فقيهان حاکم در حالی به جنگ ايران و ايرانی رفته اند که بزرگان عرب بيش از ايرانيان به نقش آنها در برساختن اسلام تأکيد کرده اند. ابن خلدون در جلد دوم مقدمه فصلی تحت عنوان "در اين که بيشتر دانشوران اسلام از ايرانيان اند" گشوده و می گويد اين يکی از شگفتی هاست که دينی که زبانش عربی است و در ميان اعراب زاده شده، بيشتر عالمان علوم نقلی و عقلی اش ايرانی اند.
خبرنگاران سبز/اندیشه:
نوشته زیر کنکاشی بر طرح مسئله اسلام ایرانی و صحت نظری آن است که از آخرین نوشتههای اکبر گنجی است.
نقد و بررسی این مقوله را گنجی به روانی آورده است.
يکم- طرح مسأله: هجوم يک پارچه ی اصول گرايان- خصوصاً روحانيت و مراجع تقليد- به "مکتب ايرانی"، نفی "اسلام ايرانی" و هرنوع ايران گرايی تحت عناوينی چون ناسيوناليسم و شرک، پرسش برانگيز است.جنگ قدرت/ثروت ميان اصول گرايان رويدادی قابل فهم است، اما مدعيات شعاری فاقد کمترين شاهد و قرينه ی مثبت مدعا،قابل تأمل است.
اصول گرايان به جنگ چيزی رفته اند که درک درستی از آن ندارند، يا نمی خواهند داشته باشند. اينان اگر به مباحث روحانيت نوانديش قبل از انقلاب بنگرند، پس رفت خود را بهتر در خواهند يافت.
مطالب مرتبط
لشکر اجنه: ياران اصلی احمدی نژاد؟
نگاهی ديگر: 'ايرانگرايی' به جای 'اسلامگرايی'؟
"ايرانی" و "اسلامی" دو برساخته ی تاريخی اند.ايرانی بودن به چيست؟ اسلامی بودن به چيست؟ به عنوان مثال،آيا موجودی به نام "فلسفه ی اسلامی" معنا دارد؟ اگر فلسفه به معنای استدلال عقلی و تبعيت محض از دليل/برهان باشد،فلسفه ی يهودی/مسيحی/اسلامی/هندويی فاقد معنا خواهد بود. اما فلسفه ی فيلسوفان مسلمان/فلسفه ی فيلسوفان يهودی/فلسفه ی فيلسوفان مسيحی موجه خواهد بود (البته فلسفه در مقام تعريف/پيشينی با فلسفه در مقام تحقق/پسينی تفاوت دارد).
همين حکم درباره ی معماری صادق است."معماری اسلامی" معنا ندارد، "معماری معماران مسلمان" موجه است.علوم اجتماعی مدرن، علومی تجربی هستند. يعنی در مقام داوری، تجربه داور صدق و کذب نظريه های علمی است. اگر داوری بر عهده ی تجربه باشد، برساختن علوم انسانی تجربی اسلامی معنای محصلی نخواهد داشت.
"ايرانی" بودن- يا به تعبير دقيق تر "هويت ايرانی"- هم برساخته ای تاريخی است.بايد ديد چه ارکانی ايرانيت را می سازند تا سپس براساس آن بتوانيم چيزی را ايرانی بخوانيم.به عنوان نمونه، هانری کربن در کتاب اسلام ايرانی همين مقصود را دنبال می کرد.به تعبير ديگر، براساس نوعی روايت تاريخی،"اسلام ايرانی" را بر می سازد.
بايد اين نکته را به خاطر سپرد که نه امر يک پارچه ای به نام هويت وجود دارد، نه افراد دارای هويت واحدی هستند. فرد می تواند به طور همزمان چندين هويت متفاوت(هويت متکثر) داشته باشد/دارد.اگر چه ممکن است يکی از هويت هايش بر بقيه ی آنها غلبه داشته باشد.
دوم- حقيقت دين و اسلام تاريخی: فقيهان به گونه ای سخن می گويند که گويی يک "ذات" ثابت و صلب به نام اسلام وجود دارد و روحانيت هم مفسر رسمی اين ذات ثابت است.حتی سيد محمد خاتمی "حقيقت دين" را از "دين تاريخی" جدا کرده و گفته است:
"ما يک حقيقت دين داريم که نزد خداست و بر قلب پيامبر نازل کرده است و يک دين تاريخی داريم که در تاريخ تحقق پيدا کرده است.تفکيک عادتها و سنتها و تعصبها به نام دين و نهادينه شدن آنها با آنچه حقيقت دين است مسأله مهم و البته حساس و ظريفی است. بايد ببينيم در دين تحقق يافته چه ديدی حاکم بوده است؟ و آيا در حقيقت دين هم همين ديد وجود دارد؟ مايه ی دين؛ امر قدسی و حقانی است بايد هوشيار باشيم که امر تاريخی و زمانی و مکانی بجای امر مطلق و حقانی ننشيند"[۱].
غافل از اين که امری فراتاريخی/غيرتاريخی/ناتاريخی به نام "حقيقت دين" وجود ندارد. پيامبر گرامی اسلام موجودی تاريخی بود/هست. آنچه بر "قلب پيامبر" نازل شد،نمی توانسته حقيقت غير تاريخی باشد، برای اين که در تاريخ نازل شده است.آن چه در طول ۲۳ سال از زبان محمد برون آمد، چگونه می توانست غير تاريخی باشد.آن حقيقت،به زبان در آمد که برساخته ای تاريخی است. به لسان قوم(فرهنگ اعراب) ريخته شد که برساخته ای تاريخی بود.يعنی، متناسب با سطح معلومات نظری و نحوه ی زيست آنان بود.مگر فقيهان مسلمان نگفته اند که اکثر احکام و فرامين قرآن امضايی اند؟ معنای اين سخن چيست؟
پيامبر برساخته های تاريخی اعراب(حج،قصاص، و...) را با اندکی اصلاح تأييد کرد.اين مدعا را نمی توان محدود به احکام فقهی کرد.در حوزه ی اعتقادات نيز همين حکم جاری و ساری است. به گفته مفسران مسلمان، جن يکی از باورهای اساسی اعراب بود که پيامبر هم آن را وارد قرآن کرد.الله و رحمان و عزيز خدايان اعراب بودند. پيامبر گرامی اسلام همه ی خدايان آنان را به يک خدا تبديل کرد(الله) و باقی خدايان آنان را به اسمای حسنای الله مبدل ساخت. بهشت و جهنم قرآن،تماماً پديده ای تاريخی است و همه ی آن تصاوير، تصاوير خوشايند و بدآيند اعراب جزيرة العرب است."قلب پيامبر" به دو معنا برساخته ای تاريخی است.اول- به عنوان بخشی از جسم پيامبر به عنوان فردی که در تاريخ خاصی به دنيا آمده و در تاريخ خاصی از دنيا رفته است. دوم- به عنوان مفهومی نظری. مردم جزيرة العرب، "قلب" را محل ادراک به شمار می آوردند.به همين دليل قرآن "قلب پيامبر" را مهبط وحی قلمداد کرده است، نه "مغز/ذهن" پيامبر را.
بدين ترتيب می توان پرسيد:آن "حقيقت" غير تاريخی دين کجاست؟ اصل دين(کتاب و سنت معتبر) برساخته ای تاريخی است، چه رسد به فهم دين و اعمالی که مسلمين در طول تاريخ انجام داده اند. اگر چيزی به نام حقيقت دين در نزد خداوند وجود داشته باشد، بشر بدان دسترسی ندارد. تنها امری که در اختيار قرار دارد، همين کتاب و سنت معتبر تماماً تاريخی است.
سوم- اسلام غير ايرانی :اسلام بدون ايران و ايرانيان از مهمترين دستاوردهای فکری خود محروم خواهد شد.به بخش کوچکی از کارنامه ی ايرانيان در اسلام بنگريد:
۱-۳- فلسفه: ابونصر فارابی،ابوالحسن عامری، ابن مسکويه، ابوعلی سينا،بهمنيار،خواجه نصيراليدن طوسی،شهاب الدين سهروردی، ملاصدرا،
۲-۳- متفکران بزرگ شيعه ی اسماعيلی:ابوحاتم رازی،حميدالدين کرمانی،ناصر خسرو قباديانی.
۳-۳- متکلمان:امام احرمين جوينی، امام فخر رازی، امام محمد غزالی،
۴-۳- مفسران: طبری، زمخشری،
۵-۳- عارفان:حلاج،جنيد، شيخ ابوسعيد ابوالخير، خواجه عبدالله انصاری، سنايی، عطار،مولوی، شبستری،با کمی همدلی: سعدی و حافظ.
۶-۳- محدثان: ابن ماجه، کلينی،
۷-۳- صاحبان صحاح سته: نويسندگان کتاب های شش گانه ای که رواياتشان از نظر اهل تسنن صحيح تلقی می شود،همگی ايرانی اند. صحيح بخاری محمد بن اسماعيل بخاری (۱۹۴ - ۲۵۶) ، الجامع الصحيح مسلم بن حجاج قُشَيری نيشابوری (۲۰۶ - ۲۶۱) ، سنن ابن ماجه محمد بن يزيد بن ماجه قزوينی (م ۲۷۳ ق)، سنن ابی داوود ابوداوود سجستانی (م ۲۷۵ ق)، جامع ترمذی محمد بن عيسی ترمذی (م ۲۷۹ ق) و سنن نسائی احمد بن شعيب نسائی (م ۳۰۳ ق).
۸-۳- فقيهان: ابوحنيفه،
۹-۳- نحو: سيبويه،
ابن خلدون
"ايرانيان به علت تمدن راسخی که از آغاز تشکيل دولت فارس داشته اند بر اين امور استوارتر و تواناتر بودند،چنان که صناعت نحو سيبويه و پس از او فارسی و به دنبال آنان زجاج بود و همه ی آنان از لحاظ نژاد ايرانی به شمار می رفتندهمچنين بيشتر دانندگان حديث که آنها را برای اهل اسلام حفظ کرده بودند ايرانی بودند...و همه ی عالمان اصول فقه چنان که می دانی و هم کليه ی علمای علم کلام و همچنين بيشتر مفسران ايرانی بودند و به جز ايرانيان کسی به حفظ و تدوين علم قيام نکرد...عالمان علوم شرعی يا اکثر ايشان ايرانی بودند.و اما علوم عقلی...به ايرانيان اختصاص يافت"
فقيهان حاکم در حالی به جنگ ايران و ايرانی رفته اند که بزرگان عرب بيش از ايرانيان به نقش آنها در برساختن اسلام تأکيد کرده اند. ابن خلدون در جلد دوم مقدمه فصلی تحت عنوان "در اين که بيشتر دانشوران اسلام از ايرانيان اند" گشوده و می گويد اين يکی از شگفتی هاست که دينی که زبانش عربی است و در ميان اعراب زاده شده، بيشتر عالمان علوم نقلی و عقلی اش ايرانی اند.ابن خلدون در تبيين اين واقعيت آن را به شهرنشينی ايرانيان و بدوی بودن اعراب باز می گرداند.می گويد:
"ايرانيان به علت تمدن راسخی که از آغاز تشکيل دولت فارس داشته اند بر اين امور استوارتر و تواناتر بودند،چنان که صناعت نحو سيبويه و پس از او فارسی و به دنبال آنان زجاج بود و همه ی آنان از لحاظ نژاد ايرانی به شمار می رفتندهمچنين بيشتر دانندگان حديث که آنها را برای اهل اسلام حفظ کرده بودند ايرانی بودند...و همه ی عالمان اصول فقه چنان که می دانی و هم کليه ی علمای علم کلام و همچنين بيشتر مفسران ايرانی بودند و به جز ايرانيان کسی به حفظ و تدوين علم قيام نکرد...عالمان علوم شرعی يا اکثر ايشان ايرانی بودند.و اما علوم عقلی...به ايرانيان اختصاص يافت"[۲].
۱۰-۳- سياست: از دانش که بگذريم، نوبت به کشورداری می رسد. اعراب مسلمان بسياری از امور کشورداری را از ايرانيان آموختند. "ديوان" در زمان عمر از ايران کپی شد.ابن خلدون در جلد اول مقدمه فصلی(فصل ۲۸) تحت عنوان "در اين که تازيان نسبت به همه ی ملتها از سياست کشورداری دورترند"، گشوده و می گويد کشورداری از آن جوامع توسعه يافته ی شهری است، نه مناطق بدوی بيابانی.ابن خلدون وقتی به گذشته می نگريست که اعراب بيابان نشين به ديگران چه کرده اند،می نويسد:
"خوی آنان غارتگری است که هر چه را در دست ديگران بيابند می ربايند و تاراج می کنند و روزی آنان در پرتو نيزه های ايشان فراهم می آيد. و در ربودن اموال ديگران به اندازه و حد معينی قائل نيستند بلکه چشم ايشان به هرگونه ثروت يا کالا يا ابزار زندگی بيفتد آن را غارت می کنند...تمام هم ايشان مصروف ربودن اموال مردم از راه غارتگری يا باج ستانی است...اگر از آغاز خلقت به کشورهايی بنگريم که تازيان آنها را با جهانگشايی و زور متصرف شده اند، خواهيم ديد که چگونه عمران و تمدن از آن ممالک رخت بربسته و سرزمين های آباد و مسکون آنها ويران و خالی از جمعيت شده است چنان که گويی آن ممالک به کلی دگرگون گرديده است"[۳].
اسلام شناس معاصر عرب،محمد عابد الجابری،برای آن که از تندی مفهوم "غارت" بکاهد، مفهوم "غنيمت" را جايگزين آن کرده است. اما او هم در کتاب عقل سياسی در اسلام غنيمت گيری از ديگران را اساس عقل سياسی اعراب به شمار می آورد. می گويد عمر پس از اين که به جای ابوبکر نشست،نخستين اقدام او فرمان حمله ی به ايران بود. به گفته محمد عابد الجابری عمر برای تحريک اعراب به آنها می گويد،جزيرة العرب فاقد منابع است، اما ايران پر از منابعی است که به درد غنيمت میخورد. سخن او چنين بود:
"حجاز شما را جز سرزمينی بی ثمر و غنيمت نيست و اهل آن جز به اندک نمی رسند. کجايند آن گروه از مهاجران که در پی وعده ی خداوند هستند.سفر کنيد در زمينی که خداوند به شما وعده داده که به شما به ارث بدهد".آن جوامع توسعه يافته ی شهری است،
عابد الجابری می نويسد فتح سريع ايران در درجه ی اول معلول شرايط داخلی آن کشور بود.اما محرک اصلی سپاه اعراب برای حمله ی به ايران "غنيمت" بود: "اکثريت توده ی مسلمان که از "نو مسلمانان" قريش و اعراب و نيز "منافقان" تشکيل می شدند، اصولاً با انگيزه ی غنيمت، در اين فتوحات شرکت می کردند و اين وضعيت، چنان که پيش از اين ديديم حتی در زمان پيامبر نيز حاکم بود. ولی اکنون، و با آغاز دوره ی خلافت عمربن خطاب،"غنيمت" از وزن و شأن بسيار بيشتری برخوردار شد:نخست برای آن که سپاهيان بسيج شده برای فتح، اين بار،مجموعه قبايل عرب بودند،از جمله آنان که مرتد شده و تنها به زور اسلحه، دوباره به اسلام گرويده بودند...دوم بدان سبب که غنايم "فتوحات بزرگ" از همان آغاز فتح شام و عراق، چه از لحاظ کيفی و چه از لحاظ کمی، کاملاً با آن چه قبايل عرب، عادت داشتند تا در جنگ های درون شبه جزيره به آن دست يابند،تفاوت داشت"[۴].
عابد الجابری می نويسد سهم هر جنگجوی عرب پياده در جنگ قادسيه هفت هزار و صد و سهم هر سواره دو برابر آن بود.به نوشته او، خمس فتح قادسيه که نصيب مرکز(مدينه) شد، حداقل دوازده ميليون و حداکثر شصت ميليون درهم بود[۵].غنايم ايران را در مرکز براساس ميزان "نزديکی و خويشاوندی" با پيامبر تقسيم می کردند.بدين ترتيب، با سرازير شدن غنايم ايران(غارت به گفته ی ابن خلدون) شکاف طبقاتی پديدار شد.جامعه ی ثروتمند ايران به جزيرة العرب فقير متصل شد و آن را سيراب می کرد.
محل نزاع فراموش نشود، اگر عامل غارت/غنيمت که به قول ابن خلدون خوی تازيان بود را کنار بگذاريم، اعراب کشورداری را هم از ايرانيان آموختند.
چهارم- اسلام دهاتی و شهری: فقيهان حاکم می توانند بگويند که ما مخالف سهم چشمگير ايرانيان در علوم اسلامی نيستيم(خدمات ايرانيان به اسلام به قول مرتضی مطهری)،اما اين چه ارتباطی به اسلام ايرانی دارد؟ حتی اگر بپذيريم که همه ی علوم گوناگون اسلامی را ايرانيان برساخته اند، باز هم "اسلام ايرانی" يا "اسلام غير ايرانی" فاقد معناست و از اولی نمی توان دومی را استنتاج کرد.
مرتضی مطهری
"فقيه کارش استنباط و استخراج احکام است اما اطلاع و احاطه ی او به موضوعات و به اصطلاح طرز جهان بينی اش در فتواهايش زياد تأثير دارد. فقيه بايد احاطه ی کامل به موضوعاتی که برای آن موضوعات فتوا صادر می کند داشته باشد.اگر فقيهی را فرض کنيم که همشيه در گوشه ی خانه و يا مدرسه بوده و او را با فقيهی مقايسه کنيم که وارد جريانات زندگی است، اين هر دو نفر به ادله ی شرعيه و مدارک احکام مراجعه می کنند. اما هر کدام يک جور و يک نحو بخصوص استنباط می کنند."
حقيقت اين است:اسلامی که شهريان بر ساخته اند،"اسلام شهری" است.اسلامی که دهاتی ها بر ساخته اند،"اسلام روستايی" است. اسلامی که اعراب برساخته اند،"اسلام عربی" است. اسلامی که ايرانيان برساخته اند،"اسلام ايرانی" است.اين مدعای آيت الله مرتضی مطهری است. می گويد:
"فقيه کارش استنباط و استخراج احکام است اما اطلاع و احاطه ی او به موضوعات و به اصطلاح طرز جهان بينی اش در فتواهايش زياد تأثير دارد. فقيه بايد احاطه ی کامل به موضوعاتی که برای آن موضوعات فتوا صادر می کند داشته باشد.اگر فقيهی را فرض کنيم که همشيه در گوشه ی خانه و يا مدرسه بوده و او را با فقيهی مقايسه کنيم که وارد جريانات زندگی است، اين هر دو نفر به ادله ی شرعيه و مدارک احکام مراجعه می کنند. اما هر کدام يک جور و يک نحو بخصوص استنباط می کنند...اگر کسی فتواهای فقها را با يکديگر مقايسه کند و ضمناً به احوال شخصيه و طرز تفکر آنها در مسائل زندگی توجه کند می بيند که چگونه سوابق ذهنی يک فقيه و اطلاعات خارجی او از دنيای خارج در فتواهايش تأثير داشته به طوری که فتوای عرببوی عربمی دهد و فتوای عجم بوی عجم. فتوای دهاتی بوی دهاتی می دهد و فتوای شهری بوی شهری"[۶].
انکار اين حقيقت،جای تعجب است.نه تنها فرهنگ ايران پيش از اسلام، که فرهنگ يونانی هم وارد اسلام شد. عالمان مسلمان وقتی با کتاب اخلاق نيکوماخوس ارسطو آشنا شدند، "اخلاق اسلامی" را بر اساس نظريه ی حد وسط (ميان دو حد افراط و تفريط) او برساختند.نظريه ی حد وسط اساس کتاب های اخلاق اسلامی عالمان مسلمان است.قرآن نه تنها فاقد چنين نظريه ای است، بلکه می تواند خلاف آن را در قرآن نشان داد."فلسفه ی اسلامی" براساس فلسفه ی فيلسوفان يونانی(خصوصاً افلاطون و ارسطو)برساخته شد.همين موضوع باعث رنجش برخی از اهل شريعت شد تا آنجا که شيخ بهايی می گفت:
چند و چند از حکمت يونانيان حکمت ايمانيان را هم بخوان
و جامی می گفت:
حکمت يونانيان پيغام نفس است و هوا حکمت ايمانيان فرموده پيغمبرست
فقيهی چون ملامحمد طاهر قمی هم می گفت:
ز جهل گشته فلاطونی و ارسطويی فتاده دور ز راه ائمه ی اطهار
من استفاده علم از در مدينه کنم مرا به حکمت يونانيان نباشد کار
مفسر بزرگی چون طبرسی در تفسير مجمع البيان ، جهنم را براساس ادبيات يونانی بر می سازد. افسانه ی سيزيف و عذابی که خدايان برای او وضع کردند را به خاطر بياوريد.سيزيف محکوم شد تا سنگی بزرگ را به بالای بلندی ببرد.وقتی او به بالا می رسيد، سنگ به پائين فرو می افتاد. او موظف بود دائماً اين عمل را تکرار کند. در عصر ترجمه ی متون يونانی، اين داستان به گوش عالمان مسلمان رسيده بود.طبرسی در تفسير سوره ی مدثر در شرح عذاب های جهنم می نويسد:
"آن کوهی است از سنگ صاف در آتش که او را مجبور می کنند از آن بالا رود تا به قله ی آن برسد و چون به آنجا رسيد سقوط می کند و می افتد به پايين آن، دوباره مجبورش می کند بالا رود...و برای هميشه اين عذاب اوست"[۷].
تمامی تصاوير بهشت و جهنم قرآن عربی است. يعنی با توجه به وضعيت جزيرة العرب- بيابان های خشک کم آب و بدون باغ و بستان، با هوای سوزان و آفتابی- برساخته شده است. اگر پيامبر اسلام در سيبری متولد شده بود،آن تصاوير، تصاوير ديگری می شد.
"به گفته ی محمد عابد الجابری، هر نوع عقلی در محيطی می رويد و کاملاً "رنگ و بوی" آن محيط را به خود می گيرد.محيط را به "جغرافيای فرهنگی باورها" فرو می کاهد و می گويد عقل عربی، در محيط عربی رشد کرده است. عقل ايرانی هم در محيط ايرانی پديدار شده است.او ابن سينا،فارابی، سهروردی، ملاصدرا و غزالی را نمادهای عقل ايرانی به شمار آورده و تمايز چندانی بين مدعيات ابن سينا و غزالی قائل نمی شود.به گمان او، ابن رشد نماد عقل عربی است. مدعای اساسی اش اين است:ابن رشد فلسفه را با ديانت و مابعدالطبيعه نيالود، اما ابن سينا بنيانگذار چنين رويکردی است.عقل ايرانی سعادت دنيوی اين جهانی را آن جهانی کرده است.اما عقل عربی می دانست که فلسفه شريعت نيست و سعادت امری زمينی و متعلق به همين جهان است."
به گفته ی محمد عابد الجابری، حقيقت و روح فلسفه در مغرب و مشرق جهان اسلام از يکديگر متمايز است و اين دو سنخيتی با يکديگر ندارند. او سه نوع عقل را از يکديگر متمايز می سازد. "عقل يونانی" که اساسش استدلال و برهان است و کاملاً انتزاعی است. "عقل ايرانی" که عرفانی/شهودی/گنوسی است."عقل عربی" که بيانی است.عقل بيانی برپايه ی متن درست شده و در بلاغت،"تشبيه" را برساخته است. در کلام،"دلالت امر شاهد بر غائب" را برساخته و در علم اصول فقه، قياس فقهی را درست کرده است.نوعی تجربه گرايی در اين نوع از عقل نهفته است.
به گفته ی او، هر نوع عقلی در محيطی می رويد و کاملاً "رنگ و بوی" آن محيط را به خود می گيرد.محيط را به "جغرافيای فرهنگی باورها" فرو می کاهد و می گويد عقل عربی، در محيط عربی رشد کرده است. عقل ايرانی هم در محيط ايرانی پديدار شده است.او ابن سينا،فارابی، سهروردی، ملاصدرا و غزالی را نمادهای عقل ايرانی به شمار آورده و تمايز چندانی بين مدعيات ابن سينا و غزالی قائل نمی شود.به گمان او، ابن رشد نماد عقل عربی است. مدعای اساسی اش اين است:ابن رشد فلسفه را با ديانت و مابعدالطبيعه نيالود، اما ابن سينا بنيانگذار چنين رويکردی است.عقل ايرانی سعادت دنيوی اين جهانی را آن جهانی کرده است.اما عقل عربی می دانست که فلسفه شريعت نيست و سعادت امری زمينی و متعلق به همين جهان است.
به گمان او، استبداد،زاويه نشينی و تسليم متعلق به عقل ايرانی است،اما کرامت، سخاوت و جوانمردی نشانه ی عقل عربی است.فرمانبرداری و تسليم شدن در برابر سلطان را اعراب از ايرانيان آموختند.به همين جهت اکثر کتاب های اخلاق سلطانيه از سوی ايرانيان نوشته شده است. در عين حال اعتراف می کند که ايرانيان بودند که به زبان عربی قوت بخشيدند.علمای بزرگ اسلام، ايرانی بوده اند.
به مدعيات الجابری کاری نداريم. محل نزاع تأثير محيط(جغرافيای فرهنگی) در ديانت و برساختن اسلام های گوناگون(اسلام ايرانی، اسلام عربی، اسلام يونانی،اسلام افغانی و...)است. مطهری می گفت "اسلام فقيهانه" شهری، دهاتی،عرب،عجم داريم که همه ی آنها بوی محيط تکوينشان را می دهند. الجابری هم می گويد که اسلام رنگ و بوی محيط را به خود می گيرد. منتها، در مقام داوری، او عقل عربی را عقل اسلامی به شمار می آورد.اسلامی که در ايران رشد کرد، رنگ و بوی ايران را به خود گرفته است.
اسلام و تشيع کنونی همان نيست که در ابتدأ وارد ايران شد.اين برساخته های تاريخی، به مرور بزرگ و بزرگ تر شده اند.چاه های جمکران رفته رفته به ارکان "اسلام ايرانی" تبديل شده/می شود.فقيهان منکر "مکتب ايرانی"، نظريه ی "ولايت مطلقه ی فقيه" را به اساس "اسلام ايرانی" تبديل کرده/می کنند، به گونه ای که "توحيد" به "ولايت مطلقه ی فقيه" تقليل يافته و منکر "ولايت فقيه" به کافر/مشرک تبديل می شود."اسلام فقيهانه ی ايرانی" معاصر ولی فقيه را جانشين خدا کرده و توحيد را به "ولايت فقيه" فروکاسته است.
وجود قرائت/روايت/خوانش های گوناگون از اسلام مورد تأييد آيت الله خمينی هم بود. او با توجه به عامل/منافع اقتصادی؛ می گفت دو گونه اسلام وجود دارد:"اسلام پابرهنگان" و "اسلام سرمايه داری. به سه شاهد زير از مدعای او بنگريد که تمام آنها متعلق به آخرين سال عمر اوست:
۱-۴- پيام ۱۱/۱/۱۳۶۷ :"مردم شجاع ايران با دقت تمام به نمايندگانی رأی دهند که متعبد به اسلام و وفادار به مردم باشند و در خدمت به آنان احساس مسئوليت کنند، و طعم تلخ فقر را چشيده باشند، و در قول و عمل مدافع اسلام پابرهنگان زمين، اسلام مستضعفين، اسلام رنجديدگان تاريخ، اسلام عارفان مبارزهجو، اسلام پاکطينتان عارف، و در يک کلمه، مدافع اسلام ناب محمدی باشند. و افرادی را که طرفدار اسلام سرمايهداری، اسلام مستکبرين، اسلام مرفهين بیدرد، اسلام منافقين، اسلام راحتطلبان، اسلام فرصتطلبان، و در يک کلمه، اسلام امريکايی هستند طرد نموده و به مردم معرفی نمايند"[۸].
۲-۴- پيام ۱۴/۶/۱۳۶۷:"متأسفانه هنوز برای بسياری از ملتهای اسلامی مرز بين "اسلام امريکايی" و "اسلام ناب محمدی" و اسلام پابرهنگان و محرومان، و اسلام مقدسنماهای متحجر و سرمايهداران خدانشناس و مرفهين بی درد، کاملاً مشخص نشده است"[۹].
آيت الله خمينی
"تنها هنری مورد قبول قرآن است که صيقل دهندۀ اسلام ناب محمدی، اسلام ائمۀ هدی،اسلام فقرای دردمند، اسلام پابرهنگان، اسلام تازيانه خوردگانِ تاريخِ تلخ و شرم آورمحروميتها باشد. هنری زيبا و پاک است که کوبندۀ سرمايهداری مدرن و کمونيسم خونآشام و نابود کنندۀ اسلام رفاه و تجمل، اسلام التقاط ، اسلام سازش و فرومايگی، اسلام مرفهين بی درد، و در يک کلمه اسلام امريکايی باشد."
۳-۴- پيام ۳۰/۶/۱۳۶۷:"تنها هنری مورد قبول قرآن است که صيقل دهندۀ اسلام ناب محمدی، اسلام ائمۀ هدی،اسلام فقرای دردمند، اسلام پابرهنگان، اسلام تازيانه خوردگانِ تاريخِ تلخ و شرم آورمحروميتها باشد. هنری زيبا و پاک است که کوبندۀ سرمايهداری مدرن و کمونيسم خونآشام و نابود کنندۀ اسلام رفاه و تجمل، اسلام التقاط ، اسلام سازش و فرومايگی، اسلام مرفهين بی درد، و در يک کلمه اسلام امريکايی باشد"[۱۰].
فقط عامل/منافع اقتصادی موجب روايت های مختلف از کتاب و سنت معتبر نمی شود، عوامل سياسی،فرهنگی،اجتماعی، نظامی، جغرافيايی،شهری، روستايی و... هم در فهم دينی پيچ و تاب ايجاد می کند. به همين دليل،اسلام نظاميان بوی نظامی می دهد، اسلام شکنجه گران بوی شکنجه می دهد.اسلام عربی، اسلام ايرانی، اسلام افغانی؛ سه واقعيت انکار ناکردنی اند.
پنجم- نتيجه :تبليغاتی که مراجع تقليد/فقيهان عليه "اسلام ايرانی" به راه انداخته اند ناموجه است. خوانش/روايت/قرائت متون مقدس دينی متأثر از عوامل اقتصادی، سياسی،فرهنگی، نظامی، اجتماعی، جغرافيايی است."واقعيت پلوراليسم" انکارناکردنی است. در جهان واقع، چيزی به نام اسلام وجود خارجی ندارد.جهان واقع پر از "اسلام ها" است. به همان نحو که يهوديت ها،مسيحيت ها،مارکسيسم ها، ليبراليسيم ها و...وجود دارد. تنها راه زدودن تنوع و ايجاد وحدت، سرکوب است. اگر مسلمانی به دقت در اسلام خود تأمل کند، در خواهد يافت که اسلامش شهری است يا دهاتی؟ ايرانی است يا عربی؟ صلح طلب است يا جنگ طلب؟ بنيادگراست يا تجددگرا؟ فقيهانه است يا عارفانه؟
پاورقی ها:
۱- رجوع شود به لينک: http://www.kaleme.com/۱۳۹۰/۰۳/۰۸/klm-۵۹۵۴۷/
۲- عبدالرحمن بن خلدون، مقدمه ی ابن خلدون، ترجمه ی محمد پروين گنابادی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، جلد دوم، صص ۱۱۵۱- ۱۱۵۰.
۳- عبدالرحمن بن خلدون، مقدمه ی ابن خلدون، ترجمه ی محمد پروين گنابادی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، جلد اول، صص ۲۸۸- ۲۸۶.
۴- محمد عابد الجابری، عقل سياسی در اسلام، ترجمه ی عبدالرسول سواری، گام نو، ص ۲۸۴.
۵- محمد عابد الجابری، عقل سياسی در اسلام، ص ۲۸۵.
۶- مرتضی مطهری، بحثی درباره ی مرجعيت و روحانيت، مقاله ی اجتهاد در اسلام، ص ۶۰- ۵۹.
مرتضی مطهری در جای ديگری نيز به نقش شهر و منطقه در فتوای فقيه اشاره کرده و گفته است:
"معرفت رجال حديث شيعه و سنی از يک طرف، و اطلاع بر فتاوی و فقه ساير فرق ساير فرق اسلامی از طرف ديگر، موجب می شد که گاه اتفاق می افتاد حديثی طرح می شد و ابتدأ يک معنا و مفهوم از آن به نظر می رسد ولی بعد معظم له[آيت الله بروجردی] تصريح می کرد که اين شخصی که اين سئوال را از امام کرده اهل فلان شهر يا فلان منطقه بوده و در آنجا مردم تابع فتوای فلان فقيه از فقهای عامه بوده اند و فتوای آن فقيه اين بوده است و چون آن شخص در آن محيط بوده و آن فتوا در آن محيط شايع بوده پس ذهن وی مسبوق به چنان سابقه ای بوده.پس مقصود وی از سئوال اين بوده که سئوال کرده و جواب شنيده.وقتی معظم له،اين جهات را تشريح می کرد و به اصطلاح روحيه ی راوی را تحليل می کرد، می ديديم که معنی و مفهوم سئوال و جواب عوض می شود و شکل ديگر به خود می گيرد"(مرتضی مطهری، بحثی درباره ی مرجعيت و روحانيت، مقاله ی مزايا و خدمات مرحوم آيت الله بروجردی، ص ۲۴۱).
۷- الفضل بن الحسن الطبرسی ، تفسير مجمع البيان ، محمد رازی فراهانی، چاپ اول ۱۳۵۸، جلد ۲۶ ، ص ۶۶.
۸- صحيفه ی امام، جلد ۲۱، ص
۹- صحيفه ی امام، جلد ۲۱، ص
۱۰- صحيفه ی امام، جلد ۲۱، ص
____________
منبع: موسسه بیبیسی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر