در طول دو سال گذشته به ویژه در ماههای اخیر پس از پیروزی جنبش مردم مصر و تونس بارها این پرسش تکرار شده است که چرا جنبش مردم ایران تا کنون به نتیجه نرسیده است و برای آن پاسخها و تحلیلهای متعددی ارائه شده است. این تحلیلها دامنهی گستردهای از ناراستی و ترس اصلاحطلبان از منتهی شدن جنبش به دموکراسی واقعی، قدرت دستگاه سرکوب تا توهینهای آشکار و پنهانی که علت به بر ننشستن جنبش را ضعف و بیتفاوتی مردم ایران نسبت به سرنوشت خویش میداند، در بر میگیرد. فارغ از درستی یا نادرستی هر یک این تحلیلها، نگارنده بر این باور است که نکتهی مغفول مانده و کمتر مورد گفتگو قرار گرفته گسترش فضای قطع ارتباط با واقعیت موجود ایران و رژیم اشغالگر حاکم بر آن در میان گروههای مرجع و فعالان سیاسی (نه مردم چه در فضای مجازی و چه در فضای واقعی) است، که از دیدگاه نگارنده بخشهایی از گروههای مرجع اجتماع و نمایندگان آن همچون آقای مازیار بهاری و رامین جهانبگلو در آن نقش عمدهای دارند. ارائهی راهکارها و شعارهای بیتوجه به واقعیت از هر دو سو، از قبیل قیامت کردن ایران در صورت دستگیری موسوی و اسب تروا تا مدارا و مصالحه جویی با عناصر سرکوب و نفی استفاده مشروع از زور (Use of Force) برای دفاع از خود ویژگی غالب دستاوردهای فعالان سیاسی ما در دو سال گذشته برای راهنمایی مردم برای غلبه بر مصیبت کنونی است. از یکسو گروههایی از مردم و جوانان که واقعیت جمهوری اسلامی را با گوشت و پوست و خون خود لمس کردند، میدانند که به جز استفاده مشروع از زور راه دیگری برای رسیدن به ایرانی دموکراتیک که در آن رعایت حقوق بشر بدون هیچ استثنا و تبصره محور اصلی است وجود ندارد و از سوی دیگر فضای رسانه ای در اشغال گروهی قرار گرفته است که به جای آنکه در اندیشه سازماندهی و برنامه ریزی برای حرکت ناگزیر مردم جهت دستیابی به حقوق خود باشند تا در روز به وقوع پیوستن حرکت همگانی، کشور گرفتار حمام خونی همچون وضع کنونی سوریه یا لیبی در نتیجه ناآزموده و بیسازمان بودن مردم نشود، بر طبل برداشت خیالبافانهای از مبارزه ی بیخشونت و آموزه های گاندی و ماندلا (که به دلیل رهبری شاخه نظامی کنگره ملی آفریقا نزدیک به ۳۰ سال را در زندان گذراند) میکوبند که هیچ ارتباطی با واقعیت امروز ایران ندارد.
هدف از این یادداشت پرداختن به موضوعات بالا نیست و از آنجا که افراد و گروهها در بیان عقاید خویش و ارائه راهکار بر مبنای آنها آزاد هستند، نمیتوان مانع طرح این مباحث شد، اما آنگاه که موضوع تبدیل به قلب واقعیت، آن هم نه واقعیت مربوط به بیست سال یا سی سال پیش بلکه واقعیتهای دو سال گذشته میشود که هنوز در ذهن بسیاری تازه هستند تا تئوریها و فرضیات روشنفکرانه گروهی را ثابت نماید، سکوت جایز نیست.
آقای مازیار بهاری در مصاحبه با خودنویس در دفاع از نامهای که ظاهرا اسم ایشان، حجه الاسلام و المسلمین محسن کدیور، آقای رامین جهانبگلو، تریتا پارسی و ... را در پای خود دارد، برای متهم کردن مجاهدین خلق – سازمانی تاریخی(!) که صرف نظر از گذشته آن، امروز حتی توانایی اسکان دادن اعضای اغلب در میانه پنجاه سالگی خود را در جایی با امنیت کافی را ندارد- به آغازگر بودن قتل عام مردم غیرنظامی در ۲۵ خرداد، چنین روایت میکند:
«... ما حدود ساعت ۷ رسیدیم میدان ازادی که صدای تیر شنیدم و دوربین را آنجا روشن کردم و رفتم نزدیک میدان آزادی و دیدم یک سری دارند سنگ پرتاب میکنند سمت پایگاه بسیج. این را بگویم که وقتی سپاه یا بسیج یک انبار سلاح در منطقهای مسکونی دارند، این یک جنایت است، اما سنگ پرتاب کردن به این مرکز هیچ ربطی به تظاهرات مسالمت آمیز مردم نداشت. و بعدش شروع کردند پرتاب کوکتل مولوتوف به سمت پایگاه. درست کردن کوکتل مولوتوف راحت است، اما شما نیازی به امکانات و آمادگی برای درست کردن آن دارید که درست کنید و آتش بزنید و پرتاب کنید و این بسیجیهایی که روی پشت بام ساختمان بودند، بدون توجه به هیچ چیز به سمت مردم تیراندازی کردند و تعدادی را کشتند. من نمیگویم که همه کسانی که کشته شدند یا حمله کردن متعلق به سازمان مجاهدین بودند، اما شعارهای این گروه مثل «مرگ بر خامنهای» و «مرگ بر جمهوری اسلامی» شعارهایی نبودند که با ماهیت آن روز نسبتی داشته باشند و مشخص بود که یک سازمان دیگری دخالت دارد. من آن روز حدس زدم سازمان مجاهدین این تحریک را شروع کرده و جمعیت هم تحریک شد و به سمت پایگاه حمله کردند...»
جالب آنکه ایشان به عنوان روزنامه نگار یک نشریه بین المللی از «حدس زدن» را به عنوان یکی از روشهای گزارش واقعیت یک کشتار یاد میکنند و سپس اضافه میکنند:
«فردای آن روز در صحبت با افراد نزدیک به مهندس موسوی، آنها به من گفتند که طرفداران یا اعضای سازمان مجاهدین آن حمله را سازماندهی کرده بودند و گفتند که "ما از امروز می خواهیم از هرگونه عملیاتی اینچنین پیشگیری کنیم" و دیدیم که در روزهای بعدی چنین اتفاقی نیافتاد. این افراد به خاطر ارتباطی که با نیروی انتظامی و وزارت اطلاعات داشتند این خبر را به من دادند و گفتند که بر اساس اطلاعات موثق، اینها «مجاهد» بودند.»
در عبارت بالا چندین نادرستی و خلط مبحث وجود دارد. اول آنکه داشتن پیشفرض برای یک رویداد مخل در کشف واقعیت خواهد بود. دوم آنکه نیروی انتظامی و وزارت اطلاعات خود به عنوان بخشی از ماشین کشتار در جایگاه متهم قرار داشته و نمی توانند بر بیگناهی متهم دیگری به نام سازمان بسیج یا سپاه پاسداران گواهی دهند. سوم آنکه ایشان می فرمایند که در روزها بعد چنین اتفاقی نیافتاد که امری خلاف واقع است و شاهدان عینی موثق که نگارنده(حمید محمدیان) موفق به گفتگو با آنها شده است از کشته شدن حداقل یک نوجوان در تجمع روز سه شنبه 26 خرداد در مقابل صدا و سیما به ضرب گلوله سلاح کمری روایت کرده اند و پیدا کردن اسامی پاره ای از کشته شدگان اعتراضات هفته اول پس از انتخابات در فاصله 26 خرداد تا 28 خرداد در اینترنت چندان دشوار نیست.
نگارنده بر این باور است که شاید بتوان انگیزه تحریف واقعیت به این شکل را در پاراگراف بعدی مصاحبه آقای بهاری یافت:
«جناح خشن جمهوری اسلام مثل بخشی از سپاه پاسداران و مجاهدین خلق، لازم و ملزوم هم هستند. یعنی وقتی که جمهوری اسلامی همه را در یک کیسه میگذارد و «شیرین عبادی» و «عبدالکریم لاهیجی» و کسانی که در تظاهرات مسالمتآمیز شرکت کردهاند را وابسته به مجاهدین میخواند، در حقیقت می خواهد با کار خود از طریق تبلیغات مردم را به خشونت بکشاند و از طریق عملی هم این نوع رفتار خشن با جوانانی که مبارزه مسالمتآمیز میکنند باعث میشود که اینها هم به خشونت کشیده شوند. و باعث میشود که جناح خشن جمهوری اسلامی به اهداف خود برسند و از آن طرف مجاهدین هم خود را جوری نشان دهند که از چیزی که به نظر میآیند، قویترند.»
اینکه هنوز برخی سعی میکنند جمهوری اسلامی را به دو جناح خیلی خشن و کمتر خشن تقسیم کنند، اگر غرضورزانه نباشد، در بهترین حالت ساده لوحانه است. اگر برای امثال آقای تریتا پارسی بتوان انگیزههای مادیای را در انجام اینکار فهرست نمود، درباره آقای مازیار بهاری انگشت اتهام را می توان تنها به از دست دادن ارتباط با واقعیت نشانه رفت که ظاهرا حتی ۱۱۸ روز زندان و بازجویی از برقراری مجدد آن ناتوان بوده است. به باور نگارنده پاک کردن صورت مساله که عبارت است از ضعف ما برای سازماندهی جهت خرد کردن دستگاه سرکوب رژیم و سپس دل بستن به دعواهای جناحی بر سر قدرت در داخل نظام جمهوری اسلامی نه تنها راهی به سوی ایرانی بهتر نمیسپارد، بلکه بیش از پیش به تقویت دستگاه سرکوب و نقض حقوق اولیه و انسانی مردم ایران خواهد انجامید. از آن مضحکتر توسل به این ادعاست که رژیم جمهوری اسلامی برای توسل به خشونت و وحشیگری احتیاج به بهانه دارد. خشونت جمهوری اسلامی تنها و تنها تابع نیاز آن به گسترش سرکوب و اطمینان از ایجاد فضای رعب و وحشت است و هیچ ارتباطی با رفتار مخالفان ندارد. نگاهی به برخورد جمهوری اسلامی با مخالفان در ابتدای انقلاب از هویدا، نمایندگان مردم ترکمن صحرا، کانون بیکاران خوزستان، رهبران حزب توده و سازمان اکثریت تا این روزها و معترضان خاموش پس از انتخابات شاهدی بر این مدعاست. تازه دل بستن به جناح [امروز] کمتر خشن جمهوری اسلامی نیز راهی به سوی واقعیت نمی سپارد: مگر نه آنکه سرکوب مردم سبزوار (که حداقل یک کودک نیز در بین قربانیان آن وجود دارد) و ماجرای کوی دانشگاه در زمان دولت جناح کم تر خشن به وقوع پیوست؟
روایت دیگری کشتار ۲۵ خرداد
همه شواهد حاکی از آن است که کشتار معترضان از روز شنبه ۲۳ خرداد تصمیم قطعی و سیاست اجرا شده جمهوری اسلامی بود و با بهانه کردن نادرست اتفاقی بودن شروع درگیری در روز ۲۵ خرداد نمی توان بر آن سرپوش گذاشت. پس از آنکه تلاش جمهوری اسلامی برای منحرف کردن اذهان عمومی با حمله صبح روز یکشنبه به کوی دانشگاه ناکام ماند، توسل به کشتار وسیع در روز دوشنبه برای بازگرداندن مردم به خانه ها در دستور کار قرار گرفت. این اتفاق ابتدا در شهرهای دیگری غیر از تهران به وقوع پیوست و آنچه که باعث شد برنامه حکومت جمهوری اسلامی برای کشتار وسیع مردم در تهران از روز ۲۵ خرداد به ۳۰ خرداد منتقل شود، صرفا حضور میلیونی آنها در خیابان بود که رژیم را مجبور به دست نگهداشتن و گردآوری همه قوای کمکی خود از نقاط دور و نزدیک نمود. در همان روز ۲۵ خرداد دسته های اول معترضان که در حدود ساعت ۱۵ بعد از ظهر به میدان انقلاب وارد میشدند، مورد ضرب و شتم قرار گرفته و سپس با رویت سیل جمعیت بود که فرمان قطع سرکوب صادر شد و نیروهای سرکوب به خط خیابان جمهوری عقب نشستند. هر چند که این امر مانع از - به اصطلاح اوباش جمهوری اسلامی- زهر چشم گرفتن از مردم در ۲۵ خرداد توسط قصاب تهران سردار عراقی نشد.
نگارنده (حمید محمدیان) در روز ۲۵ خرداد در هنگام درگیری در محدوده میدان آزادی نبودم ولی میتوانم به نقل از دو شاهد که از ابتدا نظارهگر آن ماجرا بودهاند و در صورت پدید آمدن فرصت از شهادت در دادگاه نیز ابایی ندارند، ماجرا را بازگو کنم.
روایت شاهد اول: نزدیک به پایان تظاهرات بود، در کوچه مجاور مسیر اصلی تظاهرات در چندین متری ورودی پایگاه بسیج مقداد، یک تانکر آب سرد قابل حمل که الان گمان میکنم با توجه به گرمای هوا به عنوان طعمه مورد استفاده قرار گرفته بود، قرار داده بودند که مردم گروه گروه به آن سمت رفته و از آن مینوشیدند. کسی اصلا متوجه وجود پایگاه بسیج در آن اطراف نبود. ناگهان از داخل پایگاه چندین بسیجی خارج شدند و با تیراندازی به سمت جمعیت چند نفر (حدود پنج نفر تردید از نگارنده است) را زخمی کردند و پس از قرار دادن یک خودرو در مقابل درب به داخل پایگاه بازگشتند و این سرآغاز درگیری بود... پس از جابجا کردن یکی دو نفر از زخمیها تلاش مردم برای جابجا کردن مجروحین با تیراندازی مجدد اینبار از پنجره ها و پشت بام مواجه شد... مردم جهت تخلیه زخمیها شروع به پرتاب سنگ برای دور کردن تیراندازان از پشت بام و پنجرهها نمودند و شعارها هم در همین زمان لحن تندتری گرفت، تیراندازی ادامه داشت و من از محدوده تیررس دور شدم ولی مردم همچنان دسته به دسته به سمت محل تیراندازی میرفتند تا زخمیها را خارج کنند... در همین زمان با توجه به بیاثر بودن سنگ برای عقب راندن تیراندازان دو – سه نفر با کشیدن بنزین از یک ماشین(پیکان؟) در کنار خیابان شروع به درست کردن کوکتل مولوتف کردند تا بتوانند زخمیها را عقب بکشند که برای من تازگی داشت ولی چند روزبعد در ۳۰ خرداد هنگامی که پس از بسته شدن یک طرف خیابان در خانهای پناه گرفته بودیم، صاحب خانه با آوردن شیشه و کشیدن بنزین از باک ماشین شخصی خود در پارکینگ به ما کمک کرد تا با درست کردن کوکتل مولوتف بتوانیم مانع پیشروی بسیجیها و در نهایت گریز از مهلکه شویم....
روایت شاهد دوم: من در فاصله نزدیک به محل بودم که تیراندازی بی هیچ مقدمهای به سمت مردم در حال پراکنده شدن شروع شد، هرچند که شروع تیراندازی را ندیدم ولی در آن لحظه هیچ شعاری در آن خیابان فرعی شنیده نمیشد، زخمیها بر روی زمین افتاده بودند و چند نفر تلاش کردن که برای جابجا کردن آنها نزدیک شوند که مجددا با تیراندازی (نمی دانم هوایی یا زمینی) مواجه شدند، من به سمت محل تیراندازی رفتم، عدهای در حال سنگ پرتاب کردن بودند و خون مردم به جوش آمده بود، تیراندازی دوبارهای صورت گرفت که جوانی که بعدها فهمیدم سهراب اعرابی نام دارد، در نزدیکی من به زمین افتاد، سعی کردم که او را با خودم بیرون بکشم پس از آنکه یکی دو متر او را روی زمین کشیدم تیراندازی شدید شد و گلوله دیگری به سهراب اعرابی اصابت کرد که احساس کردم هر لحظه ممکن است که خودم هم گلوله بخورم، او را رها کردم و دویدم... یادگار آن روز تیشرتی است که خون سهراب هنوز بر روی آن است...
یاد دلیران به خاک افتادهی ۲۵ خرداد
در فهرست شهدای شناخته شده از تیراندازی آدمکشان پایگاه مقداد در روز ۲۵ خرداد نام های سهراب اعرابی دانش آموز ۱۹ ساله، محرم چگینی ۳۴ ساله کارمند، حسام حنیفه ۱۹ ساله، داوود صدری ۲۵ ساله و تکنسین برق، علی حسنپور که در فیلم های موجود در لحظه کشته شدن صرفا در حال نگاه کردن به بالا بود به چشم میخورد، هر چند که به گمان من با تجربه شخصی خودم از ۳۰ خرداد تعداد کشتهها بسیار فراتر از این پنج نام است و روایت محمود رئیسی نجفی یکی دیگر از جانباختگان آن روز پیش از مرگ شاهدی بر این مدعاست.
آقای مازیار بهاری و سایر دوستان (نه دشمنان و مزدبگیران) بد نیست که از ابرها پایین بیایند و اندکی فکر کنند که اگر جمهوری اسلامی راهی حتی برای داستانسرایی در ارتباط دادن واقعه ۲۵ خرداد با سازمان مجاهدین خلق داشت تاکنون چندین فیلم سینمایی و مجموعه تلویزیونی از آن نمیساخت؟ آیا بیان گستردهی چنین ادعاهایی که جمهوری اسلامی نیز آنها را چنان باورناپذیر تشخیص داده که از استفاده تبلیغاتی گسترده از آنها خودداری میکند، کاری مسوولانه است؟
------------------
مطالب بلاگستان و کلیه مطالب رسیده از اعضا، معرف دیدگاه شخصی نویسندگان است نه سایت خودنویس.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر