خانم علینژاد در این مطلب باز با مرزبندی داخل و خارج میکند. خانم علینژاد، نقد و انتقاد خوب است، ولی درست! این مرز بندیها را خود شما و دوستان اصلاحطلب شما از دو سال پیش و زمانی که شعار مردم از رای من کجاست به ساختار شکنی تبدیل شد، درست کردید، که مبادا به این زودی از صحنه قدرت خارج شوید. شما مینویسید: «دور از ایران که باشی گاهی میبینی که زبانِ بخشهایی از ایرانیانِ زخم خوردهی سالهای گذشته با نسلِ ما که نقشی در انقلاب هم نداشت تلخ میشود و ما را به «بلاهت» و «مزدوری» و هر آنچه که رنگی از نقد به خود ندارد متهممان میکنند و جرمِ بزرگات این است که چرا از اصلاحاتی دفاع میکنی که «سوپاپِ اطمینان» بوده است برای یک نظام استبدادی.» خانم علینژاد، نویسنده این اظهار نظر نیز مثل نویسنده مطلب نقشی در انقلاب نداشت. پس این کلی گویی شما «که زبانِ بخشهایی از ایرانیانِ زخم خوردهی سالهای گذشته با نسلِ ما که نقشی در انقلاب هم نداشت تلخ میشود» باز هم جهت دادن به افکار داخل است که مرزبندی داخل و خارج شما را پر رنگتر کند. گذشته از این، شما و خیلی از دوستان اصلاحطلب شما هم چندین سالی است که خارج نشین شدهاند. پس روی این موضوع زیاد تکیه نکنید که تف سر بالاست. من به هیچ وجه نمیخواهم بگویم که هر کاری در خارج در راه مبارزه انجام شده درست بوده؛ نه! ولی همه حرکتهای شما هم در این مبارزه درست نبوده!
شما رماننویس خوبی هستید، ولی اگر وجدان روزنامهنگاری داشته باشید، این همه آدم از شما خواستند که دلیل و مدرک برای حرفتان بیاورید، تا حالا هیچ چیزی جز داستان سرایی برای عرضه نداشتید. شما مینویسید: «پیشتر هم نوشته بودم که اصلاحطلبی زمانی معنی میدهد که اصلاحطلبان سهمی در قدرت داشتند و به اصلاحِ نظام از درون با ابزارهایِ در اختیار برآیند». من این سوال را از شما دارم (مانند بسیاری سوالهای بی پاسخ دیگر از شما!!!): اگر اعتقاد دارید که «اصلاحطلبی زمانی معنی می دهد که اصلاحطلبان سهمی در قدرت داشتند و به اصلاحِ نظام از درون با ابزارهایِ در اختیار بر آیند»، بیایید با هم مروری کوتاه کنیم: از بهمن ۱۳۵۸ تا شهریور ۱۳۶۰ که بنی صدر اولین رییس جمهور ایران بود و ترور محمد علی رجائی سریع میگذریم، میرسیم به ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۸ که خامنهای که «حالا» شده دیکتاتور، رییس جمهور بود و میر حسین موسوی نخست وزیر آن. علی اکبر هاشمی رفسنجانی از ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۶ در دو دوره پیاپی رئیس جمهور بود. محمد خاتمی از سال ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۴ در دو دوره پیاپی رئیس جمهور بود. از ۱۳۸۴ هم که محمود احمدینژاد ریاست این سمت را عهده دار است. به قابلیتهای شما در ریاضی هم بیشک تردیدی ندارم و خدای نکرده فکر نکنید که به عنوان یک خارج نشین قصد اهانت به شما را دارم، پس اگر زمان حکومت آنهایی را که شما آنها را اصلاحطلب یا نزدیک به جناح اصلاح طلب یا خواسته های آنها میدانید، جمع ببندیم میشود ۲۴ سال. حالا میشود که بگویید که در زمانی که سهمی در قدرت داشتید و با تمام ابزارهایی که از درون در اختیار داشتید، چه کاری انجام دادید که من و امثال من «معنی» اصلاحطلبی را بفهمیم؟ آخه شما یک دفعه «فاکت» بیاورید؟ چرا بر پیشانی کسانی که سطح توقعشان با توجه به دادههای نیروهای انسانی و طبیعیای کشورشون بیش از این هست را، و مثل شما و امثال شما که میخواهید در ۳۰۰ سال به حداقل آنها دست یابید، نیست، مهر خارجنشین و بی ادب میکوبید؟ شما طرف حرفتان آدمهای عادی جامعه هستند که در خارج و داخل هنر فحاشی هم میتوانند داشته باشند یا کسانی که شما را با دلیل تحلیلی نقد میکنند؟ اگر گزینه شما دسته دومی هستند، پس بفرمایید، فاکت بیاورید.
خانم مسیح علینژاد! شما حدود یک ماه پیش در شهر کلن با دو نفر دیگر نشست پرسش و پاسخ داشتید که بر خلاف وعدهای که اول برنامه دادید، برنامه گذار فرصتی برای پرسش نگذاشت. اگر به فرهنگ غرب که در آن زندگی میکنید، آشنایی داشته باشید، قبول کنید که این نیز نوعی بیاحترامی به کسانی است که به برنامه شما میآیند تا در فضای احترام متقابل به عقاید یکدیگر از شما سوالهایی را بپرسند که شاید مورد پسند شما نباشد. شما و دیگر مهمانان برنامه که فعلا مخاطب این نوشته نیستند، باید سخن خودتان را کوتاه و مختصر بیان میکردید، نه اینکه به شوخی وسط برنامه چند بار بپرسید «حالا امشب به ما شام میدهند». به هر حال با سماجت این نویسنده دو سوالی را که طبق برنامه باید روی کاغذ نوشته میشد را، تحویل دادم که یک سؤال از شما بود. سوالم تقریبا این بود که شما طوری از کشته شدگان یا به قول فرهنگ شهید پروری هم اندیشانتان صحبت میکنید که انگار کشت و کشتار در این مملکت از دو سال پیش شروع شده. در ادامه نظر شما را پرسیدم که شما که وکیل مدافع کروبی و موسوی هستید اعدامهای سال ۶۷ را چگونه توجیه میکنید؟ بگذریم که پاسخ قانع کنندهای ندادید و گفتید که در آنزمان در بابل [سنی نداشتهاید] و تنها پاسخ شما حرفهای همیشگی بود که تنها راه راه اصلاحات است و به قول خودتان هر فحش و بیحرمتی را متحمل میشوید چون از این آقایان دفاع میکنید. تنها پاسخ در خور تامل شما این بود که آنزمان نبودید و در ادامه نیز گفتید که اگر من را از در بیرون کنید، از پنجره میام تو. ببینید، دوست عزیز که بین داخل و خارج مرز بندی میکنید، این ادبیات گفتمان سیاسی نیست که شما فریاد میزنید و خارج نشینها را به عدم داشتن آن متهم میکنید. شما اگر روزنامهنگار هستید، حق طبیعی شما است که خط مش سیاسی داشته باشید و از آن دریچه هم با مخاطب خود ارتباط برقرار کنید، ولی زمانی که مینویسید «لطفا ما را فحش ندهید! چون کماکان به اصلاحطلبانی که به جای فرصتطلبی، به نسلِ ما مشارکتِ سیاسی و تقویتِ جامعهی مدنی را یاد دادهاند افتخار می کنم»، باید پاسخگو باشید. کسی که از مشارکت سیاسی صحبت میکند، باید پاسخگو باشد. کسی که به گفته خودش همه بی حرمتی ها را به خاطر دفاع از کروبی و موسوی به جان دل خریدار است، باید پاسخگو باشد. این طرز تفکر شما و هم اندیشان شما، نویسنده این مقاله را به یاد چند مطلب کوچک میاندازد که خوبه حداقل، از مزایای جامعهای که بخت زندگی و آزاد فکری در آن دارید، بهره مند شوید. این شانه خالی کردن شما در پاسخ به سوالاتی که با مزاج شما سازگاری ندارد، مثل این میماند که آلمان که کشوری مهم چه از نظر سیاسی و چه از نظر اقتصادی و چه در عرصه تکنولوژی میباشد، از بار مسوولیتی که در آلمان نازی بر دوشش گذاشته شد و در کنار یک جنگ جهانی خانمان سوز و کشتار پنج میلیون یهودی، شانه خالی کند. و البته با هم همعقیده هستیم که ۶۶ سال پس از جنگ خیلی از آلمانیهای امروز در آن سهیم نبودهاند.
خود شما در همان جلسه ایران را به بیماری تشبیه کردید که از فرق سر تا نوک پا بیمار است و هر پزشک نظری دارد. این روزها در محافل ژورنالیستی مثالهای پزشکی در برخورد با مسائل ایران مد شده است. بله خانم علینژاد، هر پزشکی که متخصص است، حق اظهار نظر دارد، همانطور که حق شهروندی هر کس است که در مورد مسائل کشورش اظهار نظر کند. ولی نکتهای که شما و کسانی که این مثال های پزشکی را میآورند و بهش نمیپردازند این است که در هر بیمارستان خوبی که یک آدم سر تا پا مریض را بستری میکند، تیم پزشکی متخصص هم وجود دارد که پرونده را مرور میکند و در مورد عواقب آن تبادل نظر میکنند. این تبادل نظر، باری از مسولیت پزشکان معالج در قبال بیمار خالی نمی کند. زیاد مایل نیستم، برای توجیه خودم، به مثالهای مختلف رو بیاورم و یا از این و آن نقل قول کنم. ولی اگر از پزشک مثال میآورید، این را هم به مردم بگویید که اگر یک پزشک تشخیص یا تراپی تجویزیاش بد بود، مثل پزشک مایکل جکسون، کنراد موری، سیستم قضائی به خاطر «مقدار» داروی آرام بخش که بیمار را به کشتن میدهد، چه بلایی بر سر آن پزشک میآورد. فقط وظایف دیگران را یاد آور نشوید، به نقد فرهنگ عدم پاسخگویی خود نیز رجوع کنید.
خانم علینژاد، بهخاطر این که بحث را به حاشیه نبریم من با استناد به مدارکی که در زیر میآورم با استناد به گفتههای آقایانی که شما مدافع آنها هستید، این سوالها را از شما دارم. میر حسین موسوی در پانزدهمین بیانیه خود مینویسد: «نسل جدیدی که بسیجی نامیده میشود، امروز در بوته تاریکترین شبههها و فتنهها قرار دارد.» و «اقلیت اقتدارطلب»، بسیج را «ماشینی سرکوبگر» میخواهد برای «زدن و گرفتن و آزار و حتی قتل انسانهایی که تنها جرمشان، دعوت به دادگری است.» وی در بیانیه خود با «برادر» خطاب کردن نیروهای بسیج، از آنها پرسیده است «چرا باید چهرهای که با زحمات گذشتگان شما پدید آمد، به کدورتها آلوده گردد؟» اگر به بریدهای از روزنامه اطلاعات سه شنبه هشتم آذرماه ۱۳۶۷ برابر با ۲۹ نوامبر ۱۹۸۸، شماره ۱۸۶۲۴، بیاندازیم، عکس میر حسین موسوی نخست وزیر وقت را با وزیر وقت امور خارجه آلمان هانس دیتریش گنشر میبینیم که پس فکر نمیکنم در این شک داشته باشیم که نوشتار پایین، سمت راست «وجود ۲۴ هزار پایگاه مقاومت بسیج و ۵ میلیون نیروی بسیجی پشتوانهای عظیم برای امنیت کشور هستند» مربوط به زمان نخست وزیری ایشان و دوران طلایی امام راحل میباشد. در ستون سمت چپ گفتههای حجت الاسلام محتشمی وزیر وقت کشور و رییس شورای امنیت کشور حاوی نکات مهمی است. محتشمی میگوید: «بسیج با نیرویی آموزش دیده که بیش از ۵ میلیون نفر را تحت پوشش دارد و با شبکه گستردهای به میزان ۲۴۰۵۱ پایگاه مقاومت، سلسله اعصاب قدرتمند نظام امنیتی کشور را تشکیل داده که دشمنان داخلی و خارجی انقلاب از این نیروی قدرتمند به خود می لرزند.» وی در ادامه میگوید: «...و در داخل کشور قدرتی بسیار ارزشمند برای خنثی سازی توطئههای دشمنان داخلی و مزدوران آمریکاست.» آیا شما فکر میکنید جنایتهایی که پس از ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ در سرکوب اعتراضات مردمی صورت گرفت، ریشه در چهار سال ریاست جمهوری احمدینژاد داشت یا بذری بود که خود شما اصلاحطلبان در به بار نشستناش در این سی و دو سال بی نقش نبودهاید؟ آقای وزیر کابینه میر حسین موسوی در ادامه میگوید: «در رابطه با امنیت داخلی کشور، شورای تامین امنیت طرحهایی را برای بسیج مستضعفین در زمینه حفظ و حراست از دستاوردهای انقلاب و مبارزه با گروهکها و شبکههای توزیع مواد مخدر و مقابله با مجرمین سیاسی و عادی داشته... تا در خدمت انقلاب باشند.» از همان زمانی که آقایان اصلاحطلب بر مسند قدرت بودند مردم دگراندیش را به جرم فساد مالی و اخلاقی، مواد مخدر و یا وابستگی به سازمان مجاهدین (همه کشته شدگان مجاهد نبودند!) اعدام کردند.

خانم علینژاد! گورستان خاوران در دوران میر حسین موسوی توسط اصلاحطلبان امروزی که گویا دچار [فراموشی] شدهاند، لعنت آباد نامگذاری شد. کسانی که استدلال میکنید، میر حسین موسوی از اعدامها خبر نداشت. این بیاحترامی به فهم و شعور و کرامت انسانی کسانی است که عزیزانشان را از دست دادهاند. فرض را بر این بگیریم که خبر دار نبوده و بهش اطلاع نمی دادند. برای من به هیچ وجه قابل قبول نیست! به بخشی از مصاحبههای شیخ صادق خلخالی مراجعه کنید. ایشان آن بیست سالی که در خانه مشغول نقاشی بودهاند، وقت داشتهاند که به کارنامه دوران سیاسی خود نگاهی بیاندازند. میر حسین موسوی در دیدار با روزنامهنگاران [سبز] میگوید: مسئله سال ۶۷ را باید در منظر تاریخی خود باید بررسی کرد و بعد هم دید آیا دولت در این زمینه اطلاعی داشته است؟ نقشی داشته است؟ آیا اصلا امکانی برای دخالت داشته است؟ آیا در احکام و اسناد، نامی از دولت وجود داشته است؟ دولت که نقشی در این مساله نداشته است. خیلی از کسان دیگر هم اطلاع نداشتهاند. اما برای مطرح کردن این مسائل با ذکر جزئیات، من هم محذوراتی دارم.» یک بار دیگر جمله آخر موسوی را بخوانید که متوجه بشوید که خبر داشته یا نداشته؟ اگر هم نداشته، بریده روزنامه اطللاعات و دیگر رسانهها ثابت میکنند که حداقل یک نفر باید یک روزنامه ای میخوانده. آخه مگر میشه، آقای موسوی، نه مطلع میشده، نه روزنامه میخوانده. پس ایشون صاف میرفتند دفتر نخست وزیری، صاف میآمدند خانه؟ ما که مثل شما با واژهها بازی نمیکنیم. اگر هنوز بر این عقیده هستید که مرغ یک پا دارد، به این خبر دقت کنید که در همان اطلاعات که بالا نام بردم در صفحهای دیگر نوشته: «به حکم دادگاه ویزه روحانیت ۶ روحانی نما اعدام شدند.» این افراد که روزنامه وقت آنروز آنها را روحانینما لقب داد، از دراویش بودند و هیچ رابطهای با سازمان مجاهدین نداشتند. یکی از این افراد از بستگان خود من بوده که در سی و دو سالگی اعدام شد. تحقیقات وسیعی که انجام دادیم و توانستیم اطلاعاتی به دست آوریم، نشان میدهد که حد اقل یک نفر از این افراد تحت شکنجه شدید و با زور مجبور به امضا بر روی برگه سفید شده. جرمهایی از قبیل «تشکیل باند فساد»، «به فساد کشیدن عدهای افراد»، «ابتلا شدید به فساد اخلاقی و مالی» و و و انگهایی نیست که در زمان ریاست جمهوری احمدینژاد به مردم بی گناه زده شد. پایه و اساس این اتهامات و این سیستم قضایی که شما به دنبال اصلاحش هستید، در اوج اصلاحات ریخته شد و تنها فرقاش با زمان احمدینژاد این بود که در این زمان به اوج بهرهبرداری عمومی رسید.

شما نمیتوانید هر کسی که از شما پرسشی خلاف میل شما دارد را به بیادبی و خارجنشین و غیره متهم کنید. شما اگر یک روزنامهنگار هستید و وجدان روزنامهنگاری دارید باید فراتر از موضع گیریهای سیاسی قرار بگیرید. شما نمیتوانید در جایی که به نفعتان نیست از سی و دو سال سرکوبگری، خشونت و تجاوز فقط از سال ۱۳۸۸ به بعد را ببینید. یا به قول آلمانی ها کشمشهای شیرینی را جدا کنید. شما در همان برنامه در دانشگاه کلن گفتید که خارج نشین ها دچار چند دستگی هستند و مردم داخل ناامید و مایوس. خانم علینژاد، چه کسی چند دستگی را در خارج نشینها عمیقتر کرده؟ کسانی که علنی طرفدار ساختار شکنی هستند یا کسانی که بر سر پرچم دو سال پیش به فحاشی هموطنانی پرداختند که به خاطر هم میهنان دربندشان یکپارچه در خارج به خیابانها آمدند؟ خود من با چشم خود دیدم که هواداران شما که با افتخار از آنها یاد می کنید برای کسانی که فقط و فقط پرچم شیر و خورشید در دست داشتند، پلیس میآوردند و به آنها فحاشی میکردند؟ آیا شما نبودید که گفتید با مادر یکی از کشته شدگان یا به قول خودتان شهدای راه سبز بارها صحبت کردید و به شما گفته «با من تا حالا ۱۱ بار صحبت کردی. خارج نشین ها چه کار کردند؟» اگر همین خارجنشینها که شما به ناحق و با هدفی خاص آنها را هدف قرار دادهاید، نبودند، صدای این مردم در بند در این ۳۲ سال چگونه به گوش افکار عمومی جهان میرسید؟ گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل متحد، گالین دوپول، هیچ موقع به ایران راه داده نمیشد، اگر فشار همین خارجنشینها نبود. صدای مردم ایران به گوش هیچ کس در خارج نمیرسید. اگر این دو تا کانال سیاسی هم با تمام کمی و کاستیهایشان نبودند. شما سخنگویان اصلاحطلب که اکثرا هم مقیم انگلیس و آمریکا شدهاید، ۱۸ تیر ۱۳۷۸ کجا بودید؟ کی بود که خبرهای سرکوب وحشیانه دانشجویان مملکت را به خارج از کشور منعکس کرد؟ همین خارجنشینها.
شما نمیتوانید با بازی با واژهها و ادبیات اصلاحطلبی از دموکراسی و آزادیخواهی و انتخابات آزاد و فرهنگ گفتمان صحبت کنید، ولی برای دیگران خط قرمز تعیین کنید. شما نمیتوانید از آزادی و فرهنگ گفتمان صحبت کنید ولی آزادی را در عمل محدود به اصلاحطلبان کنید، حق حرف زدن را به اصلاحطلبان بدهید و کسی خواست نظری خلاف عقیده شما بیان کند، برایش خط قرمز بکشید.
شما وقتی از اصلاح رژیم حرف میزنید، فاکت بیاورید که چرا در دورانی که اصلاح طلبان و یا جناح اصلاح طلبان بر مسند قدرت بودند، جدا از سرکوب وحشیانه داخل کشور، عدم وجود آزادی بیان، که بر همه آنها انتقاد وارد است و آقایان باید جوابگو باشند، قتلهای زنجیره ای در ایران اتفاق افتاد. قتل اکبر محمدی یا قتل روزنامه نگارها و همکاران شما مانند ابراهیم زال زاده را چگونه توجیه می کنید؟ در نا آرامی های کوی دانشگاه در سال ۱۳۷۸ این اصلاح طلبان بودند که نیروی محرکه جوانان شدند یا ۲۰ سال خفقان؟ شما قتل های دگر اندیشان در خارج از کشور را در زمان سران اصلاحات چطور ارزیابی می کنید؟ سیروس الهی، شاپور بختیار، بیژن فاضلی، عبدالرحمان قاسملو، کاظم رجوی، صادق شرفکندی و خیلی های دیگر که در خارج ترور شدند. اگر اینها انقدر بی اهمیت بودند، چرا برای حفظ فیزیکی آنها در زمان زمامداری اصلاح طلبان انقدر تلاش شد. اگر در زمان خاتمی کسی را در خارج ترور نکردند، باز نگری شیخ اصلاحات در کشتن مخالفان خارج نبود، بلکه فضای ترور در خارج از کشور نه از نظر سازماندهی و نه از نظر بین المللی مساعد بود. در زمان اصلاحات، اصلاح سیاسی که انجام ندادید هیچ، با خرید و فروش دختران ایرانی در شیخ نشین های حاشیه خلیج فارس ، گسترش فحشا، فرهنگ بی ادبی و بی نزاکتی (به وازه های کاربردی در جامعه امروز ایران و بسیاری از موسیقی های جوان پسند ساخت داخل گوش دهید!)و به باد رفتن فرهنگ مردم، دروغ و تزویر و ریا که چنان در جامعه نهادینه شده که اگر کسی دروغ نگوید و تظاهر نکند، بر پیشانیاش مهر حماقت می زنند، ازدواج های موقتی و صیغه، خدشه دار شدن حرمت خانواده و لگد مال کردن حرمت و کرامت انسانی، یعنی اساسی ترین مشکلات اجتماعی (سیاسیاش پیشکشتان) مقابله نکردید.
خانم علینژاد، قبل از اینکه ما ایرانی ها از این باتلاقی که در آن فرو رفته ایم بیرون بیاییم، به یک سری اصلاحات اخلاقی در درون خودمان نیاز داریم که این صداقت را من در هیچ اصلاحطلبی تا به حال ندیدهام. اگر آقای موسوی که آرزویاش رییس جمهوری «همه» مردم ایران بود، به ما - به قول شما زخم دیدگان - صادقانه میگفت که در زمانی که زمینهاش فراهم بشود، پاسخگوی ظلمی که به مردم رفته خواهد بود، شاید خیلیها از جمله خود نویسنده به این صداقت ایشان درود میفرستادیم و وقتی که به حصر خانگی فرستاده شد، برای دفاع از او به خیابانها هم میرفتیم، ولی اتلاف وقت برای کسی که میگوید: «اما برای مطرح کردن این مسائل با ذکر جزئیات، من هم محذوراتی دارم.» یا کسی که جوانان وعده دوران طلایی امام راحل را میدهد، تکرار مکررات است و فقط میتوان گفت که آزموده را آزمودن خطاست.
شما به جای اینکه با وازه های قشنگ به دنبال بازار یابی سیاسی باشید، به فکر باشید که چه کسانی باعث افول جنبش در داخل و دلسردی حمایت خارجنشینان از داخلنشینان شدند؟ مشکل ما نه شاه بود، نه رجوی نه خمینی. مشکل ما نه جمهوری است، نه سلطنت نه پادشاهی. مشکل ما دیکتاتور پروری، دروغ و تزویر و ریا در ذات ما است که در این ۳۲ ساله سیر صعودی داشته و تا وقتی که به اصلاحات خویش از درون خویش نپردازیم، آش همین آش و کاسه همین کاسه است. یا به قول میرزا حبیب اللّه خراسانی:
گوهر خود را هویدا کن، کمال این است و بس
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر