اندوه از دست دادن مادر را هفتمین اندوه، یعنی نهایت اندوه دانستهاند. اما همین نهایت اندوه نیز در جان انسان تبعیدی دوچندان مینشیند؛ چرا که پس از سالیان دراز دوری از مادر، همواره از یک سو حسرت دیدار نهایی را با خود خواهد داشت، و از دیگر سو حسرت بدرود واپسین را.
شاعر عزیز، روزنامه نگار انسانگرا، مبارز کوشندهی آزادی، دوست صمیمیمان: هادی ابراهیمی
ما را در سوگ مادر شریک بدان:
پری وعلی نگهبان
حسین فاضلی (نانام)
نیلوفر شیدمهر
رضا دوست
محسن خلیلی
عالیه و منصور خرسندی
آزیتا و محمد صفوی
مهوش و منوچهر سلیمی
عبدالقادر بلوچ
صمصام کشفی
فرزانه و محسن صفاری
گیتی و پیمان وهابزاده
میترا و اردلان شکوری
علی شریف
حسن غفاری
محمد خرازی
هـ .الف: شما جمعه گذشته در دانشگاه UBC پیرامون جنبش دموکراتیک در ایران سخنرانیای به زبان انگلیسی داشتید. میتوانم خواهش کنم که خلاصهی موضوعاتی را که عنوان کردید، بیان کنید؟
پروفسور حمید دباشی: اسم و عنوان سخنرانی من بود؛ «مقدمات تاریخی و جهت حرکت جنبش سبز» و در واقع سعی کردم یک بحث جامعی را - حداقل مقدماتش را - بگویم. بعد در مورد تاریخ مبارزات مردم ما و تاریخ جنبشهای اجتماعی از اواسط قرن ۱۹ میلادی به این طرف برای حقوق دموکراتیک ما. از جنبش باب در واقع من شروع کردم تا برسیم به جنبش سبز.
در مراحل مختلفی ارتباطی را که بین مسائل داخلی ایران هست و افکار و حوادثی که در پیرامون ایران میگذرد، در ارتباط بین این دو جنبه من صحبت میکردم. از آنجا تا برسیم به جنبش تنباکو، به انقلاب مشروطه، ملی شدن نفت و تا برسیم به انقلاب بهمن ۵۷ . در آن مقطع، در واقع خلاصه حرف من این بود که آن انقلاب آمیزهای بود از جناحهای مختلف، تفکرات سیاسی مختلف، نوعی ناسیونالیسم که در زمان محمد مصدق به عنوان ناسیونالیست ضد استعماری ما این را میشناسیم، تفکرات سوسیالیستی که از اوایل قرن بیستم در ایران در واقع نهادینه شده است و تفکرات اسلام سیاسی. بعد از آن بحث من متوجه این میشود که در عرض ۳۱ سال گذشته، هم و غم جمهوری اسلامی در واقع قلع و قمع تمام افکار و نهادهای فرهنگ سیاسی ما است که با تفکر اسلام سیاسی مغایر است. در نتیجه یک فرهنگ سیاسی تک ساحتیای را اینها خلق کردند که در آن قهرمانهای سیاسی ما - حالا شما از مصدق بگیرید تا دیگران - بیگانه قلمداد میشوند. و نظر من این است که با جنبش سبز اخیر، کاری را که ملت ما دارد در واقع میکند، بازدریافت و در واقع اعادهی آن فرهنگ جهانشهری است که در عرض بیست سال گذشته، به تدریج شکل گرفته و به بهترین وجه، مبیین فرهنگ سیاسی ماست. نقصان این فرهنگ چند صدایی و چند ضلعی به هیچ کدام از جنبههایش در این مورد ۳۰ سال گذشته، جنبهی اسلامیاش برای کلیت فرهنگ سیاسی ما قابل قبول نیست و برعلیه آن طغیان میکند، کما این که ما میبینیم الان مردم ما برعلیه آن طغیان کردهاند.
ممنونم از شما. آقای دباشی در ما همیشه یک گریزی هست - آگاه یا ناخودآگاه - که جائر بودن رهبران ایران را به نژاد دیگر منتسب میکنیم. یا قاتل بودن و سنگدلی را به دیگر ملیتهای خارج از ایران ارجاع میدهیم. شما در مقالهی «فرهنگ ایرانشهری ما» به مقوله راسیسم ایرانی پرداختید. میتوانم از شما خواهش کنم که به چند نمونه از آن اشاره کنید؟
ـ راسیسم ایرانی چیز منحصر به فردی نیست و در بسیاری از فرهنگهای دیگر هم هست. ما در این مورد باید به معالجهی خودمان بپردازیم، در موارد مختلفی چه در موارد اطراف اکناف خود ایران، کردها، بلوچها، مازندرانیها، خوزستانیها، این جوکهای سخیفی که معمولا راجع به اینها گفته میشود و بعد در مورد خارجیها. یعنی فرض بفرمائید، لفظ عرب، لفظ ترک، لفظ هندی، اینها همیشه جزو فرهنگ راسیسم هست که خود ما باید به آن بپردازیم و به آن توجه کنیم. منتها نه فقط به این شکل که این را ما یک مرضی بدانیم که فقط ما منحصرا به آن مبتلا هستیم و کسان دیگر به آن مبتلا نیستند و یا این که در مقولهی تعارف و مجامله بگوئیم که این کار خوبی نیست نباید این کار را بکنیم. نه این کافی نیست. لازم است، ولی کافی نیست. چیزی که لازم و مهم است، این است که ما پایگاه شکلگیری وحدت ملیمان را ببینیم براساس چه نظریهای میتوانیم مبتنی کنیم. آن نظریهای را که شما به آن اشاره کردید در آن مقاله - که من به آن معتقدم - عبارت است از یک فرهنگ که من اسم آن را میگذارم «ایرانشهری». و در شکلگیری آن همهی ایرانیها، از هر نقطهی ایران که هستند، در آن شرکت داشتند و در شکلگیری آن فرهنگ «ایرانشهری» که من براساس نامهی زندهیاد فرزاد کمانگر و ارتباط و علاقهاش به «ماهی سیاه کوچولو»ی زندهیاد صمد بهرنگی، راجع به آن صحبت میکنم، یعنی یک کرد ایرانی و یک ایرانی از آذربایجان. من به آن نتیجهای میرسم که مایلم به هموطنانم پیشنهاد کنم این هست که؛ در شکلگیری فرهنگ ایرانشهری ما، فارس بودن اصلا ملاک نبوده، بلکه متعلق بودن به یک تجربهی تاریخی و دنیایی است که از قبل آن تجربهها، ما ملت خودمان را تشکیل دادیم.
به عبارت دیگر، من به تصورات ماقبل تاریخی و شکلگیری هویت ملی، اعتقاد ندارم. من به تصورات، تخیلات و واقعیات تاریخی در شکلگیری فرهنگ و همبستگی ملی اعتقاد دارم. و آن، چیزی است که در این نظریه به آن میپردازم.
زنان در جنبش مدنی اخیر به مثابه دیگر جنبشهای دانشجویی و کارگری و . . . نقش ایفا کردند و نقششان بسیار برجسته بود و به قول معروف یک سروگردن دربسیاری از موارد بالاتر از بقیه بودند. اما سئوال من از شما این است که حضور برجسته زنان در جنبش اخیر سبز، چه میزان در خشونت پرهیزی آن، نقش ایفا کرده است؟؟
ـ بسیار زیاد. بسیار زیاد. یعنی میشود اصلا به این قائل بود که این جنبش سبز، یک جنبش زنانه است. یعنی حتی مردهایی که در این جنبش شرکت میکنند، تأسی میکنند به خصلت زنانگی خودشان. چون زنانگی و مردانگی یک چیز جزمی نیست، یک چیز انتزاعی نیست. در همه این خصلت به اصطلاح مخالف هم وجود دارد. و به تأثیر خصلت زنانگی و پرهیز از خشونت ـ برای این که زنان همیشه مظلوم خشونت مضاعف بودهاند، یکی خشونت سیاسی، یکی خشونت فرهنگی - در نتیجه در بطن این جنبش سبز خوشبختانه و برای اولین بار در تاریخ ما، این خصلت زنانه هست. منتها این را، باز هم عرض میکنم، این را نباید در حد مجامله و تعارف نگه داشت. این باید نهادینه شود در قانون اساسی، در قانون ارث، در قانون حضانت، در قانون حقوق بلافصل متساوی بین تمام آحاد و افراد یک جمهوری که اصلا فرقی نباید باشد که زن هست یا مرد. در جمیع شعونات. قاضی بتوانند بشوند، دکتر بتوانند بشوند، وزیر، وکیل، رئیس جمهور. یعنی ما باید تصور روزی را بکنیم که اصلا فرقی نمیکند که واحد متشکل یک دموکراسی که عبارت از شهروند است، آیا این شهروند مرد است یا زن است، از آذربایجان ایران میآید یا از شیراز میآید، سنی است یا شیعه و یا زرتشتی است یا بهایی.
روزی که ما به واحد متشکلهی شهروندی قائل نشدیم ـ یعنی اسم مجلهی شما که بسیار درست است ـ آن وقت ما تازه به الفبای ابتدایی دموکراسی خواهیم رسید.
آقای دکتر جهانبگلو به عدم خشونت مطلق اعتقاد دارد و در هیچ موردی کاربرد آن را جایز نمیشمارند. حتی در مورد دفاع از خود. سئوال من از شما این است که: با چنین دیدگاهی در عمل و در جنبش اجتماعی چه راهکاری برای مقابله با سرکوب همه جانبه از طرف نیروی حاکم میتوان داشت؟
- ببینید، به نظر من خشونت جزءلاینفک سیاست است. سیاست اصلا یعنی انحصار خشونت. در نتیجه ما مقولهای که با آن مواجه هستیم الان، در واقع در مقابله با خشونت دولت است. در نتیجه شما فرض بفرمائید که فردا صبح یا ده سال دیگر ما یک جامعهی کاملا دموکراتیک آن طور که مایلیم، به وجود بیاوریم. این جامعهی دموکراتیک، هم چنان به ارتش نیاز دارد، هم چنان به پلیس احتیاج دارد، هم چنان به نیروهای انتظامی نیاز دارد و. . . چه و چه و چه.
یعنی شما هیچ جامعهای را الان در هیچ گوشهی کرهی زمین پیدا نمیکنید که به دموکراتیک بودن آن هم قائل باشیم ولی از نیروهای نظامی و انتظامی برخوردار نباشد. امیدوار هستیم که یک روزی در جایی چنین اتفاقی بیافتد ولی چنین چیزی نیست.
ولی مقاومت در برابر خشونت، دو راه دارد. یکی مقاومت در مقابل خشونت با خشونت، که تجربهی تاریخی ماست، یکی مقاومت در مقابل خشونت بدون خشونت. که این تجربهای است که ما تازه داریم میآموزیم. ولی این خشونت - شما توجه بفرمائید - که ذاتی حتی حرفزدنهای ما و گفتمانهای ما شده است. نحوهی املا و انشای ما شدهاست. و خشونت را از همان جا باید شروع کرد به تصفیهی آن و به از بین بردن آن. منتها بری بودن از خشونت، به معنای این نیست که ما در مقابل ظلم که قرار گرفتیم، از متوسل شدن به هر نوع وسیلهای که این ظلم را نشان میدهد، یعنی بری بودن از خشونت، بخشیدن نیست. یعنی شما ببنید قتل این بچههای ما را در خیابانها؛ که اینها را گرفتهاند، ربودهاند از خیابانها، بردهاند در زندانها، به آنها تجاوز کردهاند یا در ملاعام اینها را کشتهاند. بری بودن از خشونت این نیست که حالا شما یک صلوات بفرستید تمام شود و اشکال ندارد. قاتل ندا آقا سلطان، قاتل سهراب اعرابی، همه اینها، باید الان عامران و عاملان اینها باید مجازات شوند. اینها باید بیایند جلوی دادگاه. کشور ما به یک دورهای را که در افریقای جنوبی به آن میگفتند Truth and Reconciliation یعنی حقیقت و بخشندگی، باید برسیم. ولی قبل از این که به حقیقت برسیم نمیتوانیم ببخشیم. مادر سهراب اعرابی رفته بود در یک شورای شهری در تهران که راجع به قتل بچهاش صحبت کند که رئیس آن جلسه یک خانمی بود که مدام میگفت حالا شما صلوات بفرستید. شما چطور میتوانید به کسی که بچهاش از دست رفته است بگوئید حالا شما صلوات بفرسید. در نتیجه من هم به اصل بری بودن از خشونت اعتقاد دارم، منتها نه به معنای ماست مالی کردن ظلمهایی که در جامعهی ۳۱ سالهی ما شده است.
آقای دکتر جلائیپور، همکار محترم من در دانشگاه تهران، که الان پسرشان در زندان است، اخیراً مصاحبه کرده است و گفته است که جمهوری اسلامی الان نوعی حکومت لات مذهبی است. حکومت لات مذهبی از ۳۱ سال پیش بر جامعهی ما حاکم بوده است و منحصر به ۱ سال و ۲ سال و ۵ سال گذشته نیست. از تابستان ۱۳۵۷ که من ایران بودم، این نوع گروههای فشار که با چاقو و پنجه بوکس و چوب و چماق میآمدند و گردهماییها را به هم میریختند، از آن موقع این حاکم بر جمهوری اسلامی بوده است.
این واقعیتها را باید آورد بیرون، در ملاعام راجع به آن صحبت کرد، با کمال ادب و احترام، بدون پرخاش، بدون تشبث به خشونت که در واقع کلیت فرهنگ سیاسی ما، کلیت جامعه ما، مردم ستم کشیده و داغدار ما، حداقل در ملاعام به تشخیص ظلمی که وارد شده برسند و حالا بعد تا به مرحلهی بخشندگی برسند.
آقای دباشی، نشانههایی از حرکت قهقرایی در دولت احمدینژاد و در کل رژیم حکومت اسلامی ایران میبینید؟
- بعد از اتفاقاتی که سر داستان دانشگاه آزاد افتاد یا سر مسئلهی حجاب افتاد، قرائت من از این مسئله ـ بودن یا سر کار ماندن یا از سر کار رفتن آقای احمدینژاد ـ چندان تفاوتی نمیکند. اینها به نظر من نشانه فروپاشی درونی این رژیم است. فروپاشی درونی این سیستم است که خود اینها با خودشان کنار نمیآیند. یعنی تضادی که دو کلمهی نامأنوس جمهوری و اسلامی دارد. اسلامی اهمیت خودش را دارد، محترم است، جمهوری اهمیت خودش را دارد، محترم است، ولی وقتی کنار هم میگذاریمشان، این تجربهی تلخ و وحشتناک ۳۱ سال گذشتهی ما به وجود میآید.
این تضاد درونی و تضاد مفهومی و تضاد نهادی، الان به خصوص در یک سال گذشته نمودهای مختلفی را داده است. شما توجه کنید که آقای خاتمی و موسوی و کروبی و حتی آقای هاشمی را هم اگر شما به آنها اضافه کنید، میبینیم که رئیس جمهورها و نخستوزیرها و رؤسای مجلس ۳۰ سال گذشته جمهوری اسلامی هستند دیگر. در واقع اینها از جای دیگر که نیامدهاند. به قول خودشان از اپوزیسیون خارج از کشور که نیامدهاند. اینها از درون آمدهاند. یعنی این تضاد درونی را که از آن روزی که تخم جمهوری اسلامی را کاشتند هم چنان در خود آن لحظه هم وجود داشته است و الان دارد نمود بیشتری پیدا میکند، چرا؟ چون حرکت مردمی ما در خیابانها، بدون این که اصلا کاری به آن تضاد درونی داشته باشد، فقط رفت در خیابانها و گفت رأی من کو؟ و این عمل باعث شکاف و فروپاشی درونی خود این سیستم شده است. اینها - در نتیجه - من فکر میکنم که؛ ما که دنبال آزادی دموکراتیک خودمان هستیم، بیشتر باید حواسمان به پافشاری روی حقوق بلافصل شهروندیامان باشد و برای ما علیالسویه است که فرض بفرمائید آقای احمدینژاد دیگر نباشد و مثلا آقای لاریجانی باشد. مادام که حقوق شهروندی ما رعایت نشود، برای ما فرقی نمیکند. این است که ما باید حواسمان را جمع کنیم که منحرف نشویم به تاکتیکهای اعتراضی که اصل قضیه را لوث کند. من از روز اول هم گفتهام که تنفر باید به اصل بیعدالتی باشد، نه به شخص آقای احمدینژاد یا آقای خامنهای. اصلا از آن تنفرها باید گذشت. حتی شما فرض بفرمائید آقای احمدینژاد برود و خود شخص آقای موسوی بیاید ولی هم چنان در بر همان پاشنه بچرخد، برای مردم ما فرقی نمیکند.
امید ما و دلیل وابستگی ما به جنبش سبز یا به اعلامیههای آقای موسوی، این است که امید به آزادیهای مدنیامان داریم نه به شخص، خوشبختانه فرهنگ سیاسی ما حداقل از یک کیش شخصیت گذشته و این که چه کسی رئیس جمهور یا رهبر است، برای ما علیالسویه است.
تحریمها چه میزان میتواند در خدمت فروپاشی این رژیم و هموار کردن راه آزادی از سویی و به ضرر مردم ایران از دیگر سو باشد؟
-به نظر من تماماً به ضرر مردم ماست. ضرر جانی و ضرر مالی و ضیق زندگی بیشتر و کلا به سود این رژیم جائر و سوءاستفادهی هرچه بیشتر حتی در این شرایط بحرانی. خاطرتان باشد که جمهوری اسلامی در عرض ۳۰ سال گذشته بر اساس بحران، خودش را حفظ کرده است. شما از بحران گروگانگیری شروع کنید تا بحران جنگی را که آیتاله خمینی آن را تمدید کرد و تا بحرانهای منطقه، حملهی اسرائیل به لبنان و . . . همیشه جمهوری اسلامی اساس کارش سوءاستفاده از خلق کردن و یا سوءاستفاده از بحرانهاست، که برای سرپوش گذاشتن بر عدم مشروعیت و حقانیت ذاتی خودش است.
این است که این تحریمهای اقتصادی اولا خدای ناکرده میتواند منجر به جنگ شود و ما باید با همان شدت و حدت و اعتقاد باید با تحریمهای اقتصادی مبارزه کنیم که فرض کنیم مملکتمان در شرف حملهی مزاحمان است و سوءاستفادهی بیشتر آن توسط پاسداران و جمهوری اسلامی برای توجیه بیکفایتیهای خودشان که حالا تقصیر آن را بیاندازند بر سر این تحریمهای اقتصادی.
خیلی ممنونم. شما سئوال آخر من که در مورد خطر حمله به ایران بود را نیز پاسخ دادید.
- بله این خطر بسیار مهم است دوست عزیز. من فکر میکنم وظیفهی ما که در خارج از ایران هستیم و با آزادی بیشتری میتوانیم صحبت کنیم این است که با تمام قوا و بدون قید و شرط با هر گونه حملهی نظامی به کشورمان مبارزه کنیم. بیشتر از هر دلیلی به دلیل این که اینها خواهرها و مادرها و بچههای ما هستند که لطمه میبینند. در عراق ۲۶ میلیونی، در عرض این چند سال جنگ، ۴ میلیون زن بیوه هست. یک میلیون بچه یتیم هست. بر اثر تحریمهای اقتصادی زمان آقای کلینتون، نیم میلیون بچه از بیدارویی و سوءتغذیه کشته شدند. شما این را ضرب در جمعیت ایران که بیشتر از ۷۲ میلیون است بکنید و با آن شدت و حدت. باید با تمام قوا از تجربهی عراق و افغانستان یاد بگیریم. خوشبختانه جمعیت وسیعی از ایرانیان تحصیل کرده و حرفهای در اطراف دنیا هست، اینها باید از هر موقعیتی که دارند برای مبارزه با علیه جنگ با ایران، استفاده کنند.
بسیار سپاسگزارم که دقایقی از صبح روز یک شنبهتان را به من اختصاص دادید.
ـ ممنونم از شما، شنوندگان رادیو [شهرگان] و خوانندگان نشریهتان [شهروند ونکوور] که به عرایض بنده گوش دادند.
پرواز فیلم در ونکوور، این فیلم را به کارگردانی مجید ماهیچی تهیه میکند. این فیلم مستند در ایران، فرانسه، کانادا و آمریکا فیلمبرداری خواهد شد.
گروه جندالله بلافاصله پس از وقوع این حمله، با انتشار بیانیه ای در وبلاگ خود مسوولیت اجرای آن را برعهده گرفت.
ایران عبدالمالک ریگی، رهبر سابق گروه جندالله که به "محاربه و افساد فی الارض" متهم شده بود را بامداد یکشنبه ۳۰ خرداد اعدام کرد.
حسینعلی شهریاری، نماینده زاهدان در مجلس ایران به خبرگزاری فارس گفته است که انفجارهای پنجشنبه انتحاری بود.
خبرگزای فارس به نقل از او می نویسد: "در انفجار اول سه یا چهار نفر شهید میشوند چرا که انفجار اول در جلوی درب ورودی مسجد رخ میدهد اما چند دقیقه بعد که مردم برای کمکرسانی میآیند و در آن شلوغی فرد دومی میآید و با عملیات انتحاری انفجار دوم رخ میدهد."
محمد مرزیه، دادستان زاهدان در مصاحبه با خبرگزاری دانشجویان (ایسنا) گفته است "هنوز انتحاری و عادی بودن این دو انفجار مشخص نشده و اینکه یک عملیات انتحاری و دیگری عادی باشد درحال بررسی است."
اما جندالله اعلام کرد دو عضو "نوجوان" این گروه بنام های محمد ریگی و عبدالباسط ریگی این عملیات انتحاری را در جمع ماموران سپاه که در حسینیه زاهدان مشغول برگزاری همایش روز پاسدار بودند انجام دادند.
علی عبدالهی، معاون امنیتی وزارت کشور، نیز به خبرگزاری فارس گفت که انفجار اول انتحاری بود و پشت محل بازرسی رخ داد.
به گفته این مقام امنیتی، تعدادی از نیروهای سپاه پاسداران در انفجار نخست کشته شدند.
خبرگزاری ایرنا گزارش می دهد که انفجار اول حدود ساعت نه شب در محل در ورودی مسجد و انفجار دوم به فاصله چند دقیقه مقابل مسجد رخ داد.
ایرنا گزارش می دهد، این انفجارها هم زمان با برپایی مراسم "جشن میلاد ثارالله و دعای کمیل" در زادروز امام سوم شیعیان و برادرش ابوالفضل عباس رخ داد.
گروه جندالله در بیانیه روز پنجشنبه اش بر ادامه مبارزات خود تاکید کرد.
عبدالمالک ریگی، رهبر سابق این گروه، پس از دستگیری به جرم تشکیل جندالله، ۱۵ فقره آدم ربایی مسلحانه، قتل عمدی ده ها نظامی و غیرنظامی، سرقت مسلحانه و موارد متعدد دیگری به اعدام محکوم شد.
او در یکی از شعبه های دادگاه انقلاب اسلامی تهران به ریاست قاضی توحیدی به اعدام از طریق آویختن از چوبه دار محکوم شد.
بر اساس گزارش ها، خانواده برخی مجروحین و قربانیان فعالیت های جند الله در مراسم اعدام او حضور داشتند.
دولت ایران می گوید ریگی را در اسفند سال گذشته در حالی که از دوبی عازم قرقیزستان بود، دستگیر کرد.
دولت های ایران و پاکستان جندالله را یک سازمان تروریستی می دانند و مقام های جمهوری اسلامی ایالات متحده را به حمایت از این گروه متهم کرده اند.
آمریکا این اتهام را بی اساس می داند و جندالله نیز هدف خود را تلاش برای تامین حقوق مذهبی و قومی بلوچ ها و اهل سنت در سیستان و بلوچستان ایران اعلام کرده اما تاکید داشته است که یک گروه جدایی طلب نیست.
حملات گذشته
در مورد سازماندهی و منابع این گروه اطلاع دقیقی در دست نیست اما به گفته مقام های ایرانی، افراد مسلح جندالله در داخل خاک پاکستان مستقر هستند، گروگان های خود را با عبور از مرز به داخل این کشور می برند و عملیات خود در داخل ایران را از آنجا سازمان می دهند.
این گروه در مهر ماه گذشته دو نفر از فرماندهان سپاه پاسداران را در حمله ای انتحاری به قتل رساند.
حمله ۲۶ مهر (۱۸ اکتبر) در گردهمایی سران طوایف و قبایل در منطقه "پیشین" (در حد فاصل شهرستان های سرباز و چابهار در جنوب سیستان و بلوچستان) رخ داد و بیش از ۲۹ کشته و ده ها زخمی برجای گذاشت.
اخبار مربوط به فعالیت گروه جندالله در مناطق جنوب شرق ایران از حدود شش سال پیش انتشار یافته و در این مدت، این گروه مسئول یک رشته حملات مسلحانه، آدم ربایی، قتل و بمب گذاری در این مناطق شناخته شده است.
از جمله اقدامات این گروه، عملیات تاسوکی در اسفندماه سال ۱۳۸۴ است که در جریان آن، افراد مسلح با بستن جاده زابل به زاهدان در نزدیکی پاسگاه تاسوکی، اتومبیل های عبوری را متوقف کردند و بیست و دو تن از سرنشینان آنها را کشتند.
گروه جندالله کشته شدگان را عوامل دولتی و امنیتی توصیف کرد اما منابع دولت ایران گفتند که اکثر قربانیان این حمله از افراد عادی بوده اند.
در خرداد ماه سال جاری هم انفجاری در مسجد امیرالمومنین زاهدان رخ داد که در جریان آن، ۲۵ نفر کشته و شماری زخمی شدند و جندالله مسئول آن اعلام شد.
شد. مهسا امرآبادی روحیه باستانی را بسیار خوب توصیف و از دندان درد این روزنامه نگار در زندان رجایی شهر اظهار نگرانی کرد
منبع: جرس
بازار ایران در رقابت با دزدان دریایی و اسکلههای مخفی
کسب حلال از آن مقولاتی است که شاید در ایران تنها شامل ورشستگان می گردد. برای اینکه کاسب خوبی باشی باید بتوانی به غیر از ایجاد فضای امن با تکیه بر زدو بند و پارتی بازی با پرداخت رشوه و یا خدمترسانی از نوعی دیگر، در بازار افسار گسسته ایران رقابت کنی. باید بتوانی با آنهایی که از رانت بیشتر و پارتی بهتری برخوردارند کالایت را قابل رقابت ارائه کنی! اما مشکل بتوان تصور کرد که کسی بتواند با مردان مسلحی که همه امکانات را در اختیار خود گرفتهاند، رقابت کند. بازار ایران مدتی است که متوجه این خطر شده است، خطر تصاحب بازار بوسیله سپاه پاسداران که امروز به غیر از یک نهاد قوی مسلح تبدیل به یک غول اقتصادی نیزگردیده است، این غول بی شاخ و دم برای بازار پیر ایران وحشتی واقعی را رغم زده است.
در سال 1371 زمان ریاست جمهوری آقای رفسنجانی به دستور رهبری اسکلههایی به منظور ورود اسلحه و قطعات تسلیحاتی مورد نیاز برای سپاه پاسداران ساخته شد. اما مدتی بعد ظاهرن به منظور خودکفایی مالی سپاه با اجازه و موافقت رهبر! سپاه از این اسکلهها برای ورود کالاهای تجاری نیز استفاده کرد.از آن به بعد این فعالیتها در همه زمینهها افزایش یافت و سپاه پاسداران بدون پرداخت هیچ نوع مالیاتی وارد عرصه تجارت ایران شد و در اندک زمانی شرکتهای وابسته به سپاه ثروت سرشاری را به جیب زدند.
در پیوند قدیمی بازار با روحانیت تردیدی نیست و اینکه بازار خود در آغاز از پایههای تشکیل جمهوری اسلامی با رهبری روحانیت بود، ولی هرگز کسی سخن از پیوند بازار و نظامیان نکرده بود. دولت نظامی امنیتی احمدینژاد با کنار نهادن بخش سنتی و غیر وابسته روحانیت مدتهاست که با چراغهای خاموش تلاش در کنترل گرفتن یاری دهنده اقتصادی روحانیت غیردولتی دارد. تلاش برای افزایش مالیات تنها بخشی از یک پروسه است که نظامیان در دراز مدت در سر دارند. در این پروسه قرار است که حکومت اسلامی منهای روحانیت غیر وابسته گردد و در کنار روحانیت دولتی شاهد بازار دولتی هم باشیم. حکومت حزب ولایت تنها یک حرف از برای سرگرمی نیست. دولت نظامی برنامه دارد و دقیقآ میداند چه میگوید و چه میخواهد.
کروبی وقتی میگوید سپاه پاسداران از تحریمها سود میبرند، بخوبی میداند از چه حرف میزند. زمانی که وی ریاست مجلس ششم را به عهده داشت، برای نخستین بار در صحن مجلس به اسکلههای غیرقانونی و مخفی تحت نظارت سپاه اشاره کرد. اسکلههایی که در زمان دولت اصلاحات 30 درصد از کل واردات کشور از آن طریق وارد کشور میشد. بعد از ورود احمدینژاد به کاخ ریاست جمهوری و افزایش نفوذ باندهای سپاهی امنیتی در عرصه سیاست و اقتصاد کشور، قابل تصور است که این نقش امروز به مراتب بسیار بیشتر از گذشته شده است. نقش سپاه و بسیج تاکنون در عرصه قاچاق کالا و عرضه آن در بازار آزاد به صورت علنی نبوده است در حالی که با اعلام ورود رسمی بسیج به عرصه بازار خرده فروشی با راهاندازی 300 فروشگاه زنجیرهای در اواسط فروردین امسال نشان از تصمیم نظامیان در اشغال همه عرصههای اقتصادی از کلی تا جزئی دارد.
بدیهی است که بازار رسمی کشور که باید برای کسب کار خود جواز و پروانه داشته باشد و حتی تاجری که برای وارد و یا صادر کردن کالا از راههای رسمی و قانونی باید از هفت خوان بگذرد هرگز قادر نخواهند بود با کسانی که شاهرگها و نبضهای اقتصادی کشور را از طریق غیرعلنی و مخفی در دست دارند به رقابت بپردازد.
اسکلههای مخفی وابسته به سپاه و تاریخچه آن
دولت احمدینژاد مدعی مبارزه با قاچاق کالا و تحت نظارت گرفتن اسکلههای غیرقانونی است ولی بد نیست بدانیم که منظور دولت از اسکله غیر قانونی چیست. به گزارش خبرگزاری مهر در برخی از اسکلههای ماهیگیری معامله کالاهای قاچاق نیز صورت میگیرد ولی صحبتی از اسکلههای تحت نظارت سپاه پاسداران نیست. این اسکلهها مربوط به یک پروژه سری است که با اطلاع علی خامنهای ایجاد گردیدهاند.
در سال 1371 زمان ریاست جمهوری آقای رفسنجانی به دستور رهبری اسکلههایی به منظور ورود اسلحه و قطعات تسلیحاتی مورد نیاز برای سپاه پاسداران ساخته شد. اما مدتی بعد ظاهرن به منظور خود کفایی مالی سپاه با اجازه و موافقت رهبر! سپاه از این اسکلهها برای ورود کالاهای تجاری نیز استفاده کرد.از آن به بعد این فعالیتها در همه زمینهها افزایش یافت و سپاه پاسداران بدون پرداخت هیچ نوع مالیاتی وارد عرصه تجارت ایران شد و دراندک زمانی شرکتهای وابسته به سپاه ثروت سرشاری را به جیب زدند.
آمارهای که از کشف کالاهای قاچاق به صورت رسمی اعلام می شود شامل قاچاق کالا به وسیله سپاه پاسداران نیست و بیشتر مربوط به کالاهایی میشوند که با دادن رشوه یا به صورت غیر مجاز از اسکلههای ماهیگیری و یا خورها وارد می شوند(خور به مناطقی گفته میشود که در خلیج فارس با پائین رفتن آب امکان رد و بدل کالا و سپس با بالا آمدن آب امکان حرکت لنجها ایجاد میشود)
دولت در اردیبهشت سال گذشته اعلام کرد که پرونده اسکلههای غیر مجاز بسته شد و اسکله غیرمجازی دیگر وجود ندارد که البته در این گفته نیز می توان تردید کرد ولی با این حال منظور از اسکله غیر مجاز اسکلههای تحت کنترل سپاه نیست.
عمده کالاهایی که به صورت قاچاق در ایران صورت میگیرد، یه غیر از سوخت و کالاهای تجاری قاچاق انسان و مواد مخدر است، با وجود در آمد سرشار حاصله از قاچاق انسان و صدور دختران و پسران جوان و همینطور مواد مخدر، بعید به نظر میرسد که حرفهایهای سپاه پاسداران بر این درآمد سرشار چشم بپوشند، با توجه به اینکه توجیه شرعی آن از محالات نیست و نمونههایی از این توجیهات در گذشته صورت گرفته است که ایران گیت و قتلهای زنجیرهای نمونههای لو رفته آن هستند.
منبع: خبرنگاران سبز
واکنش ما را سختتر، مقاومتمان را استوارتر و ظرفیت رویاروییمان را با غرب گستردهتر کرده است. اساساً ذات و طبیعت بسیاری از انسانها این گونه است که وقتی مورد تهدید، زبان تند و برخورد قرار میگیرند به جای تسلیم و مرغوب شدن، اتفاقاً جریتر شده و میخواهند نشان دهند که تهدید و ارعاب در آنان اثر ندارد. ای بسا که اگر زبان نرم و تقاضا مطرح میشد، برخی از ما کوتاه میآمدیم و تسلیم میشدیم. اما حالا که میخواهند با ما با زبان تهدید و ارعاب طرف شوند، کرامت انسانی به انسان حکم میکند که تسلیم نشود و نشان دهد «بیدی نیست که به این بادها بلرزد». شاید اگر غربیها به جای دستور دادن، امر کردن، این است و جز این نیست، ایران «باید» اینچنین کند و ایران «باید» آنچنان کند، ایران حق ندارد این اقدام را انجام دهد یا آن سیاست را اعمال کند، سعی میکردند با ما با زبان دیگری و بهتری صحبت کنند، خاورمیانه امروز منطقه امنتری میبود. اما در تجزیه و تحلیل نهایی همه ما اعم از غربی و شرقی، یک جورهایی انسان هستیم؛ با همه زشتیها و زیباییها، بزرگی و کوچکی، عمیق بودن و برعکس سطحی بودن که انسان بودن ما را دربر دارد.
شاید از نظر روحی روانی، غربیها خیلی نتوانستهاند و نفهمیدهاند که احتمالاً اگر ما را کمتر تهدید میکردند و کمتر با زبان الدرم بلدرم با ما روبهرو میشدند و به جای آن سعی میکردند به ما به عنوان همکار و شریک نگاه کنند، حاصل کار بهتر میشد. اما آنان همواره به ما به چشم دیوید کاپرفیلد نگاه کردند که جرات کرده بگوید «من بیشتر میخواهم». آنان همواره با ما به چشم یک یاغی، طغیانگر و یک شورشی نگاه کردند که میخواهد با زور همه قواعد را بر هم بریزد. بنابراین تصور کردند فقط یک راه برایشان بیشتر وجود ندارد و آن هم مقابله با این «شورشی» است. از همان ابتدا بنایشان بر این قرار گرفت که ما را سر جایمان بنشانند و ما هم از همان ابتدا بنایمان بر این شد که به آنها نشان دهیم بیدی نیستیم که به این بادها بلرزیم و با این تهدیدات و بعضاً گوشمالیها نه تسلیم میشویم و نه از میدان به در میرویم.
حاصل این «تعامل» وضعیتی بوده که ظرف ۳۱ سال گذشته میان ما و غرب وجود داشته. آنان سعی کردهاند ما را به راه راست هدایت کنند و به ما نشان دهند قواعد بازی را باید رعایت کنیم. ما هم از همان ابتدا خواستیم به آنها نشان دهیم قواعد بازی را که آنان مقرر میکنند ما قبول نداریم. حاشا و کلا که خواسته باشیم بگوییم ما قهرمان بودهایم و همواره برحق، و غربیها ظالم و زورگو و همواره بر سبیل باطل. نه واقعیت آن است که در این ازدواج ناموفق و پر از کشمکش ۳۱ ساله ما با غرب، خبط و خطاها و سوءتفاهمات و مغرضانه کج دیدنها و کجاندیشیهای ما دست کمی از غربیها نداشته. واقع مطلب آن است که اگر اشکال بنیادی غربیها در مواجهه با ما آن بوده که به جز زبان اشتلم و زور، بیان دیگر نداشتهاند، ما هم به جز زبان تهدید، مقاومت، مقابله به مثل کردن، ضربه زدن و انتقام گرفتن، هنر دیگری و زیبایی و ملاحت دیگری را نتوانستهایم به نمایش درآوریم. شاید بتوان گفت تفاوت ما با آنها در این بوده که به نسبت آنان، قدرت ما و امکانات ما کمتر بوده، والا از نظر نگاه، دیالوگ، مفاهمه و برخورد، خیلی تفاوت بنیادی میان ما و آنها نیست.
حاصل دیگر استراتژی «بگرد تا بگردیم» میان ما و غرب، تحریمها بوده است. آنها قطعنامههای جدیدتری صادر کردهاند، تحریمهای بیشتر و گستردهتری را علیه ما به اجرا گذاشته و ما هم گفتهایم که «بیدی نیستیم که به این بادها بلرزیم». هیچ کس نمیگوید ما بیرق سفید بالا برده و تسلیم شویم. احتمالاً هم این تفکر درست است که اگر امروز در یک بخش کوتاه بیاییم، فردا بخش دیگری علم خواهد شد و خاکریز از هستهای به حقوق بشر یا حمایت نکردن از حماس تغییر مکان خواهد داد. در عین حال راهحلی هم که بالاخص ظرف پنج سال گذشته برگزیدیم، دقیقاً همان بوده که تندترین و رادیکالترین جناحها و جریانات ضدایران اسلامی در غرب آرزو میکنند؛ ایران گوشش به تحریمها بدهکار نباشد و در نتیجه هر دور تحریمها از دور قبلی مخربتر و فلجکنندهتر شود. بدون تردید این رویکرد که ما هر چه میخواهیم و درست تشخیص میدهیم چه در زمینه هستهای و چه در حوزههای دیگر به آن عمل میکنیم و غرب و مابقی دنیا هم هر کاری که میخواهند انجام دهند، همان رویکرد «بگرد تا بگردیم» است. منتها اشکال کار اینجاست که این جنگ فرسایشی میان دو نیروی هموزن و همسنگ جریان ندارد.
در یک طرف ایران قرار دارد، با جمعیت ۷۰ میلیونی و صادرات غیرنفتی حدود ۱۵ میلیارد دلار و اقتصادی که هر روز بیش از روز قبل وابستهتر به درآمدهای نفتیاش است و در طرف دیگر در یک کلام مجموعه جهان غرب است؛ در این جنگ فرسایشی بیشترین لطمه به ما وارد میشود، همچنان که تاکنون این گونه بوده است. کافی است اقتصاد ایران را با ترکیه همسایهمان مقایسه کنیم. ترکها نه یک بشکه نفت دارند و نه یک کپسول گاز. در عین حال فقط یک قلم آن معادل ۱۵ میلیارد دلار صادرات صنایع نساجی ترکیه به کشورهای عضو اتحادیه اروپا است. بماند میلیاردها دلار ماشینآلات، تولیدات شیمیایی، دارویی، مواد غذایی و... به سایر کشورها و مناطق دیگر دنیا. کل صادرات غیرنفتی ما کمتر از صادرات منسوجات پارچهای ترکیه به کشورهای عضو اتحادیه اروپا است. اقتصاد ایران را هر طور که تعریف کنیم، حتی اگر ارقام و آمار نوعاً اغراقشده و غیرحقیقی دولت دهم را هم بپذیریم، از این واقعیت گریزی نیست که اقتصاد ایران و اساساً کل نظام سیاسی ایران دنده شده به نفت و درآمدهای حاصله از آن. چشمانمان را برای یک لحظه روی هم بگذاریم و تصور کنیم ما صادرات نفت نداریم یا ارزش نفت به زیر ۵۰ دلار در هر بشکه سقوط کرده، با کدام درآمد، با کدام صادرات، با کدام تولید، با کدام صنعت، با کدام کشاورزی میخواهیم شکم این ۷۰ میلیون را سیر کنیم؟ بماند برنامه و هزینههای دیگرمان.
اتفاقاً تحریمهای جدیدی که دو مجلس سنا و کنگره امریکا طراحی کردهاند دقیقاً «منابع نفتی ایران» یا درستتر گفته باشیم «توان تولید نفتی» ما را هدف گرفتهاند. کنگره، اشخاص حقیقی یا حقوقی، اعم از شرکتهای نفتی، بیمه، موسسههای اعتباری، یا بانکهایی را که به هر نحوی مبلغی بیش از ۲۰ میلیون دلار در سال در «منابع نفتی ایران» سرمایهگذاری کنند، مشمول تحریمها قرار میدهد. به علاوه، کنگره برای نخستین بار صادرات و فروش «فرآوردههای نفتی تصفیهشده» به ایران، شامل بنزین، گازوئیل و سوخت هواپیما را تحریم کرده است. بر اساس تحریمات جدید، هر شرکتی که از طریق فروش «فرآوردههای نفتی تصفیهشده» به ایران عوایدی معادل یک میلیون دلار یا بیشتر کسب کند و در طول یک سال به تدریج به فروش این فرآوردهها به ایران به ارزش بیش از پنج میلیون دلار مبادرت ورزد، مشمول تحریمهای امریکا قرار میگیرد.
اینکه چرا امریکا میتواند «توان تولید نفتی ایران» را به تدریج محاصره کرده و پنجههایش را به تدریج بر حلقوم صنایع نفتیمان فشار دهد، واضح است. امریکاییها خیلی ساده هر شرکتی را که وارد صنایع نفتی ایران شود محروم از بازار بزرگ و غنی امریکا میسازند. یعنی حتی اگر شرکتهایی را که در منابع و صنایع نفتی ایران سرمایهگذاری یا هر گونه فعالیت دیگری بکنند را در دادگاههای امریکا مورد پیگرد قانونی قرار ندهند، کافی است که جلوی فعالیتهای آنها را در داخل خاک امریکا بگیرند یا در مناطق دیگری که نفوذ دارند جلوی فعالیت آنان را سد کنند.
در عین حال تحریمهای جدید به مراتب از صرف جلوگیری فعالیتهای شرکتهایی که در ایران فعالیت داشتهاند فراتر رفته و عملاً درصدد مجازات اینگونه موسسات برآمده. طبق قانون جدید شرکتهایی که در منابع و صنایع نفتی ایران سرمایهگذاری کرده یا اقدام به فروش فرآوردههای نفتی تحریمشده (بنزین، گازوئیل و سوخت هواپیماهای مسافربری) بکنند اجازه فعالیت در بخشهای مالی، بانکی یا بازارهای سهام امریکا را نخواهند داشت.
غیبت شرکتهای بزرگ و معتبر بینالمللی که هم دارای تکنولوژی پیشرفته هستند و هم سرمایه، در بخش انرژی و نفت ایران خلئی را به وجود آورده که از جمله سپاه پاسداران سعی کرده آن را پر کند. اینکه سپاه چقدر به دانش، تجربه و تکنولوژی کشف، استخراج و بهرهبرداری نفت و گاز بالاخص در دریا مجهز است، قابل بحث است. ایضاً توان مالی سپاه هم برای سرمایهگذاری سنگین در صنعت نفت و گاز خیلی مشخص نیست. اما حتی اگر فرض بگیریم که دولت از طریق سیستم بانکی سرمایه لازم را در اختیار سپاه قرار دهد، مساله بنیادیتر که برخورداری از تکنولوژی و دانش مربوط به صنعت نفت است معلوم نیست تا چه میزان در توان سپاه است. ضمن اینکه کار کردن در صنعت عظیم نفت را چند سالی بیشتر نیست که سپاه پاسداران دارد تجربه میکند. در عین حال، تحریمهای جدید به موضوع ورود سپاه به فعالیتهای نفتی هم توجه کرده و عملاً بانکهای خارجی را از هر نوع معاملهای با بانکها یا نهادهای وابسته به سپاه منع میکند.
امریکاییها فقط به تحریم مالی و جلوگیری از فعالیتهای شرکتهایی که وارد بخش نفت و گاز ایران شوند، در امریکا بسنده نکرده بلکه برای نخستین بار درصدد مجازات این دست شرکتها هم برآمدهاند. میزان جریمه نقدی اشخاصی که تحریمها علیه ایران را نقض کنند از ۱۰ هزار دلار به یک میلیون دلار و مجازات حبس برای چنین اقدامی را هم از حداکثر ۱۰ سال به حداکثر ۲۰ سال افزایش دادهاند. اگر هنوز تردیدی در خصوص جدی بودن اراده امریکاییها وجود داشته باشد، کلیت رایگیری در مجلسین سنا و کنگره جای تردید زیادی باقی نمیگذارد که آنان واقعاً مصمم هستند. تحریمهای جدید در سنا توانستند از ۱۰۰ رای، ۹۹ رای موافق را به خود جلب کنند، بدون آنکه رای مخالفی داده شود. در مجلس نمایندگان نیز ۴۰۸ رای موافق در برابر ۸ رای مخالف به تحریمها به گلدانها ریخته شد.
اما چرا تحریمها را باید جدی گرفت؟ میتوان دلایل مهمی در خصوص صنعت نفت و گاز کشور آورد و اینکه تحریمها در بلندمدت چگونه جلوی رشد و توسعه در این بخش را که اهمیت زیادی برای اقتصاد کشور دارد، میگیرد. میتوان نشان داد عدم دستیابی ایران به تکنولوژی پیشرفته در حوزه گاز پارس جنوبی در خلیج فارس چگونه باعث شده قطر ۷۰۰ هزار نفری به مراتب بیشتر از ایران ۷۰ میلیونی گاز برداشت کند. همین وضعیت در آینده نهچندان دور در حوزههای نفت و گاز مشترک با عراق هم ممکن است اتفاق بیفتد. شرکتهای بزرگ نفتی با سرمایه و تکنولوژی پیشرفته قراردادهای گستردهای با دولت عراق منعقد کردهاند در حالی که برخی از حوزههای نفتی در این قراردادها، مشترک میان ایران و عراق هستند. واضح است که عراقیها هم همچون قطریها صبر نمیکنند تا ایران مشکلات و مسائل خودش را با غرب حل و فصل کند و سپس شروع به بهرهبرداری از منابع مشترک کنند. برعکس همچون قطریها نهایت استفاده و بهرهبرداری از شرایط نابسامان ایران را خواهند کرد، همچنان که قطریها سالهاست به مراتب بیش از سهمشان از منابع مشترک با ما گاز استخراج کردهاند و همچنان هم دارند ادامه میدهند. اشکال بنیادی دیگری که در صنعت نفت ما وجود دارد و ارتباط مستقیم و تنگاتنگی با مساله تحریمها پیدا میکند، عبارت است از استهلاک بسیاری از چاههای نفتیمان. هر چاه نفتی هنگام کشف و استخراج اولیه آن با فشار نفت و گاز را به بیرون فوران میکند. اما به مرور زمان فشار آن کاهش مییابد و میزان نفت حاصله از آن کاهش پیدا میکند. متخصصان به کمک روشهای پیچیده که عبارت است از تزریق گاز فشرده به داخل چاه مجدداً تولید آن را بالا میبرند. تکنولوژی تزریق گاز و اساساً فعالسازی مجدد چاههای قدیمی، تکنیکی بسیار پیچیده و پرهزینه است که صرفاً برخی از شرکتهای بزرگ نفتی آن را دارا هستند. با توجه به قدمت بسیاری از چاههای ایران، شماری از آنان دچار افت قابل توجه تولید شدهاند و باید آنان را مجدداً فعال کرد. تحریمها بالطبع مانع جدیای هستند برای دستیابی ایران به تکنولوژی احیای چاههای قدیمی.
دلیل چهارمی که چرا تحریمها را باید جدی بگیریم عبارت است از رفتار شرکای تجاریمان در بخش نفت و گاز. یک بعد این رفتار به نیامدن کشورها و شرکتهای صاحب تکنولوژی و مطرح در انرژی به ایران بازمیگردد. بعد دیگر عبارت است از ترک بسیاری از چنین شرکتها و کشورهایی از پروژهها و طرحهای بزرگ نفت و گاز ایران. وضعیت غمانگیزی که امروزه در عسلویه شاهد آن هستیم مبین ترک کشورها، شرکتها و پیمانکاران بزرگ است. اما مشکل تحریمها در این بخش صرفاً محدود به غیبت شرکتها و کشورهای مهم از ایران نیست. اشکال دیگر در کاهش خرید نفت خام از ایران از جانب کشورها یا درستتر گفته باشیم «مشتری»های مهم نفت ایران است. ژاپن نخستین «مشتری» بود که به تدریج واردات نفت از ایران را کم کرد. هند هم همین مسیر را رفت، به علاوه هندیها خیلی محترمانه و بیسر و صدا خود را از پروژه بزرگ خط لوله انتقال گاز منطقه عسلویه به شبهقاره از طریق پاکستان خارج کردند. ایضاً از بسیاری از پروژههای نفت و گاز کشور نیز خود را کنار کشیدهاند. اما از همه مهمتر در این تحول ناخوشایند موضع چین بوده. چینیها ضمن آنکه خیلی مودبانه از امریکا میخواهند با ایران همچنان به مذاکره ادامه دهد و تحریمها را کارساز نمیدانند، اما و در عین حال نیز منظماً خرید نفت از ایران را کاهش داده و به سمت عربستان و آنگولا رفتهاند. حسب آخرین آمارها که به اردیبهشتماه مربوط میشود، صادرات نفت ایران به چین به کمتر از ۱۸۰ هزار بشکه در روز تنزل یافته، در حالی که واردات آن از آنگولا به ۷۵۰ هزار و از عربستان به نزدیک ۹۰۰ هزار بشکه در روز افزایش پیدا کرده است. در مجموع ما از جایگاه سومین صادرکننده نفت خام به چین به رتبه هشتم تنزل پیدا کردهایم.
اینها که گفتیم صرفاً بخشی از پیامدهای منفی تحریمها در حوزه انرژی است. حاجت به گفتن نیست که تحریمها در حوزههای غیرنفت و گاز هم بسیار اثرگذار بودهاند. کمترین تاثیر منفی تحریمها در بخشی است که تحت عنوان «مصارف دوگانه» مطرح میشود. به عنوان یک قاعده کلی، هر نوع کالا اعم از مواد اولیه، نیمهساخته، مواد شیمیایی یا ماشینآلات که مصرف دوگانه دارند یعنی هم میتوان آن را برای مصارف نظامی استفاده کرد و هم مصارف غیرنظامی دارند، صدور آن به ایران تحریم است. این مساله باعث شده که ظرف چند سال گذشته صدها قلم واردات کالا یا مواد خام که مورد نیاز صنایع دارویی، غذایی و کشاورزی کشور است مورد تحریم قرار گیرند و واحدهای تولیدی اعم از بخش دولتی یا خصوصی که به این دست مواد یا ماشینآلات نیاز دارند، مجبورند آنها را به صورت قاچاق یا از طریق دوبی وارد کشور کنند. نیازی نیست که انسان لیسانس اقتصاد باشد تا متوجه شود که اقتصاد ایران اعم از خصوصی یا دولتی چه هزینه بالایی را در نتیجه تحریمها متحمل میشود.
شاید اگر ایران از اقتصادی مقتدر و نیرومند برخوردار میبود، میگفتیم هزینههای تحریم قابل تحمل است اما واقعیت آن است که اقتصاد ما خیلی هم اقتصاد توانمند و مشعشعی نیست. آمار و ارقام زیادی میتوان آورد و نشان داد که جایگاه و وضعیت اقتصادی ما چگونه است. اما دو شاخصه را میتوان آورد که فصلالخطاب همه شاخصها باشد؛ میزان بدهیهای دولت و میزان رشد اقتصادی کشور. بالطبع میزان بدهیهای هر دولتی نشاندهنده توان اقتصادی آن است. مجموع بدهیهای دولت به بانکهای کشور از ۲۹ هزار میلیارد تومان در بهمن ۸۷ به ۳۴ هزار میلیارد تومان در بهمن ۸۸ افزایش پیدا میکند. به موازات آن، حجم مطالبات معوق (وامهایی که معمولاً پس داده نمیشوند) در زمان آغاز ریاستجمهوری احمدینژاد حدود پنج هزار میلیارد تومان بود اما در شهریور ۸۸ این مقدار به ۴۸ هزار میلیارد تومان افزایش مییابد. افزایش بدهیهای دولت در حالی صورت گرفته که ظرف قریب به یکصد سالی که ایران از درآمدهای نفتی برخوردار بوده، در هیچ مقطعی درآمدهای نفتی کشور به میزان سالهای ۸۴ تا ۸۸ نبوده. در چهار سال نخست دولت احمدینژاد ایران با کسب ۳۰۰ میلیارد دلار، به یک رکورد بیسابقه درآمدهای نفتی میرسد. معذلک جدای از هزینه کردن آن، میلیاردها تومان نیز از سیستم بانکی کشور گرفته است. شاخصه دوم میزان رشد اقتصادی سالانه کشور است. این رشد در سال گذشته به کمتر از دو درصد رسید در حالی که حسب سند چشمانداز ۲۰ساله این رقم باید به ۱۴ درصد میرسید.
در کوتاهمدت بالطبع تحریمها هیچ مشکلی برای دولت ایجاد نمیکنند. همچنان هم که تاکنون نتوانستهاند. تا زمانی که نفت را بشکهای ۷۰ دلار میفروشیم حتی اگر بدهیهای دولت از این هم بیشتر شود و رشد اقتصادی سالیانهمان از دو درصد هم کمتر شود، به یمن و برکت ثروت خداداد نفت هیچ نگرانی وجود ندارد. دولت بخشی از درآمدهای نفتی را برای امور اجرایی مصرف میکند، بخشی را برای واردات مواد غذایی، دارو و سایر مایحتاج کشور هزینه میکند و بخشی را برای تسلیحات و مصارف نظامی و امنیتی خرج میکند و مشکل خاصی هم پیش نمیآید، اما همانطور که گفتیم در بلندمدت میتوان اقتصاد ایران را با ترکیه که یک ریال درآمد نفتی ندارد، مقایسه کرد. تحریمها یقیناً آثار سوء بلندمدتی اقتصاد ایران گذاشتهاند و با در نظر گرفتن ابعاد گستردهتر جدید آنها، این آثار بیشتر هم خواهد شد.
همانطور که پیشتر گفتیم هیچکس پیشنهاد نمیکند برای لغو تحریمها تسلیم خواست امریکا و غرب شویم و بیرق سفید تسلیم را برافرازیم. در عین حال شاید زمان طرح این پرسش هم از خودمان فرارسیده که بهایی را که برای غنیسازی داریم میپردازیم چقدر متناسب با دستاوردهای آن است؟ یک بار دیگر در خلوت خودمان به تعبیر حسابدارها به جدول هزینهها و فایدههای غنیسازی نگاهی بیندازیم. متاسفانه به نظر میرسد صرف تکرار برخی از شعارها، موضعگیریها و باورهای سیاسی به برنامه هستهایمان بالاخص موضوع غنیسازی، یک اعتقادی را برای بسیاری از ایرانیان به وجود آورده که غنیسازی کلید پیشرفت و ترقی و رسیدن به قله توسعه و صنعتی شدن است. ما آنقدر این شعار که هدف غربیها و دشمنان ایران اسلامی در مخالفت با برنامههای هستهای و غنیسازیمان جلوگیری از پیشرفت و ترقی ایران و جلوگیری از دستیابی ایران به تکنولوژی و دانش پیشرفته است را تکرار کردهایم که متاسفانه به نظر میرسد برخی از مسوولانمان هم آن را جدیجدی باور کردهاند. در حالی که یک دانشجوی سال اول فیزیک هم قادر است به ما بگوید چندان ارتباطات گستردهای میان پیشرفتهای هستهای از جمله غنیسازی یا توسعه و پیشرفتهای صنعتی در حوزههای دیگر وجود ندارد. به هیچ روی اینگونه نیست که اگر فیالمثل ما بتوانیم اورانیوم را تا ۹۰ درصد و بیشتر غنیسازی کنیم یا در زمینه فناوری ساخت سانتریفوژها بتوانیم مدلهای پیشرفتهتر بسازیم، کمکی به صنعتی شدن ما در کل بکند. به استثنای کاربرد محدودی در پزشکی کل صنایع هستهای بالاخص غنیسازی یک مجموعه مستقل هستند، بدون ارتباطی با بخشهای صنایع دیگر. کره شمالی و پاکستان نمونههای زندهای هستند از کشورهایی که در زمینه هستهای عملاً به قله رسیده و خودکفا هستند و بمب اتمیشان را هم با موفقیت آزمایش و غنیسازی را نیز تا مرحله ۹۰ درصد تکمیل کردهاند، معذلک با هیچ ملاک و معیاری نمیتوان هیچکدام آنان را کشورهای صنعتی و توسعهیافته توصیف کرد. کشورهای صنعتی که جای خود دارند، حتی کره جنوبی هم جای خود را دارد، کافی است پاکستان و کره شمالی را که هر دو قدرت اتمی شدهاند با مالزی یا ترکیه مقایسه کنیم تا مشخص شود پیشرفت در صنایع هستهای و غنیسازی ارتباطی به پیشرفت و توسعه صنعتی در بخشهای دیگر پیدا نمیکند. ایضاً اتحاد شوروی سابق هم آگاهیهای زیادی در این خصوص به ما میدهد. در حالی که اتحاد شوروی در زمینه هوا فضا، هستهای و سایر حوزههایی که به امور نظامی و تسلیحاتی مربوط میشد پیشرفتهای ارزندهای کرده بود، معذلک روسها از تولید یک اتومبیل یا موتورسیکلت یا اتوی بخاری که بتواند با معادل کرهای یا تایوانی آن رقابت کند (بماند مدل امریکایی، فرانسوی و آلمانی) عاجز بودند. ممکن است پیوستن به باشگاه هستهای پرستیژ و جایگاه منطقهای و جهانی ایران را تغییر دهد اما یقیناً قدرت هستهای شدن و دستیابی کامل به تکنولوژی هستهای به هیچ روی باعث زیر و رو شدن و جهش صنعتی کشور نمیشود (همچنانکه در گذشته در اتحاد شوروی سابق نشد و امروزه در کره شمالی و پاکستان صورت نگرفته)، ضمن اینکه میتوان این بعد مساله را هم مطرح کرد که کشوری در حال توسعه همچون ایران که برای ایجاد بهبود و توسعه بسیاری از زیرساختهایش در صنعت، کشاورزی، حمل و نقل، ارتباطات، محیط زیست، بهداشت و درمان، آموزش و پرورش و بسیاری از بخشهای اولیه دیگرش نیاز به سرمایهگذاریهای به مراتب بیشتری دارد، آیا صلاح است از آن بخشها بزند و صرف برنامههای هستهایاش از جمله غنیسازی بکند؟
کشیده شدن پای اقتصاد به میان، فیالواقع یک پرسش بنیادی را پیرامون برنامههای هستهایمان بالاخص غنیسازی مطرح میکند. آیا هزینه ریالی اورانیوم پنج درصد غنیشده برای مصرف در نیروگاه بوشهر و نیروگاههای دیگری که ممکن است در آینده در کشور ساخته شود، نباید در نظر گرفته شود؟ اورانیوم پنج درصد غنیشده در داخل کشور برای تولید برق در نیروگاه هستهای بوشهر و نیروگاههایی که در آینده ممکن است در کشور ساخته شوند، مصرف خواهد شد. هزینه بسیار بالای سوخت تهیهشده در داخل باعث خواهد شد هزینه برق تولیدی در بوشهر یا نیروگاههای بعدی بسیار بالا باشد. با توجه به اینکه استراتژی دولت در جهت حذف یارانهها قرار گرفته و عنقریب مصرفکنندگان باید بهای واقعی برق تولید شده را بپردازند، در آن صورت آیا مصرفکننده مجبور است برق پرهزینه نیروگاههای هستهای را مصرف کند یا آنکه حق انتخاب خواهد داشت؟ شماری از مسوولان البته به این واقعیت توجه پیدا کردهاند که تولید سوخت پنج درصد در داخل کشور با توجه به تحریمها و... بسیار پرهزینه خواهد بود. اما پاسخ دادهاند به هر حال چارهای نبوده و این بهایی است که ما برای تولید سوخت نیروگاههای هستهای در داخل کشور باید بپردازیم. اما هیچوقت این سوال مطرح نشده که این «اجبار» و «باید» بر چه اساس و مبنایی است؟ اگر ما سوخت هستهای را بتوانیم در بازار بینالمللی و با بهایی به مراتب کمتر از تولید داخل تهیه کنیم، کدام منطق اقتصادی حکم میکند که ما باید مصر باشیم که سوخت را در داخل کشور تهیه کنیم؟ البته در شرایط فعلی که ما سر ستیز با غرب و آژانس داریم و در تحریم به سر میبریم، طبیعی است که مشکل ارتباط با بازار جهانی داریم، اما کدامیک از کشورهای دارای نیروگاه هستهای که عضو انپیتی بوده و با آژانس رابطهای عادی دارند، تاکنون مشمول تحریم شده یا نتوانستهاند به سوخت هستهای دست پیدا کنند؟ واقعیت آن است که هیچ کشوری تاکنون مورد تحریم سوخت رآکتور هستهای برای نیروگاههای برقش قرار نگرفته. فیالواقع سوخت هستهای در تجزیه و تحلیلها یک کالای تجاری است، همانند همه کالاهای تجاری دیگر که باید از ارزانترین و باصرفهترین منبع تهیه شود. به عبارت دیگر و همانند هر کالای دیگری، چه برای نیروگاه بوشهر و چه برای هر نیروگاه دیگری در هر کشوری اقتصاد حکم میکند که سوخت آن از ارزانترین منبع تهیه شود. یکی دو سال قبل روسیه که بیش از ۵۰ سال است چرخه غنیسازی را تکمیل کرده و دارای چندین نیروگاه تولید برق است، قرارداد پنجسالهای با کشور استرالیا به منظور تامین اورانیوم پنج درصد برای سوخت نیروگاههایش بست. واضح است که اگر تهیه سوخت هستهای در روسیه ارزانتر از استرالیا تمام میشد، روسها سوخت را از داخل کشور تهیه میکردند. آیا ایران هیچ شانسی دارد که بتواند در آینده در زمینه تولید سوخت هستهای از نظر اقتصادی در دنیا با کشورهای دیگر رقابت کند؟ سه دلیل عمده برای پاسخ منفی به این پرسش وجود دارد. اولین و مهمترین آن نامشخص بودن معادن اورانیوم خام در ایران است. دست کم یک دلیل اینکه چرا استرالیاییها میتوانند سوخت هستهای ارزانتر از روسها تولید کنند به وفور معادن و ذخایر بیشتر اورانیوم خام در استرالیا بازمیگردد؛ مگر در آینده معادن جدیدی در ایران کشف شود والا با حجم فعلی معادن اورانیوم خام در ایران، خیلی بعید به نظر میرسد ایران بتواند به گونهای جدی در عرصه بینالمللی بدل به یک عرضهکننده سوخت هستهای شود. حاجت به گفتن نیست که ما در اینجا فرضمان بر این است که تکنولوژی غنیسازی در ایران پیشرفته بوده و از نظر هزینه، قیمت تمامشده سوخت هستهای در داخل کشور قابل رقابت با بازار بینالمللی آن است. فرضی که خیلی بعید به نظر میرسد واقعبینانه باشد. علیالقاعده هر وقت فولاد، اتومبیل، لاستیک، پارچه و سایر صنایع ساخت داخل توانستند با مشابه کرهای، ترک یا چینی آن در بازار جهانی رقابت کنند، سوخت هستهای تولید ایران هم قادر خواهد بود با سوخت هستهای تولید استرالیا رقابت کند.
بنابراین و به زبان ساده اقتصادی، اورانیوم غنیشده تولید داخل به هیچ روی شانسی برای صادرات ندارد، میماند اینکه محصولات غنیشده داخل صرفاً راهی نیروگاه بوشهر و نیروگاههایی که در آینده ساخته خواهند شد، بشوند. به عبارت دیگر ما میلیاردها دلار سرمایهگذاری برای غنیسازی در داخل کشور کردهایم و سالیانه صدها میلیون دلار هزینههای اجرایی غنیسازی داریم میپردازیم که چندصد کیلوگرم اورانیوم پنج درصد غنیشده برای نیروگاه بوشهر تولید کنیم. درست مثل اینکه ما برای نیاز چندصد جفت کفش در سال، میلیاردها تومان سرمایهگذاری کنیم و یک کارخانه بزرگ تولید کفش ایجاد کنیم.
نگاه سیاسی و ایدئولوژیک به برنامههای هستهایمان بالاخص غنیسازی آن متاسفانه سبب شده هیچ یک از مباحث و ملاحظات فوقالذکر به گونهای جدی مورد بحث و بررسی قرار نگیرند. برعکس جملگی مجبور شدهایم تکرار کنیم که غنیسازی از نان شب برایمان واجبتر است و هیچ کس جرات آن را نداشته که این پرسش را مطرح سازد که آیا هرگز به آثار، پیامدها و تبعات بلندمدتتر غنیسازی بر منافع و مصالح ملیمان اندیشیدهایم؟ مخالفت غربیها با برنامه غنیسازیمان (و نه با کل برنامه هستهایمان) سبب شده غنیسازی بدل به یک سوژه ملی و میهنپرستانه شود. به این معنا که هر که بیشتر روی آن اصرار ورزد، انقلابیتر و وطنپرستتر است و برعکس کسانی که مخالف پیشبرد برنامه غنیسازی به هر بهایی باشند، سازشکار، خائن، مرعوب، غربزده، نوکر و وطنفروش هستند.
برعکس تبلیغاتی که در ایران از جانب بسیاری از مسوولان و رسانههای حکومتی صورت میگیرد، مخالفت غربیها با برنامه غنیسازی ایران به هیچ روی به واسطه آن نیست که آنان میخواهند جلوی پیشرفت، ترقی و دستیابی ایران به علوم و فناوریهای پیشرفته را بگیرند. تبلیغاتی نظیر اینکه غربیها نمیخواهند یک کشور انقلابی، جهانسومی و اسلامی به تکنولوژی پیشرفته دست یابد؛ یا غربیها میخواهند انحصار هستهای بودن را فقط به خودشان و در میان خودشان محدود سازند و این دست ادبیات که بسیار هم در ایران رواج دارد خیلی با حقایق و واقعیتها همخوانی ندارند. پیشتر توضیح دادیم که پیشرفت در دانش هستهای و غنیسازی خیلی ارتباطی با پیشرفت در زمینههای دیگر صنعتی و تکنولوژیک پیدا نمیکنند. نکته دوم که مهمتر است، اساساً غربیها به هیچ روی مخالف فعالیتها و برنامههای هستهای ما نیستند. مشکل آنها با غنیسازی است و دلیل آن هم روشن است. هر کشوری که بتواند اورانیوم را تا پنج درصد که مورد نیاز سوخت هستهای نیروگاههای تولید برق است غنی سازد، قادر خواهد بود تا هر وقت که بخواهد اراده کند ظرف شش ماه تا یک سال اورانیوم را تا مرز بالای ۹۰ درصد که مورد نیاز تولید بمب اتمی است، تغلیظ کند. همه دعوای ما هم با آژانس، ۱+۵، امریکا، شورای امنیت، اتحادیه اروپا و شورای حکام آژانس در وین بر سر این نقطه است. ما میگوییم به هیچ روی این کار را نخواهیم کرد؛ همواره گفتهایم که نظام ما با تولید سلاح هستهای مخالف است؛ علما و مراجع مخالفند، اسلام مخالف است، مردم ایران مخالفند و قس علیهذا، و از غربیها میخواهیم قول ما را بپذیرند. غربیها متقابلاً میگویند که با تکمیل چرخه غنیسازی، ایران عملاً به دانش تولید سلاح هستهای دست پیدا میکند و ممکن است در آینده تغییر نظر بدهد. ممکن است شرایطی در منطقه و در کشورهای همجوار ایران پیش بیاید، برخی از رژیمهای مخالف و رقیب ایران در منطقه ممکن است به سلاح هستهای دست پیدا کنند و موازنه قدرت در منطقه بر هم بریزد. به علاوه ایران ممکن است سلاح هستهای ولو در حد بسیار ابتدایی در اختیار گروههای رادیکال منطقه قرار دهد که البته پاسخها به همه اینها منفی بوده.
به هر حال مناقشه هستهای حول محور غنیسازی است. اگر مشکل غنیسازی به یک شکل مرضیالطرفینی حل و فصل میشد (و این لزوماً به معنای آن نیست که ما حکماً باید همه غنیسازیمان را متوقف کنیم)، آژانس و کشورهای غربی در چارچوب وظایف و تعهداتشان در جنبههای دیگر فعالیتهای هستهایمان مکلف بودند تکنولوژی لازم را در اختیار ایران به عنوان عضو انپیتی قرار دهند. اما فعلاًهمه چیز تحت تاثیر مناقشه بر سر غنیسازی متوقف شده و نه تنها ما کمکی از غرب و آژانس دریافت نمیکنیم بلکه با تحریمهای گسترده اقتصادی هم روبهرو هستیم. اینکه آیا موضوع غنیسازی ممکن بود به یک شکل مرضیالطرفینی حل و فصل شود بالطبع در ورای این یادداشت قرار میگیرد. آنچه مسلم است مسیر حل و فصل غنیسازی از معبر اعتمادسازی میگذرد. از زمان به قدرت رسیدن اصولگرایان در سال ۱۳۸۴، مجموعه شرایط و وضعیت میان ما و ۱+۵ از بد به بدتر رفته است. حجم دشمنی، بیاعتمادی در جهت رویارویی با ۱+۵ قطعاً ظرف پنج سال گذشته به نحو گستردهای افزایش یافته. برخی از مسوولان ما نگاهشان به پرونده هستهایمان بیشتر در جهت رویارویی با ۱+۵ بوده تا یافتن راهحلهایی در جهت کاهش تنش میان ما و آنها. برخی از مسوولان ما اگر قلباً هم اعتقاد به کاهش تنش و یافتن راهحل داشتهاند در عمل و در زبان به گونهای در خصوص مساله هستهای رفتار کردهاند کانه افزایش رویارویی و تنش با ۱+۵ معادل است با وطنپرستی، انقلابیگری و متعهد بودن به پیشرفت و ترقی کشور. برخی از آنان نسبت به عملکرد مسوولان هستهای قبلی به گونهای قضاوت و داوری کردهاند کانه آنان خیانت کردهاند. اینگونه رویکرد نسبت به مساله هستهای و تلاش آگاهانه یا ناآگاهانه در جهت بهرهبرداری جناحی و سیاسی. در قبال آن به جای رفتن به سمت و سوی مفاهمه، اعتمادسازی و اراده برای حل و فصل مشکل، صرفاً باعث شکاف و بیاعتمادی بیشتر میان ما و ۱+۵ خواهد شد؛ همچنان که در عمل ظرف پنج سال گذشته شاهد بودهایم. رفتاری که ما ظرف پنج سال گذشته در قبال پرونده هستهایمان داشتهایم صرفاً بر هزینه پیشبرد برنامههای هستهایمان افزوده است. شاید زمان آن فرار رسیده باشد که از خود بپرسیم آیا پرداخت این همه هزینه سنگین برای فعالیتهای هستهایمان اجتنابناپذیر بوده؟
روشن است که تا حدو د بسیار زیادی به واسطهی وجود گاندی و آراء فلسفی او است که این جنبش به دریافتهای مشخص اخلاقی از سیاست و زندگی جمعی، متعهد و پایبند مانده است. گمان میرود که نهرو و دیگر جانشینانِ گاندی هم از همین دیدگاه او الهام گرفتهاند و در میان آن همه منابع متنوع و متون گوناگون حقوق سیاسی، سرانجام باعث شد که این دیدگاه بتواند حقوق اصلی شهروندان هندی را شکل بخشد و در قانون اساسی جدید حافظِ حقوق و کرامت اقلیتها و اقشار فرودست باشد.
«عدم خشونت» به مثابهی فلسفه و راه حلی برای زندگی
«صلح جویی» فلسفهای است که در معنای مطلقاش متضمن این مفهوم است که همهی فرمهای خشونت همچون: جنگ، کشتار، حذف دیگری، اعدام شهروندان، سرکوب اقلیتها، سانسور مطبوعات و... تحت هر شرایطی اشتباه است. راه حل پیشنهادی در این فلسفه بر این اساس است که تمامی مراودات اجتماعی باید به دور خشونت و حذف، و حتماَ صلحجویانه باشد.
در صلحجویی مشروط؛ عدم خشونت هنوز هم حرکتی ایدهآل و قابل دفاع است، اما خشونت تنها در شرایط دفاع شخصی (صیانت از نفس)، به خصوص در مواقع بسیار حاد قابل توجیه است. دفاع شخصی در مواجهه با حملهای مرگبار، می تواند توجیه شود اما حتی در هنگام دفاع شخصی نیز، فرد مورد حمله میتواند تا حد امکان از ضربات احتمالی وارده برای دفاع از جان خود، بکاهد.
«صلح جویی»، هر چند بخشی از فلسفهی وسیع انسان شناسی است اما اغلب با سنتهای مذهبی بسیاری هم درارتباط است. در فرقههای صلح مسیحی همچون کوئیکر4 و منونیت 5 طرد خشونت، و رفتار صلحآمیز، هستهی مرکزی را برای آنها تشکیل میدهد همچنین شرایع و فرقههای غیر مذهبی هم مانند جینزها6 بر عدم خشونت اعتقاد داشتهاند. صلح بزرگ آروکوس7 بر پایهی ارزشهای همزیستی مسالمتآمیز، شهروندی، حمایت و سرپرستی، یکپارچگی و همدلی، و منطق و احترام قرار دارد. علاوه براین، شریعتهای صلح جویانهی بسیاری در ادیان اصلی همچون یهودیت، اسلام و کاتولیسم وجود دارد.
کانون عدم خشونت مذهبی تنها به محدودهی اجتماعی خلاصه نمیشود. مسئلهی اصلی غالب در این محدوده؛ سلامت روحی یک شخص است. تنها لازمهاش این است که یک فرد از درگیرکردن خودش به رفتار خشونتآمیز بپرهیزد. این مرز خود داری و پرهیز از خشونت به اندازهای است که از شهروند خواسته میشود حتی در برابر حملههای خشونتآمیز از خودش دفاع شخصی نکند. از سوی دیگر بسیاری از سنتها و ارزشهای صلحجویانه، باورمندان به این روش را به پرهیز از جنگ و همه شکلهای دیگر خشونت تشویق میکنند. قطعا رهنمودهایی چون «محبت به دشمن» اغلب با امید به تحت تأثیر قرار دادن او (دشمن)، پیوند میخورد. با دوست داشتن دشمن میتوانی ستایش و احترام او را برای خودت به دست آوری.
در شریعتها و فرقههای بعضی از ادیان، عمل بدون خشونت در مواجهه با نابرابرایهای حاکم اجتماعی، یک الزام اخلاقی است. «لئورناردو بوف»8 الهیات شناس آزادیخواه برزیلی بر این باور است که باید در مقابل نوعی از خشونت به نام «سرچشمهی خشونت» مقاومت کرد:
سرچشمهی خشونت در میان نخبگان حاکم و نهادهای مختلف قدرت و نیز در ساختارهای اجتماعی، از منافع گروههای حاکم محافظت میکنند و در گروههای راستِ افراطی که هیچ تغییر اجتماعی را ـ از ترس از دست دادن مزایای و موقعیت اجتماعیشان نمیتوانند بپذیرند ـ ریشه دارد. در نتیجه بسیاری از کشورهای جهان سوم در تنگنای ترورویسم دولتی قرار دارند. این گونه خشونت ساختاری نیاز به یک پاسخ دارد: از نظر اخلاقی واجب است که علیه آن دست به اعتصاب بزنیم.
درنتیجه «بوف» پییشنهاد میکند به جای اینکه بخواهیم خشونتی متقابل یا خشونتی انقلابی و قهرآمیز را در مقابل خشونت دولتی سازمان بدهیم، به نفع ما است که حرکتی بدون خشونت انجام دهیم. از این طریق و با رد شرایط فعلی ما میتوانیم از شراکت در بیعدالتی اجتنا ب ورزیم و در عین حال ارزشهای اخلاقی و عزت انسانی خود را با روی گرداندن از خشونت حفظ کنیم. او عرفانی را تئوریزه و بیان میکند که در زیر پوست حرکت ضدخشونت، جاری است. عرفان جنبش عدم خشونت براین مسئله تأکید می کند که خودمان را تغییر دهیم در عین حالی که در حال تغییر دادن جهان هستیم. باید با راستی و درستی زندگی کرد. باید منصف و از درون، زلال بود. ما باید به وجود آورندگان صلح و مبشّر دوستی و همبستگی باشیم. تنها کافی نیست که در مقابل خشونت خارجی بایستیم همینطور باید ریشههای خشونت را از قلبهایمان، از برنامههای شخصیمان و از طرحهای زندگی روزمرهمان بَر کنیم. هم از لحاظ شخصی و هم سیاسی باید به دنبال زندگی در اکنون باشیم و تاحدودی کمی در آینده. پس مجاز نیستیم با ایدههای کلاننگر و آرمانشهرهای خیالی، اکنونمان را به بهانه آیندههای بهشت آسا و خیالی، به جهنم تبدیل کنیم.
جنبش عدم خشونت گاندی
با وجود موارد مبهمی که درفلسفهی گاندی وجود دارد، اما استراتژی عدم خشونت جمعی، به نظر میرسد که راهی برای پیشبرد مقاومتِ جنبش ـ چه در سطح روشنفکران و چه درسطح عام ـ را فراهم میآورد. زمانی که گاندی در سال 1915 به هند آمد، ارتشیان کنگره درگیر اعمال تروریستی و خشونتآمیز علیه نیروهای استعمارگر شده بودند اما با پرداخت هزینههای سنگین، هیچ چیز را واقعا تغییر نداده بودند. از سوی دیگر، تشدید و گسترش قیامها و شورشهای محلی تودهی مردم نیز تشدید خشونت نیروهای حاکم را به دنبال آورده بود و این قیامها یکی پس از دیگری به طرز وحشیانهای سرکوب شده بودند و جو ارعاب در پهنه کشور در حال گسترش بود. در نتیجه، اکثر مبارزان و آزادیخواهان یا منفعل، یا تسلیم نیروهای سرکوبگر شده بودند. در چنین تنگنایی بود که ایدههای گاندی در جوی چنین ناامیدکننده، به عنوان جایگزینی برای برون رفت از این وضعیت دشوار، ارائه شدند.
پیشنهاد گاندی برای حرکت رولات به منظور آغاز ساتیاگارها و برای راهی کردن خشم مردم به جهت پرهیز از خشونت بود. او مردم را به تظاهرات جمعی سرتاسری فراخواند، اما ازآنها خواست که یکشنبه (روز تعطیل) بیاند تا به توقف و تعطیل شدن کارشان مجبور نشوند و لطمهای به کسب و کارشان وارد نیاید.
در بکارگیری روش مسالمتآمیز مبارزه، موسوم به «نافرمانی مدنی»، گاندی قانونی را که مانع میشد هر کس نمک خودش را بسازد شکست و بدین ترتیب زیر بار حق انحصاری انگلیس و مالکیت برای نمک نرفت. او دیگران را هم به انجام این کار به صورت گروههای بزرگ ساتیارگای نمک تشویق کرد. گاندی روش بیخشونت و «عدم همکاری» یا "ساتياگراها " (معنای تحتالفظی آن روش مقاومت همراه با داشتن قلبی منزه و تقویت قدرت روحی) را برای مبارزه برای کسب حقوق شهروندان هندیها در آفریقای جنوبی به کار برد. او در اولین کمپین مبارزاتیاش بنا به دو دلیل موفقیت زیادی را کسب کرد. اول اینکه روش اعتصاب کارگران هندی و هندیهایی را که به گونهای در اقلیت ـ کاملا حاشیهایـ در آفریقای جنوبی بودند را به کار بست که در نتیجه توانست امتیازهای طبقه حاکم سفیدپوست را ـ که هیچ گاه به سیاهپوستان نمیدادند ـ برای کارگران هندی ساکن آفریقای جنوبی به دست آورد. دوم اینکه در طول این کمپین؛ پُر اهمیتترین حرکت گاندی ایجاد محدودیتهایی مشخص و حساب شده در مبارزه (البته با روش صلحجویانه) بود. گاندی در یک صحنه از فیلمی که در باره این مبارزهی دشوار ساخته شده صراحتا از موکول کردن مبارزه «به بعد» سخن میگوید. گاندی به جای اینکه به اعتصاب گروهی و خشنِ کارگران اروپایی در معادن آفریقای جنوبی بپیوندد،اعتصاب خودش را به صورت مستقل و با روشی متفاوت از کارگران اروپایی، ادامه داد و سرانجام به موفقیت رسید تا جایی که همین حرکت مسالمت آمیز کارگران هندی به رهبری او، باعث تقدیر هیئت حاکمه سفیدپوستان آفریقای جنوبی هم میشود. گاندی در این باره میگوید:
در طی مبارزهی ساتياگراها در آفریقای جنوبی هزاران نفر از کارگران قراردادی هندیِ در کارهای خود دست به اعتصاب زدند. این اعتصاب ساتياگراها بود که تماما صلحجویانه و داوطلبی بود. در زمانی که اعتصاب دیگری در مجموعهی اعتصابات معدنچیان اروپایی، کارکنان راه آهن و غیره اعلام شده بود. اولین پیشنهاد به من این بود که به هدف مشترک کارگران اروپایی بپیوندم .در طی اعتصاب ساتياگراها من لازم نمیدیدم که برای رد کردن این پیشنهاد فکر کنم. پیشتر رفتم و از ترس اینکه اعتصاب ما با اعتصاب اروپاییها در روشهای خشونتآمیز همچون بردن اسلحه که حرف اول را در این اعتصابات میزدند در یک ردیف قرار گیرند؛ اعتصاب خودمان را آگاهانه به تعویق انداختم و جنبش ساتياگراها از آن زمان به بعد به عنوان جنبشی پرافتخار و قابل احترام ا ز طرف اروپاییهای آفریقای جنوبی شناخته میشود و همانطور که ژنرال سماتس9 میگوید جنبشی مشروطه گرا است.
از سوی دیگر گاندی توانست توده مردم و افکار عمومی را در سطح وسیعی بسیج کند چرا که او فراتر از فضای استراتژی عدم خشونتاش، توانست ظلم و خشونتهای جاریِ حکومت انگلیسی را آشکارا با افکار عمومی در میان نهد. گاندی اولین کسی نبود که خواستار عدالت اقتصادی و سیاسی برای مردم هند بود، اما او اولین کسی بود که به خاطر هوشیاریاش در به کار گیری روشهای بیخشونت مبارزه، موفق شد توده بسیار زیادی از مردم را در مبارزه شرکت دهد. گاندی با این روش صلح طلبانه حتی توانست روستاییان و تا حدودی کارگران را برای مبارزه و به دست آوردن عدالت اجتماعی بسیج کند.
گاندی درجواب نامه «لئو تولستوی» نوشته بود که دیدگاهش به سیاست، تحت تأثیر رشد و اعتلای درک مذهبی او قرار گرفته است. و در متنهای نظریهپرداز اجتماعی «رابرت راسکین»، گاندی به فلسفهای دست یافت که با خوانش متون هندو به آن رسیده بود. گاندی ستمی را که از صنعتی شدن برخاسته بود نشان داد و عمل سیاسی پرهیز از خشونت را به عنوان راهِ چاره پیشنهاد کرد.
اگر که عدم همکاری؛ نافرمانی مدنی، اعتصاب غذا و اعتصابات غیر خشونتآمیز تنها بخشی، نه وجه لازم ساتياگراها در عمل را نشان میدهد به خاطر این است که روش گاندی بیشتر از کاربرد ساده و مستقیم فشار آوردن، حرکت کرد. هدف اصلی ساتیاگراها تغییر سازنده روابط به گونهای بود که نه تنها بر تغییر سیاست تأثیر بگذارد، بلکه بازسازی موقعیتی که منجر به کشمکش میشود را اطمینان بخشد.
جنبش عدم خشونت گاندی بر پایهی اصول مذهبی بود که ا ز متون مختلف مذهبی و از اصول و ارزشهای مشترک ادیان گوناگون سیراب میشد. متنهای مقدسی همچون باگاهاورد گیتا10، انجیل و قرآن. گاندی به دنبال منبع موثقتری برای حقیقت محض میگشت. مفهوم اصلی جنبش گاندی (ساتیاگراها) این است که تحت عنوان «در جستجوی حقیقت» و یا نیروی لایزال روح ترجمه میشود و متضمن این مفهوم است که یک مبارز باید از مخالف خود درس بگیرد و برعکس. حقیقت نمیتواند از طریق زور به دست آید و یا منتشر شود. بنابراین مفهوم آهیمسا11 به عنوان اصل ساتیاگراها است ( شخصی که به دنبال یافتن حقیقت است) وقتی که به طور نمونه آهیمسا به عنوان کلمه «ضد خشونت» ترجمه شد در متن اصلی با ساختار منفی و یا مفهوم ضمنی کلمهی انگلیسی معنی حقیقی اش را از دست نداد. طبق نظر «پل وهر»12، جنبش خشونت پرهیز گاندی توانست جنبش استقلال هند را با بکار بستن روشهای انسانی و صلح دوستانه، از غیرقابل کنترل شدن (و احتمالا از به خشونت کشیده شدن) نجات دهد.
1- مرحلهی تدریحی یا گام به گام: کمپینهای مبارزاتی گاندی با گفتگو، مذاکره و حکمیت شروع شد، نه تنها در کشمشهایی که در آن درگیر می شد این استراتژی را به کار بست بلکه روابط دوستانهای را هم در مسائلی که اعضای حکام انگلیس در آن شریک بودند، گسترش داد. اگر که درگیری در این مرحله تمام نشد، حرکت ساتریاگاها برای مبارزات بدون خشونت بعدی آماده می شود که شامل تحریکات، هشدار، آگاهی رسانی به افکار عمومی، تحریم خرید کالاهای انگلیسی و اعتصابات، نافرمانیهای مدنی، از کار انداختن کارکرد روزانه نهادهای دولتی و ایجاد دولت موازی است.
2- الزام به عدم خشونت : هر شهروند داوطلب که در کمپین مبارزاتی گاندی شرکت می کند باید الزام و تعهد شخصی و اخلاقی به معیارها و ارزشهای مبارزه بی خشونت داشته باشد. هم بر اثر آموزههای تئوریک پرهیز از خشونت و هم به خاطر همین اصل اولیهی صبر و خویشتنداری شخصی بود که جنبشی به این وسعت بدون کوچکترین خشونتی گسترش یافت .
3- کنترل محرکههای افزاینده. گاندی از زیاد شدن ناگهانی خودداری می کرد. برای مثال او هر کمپین را به یک موضوع مرتبط می ساخت و به این ترتیب از تشدد موضعات و یا احزاب جلوگیری می کرد. او بر گسترش روابط شخصی و عاطفی با مخالفان تأکید می کرد و به این ترتیب از چرخش درگیریها به سمت خصومت و دشمنی جلوگیری می کرد. با اعلام صادقانه و شفاف همهی حرکتهای آینده، گاندی امکان انحراف اطلاعات را کاهش می داد .
گاندی براین باور بود که یافتن ِحقیقتِ، هدف زندگی بشری است و از آنجایی که هیچ کس نمی تواند از درک حقیقت کاملا مطمئن باشد بنابراین، کاربرد خشونت برای قبولاندن درک ناقص خودمان از حقیقت، گناه محسوب می شود.
مهاتما گاندی و مارتین لوترکینگ، دو شخصیت تأثیر گذار در جنبش جهانی پرهیز از خشونت
دور از ذهن نیست که تصمیم مارتین لوتر کینگ مبنی بر کاربست روش پرهیز از خشونت ـ به مانند خود گاندی ـ بر پایهی اصول و ارزشهای مذهبی بوده باشد. در واقع لوترکینگ استفاده از روش پرهیز ازخشونت به عنوان ابزار و روشی در مبارزهی سیاسی را از موفقیت گاندی در هند کشف کرد. نظریهی کینگ با جهت گیری کاملا مذهبی و برگرفته از تعالیم مسیحیت بود. که در راستای مقام و موقعیت خودش به عنوان وزیر و در عین حال به عنوان کشیش در مرکزیت کلیسا در زندگی ساکنان مونتوگومری13، آلاباما14 و آمریکاییهای آفریقایی تبار، قرار داشت. و بی دلیل نبود که اولین معترضان تحت رهبری او، از میان همین اقشار بودند. لوترکینگ از ساختار وعظ و خطابه و سیر استعلایی الهامات و موعظههای آفریقایی امریکایی استفاده کرد و عموما واژهها و اصطلاحات انجیل را در خطابههای سیاسی و اعتراضی خود به کار می برد. و همین واژگان، منبع عمیق تری برای اتحاد قشرهای مختلف را که تنها یک کارکرد و مسئلهی خاص می توانست داشته باشند به وجود آورد. جالب است که تمامی یاران و رفقای توانای او از فهرست موعظه گران سیاه پوست بودند.
روش مارتین لوترکینگ هم به مانند گاندی، روشی تدریجی و گام به گام بود:
1- مرحلهی اول: جمع آوری اطلاعات
2- مرحله دوم : آموزش
3- مرحلهی سوم : تعهد شخصی
4- مرحله چهارم: مذاکره
5- مرحلهی پنج : عمل مستقیم
6- مرحله ششم : مصالحه
همانند گاندی این روند نیز مرحله به مرحله بود که باعث خلق موقعیت برای کشف راه حل در هنگام درگیری و مقابله می شد و ضامن این مسئله بود که هم مخالفان و هم رقبا، اطلاعات دقیق و کافی برای تصمیم گیری در مورد مسائل و این فرآیند، در اختیار دارند .
گاندی و جایگاه زنان
از سوی دیگر گاندی علاقهی عمیق و آگاهی زیادی از مسائلی که زنان را تحت انقیاد قرار می داد داشت. مهمتر از آن، گاندی از طرفداران سرسخت تساوی میان زن و مرد بود و از رفع تبعیض میان زن و مرد به هر شکلی پشتیبانی می کرد. برای مثال او در مسائل مربوط به امور جنسی (قوانین تبعیض آمیزی را که اجازه می داد بی بند و باری و تجاوز جنسی مردان، به آسانی بخشیده شوند)؛ واکنش جدی و مسئولانهای نشان می داد و آن را سخت نکوهش می کرد حتی زمانی که این قبیل رفتار مردان زیر پوشش رفتاری «آزادانه» توجیه می شد. در حالی که درمورد زنان که همین کار مشابه را انجا م می دادند به عنوان فاحشه، خائن به جنس خویش و خیانت به ایده آلهای مشخص زن بودن و مادر بودن تلقی می کردند، نه اینکه با این رفتار و این نوع دیدگاه، تصور کنیم که مهاتما گاندی براین باور بود که هم زن و هم مرد می توانند بی بندوباریهای جنسی داشته باشند، بلکه او خواستار این بود که مردان و زنان در یک موقعیت برابر اجتماعی و اخلاقی با هم زندگی کنند و یکی بر دیگری ارجحیت نداشته باشد .
همانگونه که آشیس ناندی15 کاملا شفاف دیدگاهش را در این مورد بیان می کند: «عنصر اصلی در فلسفهی گاندی کشف دوباره او از زن به عنوان نیروی مدنی و تاثیرگذار در جامعهی بشری بود» به همین دلیل هم بود که کارهایش با برنامهای کاملا روشن و متمرکز انجام می شد تا زنان را به حیطهی اجتماعی وارد کند. در این گستره است که هر کس می تواند متوسل شدن گاندی به اعتصاب غذا و سماجت او در «نخ ریسی» و اعتقاد راسخش به مقاومت بدون خشونت را ببیند. تفکر گاندی در مورد زن به عنوان کسی بود که از دیدگاه او نقش تربیت ِنژاد بشر را بر عهده دارد یعنی فردی که رفتارش و تفکرش مستعد عدم خشونت است و در هنر متقاعدکردن دیگران واقعا ماهرانه تر و صبورانه تر عمل می کند .
به جای اینکه گاندی به عدم خشونت به عنوان سلاح ضعیفی نگاه کند، آن را سلاحی بسیار نیرومند و بُرنّده می دانست و قویا براین باور بود که زنان قدرت انعطاف پذیری و مقاومت بیشتری از مردان دارند. معتقد بود که قوانین ِ سیاست، قوانینی مردمحور است که توسط مردان وضع شدهاند و تنها زنان قادر به انسانی کردن این حوزه هستند و آنها بهتر از مردان می توانند به ذهن زن و مرد صورتی معقول و قابل توجیه ارائه دهند. از طریق متوسل شدن به اعتصاب غذا، گاندی در پی آن بود که تفاوت احتمالی میان اعتصاب غذاهای مردان به عنوان اعتصاب غذای همگانی و سیاسی، و زنان به عنوان اعتصاب غذا آداب و رسومی و شخصی را، انکار کند و آشکارا این کار را هم کرد. به این ترتیب او توانست تفسیر جدیدی از رسوم اعتصاب غذای زنان را با جایگزین کردن آن در هر چهار گوشه از مقاومت سیاسی، ارائه دهد. گاندی خودش به کار نخ ریسی می پرداخت و با این کار، در تلاش بود تا نه تنها توجه را به سمت ارزشمند بودن کانون کارهای خانگی (که با مکانیزه شدن تولید از درآمد محروم شده بودند) جلب کند، بلکه به نمونهای از نقش زنان در پابرجا نگه داشتن و انجام کارهای مرسوم خانه از طریق کار ِ روزانه ریسندگی نیز تاکید داشته باشد .
گاندی قدرتی ویژه در کشف مسائل و نتیجه گیریهای بزرگ از امور جزیی داشت، دیدگاهی که سبب شده بود تا از مسائل ظاهرا پیش پا افتاده که دیده نمی شدند چیزهای بزرگ پدید آید؛در نتیجه گاندی توانست در کار روزانهی زنان پُر فایده ترین درسها را برای چگونگی اداره کردن یک کشو ر پیدا کند، این که چه طور می تواند به زندگی سیاسی اش بپردازد و در عین حال زندگی سرشار از رونق اقتصادی و کمالات اخلاقی و انسانی را نیز هدایت کند. گردش مداوم چرخ ریسندگی گرچه ممکن است که در بعضی موارد به معنای راکد بودن تفسیر شود اما برای گاندی به منزلهی نشانهی عمیق ِ قدرت پایدار زنان و پایداری آنها به عنوان نگهدارندهی کانون خانواده و محافظان اخلاقیات و ارزشهای مقاومت و رواداری جامعه است .
در اینجا دوباره این مشکل وجود دارد که گاندی بر مقولههای مورد تردید طبیعت و طبیعی متکی بود. اما تاثیر خالص دیدگاهش از زن و آن دسته از اعمال زنانه که او برای یاد گرفتن زیاد داشت، برای کارهایی همچون قدرت دادن به زنان و باوراندن احساس برابری با مردان بود .
گاندی همیشه طرفدار اصلاحات کامل بود که آن را سارودایا16 می نامید که به معنای پیشرفت کامل است. او بر این باور بود که تفاوت میان زن و مرد تنها تفاوت جسمی و فیزیکی است و بارها در نوشتههایش تأکید کرده بود که در بسیاری از مسائل مخصوصا آن دسته از مسائلی همچون بردباری، صبوری و فداکاری، زنان ِ هندی بالاتر از مردان هستند. در طول چهل سال از زندگی سیاسی اش او تنها دلایل بیشتری برای استحکام و عمیق کردن باورهایش به آنچه که می نوشت پیدا می کرد. گاندی هیچ گاه برنامهی مشخصی برای زنان نداشت اما زنان نقش اصلی درتمام برنامههایش داشتند .
او براین باور بود که هیچ مدرسهای بهتر از خانه و هیچ معلمی بهتر از پدر و مادر وجو د ندارد و می گفت که مرد و زن باهم برابر هستند اما همانند نیستند. " از لحاظ عقلی؛ روانی و روحی زنان با مردان برابرند و می توانند در هر فعالیتی شرکت کنند"
گاندی در اظهار نظرهایش می گفت :" زن بودن تنها به آشپرخانه محدود نمی شود تنها زمانی که زنها از بردگی آشپرخانه رها شوند رو ح حقیقی و بزرگ آنها کشف و آشکار می شود" این گفته، به آن معنا نیست که زنان نباید آشپزی کنند، بلکه تنها وظایف خانه داری باید میان زنان؛ مردان و فرزندان تقسیم شود. او می خواست که زنان بر مسولیتهای ِ سنتی چیره شوند و در مسائل ملی و اجتماعی شرکت کنند. او خواست هندیها برای داشتن فرزندان پسر را سرزنش می کرد و می گغت که تا وقتی که ما، زنان را به اندازهی مردان، در طبیعت در نظر نگیریم ملت ما رو به افول خواهد رفت .
بنا به باور بسیاری، تئوری مبارزهی بدون خشونت و فلسفهی گاندی ریشه در دیدگاه او نسبت به زنان دارد. فلسفهی زندگی بدون خشونت که اکنون به عنوان یکی از استراتژیهای جنبشهای مدنی در سراسر جهان در نظر گرفته می شود می تواند به عنوان یکی از اخلاقی ترین و کم هزینه ترین روش در مبارزهای آرام، صلح آمیز و پایدار به کار گرفته شود .
پانوشتها:
-------------------------
ساتياگراها: اصطلاح ابداعى گاندى پيشواى نهضت ملى هند براى به کار بردن قدرت روحى به جاى خشونت و شدت عمل براى وصول به اهداف سياسى و اجتماعى است.
- 1- Champaran
- 2- Salt Satyagraha
- 3- Quit India Movement
- 4- Quakers
- 5- Mennonites
- 6- Jains
- 7- Iroquois
- 8- Leonardo Boff
- 9- General Smuts
- 10- Bhagavad Gita
- 11- Ahimsa
- 12- Paul Wehr
- 13- Montgomery
- 14- Alabama
- 15- Ashis Nandy
- 16- "Sarvodaya
منابع:
Moradian, Meneejeh. Gandhi and the Politics of Nonviolence. International Socialist Review. (14). October- November 2000
Kahn, Alex. Gandhi and the Myth of Non-violent action. Bookmarks , Sydney. 1996.
Solidarity Online. Gandhi's Salt March and the myth of non-violence. March 2000.
.
Kahn , Alec. Gandhi and the myth of non-violence. Social Alternative. 23 April 1995 http://www.sa.org.au/index.php?option=com_content&task=view&id=1167&Itemid=12
Kamat, Jyotsna. Gandhi and Status of Women. January 2010
Lal, Vinary. The Mother in the 'Father of the Nation. A Journal of Women and Society, no. 91 (November-December 1995):27-30.
Dugan, Máire A. Nonviolence and Nonviolent Direct Action. September 2003
برگرفته از سایت: مدرسه فمنیستی
آقای خامنه ای پس از انتخابات سال گذشته که اعتراضات گسترده از جمله در دانشگاه های کشور را به دنبال داشت خواستار پررنگ تر شدن تدریس علوم دینی و کاستن از دروس علوم انسانی که منشا غربی دارد شده بود.
فضای دانشگاه های ایران در ماه های اخیر با فروکش کردن اعتراض ها عمدتا آرام بوده است.
او روز یکشنبه بدون آنکه از کسی نام ببرد گفت: "برخی افراد متاسفانه فقط بر روی برخی نکات منفی متمرکز می شوند و آنها را بزرگنمایی می کنند و هنگامی هم که از وضعیت دانشجویان و جوانان اظهار رضایت می شود، آن را نشانه بی اطلاعی از وضع دانشگاه ها تفسیر می کنند."
او افزود: "تمجید از وضع دانشگاه ها به معنای بی خبری از برخی نکات منفی نیست اما در این موضوع باید همه مسائل را در کنار یکدیگر دید تا بتوان به یک نتیجه گیری واقعی رسید."
او حضور روحانیون در دانشگاه ها را مظهر اسلامی شدن آنها دانست اما گفت: "در بررسی وضعیت دانشگاه ها، نمی توان توقعی را که از یک محیط طلبگی وجود دارد به محیط دانشجویی نیز تعمیم داد."
رهبر ایران در تمجیدی از دولت محمود احمدی نژاد گفت: "برخلاف برخی مقاطع گذشته، خوشبختانه در دولت فعلی زمینه برای فعالیت روحانیون در دانشگاه ها بسیار فراهم است که باید شکر این نعمت را نیز با استفاده مناسب از این فرصت به جا آورد."
این در حالیست که پیشتر در روز یکشنبه محمود احمدی نژاد رئیس جمهوری ایران نیز در همایش مسئولان نهاد نمایندگی ولی فقیه در دانشگاه ها سخنرانی کرده و گفته بود که مدیران در تربیت دانشجویان غفلت کرده اند.
او گفت: "فکر می کنم ما غفلت کرده ایم ما تصور می کرده ایم که اگر ذهن انسان ها را از علوم انباشته کنیم، آدم ها درست می شوند این طور نیست. اکنون آدم هایی داریم که مدعی هستند ولی در حوادث سنگین قادر به تشخیص نیستند."
او در انتقاد از وضعیت دانشگاه ها گفت افرادی در بین مدیران و برنامه ریزان کشور هستند که تصور می کنند موضوع دانشگاه فقط دانش است و افزود که به عقیده او لازم است "موضوع دانشگاه" عوض شود.
او گفت: "اگر موضوع دانشگاه فقط صرفا دانش باشد نتیجه آن می شود که می بینید."
آقای احمدی نژاد جای دیگری با لحنی انتقادی افزود: "می بینید خود دفتر نهاد رهبری در دانشگاه ها و مجموعه های گروه معارف چون موضوع دانشگاه دانش بود به گروه های علمی محض تبدیل شدند."
رئیس جمهوری ایران اظهار عقیده کرد که موضوع دانشگاه باید "انسان" باشد وگرنه "دانش صرف منهای حقیقت انسان" به کاری نمی آید.
به گفته او از آنجا که دانشگاه های ایران 80 تا 100 سال قبل تاسیس شده اند "از جای دیگری اقتباس شده اند و آبشخور موسسان دانشگاه خارج از حوزه فرهنگ و اندیشه ما بوده است."
آقای احمدی نژاد تلویحا گفت که دروس معارف نتوانسته است دانشجویان را به گفته او "منقلب" کند.
او گفت: "درس اخلاق بگذاریم خیلی خوب است، اما آیا با درس اخلاق و معارف انسان ها شکوفا می شوند؟ اکنون به گفته دوستان 14 واحد معارف در دانشگاه داریم که 14 واحد کم نیست. برحسب ظاهر باید با 14 واحد بتوانیم همه را منقلب کنیم و سوالات جواب داده شود اما چرا این اتفاق نمی افتد؟"
او گفت کسانی هستند که لیسانس الهیات دارند و در همه دروس نمره 20 می گیرند "ولی وقتی در جامعه به او نگاه می کنیم می بینیم این آن چیزی نیست که شما برای آن زحمت کشیده اید."
'یک حزب حقیقی'
رئیس جمهوری ایران همچنین در سخنانی گذرا با تعدد احزاب و جابجایی قدرت مخالفت کرد.
او گفت: "آرمان ما کجاست؟ آیا انقلاب کردیم که یک عده یک زمانی حکومت کنند و بعد آن عده کنار بروند و عده دیگری بیایند و چند حزب و دسته ایجاد شود؟ آیا برای این امر نیاز بود آن قدر مجاهدت و فداکاری شود و شهید داده شود؟ اگر آرمان های انقلاب فقط همین بود انقلاب این قدر دشمن نداشت."
او همچنین گفت: "نظام یک حزب بیشتر ندارد و آن حزب حقیقی است. البته دیگران نیز آزاد هستند که فعالیت کنند مخالف نیستیم، ولی اصالت ندارند ولی یک حزب بیشتر نیست و آن حزب ولایت و انقلاب است."
آقای احمدی نژاد بارها در سخنرانی های خود فعالیت حزبی را کم اهمیت توصیف کرده است. وزارت کشور چند ماه قبل پروانه فعالیت دو حزب بزرگ اصلاح طلب، جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، را توقیف کرد.
میرحسین موسوی از رهبران مخالفان اوایل خرداد ماه در این باره گفته بود: "اقدام اخیر در مورد دو حزب اصلاح طلب کشور، ریشه در همین اندیشه منفی در مورد احزاب دارد. البته این روزها با سرکوبی که وجود دارد اهمیت احزاب و تشکل ها بیش از سابق احساس می شود."
به گزارش تحول سبز، محمد نوری چندی پیش از پذیرش کمک مالی وزارت ارشاد کودتا امتناع کرده بود، و اینک نوبت حامیان جنبش سبز است که او را در شرایط سخت و پرهزینه بیماری تنها نگذارند. او در بیمارستان جم تهران واقع در خیابان استاد مطهری، خیابان فجر بستری است.
منبع: تحول سبز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر