-----------------------------
همه خبرها و ديدگاهاي سانسور شده و پشت فيلتر جمهوري اسلامي مانده را يكجا و بي درد سر در "هستي نيوز" بخوانيد... http://groups.google.com/group/hasti-news/

--------------------------------------------







Google Groups
Subscribe to Hasti News
Email:
Visit this group

۱۳۹۰ خرداد ۱۴, شنبه

Latest News from Iran Free for 06/04/2011

Email not displaying correctly? View it in your browser.
این خبرنامه حاوی عکس است. لطفا گزینه دیدن عکس را در ایمیل خود فعال کنید.



مینا شهریاردقیقا بیست و دو سال پیش بود. آن روز را به خوبی به یاد می آورم. یک هفته ای می شد یا شاید هم بیشتر که همه دست به دعا برده بودند و باور داشتند تا انقلاب مهدی خمینی خواهد ماند. من هم که در خانواده ای بزرگ شده بودم که همیشه بر خلاف جریان رود پارو می زد ، دائما گوشم به رادیو بود که خبر را بشنوم و اولین کسی باشم که بشنوم.

روز چهاردهم خرداد: یک چهار مقدس برای منی که کلاس چهارم بودم و آن روز امتحان علوم داشتم. طبق معمول صبح زود بلند شدم تا درسهایم را دوره کنم. ما درم هنوز خواب بود و من به سرعت رفتم سراغ رادیو ی قدیمی ای که از پدربزرگم به یادگار مانده بود.

این رادیو مونس من بود در تنهاییهای کودکیم: برایم نوارهای “قصه گو” را می خواند، پیچش می چرخید و عقربه اش فرکانس رادیو ایران را نشان می داد تا “بچه های انقلاب” را بشنوم و یا ظهر ها سخنرانی های شهید بهشتی را گوش دهم تا خوابم ببرد، عاشق صدایش بودم که زیبا بود و برایم مثل لالایی می مانست.

پیچ رادیو را چرخاندم؛ صدایی شنیده نشد. امواج مثل صدای ارواح در هم می پیچیدند و تنها پیامی که پخش می کردندحس خلا ء بود. بالاخره یک جا ایستاد: صوت قرآن. دوباره به جستجو پرداختم باز هم صوت قرآنی دیگر. هر جا که عقربه می ایستاد قرآن تلاوت می شد. قند در دلم آب شد.

لبخندی زیرکانه زدم. “غلط نکنم مرد” بلافاصله به اتاق مادرم رفتم و هراسان صدایش زدم: “مامان، مامان پاشو گمانم امام مرد”. مادرم از بستر جست و به سراغ رادیو رفت. اخبار ساعت ۷ صبح: “انا لله و انا علیه راجعون” من از جا پریدم و گفتم: “دیدی، دیدی گفتم”. مادرم نگاه پر جذبه اش را به چشمانم دوخت. “ساکت باش بشنوم… آقا پاشو ببین…بلاخره راضی به رفتن شد.”

مادرم به سرعت روپوش سرمه ای مدرسه را تنم کرد که “بجنب دیرت شد امتحان داری”. گفتم: “یعنی مدرسه ها را تعطیل نمی کنند؟” “نمی دانم، حالا برو مدرسه می فهمی… راستی مینا! مبادا در مدرسه حرفی بزنی، هر کس هر چی گفت تو حرف … چی؟…” “نمی زنم…می دانم”… “آفرین…صبر کن من ببرمت”.

تنها چیزی که از آن روز مدرسه یادم مانده این است که همه ی بچه ها زار زار گریه می کردند؛ چهره های معصومشان چنان آشفته و غمزده بود که گویی پدرشان را از دست داده اند. و من، نمی فهمیدم جرا باید ناراحت باشم. از این بهتر که امتحان علوم مان لغو شده بود؟

من که خیلی خوشحال بودم. تازه پدرم همیشه می گفت: “این پیرمرد بمیرد ایران رنگ آزادی را دوباره خواهد دید.” خوب این که خیلی خوب بود. “پس چرا این احمقها گریه می کنند؟”

مادرم به سرعت دستم را کشید تا از حوالی مدرسه دور شویم. “کاش یک روز تو بفهمی بجنب یعنی چی. تا من را نکشی یاد نمی گیری. مگر من نگفتم با بچه ها حرف نزن؟ تو داری گپ زنان از مدرسه می آیی بیرون؟

همه رفته بودند و تو داشتی باز قصه تعریف می کردی؟” خیلی متفکرانه جواب دادم:” آخر مامان داشتم فکر می کردم این بچه ها چقدر احمق اند. برای خمینی گریه می کردند، تو باورت می شود؟”

به خانه برگشتیم. پدرم سر کار نرفته بود. یک زیر انداز توی آشپزخانه انداخته بود و تلویزیون سیاه و سفید مادرم را که برای تزیین و کامل کردن محیط روشنفکرانه اش روی کابینت نشانده بود روشن کرده بود. من را بغل کرد و گفت: “دختر خوشگلم بیا بنشین اینجا کف آشپزخانه خنک است. بیا ببین.”

صحنه های زیبایی نبود. امام را در شیشه گذاشته بودند. چقدر خندیدیم. عین ویترین بود. یا به قول خودم عین آکواریوم. تازه شیشه اش بخار هم کرده بود. “بابا جون باید جشن بگیریم. تو می گویی چه کار کنیم؟” از روی زانوی پدرم بلند شدم: ” بابا برویم سد کرج؟ پیک نیک” “هر چی تو بگویی”

بار و بنه بستیم. هفت روز تمام هر روز می رفتیم کرج. من هم به سرعت نور یک گروهان دوست پیدا می کردم و به صف می کردم تا مادرم به همه شان آب سرد و شربت سکنجبین بدهد.
انواع لی لی، گرگم به هوا، زوو و حتا استوپ دنس با صدای نواری که پدرم از ضبط ماشینش پخش می کرد. من هم مثل همیشه ملکه ی رقص و بازی بودم. خواهرم نوپا بود و دائما گریه می کرد که چرا من او را به بازی نمی گیرم. بعد از یکی دو روز خانواده های زیادی که برای پیک نیک آمده بودند با هم دوست شدند و آن باغ شد پاتوق ما…

….آن روزها را فراموش نمی کنم. شاید بهترین روزهای زندگی ام را تجربه می کردم. همه خوشحال بودیم که با رفتن ریشه، این درخت کرمخورده که به جای آب، خون مکیده بود خواهد پوسید. بیست و دو سال میگذرد و این درخت کلفت تر و تنومندتر شده است! خدا می داند چند متر مکعب خون سیرابش می کند و زنده اش می دارد. آوخ! شادی ما چندان نپایید.

 

مرتبط:

یک روز از زندگی ما: ۲۴ ساعت در حکومت نظامی

نقل مطالب و بازانتشار محتوای سایت آزادی بیان تنها با ذکر منبع مجاز است

 

 


 
شما این خبرنامه را به این دلیل دریافت می کنید که ایمیل شما پس از تایید وارد لیست دریافت کنندگان شده است. برای لغو عضویت از این خبرنامه به این لینک مراجعه کنید یا به iranfree-unsubscribe@sabznameh.com ایمیل بزنید. با فرستادن این خبرنامه به دوستان خود آنها را تشویق کنید که عضو این خبرنامه شوند. برای عضویت در این خبرنامه کافی است که به iranfree@sabznameh.com ایمیل بزنید. برای دریافت لیست کامل خبرنامه های سبزنامه به help@sabznameh.com ایمیل بزنید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خبرهاي گذشته