در همان "گذرگاه بسيجيان" دانشگاه تهران بود.همانجا که بسيجيان پودر شده در شما به کناری می نشستند و خاطرات دلاورانه خود در مضروب نمودن مردم بيگناه کوچه و بازار را با هم نجوا ميکردند می خنديدند و "متلک های ناسزا" به پدرم ميگفتند.اما ايشان هنوز هم به نماز جمعه شما می آيد! آن سردار سپاه فربه به مدت دو سال درگير پاسخگويی شليک ۴ تير هوايی "دلاورانش" در نيمه شب بود و سوال و جواب پس ميداد. گويا حسابی چلانده بودنش و من ديگر او را نديدم تا اينکه نام او را در حين بازجويی پس از "دستگيری" ام توسط اطلاعات سپاه پاسداران شما در سال ۱۳۸۸ شنيدم!
خبرنگاران سبز/جامعه/نامه ها: محمد نوری زاد با نامه نگاری های بيشمار خود به سيدعلی خامنه ای درسی بزرگ به افرادی که دستی بر آتش دارند و به قولی چه قبل چه اکنون در درون نظام بوده اند داد که آری از فردی که خود را در قامت رهبر يکی از ثروتمندترين کشورهای جهان و در جايگاه امام معصوم و امين مردم می داند هم می شود انتقاد و او را به محاکمه نشاند.
در ادامه اين نامه نگاری ها روح الله زم پسر حجه الاسلام و المسلمين محمد علی زم رئیس سابق حوزه هنری سازمان تبليغات اسلامی و معاون سابق شهردار تهران دومين نامه اش را به رهبری نگاشته است. فرزند حجت الاسلام زم در اين نامه که بازخوانی اعمال وحشيانه انصار حزب الله در دهه هفتاد تا کودتای انتخاباتی سال ۸۸ است خاطره ای از کتک خوردن اش توسط انصار حزب الله با رمز يا زهرا و يا به قولی محاکمه پسر به جای پدر در ملأ اعلی و آنهم در سايه حکومت امام زمانی آيت الله خامنه ای و زندانی شدنش در اوين را بازگو کرده است.
متن این نامه که نسخه ای از آن در اختیار خبرنگاران سبز قرار گرفته است به شرح زیر است:
جناب آقای خامنه ای
رهبر محترم جمهوری اسلامی ايران
با سلام
قريب به يک هفته است که از نامه نخستين اين حقير به شما "جانشين خداوند بر روی زمين" ميگذرد...
در نامه نخستين صرفا به اجمال خود را به آن جناب يادآوری نمودم ...
در اين هفته جميع احوالات امت در بند ايران اسلامی را رصد نمودم و حال مايلم با توجه به بازخورد مثبت مکاتباتم نزد نخبگان ,مکاتبه حاضر و نامه های بعد را موضوعی تر و صريح تر خدمت شما نگاشته , باشد که رضای حق تعالی از "دعوت به خير و اصلاح امور امت" مقبول واقع افتد.
پيشاپيش به مانند گذشته از صراحت لهجه ام پوزش ميخواهم
الغرض:
در ابتدای فصل دوم مستندا به اصل هشتم قانون اساسی جمهوری اسلامی (ميثاق ملی سابق) اشاره ميکنم.
ماده هشتم اين قانون اشعار ميدارد:
"در جمهوری اسلامی ايران دعوت به خير ,امر به معروف و نهی از منکر وظيفه ايست همگانی و متقابل بر عهده مردم نسبت به يکديگر , دولت (حکومت) نسبت به مردم و مردم نسبت به دولت ( حکومت).
"المومنون و المومنات بعضهم اولياء بعض يامرون بالمعروف و ينهون عن المنکر"
پس به روال هميشگی خطبه های اول "نماز جمعه" خودم و همه و شما را دعوت ميکنم به تقوای الهی و امر به معروف و نهی از منکر.
و اما بعد:
در نامه نخستين وعده دادم به سير تحولات دستگيری فرزندی از انقلاب "روح الله" که برای شما کاملا آشنا بود و به بيت شما راهی داشت اشاره نمايم.
الوعده وفا
من خطبه نماز جمعه معروف و "ريزشگر" شما را در روز ۲۹ خرداد ۸۸ بارها مرور کرده ام که به زمان و زبان خود مايلم به تعارضات بين "شعار و عمل" که در ميان مسئولين جمهوری اسلامی به امری نهادينه مبدل شده اشاره نمايم.
مايلم قصه ای را برای شما بازگو کنم.
چه اينکه چندی پيش عضو ارشد انصار حزب الله شما از دنيای فانی کوچ کرد و باز به بهانه ای نوای "ماشالله,حزب الله" او در خاطرم تداعی گشت.
با ذکر اين روايت دو مقصود دارم:
۱-نگاهی به فجايع دهه هفتاد اين جماعت بيندازيم.جماعتی که مردم ايران را در هر کوی و برزن مورد آزار و اذيت خويش قرار داده و اکنون از آن ناحيه پاداشها گرفته , ترفيع ها شده و هر کدام در گوشه ای از "ملک همايونی" شما به نان و نوايی رسيده و "فربه" شده اند."انصار حزب اللهی" که مستقيما تحت امر و فرمان بيت شما عمل کرده و ميکنند. البته اين خود حکايتی تاريخی دارد که از دير باز تاکنون روحانيت صاحب نفوذ در عصرهای مختلف تاريخ اين سرزمين عده ای "چماق به دست" داشته اند که البته اسناد تاريخی آن نيز موجود است و در مکاتبات بعدی به آن اشاره ميکنم. ۲- و البته همين روايت پيش رو مقدمه دستگيری من در سال ۱۳۸۸ و آزارها در سلولهای انفرادی "سپاه فربگان" شما بود که به آن اشاره خواهد شد. القصه:
در سال ۱۳۷۲توسط گروه بسيج صدا و سيمای "ميلی", تصميم به ساخت کليپی گرفته شد که در آن قرار بود "بسيجيان با عظمت" شما در شب ميلاد امير المومنين علی (ع) بين مردم گل و شيرينی پخش کرده و شادباش گويند.من به همراه اکيپی از عوامل آن سازمان به پايگاه بسيجی در بلوار کشاورز مراجعه نموديم و حکم ماموريت خود را به فرمانده آن پايگاه ارائه نموديم.
هيچگاه آن دوران را از خاطر نخواهيد برد.چون برای اولين بار پس از سينمای دفاع مقدس دو فيلم "آدم برفی" و " ديدار" در حوزه هنری تهيه شده بود و آن دو فيلم خاطر مبارک جنابعالی را سخت آشفته کرده بود و در آن بحبوحه بود که "انصار حزب الله" يا همان "گروه فشار" پديد آمد! فرمانده آن پايگاه نيز "عضو شورای مرکزی انصار حزب الله تحت حمايت شما " بود. به محض ارائه حکم و مشاهده نام بنده شروع به "ثنای" نام پدر کرد و خود را از "پا منبری" های قبل از انقلاب ايشان معرفی نمود.
سپس دستور همکاری با ما را به "بسيجيان سلحشور" آن پايگاه صادر نمود.
در حين ضبط برنامه در ساعت ۲ نيمه شب به ناگاه "همان فرمانده غيور و دلاور" با يک چشمک "رمز عمليات" را اعلام کرد و آن "غيور مردان"در انظار عمومی با ذکر "يا زهرا(س)" عمليات را آغاز نمودند. به ناگاه در وسط بلوار کشاورز تهران ۴ تير هوايی سلاح کلاشينکف شليک و در ميان بهت و ناباوری همگان به مانند "شرک" بر سر و کول من پريدند و با ضربات پوتين و قنداقه سلاح کلاشينکف بر سر و صورت من نواختند. آنها مرا به پياده روی کنار خيابان کشانده, رو به ديوار نشاندند و در ميان غريو فرياد دوستان همراه آنچنان ضرباتی برپيکر من وارد آوردند که قطره های اشک بر گونه های سرد دوستانم در هم غلطيد.
آن "فرمانده غيور و فربه" سپاه اسلام ناگهان خود را به صحنه معرکه رساند و با دست بر سر کوبيد و خود را بر همان "صراط علی چپ" زد که:ای وای من! چه می کنيد؟؟ وگفت: اين افراد "سر خود" اين عمل را انجام داده اند.البته بعدا نام همين افراد به افراد "خودسر"تغيير يافت!!
حتما فی الحال از خود پرسيديد چرا؟
زيرا من فرزند همان مردی بودم که فيلمهای "آدم برفی" و "ديدار" را ساخته بود و شما به شدت از او غضبناک شده بوديد!! يا للعجب!
پسر را به جرم ناکرده پدر با "رمز يا زهرا(س) مجازات کردند و طلبکار نيز بودند! القصه:
همان "سردار غيور و با عظمت و فربه سپاه اسلام"! که عضو شورای موسسين انصار حزب الله هم بود فرياد برآورد که : ای جماعت؟ نزنيد.او پسر زم است! ايشان همان جا از من با قسم و آيه اقرار گرفت به پدرم اتفاق آن شب را نگويم.
"ريزشهای انقلاب خمينی"از سال ۸۸ نبود.از زمان رهبری جنابعالی آغاز شد پدر من بيست و اندی سال مديريت مجموعه ای را بر عهده داشت که مستقيما زير نظر شما فعاليت می کرد.
من قصد واگويی آن اتفاق را به پدر نداشتم تا اينکه صبح علی الطلوع پدر بعد از نافله های هميشگی شبش و اقامه نماز صبح بر بالای بالين من آمد تا برای نماز صبح اذان دهد و متوجه سر و صورت کبود و زخمی من گرديد و با قسم و آيه های پدرانه موضوع را کشف و چند روز بعد به حجت الاسلام و المسلمين يونسی رييس وقت سازمان قضايی نيروهای مسلح در نامه من گله ای بس دلسوزانه نمود که : "روا نيست من در حال انجام خدمت شبانه روزی برای اعتلای مردم باشم و پسرم را چنين به کار نکرده مورد هجوم وحشيانه قرار دهند و ...."
راستی جناب آقای خامنه ای!
آقای يونسی را شناختيد؟ همان که رييس سازمان قضايی نيروهای مسلح بود و چندی بعد وزير اطلاعات در دولت اصلاحات شد؟
او در دولت "محبوب زمين و زمان شما , اشرف خلايق ايران زمين , قبله مکان , خلد آشيان" محمود احمدی نژاد خانه نشين شد و پسرش نيز اکنون در زندان اوين است به جرم "فتنه عليه رهبر نورانی ايران" !!
پس حال که يادتان آمد دنباله ماجرا را عرض می کنم.
آن زمان که هنوز نماز جمعه به وصيت امام خمينی "عبادی - سياسی" بود و به مانند امروز جولانگاه چاکران شما و شعبان بی مخ ها نشده بود ,امت اسلام از خرد و کلان, پير و جوان مشتاقانه به عبادت خدای تعالی ميشتافتند.من هم از اين حضور مستثنی نبودم. دقيقا چند هفته قبل از آن هجوم "انصار حزب الله" به "سيد عطاءالله مهاجرانی" در نماز جمعه بود. انگشت کوچک "سيد " را " غيورانه" در جلوی چشمان من و مردمان شکستند و "عمامه" شيخ عبدالله نوری را از سرش کشيده , به زمين کوفتند و شيخ را مضروب کردند و من در آنجا "اشک غم" بر ميراث خمينی ريختم و سوگند خوردم بعد از آن زمان در هيچ نماز جمعه ای حضور نيابم.هر چند خود را مقيد به حضور در نماز جمعه های جنابعالی کردم.اما عدم واکنش مناسب از سوی شما نسبت به آن واقعه باعث شد عطای حضوردر نماز جمعه شما را نيز به لقايش بخشيده و ديگر به نماز جمعه نروم. آن سردار سپاه فربه چند هفته قبل از آن اتفاق در سه مرتبه متوالی نزد من آمد که "مطمئن شود من به پدر چيزی نگفته ام" !
در همان "گذرگاه بسيجيان" دانشگاه تهران بود.همانجا که بسيجيان پودر شده در شما به کناری می نشستند و خاطرات دلاورانه خود در مضروب نمودن مردم بيگناه کوچه و بازار را با هم نجوا ميکردند می خنديدند و "متلک های ناسزا" به پدرم ميگفتند.اما ايشان هنوز هم به نماز جمعه شما می آيد! آن سردار سپاه فربه به مدت دو سال درگير پاسخگويی شليک ۴ تير هوايی "دلاورانش" در نيمه شب بود و سوال و جواب پس ميداد. گويا حسابی چلانده بودنش و من ديگر او را نديدم تا اينکه نام او را در حين بازجويی پس از "دستگيری" ام توسط اطلاعات سپاه پاسداران شما در سال ۱۳۸۸ شنيدم! باقی داستان را به فصل سوم مکاتبه موکول می کنم. چه بگويم؟
ای مقام؟
ای معظم؟
ای رهبری؟
قصد دارم اين فصل را با پرسش بزرگی به پايان برم.
اگر پرسش من پاسخی "درخور" داشت عنايت فرماييد بااشاره "يک چشمک"خود به "يکی از بادمجان دور قاب چينان معروف" بگوييد پاسخی برايش دهند.
فقط بگوييد شدت پاسخ طوری نباشد که ما را "پودر" يا "تلی از خاکستر"نمايند.
مزيد امتنان خواهد بود.
چرا در پس هر انتخابات , از شما و حاميانتان رفتاری "دموکراتيک" بروز ميکند و "مردم" چند ماه مانده به انتخابات برای شما و آن دوستان "ميوه صفت" عزيزميشوند؟؟؟ مگر مردم در حکومت شما موثرند؟ مگراين مردم همان فتنه گران حوادث دوسال گذشته لقب نگرفتند؟
مگر در فردای "حماسه ۸۸" همين مردم را با تبر و زنجير و کتک و فشنگ " , بی بصيرت و فتنه گر "نخوانديد؟ چه ميشود که جناب مصباح يزدی(مطهری زمان)! ميگويد امام علی(ع) را مردم بر تخت نشاندند؟ ميگويد مردم در "انتخاباتی آزاد" امام علی(ع) را بر تخت نشاندند.
او گفته:افشاگری درباره فعالين سياسی در اسلام جايز نيست!!
البته او نگفته که افشاگری درباره زندانيان سياسی از کی جايز نبوده است؟
و نگفته چرا قبلا جايز بوده است؟
و نگفته دليل اين چرخش محير العقول و "مدور الدوار" چه بوده است؟
و نگفته چرا نام بزرگان محبوب مردم چون خاتمی,کروبی, هاشمی , موسوی و منتسبين آنها بارها در آن دادگاههای فرمايشی برده شد و آبروی آنان را به ملعبه گرفتند و حتی يک فرصت يا يک تريبون به آنها برای دفاع از خود ندادند؟ البته که ما می دانيم
ايشان و همفکران شما در دو ماه مانده به انتخابات "يادمردم" افتاده اند.
چنانکه قبل از انتخابات و پس از آن , مردم برای شما به مثابه" گوسفندی" بيش نيستند. يا للعجب از خلقت انسان دو پا !!
به ياد دارم فتوای ايشان را در "تجاوز" به زندانيان توسط "بازجوهای مکرم" و اعلام جايز بودن اين کار !!
حال چه چيزی عوض شده است؟
چنان از مردم با واژه های "مکرمانه" و "مودبانه" سخن ميگويند, چونانکه يادشان نيست آن حماسه چند ميليونی "سکوت" را به خاک و خون کشيدند!! فرماندهان سپاه نيز اقرار ميدارند:
"سپاه در فتنه ۸۸ !! دستور سرکوب را به هيچ نهادی صادر نکرده است"! البته اين يکی را راست ميگويند , ولی دو نکته ظريف در آن نهفته است: ۱- سپاه خود بزرگترين سرکوبگر جنبش بر حق مردم ايران بود و لازم نبود دستوری در اين خصوص به کسی بدهد.چون خود راسا وارد سرکوب شد و تمام قد مردمان را به خاک و خون کشيد و پدران و مادران را داغدار و عزادار کرد! ۲- دستور آن سرکوب خونين را چه کسی به سپاه داد؟ قبل از قضاوت , شما و مردمان را به نقل قولی از "رييس دولت محبوب رهبری" در زمان بست نشينی اش جلب می نمايم.
او گفت:ميخواهد افشا نمايد که چه کسی دستور سرکوب مردم را داده است؟ ولی او نگفت.چون منافعش اجازه نداد.چون اگر ميگفت آن "اختلاس ۳ هزار ميليارد تومانی" ناتمام می ماند و خانه نشين ميشد. مگر طبق وصيت امام خمينی "سپاه و بسيج" حق دخالت در انتخابات را دارند؟
آه.ببخشيد.يادم نبود در حکومت شما فقط در زمان ايجاب منافع حاکمان , حرف از امام خمينی و وصيتنامه و راهش زده می شود و از فرمايشاتش گزينشی استفاده ميشود.
راستی!
چاکران و فربه گان شما , دائما زمان کنونی را به کربلا و شهادت امام حسين (ع) تشبيه می کنند! طوری حرف ميزنند که مخاطب غير مستقيم برداشت ميکند شما نيز مانند امام حسين (ع) هستيد و امروز نيز کربلاست! اينها حتی اندکی از عقل بهره و از تاريخ اطلاع ندارند.
گويا اصلا نشنيده اند که حسين (ع) در کربلا شهيد شد.
به آنان بگوييد حسين (ع)شهيد شد.
اينان جواب اين سوال را نمی دهند اگر ايران اکنون کربلاست و رهبر آن حسين! چرا حسين ما هنوز زنده است؟ حداقل جلوی اين جماعت را بگيريد تا بلايی را که بر سر کتابهای درسی مدارس آوردند با امام حسين (ع) تکرار نکنند. نگويند امام حسين (ع) در کربلا زنده ماند و شهيد نشد!!
آخر حتما ميدانيد که در کتابهای درسی مدارس تاريخ ايران تحريف و نام "پادشاهانش" حذف گرديده است.
همانطور که نام آيت الله هاشمی رفسنجانی از تاريخ انقلاب در همان کتابها حذف گرديد!!
راستی گفتم هاشمی!
در فصول بعدی مکاتبات حتما از ايشان با شما سخن خواهم گفت.
شايد او را هم فراموش کرده باشيد!!
امام علی (ع) خطاب به حاکم فارس ميفرمايند:
الحيف يدعو الی السيف.فشار و ستم مردم را دست به شمشير ميکند.
به حسين شريعت نداری کيهانتان سلام بنده را ابلاغ بفرماييد. تا گفتار سوم "يا حق
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر