینده مجلس نتواند اظهاراتی را که او در صحن علنی مجلس داشته است، در نطق خود بگوید، "باید فاتحه آزادی بیان و قانون اساسی را خواند".
    او گفت: "ظاهرا آقای دادستان از فرط بیکاری و یا تحت فشار دولت این حرف را زده است."
     
    او اضافه کرد: "بهتر است ایشان (دادستان عمومی تهران) به جای این جور کارها، تکلیف پرونده افرادی مانند مرتضوی، رحیمی و جواد لاریجانی را مشخص کند و به رفتارهایی که با زندانیان سیاسی و خانواده‌های آنها می‌شود، پایان دهد."
     
     
     
     

     
     

    1391/4/19

     

     
    فرهاد پرورش، مدیر عامل هواپیمای جمهوری اسلامی می‌گوید  ایران، بخشی از قطعات هواپیما را «۳۰ درصد» گرانتر از قیمت واقعی تهیه می‌کند.
     
    آقای پرورش این مطلب را در گفتگو با خبرگزاری ایلنا بیان کرده و افزوده که با تصویب چهارمین دور از تحریم‌های شورای امنیت علیه ایران، فرآیند کاری هواپیمایی ایران «سخت‌تر» شده است.
     
    به گفته او تحت تأثیر این تحریم‌ها، علاوه بر مشکل تأمین سوخت هواپیما، شرکت‌های خارجی نیز از تعمیر هواپیماهای ایرانی منع شده‌اند.
     
     مدیر عامل هواپیمای جمهوری اسلامی می‌گوید که در دو سال اخیر مشکل عمده، «تأمین سوخت هواپیما» بوده است.
     
    وی با تأکید بر این که در حال حاضر «۱۲ نقطه اروپایی» به ایران سوخت نمی‌دهند، گفت که این خودداری از تحویل سوخت در حالی صورت می‌گیرد که به گفته وی، عدم رائه سوخت به شرکت‌های هواپیمایی در قطعنامه شورای امنیت ذکر نشده است.
     
    در حال حاضر تعمیرات اساسی بدنه هواپیماهای ایرانی در داخل کشور و از سوی «شرکت هما و شرکت‌های تعمیراتی هواپیمایی پارس‌کو» صورت می‌گیرد.
     
     
     

     


    شما این خبرنامه را به این دلیل دریافت می کنید که ایمیل شما پس از تایید وارد لیست دریافت کنندگان شده است. برای لغو عضویت از این خبرنامه به این لینک مراجعه کنید یا به 30mail-unsubscribe@sabznameh.com ایمیل بزنید. با فرستادن این خبرنامه به دوستان خود آنها را تشویق کنید که عضو این خبرنامه شوند. برای عضویت در این خبرنامه کافی است که به 30mail@sabznameh.com ایمیل بزنید. برای دریافت لیست کامل خبرنامه های سبزنامه به help@sabznameh.com ایمیل بزنید.

    هیچ نظری موجود نیست:

    ارسال یک نظر

    خبرهاي گذشته