-----------------------------
همه خبرها و ديدگاهاي سانسور شده و پشت فيلتر جمهوري اسلامي مانده را يكجا و بي درد سر در "هستي نيوز" بخوانيد... http://groups.google.com/group/hasti-news/
در برنامه امروز میخواهم شما را در یک تجربه جالب و شنیدنی سهیم کنم. تجربه شرکت در یک کارگاه آموزشی (ورکشاپ) که در آن با یک ساز سنتی اندونزیایی البته در کشور مالزی آشنا شدم.
این کارگاه آموزشی، نخستین کارگاهی از این نوع بود که با هدف آشنایی دانشجویان خارجی مقیم مالزی با یک ساز سنتی برگزار میشد.
ساز «گاملان» در واقع تشکیل شده از یک مجموعه ساز کوبهای متفاوت (البته مجموعه کامل این ساز شامل ۱۷ و گاهی بیش از ۲۰ دستگاه است) که پیدایش آن به قرنها پیش در جزیرههای «بالی» و «جاوا» در کشور اندونزی باز میگردد اما در حدود یکصدو پنجاه سال پیش توسط یک مالزیایی علاقهمند به عنوان هدیه برای پادشاه به این کشور آورده شد. از آن جایی که این مجموعه ساز بسیار گرانقیمت است در آن زمان تنها توسط پادشاهان یا برای آنان مورد استفاده قرار میگرفت و اکنون نیز با عنوان موسیقی خوشامدگویی و رسمی در آئینها مورد استفاده قرار میگیرد.
نام اندونزیایی این ساز به معنای ضربه یا چکش است و برای به صدا درآوردن آنها از ابزاری شبیه چکش و البته نه با جنس فلزی آن، در اندازههای مختلف استفاده میشود. این مجموعه ساز حجم زیادی را از فضا اشغال میکند.
به نظر میرسد که گاملان در ابتدا از فرهنگ هندو – بودیست حاکم بر اندونزی نشات گرفته و بعدها به تدریج رشد کرده و با آوازهای خاص منطقه جاوا ترکیب شد و امروزه به عنوان یک اجرای رسمی در آئینهای سنتی هم چون ازدواج یا رقصهای سنتی، توسط گروهی از هنرمندان به همراه خواننده یا خوانندگان به اجرا درمیآید.
تقریبن در هر کجای جاوا در اندونزی که قدم بگذارید، از خانهها، لابی هتلها، بازارها و حتا روستاها میتوانید صدای این ساز را بشنوید. صدای آن را به مهتاب و جریان آب تشبیه میکنند به همان رمزآلودی نور ماه و در جریان بودن و تغییر یافتن جاری آب…
اما از ساز که بگذریم حضور در چنین کارگاه اموزشی برای من و تمامی شرکتکنندگان تجربه هیجانانگیزی بود. یک فرصت مغتنم تا با گوشهای از فرهنگ و هنر مردمان شرق آسیا در حین فراگیری نواختن یک ساز آشنا شویم.
شاید بسیاری از شرکتکنندگان نخستین باری بود که نواختن با یک ساز را تجربه میکردند آنهم با نوایی کاملن متفاوت از آنچه که ما در فرهنگ موسیقایی خود داریم. در آغاز کار بنا به سنت شروع کردیم به مقایسه این سازها با سازهای وطنی و این که سازهای ایرانی خیلی پیچیده هستند و مگر میشود که به آسانی آنها را فرا گرفت اما این سازها ساده هستند و از این حرفها. اما کمی که گذشت و شروع به تمرین کردیم دیدیم که کار چندان سادهای هم نیست و پیچیدگیهای خاص خود را دارد.
«چهگو» (معلم به زبان مالایایی) نواختن هریک از ما را نظارت میکرد و گاهی برایش جالب بود که یک قطعه را چقدر خوب مینوازیم!
و در نهایت پس از کلی خارج زدن و تغییر آهنگ به ذائقه خودمان در تمرینها، گروه توانست یکی دو تا از آهنگ های رسمی را بنوازد و حاصل تلاش چند ساعته به نتیجه برسد و اینچنین شد که ما عضوهای بینالمللی گروه نوازنده «گاملان» در برنامههای رسمی دانشگاه شدیم.
علاوه بر این آموزش، گردهم آمدن افراد با ملیتهای متفاوت به خودی خود تجربهی جالب توجهی بود. عربها با استفاده از برخی از این آلات موسیقی، آهنگ هایی از فرهنگ خود را مینواختند و ایرانیها برای آهنگهای نواخته شده توسط «گاملان» آواز ایرانی میخواندند.
«اندیمش» دانشجوی هندی دانشگاه اوهایوست که زمان کوتاهی را برای گذراندن بخشی از تحصیلات دکترایش در زمینه ارتباطات در مالزی میگذراند. او نیز از شرکتکنندگان در این کارگاه آموزشی است و از این کارگاه لذت فراوانی بردهاست. او معتقد است که هرچند در دنیای کنونی اینترنت و وسایل ارتباطی مدرن بسیار پرقدرت نقش ارتباطی میان مردم جهان بازی میکند اما تجربه مستقیم یک پدیده فرهنگی اثر بیشتر و واقعیتری دارد و آشنایی با آن را دلپذیرتر میکند.
به هرحال، برگزاری چنین کارگاه آموزشی که با یک برنامهریزی هوشمندانه انجام شد، میتواند اثرات متفاوتی داشته باشد. تبادل فرهنگی میان کشورهای متفاوت، معرفی بخشی ویژه از فرهنگ یک کشور و فراهم آوردن فرصت تجربههای نو برای دانشجویان و جوانان.
تجربهای که به سادگی و با صرف هزینهای محدود امکانپذیر است و در عین حال که خاطرهای به یادماندنی را در ذهن ماندگار میکند یادگاری فرهنگی را با شرکتکنندگان همراه میکند.
مطلبهایی که در این بخش تارنمای رادیو کوچه منتشر میشود یا انتخاب دبیر روز سایت و یا پیشنهاد دوستان رادیو است که میتواند از هر گروه یا دسته و یا مرامی باشد. نظر های مطرح شده در این بخش الزامن نظر رادیو کوچه نیست. اگر نقد و نظری بر نوشته های این بخش دارید می توانید برای ما ارسال کنید.
۱ – تا لای در را باز کرد، پایم را وسط دو لنگه در گذاشتم و با کف دستهایم در را به طرف او فشار دادم. یادم نیست چیزی هم گفتم یا نه. میخواستم بگذارد بروم تو، اما نشد. یک دفعه پایم را پس کشیدم و او هم رحم نکرد و در را محکم به رویم بست. مات و مبهوت سرجایم خشک شده بودم. روی سکوی کنار در نشستم. به کوچه خلوت نگاهی انداختم. از دیوار کاهگلی روبهرو شاخههای درختها بیرون زده بودند. زردآلوهای تازه به رنگ نشسته هم در انتهای شاخهها دیده میشد. چه خوب که حواسم چند لحظهای پرت شد والا کلافهگی وعصبانیت داشت خفهام میکرد. بلند شدم دوباره زنگ زدم. صدای تیز ناخوشایند آن در گوشم پیچید. میدانستم پشت در ایستاده. داد زدم در را باز کن، اینطور که نمیشود ادامه داد. صدایم انگار در سکوت کوچه گم شد. هیج جوابی نیامد. به دور و بر نگاهی انداختم جز آن دیوار کاهگلی و آجرهای قدیمی دیوار خانه مخروبه آنها چیز دیگری دیده نمیشد. اولین باری که از خانه و کوچهشان برایم حرف زد، پرسیدم جای امنی است؟ آیدا شانههایش را بالا انداخت و گفت: «آره حتمن». دیگر هیچوقت هم از خانهاش حرفی نزدیم.
با مشتم چند ضربه کوچک دیگر به در زدم.
تو بگو چکار کنم؟ برم، بمانم؟ بیا بیرون این مسئله رو با هم تمام کنیم و نهایتن هم خداحافظی می کنیم دیگه. از این بدتر که نیستها.
لجبازیها و یکدندگیهایش را میشناختم. میدانستم اگر پیله کند بهاین راحتیها جان سالم به در نمیبریم. دوباره به در کوبیدم و گفتم:
«جهنم! اینقدر اینجا میشینم تا بیای بیرون. داستان من و تو باید تمام بشه. راستشو بخوای خسته شدم دیگه. فکر میکردم اینقدر سرت میشه وقتی منو پشت درخونهات ببینی، بفهمی اومدم همه چیزو تمام کنم.»
جوابی نیامد. درِ آهنیِ رنگ و رو رفته لعنتی انگار جان من را گرفته بود. دلم میخواست لگد بزنم و خرابش بکنم. چارهای نبود. گرفتم روی سکو آرام نشستم. نمیدانستم چه پیش میآید. دلم میخواست حادثهای من را از آن سردرگمی نجات میداد. شعاع نور آفتاب نیمروز روی دیوار روبهرویی، در لابهلای تکانهای کوچک برگ درختها بازی میکرد. از آن خانهای که انگار شبیه خانه مردهها بود صدایی بیرون نمیآمد. من مانده بودم و آیدا که میدانستم پشت در است. من و او بارها در سکوت وقت گذرانده بودیم. میتوانستم آنقدر آنجا بنشینم تا از او خبری بشود.
۲ – باورم نمیشد چنین روزی پیش من بیاید. از همه جای آسمان باران میبارید و جاده نیمه آسفالتیِ رو به طرف کارگاه هم تقریبن خراب شده بود. کنده چوب به درد نخوری را توی شومینه گذاشته بودم و جلویم هم دفتر و کاغذهایم روی میز کوچکی ولو بودند. دل و دماغ کار کردن نداشتم. فکر کردم سری به کاغذها بزنم و یادداشتهای قدیمیام را بخوانم. دلم میخواست دیگر آن روز کسالتآور بارانی را با صدای چرقچرق چوبهایی که در شومینه میسوخت و هوای گرمی که بوی چوب سوخته را دوروبرم پخش میکرد تحمل کنم و با کاغذهایم خودم را به رویاها بسپارم. صدای تق تقی از در بزرگ کارگاه شنیدم. تا لای پنجره را باز کردم قطرههای باران به صورتم کوبید و نمیگذاشت ببینم چه کسی در میزند. داد زدم:
لطفن دور بزنید از این در کوچیکه بیایید تو.
در را که باز کردم، صورتش پشت چتر سیاهی که از هر طرف آن آب میچکید، پنهان بود. بقیه هیکلش خبر از اندام دختر جوانی میداد که سرتاپا خیس بود. چتر را لحظهای کنار زد و گفت : «سلام»
بیایید، بیایید تو!
از راه باریک وسط خرت و پرتهای کارگاه عبور کرد. آبی که از لباس و چترش میچکید، روی زمین راه افتاده بود و او هم جلوجلو میرفت. چتر را همانطور باز روی زمین گذاشت. با دستهایش باران مانده روی چهرهاش را انگار بهاین طرف و آن طرف پرت کند، در همان حال دماغش را بالا کشید.
میتونم روسریم رو بردارم؟
روپوشت رو هم در بیار. اینجا هیچکس نیست. چهطور امروز اینجا اومدی؟
۳٫ کمی دورتر از وسط جایی مثل بیابان که دانشگاه درست کرده بودند، من هم در کارگاه خودم کار میکردم. مدتها بود دنبال مدل میگشتم. روزی همانطوری سرم را انداختم پایین، رفتم وسط سالن ورودی دانشگاه. هیچکس هم نپرسید تو کی هستی. روی تابلوی اعلانات کاغذی زدم که دنبال مدل میگردم. آمدم بیرون. چند روز گذشت. فقط یک نفر تلفن کرد. آیدا بود. پای تلفن خیلی حرف زدیم. گفت به زودی سری به من میزند. حالا چرا آن روز بارانی.
مزاحم شدم، ببخشید.
نه اصلن. امروز دل و دماغ کار کردن نداشتم. خواستم یه چیزایی برای خودم بخونم. حالا با هم میخونیم. خندهام گرفت. من آدم زودجوشی نبودم. نمیتوانستم به سرعت وارد گفتوگویی بشوم. حتا بعضیها فکر میکردند باید آدم مغروری باشم. چند بار هم به خودم گفته بودند. اما انگار آیدا فرق داشت. تو گویی سالهاست همدیگر را میشناختیم.
باران یادمان رفت. آیدا روپوش و روسریاش را درآورد و لبه میز، رو به گرمای شومینه آویزان کرد. بلوز آستین بلند سبز تیرهای که سفت و سخت به تنش چسبیده بود و موهای دسته شدهای که مثل گلوله توپی پشت گردنش جمع شده بود، نگاه مرا دنبال خود میکشاند. تازه شروع کردم نگاهش کنم. دختر باریک اندام کوتاه قدی بود که وقتی دسته موهایش را باز کرد، بیشتر از نیمی از هیکلش را پوشاند و او یکباره در میان انبوهی از موهای سیاه گم شد. درجا طرحی از بازی دستها و موهایش به ذهنم هجوم آورد. به خودم گفتم باید گوشهای این طرح را بکشم تا یادم نرود.
چای و چند بیسکویت باقی مانده ته پاکت را آوردم و باهم روی کندههای کوچک چوبی که بهجای میز و صندلی از آنها استفاده میکردم، روبروی آتش نشستیم. پرسیدم از مدل و مجسمه چیزی می داند. بیسکویتی را ملچ ملچ خورد و گفت: «توی شهرمون ماکو مدل بودم.»
م…اک…و! اونجا…؟ اونجا کی کار میکنه؟
یه زن و مرد روساند.
خیلی عجیبه. اصلن نمیدونستم. چه جوری اونجا؟
خب اومدند دیگه. میگن آنا… آنات… آناتومی صورت ما به درد مجسمه میخوره.
مطمئنی این حرف هارو گفتند؟
آره پس چی. خودم مدل بودم. کار میکردم و پول هم میگرفتم. اگه این چیزها رو نمیدونستم که به کاغذ شما توجه نمیکردم.
اینجا چکار میکنی؟
خب معلومه دارم درس میخونم. چند نفر شدیم و یه جاییِ هم همین نزدیکیها مثل خوابگاه، اجاره کردیم.
آیدا ساده حرف میزد اما موجود آسانی نبود. یا از آن تیپهایی که با چند جمله سخاوتمندانه بشود توصیفش کرد. از نوع پیچیدگیاش هم سر در نمیآوردم.
همانطور که استکان چای را روی لبهایش گذاشته و حرکتی نمیکرد، به من گوش میداد. گفتم : «مجسمه میسازم. کارگاه هم از پدر و پدر بزرگم به من رسیده. روزها میآیم اینجا و با خودم و چوب و سنگ دست و پنجه نرم میکنم. زیاد هم مینویسم. به کاغذهای روی میز اشارهای کردم. با چشمهایش دور کارگاه چرخی زد. صدایش را از پشت استکان شنیدم که گفت:
«من هم عاشق نوشتنم.»
چه خوب! خیلی برام مهمه مدل مجسمههای من با روح نوشتههام آشنا بشه. میدونی دلم میخواد وقتی یه مجسمهای وسط یه میدونی، یه گوری، یه …. چه میدونم یه جایی میذارم، اون در واقع بتونه بیان یه حالت … یه حرف درونی من باشه. برا همین کار تو هم سخت میشه.
یعنی میخوام مدل من بیان حالت درونی من باشه. حالا یواش یواش با هم دیگه روی این حرفها کار میکنیم. برات بیشتر توضیح میدم که منظورم چیه.
حالا یه چیزی بخونید که من گوش کنم و یاد بگیرم شما چکار میکنید.
از همان جا که نشسته بودم دستم را دراز کردم و از لابهلای کاغذها یکی را بیرون کشیدم.
در فضای نیمه تاریک کارگاه، با سقف بلند آن و بوی رطوبت چوبهای تلانبار شده و تراشههای پخش شده و دهها مجسمه تمام و نیمه تمام که در همه جا ولو بودند، من و آیدا کنار هم نشسته بودیم. برایش خواندم.
«من از خیابانهای تاریک عبور کردهام و صدای پاشنههای کفشم را بر سنگ فرشهای فرسوده شنیدهام و در همان حال به یاد برگهای پوسیده پاییزی بودهام که درخت را ترک گفته و منتظر بودند تا مرداب آنها را به سوی خود بکشاند. نه سنگ فرشها را میتوانم تازه کنم نه برگها را زنده، اما تصویر آنها در من ماندنی شده است. در گوشم زمزمه آواز مجسمههایی میپیچد که در انتظار پیچ و خم دستهای من روی تنشان، به چشمهایم نگاه میکنند. بین من و آنها عهدی بسته شده است. میگویم وفادار میمانم و روح احساسم را به آنها میبخشم. به سنگ و چوب ترک میزنم تا حال و هوای حسهایم را در شکافهای آن بدمم. چیزی میبایست علامتها و سمبلهای مرا در حجم خود جا دهد.»
آیدا استکان چای را زمین گذاشت و شق و رق سرجایش آرام نشست.
خوش به حالتون این طوری مینویسید! یه چیز دیگه بخونید!
میخونم. دلم میخواد از همین اولش توی حال و هوای حسی من قرار بگیری. یه خروار دلیل دارم که چرا مجسمه میسازم. کمکم میگم بهت.
تکه کاغذ مچاله شدهای را پیدا کردم. دلم برای تکه کاغذ سوخت. همیشه با نوشتههایم بیرحم بودهام کاغذ را روی زانوهایم گذاشتم و با کناره دستم آن را صاف کردم. فکری از ذهنم گذشت باید از آیدا کمک میگرفتم تا همهشان را بازنویسی کنیم. شروع کردم به خواندن. آیدا سراپا گوش بود.
دستم را روی تنه درخت کشیدم و به یاد آوردم که من هم پوست انداختهام. زندگی، مرا جدی گرفته است این را باور میکنم. روی تکه کاغذی اسمم را می نویسم و در جیبم میگذارم. درست با همان وسواسی که اسمم را در پنهانیترین جای مجسمههایم حک میکنم. با خودم میگویم آنها خود مناند درست عین من. اسم من اسم آنها شده است. شور زندگیم را به آنها پیشکش کردهام. شال سفیدی به دور یکی از مجسمههایم پیچیدهام، به اندازه قامت خودم. اما میدانم چیزی او را پنهان نمیکند زیرا من آنجا نشستهام و دارم با چشمها و گوشها و همه احساسم زندگی میکنم.»
آیدا دیگر چیزی نگفت. کمی بعد از جا بلند شد و گفت باید برود. باران سبک و روپوش و روسریاش هم خشک شده بودند. ساعتها گذشته بود و ما بیخبر بودیم. از در که بیرون رفت میدانستم برمیگردد.
۳٫۲ تشنهام بود. از روی سکو بلند شدم. دوباره زنگ زدم. حسی به من میگفت او همچنان پشت در نشسته و با همان لجاجت در را برایم باز نمیکند. همه امیدم این بود که کسی از آن خانه مرده خاموش بیرون بیاید یا بخواهد تو برود. راه افتادم تا انتهای کوچه رفتم. دور میدان کوچکی چند ماشین سواری منتطر مسافر بودند. نگاهی به ماشینم انداختم. آیدا گفته بود با همان ماشینهای سواری پیش من میآید یا دانشگاه میرود. وقتی برگشتم از حیرت سرجایم خشک شدم. او آنجا روی سکو نشسته بود. به طرفش دویدم شال زرد بلندی دور گردنش و انگشتهای لاک زده پاهایش از دمپایی بیرون زده بود. انگار مرا نمیدید. به عمد سرش را به سوی دیگر کوچه چرخانده و دستهایش را زیر بغل پنهان کرده بود. آغوشم را باز کردم و یک قدم جلو گذاشتم حتا صدا زدم «آیدا». هیچ چیز فرقی نکرد.
کنارش نشستم. تازه حس میکردم چقدر دلم برایش تنگ شده. عرق کرده بودم. قلبم تندتند میزد. خجالت میکشیدم. دست دراز کردم و به بازویش چنگ زدم. خودش را کنار کشید و باز هم نگاهم نکرد.
منو ببخش!
تکان نمیخورد و حرفی نمیزد. داشتم دیوانه میشدم. به نیمرخ او خیره شدم.
۴٫ آیدا مدل مجسمههای من شده بود. اوایل که میآمد کیف و روسریاش را جایی پرت میکرد و یکسر خودش را میانداخت در آغوش من. گونههایم را میبوسید و معمولن زیر گوشم میگفت: «خب! حالا استاد عزیز امروز چه خوابی برام دیده؟». آیدا تنها کسی بود که رویاهایم را از او پنهان نمیکردم. برایش گفته بودم من هم مثل مککویین که مجسمه آلیسونلپر زن بیدست و پای حامله را درست کرد و وسط یکی از میدانهای شهر لندن کار گذاشت، میخواهم مجسمه صدها زن را بسازم وسط هر میدان این شهر یکی را بگذارم.
آیدا با جسم کوچک و روح بزرگش به کارگاه من آمده بود. کار کردن با او آسان نبود. آنقدرها که دلم می خواست موضوع برایش جدی نبود. ساعتها برایش حرف میزدم که او میبایست به من گوش کند و حالتهای دورنی مرا درک کند. بازتاب آن را در چهره و اندام خود نشان دهد و در اصل بتواند حسی که به دنبال آن هستم را نمایش بدهد. تا من هم بتوانم از آن طرحی بکشم. اما او هر بار میگفت: «وقتی من خودم درونم پر از حرفه، چطور میتونم جای یکی دیگه باشم. شما باید بتونید از حالتهای من مجسمه بسازید، نه از خودتون! حالتهای من هم حالتهای بدی که نیست. من هم گاهی غمگین یا افسرده و گاهی هم عمیقن به چیزی فکر میکنم. خب همهاش همین حالت هاست دیگه!»
آیدا جان شوخی که نیست، به من گوش بده! تو فقط یک مدلی، گوش میکنی. اینجا نشستی که من ابعاد جسمی یه آدم رو مقابلم داشته باشم. مسئله فکر منِ مجسمه سازه که باید شکل بگیره. ببخشیدها… موقعیت حسی تو اینجا زیاد مطرح نیست.
دلم میخواست میتوانستم به او بگویم هیچ چیزی از او در کار من باقی نمیماند. فقط تصویری در ذهنم که تا حدودی فرم و ابعاد جسم یک موجود زنده را برایم روشن کند.
اما آیدا در دنیای خیال خود گردش میکرد.
امکان نداره! والا میرفتید یک عروسک گنده میآوردید یا قد و قواره کسی رو اندازه میزدید. چطور ممکنه اثری از مدل، توی کار اصلی نباشه؟ من هم حسی دارم که کمکم میکنه تا بتونم ساعتها اینجا بنشینم یا دراز بکشم. یه ربع، یه گوشهای بیحرکت دراز بکشید تا بدونید من چی میگم.
آره. در حد مدلی برای ساختن یک مجسمه.
یعنی چی؟ میخواهید بگید حس من براتون مهم نیست؟
چرا هست ولی … بذار یه دیقه بذار الان یکی از نوشتهها را برات میخونم. چیزی که این روزها همش بهش فکر میکنم. اگه جایی شو نفهمیدی، بگو برات بگم. یه کم سخته.
نوشتهام را برایش خواندم.
حالا میخواهم قانون خودم را در طبیعت وارد کنم. بازیگری هستم که شگفتی میآفرینم و عاشق حقیقت خودم شدهام. شاید که افسون شده باشم اما واقعیتی که میسازم تکان میدهد و بیدارم میکند. من هم در جستجوی پاسخ به سوالی هستم که خواب از چشم تو بر میگیرد. میپرسی آیا داری مجسمههایت را میسازی؟ من هم میپرسم آیا دارم مجسمههایم را میسازم؟.
حالا اینها یعنی چی؟ فکر میکنی اینها خیلی مهمه؟
منطورم اینه که … . تنِ تو، باید این باور من رو به دیگری برسونه. باید نشان بدهی مجسمههای من دارند یه چیزی به طبیعت اضافه میکنند. متوجه میشی؟
آیدا حرفهایم را خوب میفهمید. مشکل او پیدا کردن جایی ماندگار در کارهایم بود. او میخواست با حس و نام خودش در کار هنری من حضور داشته باشد و نه یک مدل ساده. همه ماجرا همین بود.
گفتگوی ما به اینجا که میرسید او به فکر فرو میرفت. گاهی هم به خلوت خود پناه میبرد و با مغار کوچکی روی تکه چوبی کار میکرد. از چشم من دور میشد. به من نشان نمیداد چه میکند. حرکت دستهایش را میدیدم که چطور مغار در دستش به نرمی میچرخد و تکههایی را برمیدارد. سوهان و سمباده میکشید و با چوبی که بازی میکرد یا چیزی میساخت در عالم دیگری غرق میشد. گاهی هم او را میدیدم که به آرامی راه میرود و روی مجسمههایی که ساخته بودم دست میکشید.
بارها لابلای انبوهی از تکههای چوب پهن شده در کارگاه دنبال تکه چوبهایی که او دور از چشم من تراش میداد، گشتم. معلوم نبود چکارشان میکرد.
آیدا آرام آرام سر ناسازگاری گذاشت. وقتی روبهرویم مینشست یا دراز میکشید، فرمی را که برایش انتخاب میکردم با لجاجت عوض میکرد. نظر میداد و وقتی قبول نمیکردم پافشاری می کرد. احساس میکردم آیدا رقیب من شده است. چند بار به کنده چوبی که رویش کار میکردم لگد زدم و تیشه و خط کش و گیرهها و هرچه جلوی دستم بود به طرفش پرتاب کردم. معمولن هم جر و بحث مفصلی راه میافتاد.
ازت خواهش میکنم با این نظرهای بیمعنیات حواسم رو پرت نکن!
داری از روی تن من مجسمه میسازی، اون وقت انتظار داری هیچی نگم.
چرا نمیفهمی که فکر من باید یک دست و خالص مال خودم باشه. این طرحها مال منه میفهمی؟
آخه مگه من مدل هات نیستم! معلومه که نظر من باید توی کارت مهم باشه
کجای دنیا اینو گفتند. تو فقط مدل من باش. دیگه چیز دیگه نمیخواهم باشی!
یک روز که طاقتم تمام شده بود گفتم دیگر نیاید. با خودم فکر کردم دنبال مدل دیگری میگردم که دردسرهای او را نداشته باشد. چند هفتهای نیامد. بیقرار شده بودم. از احساسم به او وحشت میکردم. چطور میتوانستم مدل لجوج و یک دندهای مثل او را تا این حد دوست داشته باشم.
بعد از مدتی سروکله اش پیدا شد. به روی هم نیاوردیم. کارمان را دوباره شروع کردیم. زیادی مواظب بودم. آخرین بار که آمد، حوصله چندانی نداشتم. مجسمه نیمه کارهای روی دستم مانده بود: بازی دستهای زنی با موهایش. فضای مجسمهم را طوری طراحی کرده بودم که انگار زنی داشت روسری به سر میانداخت که در اصل اینطور نبود، او با موهایش بازی میکرد. تکهای از تنه درختی که آرام آرام مجسمه من میشد، جلوی رویم بود و من نمیدانستم چطور تمامش کنم.
از آیدا خواستم راه برود و با موهایش بازی کند. از او عکس میگرفتم. پرسید چه میکنم
دارم فکر میکنم میشه یه حالتی پیدا کنم که تشخیص روسری با مو مشکل بشه.
یعنی چی؟
یعنی انگار موی آدم همان روسریاش باشه.
نمیذارن جایی نمایشش بدی!
به درک!
نه، من میگم اگه این کارو بکنی ک …
یادم نمیآید چیز بیشتری گفت یا نه. به او حمله کردم. موهای بلندش را دور دستم پیجاندم. به زمین افتاد. ترسیده بود. محل نگذاشتم. روی زمین پر از تراشههای چوب، میکشاندمش. همانطور تا جلوی در کشان کشان رفتیم. دستهایم را با دو دستش گرفته بود میخواست از دستم خلاص شود. رحم نمیکردم. به این طرف و آن طرف پرتش کردم. جیغ میزد. صورتش مثل گچ سفید شده بود. قرمزی خون گوشه لبش یک لحظه مرا ترساند. اما تا به خود بیایم از ذهنم پاک شده بود. صدای نعرههایش در گوشم میپیچید. کاغذها و چند تکه پارچه و لیوان آب و هر چه دستم رسید، به طرفش پرت کردم و گفتم: «تو قاتل هنر منی، برو بیرون، برو بیرون! دیگه نمیخوام ببینمت.»
آیدا آشفته و گریان همانطور که وسایلش را جمع میکرد رو به من کرد و گفت: «تو زن دیوانه احمقی هستی که آخرش میان تنه درختانی که قرار بود مجسمههایت بشوند میمیری.»
در کارگاه را بهم کوبید و رفت. پشت در ایستاد. همچنان فریاد میزد. یک دفعه صدایش قطع شد.
ساعتها گذشت تا به خود آمدم. تنم درد میکرد. موهایم باز شده بود. صورتم را در آینه کوچکی که به دیوار کارگاه بود، دیدم. مثل جادوگرها، رنگ پریده و خشمگین شده بودم. ترس برم داشت. چهرهام هولناک شده بود.
با مشت به سرم کوبیدم و بنای گریه کردن گذاشتم. جمباته زدم روی زمین و زانوهایم را بغل کردم.
درد من چه بود؟ پای هویت هنریم در میان بود. همین. نمیتوانستم کسی را همراه خود کنم. میخواستم مجسمههایم فقط برای اسم من باقی بمانند. آیدا را میپرستیدم. مدام میترسیدم بفهمد احساسش با من چه میکند. حاضر بودم همه زندگیم را به او بدهم بجز مجسمههایم. آیدا فقط مجسمههایم را میخواست. شاید هم نه! میخواست در مجسمههایم خانه کند و برای همیشه با آنها باقی بماند.
۵٫ همانطور که ساکت روی سکو نشسته بود، نگاهش میکردم. منتظر بودم برگردد تا ببیند از کاری که کردهام زجر میکشم. میخواستم مرا ببخشد. میخواستم دیگر دست از سر مجسمههایم بردارد و برود دنبال کار خودش. درمانده و سردرگم نمیدانستم از کجا شروع کنم.
آیدا… من … فقط میخوام منو ببخشی. راست میگی من کثیف و خودخواهم. میخوام منو ببخشی.
در سکوت شانههایش را بالا کشید و لبهایش را بهم فشرد. صورتش غمگین و ناامید بود. دستهایی را که زیر بغل گرفته بود، حتا لحظهای آزادشان نمیکرد. سفت و منقبض کنار من نشسته بود و چیزی نمیگفت.
از فردای روز درگیریمان، کارگاه برای من مثل جهنم شده بود. اوایل نمیفهمیدم. اما کمکم حس کردم نه تنها من که تیشه و اره و تنههای درختان روی زمین افتاده آنجا هم دلتنگ آیدا شدهاند. روزی دستم را بلند کردم و داد زدم « آیدا! شور زندگی این کارگاه تو بودی.»
تصمیم گرفتم پیدایش کنم. از هر دری سراغی از او گرفتم. توی راهروهای دانشگاه راه رفتم و از همه حال او را پرسیدم. حالا پیدایش کرده و کنارش نشسته بودم. آیا ممکن بود مرا ببخشد، باور کند راست میگویم.
باز هم نگاهش کردم.
اگه دست از سر مجسمههام برداری هرچی بگی قبول میکنم.
آیدا تکانی خورد. لبخند کمرنگی زد و به طرفم برگشت.
یعنی …
یعنی … چی؟
یعنی، میتونی یادم بدی مجسمه بسازم؟
به شال زرد رنگش چنگ زدم و او را به طرف خودم کشاندم. سرش به ضرب به سینهام کوبیده شد. نفسم بند آمده بود. تقلایی کرد از زیر دستم بیرون بیاید. از روی سکو بلند شد و گفت:
«اگه یکبار دیگه به موهام چنگ بزنی، خودم میکشمت. در ضمن من از وقتی دیدمت دوستت داشتم. تو دیوانهای که به فکرهای من حسادت میکنی. حالا به درک! دیگه برای خودم میسازم.»
کلید انداخت و رفت تو. من همانطور آنجا نشسته بودم و حیران به آیدا فکر میکردم. باید میرفتم. دیر یا زود او میآمد.
پایش را از مجسمههای من کشیده بود بیرون. همین کافی بود که چنان مرا خوشحال کند تا هر چه میخواست یادش بدهم. فکر کردم حتمن وقتی روی چوبها کندهکاری میکرد، حواسش بوده آنها را جایی پنهان کند و بعد با خود میبردشان. شاید هم به همین خاطر بود که نگذاشت بروم تو. نفسی کشیدم و از کوچه باریک به طرف ماشینم رفتم. بوی کاهگل دیوار را می بلعیدم. کارگاه منتظرم بود.
ما تکنولوژی در اختیار داریم که از آن طریق میتوانیم جاسوسی بچههایمان را بکنیم. که به این معنا نیست که باید از آن استفاده کنیم.
من دو دختر دارم: یکی از آنها مثل یک کتاب باز است و دیگری مثل یک جعبهی قفل شده. پس سوال در مورد مسایل خصوصی مقولهای چالش برانگیز است. بچهها چهقدر نیاز دارند؟ چهقدر باید به آنها بپردازیم؟ چگونه باید آنها را برای زندگی در دنیایی آماده کنیم که در آن مفهوم مهم استقلال شکاف نسل ایجاد میکند؟ و به عنوان یک بزرگسال، از اینکه چگونه خرید کردن ما در یک فروشگاه زیر نظر گرفته شود به خود میلرزیم و از اینکه مورد تفتیش قرار بگیریم و کسی از خانهی ما یک تصویر ماهوارهای بگیرد، وحشت زده میشویم. و سپس بچههای ما هستند که با خوشحالی در یک میدان عمومی میایستند، پشت دیوارهای فیس بوک[۱] خود موضوعات سری ردو بدل میکنند، اما با این حال هنوز از کسانی که در اطاق خواب کناری خوابیدهاند دوری میکنند.
نسل ما، نسل والدین نگران است.
نسلی هستیم که به شدت از آیندهی کودکانمان میترسیم و آنقدر نسبت به سلامتی آنها وسواس داریم که از هنگام تولدشان آنها را غرق صابونهای آنتی باکتریال میکنیم. برایشان کمربند ایمنی میبندیم و کلاه ایمنی بر سر آنها میگذاریم و از آنها حفاظت میکنیم، برایشان کیک و کاغذهای ضد حساسیت میخریم و به آنها میآموزیم که از غریبهها دوری کنند. حالا میدانیم که وسواسهای ما ممکن است آنها را آسیبپذیرتر کرده باشد، این که کمی آلودگی چیز خوبی است، این که بچههای ما بیشتر دچار آلرژی میشوند چرا که ما آنها را خیلی پاکیزه نگاه داشتهایم. بچهها بزرگتر، با هوشتر و بیقرارتر میشوند و شروع به کنجکاوی در دنیای پیرامون خود میکنند. و حالا چالشی که با آن روبهرو هستیم فلسفی و تکنولوژیکی است. به چند روش میتوانیم به کنترل آنها ادامه دهیم؟ و آیا باید بیاموزیم که از تلاش دست برداریم و اجازه دهیم آنها همه چیز را زیر پا بگذارند یا عمدن ما و نگرانیها و دلواپسیهایمان را نادیده بگیرند؟
هر کسی که دچار مجموعهای از سوظنهای شدید والدینی باشد میتواند با فروش تجهیزاتی به والدین که میتواند آنها را یک قدم از کودکانشان جلوتر بیاندازد، از فرصت استفاده کند. زمانی که برای قرارداد کنترل سلاح مذاکره میکردیم، گفتیم اعتماد کن اما تحقیق کن، یک نوجوان میتواند یک مبارز کار کشته باشد. بنابراین جعبه ابزاری وجود دارد که به شما این امکان را میدهد که به طور پنهانی چند تار موی لابهلای برس موی او را برداشته و برای وجود اوکسی کانتین[۲] مورد آزمایش قرار دهید. یاراداری را به ماشین متصل کنید که سرعت آنها را هنگام رانندگی کنترل کند یا تا زمانی که آنها تست الکل را انجام ندادهاند اجازه شروع کاری را به آنها نخواهید داد. و کنترل کنندههای وبسایتها و یا چتها که هر پیام و یا ضربهی کلیدی را ثبت میکند، ابزاری جدید به نام سکیورا پال[۳] ( ردیاب شخصی اتوماتیک) به والدین این امکان را میدهد که حصاری محافظ به صورت آن لاین ایجاد کنند و با کلیک کردن و احاطه کردن نقشهی سایت گوگل در اطراف خانه، مدرسه، زمین بازی و حتا خانه دوستانشان، در صورت ورود و یا خروج بچه از محدودهی حفاظت شده، والدین در صندوق خود ایمیلی دریافت کنند و یا هشدار پیام متنی دریافت کنند.
به عنوان یک پدر و یا یک مادر، کاملن متوجه این ضربه هستم. اما فکر میکنم این نحوهی کنترل باعث عدم اعتماد میشود. بچههای ما اگر بخواهند میتوانند ما را گول بزنند. زمانی که بحث تکنولوژی به میان میآید، آنها بیشتر مقاومت میکنند. بر خلاف ابزارهای دیگر که به دقت و با تشریفات از نسلی به نسل دیگر منتقل میشد. مسئلهی دیگر این است که آنها میدانند: چرا باید به آنها اعتماد کنیم و اجازه دهیم تلفن همراه ما را تنظیم و یا کامپیوتر را راهاندازی کنند؟ من، دائم با خودم میگویم که آیا ما به آنها قضاوت را آموختهایم یا خیر، آیا کمکم ارزشها را به آنها القا کردهایم یا خیر. مطمئنن ما نمیتوانیم به زور و اجبار تکیه کنیم. آیا بهتر نیست به آنها اجازه دهیم که قوانین را آزموده و نتایج را بپذیرند؟
اگر بخواهیم صادق باشیم ، بیشتر والدین میتوانند اثر انگشتان خود را بر صحنهی جرم کودکان خود ببینند.
زمانی که اتان[۴] در مورد تکالیف خانهاش دروغ میگوید، زمانی که اما[۵] تلفن همراه خود را برای ارسال پیامکهای شبانه پنهان میکند. در حال تمرد و سرکشی در برابر فشارهایی هستند که حداقل بخشی از آنها از خود ما نشات گرفته است. اینها به خاطر دفاع کردن از کارهای بچهها نیست بلکه تنها به یاد ما میآورد که اگر ما به گونهای رفتار میکنیم گویی که به بچههایمان اعتماد نداریم، ممکن است این عملکرد ما آنها را به قابل اعتماد نبودن تشویق کند. بیشتر ما زمانی که نوجوان بودیم شاید صداقت و پاکی کمتری نسبت به آنها داشتیم. تقریبن این قضیه در نوجوانان وجود دارد که از پنهان کردن و رمزی بودن، از لباس مبدل پوشیدن، از ایجاد فضایی برای آزمایشات و حوادث و تمام کارهای قابل تحریک که شما را به کسی که الان هستید تبدیل میکند، لذت میبرند.
بنابراین بیایید کمی مکث کنیم و کثیفی و فریب و شلوغ کاریهای دوران نوجوانی را تحسین کنیم. بیایید حتا ابزار و تکنولوژیهای بسیاری را که ما را دیوانه میکنند، تحسین کنیم. چشم های دختر بزرگتر من میگوید که خوشحال است حتا وقتی خوشحال نیست، شاید او در قرون وسطا زندگی میکرده و شخصیتی خجالتی و شیرین دارد. اینها مسایلی نیستند که تا به حال دربارهی آنها سوال کرده باشم، یا او تا به حال به من توضیحی داده باشد. اما او و لپتابش روابط بسیار قابل اعتمادی با هم دارند.
این روزها قطعی مکرر برق علاوه بر شهروندان، صاحبان صنایع را نیز برخی استانها به ویژه استان تهران با مشکلات جدی روبهرو کرده به گونهای که این صنایع روزانه متحمل خسارات هنگفتی میشوند، موضوعی که برنامهریزان به آن توجهی نکردهاند.
پس از سالها انتظار، دوستداران نشریه فکاهی «توفیق» میتوانند مطالبی در رابطه با تاریخچه و دورههای مختلف این نشریه پرطرفدار را در یک مجموعه پرحجم و بیطرف که توسط «بیژن اسدیپور»، طنزنویس، طراح و ناشر ساکن شمال کالیفرنیا و با همکاری «عباس توفیق»، یکی از ناشران توفیق دردهه ۴۰ گردآوری شده، بخوانند.
«بیژن اسدیپور» که کارطنز، طراحی و کاریکاتور را در دورهی سوم انتشار «توفیق» از نوجوانی با اسم مستعار «برگ چغندر» و «ملا بنویس» آغاز کرده است، هنرمندی است فعال که طرحهای سیاسی او علاوه بر نشریات ادبی و هنری داخل و خارج از کشور بارها در نشریات آمریکایی به چاپ رسیده است. او بیش از بیست سال است که در این دیار به انتشار دفترهای هنر اشتغال دارد. نشریهای مستقل که هر بار به یکی از هنرمندان و هنروران ایرانی اختصاص دارد.
او هم اکنون دستاندرکار مجموعهای دربارهی توفیق است، سال گذشته نیز با دفتر دیگری بهنام «سه تفنگدار» طنز ایران به موضوع طنز پیش از انقلاب و دو تن از دوستان نزدیک و همکارانش «عمران صلاحی» و «پرویز شاپور» پرداخته است.
او میگوید:
از تصادف روزگار این بود که محلی که من زندگی میکردم چاپخانهی رنگین بود و بخشی از هیت تحریریهی توفیق در آنجا بود و مجله هم همانجا چاپ میشد. برخی از بچهها میزهای کوچک داشتند. روبهروی من «عمران صلاحی» مینشست و «مرتضا فرجیان» و گوشهی پنجره هم «حسین توفیق» و روبهروی او هم «کیومرث صابری» بود که بعدن مجلهی «گلآقا» را منتشر میکرد. یکی از کشوهای میز ناهارخوری را به من دادند. کنار من «پرویز شاپور» بود که دوستی ما از همانجا شکل گرفت.
سالها گذشته و راه شما با راه توفیق تلاقی پیدا کرده است. چهطور شد که تصمیم گرفتید یکی از دفترهای هنر را به توفیق و مطالب آن اختصاص دهید؟
ابتدای این سالها دست من را برادران توفیق گرفتند. کمک آنها بود که باعث شد توقعاتی که از من هست برآورده شود. این کار دشواری است و من با حسین و عباس توفیق صحبت میکردم و آنها هم من را تشویق کردند و من هم میخواهم بهاین موسسه که به من و دیگران کمک کرد، ادای دین کرده باشم.
منظورتان این است که تمام آرشیوهای توفیق در اختیار شما است و به همه چیز دسترسی دارید؟
من به منابعی که در این ارتباط است مانند مجلات توفیق دسترسی دارم. و چیزی که منتشر میکنم همان است که تا کنون منتشر کردم. ما میتوانیم آینهی درستی باشیم و نمیخواهم چیزی که صحت ندارد را به دست خواننده بدهم.
پزشکان موسسه ملی آلرژی و بیماریهای عفونی مریلند، واکسن دو مرحلهای آنفولانزا را برای مبارزه با انواع ویروسهای آنفولانزا تولید کردهاند.
به نقل از فاکس نیوز، محققان این واکسن را با استفاده از DNA گرفته شده از ویروس آنفولانزا ساخته و برای نخستین بار آن را روی موشها، راسوها و میمونها آزمایش کردند.
دانشمندان دریافتند که پس از تزریق ترکیبی روی حیوانات، بدن آنها آنتی بادیهایی را ساختند که قادرند طی چند سال انواع ویروسهای آنفولانزا را خنثا کنند.
گفتنی است آنفولانزا به طور تقریبی سالانه حدود ۲۵۰ تا ۵۰۰ هزار نفر را مبتلا میکند.
مدتی است جوسازیهایی پشت سر رادیو کوچه راه افتاده و سازماندهی میشود که از اساس بیپایه و صحت است. امروز، من از همینجا میخواهم جواب آنها را بدهم، ولی به سبک آقای احمدینژاد این کار را میکنم. هر چیزی را قبول نداشته باشیم، لحن قاطع و محکم آقای احمدینژاد را نمیتوانیم منکر شویم.
در پی منتفیشدن اجرای دو نمایش «روز سرباز» و «هیاهوی همهمه همگانی» که قرار بود از امشب ـ ۲۷ تیرماه ـ در تالار «مولوی» به صحنه بروند، سیدمجید مطهرینژاد، مدیر کل امور فرهنگی دانشگاه تهران که مدیریت این تالار را برعهده گرفته است، در اظهار نظری اعلام کرد: «ادامه فعالیتهای این تالار را به همراهی و همکاری مرکز هنرهای نمایشی مرتبط دانسته است.»
مطهرینژاد گفت که دربارهی اجرای تعهدات قبلی تالار نامهای را به مرکز هنرهای نمایشی نوشته شده اما دوستان به صورت یکسویه تفاهمنامهی میان مرکز و تالار مولوی را به حالت تعلیق درآوردهاند و پرسش این است کسانی که داعیهدار تاتر هستند آیا دلواپس تاترند یا نگران مدیریت آن؟
در پی تعلیق این تفاهمنامه اجرای «روز سرباز» که قرار بود با حمایت مرکز هنرهای نمایشی در این تالار انجام شود، منتفی شده است.
از سویی دیگر شادمهر راستین که اجرای هیاهوی همهمه همگانی را بر عهده دارد با اظهار تاسف گفت: «هیچ نمایش دیگری جایگزین نمایش ما نشده و با توجه به اینکه نمایش «روز سرباز» هم اجرا نمیشود، باید تعارف را کنار بگذاریم و بپذیریم تالار «مولوی» عملن و رسمن تعطیل شده است.
گفتنی است پس از گذشت نزدیک به یک ماه از تغییر در مدیریت تالار مولوی وضعیت این تالار برای ادامه کار نامشخص است.
تیم ملی والیبال نشسته ایران با پیروزی سه بر صفر برابر مصر به مرحله فینال بازیهای جام جهانی والیبال نشسته اوکلاهمای آمریکا رسید.
تیم ملی والیبال نشسته اعزامی ایران به اوکلاهما روز شنبه و در مرحله نیمه نهایی تیم ملی مصر را در سه گیم متوالی با امتیازات ۲۵ بر ۱۴، ۲۵ بر ۱۹ و ۲۵ بر ۱۸ و نتیجه سه بر صفر شکست داد.
این تیم امشب یکشنبه ساعت ۲۳:۳۰ به وقت ایران به مصاف تیم ملی بوسنی و هرزگوین میرود. تیمهای مصر و روسیه نیز برای کسب مقام سومی و چهارمی با یکدیگر رقابت خواهند کرد.
گفتنی است تیم ملی والیبال نشسته ایران تاکنون در هشت دوره از مسابقات جهانی شرکت کرده که در شش دوره قهرمانی، یک دوره نایب قهرمانی و یک دوره عنوان سوم را کسب نموده است.
روزنامه «جمهوری اسلامی» چاپ تهران روز ۲۶ تیر ماه نوشت که انفجارهای زاهدان «نظر کارشناسان قضایی و امنیتی استان سیستان و بلوچستان» را به اثبات رسانده که معتقد بودند اعدام عبدالمالک ریگی» میبایست تا ریشهکن شدن کلیه عوامل گروهک وی به تاخیر میافتاد».
این روزنامه تاکید کرده که این کارشناسان درباره چگونگی محاکمه و زمان اعدام این شرور، نقطه نظرات خاصی داشتهاند که به آنها توجه نشده است.»
گفتنی است این انفجارها در حالی رخ میدهد که تنها یکماه از اعدام عبدالمالک ریگی، رهبر گروه جنداله گذشته است.
یک نظامی انگلیسی روز شنبه بر اثر انفجار بمب کنار جادهای در منطقه «نهر سراج» استان هلمند در جنوب افغانستان کشته شده است.
وزارت دفاع انگلیس شنبه شب با انتشار بیانیهای اعلام کرد این نظامی جمعی گردان لجستیک و پشتیبانی ارتش انگلیس بود که بر اثر انفجار در جنوب افغانستان کشته شد.
این چهارمین نظامی انگلیسی است که طی ۲۴ ساعت گذشته در افغانستان کشته میشود.
با کشته شدن این نظامیان، تعداد تلفات ارتش انگلیس در افغانستان بر اساس آمارهای رسمی به ۳۲۲ نفر افزایش یافت. ۷۷ نفر از این نظامیان در سال جاری میلادی که کمتر از هفتماه از آن سپری شده، کشته شدهاند.
ارتش انگلیس حدود ۱۰ هزار نظامی در افغانستان دارد که عمدتن در استان ناامن هلمند مستقر هستند.
محمد خاتمی رییسجمهوری سابق ایران صبح امروز یکشنبه در اظهاراتی ضمن انتقاد از «برخی که خود را مدعیان میراثداری انقلاب میدانند» گفت که این عده دست به تحریف نظریات و روش و منش آیتاله خمینی زدهاند.
محمد خاتمی در اظهاراتی با انتقاد از نبود فرهنگ دموکراسی و کار مشترک در ایران گفت که اگر اصلاحطلبان واقعی به جای نشستن در مسند قدرت، فرهنگ مردمسالاری را تقویت میکردند، امروز وضع بهتری داشتیم.
به نوشته پایگاه اینترنتی پارلمان نیوز، خاتمی که در جلسهای با برخی دانشجویان سخن میگفت، ضمن هشدار نسبت به آینده جمهوری اسلامی گفت که چنانچه جمهوری اسلامی نتواند روشی «متناسب با دین» و «معیارهای انقلاب» را اجرا کند، آینده خوبی نخواهد داشت.
رییسجمهوری سابق ایران، در بخش دیگری از سخنان خود نسبت به «تحریف نظریات و روش و منش» بنیانگذار جمهوری اسلامی هشدار داد. وی گفت: «من واقعن تعجب مىکنم کسانى امروز ادعاى میراث دارى انقلاب مىکنند و خود را نظریهپرداز جمهورى اسلامى مىدانند و امنیت کامل و امکانات وسیع هم در اختیار مىگیرند و مىگویند امام مردم را قبول نداشت یا تلویحن یا تصریحن یعنى وقتى امام مىگفت میزان راى مردم است، العیاذباله دروغ مىگفت؟ که باید به خدا پناه برد».
از سویی دیگر پیش از این آیتاله مصباح یزدی به عنوان یکی از حامیان بزرگ دولت محمود احمدینژاد بارها تاکید کرده بود که مشروعیت جمهوری اسلامی ناشی از رای مردم نبوده؛ بلکه به نظر ولی فقیه و تایید او بستگی دارد. مصباح یزدی در نظریات خود، مردم را نصبکننده ولی فقیه نمیداند، بلکه معتقد است ولی فقیه توسط خدا تعیین شده و مردم در نهایت او را همراهی میکنند.
خاتمی در توضیح خواستههای اصلاحطلبان گفت: «ما خواستار پیوند هر چه بیشتر مردم و حاکمیت هستیم و اگر نقدی هم به حکومت و حاکمیت داریم از این جهت است که باید به سوی تقویت و بسط این پیوند حرکت کند و دوری مردم از حکومت را یک خطر میدانیم».
خاتمی در انتقاد از دولت محمود احمدینژاد بدون اینکه نامی از آن ببرد گفت: «آیا کسانی که چنین فکر و عمل میکنند ضد نظامند یا آنان که رفتارشان سبب میشود مردم و متدینین زده شوند و در دنیا منزوی شویم و منافع مملکت از بین برود؟».
گفتنی است پس از انتخابات سال گذشته در ایران محمد خاتمی با شرکت در جلسات مختلف انتقاد خود را از دولت و وضع موجود ابراز داشته است.
بر اثر آتش سوزی معدنی در شمال چین که شامگاه شنبه رخ داده است، ۲۸ نفر از معدنچیان کشته شدند.
به گزارش الجزیره و به نقل از خبرگزاری شینهوا بهعلت بروز اختلال در شبکه برقرسانی این معدن زغال سنگ که در شهر سنگشایینگ استان شانژی رخ داده، دست کم ۲۸ تن از معدنچیان بر اثر آتش سوزی جان خود را از دست دادند.
به گفته پلیس محلی تحقیقات برای کشف علت آتش سوزی از صبح امروز یکشنبه آغاز شده است.
لازم به ذکر است بنا به گزارش آژانس بیمه معادن چین، بهعلت انفجار و آتشسوزی در معادن چین سال گذشته ۲۶۳۱ معدنچی کشته شدهاند.
این در حالی است که اتحادیه کارگری در این کشور تعداد را بیش از این رقم تخمین میزند.
امروز بیست و هفتم تیر برابر با سالروز درگذشت «محمد ولیخان تنکابنی» معروف به «سپهسالار» سیاستمردی که پنج دوره رییسالوزرای ایران بود او متولد سال ۱۲۶۴ خورشیدی بود. در دوران جنبش مشروطه به «سپهدار اعظم» ملقب شد و یکی از دو فاتح معروف تهران در جریات انقلاب مشروطه بود که در سن ۸۰ سالگی خودکشی کرد.
«محمدولیخان خلعتبری» معروف به «سپهدار تنکابنی» در حدود سال ۱۲۲۵ خورشیدی در یکی از روستاهای اطراف «تنکابن» به دنیا آمد وی پسر «حبیباله خان سردار» و نوه «محمد ولیخان ساعدالدوله» از سرداران «محمدشاه قاجار» در محاصره «هرات» بود.
محمدولی پس از فراگیری دروس ابتدایی، در دوازده سالگی به تهران آمد و وارد خدمت نظام شد و در زمان صدارت «میرزا حسینخان سپهسالار»، از او درجه سرتیپی گرفت و در همان زمان که ترکمنها در شمال ایران آشوب کرده بودند او مامور برقراری امنیت در آنجا شد و آنها را شکست داد و ناصرالدین شاه به پاس شایستگیاش، به او لقب «نصرالسلطنه» داد.
سپس وی امیر «تومان» و حاکم «استرآباد» شد و پس از مدتی به تهران بازگشت و اداره امور ضرابخانه را بر عهده گرفت و بعد از چندی حاکم گیلان شد و در چهار سال حکومت خود در آنجا خدمات رفاهی و آبادانی گستردهای انجام داد.
بعداز حاکمی در گیلان، والی آذربایجان شد و پس از یک سال به تهران بازگشت و امتیاز اداره تلگرافخانه به او واگذار شد او هم زمان فرماندهی نیروهای نظامی مازندران و گیلان و قزوین را نیز به عهده داشت. در این سال از طرف «مظفرالدین شاه» لقب «سپهدار اعظم» را دریافت کرد.
در دوران استبداد صغیر آزادیخواهان گیلان بهدلیل اینکه وی فنون نظامی را میدانست و با محمد علی شاه هم اختلاف داشت او را بهعنوان رهبر برای فتح تهران برگزیدند و او در آنجا «انجمن عدالت» را تشکیل داد و پس از فتح پایتخت و خلع پادشاه، شخص اول ایران شد و پس از مدتی «صدراعظم احمدشاه» شد و همزمان ریاست وزرا و وزارت جنگ را بر عهده داشت.
سپهدار تنکابنی پس از سه بار نخستوزیری و در حالی که لقب «سپهسالار اعظم» را هم داشت، مدتی والی آذربایجان بود تا اینکه در کودتای اسفند ۱۲۹۹ خورشیدی در زمره توقیف شدگان قرار گرفت و مدتی را در زندان گذراند.
پس از به حکومت رسیدن رضاشاه، او برای تصرف املاک مرغوب مازندران و گیلان، بهویژه املاک تنکابنی کوشید اما تنکابنی حاضر نشده بود که املاک را از دست بدهد. در این اثنا پسر او، «سرهنگ علیاصغر ساعدالدوله» که آجودان سردارسپه بود، در شکارگاه لشکرک به طرز مشکوکی درگذشت. این حادثه تنکابنی را دستخوش تالمات بسیاری کرد.
و او چون عرصه را بر خود تنگ دید در ۲۷ تیر ۱۳۰۵ خورشیدی در هشتاد سالگی با اسلحه کمریاش خودکشی کرد.
درباره علل انتحار او اظهار نظرهای مختلفی شده است: «برخی گفتهاند که تنکابنی به بانک روس مقروض بوده است، دولت برای وصول بدهیهای تنکابنی به او فشار میآورده و وی که قدرت تحمل این اهانت را نداشته، خودکشی کرده است و برخی بر آناند که خودکشی تنکابنی نوعی اعتراض جسورانه نسبت به رفتار و کردار رضاشاه و ماموران دولت مرکزی بوده است که به ثروت و املاک ملاکین چشم دوخته بودند.»
و اما سرانجام طبق وصیت تنکابنی، او را در امامزاده «صالح تجریش»، کنار قبر پسرش، دفن کردند و از طرف دولت در مسجد شاه (مسجد امام خمینی) مجلس ترحیم بر گزار شد و پس از مرگ وی، تمام املاک او مصادره شد.
سپهسالار، بزرگترین ملاک زمان خود بود و بیش از هزارنفر نوکر و سوار و خدمه داشت که همه از او تامین مالی میشدند.
روز چهارشنبه مورخه ۲۴ تیرماه سه شهروند کرد اهل روستای «شمشیر» از توابع شهرستان پاوه به نامهای میلاد یوسفی، کامیل قادری و عدنان زاهدی بعد از مراجعه به ستاد خبری اداره اطلاعات این شهر توسط نیروهای اطلاعاتی بازداشت شدند.
بنا به اطلاع گزارشگران هرانا، این سه شهروند کرد که کشاورز و دامپرور هستند در طول روزهای گذشته چندین بار توسط حفاظت اطلاعات سپاه پاسداران شهر پاوه احضار شده و به اتهام همکاری با یکی از احزاب کرد مورد ضرب و شتم و تهدید این نیروها قرار گرفته بودهاند. بعد از چندین جلسه بازجویی توسط نیروهای حفاظت اطلاعات سپاه پاوه، این بار ستاد خبری اداره اطلاعات این شهر طی یک تماس تلفنی از آنها میخواهد روز چهارشنبه خود را به ستاد خبری این شهر معرفی نمایند.
بعد از مراجعه این افراد به ستاد خبری توسط ماموران اداره اطلاعات بازداشت و به سلولهای انفرادی مستقر در اداره اطلاعات این شهر انتقال داده میشوند.
همچنین بنابه اخبار تایید نشده این افراد به بازداشتگاه اداره اطلاعات شهر کرمانشاه منتقل شدهاند.
احمدرضا رادان جانشین فرماندهی نیروی انتظامی ایران روز شنبه ۲۶ تیر در راستای حادثه انفجارهای زاهدان تاکید کرد جمهوری اسلامی این حق را برای خود محفوظ میداند که با «اشراری که ناامنی ایجاد میکنند و به آن سوی مرز متواری میشوند» برخورد کند.
وی در ادامه افزود اطلاعاتی که جمهوری اسلامی در مورد تروریستها به «همسایه شرقی» خود داده، «در اختیار کسانی قرار گرفته است که باید با آنان برخورد میشده است.
جانشین فرماندهی نیروی انتظامی خاطرنشان کرده که در جریان انفجارهای زاهدان، ۲ نفر از نیروهای پلیس کشته و ۱۰ نفر از این نیروها زخمی شدهاند.
رادان همچنین تاکید کرده است که «در روز اول پس از انفجار بمب در شهر زاهدان عدهای قصد ایجاد ناامنی در این شهر را داشتهاند و ۴۰ نفر از آنان دستگیر شدهاند.
این اظهارات در حالی بیان می شود که برخی مسوولان امنیتی ایران در گذشته، پاکستان را به عدم همکاری در برخورد با گروه تروریستی «جنداله» متهم کردهاند
1305 خورشیدی – مرگ «محمدولیخان سپهدار تنکابنی» از سیاستمداران مشهور دوران مشروطه محمدولیخان خلعتبری معروف به سپهدار تنکابنی در حدود سال ۱۲۲۵ خورشیدی در یکی از روستاهای اطراف تنکابن بهدنیا آمد و پس از فراگیری دروس ابتدایی، وارد کارهای نظامی شد. وی مراحل ترقی را به سرعت پیمود و در زمان مظفرالدین شاه، با تقدیم پیشکش قابل ملاحظهای، وزیر گمرک شد. محمدولی خان در طی سالیان متمادی پستهای متعددی از قبیل حکمرانی گیلان، اردبیل و مشکین شهر را به عهده گرفت و از طرف مظفرالدین شاه، لقب سپهدار اعظم را دریافت کرد. وی همچنین مدتی حاکم تهران بود و بر آزادیخواهان خشونت زیادی روا داشت. وی در سالهای آخر عمر به عنوان یک مرد برجسته در مراسمها حضور مییافت تا اینکه بابت مالیات املاک وسیع خود، مبالغ هنگفتی بدهکار شد. سپهدار که هرگز سختی ندیده و عمری زیر بار این حرفها نرفته و کسی از او مطالبه مالیات نکرده بود، چون عرصه را بر خود تنگ دید در ۲۷ تیر ۱۳۰۵ در هشتاد سالگی با اسلحه کمریاش خودکشی کرد و در تجریش به خاک سپرده شد.
۱۳۴۱ خورشیدی – آمریکا که میخواست با به اجرا گذاشتن برخی اصلاحات به اصطلاح مردمی، رفاه ملت ایران را به ظاهر تامین کند، به دنبال مهره سرسپردهای بود که اهداف آنها را در ایران به اجرا درآورد. علی امینی گزینه مناسبی بود که توسط آمریکا به محمدرضا پهلوی تحمیل شد. امینی در طول صدارت ۱۴ ماههاش، حلقه به گوشی خود را به آمریکا ثابت کرده و میخواست نقشههای ارباب خود را در ایران به اجرا درآورد. شاه که یکهتازی امینی را در کشور بر نمیتافت در سفر غیرمتعارف ۴۵ روزهای که به آمریکا داشت، موافقت اربابان برای برکناری امینی و اجرای برنامههای آمریکا توسط خودش را خواستار شد. بهاین ترتیب امینی از نخست وزیری کنار رفت.
۸۷۱ میلادی – پس از آنکه تعدادی از مردم و مهاجمان دانمارکی به انگلستان حمله برده و برخی از نواحی آنرا به عنوان سکونتگاه خود برگزیدند، جنگهای بیست و پنج ساله انگلستان و دانمارک آغاز شد. قهرمان این جنگ، آلفرد کبیر پادشاه جوان انگلیس بود که در ۲۷ فوریه همان سال به سلطنت دست یافته بود. او توانست با مقاومت در برابر مهاجمان، آنان را شکست دهد و وادار به اطاعت کند.
۱۹۶۴ میلادی – سران ایران، ترکیه و پاکستان در مذاکرات ۱۸ جولای خود در استانبول با اصول ایجاد سازمان همکاری و عمران منطقهای موافقت کردند و روادید مسافرت میان این کشورها لغو شد که در مورد ایران و ترکیه هنوز به قوت خود باقی است.
۱۳۸۳ خورشیدی – کار رسیدگی به پرونده زهرا کاظمی بانوی ایرانی که به تابعیت کانادا در آمده بود در دادگاه تهران آغاز شد. زهرا یکسال قبل از آن، پس از دستگیری از مقابل زندان اوین، در جریان بازجویی آسیب مغزی دیده و در بیمارستان درگذشته بود و پزشکی قانونی تهران و شورایی که از سوی دولت تعیین شده بود، علت مرگ او را ضربه وارده به مغز تشخیص داده بود. زهرا که در فرانسه مدرک دکترای هنر گرفته بود برای رسانههای کانادا عکس و مطلب تهیه میکرد. وی هنگام عکسبرداری مقابل زندان اوین دستگیر شده بود.
۱۹۰۹ میلادی – زادروز «محمد داوودخان» موسس اولین دولت جمهوری در افغانستان و اولین رییسجمهوری این کشور در سالهای ۱۹۷۳ تا ۱۹۷۸.
۱۹۱۸ میلادی – زادروز «نلسون ماندلا» از فعالان برجسته مخالف آپارتاید در آفریقایجنوبی، رییسجمهوری سابق این کشور و برنده جایزه صلح نوبل سال ۱۹۹۳.
رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام روز شنبه ضمن تسلیت فاجعه زاهدان به علمای شیعه، سنی و بازماندگان کشتهشدگان عملیات تروریستی، گفت: «امیدواریم مردم شیعه و سنی منطقه با تدبیر، شریک مساعی و هوشیاری لازم، اجازه ندهند تروریستها به اهداف شوم اختلافافکنانه خود دست یابند.»
به گزارش فارس آیتاله هاشمیرفسنجانی، رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام در آغاز جلسه روز گذشته این مجمع حادثه تلخ و ضدانسانی تروریستی در مسجد جامع زاهدان را به عموم مردم و علمای شیعه و سنی و بازماندگان شهدای این فاجعه تسلیت گفت و ضمن محکومیت شدیداین اقدام شرارتآمیز اظهار داشت: «این حادثه، فاجعهای بسیار خطرناک در منطقهای است که مردم شیعه و سنی به وفور با آرامش در کنار یکدیگر زندگی میکنند و در کشورهای اطراف، تبلیغات سو و القائات آلوده اختلافی فراوان است که نمیتوان از کنار آن به طور سطحی و گذرا گذشت.»
لازم به یادآوری است این اظهارات در حالی گفته شده که روز جمعه و شنبه خبر از درگیریهای پراکنده در نقاط مختلف زاهدان بین گروههای سنی و شیعه داده شده است.
غلامحسین محسنی اژهای، دادستان کل ایران که تا اوایل مردادماه سال گذشته وزیر اطلاعات بود، روز گذشته شنبه اعلام کرد آیتاله خامنهای در جریان اعتراضات انتخاباتی سال گذشته به دیدار برخی مخالفان رفته بود.
آقای محسنی اژهای در گفتوگویی با پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار آیتاله خامنهای که روز شنبه ۲۶ تیرماه منتشر شده است، گفت: «خبر دارم که گاهی در جاهایی واقعن رهبری با تواضع به برخی از این افراد (معترضان) میگفتند که این کار را نکن، این کار مصلحت نیست… رهبری یک جاهایی به دیدار برخی از اینها رفتند».
او از این شخص یا اشخاص نام نبرد.
این درحالی است که میرحسین موسوی و مهدی کروبی دو نامزد جناح اصلاحطلب دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری ایران بودند که به نحوه برگزاری انتخابات و نتایج اعلام شده اعتراض کردند و به عنوان رهبران اصلی معترضان شناخته شدند.
از سویی دیگر بعضی از هواداران حکومت ایران علاوه بر این دو، محمد خاتمی و اکبر هاشمیرفسنجانی را هم از گردانندگان اعتراضات انتخاباتی معرفی و از آنها به عنوان «سران فتنه» یاد کردهاند.
آقای محسنی اژهای در بخش دیگری از سخنان خود گفت که رهبر ایران با وجود ملایمتی که در مواجهه حضوری با بعضی از مخالفان نشان میداد، نسبت به کسانی که جزو «شخصیتهای مهم کشور» بودند، رودربایستی نمیکرد.
آقای محسنی اژهای نام این «شخصیت مهم کشور» را نبرد، اما اشاره او به «رفاقت» و «سوابق گذشته» یادآور سخنانی است که آیتاله خامنهای در نماز جمعه ۲۹ خرداد سال ۱۳۸۸در مورد آقای هاشمی رفسنجانی به زبان آورد.
گفتنی است آقای محسنی اژهای در زمان انتخابات وزیر اطلاعات بوده، اما یک ماه و نیم پس از انتخابات توسط آقای احمدینژاد برکنار شده است.
1) شرکتهای نفتی همسو با تحریم، در لیست سیاه ایران.
سیدمسعود میرکاظمی وزیر نفت اعلام کرد: «تحریم بنزین ایران شبیه یک شوخی است و با توجه به توانمندیهای ایران، امکان خودکفایی در تولید بنزین مهیا است. اگر شرکتهای نفتی علیه ایران اقدام کنند، مجبوریم این واقعیت را در نظر گرفته و این شرکتها را در لیست سیاه قرار دهیم. در حال حاضر صنعت نفت ایران بدون کارشناسان خارجی به تولید ۴٫۲ میلیون بشکه نفت و ۶۰۰ میلیون مترمکعب گاز دست یافته است.
۲) اصناف، نصف حقوقبگیران مالیات میدهند.
سال گذشته جامعه ۲ میلیون و ۷۰۰ هزار نفری اصناف ایران پرداختی مالیاتشان فقط هزار و ۱۶۰ میلیارد تومان بود، در حالی که جامعه ۲ میلیون و ۲۰۰ هزار نفری حقوق بگیران ۲ هزار و ۱۹۰ میلیارد تومان به دولت مالیات دادند. آمارها نشان میدهد سهم حقوق بگیران ایرانی از کل مالیات پرداختی ۸ درصد و سهم اصناف و بازاریها حدود ۵ درصد است. معاون عملیاتی سازمان امور مالیاتی کشورگفت: «۹۰ درصد اتحادیهها توافقنامه مالیاتی را امضا کردند و از این پس، اصناف خودشان مالیات خود را تعیین میکنند.»
کیهان
۱) فریاد انتقام مردم سوگوار در تشییع باشکوه شهدای زاهدان
رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام گفت: «قطعنامههای شورای امنیت سازمان ملل که سایه شوم «وتو» را هنوز نیز بر سر خویش دارد، در طول ۸ سال دفاع مقدس بهگونهای بود که اگر اجرا میشد، ننگی بر دامان تاریخ ایران بود و معلوم نبود نسلهای بعدی چه قضاوتی درباره مسوولان جمهوری اسلامی میکردند.
وزیر خارجه آلمان از کشورهای آسیای میانه دیدن میکند. این منطقه را ناامنی و آشوب تهدید میکند و «سازمان امنیت و همکاری اروپا» قصد دارد با اعزام نیروهای پلیس نقش فعالتری در آرام کردن قرقیزستان ایفا کند.
فرمانده سپاه عاشورا گفت: «دشمنان ایران اسلامی بدانند که حتا فکر تجاوز به میهن اسلامی ما نیز فکری بیهوده است و جوانان ما این اجازه را به دشمن نمیدهند.»
آیتاله محمد یزدی با بیان اینکه شورای نگهبان به منزله یک دادگاه عالی است، تصریح کرد: «تا وقتی من در شورای نگهبان بودهام حتا یکبار هم سراغ ندارم که شورای نگهبان به خاطر یک جناح یا جانبداری از این و آن، یا جهتگیریهای غیرعلمی و غیرفنی، نظری داده باشد.»
فرهیختگان
۱) جمهوری اسلامی، مستحکمترین نظام سیاسی دنیا است.
ایلنا: «رییسجمهوری، دنیای استکبار را بسیار کوچکتر از آن دانست که به ملت ایران آسیب برساند» و گفت: «ملت ایران با اراده خود مستکبران عالم را زیرپای خود قرار خواهد داد.»
دبیرکل حزب موتلفه اسلامی با اشاره به شکست جنگ نرم آمریکا علیه انقلاب اسلامی، گفت: «بحمداله ایران امنترین کشور جهان است.» بهگزارش ایسنا، محمدنبی حبیبی که در پایان نشست دبیران این حزب سخن میگفت با اشاره به هوشمندی رهبر معظم انقلاب و بصیرت مردم در مصاف نبرد نرم با آمریکا، اظهار کرد: «غفلت و جهل برخی افراد از قدرت نظام و توانایی مردم، آنها را به طمع انداخت که به زعم خودشان در پایههای مستحکم نظام اخلال کنند. ولی آنها رای ملت که امام (ره) فرمودند میزان است را نادیده گرفتن.»
تهران امروز
۱) ناگفتههای اژهای از مدیریت حوادث پس ازانتخابات.
19 تیر ۱۳۸۸ یکی از مسوولان دفتر آقا تماس گرفتند که این افرادی را که الان در کهریزک هستند، حتمن بگویید به جایی به غیر از کهریزک منتقل کنند. اتفاقن ما همان شب جلسه داشتیم. آن زمان دادستان کل وقت، دادستان کل تهران، بعضی از افراد دیگر در وزارت اطلاعات و… بودند که در دفتر من جلسه داشتیم.
حمید شاهآبادی، معاون امور هنری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی گفت: «در برخی گزارشهای رسانهای قید شده که یک شرکت خصوصی با دریافت مجوز از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مدلهای مو برای آقایان را به نام استانهای کشور نامگذاری کرده که این اقدام نه کار فرهنگی بلکه موجب وهن است.» وی افزود: «هیچ مجوزی از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و دبیرخانه کارگروه مد و لباس برای انتشار ژورنال مو و یا برگزاری جشنوارهای به نام «عفاف و حجاب» در زمینه بحث مدلهای مو برای مردان صادر نشده.»
آفرینش
۱) لاریجانی: «آمریکا باید پاسخگوی حادثه زاهدان باشد.»
رییس مجلس شورای اسلامی با محکوم کردن حادثه تروریستی زاهدان، بر لزوم پاسخگویی آمریکا در این رابطه تاکید کرد و گفت: «آمریکاییها بدانند، شروع کننده بازی خوش عاقبتی، برای خود نبودهاند.»
۲) کدخدایی: شورای نگهبان ساختار حقوقی خود را حفظ میکند.
سخنگوی شورای نگهبان از تایید ۹۰درصد مصوبات مجلس از آغاز تشکیل این شورا تاکنون خبر داد و درباره حذف الهام و کعبی در فهرست پیشنهادی آیت اله لاریجانی به عنوان حقوقدان این شورا نیز گفت: «طبق قانون اساسی رییس قوهقضاییه مختار است افراد مورد نظر خود را بهعنوان حقوقدان به مجلس معرفی کند و اصراری به معرفی افراد قبلی نیست.»
وزیر نیرو در گفتوگوی مفصلی با خبرگزاری فارس با اشاره به اینکه مشکلات صنعت برق کشور از زمان تثبیت قیمتها در سال ۸۳ آغاز شده است، اعلام کرد که برای رفع این مشکلات باید قیمت برق که هماکنون برای هر کیلووات ساعت ۱۶ تومان است به ۴۳ تومان افزایش یابد. بهگفته وی قیمت تمام شده برق نیز حدود ۸۳ تومان است. وزیر نیرو در این مصاحبه تایید کرده است که قیمت ۴۳ تومانی برق برای دوره پس از هدفمندی یارانهها در نیمه دوم سال به تایید رییسجمهوری رسیده است و اطمینان داده که این قیمت که حدود سه برابر قیمت فعلی است قطعی خواهد شد.
ایران قصد دارد از مشهورترین فناوری ساختمانی دنیا که ترکها چندسالی است مهارت خاصی در آن پیدا کردهاند و میتوانند به کمک آن روزانه «یک طبقه کامل مسکونی» احداث کنند، به نفع مسکنمهر استفاده کند. وزارت مسکن ترکیه مدعی است این تکنولوژی را در عالیترین سطح ممکن در اختیار دارد و آن را تاکنون به برخی از کشورها صادر کرده است.
سخنگوی وزارت امور خارجه ایران امروز یکشنبه خبر بازداشت سفیر سوییس در روز چهارشنبه ۲۳ تیرماه را غیردقیق خواند و آن را تکذیب کرده است.
به گزارش ایسنا، رامین مهمانپرست، سخنگوی وزارت امور خارجه در ارتباط با خبر منتشر شده در برخی از رسانههای خبری در خصوص بازداشت سفیر سوییس در تهران در یکی از شهرهای استان خراسان شمالی گفت: «خبر به گونهایی غیردقیق و خلاف واقع منعکس شده و چنین حادثهای به شکلی که توسط برخی از سایتها منتشر شده است صحت ندارد.»
این در حالی است که مهمانپرست جزییاتی بیشتری را در مورد تکذیب این خبر تاکنون ارایه نکرده است.
از سوی دیگر روز شنبه به نقل از خبرگزاریهای داخلی ایران وزارت امور خارجه با تایید خبر بازداشت موقت سفیر سوییس در استان خراسان شمالی، اعلام کرده بود که سفر این دیپلمات اروپایی با هماهنگی این وزارتخانه انجام شده است.
گفتنی است بازداشت خانم آگوستی در روز چهارشنبه ۲۳ تیرماه و به هنگام حضور وی در روستای «کلانه زمانه» از توابع شهرستان شیروان صورت گرفته است.
به گزارشی که خبرگزاریهای داخلی سودان روز شنبه اعلام کردند از کشتهشدگان، دستکم چهارصد تن در درگیریهای اخیر نیروهای شورشی «دارفور» و ارتش این کشور خبر میدهند.
به نقل از الجزیره بیشتر نفرات کشته شده که حدود سیصد تن گزارش شده است از اعضای جنبش عدالت و برابری سودان بودهاند.
حدود ۸۶ سرباز از ارتش سودان نیز در درگیریهای هفته اخیر کشته شدهاند.
نمایندگان صلح سازمان ملل در دارفور از وقوع دو درگیری بزرگ در هفته گذشته خبر دادهاند. این نمایندگان همچنین از درگیری دیگری در منطقه داباتاگور در شمال دارفور گزارشی را به سازمان ملل ارسال کردهاند.
گفتنی است به گزارش سازمان ملل کشتهشدگان در این منطقه تا کنون نزدیک به سیصدهزار نفر بوده است. اما مقامات خرطوم پایتخت سودان این ادعا و گزارش را تکذیب و این تعداد را تنها دههزار نفر اعلام کردهاند.
سایت مجذوبان نور، پایگاه خبری دراویش سلسله نعمتاللهی گنابادی در نامهای که خطاب به آیتاله خامنهای در تاریخ ۲۶ تیرماه روز شنبه منتشر کرده به انتقاد از وضعیت این دراویش در سالهای اخیر پرداخته و بر لزوم رعایت حقوق شهروندان از سوی حکومت تاکید کرده است.
گفتنی است این نامه در حالی منتشر میشود که در ماههای اخیر تعدادی از درویشهای نعمتاللهی در نقاط مختلف ایران بازداشت و روانه زندان شدهاند.
متن نامه سایت مجذوبان نور به رهبر جمهوری اسلامی:
هو
۱۲۱
حضرت آیت اله خامنهای
رهبر محترم نظام جمهوری اسلامی ایران
با سلام
تخریب حسینیههای دراویش سلسله نعمتاللهی گنابادی در شهرهای قم، بروجرد و اصفهان، پلمپ مراکز عبادی و ممانعت از انعقاد مجالس درویشی در بسیاری از مناطق کشور، جلوگیری از مسافرت قطب معزز این طریقه جناب آقای حاج دکتر نورعلی تابنده مجذوبعلیشاه به بیدخت موطن و زادگاه ایشان، دستگیری، بازداشت و مجازات حبس، شلاق، تبعید و ضرب و شتم قریب به سه هزار نفر از سالکان طریقت در طی ۵ سال گذشته، اخراج دراویش از ادارات و دوایر دولتی و مراکز فرهنگی، ممانعت از چاپ کتب عرفانی و دینی به بهانههای واهی و بایکوت خبری و عدم انتشار اخبار مربوط به این طریقه در رسانهها، محکومیت غیرقانونی دراویش در محاکم قضایی و ابطال پروانه وکالت وکلای آنها و … اندکی از بسیار ستم و مشقات رفته بر پیروان این طریقت عرفانی در نظام جمهوری اسلامی است.
پر واضح است که تحریک و تشدید اختلافات قومی و مذهبی، تشنج آفرینی و بحرانسازی، تضییع حقوق قانونی افراد و ایجاد نارضایتی عمومی، منافع هیچ حکومتی را تامین نمینماید. حتا نظامهای غیرمردمی هم نیازمند آرامش و سکوت مردم هستند و بدین جهت آنچه در سالهای اخیر بر دراویش گنابادی روا داشتهاند با هیچ عقل و منطقی توجیهپذیر نیست، زیرا خلق و ایجاد اینگونه حوادث، مسلمن به مصلحت نظام، ملت و مملکت نخواهد بود . از سوی دیگر قابل قبول هم نیست، بخشی از مردم مورد ظلم و ستم مستمر قرار داشته و رهبران حکومت از آن بیخبر باشند. وجوه مشترک حوادث پیش آمده و همصدایی و هماهنگی مراکز مختلف، این ذهنیت را ایجاد میکند که فرماندهی واحدی همه را سازماندهی نموده و عملیات سرکوب دراویش را انجام داده است، چون در ادامه هر واقعه، مهاجمان، دراویش مظلوم را به میز محاکمه کشیده و به زندان و تبعید محکوم کردهاند و مسببین و آمرین حوادث حمایت شده ، ارتقا درجه یافته و مورد تمجید و تشویق قرار گرفتهاند. این نحوه برنامهریزی و اعمال قدرت که میتواند وجدان را از قاضی و دادستان و ترس از روز معاد را از مدعیان دیانت بگیرد و خادمان رعیت را به ستم وادارد، این توان را هم دارد که سالها بزرگان نظام را یا از اخبار این حوادث دور نگه دارد و یا قضایا را به گونه دیگری برآنها جلوه دهد.
تنها علتی که میتوانیم دلیل بر سکوت و ادامه برخوردهای غیرقانونی بدانیم همین است. البته گاهی نیز مصلحت حکم میکند در رابطه با عملکرد افراطیون و بعضی جناحهای صاحب قدرت، مماشات شود. اگر اینچنین باشد، این پرسش مطرح میشود که تسامح و تساهل با افراطیون قانونشکن به چه قیمتی انجام میگیرد و چرا دراویش باید هزینه آنرا پرداخت کنند و آیا در زد و بندهای سیاسی، وجهالمصالحه قرار دادن امنیت و حیات اجتماعی بخشی از شهروندان این مملکت، آن هم صرفن به دلایل اعتقادی، عادلانه و به مصلحت کشور و منطبق با اصول قانون اساسی است؟ نگاه ما به وقایع رخداده علیه دراویش در این سالها و رفتار خودسرانه جماعتی قانونگریز این شائبه را قویتر میسازد که اینها، نه درد دین دارند و نه درد نظام، نه بهایی برای کشور قائلند و نه برای قانون و عدالت. این جماعت با لطایفالحیل و انتقال اخبار و گزارشات کذب، مقامات ارشد و مراکز تصمیمگیری کشور را فریب داده، به توهم توطئه مبتلا و مجبور به اتخاذ تدابیری میکنند که در راستای اغراض سیاسی آنها است و بدین وسیله سرنوشت خویش را با کلیت نظام گره میزنند و شاید هم زدهاند.
حکومت مردم سالار و خصوصن دینمدار را فرض آنست که بیتمنا و اصرار مردم، قانونمدار، دادگر و عدالتگستر بوده و مدافع حقوق و آزادیهای مردم، اقلیتهای فکری و مذهبی و اساسن قدرت قانون حلال همه مشکلات اجتماعی باشد. متاسفانه قانونشکنان و سیاستهای مغرضانه آنها، عرفان و تصوف حقه را در ردیف مذاهب مستحدثه و عرفانهای نوظهور قرار داده وعملن نفی حقیقت شیعه و تحریف تاریخ مذهب تشیع میکنند. هر چند دراویش به صورت فردی مختارند به تشخیص عقل ایمانی خویش فعالیت اجتماعی و سیاسی داشته باشند، ولی تاریخ گواه آن است که مکتب و طریقه تصوف در هیچ دورهای، ماهیتن به سیاستهای متداول و رایج توجه و تعلق خاطر نداشته است و این تبلیغات مسموم که سعی وتلاش دارد در اذهان عمومی شان و جایگاه مکتب تصوف را در حد یک حزب سیاسی تنزل دهد، دسیسهای است که اغراضی خاص، علیه طریقهای دنبال میکندکه سهم بهسزایی در توسعه فرهنگ و تفکر دینی- اسلامی داشته است.
همین برنامهریزی سیاسی است که سالهاست دراویش گنابادی را درچنبره و حصار محکمی از تفاسیر متفاوت و متضاد از قوانین مدنی وقانون شرع به اسارت گرفته است و در این چالش ناخواسته درویشان نمیدانند با کدامین زبان و بیان با مخالفین خویش سخن بگویند، در نظام اسلامی چه حاجت است که مسلمان و شیعه اثبات اعتقاد خود نماید و پاسخگوی ایمان خویش باشد؟ چگونه باید اثبات نمود که مکتب عرفان و درویشی حزب و گروه سیاسی نیست و با احدی نقاضت و دشمنی ندارد؟ دراویش گنابادی نه طالب پست و مقام بودند که حریصان قدرت بخواهند آنها را از صحنه رقابت بیرون کنند و نه آزاری به خلق خدا رسانده بودند که مستحق مجازات باشند. پس این همه ظلم و بیداد برای چیست؟
به هر تقدیر آنچه بیان شد تنها گوشهای از جفای رفته بر دراویش در این سالهاست که البته نگارش آن برای جنابعالی نه از باب یاری و تظلم خواهی است زیرا که به مصداق شریفه حقیقت مشحون: «إِنَّمَا أَشْکُو بَثِّی وَحُزْنِی إِلَى اللّهِ»، درویش را جز به درگاه خدا به احدی از خلق تمنا و زاری نیست، بلکه تذکری است از سر تاثر و مشفقانه، چرا که این اعمال ضد انسانی و خلاف شرع و قانون، آتشی است که امروز بر خرمن درویشان افتاده و فردایی نه چندان دور بر کشتزار همگان و یقینن دیری نمیپاید که نه از تاک نشان ماند و نه از تاکنشان. توفیق شما را در انجام وظایفی که ملت برعهده جنابعالی گذاشتهاند از درگاه حق مسئلت مینماییم.
والسلام علی من اتبع الهدی- مدیریت سایت مجذوبان نور
روز یکشنبه یکی از وبلاگنویسان محترم بهنام «سوتی-استاد» در مورد مطلبی تحت عنوان «روزنگاشت / از معلمی تا سیاستمداری» به بهانه زادروز صدراعظم آلمان که در سایت رادیو کوچه برای روز شنبه ۱۷ جولای منتشر شده بود مواردی را از سر مهر در وبلاگ تک پستی خود که به نظر میرسد صرف برای ارایه کشف خود در رادیو کوچه چراغش را روشن کرده و در زمانی کوتاه در سایت بالاترین نیز جهت نقد به مشارکت گذاشته بودند، مطرح کردند که به جهت منور شدن ذهن عزیزان پر تلاش این وبلاگ طرح آن خالی از لطف نیست.
سه مورد در این نقد اشاره شده است:
«رادیو کوچه در اقدامی متهورانه اسم کوچیک حاج خانوم آنجلا مرکل رو تبدیل به “آنخلا” کرده! حالا امیدوارم منظورشان “آنخِلا» باشه نه خدای نکرده “آنخُلا”!!! – حالا برو بکس رادیو کوچه به همین یه مورد هم بسنده نکردن؛ به اسم دوم حاج خانوم مرکل هم گیر دادند و “دوروتیا” رو پیچش دادن و تبدیلش کردن به “دوروتئا” ! آخه چی کار اسم آبجی مردم دارین؟»
از نگاه ایشان به عنوان منتقد تلفظ اسم (Angela Dorothea Melkel ) است. در بخش اول اسم او در نوع بیان آن به لهجه انگلیسی و فارسی (ج) گفته میشود اما در تلفظ آن به آلمانی تلفیقی از دو حرف (ق و خ) استفاده میشود که حتا در برخی گویشهای آلمانی به صورت (گ) تلفظ میشود. علت استفاده رادیو کوچه از تلفظ آلمانی در کاربرد به زبان ملیت آن فرد بوده است که در که مطالب دیگر رادیو نیز مشاهده میشود. لذا نام صدر اعظم آلمان به سه صورت «آنگلا، آنخلا و آنجلا» که در اخرین مورد به دلیل نداشتن حرف «گ» در عربی بیشتر بین اعراب «آنجلا» گفته می شود، در منابع مختلف آورده شده.
تلفظ بخش دوم اسم که همان (Dorothea) است که ایشان عنوان کردهاند که باید به صورت دورتیا خوانده شود لازم به یادآوری است که صدای تولید شده در انگلیسی از تلفیق حروف (ea) صدای ای است که باید به صورت دوروتی تلفظ شود و نیازی به الف در انتهای اسم نیست اما در مورد تلفظ این نام در آلمانی باید صدای (ئ) ایجاد شود هرچند که رادیو کوچه سعی در حذف این حرف در ساختار خود دارد اما در برخی شرایط مانند این مورد مجبور به استفاده از آن است.
جهت حصول اطمینان از این دو بخش میتوانید به سایت زیر مراجعه کنید و از تلفظ نام او مطلع شوید:
اما در جای دیگری در این وبلاگ تک پستی آورده شده است:
وبلاگ سوتی - استاد
«در حین گلها رو آب دادن و با الهام از فارسی بو دادهء نمناکم در پی سالهای دراز غربت، به یاد آوردم که در ایران میگفتیم مثلاً : “فلانی تحصلات خود را در رشته فیزیک در مقطع دکترا” ادامه داد. ولی در خبر رادیو کوچه خوندم: “دکترای خود را در مقطع شیمی فیزیکی….”!! ای بابا دیگه ما هیچی نمیگیم، زبونو نفرستین کله پاچه فروشی!»
در بخشی از توضیحات این مطلب به سابقه آموزشی وی اشاره شده است که در رادیو کوچه به اشتباه به جای کلمهی رشته از مقطع استفاده کرده است و از این بابت پوزش میطلبد، اما در مورد نوع رشته که در ادبیات انگلیسی (Physical Chemistry) عنوان شده است که شاید به علت محدودیتهای زبان فارسی در بیشتر فرهنگهایی که دارای مترجم فارسی هستند همان شیمی فیزیکی ترجمه شده است که این مورد هم در فرهنگ «بابیلون و مترجم گوگل» قابل بررسی است.
«…در سال ۱۹۷۳ در دانشگاه لایپزیگ به تحصیل فیزیک پرداخت که آن را در سال ۱۹۷۸ به پایان رسانید و دکترای خود را در مقطع شیمی فیزیکی در سال ۱۹۸۶ به دست آورد.»
اما از طنازی این دوست گرامی بگذریم که زحمت بررسی حتا ویکیپدیا را به خود ندادهاند در پایان ایشان از صرف شدن پول اروپاییها در این این رسانه اظهار تاسف کردهاند:
«حیف : حیف از این پولایی که از اروپا میات و صرف چه رسانه های “حرفه ای” فارسی زبونی میشه. دیگه همه چیمون باید به همه چیمون بیات دیگه»
ما هم با تایید نظر این دوست منتقد در مورد حرام شدن پول اروپا در برخی رسانهها اشاره میکنیم که خوشحال خواهیم شد این دوست وبلاگ تک پستی آدرس پول اروپا را به ما هم بدهد.
در انتها از توجه این بازدیدکننده کمال تشکر را داریم.
اگرچه حکمت و فلسفه اسلامی زمانی است که از محکمترین ارکان در دنیای علم فلسفه محسوب میشود، اما اخیرن مورد توجه دانشمندان و عالمان علوم معرفتشناسی، مردمشناسی و اخلاقشناسی قرار گرفته است. بهطور مثال مرام وعقاید دراویش، صوفیگری و اشراقیون مورد علاقه و بازبینی دوباره تنی چند از فلاسفه غرب قرار گرفته است.
در همین راستا «مرکز گفتوگوی تمدن دانشگاه مالزی» با همکاری «رایزنی فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی» و با دعوت تنی چند از اساتید دو کشور ایران و مالزی جهت آگاهی و آشنایی دانشجویان علاقهمند، اقدام به برگزاری همایشی در رابطه با تمدن وفلسفه اسلامی کرده است.
هدفهای این همایش در سه بخش اصلی «۱٫ مروروتبادل نظر درمیراث فلسفی دو کشور ایران ومالزی، ۲٫ بررسی و تفاوت تمدن اسلامی با تمدنهای دیگر و ۳٫ پیشنهادات وبیان نظرات مثبت در راستای دوام وپیشرفت وجهانی شدن فلسفه اسلامی» و همچنین موضوعهای مورد بحث «۱٫تاریحچه فلسفه و حکمت اسلامی، ۲٫معرفت شناسی از دیدگاه اسلام و ۳٫حکمت وفلسفه در شرق وغرب» خواهد بود.
سخنرانان این همایش از ایران «پروفسور دکتر غلامرضا اعوانی-دکتر شهرام پازوکی-دکتر محقق داماد
پروفسور دکتر ابراهیم دینانی و دکتر جعفر صبحانی» و از مالزی «پروفسور دکتر داتوک عثمان باکار-دکتر وان عبداله- دکتر عمران محمد» حضور خواهند داشت.
زمان برگزاری ۲۱ جولای ۲۰۱۰ و مکان آن تالار سخنرانی انستیتو اوراسیا دانشگاه مالزی (UM) اعلام شده است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر