تیم فوتبال سپاهان ایران سومین دیدار خود در لیگ قهرمانان آسیا را هم با پیروزی پشت سر گذاشت تا صعودش به مرحله بعد تا حد زیادی قطعی شود.
نماینده ایران در سومین دیدار خود در مرحله گروهی لیگ قهرمانان آسیا در ورزشگاه فولادشهر میزبان الغرافه بود و در پایان با برتری ۲ بر صفر مهمانش را بدرقه كرد.
در این دیدار هادی عقیلی در دقیقه ۵۴ از روی نقطه پنالتی قفل دروازه نماینده قطر را گشود. این ضربه پنالتی حاصل خطای مدافعان الغرافه بر روی ابراهیم توره بود.
الغرافه كه در نیمه نخست بازی نسبتا پایاپایی با سپاهان انجام داده بود، پس از دریافت گل اول رو به حمله های احساسی آورد تا فضا برای سپاهانی ها بازتر شود.
در حالی كه سپاهان چندین فرصت خوب گلزنی را از دست داده بود، احمد جمشیدیان در دقیقه ۶۴ با شوتی محكم از پشت محوطه جریمه برهان قاسم را غافل گیر كرد تا اختلاف دو برابر شود.
نایب قهرمان آسیا در سال ۲۰۰۷ می توانست گل های بعدی را نیز به ثمر برساند اما تعلل مهاجمان این تیم باعث شد تا فرصت ها یكی پس از دیگر از دست برود و در پایان نتیجه ۲ بر صفر بر تابلوی امتیازهای ثبت شود.
سپاهان با این پیروزی امتیازهای كامل تمام دیدارهای دور رفت مرحله گروهی را به دست آورد و با ۹ امتیاز در آستانه صعود به مرحله یك هشتم نهایی قرار گرفت.
نماینده اصفهان در سه بازی برگشت خود به فكر كسب امتیازهای بیشتر و قطعی كردن صدرنشینی اش خواهد بود.
گفتنی است ديدار دو تيم پرسپوليس و بنيادکار از ساعت 17:30 به وقت تهران در ورزشگاه جار و در حضور حدود 7 هزار تماشاگر آغاز شد و با تساوي بدون گل خاتمه يافت.
با اين تساوي پرسپوليس دو امتيازي شد و همچنان در رده چهارم و آخر جدول گروه سوم ليگ قهرمانان آسيا قرار دارد و بنياد کار نيز با دو امتياز تيم سوم جدول است.
لیگ قهرمانان آسیا
سپاهان ایران ۲ الغرافه قطر صفر

گفتهاند که «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» یعنی که هر روزی، عاشورایی دیگر است و هر سرزمینی، کربلایی دیگر؛ و شاید این یعنی که برای هرکس، آن لحظه آزمایش و امتحان، آن معرکه حماسه و شجاعت و آن اوج غربت و مظلومیت، دستکم یک بار در زندگی تکرار میشود.
برای میرحسین و خانوادهاش، اگر در سالیان دور و نزدیک چنین تجربهای نبود - که بود و بارها هم بود - این چند روز تجربهای از چنین روزهای عاشوراگونهای بود: تلفیق مظلومیت و حماسه، که از یک سو تعالی روح آنها را سبب میشود و از سوی دیگر، دنائت و جنایتپیشگی قدرتمداران را فاش میکند.
در مظلومیت این خانواده همین بس که در هفتمین روز درگذشت بزرگ خاندان آنها، نه مجالی برای فاتحهخوانی و تسلیتگویی به آنها باقی گذاشته شده و نه امکانی برای همنشینی و همدردی دوستان و یاران پیشین باقی مانده است. توقع تسلیتگویی از سوی نانخوردگان و نمکدانشکستگان دیروز و قدرتطلبان بیاخلاق و بدسیاست امروز پیشکش؛ که حتی پیامهای تسلیت از سر معرفت هم از تعرض افراد قلمبهمزد در امان نمیماند تا بار دیگر طنین سخن معروف مرجع تقلید سبز را زنده کند که: از مرده هم میترسند.
سالهای سال است که در توصیف کرامت و راه و روش پیامبر(ص) در مقایسه با اعراب جاهلی زمانهاش، اشاره میکنند که او حتی به مردههای دشمنانش هم بیحرمتی نمیکرد، اجازهی تدفین آنها و سوگواری بر ایشان را میداد و حتی به زنان داغدیدهی مشرکان که کشتههایشان در جنگ با مسلمانان بودند و اینک در لابهلای سوگواریشان به پیامبر و مسلمانان توهین میکردند، تعرضی نکنند.
باز سالهاست که در این دیار هر بار خانوادهای، عزیزی را از دست میدهد، روضهخوانان در پایان مراسم ختم و تعزیت، برای تسلای دل آنها، مظلومیت خانواده حسینبن علی (ع) را یادآوری میکنند و میگویند که اگرچه این عزیز تازهگذشته تشییعکنندگانی داشت و ... اما ارباب بیکفن از تشییع و تدفین و همراهی همراهان با احترام در آخرین روزهای حضور در این جهان هم محروم بود.
اکنون چه میتوان گفت برای تسلا دادن به این خانواده در هفتمین روز درگذشت پدربزرگ ایشان، که حکومت مدعی اسلام حرمت مسلمانیاش را نگه نداشت و به مانند مظلومیت شهدای کربلا و به تاسی از ایشان، این خانواده هم از مراسم باشکوه و پر احترام و آزادی عمل برای تشییع عزیز خود، محروم ماندند.
تکجملهای در روزهای گذشته در شبکههای اجتماعی دست به دست شد که چنین بود: وقتی مادر مهندس فوت شد میر حسین نخست وزیر بود و چون از قبل برنامه کاشان داشت فقط آمد مادر را بوسید و رفت مراسم تشیع نبود .داخل هلی کوپتر سر به دیوار کم کم گریه میکرد. وقتی پدرش که به هم خیلی وابسته بودن فوت کرد فقط آمد جسد را بوسید و رفت.
این، خلاصهای از داستان مظلومیت روزهای اخیر میرحسین است؛ و البته مظلومیت نزدیکانش که در روز تشییع جنازهی عزیزشان، وقتی میبینند حکومت حرمت نگه نمیدارد و خود به عنوان میزبان مراسم، خواستند مانع تعدی و تعرض اوباش یقهبسته به تشییعکنندگان شوند، مورد ضرب و شتم و بازداشت قرار گرفتند و حتی پس از آزادی هم ترجیح دادند سکوت کنند و دم نزنند؛ شاید تا بیحرمتی به پدر پیرشان، مضاعف نشود.
اکنون دکتر علی شکوری راد که خود او نیز در حاشیهی مراسم در تشییع میر اسماعیل موسوی، برای مدت کوتاهی بازداشت شده بود، در وبلاگ شخصیاش تصویری از دکتر جواد سلیمی، داماد مهندس موسوی، را که صورتش بر اثر ضرب و شتم ماموران آسیب دیده، منتشر کرده و به شرح بخشی از ماوقع آن روز و نیز به گوشهای از بازجوییهای این برادر سه شهید اشاره کرده است؛ کسی که تا پدرش فوت نکرد، بسیاری از همکارانش نمیدانستند که او برادر سه شهید است که دو تن از آنها از فرماندهان دفاع مقدس بودهاند.
دکتر جواد سلیمی، داماد مهندس میرحسین موسوی که در مراسم تشییع میر اسماعیل موسوی مورد ضرب و شتم لباسشخصیها قرار گرفته است
عکسی که دکتر شکوری راد منتشر کرده، مربوط به روز چهاردهم فروردین است که همکارش دکتر سلیمی در محل کار حضور یافته، یعنی سه روز پس از حادثه. او همچنین در یادداشتی که در زیر این عکس نوشته، اشاره میکند که جرم داماد میرحسین، دفاع از خانمی بود که به جرم فریاد یاحسین بازداشته شده بود و او را همراه با ضرب و شتم بر روی زمین میکشیدند و میبردند؛ و نیز اشاره میکند که وقتی بازجوی نظام جمهوری اسلامی این توضیحات را شنیده که توضیح دکتر سلیمی درباره بازداشتش پس از اعتراض به برخورد لباسشخصیها با زن نامحرم یاحسینگو را «جفنگ» نامیده است.
متن یادداشت علی شکوری راد را به نقل از وبلاگش در ادامه بخوانید، که در شرح مظلومیت خانواده موسوی در شب هفت مرحوم میر اسماعیل، همین کافی است:
مشت محکمی بر گوشۀ چشم چپش فرود آمد و عینکش را روی صورتش خرد کرد و بلافاصله مشت دیگری به چشم راستش. این پاسخی بود به اعتراض او به مرد درشت هیکلی که پنجۀ قوی خود را به بازوی زن چادری استغاثه کننده ای، که جرمش فریاد "یا حسین" بود، افکنده و وی را در مقابل چشمان حیرت زدۀ جمعیت، کشان کشان می برد و گاهی ضربه ای نیز بر او وارد می کرد. غیرت مسلمانی به او اجازه نداده بود که در برابر این صحنه، تنها نظاره گر باشد.
غیرت و شهامت سه برادر شهیدش در وجودش به غلیان در آمد و اعتراضش را ادامه داد. همین شد که چند نفر از مأموران امنیتی که لباس شخصی بر تن داشتند بر سر او ریختند و او را در حالی که از خود دفاع می کرد زیر ضربات مشت و لگد گرفتند و سپس کشان کشان از جمعیت مردم جدا کردند و در کنار دیوار، جائی که جز خودشان کسی نبود نگه داشتند. در این حال مأموری لباس شخصی و سپید موی که سن پدر جواد را داشت در پیش چشم مردمی که نظاره گر بودند همچنان به او لگد می زد. جواد که صورتش خونین و لباسهایش پاره شده بود دیگر رمق و تاب ایستادن نداشت و روی همان دیواری که تکیه زده بود، سُر خورد و روی پاهایش نشست.
لحظاتی بعد بر دستانش دستبند زدند و درون یک سواری نشاندند. در آنجا بود که یکی دیگر از خیل مأموران دو مشت دیگر به صورت او کوفت تا به گفتۀ خودش تلافی کرده باشد. بر چشمان مجروحش نیز چشم بند زدند و بردندش.
او تنها نبود. چند نفر دیگر از نوه های غیور آن مرحوم، پدر میر حسین، که جمعیت برای تشییع پیکر بی جان او گرد آمده بودند و نیز داماد آن مرحوم را نیز که پدر دو شهید بود و برای وساطت به میان آمده بود، بازداشت کرده و با خود بردند.
از ۱۵ سال پیش که با جواد در بیمارستان همکار شده ام، او را می شناسم. دانش آموختۀ طب و دارای تخصص جراحی عمومی و فوق تخصص جراحی عروق بوده و اکنون عضو هیأت علمی دانشگاه با رتبۀ استاد تمامی و نیز عضو تیم پر اهمیت پیوند کبد است. با آنکه داماد مهندس میر حسین موسوی، نخست وزیر پر افتخار و محبوب دوران امام و جنگ تحمیلی ست، اما چندان وجهه و فعالیت سیاسی نداشته است.
فردی آرام و بی سر و صدا و دارای حسن خلق، که وظایف درمانی، آموزشی و پژوهشی خود را با دقت و به نحو احسن انجام می دهد و علی رغم فرصت بسیار مناسبی که تخصصش به او داده است، دنبال کسب درآمد بیشتر نبوده است و به همین دلیل دارای یک زندگی ساده و معمولی است.
تا پیش از آنکه چندی پیش پدر رنج کشیده اش به رحمت خدا برود و معرفی پدر موجب معرفی او نیز بشود، بسیاری از همکاران نمی دانستند او افتخار برادری سه شهید را دارد. شهدائی که دو تن از آنان از فرماندهان جبهه های جنگ در دفاع از اسلام و میهن بوده اند.
روز یکشنبه ۱۴ فروردین، وقتی به بیمارستان آمد چشمان کبود شدۀ او حکایت مزدی بود که بابت ایثارگری خود و خانواده اش و نیز تلاش بی وقفۀ علمی، که او را در سن ۴۵ سالگی به رتبۀ استاد تمامی رسانده بود، دریافت کرده بود. کشور به دستاورد ایمان، ایثار و از جان گذشتگی و شهادت مردمانش می بالد و افتخار می کند اما اینچنین از آنها قدرشناسی می شود.
او همان راهی را می رود که برادران شهیدش رفتند، یعنی دفاع از اسلام، انقلاب و راه و اندیشۀ امام(ره). اگر از خود او بپرسید، از هیچکس هیچ طلب و مطالبه ای ندارد. او همۀ این کارها را برای خدا کرده است و به رضایت او راضی ست.
دکتر جواد سلیمی، استاد دانشگاه و برادر سه شهید را با صورتی خون آلود و با چشم بند، در حالی که تمام بدنش درد می کرد، به پای میز بازجوئی بردند. فردی که معلوم نیست که بوده، چقدر درس خوانده و چه خدمتی به کشور و ملت کرده و ارزش وجودیاش چقدر است، او را بازجوئی می کند.
می پرسد: چرا بازداشت شدی؟ او می گوید: دیدم یک زن چادری را، که گفته می شد شعار یا حسین سر داده است، مأموری لباس شخصی و درشت هیکل گرفته است و کشان کشان می برد و در همان حال او را می زند. اعتراض کردم که چرا با یک زن نامحرم و در پیش چشم مردم این گونه رفتار می کنید ... بازجو سخنش را قطع می کند و می گوید: جفنگ نگو!
دیگر چه بگوید این دکتر مجروح دل شکسته! همۀ آنچه روزگاری ارزش بوده است و برای آن انقلاب شده است، اکنون از نظر آنان جفنگیاتی بیش نیستند.
جواد دیگر حرفی برای گفتن ندارد و در خود فرو می رود.
... و چه می دانی که جواد کیست و اکنون به چه می اندیشد و در درون خود چه می کشد.

روزگار غریبانهی خانوادهی مظلومی که دیگر به روضهخوانی نیازی ندارند
دبیر، معاونین، مدیران و رؤسای کمیسیونهای دبیرخانه مجمع تشخیص مصلحت نظام و همچنین کارکنان دفتر رئیس به طور جداگانه برای تبریک سال جدید با آیتالله هاشمی رفسنجانی دیدار کردند.
به گزارش آفتاب، رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام در دیدار مدیران دبیرخانه با اشاره به نامگذاری سال جدید به عنوان سال «جهاد اقتصادی»، تأکید کرد: حرکت در مسیر برنامهها و قوانین به ویژه سند چشمانداز و سیاستهای کلی، مهمترین راه تحقق جهاد اقتصادی است.
ایشان اهمیت بیشتر در حوزه نظارت بر اجرای سیاستهای کلی را با توجه به تأکیدات مقام معظم رهبری در سال جدید مهم ارزیابی کرد و گفت: در حوزه نظارت، امسال توجه بیشتری خواهیم کرد.
آیتالله هاشمی رفسنجانی همچنین با اشاره به تحولات منطقه اظهار امیدواری کرد این تحولات بتواند منافع مردم این کشورها را در درازمدت تأمین کند و افزود: کشورهای غربی نمیخواهند مردم این مناطق براساس الگوهای اسلامی حرکت کنند و با پروژههایی همچون ایرانهراسی به دنبال ایجاد انحراف در این خیزشها هستند.
رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام افزود: حرکت مردم ایران در نفی دیکتاتوری و استبداد 50 سال از منطقه جلوتر است و آنها میتوانند با الگوپذیری از نحوه پیروزی انقلاب ایران و همچنین مراحله تثبیت ساختارهای آن البته متناسب با زمان، بر دشواریهای موجود فائق آیند.
در این دیدار دکتر محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام نیز گزارشی از روند انجام امور در دبیرخانه مجمع ارائه کرد.
لازم به ذکر است در این ایام جمعی از نمایندگان دوره کنونی و ادوار مختلف مجلس شورای اسلامی، طلاب و فضلا، اساتید دانشگاهها، مقامات کشوری و لشگری، مدیران عامل بانکها، مؤسسات دولتی و خصوصی و گروهی از مدیران رسانههای جمعی با آیتالله هاشمی رفسنجانی دیدار کردند.
رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام
امروز: انجمن اسلامی مدرسین دانشگاهها پیام تلسیتی را به مناسبت درگذشت پدر میرحسین موسوی منتشر کردند. متن کامل این پیام به شرح زیر است.
انا لله وانا الیه راجعون
جناب آقاي مهندس میرحسین موسوي
درگذشت پدر بزرگوارتان را خدمت حضرتعالي و خاندان موسوي تسليت ميگوييم. خدمات آن مرحوم در سالهاي مبارزه با نظام ستم شاهي و شايستگي ايشان در تربيت فرزنداني صالح،صادق و آزادي خواه، درحافظه تاريخي اين ملت خواهد ماند . گرچه متاسفانه امکان برگزاری مراسمی درخور شان آن مرد بزرگ فراهم نگردید لکن رجاء واثق داريم كه ره توشه ايشان مقبول درگاه حق تعالي قرارخواهد گرفت.
انجمن اسلامي مدرسين دانشگاهها از درگاه خداي رحمان براي مرحوم ميراسماعيل موسوي علو درجات و براي حضرتعالی شکيبايي و ياري طلب مي كند.
روابط عمومی انجمن اسلامي مدرسين دانشگاهها
15 فروردين 1390
امروز: عبدالله نوری، وزیر کشور دولت اصلاخات، درگذشت میراسماعیل موسوی را به فرزند ارشد آن مرحوم، میرحسین موسوی، تسلیت گفت. متن کامل پیام تسلیت عبدالله نوری در پی می آید.
باسم الله الرحمن الرحیم
جناب آقای مهندس میرحسین موسوی دام عزه
درگذشت پدر گرانقدر و بزرگوارتان را خدمت شما و سایر بازماندگان محترم تسلیت عرض می نمایم.
خداوند رحمت واسعه ی خویش را بر این پدر رنج کشیده و سید جلیل القدر که عمر خویش را در جهت کسب رضایت پروردگار سپری نمود و در دامان خویش انسانی مهذب، خدمتگذاری مخلص، روشنفکری دیندار و هنرمندی وارسته همچون شما را پرورش داد، نازل فرماید و شهدای والامقام آن خاندان معزز را با شهدای کربلای حسینی محشور گرداند.
و جنابعالی و خانواده مقاومتان را که از مصادیق آیه مبارکه "لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ" (مائده - 54) می باشید، در مقابل تمامی رنج ها و مصائبی که در دفاع از عزت و کیان اسلام و ایران تحمل کرده اید مصداق آیه شریفه "إِنَّما يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ" (زمر - 10) قرار دهد.
عبدالله نوری
مصطفی تاج زاده در یکی دیگر از مجموعه مقالات خود توضیحات بیشتری پیرامون
مقاله جنجال برانگیر خود، که با عنوان
«پدر،مادر، ما باز هم متهمیم!» در سال گذشته منتشر شده بود، ارائه نموده است. وی در این مقاله با ابراز شرمندگی در مقابل نسل جوان، بار دیگر بر بروز اشتباهات و نقاط تاریک در سالهای ابتدایی انقلاب تاکید می کند و معتقد است: "نباید دوباره به همان خطاهایی برگشت که نسل ما در ایامی آن ها را عین صواب و «تنها راه رهایی» می دید."
به گزارش تحول سبز، وی در این مقاله آورده است: "سرکوب ها، بگیر و ببند ها و خشونت بی حد و حصر حزب پادگانی در وقایع پس از انتخابات به رغم تلخی ها و زیان های بعضاً جبران ناپذیر خود، این حسن را داشت که چشمان ما را به روی خطا ها و لکه های تاریک دوران تولد و رشد انقلاب بیشتر از پیش بگشاید،موجب رشد بیسابقه آگاهیهای عمومی شود و لکنت زبان ما و حتی رهبران جنبش را بر طرف کند."
تاجزاده بار دیگر با تاکید بر عزم خود مبنی بر پیگیری شکایتش از جنتی و متخلفان و متقلبان انتخاباتی نوشته است: "شاید فردی که شغل اصلی او در دو دهه گذشته تجمیع میلیاردی ثروت بوده است و از قضای روزگار تجمیع آرای ملت در یک انتخابات به عهده او واگذارشود، بتواند به " انتخابات" ابزاری نگاه کند و پس از انجام وظیفه خود وزارت کشور را ترک کند. اما برای من جدایی از وزارت کشور هرگز به مفهوم پایان مسئولیتم در پاسداری از آرای ملت و تلاش برای برپایی انتخابات آزاد نبوده است."
متن کامل این مقاله که در اختیار تحول سبز قرار گرفته است در پی می آید:
تقدیم به آیت الله منتظری و آیت الله طالقانی پرچمداران آزادی در عصر جدید
«پدر،مادر، ما باز هم متهمیم!» بازخوانی انتقادی رویکردها و رویههایی بود که در سه دهه گذشته، به نام اسلام و انقلاب و نظام فعلیت یافت ولی در عمل جامعه را از اهداف و آرمان های انقلابی که در آن ایرانیان به خلق راهی نو برای تحقق خواسته های تاریخی خود دست زده بوند، دور و محروم می کرد. این نوشته از یک سو به ظرفیت ها و توانایی های کم نظیری اشاره داشت که در پرتو بیداری،اتحاد و مشارکت مردم برای کشور به وجود آمده بود و از جمله خود را در دوران اصلاحات و نیز در جنبش سبز نشان داد و ازسوی دیگر به قصورها و تقصیرهایی پرداخت که به جای ساختن بنای جامعه آزاد و پیشرفته ایران در جهان جدید، خشت کج می گذاشت و دیوار کج بالا می برد و چنین شد که نسل دیروز در مواقع بسیار در برابر نسل امروز بر صندلی اتهام نشست.
تلاش اصلی من مطالعه و درک انتقادی گذشته و به کار بستن آن میراث برای ساختن آینده بود. مطالعه ای که نتیجه آن آشکار شدن تفاوت های دو قرائت دموکراتیک و استبدادی از اسلام وانقلاب و نظام از سویی و ازانسان و جامعه و جهان از سوی دیگر بود.مطالعه ای که آثار حقوقی، سیاسی، فرهنگی، دینی، اخلاقی، اقتصادی، اجتماعی و بینالمللی آن دو نوع نگاه و روش را در زندگی امروز نشان میدهد.
این نوشته خوشبختانه در سطوح مختلف در داخل و خارج از کشور خوانده شد و در شرایطی که سبزها از کمترین حق و ابزار ارتباط قانونی با مردم محروم اند، مورد بحث و گفت وگو قرار گرفت و با ارزیابی ها و نقدهای گوناگون همراه شد. من به سهم خود از این بذل توجه فراگیر، به ویژه از نقدهای مکتوب جوانان فرهیخته و اصحاب اندیشه و فعالان سیاسی صمیمانه تشکر می کنم و ضمن مطالعه و بهره برداری وآموختن از نوشته هایی که از آنها اطلاع یافتم، چند نکته را به اختصار یادآور می شوم:
۱٫در مقاله " پدر، مادر، ما باز هم متهمیم!" علاوه بر قربانیان انحصارطلبی و خشونت ورزی، نسل جدید مخاطب من بود که نقشی در آن رخدادها نداشت،اما وارث خطاهاو نیز دستاوردهای "نسل انقلاب" است. باوجود این نقد دهه اول انقلاب به هیچ وجه نباید ما را زیر آوار گذشته مدفون کند یا تلاش های اصلاحی و دموکراتیک نسل من را به ویژه در دهه سوم انقلاب نادیده انگارد .
مهمتر آنکه مارا از آینده بازندارد. به باور من چیزی که مانع توقف در گذشته می شود، به میدان آمدن و سخن گفتن نسل جوان است. زیرا آنچه امر نقد گذشته را امکان پذیر کرده، فضایی است که جنبش سبز خلق کرده است؛بدون بهمیدانآمدن نسل پرسشگر و تلاشگر جدیدی که فضای عطرآگین در هم جوشی قشرها و نسل های اول ،دوم و سوم را فراهم آورد، آن مقاله نمی توانست نوشته شود. به این اعتبارمن "پیشتاز" نقد گذشته و عذرخواهی از خطاهای نسل انقلاب نبودم؛ پیشتاز اصلی همین نسلی است که با حضور خود در عرصه انتخابات و پس از آن در میادین و خیابان ها، معادلات داخلی و خارجی را به هم زده و افق روشنی را برای آینده ایران ترسیم کرده است.
نسلی که یکبار دیگر"باهم بودن"را معنا و جنبش سبز را به صحنه وفاق قشرها و اقوام و نسلها و ادیان مذاهب تبدیل کرده است؛ صحنه وفاقی که هر کاری را آسان و هر تحولی را ممکن می کند. وقتی دیدم نسلی که نقشی در حوادث دهه اول انقلاب نداشت، نسل ما را به احاطه مهر و عطوفت خود در آورده است، احساس شرمندگی کردم؛ شرمندگی در قبال نسلی که ما را پیش از آنکه عذر تقصیر به پیشگاه ملت ببریم بخشوده است (۱).
۲٫ این نوشته در پی آن بودکه آرمان های نسل انقلاب را به اختصار تشریح کند و مانع قضاوت فله ای نسل جدید درباره تلاش های پدران و مادران خود شود، تا هم از درست ها و هم از نادرست های نسل انقلاب بیاموزند و هم از تلاش های خود با پرداخت کمترین هزینه و بیشترین تضمین بهترین نتیجه را بگیرند. من امروز بیش از هر زمانی همگانی شدن نقد را میان همه نیروهای سیاسی و اصحاب اندیشه ممکن می بینم و فکر میکنم جامعه ما آن قدر بالغ شده است که با همه وجود درک میکند نقد به معنای تخریب و تخطئه نیست، به معنای جدا کردن سره و ناسره و بستن سرچشمه انحرافات با بیل است، تا که سیلهای بنیان کن به راه نیفتد و همه را با هم نبرد.
افزون بر آن پس از پیروزی محتوم،هیچ فرد و گروهی نتواند آرمانها و وعده ها را فراموش کند یا خدای ناکرده جامعه را به عقب برگرداند. در این جهت درست ترآن می دانم که ضمن نقد دیگری یا حتی پیش از نقد دیگران، خود را نقد کنیم وبه این ترتیب به شعور عمومی احترام بگذاریم و بپذیریم که در نهایت این آحاد شهرونداناند که از مطالعه و ارزیابی نقدهای گوناگون راه مناسب تر را انتخاب می کنند. من نقد را در شرایط کنونی نه خودزنی، که راه رسیدن به تعادل و عقلانیت میدانم و مطلقنگری و خودمداری را از هر موضع و از سوی هر کس که باشد مخرب عقیده و عمل سیاسی ارزیابی میکنم. تجربه ۳۵ سال فعالیت سیاسی-حرفه ای به من آموخته است کسانی کمتر اشتباه می کنند که بفهمند اشتباه کرده اند و ممکن است اشتباه کنند و مهمترین راه اشتباه نکردن آموختن از اشتباهات خود ودیگران است.
۳ . تجربیات یک قرنه ما به ما هشدار میدهد که در جامعه متکثر و متنوع ایرانی جز" استقرار دموکراسی" و "تامین حقوق همه ایرانیان" راه حلی برای زندگی اجتماعی- سیاسی مسالمت آمیز وجود ندارد.پس چاره ای نداریم که با این معیار گذشته خود را نقد،وضعیت کنونی را تحلیل و برای آینده راه کار ارائه دهیم تا هیچ فرد و گروهی ،با هیچ اسم و عنوانی نتواند درصورت به قدرت رسیدن خود محوری کند و به خودکامگی بپردازد و حقوق و آزادی های مدنی،سیاسی،فرهنگی واجتماعی ایرانیان را ،با همه تنوعات دینی ،مذهبی ،قومی،زبانی،جنسیتی،جغرافیایی آنان نقض کند.گسترش فرهنگ وفضای نقد برترین راه برای جلوگیری از خطا و بهترین تضمین عدم انحراف اشخاص و احزاب سیاسی در آینده است.
۴٫«پدر، مادر ،ما باز هم متهمیم!» نوشته ای است که اگر چه به گذشته نگاه می کند و تا فصل ششم به بررسی و نقد عملکرد پیشینیان و کودتای انتخاباتی۸۸ میپردازد اما نیازاصلی جامعه امروز را نگاه منتقدانه به آینده می بیند، چنان که در فصل هفت به آن پرداخته است. این نوشته به دنبال محاکمه گذشتگان نیست واز همه نمی خواهد که تکلیفشان را نسبت به هر مساله ای در گذشته تعیین کنند. این کار نه ضروری است و نه مفید، ممکن هم نیست. به نظر من نباید دوباره به همان خطاهایی برگشت که نسل ما در ایامی آن ها را عین صواب و «تنها راه رهایی» می دید.
اصرار بر تعیین تکلیف با شخصیتها یا حوادث تاریخی آن هم به سبک و سیاقی که برخی دوستان تمامیتپسند در این سو یا آن سو می خواهند و می پسندند، حتما با نیت خیر انجام می شود اما نتیجه اش حاکمیت تمامیت خواهی و توتالیتاریسم است که از هر نوعی که باشد (به نام اسلام یا به اسم سکولاریزم) بازگشت به همان اشتباهاتی است که زمینه مشکلات امروز را فراهم کرد. ما باید به فکر ساختن آینده ای باشیم که در آن بیشترین بخشهای جامعه سهیم باشند و کمترین خطاها در آن صورت بگیرد. پس لازم است در پی آن باشیم که افراد، نیروها، گروه های سیاسی و اجتماعی با پس زمینههای متفاوت و حتی مخالف فرهنگی،اقتصادی،قومی،جنسیتی،جغرافیایی و تاریخی و ازراه های مختلف به این نتیجه برسند که دموکراسی راه رهایی است و رعایت حقوق دیگران شرط رسیدن به ایران مستقل ،یکپارچه، آباد،مرفه و آزاد است، که در آن عدالت و اخلاق حرف نخست را میزند و هرشهروند علاوه بر رعایت قانون، آنچه بر خود نمی پسندد، برای دیگری نیز روا نمیشمارد.
به علاوه جنبش سبز،جنبش "تعیین تکلیف" نیست.جنبش "تعیین حق" است. بر این اساس ضرورت ندارد که شخصیت ها و اندیشمندان موثر در مقاطع مختلف را رودرروی هم قرار دهیم حتی اگر خود آنان درمقطعی یا درموضعی در برابر هم قرار گرفته باشند. از یاد نبریم که ما در امروز زندگی می کنیم نه در دیروز. به علاوه پا به دهه چهارم انقلاب نهاده ایم و در دوره جهانی شدن،عصر ارتباطات وحاکمیت گفتمان دموکراسی به سر می بریم، پس می توانیم و باید با گفتمانی جدید و روزآمد مقابله جویی ها یا مقابل سازی های گذشته را پشت سر بگذاریم (۲). ما امروز می توانیم «امام خمینی» و «دکتر مصدق» رادر راه ساختن ایرانی آزاد و مستقل و پیشرفته در کنار هم ببینم. ما می توانیم امروز از «استادمطهری» و «دکترشریعتی» با همه تفاوت ها و حتی اختلاف هایشان در راه ارائه اسلام به دور از تحجر و استبداد و خرافات بهترین و بیشترین بهره ها را ببریم. ما امروز می توانیم تصویرآرمان و خواست مهندس «بازرگان» و «دکتر بهشتی»را در قاب واحدی ببنیم که در آن اسلامیت با جمهوریت و دین با دموکراسی ناسازگار نیست.
همچنان که می توانیم "گاندی"، "چه گوارا" و "مارتین لوترکینگ" را به رغم روش های گوناگون مبارزه با ظلم واستبداد و استعمار دوست داشته باشیم. امروز همه قله های شعر وادب، فلسفه و عرفان، موسیقی و سینما و... را با همه اختلافاتشان می توان و باید از آن همه ایرانیان دانست و به آن ها مفتخر بود. بزرگی هر کس و هر اندیشه ای جا را درقلب ما بر دیگری تنگ نمی کند. آسمان با ستاره های متعدد و متفاوتش زیباست. من همه این بزرگان را دوست می دارم و به همه آنان حرمت می گذارم اگرچه هیچ کدام را معصوم نمی دانم و ارزیابی انتقادی عملکردشان را نه تنها جایز، بلکه لازم می بینم چرا که نقد همدلانه اما همه جانبه اندیشه و عملکرد بزرگان به ویژه از سوی دوستدارانشان، بهداشتی ترین و مفیدترین شیوه بزرگداشت آنان و زنده نگه داشتن یاد و نام و آرمانشان است. چنین اقدامی راه بر روش ناصواب کسانی می بندد که «نقد» را با "انتقام" وکینه توزی یکی می بینند و پذیرش خطا را همچون بازجوها مساوی "اعتراف کردن" و "تواب شدن" آنان از یک سو و " حقانیت " بینش ،منش و روش خود از سوی دیگر تلقی می کنند. چنین اشخاصی نقش دادستان، بازجو، بازپرس، قاضی و هیأت منصفه را یک تنه خود ایفا و حکم نهایی دادگاه را که عین اتهام اولیه است، بدون شنیدن دفاعیهها پیشاپیش صادر میکنند! ماهیت روش این گروه با بازجوهای اوین یکی است.
۵٫ من معیار را در نقد گذشته تکیه به سخن جاویدی میدانم که از زبان رهبرفقید انقلاب شنیدم:"پدران و مادران ما چه حقی داشتند که برای ما سرنوشت تعیین کنند. هرکس سرنوشت اش با خودش است. مگر پدر و مادرهای ما ولی ما هستند؟ مگر آن اشخاصی که در صد سال پیش از این، هشتاد سال پیش از این بودند، می توانند سرنوشت یک ملتی را که بعد ما وجود پیدا میکنند، آنها تعیین بکنند؟"(۲). خوشبختانه نسل جوان این سخن تاریخی را از رجعت طلبان به عصر دیکتاتوری قبل از انقلاب گرفت و به تملک خود درآورد. چاره آن را نیز صندوق انتخابات یافت. اما هنگامی که مطالبهی "رأی من کو؟" با توهین و تحقیر و کهریزک و گلوله مواجه شد، نسل من باید این پرسش راعمیق تر از همیشه مطرح کند که ما درکجا دچار اشتباه استراتژیک شدیم؟ وقتی رهبر فقید انقلاب این سؤال را درباره نسل پیش از خود مطرح کرد، " کنار رفتن" قشرهای گوناگون را از فرایند مشروطیت خطای اصلی آنان خواند.
در واقع او با آشنایی با معضلات هر نهضت، حل مشکلات را کناره روی از مشروطیت نمی دانست، بلکه مشارکت مستمر و گسترده و در واقع "مشروطیت بیشتر" و"مشارکت بیشتر" را پیشنهاد میکرد. ما نمی توانیم همان ایراد را به نسل جدید وارد کنیم، زیرا آنها با تمام وجود و با بهره گیری از تمام ظرفیت های خود در فرایند انتخابات ، قبل و بعد از ۲۲خرداد ماه ۸۸مشارکت کردند اگرچه با کمال تاسف سهم آنها از اعتراضشان به تخلفها و تقلبها سرکوب بود و زندان. اما نسل انقلاب در تحقق "گفتمان حق تعیین سرنوشت هر نسل به دست آن نسل " چه خطایی کرد که امروز با حاکمیت انسدادطلبان یکهسالار مواجه شدهایم؟ (۳)
۶٫فضای آلوده ای که هسته مافیایی-کودتایی بر انتخابات وحوادث پس از آن حاکم کرد، حتی سخن گفتن از "اکثریت" و "اقلیت" را نیز بی معنا کرده است. اکثریت و اقلیت یا برنده و بازنده در جایی معنا دارد که قواعد بازی رعایت شود. اگر برای اقتدارگراها نفس انتخابات (مستقل از اکثریت و اقلیت) مهم بود و اگر به اکثریت بودن جناح خود واقعاً باور داشتند، می توانستند در فضای آزاد انتخاباتی موقعیت خود را تثبیت کنند و رقیب خود را در وضعیت اقلیت قرار دهند. یعنی با پذیرش حقوق شهروندی کسانی که آنان را اقلیت معرفی می کردند ،ازجمله در رسیدگی به شکایاتشان جایگاه اکثریت را برای خود وسربلندی را برای کشور به دست آورند و به این ترتیب به جهانیان نشان بدهند که در ایران دموکراسی حاکم است و رأی مردم اصالت دارد. اما جناح اقتدارگرا عکس آن عمل کرد.چرا که اقلیت بودن یک جماعت با بهرهوری از حقوق شهروندی معنا می یابد و نه با " خس و خاشاک" نامیده شدن. در واقع کرسی ریاست جمهوری یا جام بازی، نهایتاً به یک طرف رقابت تعلق می گیرد در عین حال شکایت و اعتراض به نتیجه بازی نیز یک قاعده پذیرفته شده است که باید با مواجهه دموکراتیک و قانونی به آن پاسخ داد. اگر کسی قبل از اتمام این فرایند به طور یک طرفه "پایان بازی" را اعلام کند یا نتیجه بازی را غیر قابل تردید و تغییر بخواند، عدم اعتقاد خود را به اصل رقابت لو می دهد. چنین اقدامی همچون "خس و خاشاک" خواندن رقیب به معنای بر هم زدن نفس انتخابات است و سیاستورزی قانونی را منتفی میکند.
۷٫ بعضی چهره ها که باید بیش از من و دوستانم در قبال خطاهای دهه نخست انقلاب و فرصتسوزیهای عصر اصلاحات به نسل جدید پاسخ بدهند، متأسفانه خود را در موضع بازجوها قرار داده وما را درباره همه امور ،حتی درباره حماسه های بزرگ دهه اول و نیز تلاشهای اصلاحیمان در دهه سوم انقلاب مورد انتقاد و بعضاً انتقام قرار می دهند. به نسل جوان عرض می کنم تسلط اندیشه مارکسیسم تمامیت خواه روسی و چینی به طور کلی گفتمان "غیر دموکراتیک" و"خشونت پرست" بسیاری از گروههای "انقلابی" در هنگام پیروزی انقلاب، اساساً جایگاه چندانی برای آزادی های مدنی و سیاسی و به خصوص انتخابات آزاد باقی نمیگذاشت.این گروهها"رسالت" و "وظیفه تاریخی" خود را تغییر جامعه و جهان می دیدند و کاری نداشتند که چنین رسالتی از سوی شهروندان و صندوق انتخابات به آنان واگذار میشود یا نه.نوع گروههای اپوزیسیون آن دوره، مستقل از رای مردم خود را"قادر مطلق، دانای کامل، عادل مقدس و همراه با یک نقش تاریخی در جهت رهایی کارگران یا مستضعفان" میدانستند و لازم میدیدند ایرانیان صرف نظر از اراده، عواطف و خواست اعلام شده و بر زبان آمده خودرهبری آنها رابپذیرند. در غیر این صورت مردم را تحت القاءات امپریالیست ها یا ایادی آنها میخواندند. همان روشی که فرقه مصباحیه در حال حاضر دنبال میکند. در واقع برای گروه هایی که "اسلحه" اصالت داشت نه "اصلاحات"و "استالینیسم"مکتب راهنمای عملشان، مسئله این نبود که مردم در تظاهرات ضد ستمشاهی چه مطالباتی بر زبان آوردند یا در انتخابات به چه نظامی رأی دادند، بلکه مسئله این بود که "ماهیت مستضعفان یا پرولتاریا» چیست و بر پایه آن "چیستی"چه باید انجام داد و چگونه باید رهبری حزب "پیشتاز" و "پیشاهنگ" را به مردم قبولاند.این درحالی بود که جمهوری اسلامی مورد مخالفت آنان با همه پرسی رسمیت یافت و بر انتخابات تأکید میکرد.(۴)
۸٫ دیدگاه قیم مآبانهای که در دهه نخست انقلاب متعلق به گروه هایی بود که در برابر جمهوری اسلامی ایران متکی به رأی مردم ایستادند، متاسفانه درحال حاضر به تسخیر آقایان جنتی و مصباح درآمده است. برای هر دو جریان مهم نیست که مردم چه می خواهند و مایلند به چه کسی رای دهند. آنان به حاکمیت باورهای خویش و درواقع به حاکمیت خویش به هرقیمت معتقدند، مردم بخواهندیانخواهند. خداوند یا تاریخ چنین اراده کرده است. به این اعتبار یکهسالاری نه فقط خطاهای ما در دهه اول انقلاب را در ابعاد وسیعتر تکرار می کند بلکه همزمان خطاهای شاهپرستان، مجاهدین خلق و مارکسیستهای استالینیست را مرتکب میشود. به عنوان مثال به متن کیفرخواست دادگاههای نمایشی سال۸۸ بنگرید؛ چند درصد استدلال های بکار رفته در آن "حقوقی"و "اسلامی" است و چند درصد"سیاسی " است و به ادبیات و تقسیم بندی اردوگاهی سالهای نخست انقلاب توسط گروه های خشونت پرست شباهت دارد و ملهم از مارکسیسم تمامیتخواه و ضدآزادی روسی است؟" مجاهدین خلق" و" استالینیست ها" که زمانی مبلغ و مروج این قبیل دشمنشناسیها بودند، اگر نیک بنگرند، گفتمان و ادبیات خود را در کیفرخواست دادستانی تهران علیه ما خواهند دید. ادبیات کمونیستی کیفرخواست، حقوقی،اسلامی و شیعی نیست و با گفتمان "نوفل لوشاتو" نسبتی ندارد. به همین دلیل شوقی برنمی انگیزد(۵). امیدوارم "پدر،مادر،مابازهم متهمیم!" در پیامد منطقی خود، نقادی صمیمانه و صادقانه گروهها و چهره هایی را برانگیزد که زمانی خود آموزگاران این قبیل دشمن شناسی و در حقیقت پیشتازان یا نظریهپردازان خشونت ورزی بودند(۶).
۹٫تأکید بر دستاوردهای انقلاب هرگز به معنای انکار خطاهای بزرگی نیست که به نام دفاع از انقلاب یا حفظ نظام صورت گرفته است ،یا میگیرد. منظورم یادآوری این مسئله است که انقلاب اسلامی ملت ما را متحول و زنده و برسرنوشت خود حاکم کرد، اما این موجود زنده و حاکم بر سرنوشت خود و پر از آزمون و خطا، با ملت مرده عهد قاجارو عصر پهلوی (به استثنای دومقطع نهضت مشروطه و ملی شدن نفت) قابل مقایسه نیست. همین مردم در جریان جنبش سبز نه تنها زندگی از سرگرفتند و اکنون میکوشند برسرنوشت خود حاکم شوند، بلکه نشان داده اند که آماده پذیرش بخشایش طلبی و عبور انتقادی و سازنده از اشتباهات همه طرف های منازعه هستند. ازطرف دیگرسرکوب ها، بگیر و ببند ها و خشونت بی حد و حصر حزب پادگانی در وقایع پس از انتخابات به رغم تلخی ها و زیان های بعضاً جبران ناپذیر خود، این حسن را داشت که فهم ما را از دستاوردهای انقلاب عمیق تر کند، چشمان ما را به روی خطا ها و لکه های تاریک دوران تولد و رشد انقلاب بیشتر از پیش بگشاید،موجب رشد بیسابقه آگاهیهای عمومی شود و لکنت زبان ما و حتی رهبران جنبش را بر طرف کند.به علاوه در جریان عبور از قانون اساسی و نقض حقوق تصریح شده ملت در آن سند، زبان اقتدارگراها الکن شده است. مهم تر آنکه در همه لحظات محاکمه متهمان انتخاباتی و در همه لحظات سرکوب و خشونت ورزی حزب پادگانی فرصتی نیکو و مبارک برای تبار شناسی خشونت گری و بحث عمومی درباره حقوق شهروندی به وجود آمده است. به همین دلیل یکی از محصولات جنبش سبز را آن میدانم که بین بلوغ و رشد خط امامیهای اصلاحطلب و سبز اندیشی که از خطاهای دوران جوانی خود درسها گرفته و تجربه های گرانسنگی ارمغان ملت کردهاند با عقب ماندگی غیر قابل توجیه اقتدارگراهایی که در این مرحله از بیداری ورشد آگاهی های ملی، به تکرار وتکثیر و تعمیم خطاهای نسل انقلاب با گرایشهای گوناگونش پرداخته اند، شکاف عظیمی به نمایش گذاشته شده است؛ صف کسانی که صادقانه با ملت خویش سخن می گویند و خود انتقادی را نشانه ضعف خویش نمی دانند با پیروان گفتمان طالبانی-پادگانی که استثناها و خطا های عصر بی تجربگی ملی و عصر گفتمان انقلابی غیردموکراتیک را آن هم در دورهای که ایران در حال جنگ بود و از تروریسم رنج می برد، به قاعده و مکتب راهنمای عمل خشونت گرای خود در دوران صلح و در عصر ارتباطات،جهانی شدن و گفتمان دموکراسی تبدیل کردهاند، بیش از پیش شفاف شده و در معرض دیدگان ملت و جهانیان قرار گرفته است؛ تفاوت میان مسجد وکانونی که استاد مطهری می خواست میکرفون و تریبون در اختیار مخالفان و ملحدان قرار دهد و با آنان در همان محل به بحث بنشیند و خاطره آزادیهای صدر اسلام را زنده کند، با مسجد پادگانی که زیر زمین آن به محل ضرب وشتم و اهانت به منتقدان و معترضان اختصاص می یابد، هرگز به این روشنی به نمایش عمومی در نیامده بود؛ خط شهیدان بروجردی، باکری، خرازی، همت و دیگر حماسه آفرینان دفاع مقدس که "بسیج" را "مدرسه عشق" می دانستند، از خط کسانی که جامه بسیجی به عاریت به تن کرده و مقابل انبوه معترضان ایرانی ایستادهاند، تفکیک شد؛ همان ها که بسیج را "مکتب خشونت ورزی" می خواهند. سرانجام توجه اکثریت ملت معطوف کوشش عظیمی شد که به منظور برآمیختن مرزهای انقلاب و نظام جمهوری اسلامی با نظام های ستمشاهی، طالبانی، فاشیستی، نازیستی و حتی استالینیستی به عمل آمده و میآید. به این ترتیب تلاش گسترده ای که در جهت بی خاصیت سازی نهادهای دموکراتیک و انتخاباتی و اعتبار سوزی ملی صورت گرفته و میگیرد، افشا و تا حدود زیادی خنثی شد.
۱۱٫ آن چه درباره احیای مناسبات ارتجاعی شاهنشاهی در جامعه سبز ایران می گویم، نباید ما را از ظرفیت و توانمندی های ویژه چنین شرایطی غافل کند. امروزه اکثریت کارگزاران و عاملان اجتماعی نظیر کارگران، کشاورزان، معلمان، دانشگاهیان، هنرمندان، فرهنگیان، جامعه شناسان، مددکاران اجتماعی، اقتصاددانان، کارآفرینان، ورزشکاران، دانشگاهیان، کاربران کامپیوتر و اینترنت، حوزویان و به ویژه طلاب جوان ، پزشکان، پیشهوران و خلاصه همه زنان و مردانی که در رشته ای حامل هنر، دانش و فن هستند، در جریان تنش های هر روزه کار تخصصی خود و در مواجهه با مشکلات بلافصل محیط کار و محیط زیست خود اندیشه و نقشی سیاسی می یابند.
به علاوه نارضایتی گسترده اجتماعی ناشی از انسداد سیاسی، صرفاً گونهای ناخرسندی عام و سیاسی باقی نمیماند بلکه تخصصی و علمی نیز میشود. به این ترتیب یک هنرمند در پیوند مستقیم با حرفه خود و برای حفاظت از استقلال شخصیت و اثر هنری خود و نیز در جریان دفاع از استقلال حوزه هنر و مقاومت در مقابل فرمایشی شدن و پذیرفتن سفارش های آمرانه حکومتی برای تولید آثار هنری، خود را در موقعیتی سیاسی می یابد و به انحاء گوناگون به مقاومت میپردازد و خالق آثار منحصر به فرد میشود. همچنان که امر سیاسی در دوران کنونی از دل خانه و کاشانه و روابط خانوادگی می جوشد چرا که نگرانی از آینده فرزندان و جوانانی که به دلیل تحقیر روزانه و تحمیل های روز افزون و سلب حق تعیین مقدرات خود از یک طرف و ناکارآمدی حکومتی و بیکاری و تورم در نتیجه طرد و به حاشیه رانده شدن از طرف دیگر، در معرض انواع بزه های اجتماعی و بیماری های روحی و افسردگی ها قرار گرفته اند، والدین و حتی نسل جوان را سیاسی می کند و به دموکراسی و به انتخابات آزاد و منصفانه با مقدمات و لوازم آن مانند آزادی بیان،حزب،تجمع و... برای تعیین سرنوشت و پیشرفت همه جانبه کشور گره میزند.
۱۰٫ "پدر،مادر، ما باز هم متهمیم!"تنها یک آغاز است که بستر و انگیزه نوشته شدن آن را نسل جوان ،یعنی دختران و پسرانی فراهم کردهاندکه در خلق جنبش سبز نقش اول را داشتهاند و امیددارم با یاری خداوند و با جدیت و استقامت و هوشیاری و با استفاده از تجارب پدران و مادران خود ،ایران را سبز سبز کنند.
پانوشتها:
۱٫ بخشایشطلبی از قربانیان تمامیت خواهی و پرستش قهر و ازنسل جدید در عین اینکه یک فرایند مستقل است، با انتخابات نیز ارتباط تنگاتنگی دارد. من نه فقط به عنوان یک فعال سیاسی و نه به عنوان کسی که پیشینه خط امامی و اصلاحطلب را با خود حمل می کند، و اکنون خود را سبز می داند بلکه به عنوان کسی که انتخابات آزاد همواره دغدغه او بوده است و در یکی از آزادترین انتخابات ایران، افتخار صندوق بانی این ملت را داشتم، وظیفه و مسئولیت ویژه ای برای "تحقق انتخابات آزاد" احساس می کنم. شاید فردی که شغل اصلی او در دو دهه گذشته تجمیع میلیاردی ثروت بوده است و از قضای روزگار تجمیع آرای ملت در یک انتخابات به عهده او واگذارشود، بتواند به " انتخابات" ابزاری نگاه کند و پس از انجام وظیفه خود وزارت کشور را ترک کند. اما برای من جدایی از وزارت کشور هرگز به مفهوم پایان مسئولیتم در پاسداری از آرای ملت و تلاش برای برپایی انتخابات آزاد نبوده است.به همین دلیل شکایتم علیه آقای جنتی را پیگیری و با عنایت الهی و پشتیبانی ملت شریف آن را تا آخر عمر و تا کسب نتیجه نهایی که محکومیت متخلفان و متقلبان و برپایی انتخابات آزاد است، دنبال خواهم کرد. انتخابات در ایران باید آزاد شود و به یاری خداوند آزاد خواهد شد. به آن دین دارم.
۲٫ صحیفه نور، جلد۶، ص ۱۲٫
۳٫ شاید نسل جدید بتواند این اتهام را متوجه نسل انقلاب کنند که چرا در مقاطعی کنار کشیدیم ودلسردی و کناره گیری فرصت مناسبی برای یکه تازی استبدادطلبان فراهم کرد.به نظر من انتقاد فوق به ما وارد است.برای مثال عدم شرکت قشرهای وسیعی از مردم در انتخابات دور دوم شوراهای اسلامی شهر و روستادر سال ۸۱ ضربه سنگینی به اصلاحات وارد کرد و به اقتدارگراها روحیه داد.
۴٫ ازنظرمن،منطق ورفتارکسانی که آن روز در مقابل انتخاب و رأی مردم ایستادند تفاوتی با اندیشه و عملکرد آقایان جنتی و مصباح ندارد که امروز مقابل رأی مردم ایستادهاند.
۵٫جالب آنکه "کیهان نویسان"یا همان "کیفرخواست نویسان" معتقدند"جمهوری اسلامی ایران"بیشترین شباهت را با نظامهای کمونیستی دارد که در آنها انقلابهای مخملی رخ داده است.
۶٫ تجربه من از "پدر ،مادر، ما بازهم متهمیم!" نشان می دهد که مردم ما ،به ویژه نسل جوان اعتراف به خطا را نشانه ضعف تلقی نمیکنند و مسئولانه با آن مواجه میشوند و از آن استقبال میکنند.
امروز: دو سال پس از انتخابات ریاستجمهوری ۸۸، پایههای جامعهی مدنی ایران زیر فشار شدید سرکوب حاکمیت و فضای فوق امنیتی روزهای سختی را سپری میکند؛ دیگر کمتر نشانهای از رسانههای آزاد و منتقد ، انجمنهای صفنی و تشکل های مدنی فعال به چشم میآید. فعالیت احزاب منتقد نیز تقریبا به طور کامل تحت فشار و سرکوب متوقف شده است.
رجبعلی مزروعی، سخنگوی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی خارج از کشور میگوید: پس از کودتای انتخاباتی در خرداد ماه سال 88 تمام تشکلهای سیاسی، مدنی و صنفی را که آنها فکر میکردند منتقد دولت و حاکمیت هستند به صورت علنی یا پنهانی یا هر طریقی که میتوانستند توقیف و تعطیل کردند. همچنین سعی کردند برای تشکلهایی که جانسختتر بودند از طریق دادگاههای غیرعلنی و غیرقانونی حکم انحلال بگیرند.
اما در عین حال نگاه منفی به مسئله تحزب، ریشههایی قدیمیتر از آنچه در دو سال گذشته به وقوع پیوسته دارد که مزروعی آن را حاصل تجربههای ناموفق از ابتدای مشروطه تا انقلاب اسلامی میداند.
او از اندیشهای سخن میگوید که تحزب را جز در قالب اطاعت محض از ولایت فقیه برنمیتابد و در عین حال با استفاده از امکانات موجود در دولت "از یک ساختار حزبی در درون حکومت استفاده میکنند که آن ساختار بیشتر در قالب نیروهای شبه نظامی و سپاه شکل گرفته است."
با این عضو موسس و شورای مرکزی و دفتر سیاسی جبهه مشارکت، در زمینه وضعیت احزاب در شرایط اخیر ایران به گفتوگو نشستهایم که در پی میآید:
احزاب و تشکلهای مختلف پس از انتخابات یکی از کانونهای اصلی تمرکز برخورد و سرکوب بوده است. فکر میکنید این مسئله ناشی از مخالفت تفکر حاکم با تفکر سیاسی این احزاب است و یا به صورت کلی اندیشهای که امروز در کانونهای قدرت ایران مثل دولت، نهادهای امنیتی- قضایی وجود دارد سر ناسازگاری و دشمنی با کلیت تخرب و تشکل دارند؟
در پاسخ به این سوال باید به چند نکته توجه داشت. اول این که ذهنیت فرهنگی و تاریخی مردم ایران خیلی با کار جمعی و سازمانیافته موافق نیست. میشود گفت که غالب ما ایرانیها روحیهی کار جمعی و گروهی در میانمان بسیار ضعیف است به خصوص در عرصهی سیاسی که هر کار جمعی و تیمی احتیاج به حوصله و برنامه و زمان دارد و میتواند هزینههایی را هم بر افراد تحمیل کند، طبعا یک چنین وضعیتی خیلی مورد استقبال و حمایت اکثریت غالب افراد جامعه ما نیست.
نکته بعدی این که تجربیات تاریخی نیز موید تشکل یابی نیروها در جامعه ما نبوده است . از دوره مشروطیت به بعد که یک مقدار حاکمیت ایران از استبداد مطلقه فاصله گرفته و به سمت یک نظام قانونی مشروطه و مبتنی بر رای مردم و فعالیت آنان رفته است و شاید در این میان احزاب و گروهها هم نقشی داشته باشند، این تجربهی تاریخی هم خیلی تجربهی موفقیت آمیزی نبوده است. در برخی مقاطع که جامعه آزادی نسبی داشته است که بتواند به این کار دست بزند، در همان مقاطع هم به دلیل وابستگی برخی از احزاب و جمعیتها به قدرتهای خارجی، این خاطره بسیار تلخ تاریخی را برای مردم ایران برجا گذاشته و این وضعیت بی اعتمادی به تشکل ها را تشدید کرده است و در واقع ذهنیت افراد خیلی نسبت به این گروهها و جمعیتها و اثراتی که میتوانند بر جامعه داشته باشند، خوشبین نیستند.
فکر میکنم بدترین تجربه در این زمینه برمیگردد به فعالیت حزب توده و نقشی که در سالهای ۲۰ تا ۳۲ بازی کرد و نه تنها در جریان کودتای ۲۸ مرداد هیچ نقش مثبتی را ایفا نکرد بلکه به نوعی زمینه ساز انجام این کودتا شد و عملا نیروهای بسیاری را که در این تشکل سازمان یافته بودند، بدست کودتاگران داد و از بین برد.
در واقع میخواهم بگویم یک ذهنیت تاریخی و فرهنگی در خاطرهی جمعی ما ایرانیان وجود دارد که باعث میشود خیلی تشکلیابی در جامعهی ما شکل نگیرد و با استقبال مواجه نشود. با پیروزی انقلاب اسلامی و برقراری نظام جمهوری، طبعا باید این فرهنگ تغییر پیدا میکرد، چرا که یکی از شاخصهای نظامهای مردمسالار وجود احزاب و گروههای سیاسی و تشکل های صنفی و مدنی است. در ابتدای انقلاب تشکلها و گروههای فراوانی در جامعه شکل گرفتند. منتهی این به یک نوع هرج و مرج و آنارشی منجر شد. ضمن این که برخی از این گروههای سازمان یافته به خط مشی مسلحانه و رویارویی با نظام جدید روی آوردند و دوباره همان خاطره بد تاریخی را در ذهنیت ایرانیان زنده کردند و منجر به آن شد که عملا با رخداد جنگ این ذهنیت تشدید شد که این احزاب و گروهها به کار نمیآیند و ما دوباره شاهد این بودیم که از سالهای ۶۰ به این سو، دیگر هیچ تشکل و حزب به معنای حقیقی به وجود نیامد و تشکلهایی هم که ذیل حکومت به وجود آمده بودند مثل حزب جمهوری اسلامی منحل شدند. این وضعیت تا پایان جنگ ادامه داشت و بعد از جنگ در فضای تازه بحث شکلگیری گروهها و تشکلها آغاز شد. اما ذهنیت منفی تاریخی از یک سو و بدبینی حاکمیت جمهوری اسلامی به احزاب و گروهها از سوی دیگر فضای بسیار سخت و دشواری را به وجود آورده بود و جریان حاکم اعلام میکرد که در نظام ولایی اصلا وجود احزاب و تشکلها معنی ندارد؛ چرا که در نظام ولایی هر فعالیتی باید ذیل اطاعت از ولایت فقیه تعریف شود و احزاب چون قصد دارند کار مستقل سیاسی انجام دهند موجب تنش میشوند و در سالهای ابتدایی دهه ۷۰ حتی در نماز جمعه اینگونه نظریهپردازی و بگونه ای با تشکیل احزاب مخالفت می شد.
ولی به تدریج در میان بخشی از نیروهای برآمده از انقلاب و جمهوری اسلامی این جریان فکری تقویت شد که اصلا نظام جمهوری و مردم سالار بدون وجود احزاب و تشکل ها و رقابت بین آنها اصلا معنی ندارد. به همین خاطر هر چه جلوتر میآییم، به خصوص پس از رخداد دوم خرداد ۷۶ و بحث اصلاحات، فضای عمومی جامعه آماده میشود که تشکلها بتوانند شکل بگیرند و به میدان بیایند و ما در دوره اصلاحات شاهد هستیم که بسیاری از تشکلهای سیاسی و صنفی و مدنی شکل گرفتند. در واقع میتوان گفت که دوره جدیدی را در عرصهی سیاسی کشور و فضای عمومی شاهد بودیم. اما این فضای به وجود آمده همچنان با سوءظن و نگاه منفی از سوی اقتدارگرایان حاکم روبهرو بود و آنها به صورت آشکار و پنهان مخالفت خودشان را با این موضوع اعلام میکردند تا این که دورهی اصلاحات تمام شد و سال ۱۳۸۴ با پیروزی غیر منتظره احمدینژاد در انتخابات ریاستجمهوری و یکدست شدن حاکمیت اقتدارگرایان این نگاه منفی توانست ابزارهای قدرت رابطور کامل به دست گیرد و از زمانی که احمدینژاد روی کار آمد شاهد هستیم که نسبت به تشکلهای سیاسی و مدنی و صنفی دولت به طور صریح اعلام مخالفت کرد و از هر طریقی که میتوانست تلاش کرد تا فعالیت آنها را محدود کند و کلا یک نگاه کاملا منفی و بدبینانهای را نسبت به این تشکلها در جامعه دامن میزد. این روند ادامه پیدا کرد و محدودیتها برای این تشکلها روز به روز افزایش پیدا کرد تا این که بعد از کودتای انتخاباتی سال ۸۸، بهانه لازم را هم به دست آوردند و عملا تمام تشکلهای سیاسی، مدنی و صنفی را که آنها فکر میکردند منتقد دولت و حاکمیت هستند را به صورت علنی یا پنهانی یا هر طریقی که میتوانستند توقیف و تعطیل کردند. همچنین سعی کردند برای تشکلهایی که جانسختتر بودند از طریق دادگاههای غیرعلنی و غیرقانونی حکم انحلال بگیرند و در واقع میشود گفت که ما با یک کودتای واقعی در کشورمان رو به رو شدیم که جلوی هر گونه فعالیت سیاسی، مدنی و صنفی را که احساس کند نسبت به حاکمیت منتقد و معترض هست میگیرد و این وضعیتی است که تا امروز درباره تشکلهای سیاسی و مدنی در ایران انجام شده است.
در عین حال به نظر میرسد خود آقای احمدینژاد هم از قالب یک کار تیمی و تشکیلاتی بیرون آمد و گروههایی مثل آبادگران و رایحه خوش خدمت عملا پشتیبانی این جریان را بر عهده گرفتند تا جایی که حتی گاهی باعث تقابل با گروههای اصولگرای سنتی هم شد. آیا ساختار و کارکرد چنین گروههایی، ساختار و کارکرد حزبی است؟
احمدینژاد خودش عضو تشکل انجمن اسلامی مهندسین بود که در طیف اصولگراها جا میگیرد. آبادگران هم تشکل نبود، یک اتئلاف و شعاری بود که در یک مقطعی برای به دست گرفتن قدرت درست کردند که برخی گروههای اصولگرا در آن جای میگرفتند و درانتخابات دوره دوم شوراهای شهر وروستا با این شعار به میدان آمدند و بدلیل عدم استقبال مردم از شرکت در انتخابات توانستند شورای شهر تهران و برخی شهرهای بزرگ را دراختیار گیرند و احمدی نژاد را شهردار تهران کردند و راه را برای پیشروی وی بسوی ریاست جمهوری هموار کنند. ولی ببیند، اینها اصلا معتقد هستند هر فعالیت سیاسی و تشکلی ذیل اطاعت از ولایت فقیه باید صورت بگیرد. بنابراین آن تشکل یا فعالیتی را میتوانند تحمل کنند و بپذیرند که در این قالب باشد. با این حال احمدینژاد پس از این که قدرت را به دست گرفت ، حتی با این تعریف هم موافقت ندارد. برای این که میبینیم حتی برخی از تشکلهای اصولگرا را هم تحمل نمیکند و بارها اعلام کرده که من وامدار هیچ حزب و تشکلی نیستم و هیچ حزبی پشت سر من نیست و کاملا ارتباطات حزبی گذشته خودش را نفی کرده به دلیل این که قدرت را به دست گرفته است و دیگر نیازی به آنها ندارد. تا امروز هم روش او همینگونه بوده است تا جایی که حزب سابقهدار اصولگرایی مثل موتلفه را نادیده میگیرد. اکنون هم در واقع دولت با همین چالشها و نگاهها مواجه است. به نظر من نگاهی که یک بخش تندروی اصولگرا نسبت به سیاست و احزاب و تشکلها دارد، یک نوع نگاه اقتدارگرایانه و تمامیتخواه است که هیچ فعالیت و تشکلی را خارج از حوزهی فکری و عملی خودشان تحمل نمیکنند و میتوان گفت اینها یک نگاه ضد حزبی دارند. البته چون امکانات دولت و حکومت در دستشان است از یک ساختار حزبی در درون حکومت استفاده میکنند که آن ساختار بیشتر در قالب نیروهای شبه نظامی و سپاه شکل گرفته است. آنها فکر میکنند که همین هم برای حمایت و پشتیبانی از ایشان کفایت میکند.
در خبرها آمده بود که یکی از اعضای کمیسیون ماده ۱۰ احزاب اعلام کرده که هفت حزب جدید که درخواست مجوز داده اند وابسته به اسفندیار رحیم مشایی هستند که از نزدیکترین اشخاص به احمدینژاد است. به نظر شما در این حرکات به دنبال چه هدفی هستند؟
به نظر من نباید این اخبار را خیلی جدی گرفت. هفت حزب یا گروه سیاسی زمانی معنا دارد که هم به لحاظ عده و هم به لحاظ عُده پایگاه داشته باشند و نقش ایفا کنند. در گذشته و حتی در دوران اصلاحات تشکل ها و گروههای زیادی به ثبت رسیدند و اعلام موجودیت کردند ولی واقعیت این است که تعداد بسیار کمی توانستند به شکل فعال در عرصهی سیاسی حضور داشته باشند و نقش بازی کنند.
در واقع یکی از بازیهایی که اقتدارگرایان حاکم راه انداختند همین دامن زدن به تعدد احزاب و گروه های ساختگی است که به وسیلهی آنها و ایجاد نوعی آنارشی جلوی فعالیت درست تشکلها را بگیرند. من معتقد نیستم که تعداد زیاد احزاب به نفع جامعه است؛ اتفاقا این نشاندهندهی عقبماندگی و تشتت در عرصهی عمومی است برای این که اگر نیروهای سیاسی جامعه بتوانند خودشان را در قالب دو- سه یا چهار حزب سازمان دهند و با هم رقابت کنند این میتواند یک نظام کارآمد حزبی را در جامعه راه بیاندازد. اما وقتی که تعداد احزاب و گروهها خیلی زیاد شود این نشاندهندهی یک نگرش ضد حزبی و غیر مفید برای جامعه است. ضمن این که بحث درخواست این احزاب جدید را من خیلی جدی نمیگیرم؛ البته اینها هر حزب و گروهی را که تعریف میکنند ذیل ساختار حکومت تعریف میکنند و این گونه نیست که موافقتی با احزاب مستقل و فعال داشته باشند.
پس از برخورد و سرکوب شدید با احزاب اصلاحطلب به نظر میرسد که کارکرد تشکیلاتی این احزاب عملا دچار مشکل شد. طبعا حداقل در رابطه گرفتن با بدنه تشکیلاتی در فضای پلیسی و امنیتی کار مشکل و هزینهداری است. احزاب اصلاحطلب به عنوان مثال جبهه مشارکت که خودتان الان جزو دفتر سیاسی آن هستید چه راهکاری را برای روبهرو شدن با همین مشکل پی گرفته اند؟
ببنید، یک وقتی یک حزب یا یک جریان سیاسی یک جریان فکری در جامعه راه انداخته و یک پایگاه اجتماعی در جامعه دارد که این پایگاه اجتماعی با تعطیلی حزب یا پلمپ کردن دفتر حزب یا اعلام انحلال حزب از سوی دادگاه انقلاب از بین نمیرود. بنابراین جریان فکری اصلاح طلبی در جامعه بصورت زنده و پویا حضور دارد اما احزاب اصلاحطلب در شرایطی هستند که به طور علنی و فیزیکی نمی گذارند فعالیت داشته باشند ولی دراین شرایط ارتباط فکری بین احزاب و بدنه از راههایی مثل فضای مجازی و انتشار بیانیه ها و مواضع برقرار است . این که شما میگویید به صورت تشکلیلاتی بتوانند فعالیت کنند، در شرایط امنیتی که فعلا در ایران هست و حتی نمیگذارند یک مراسم تشییع و مجلس ترحیم برای افراد منتسب به اصلاح طلبان و جنبش سبز گرفته شود طبعا امکان این کار وجود ندارد.البته راههایی هست که بتوانند فعالیت خودشان را ادامه دهند، اما این راهها، راههایی نیست که بشود بیان کرد و همچنین راههایی نیست که اگر گفته شود مصون از تعرض از سوی حاکمیت باشد.
چندی پیش در آستانه ۲۲ بهمن، بیانیهای از جانب شاخهی خارج از کشور سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی منتشر شد و پس از آن هم این بیانیه ها ادامه یافت. آیا با ادامهی روند فضای امنیتی در داخل کشور، احزاب و تشکلهایی که اغلب اعضای آنها حتی سالیان سال جزو مسئولان نظام بودند، ناچار به مهاجرت و تاسیس شاخههای خارج از کشور خواهند شد؟
معتقدم اصل فعالیت احزاب و تشکلها باید در داخل باشد چرا که تاثیرگذاری اصلی در عرصهی عمومی و فضای سیاسی در داخل کشور است. بنابراین فکر میکنم تمامی احزاب و تشکلها باید پایهی فعالیتشان در داخل باشد. اما در دوران سخت و فضای امنیتی که در رژیم شاه بوده و در کشور الان هم وجود دارد شاهد بودیم که نیروها و احزاب که در داخل امکان فعالیت نداشتند برای این که صدایشان به گوش دیگران برسد و تاثیر گذار باشند در آن مقاطع سعی کردند راه تنفسی برای خودشان درست کنند و آن امکانی بوده که در خارج از کشور وجود داشته است.
البته این به معنای این نیست که نیروهای اصلی احزاب از داخل کشور، به خارج آمده باشند. بلکه همیشه یک سری از نیروهایی که با این احزاب و تشکلها ارتباط دارند به عناوین مختلف در خارج هستند؛ دانشجو یا استاد یا ...هستند و به هر حال فرصتی هستند که میشود از آنان استفاده کرد. هم اکنون آنچه برای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی اتفاق افتاده است یا جبهه مشارکت یا تشکلهای دیگر، استفاده از نیروهایی است که نه برای تشکیل شعب خارج، که به دلایل شخصی به خارج از کشور آمدهاند ولی به هر حال امکانی هستند که تشکلها در داخل ایران میتوانند از آنها استفاده کنند. نه این که تشکلها در داخل به دنبال انتقال فعالیت اصلی خود به خارج باشند بلکه از این نیروها برای این دورهي سخت استفاده میکنند تا صدایشان زنده بماند. من به هیچ وجه توصیه نمیکنم که این احزاب و گروهها بخواهند فعالیت خود را به خارج از کشور انتقال دهند.
البته شاید این یکی از ضعفهای ما در گذشته بوده که از امکان فعالیت در خارج از کشور استفاده نکرده ایم ، چرا که اگر ما احزاب و گروههایمان را جدی بگیریم، طبعا این احزاب نه تنها باید در داخل فعال باشند بلکه در خارج از کشور هم باید فعالیت داشته و ارتباطات بینالمللی داشته باشند و به تبادل نظر و تجربه با دیگر احزاب و گروه های سیاسی بپردازند. ولی به هر حال شرایط کنونی و اعلام فعالیت شاخه خارج از کشور سازمان به نظرمن بیشتر ناشی از اضطرار است و اینکه ظاهرا امکان هیچگونه فعالیت تشکیلاتی علنی در داخل ممتنع شده است.
منبع: جرس
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر