-----------------------------
همه خبرها و ديدگاهاي سانسور شده و پشت فيلتر جمهوري اسلامي مانده را يكجا و بي درد سر در "هستي نيوز" بخوانيد... http://groups.google.com/group/hasti-news/

--------------------------------------------







Google Groups
Subscribe to Hasti News
Email:
Visit this group

۱۳۹۰ تیر ۱۶, پنجشنبه

Latest Posts from Iran Dar Jahan for 07/07/2011

Email not displaying correctly? View it in your browser.
این خبرنامه حاوی عکس است. لطفا گزینه دیدن عکس را در ایمیل خود فعال کنید.



خواهرم، مریم، را به خاطر می آورم که بعد از آزادیش به عنوان یک زندانی سیاسی از زندان رژیم خمینی، برایم از زمانی صحبت می کرد که او را به اتاق شکنجه برده بودند و بدون هیچ دلیلی شلاقش زده بودند. او گفت:« نزدیک پایان دوره محکومیتم بود.»«فکر می کنم آنها فقط می خواستند قبل از آزادیم به من درسی بدهند تا هیچ وقت فراموش نکنم که زندان شبیه چی بود.» من هم تلاش کردم تا خودم را قانع کنم که بازجویم -گلاب- همین کار را می کند.

فکر می کردم هر کاری که می توانستم انجام داده بودم تا از تکرار رنجی که بر مریم و قبل از او بر پدرم به عنوان زندانی های سیاسی رفته بود، جلوگیری کنم و با این حال مقامات مدت کوتاهی بعد از انتخاب مجدد و بحث برانگیز رئیس جمهور محمود احمدی نژاد در سال ۲۰۰۹ به سراغم آمدند.

از آنجا که از سال ۱۹۹۷ از ایران برای نیوزویک گزارش می نوشتم و مستندهای مستقل تهیه می کردم، تمام احتیاط های لازم را انجام داده بودم تا در رادار آنها نباشم. ولی نوبت من فرارسیده بود و آنها قبل از آزادیم به خاطر کمپین جهانی به رهبری همسرم، به مدت ۱۱۸ روز مرا مورد شکنجه قرار دادند.

در حالی که چای دستم بود، به ناخن هایم خیره شده بودم. آیا در پایان این روز، همچنان ناخن خواهم داشت؟ احساس کردم که مریم در گوشه سلولم نشسته است و به من نگاه می کند. روی زمین دراز کشیدم و شروع به شنا رفتن کردم. به این فکر می کردم که اگر آنها ناخن هایم را بکشند و به پاهایم شلاق بزنند، بعد از آن چقدر شنا می توانم بروم؟

بلافاصله بعد از دستگیری ام، مجبور به تحمل ضرب و شتمی شدم که متعجبم کرد: این تازه شروع زندانی شدنم در اوین بود - آنها تا کجا پیش می روند؟ داستان های زیادی شنیده بودم و نمی توانستم سد راه افکار وحشتناکی شوم که به ذهنم خطور می کرد: ناخن های انگشت ها کشیده شده بودند. شوک های الکتریکی به بیضه ها. پدرم که زندانی دوران شاه بود، می گفت: «اولین کاری که او با انبردست ها انجام داد این بود که لاله گوشم را با آن پیچاند.»«اگر فکر می کنی که این کار درد دارد، فقط منتظر بمان. هیچ چیزی دردناک تر از زمانی نیست که از آن انبردست ها برای کشیدن ناخن هایت استفاده می کنند.» پدرم بارها این داستان را در طول زندگیم بازگو کرده بود. به عنوان یک کودک، از او حساب می بردم. چطور توانست در برابر این درد مقاومت کند؟ نمی دانستم که آیا استقامت او را خواهم داشت، اما یادآوری این کلمات به من امید داد:«آنها فکر می کردند که با اعمال بیشترین فشار، می توانند مرا مجبور کنند تا اطلاعاتی را که در مورد دوستانم داشتم، افشا کنم. ولی من هرگز این کار را نکردم.»

روز بعد از آن ضرب و شتم وحشتناک، صدایش در سرم می پیچید و وقتی چفت در فلزی دیگر سلول ها باز و بسته می شد، از جا می پریدم. وقت صبحانه بود. همیشه منتظر صدای تق تق بودم. این صدا یعنی این که وقت غذاخوردن و مخصوصا وقت چای است. ولی آن صبح، صداهای برخورد فلز با فلز، باعث می شد وحشت شدیدی احساس کنم.

منتظر ماندم تا دریچه پایین در باز شود و صبحانه ام ظاهر شود، ولی این طور نشد. به جایش نگهبان چشم آبی زندان، در را باز کرد. او تنها نگهبانی بود که برایش اهمیتی نداشت تا صورتش را به دیگر زندانی ها نشان دهد. چشم بندی را کف سلول گذاشت و یک فنجان چایی برایم ریخت. «صبحانه ات را زودتر بخور. کارشناس ات می خواهد همین الان تو را ببیند.» همچنان که در را می بست، گفت:«من تا ده دقیقه دیگر برمی گردم.»«کارشناس»، کلمه ای است که در اوین برای شکنجه گر استفاده می شود.

در حالی که چای دستم بود، به ناخن هایم خیره شده بودم. آیا در پایان این روز، همچنان ناخن خواهم داشت؟ احساس کردم که مریم در گوشه سلولم نشسته است و به من نگاه می کند. روی زمین دراز کشیدم و شروع به شنا رفتن کردم. به این فکر می کردم که اگر آنها ناخن هایم را بکشند و به پاهایم شلاق بزنند، بعد از آن چقدر شنا می توانم بروم؟

روز بعد از آن ضرب و شتم وحشتناک، صدایش در سرم می پیچید و وقتی چفت در فلزی دیگر سلول ها باز و بسته می شد، از جا می پریدم. وقت صبحانه بود. همیشه منتظر صدای تق تق بودم. این صدا یعنی این که وقت غذاخوردن و مخصوصا وقت چای است. ولی آن صبح، صداهای برخورد فلز با فلز، باعث می شد وحشت شدیدی احساس کنم.

فکرم از مریم به حیوانی مثل گلاب (منظور بازجو است) منحرف می شد و اشک هایی را به چشمانم آورد که از زمان آن ضرب و شتم، جلوی ریزش شان را گرفته بودم. وقتی شنا رفتنم تمام شد به موکت زیر صورتم نگاه کردم که از پس اشک هایم کدرتر می شد، گفتم «مریم جون، من قوی خواهم بود.»«ولی چطور از پس چنین چیزی بر می آیم؟ چقدر بدتر خواهد شد؟»

نگهبان مقابل در سلولم ایستاده بود:«داری با کی صحبت می کنی؟» او را نادیده گرفتم، آماده شدم و یک جرعه چای نوشیدم.«بیا، زمان رفتن است.» به دنبال او برای نشست دیگری با شکنجه گرم رفتم.

من از معدود افراد خوشبختی هستم که بالاخره آزاد شدم. ولی با گذشت حدود دوسال، وقتی که به صدها نفر از دوستان و همکارانم فکر می کنم که هنوز مجبورند در زندان های ایران بمانند، همچنان به خواهرم قول می دهم: «مریم جون، من قوی خواهم بود. دوستانم را فراموش نخواهم کرد.»

* از: مازیار بهاری / در: نیوزویک


 
شما این خبرنامه را به این دلیل دریافت می کنید که ایمیل شما پس از تایید وارد لیست دریافت کنندگان شده است. برای لغو عضویت از این خبرنامه به این لینک مراجعه کنید یا به irandarjahan-unsubscribe@sabznameh.com ایمیل بزنید. با فرستادن این خبرنامه به دوستان خود آنها را تشویق کنید که عضو این خبرنامه شوند. برای عضویت در این خبرنامه کافی است که به irandarjahan@sabznameh.com ایمیل بزنید. برای دریافت لیست کامل خبرنامه های سبزنامه به help@sabznameh.com ایمیل بزنید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خبرهاي گذشته