
اردوان روزبه / رادیو کوچه
ardavan@koochehmail.com
سایت بایکوت جایی بود که وی هر از گاهی مینوشت. آخرین پستاش هنوز بر روی بایکوت است. «گدایینامه احمدینژاد» که اگر تاریخ و ساعت آن درست باشد در روز بیست وششم ژانویه دوهزار و یازده نوشته شده است. مدحی قلم توانمندی نداشت. مدحی خیلی هم راست نمیگفت. مدحی اطلاعاتش سوخته بود. مدحی از ابتدا معلوم بود که وارد خط قرمز نظام یعنی رهبری نمیشود. او سعی داشت به بهانه یک سازمان خود ساخته با چند عضو که اطرافیانش بودند «جنبش جمع یاران» به راه بیاندازد…
همه اینها درست، اما چه شد که همه ما بعد آن که خبرگزاری فارس روز چهارشنبه هجدهم خرداد ماه اعلام کرد قرار است یک مستند «جنجالی» از کانال یک ایران پخش شود، یادمان آمد که از اول هم میدانستیم «سردار» قابل اعتماد نیست؟
چطور تمام «ما میدانستیمها» بعد از پخش «الماس فریب» به خاطر آمد. جالب است که تعدادی از ما در عرصه رسانهای گفتوگویی با وی داشتیم که بیشک در ابتدا با پیشنهاد و ارتباط خود وی شروع میشده است، اما سوال این است که آیا ما باید تصور کنیم امروز باید منکر این بشویم که بنابر ضرورت کار حرفهایمان با او مصاحبه کردهایم؟
بله من «اردوان روزبه» با «محمدرضا مدحی نوکند» چندین مصاحبه در طول یک سال کردهام. به نظر من او کارشناس نظامی بوده است. به نظر من او با ارایه مدارک و شواهدی مطلبهایی را عنوان میکرد که بیشک در صحت عمده آن جای شک نبود. از طرفی میگویند مدارک و اظهارت او پوشش بودها ست، اگر پروژه پوشش بوده است حاکمیت هزینه بسیار سنگینی را برای ارایه یک طرح بسیار ساده به کار گرفته که به نظر در عقلانیت جریان باید شک کرد.
اگر برگردیم به فیلم، شاید تنها بخش جدی فیلم «الماس فریب» همان باشد که در جلوی دوربین «امیر حسین جهانشاهی» و «مهرداد خوانساری» کنار آقای مدحی قرار میگیرند. تنها برگ برندهای که در فیلم الماس فریب میتوان یافت، چرا که الباقی فیلم تمام پیشتر توسط رسانههای تولید کننده به صورت عمومی منتشر شده بود
پس با توجه به موضوعات طرح شده از سوی وی، حکمها و سمتهایی که از سوی نظام هم هیچگاه قابل انکار نبود و صراحتی که در انتقاد و رو کردن سندها به کار میبرد، هیچ روزنامهنگاری به نظر میرسد کار غلطی در این ماجرا انجام نداده است. شاید ادبیات تفاوتهایی داشته است. نوع ادبیات آقای نوریزاده با دیگری و یا بنده تفاوت میکرده است اما در نهایت اینها هیچکدام از جاده اطلاعرسانی به نظرم خارج نبوده است.
اگر برگردیم به فیلم، شاید تنها بخش جدی فیلم «الماس فریب» همان باشد که در جلوی دوربین «امیر حسین جهانشاهی» و «مهرداد خوانساری» کنار آقای مدحی قرار میگیرند. تنها برگ برندهای که در فیلم الماس فریب میتوان یافت، چرا که الباقی فیلم تمام پیشتر توسط رسانههای تولید کننده به صورت عمومی منتشر شده بود.
حال نامهها و نوشتهها و اظهار نظرهای مختلف در خصوص این فرد منتشر میشود. اکثر دوستان هم در صدد روشن کردن این هستند که از پیشتر میدانستند آقای مدحی جاسوس است. اما آیا به راستی محمدرضا مدحی یا سیدرضا حسینی برای نفوذ در اپوزیسون جاسوسی بود؟ و اگر بود آیا عامل نفوذ موفقی بود؟
به نظر میرسد گروههای خارج از کشور بدون در نظر گرفتن ابعاد این فیلم –تاکید میکنم فیلم و نه ابعاد حضور آقای مدحی- کمی بحرانی با موضوع برخورد کردهاند.
در رسانهها هم گفته شده است، گوشه و کنار هم اشاره میشود و خود آقای مدحی نیز در صحبتهایش بارها به مسئله فشار بر خانوادهاش در ایران اشاره داشت. او روابطی داشت که میخواست از آنها استفاده کند. آقای مدحی به دفعات بهطور روشن اسناد و مدارکی را ارایه میکرد که بیشک برای نظام هزینه بسیار سنگینتر از نفوذ به یک جریان ساده داشت. آیا این میتواند بخشی از یک پروژه اطلاعاتی خارج از الف بای چنین عملیاتی باشد؟
آقای مدحی این اواخر ابایی از اظهار نظر در خصوص رهبر ایران نداشت. شاید او پیشتر امیدوار به بازگشت بود و یا شاید میپنداشت که با عدم عبور از خط قرمز میتواند ارتباط مناسبی با بدنه نظامی سپاه داشته باشد. کسانی که معترض بودند اما «آقا» را مبرا از اتهام میدانستند، که با تغییرات در عمل او موضعاش را عوض کرد.

به هر حال فارس اعلام کرد عامل نفوذی وزارت اطلاعات، کیهان به «یک عضو دستگیر شده ضد انقلاب» اشاره کرد و ایرنا از «نجات» یک فرد در پروژه دولت در تبعید خبر داد. این نکته حاکی از یک عدم توافق بین گروههای داخل نظام است و به نظر میرسد شاید فاکتورهایی برای واکاوی دقیقتر پروژه الماس فریب لازم است تا در کنار این شیوه برخورد در داخل نظام قرار بگیرد.
آیا آقای مدحی ممکن است به دلیل آلودگیهای شیمیایی جان بسپارد؟ آیا محمدرضا مدحی به سمتهای کلیدی خود که پیشتر اعلام کرده بود باز خواهد گشت؟ چگونه میشود که پس از عدم موفقیت جریان «جنبش جمع یاران» یکباره پروژه کنفرانس «گوادالوب» در فرانسه کلید میخورد و اظهارات غیرقابل باوری نظیر ملاقات هیلاری کلینتون با وی و یا آقای فیصل در عربستان و پروژه اسراییل مطرح میشود؟ موضوعی که امروز جمعه دهم ماه ژوئن از سوی وزارت امور خارجه آمریکا تکذیب شد.
محمدرضا مدحی مهمترین موضوعیتی که کارش در این فیلم مییابد روالی است که در وصل جریان اعتراضی مردم بعد انتخابات سال هشتادوهشت به همیشه استکبار جهانی طی میشود، چرا که تاریخ مصرف این فیلم فقط میتواند در آستانه دومین سالگرد آغاز اعتراض مردم باشد. در آخر هم شاید باید نگران سلامت مدحی هم بود. زود است برای قضاوت.
با «احمد باطبی» فعال سیاسی در آمریکا نیز در این مورد صحبت کردم. از او خواستم نظرش را در این مورد بگوید:
خبر / رادیو کوچه
سیدمحمد خاتمی، رییس جمهوری سابق ایران در دیدار با جمعی از خانوادههای کشتهشدگان جنگ ایران و عراق در خرمشهر و فعالان سیاسی این شهر گفت: «دعوت به صلح و آشتی به معنی دست برداشتن از خواستهای ملت و آرمانهایی که سعادت ما در گرو آن است نیست.»
سیدمحمد خاتمی روز شنبه و در آستانه سالگرد انتخابات ریاست جمهوری تاکید کرد: «مگر میشود از حقوق مردم کوتاه آمد و اگر هم کسی کوتاه بیاید، خود مردم کوتاه نخواهند آمد.»
به گزارش سایت بنیاد باران، آقای خاتمی در بخش دیگری از سخنانش گفت: «دوستداران انقلاب و ایران هیچگاه دعوت به خشونت نمیکنند، بلکه خواستار وضع امن و آرام هم برای حکومت و هم برای مردمند و این کار در صورتی میسر میشود که فشار و تنگناها برای حبسها و حصرها برداشته شود، فضای آزاد سیاسی در پناه قانون بهوجود آید.»
آقای خاتمی با تاکید بر رفع حصر سران مخالفان دولت گفت: «من هم مثل شما عزیزان معتقدم و امیدوارم که هر چه زودتر شاهد رفع حصر بزرگواران آقایان مهدی کروبی و میرحسین موسوی و همسرانشان و نیز آزادی همه زندانیان باشیم که همین امر موجب لطافت فضا خواهد بود و گامی است بلند برای گذر از وضعیت امنیتی به فضای سالم سیاسی که هم نظام و هم حکومت و هم مردم از آن بهره خواهند برد.»
آقای خاتمی همچنین گفت: «شعار مسلمانان در مواجهه با یکدیگر سلام است، یعنی نثار صلح و آشتی و درود، نه ستیز و تجاوز و مقابله و بسیار متاسفیم که شاهد نه تنها دروغ و تهمت، بلکه ناسزاگویی در محافل و رسانههای رسمی و حتا تریبونهای مقدس هستیم و البته ادب و انصاف از همه طرف باید باشد.»
لازم به اشاره است آقای خاتمی پیشتر عنوان کرده بود: «اگر ظلمی شده است که شده است، همه بیاییم عفو کنیم و به آینده نگاه کنیم. اگر به نظام و رهبری ظلم شده است به نفع آینده از آن چشمپوشی شود، و ملت هم بر ظلمی که بر او و فرزندانش رفته است میگذرد.»
بیشتر بخوانید:
«خاتمی و گروهی از روحانیون خواهان آزادی موسوی و کروبی»
«هم ملت و هم نظام و رهبری همدیگر را ببخشند»
شراره سعیدی/ رادیو کوچه
بسیجیان چه کسانی هستند؟ مسلمن باید بپذیریم که این افراد ایرانیانی هستند که میتوانند خود ما، خانواده یا اقوام نزدیکمان یا همسایه و آشنایان دور ما باشند، بهطور قطع غیر از این نیست و آنها از این سه حالت خارج نیستند، پس چگونه است که تا این حد غریبه به نظر میآیند؟ باعث هراسند و حضورشان موجب دستپاچگی جمعی میشود، این بسیجیان آیا مومنانی دگمند؟ آیا موجوداتی بیاحساس و خشن و از جنس دیگری هستند؟ یا تنها هموطنانی دگراندیشند؟
سوال اساسی اینست که بنا بر واقعیت کنونی جامعه ایران، این بسیجیان هستند که دگراندیشند یا عامه مردم؟ دگراندیشی وقتی مصداق دارد که باور شخص همراه با باور عمومی نباشد، آیا بسیجیان دگراندیشند؟ برای ادامه برنامه «سایهای هراسان» و شناخت قشر مهمی که موجی استحکام حکومت روحانیت شدهاند باید به این گروه بپردازیم، حتا اگر خوشایند به نظر نیاید، زاویه نگاه در این مسئله بسیار مهم است، این افراد را باید برپایه باورهایشان سنجید، شاید پس از وقایع انتخابات 88 و نقش بسیج در سرکوبها انجام قضاوت بیطرفانه در موردشان عملی دشوار باشد اما با وجود آنکه شاید سخن گفتن با آنها در قدمهای ابتدایی امری محال یا کسلکننده باشد، ما مجبوریم برای تحقق دموکراسی راه نفوذ در آنان را حداقل برای سخن گفتن بیابیم، این اجبار است انتخاب نیست، اگر حتا آنان را گروهی کوچک و ناچیز بدانیم اما نمیتوانیم انکارشان کنیم، در دو برنامه سعی خواهد شد در مورد این افراد که بعضن از سوی اپوزیسیون با الفاظی تحقیرآمیز مانند «ساندیسخورها» نامیده میشوند بیشتر سخن گفته شود، ابتدا بازخوانی تاریخچه این تشکل:
بسیج در 5 آذر 1358 به فرمان روحاله خمینی تشکیل شد و پس از تصویب مجلس شورای اسلامی در دی 1359 قانونن رسمیت پیدا کرد و به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تعلق گرفت. به اعضای این سازمان «بسیجی» میگویند و طبق ماده 13 قانون مقررات استخدامی سپاه، بسیجی به فردی اطلاق میشود که داوطلبانه جهت تحقق ارتش 20 میلیونی تحت پوشش سپاه در میآید. به موجب همین ماده قانونی بسیجیان به سه دسته بسیجی عادی، بسیجی فعال و بسیجی ویژه یا پاسداران افتخاری تقسیم میشوند که در جنگ ایران و عراق از بسیجیان بیشتر برای ارسال به صورت داوطلبانه و سازماندهی شده به جبههها استفاده میشد.
بسیج در 5 آذر 1358 به فرمان روحاله خمینی تشکیل شد و پس از تصویب مجلس شورای اسلامی در دی 1359 قانونن رسمیت پیدا کرد و به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تعلق گرفت
نیروهای بسیج ایران از بدو تاسیس تا پایان مسوولیت «سید یحیی صفوی» رسمن زیرمجموعه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بودهاند. با تغییر فرماندهی سپاه و با روی کار آمدن «محمدعلی جعفری» مسوولیت فرماندهی بسیج برای اولین بار به فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی واگذار شد، و «حسین طائب» در تیرماه 1378 به فرماندهی بسیج منصوب شد اما پس از انتخابات دهم ریاست جمهوری ایران فرماندهی بسیج به «محمدرضا نقدی» سپرده شد.
«عزیز جعفری» با دستهبندی تهدیدات علیه جمهوری اسلامی به تهدید نرم، تهدید نیمهسخت «شورشهای مردمی بدون سلاح گرم، تهدیدهای اقتصادی-سیاسی داخلی و خارجی» و تهدید سخت «شورشهای مسلحانه، جنگ داخلی و جنگ خارجی» وظیفه مبارزه با تهدید نرم را به بسیج غیرنظامی، نیمهسخت را به بسیج نظامی و سخت را به نیروی زمینی سپاه و بسیج نظامی محول میکند.
بسیج در سراسر کشور 11 میلیون نیروی داوطلب دارد. براساس تحقیق «مرکز استراتژی و تحقیقات بینالملل» در واشنگتن بسیج 900 هزار نیروی فعال و 300 هزار نیروی ذخیره دارد. به اعضای بسیج که در سطح مدارس راهنمایی ایران تحصیل میکنند پویندگان و به اعضای در سطح دبیرستان پیشگامان گفته میشود. عضویتهای بسیج به گروههای زیر تقسیم میشود:
1 . بسیجی عادی: عموم اقشار معتقد به قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران هستند که پس از گذراندن دوره آموزش عمومی به عضویت بسیج درآمده و سازماندهی میگردند.
2 . بسیجی فعال: آن دسته از بسیجیان عادی داوطلب هستند که واجد شرایط لازم بوده و پس از گذراندن دورههای آموزشی سازماندهی شده و با سپاه همکاری میکنند.
3 . بسیجی ویژه: این گروه که به پاسدار افتخاری هم شناخته میشوند افرادی هستند که صلاحیتهای یک پاسدار را دارا میباشند و پس از گذراندن آموزشهای لازم در این زمینه سازماندهی میگردند.
بسیج، متهم قتل «زهرا کاظمی» در بازداشتگاه بسیج است و در حوادث کویدانشگاه سال 78 و همچنین اتهامات در مورد قتلهای بیمجوز و خودسرانه است، به صورت صریح «مهدی کروبی» در سال 1384 بسیج را متهم به دخالت در انتخابات ریاست جمهوری به نفع محمود احمدینژاد کرد. برخی از اصلاحطلبان نیز نیروهای بسیج را متهم به دخالت درانتخابات به نفع احمدینژاد در دور اول حتا از طریق تخلفات انتخاباتی میکنند. منتقدان معتقدند که بسیج از طریق تشکیلات سازمانی خود عملن در امر انتخابات مداخله جناحی میکند.

در انتخابات دهم ریاست جمهوری نیز «میرحسین موسوی» با نوشتن نامهای به سیدعلی خامنهای اعتراض خود را نسبت به مداخله نیروهای بسیج و سپاه در انتخابات نشان داد. همچنین به گفته سازمان عفو بینالملل، بسیج زخمیان و مجروحان را از بیمارستانها جمع کرده و به مکانی نامعلوم انتقال دادهاند. همچنین این نیروها اجازه ثبت مشخصات افراد مجروح توسط کارکنان بیمارستانها را ندادند. به گزارش دیدبان حقوق بشر نیروهای شبه نظامی بسیج برای خاموش کردن بانگ «الله اکبر» شبانه مردم از پشتبامها، شبانه به خانههای مردم یورش برده، با شکستن در خانهها بهزور وارد خانههایشان میشدند، لوازم شخصی آنان را درهم میشکستند و ساکنان را مورد ضرب و شتم قراردادهاند. حسین طائب، فرمانده نیروی مقاومت بسیج، ادعا کرده است افرادی «لباس پلیس یا بسیج را پوشیده بودند» و دست به خرابکاری زدهاند که برخی از این افراد دستگیر شدهاند. همچنین طائب استدلال میکند که از آنجایی که ورود به بسیج آسان است افرادی ممکن است از این طریق خواسته باشند بسیج را بدنام کنند، پس از پخش نوار ویدئویی از شبکه چهار بریتانیا و تیراندازی بسیجی که موجب مرگ حداقل 7 نفر شد طائب مسلح بودن بسیج را انکار کرد و فیروزآبادی نامهای به امام زمان نوشت که بسیجیان مسلح نبوده و کشتهشدگان دروغی بودهاند و بسیجیان مظلوم واقع شدهاند، پس از این اتفاقات سازمان عفو بینالملل در بیانیهای خواستار انحلال نیروهای مقاومت بسیج در ایران شد.
بسیجیان اصولن اولین گزینه حکومت برای عملیاتهای غیرعادی مانند سرکوب، رفتارهایی که موجب بازخواست بینالمللی میشوند و عملیاتهای مخرب و استشهادی، هستند، رفتار حکومت با این گروه مشابه استفاده از کیسههای شنی برای ساخت خاکریز است، رفتاری غیرانسانی و بیتاوان و بیمسوولیت.
اکبر ترشیزاد/ رادیو کوچه
از یک هفته پیش از رایگیری خرداد 88 و به منظور بستن دست دولت احمدینژاد برای تقلب در آرای مردم، هرکسی هرچه به فکرش میرسید پیشنهاد میکرد و به سرعت در میان مردم پخش میشد. به مردم توصیه شده بود که سعی کنند تا رای خود را در مراکزی به جز مساجد به صندوقها بریزند تا دست بسیج و نیروهای نظامی در تغییر نتایج بستهتر باشد. در ساعات اولیهی شروع رایگیری به پای صندوقها بروند چون احتمال داده میشد دفعات تمدید زمان رایگیری اندک باشد. همراه خود خودکار ببرند و از خودکارهای موجود در شعب استفاده نکنند و در نهایت رای را با دست خود به صندوق بریزند. من هم در حدود ساعت 12 ظهر به همراه همسرم و خانوادهاش رای خود را به صندوق ریختم و به خانه برگشتم.
لحظه به لحظه با دوستان مستقر در ستادهای «موسوی» و «کروبی» در تهران و شهرستانها تماس میگرفتم و اوضاع را رصد میکردم. هرچه که به ساعات پایانی رایگیری نزدیکتر میشدیم نشانههای نگرانکنندهتری ظاهر میشد. در برخی از حوزههای رایگیری برگرای تمام شده بود اما برگرای جدید آورده نشده بود. در برخی از شهرستانها با نزدیکشدن به پایان زمان اخذ رای، نمایندههای کاندیداهای اصلاحطلبان را از حوزهها بیرون کرده بودند. در چندین شعبه در شهر مشهد افرادی از وزارت کشور و نمایندگانی از وزارتاطلاعات صندوقها را با خود برده بودند. با دیدن همهی این نشانهها باز هم سعی میکردم به خودم بقبولانم که اتفاق بدی رخ نخواهد داد چرا که باور نمیکردم نظام بخواهد هزینهی سنگین تقلب را برای حفظ «احمدینژاد» بپردازد.
بیدار نشسته بودم و بخشی از حواسم پای اینترنت بود و بخشی دیگر روی ماهواره که حدود ساعت یک بامداد اولین خبر تکاندهنده را CNN گزارش کرد، «محمود احمدینژاد» با کسب بیش از 60 درصد آرا از دیگر رقیبان خود پیش است. باور کردنی نبود، سر و صورتم داغ شده بود، نمیدانستم چه کار باید بکنم. با دوستان در ستادها تماس گرفتم، ولی آنها هم نظر واحدی نداشتند. برخی میگفتند این شمارش آرا مربوط به شهرهای کوچک است و هنگامیکه نوبت به تهران برسد همهچیز عوض میشود، اما شمار دیگری فهمیده بودند که اتفاقی در حال وقوع است. حدود 3 نیمه شب بود که خبر رسید چند تا از ستادهای «موسوی» و «کروبی» بهوسیلهی نیروهای امنیتی محاصره شده و اعضای آن عملن در حبس هستند. یکی از روزنامهنگاران قدیمی تلفنی تماس گرفت و گفت که بر مبنای خبرهای رسیده تحرکات نظامی مشکوکی در تهران در جریان است و در طول ساعات آینده فضای تهران امنیتی خواهد شد و ارتباطهای تلفن همراه دچار اختلال. این دوست توصیه کرد اطلاعرسانی را شروع کنیم و تا دیر نشده بچههای شهرستان را در جریان این پیشآمدها بگذاریم.

تا صبح بیدار بودم و با کمک همسرم به سرعت با دوستان تماس میگرفتیم و اطلاعرسانی میکردیم. خبردار شدیم که نیروهای امنیتی و بسیج با جمعی از مردم که در مقابل وزارتکشور بیدار مانده و منتظر شنیدن نتایج بودند به شدت برخورد کرده و برخی را بازداشت کردهاند. حدود ساعت هفت صبح بود که «میرحسین موسوی» پیامی را آماده کرده و از همراهان خود خواسته بود تا آن را از طریق یک شمارهی تلفن به آگاهی مردم برسانند. مضمون پیام که یک پیام تلفنی ضبط شده بود اینگونه بود «مهندس میرحسین موسوی»، منتخب واقعی مردم در انتخابات ریاست جمهوری، با صدور اطلاعیهای خطاب به ملت، از مردم میخواهد در صحنه بمانند و تصریح میکند که این بیعدالتی باعث سلب مشروعیت خواهد شد و تاکید مینماید که در صورت عدم تغییر نتیجه، مردم در برابر رییس جمهوری تقلبی تمکین نخواهند کرد.»
از صبح روز بعد مردم در خیابانها بودند، پراکنده و سردرگم، حیران و هاج و واج و بیبرنامه. برخی در خیابانهای اطراف وزارت کشور و در «امیرآباد» تجمع کرده بودند، شماری دیگر در خیابان «ولیعصر» و به سمت «عباسآباد» در حرکت بودند و عدهای در «هفتتیر» جمع شده بودند. کمکم درگیریهای پراکندهای بین مردم، بسیج، نیروهای انتظامی و لباس شخصیهایی در میگرفت که هنوز لباس متحدالشکل بر تن نداشتند. روز 23 خرداد شروع برخوردهای خشونتباری بود که با زندانی کردن شمار زیادی از کنشگران سیاسی و روزنامهنگاران آغاز و با ضرب وشتم مردم عادی و قتل و جنایت و شکنجه در زندانها ادامه یافت. در 22 خرداد 88 اتفاقی در کشور ما رخ داد که گویا سالهای سال هموطنان ما و کشور عزیزمان ایران باید تاوان آن را بپردازند.
مهشب تاجیک/ رادیو کوچه
بدیهی است برای از بین بردن فرهنگ یک مملکت راههای بیشماری موجود است. هویتزدایی هم یکی از این راههاست. از بین بردن نقاشی دیواری در میدان فردوسی مشهد که شاهنامه را روایت میکرد از دستاوردهای تازهی آستان قدس به منظور هویتزدایی ایرانی است. تخریب آثار و نمادهایی که به نوعی تاریخ قبل از اسلام را روایت میکنند چیز تازهای نیست. این حرکت که به نوعی خشونت محسوب میشود، پیامدهای منفی را در بر خواهد داشت، خشونتی نرم که در چند سال اخیر به صورت بیشماری به چشم میخورد، به گونهای که تصور میشود بسی باعث مسرت خاطر خواهد شد که تاریخ این مرز و بوم تا قبل از ورود اسلام به طور کامل از بین برود.
اکنون دیگر سالهای بسیاری است که ملل رشد یافته و حتا در حال توسعهی جهان حرکتی پیگیر و مداوم را در جهت شناخت، معرفی و دفاع از فرهنگ و تمدن خویش و به ویژه نمادهای آن یعنی میراث فرهنگی سرزمینشان را آغاز نموده و دنبال میکنند و از این نمادها در جهت تاثیرات فرهنگی آن به منظور وحدت ملی، پیشرفت و توسعهی فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی پایدار و هدفمند سود میجویند. نه همچون مایی که در سرزمینی که یکی از زیستگاههای اولیهی بشر به حساب میآید چنین قدرتمند کمر همت به تخریب تاریخ و آثار باستانیاش بسته باشند. خطرناکتر از تخریب، سعی و تلاش در جهت تحریف تاریخ این مملکت است. گویی که با این رویکرد آنها قصد دارند، تاریخ این سرزمین را از اسلام به بعد روایت کنند و نه قبل از آن. تردیدی نیست که در سالهای اخیر دولت حاکم با هجمههای سنگین درصدد مخدوش کردن چهرهی ایران قبل از اسلام است، که مواردی بیشماری در این زمینه دیده میشود. حفظ میراث فرهنگی و معنوی و یادگارها و یادمانهای ملی یک کشور از کمال اهمیت برخوردار است. بنابراین ضعف در روایت تاریخ و بهانهدادن به دست افرادی است که در صدد مخدوشکردن روایتهای تاریخی یک سرزمین هستند که نمونهی بارز آن فیلم «سیصد» میباشد.

سیاستهای جمهوری اسلامی نسبت به بخش غیراسلامی تاریخ و میراث فرهنگی و هنری ایران را میتوان در سه عنوان خلاصه کرد. تخریب، بیتوجهی، و بستن چشم. تخریب در مورد آن دسته از میراث فرهنگی است که حکومت در برابر آنها احساس خطر میکند، مثل قبر «شاملو» یا یا «مجسمههای زنان». بیتوجهی نسبت به آثاری اعمال میشود که بهطور بالقوه ممکن است در آینده هویت مورد تبلیغ حکومت را به چالش کشد. آثار باستانی پیش از اسلام چنین وضعیتی دارند و حکومت با سرمایهگذاری نکردن برای بازسازی و نگهداری آنها، به فروپاشیشان کمک میکند. و بالاخره سیاست سوم چشم بر هم گذاشتن است در برابر فعالیتهایی که به تاراج آثار فرهنگی منجر میشود، مثل حفاریهای غیرقانونی و خروج آثار باستانی از کشور. در حال جاضر نیز بیشترین سرمایهگذاری در حفظ میراث فرهنگی بر مساجد و امامزادهها متمرکز است تا معابد و قصرها و پلها و دیگر بناهای تاریخی.
بهترین سیاست برای نابودی یک بخش از میراث فرهنگی رها کردن آن به حال خود است. این مسئله مایهی تخریب تدریجی و فراموشی است. یک نمونه جالب از این حیث، «معبد آناهیتا» یکی از مهمترین معابد دنیا است. این معبد که متعلق به دوران ما قبل اسلام است به حال خود رها شده تا به مرور بر اثر فرسایش از میان برود. دلیل دیگر بیتوجهی، گذاشتن بناهای تاریخی در اختیار حفاران غیرمجاز است که بر کار آنها نیز نظارتی نمیشود. مسئلهی دیگر محدودیت انتشار اخبار میراث فرهنگی در ایران است. ممنوعیت و پوشش ندادن اخبار در رسانههای ایران و جهان در مسیر دزدی و فساد که در سازمان میراث فرهنگی موجود است صورت میگیرد. آثار باستانی ایران را به تارج برده میبرند و در این زمینه رسانهها و کارکنان این سازمان اجازه خبر رسانی را به عموم ندارند.
با رویکردی به آینده میتوان انتظار داشت که این روند در سالهای پیش رو، هویت ملی را به سادگی مخدوش میکند و در تاریخ تحریفاتی بهوجود میآورد. پاک کردن نقاشی که برای کشیدن آن یکسال وقت و زحمت هزینه شده بود نشان از این دارد که هیچگونه دلسوزی یا مدارایی وجود ندارد. در مملکتی که کودکان با کتاب بیگانهاند شاید دیدن این نقاشی ذهن یکنفر از آنان را به خود مشغول میداشت تا کنکاشی در شاهنامه بنماید و بداند که این اثر ارزشمند چیست. حال شکلگیری کمپینهایی در این زمینه کمافیالسابق برآمده از یک ضرورت است. ضرورت زندگی مسوولانه در پهنهی ایران تا بتوانیم حداقل تاریخ این مرز و بوم را برای فرزندان آیندهی این مملکت حفظ نماییم. هر چند که تا به حال صدای معترضین به هیچ کجا نرسیده است ولی دست کشیدن از این رسالت مساوی است با مملکتی که تاریخ آن بدون هیچ نمونهی عینی فقط ممکن است روایت شود.
شهره شعشعانی/ رادیو کوچه
«ری داگلاس بردبری» (Ray Douglas Bradbury) نویسندهی آمریکایی متولد 22 آگوست 1920، بیشتر با رمان «فارنهایت 451» شناخته شده است. این رمان در عالم سینما هم با فیلمی به کارگردانی «فرانسوا تروفو» در سال 1966 به موفقیت جهانی رسید. گذشته از فارنهایت، بسیاری دیگر از آثار بردبری دستمایهی تولیدهای سینمایی یا تلویزیونی بودهاند. دنیای بردبری در این آثار دنیایی فانتزی، ترسناک، علمی تخیلی و رازآلود است. اگرچه او را غالبن به عنوان نویسندهی داستانهای علمی تخیلی میشناسند، اما بردبری مجموعهی آثارش را محدود به چارچوب و سبک ادبی خاصی نمیکند و میگوید:«…قبل از هرچیز من داستان علمی تخیلی نمینویسم. تنها اثر علمی تخیلی من فارنهایت 451 است. آثار علمی تخیلی توصیفیست از واقعیت، اما داستانهای فانتزی توصیفیست از تخیل. پس «وقایعنگاریهای مریخ» (The Martian Chronicles)، دربارهی ورود انسان به مریخ و سلطه بر موجودات مریخی، علمی تخیلی نیست، بلکه داستانیست فانتزی. واقعهای است که نمیتواند رخ دهد، میبینید؟ به همین دلیل است که برای مدتی طولانی ماندنی است – چون برگرفته از اسطوره یونانی ست و اساطیر یونان قدرت ماندگاری دارند.»
آثار بردبری از بوتهی نقد ادبی به سلامت بیرون آمدهاند. منتقدان بسیاری «وقایعنگاریهای مریخ» را اثری با قدرت تخیل عالی، کمنظیر و بسیار اصیل ارزیابی کردند، هرچند نویسنده مشهور علمی تخیلی «دامون نایت» دربارهی او میگوید: «بردبری با وجود طرفدارهای زیادی که در میان خوانندههای داستانهای علمی تخیلی دارد، اما بسیاری هم آثار او را هضم نمیکنند… تخیل او متوسط است، تقریبن تمامی دستمایههایش وام گرفته از دیگران و تحریف شده است و هر جا از عناصری مثل سیارهای دیگر، یک ماشین و غیره استفاده میکند، تصاویرش بیروح و غیرقابل باور میشوند.»

داستان «ماشین پرنده» در چین چند قرن پیش میگذرد. داستان امپراتور مستبدی که با اختراعی نو احساس خطر کرده و تصمیم میگیرد برای حفظ تاج و تخت خود به هر قیمت مانع پیشرفت علم و دانش شود. داستانی که با گذشت قرنها همچنان در صدر برنامههای تخریبی نظامهای استبدادی- توتالیتری است که تعدادشان همچنان در قرن بیستویکم دنیا هم کم نیست.
«ماشین پرواز» در مجموعه «آخرین خنده» توسط «سعید سعیدپور» به فارسی ترجمه شده است.
موسیقی متن:
Xian Xinghai
Ode to the Yellow River
Thorns of Wild Jujube Tree
علی انجیدنی/ رادیو کوچه
با سلام خدمت همراهان رادیو کوچه. از استودیو رادیو کوچه شهر مشهد با شما صحبت میکنیم. ما میزبان اولین سفر استانی دکتر «ابوالحالت روانپاک» فوقتخصص روان از دانشگاههای معتبر هستیم. خیرمقدم جناب دکتر. لطفن در ابتدای برنامه سلام و علیکی با همشهریان مشهدی ما داشته باشید.
خوب بالاخره این برنامه سفرهای استانی ما جور شد و از این هفته به بعد، هر هفته میهمان یکی از شهرهای کشور عزیزمان هستیم. پیش مشهدیها صحبت از روان و روانپزشکی یه جورایی حکایت پیش قاضی و معلق بازی است. خود مشهدیها استاد روان در همه جوانب و حاشیهها هستند و چند تا مثل ما رو میبرند لب چشمه، پول لولهکشی چشمه رو از ما میگیرن و ….
جناب دکتر . قرار شد با همشهریهای ما حال و احوال کنید نه اینکه بهشون تیکه بندازین
ببین آبجی، اول کار بهت میگم که تو حرف ما نپر وگرنه مادرت رو….راستی شما هم برای مهمونتون قهوه نمیارین. تو مرکز که هرچی میگفتیم پشت گوش میانداختن.
ما تو مشهد فقط به مهمونامون چای میدیم. اونم وقتی کارشون تموم رفت.
نه بابا مثل اینکه به خانمهای اینجا نمیشه زیاد گیر داد. بگذریم. ها اومدیم مشهد تا به بحث سلامت روان مشهدیهای عزیز بپردازیم. نه قصد تصویب مصوبه داریم، نه میخوایم سخنرانیهای هیجانی و جنجالی داشته باشیم. میخوایم برای اولین بار در تاریخ علم روانپزشکی نقش و کارکرد مکان را در تشخیص و درمان بیماریهای روان توضیح دهیم.
چی؟ مکان؟ مگه مکان در روان هم تاثیری داره؟
خیلی تاثیر داره خواهر. کلن مکان در همه چیز تاثیر داره. میخوای بعد از برنامه با هم بریم دنبال مکان بگردیم تا شما یه تاثیر فوقالعاده دیگهاش رو متوجه بشین؟
با مو بودن آقای دکتر؟ دلم غینج رفت.
چرا ولو شدی آبجی، صبر کن حالا. گفتم بعد از برنامه. بعله. تئوری من در مورد نقش مکان جز ده تئوری برتر دنیاست و الان در اکثر دانشگاههای معتبر تدریس میشود. با یک مثال این تئوری رو توضیح میدم.
یک بنده خدایی دچار غمباد شده. به قول دکتر الکیها افسردگی. میره پیش همون دکترها. فرض کنیم میره تهران پیش دکتر. اول که وارد مطب دکتر میشه، دکتر بهش میگه: «سلام عزیزم، خوش اومدی. خوبی؟» بنده خدا میگه: «نه آقای دکتر اصلن خوب نیستم روزگارم سیاه شده. داغونم.» دکتر میگه: «خوب میشی عزیزم. ناراحت نباش. درمانت بیست جلسه طول میکشه و بعد هیچ مشکلی نخواهی داشت.» طرف بیست جلسه میاد و میره و هیچ تغییری در وضعیتش ایجاد نمیشه و شیش ماه بعد خودکشی میکنه و میمیره. حالا فرض میکنیم این بنده خدای ما تو مشهد بوده و میره دکتر. در مطب رو که باز میکنه و میگه: «سلام آقای دکتر.» دکتر میگه: «اه. پسر حسن آقا چی شده؟ خدا بد نده. تو هم مثل بقیه فک و فامیلت دیونه شدی؟ حداقل شیش تا از فامیلات پیش مو و رفیقام بری درمان آمدن. همه خل و چله خراب. تو چه مرگته؟» بنده خدا میگه: «نه آقای دکتر. من خوبم فقط کمی افسردگی گرفتهام. فکر کنم چند هفتهای با کمک شما خوب بشم.» دکتر جواب میده: «کدوم دیونهای گفته شما افسرده رفتی؟ مو که موگوم تو مثل بقیه فامیلات قطی کردی. برو از زن بچههات خدافظی کن بیا چند ماهی بخوابونومت تیمارستان. راستی گفتوم زنت. یاد زن عموت اوفتادم. ای مرده که آمده همسیه زن عموت اینا شده چه کاریه؟ خیلی مشکوک مزنه. فکر موکونه خیلی زرنگه ولی مو بلاخره سر از کاراش در میآرم.» طرف تا از مطب رفت بیرون. میره کوهسنگی و خودش رو از کوه پرت میکنه پایین و میمیره.
نه آقای دکتر. این جوریها هم نیست که شما مگن. شما خیلی بدبینانه به قضایا نوگا مو کنند.
خوب شما خوشبینانه به قول خودت نوگاه کن آبجی. کدوم یکی از دکترهای شهرتون رو قبول داری؟
همهجا آدمهای خوب و بد و دکترهای خوب و بد داره. مثلن فرض کنید یه نفر از یه شهر کوچیک اومده باشه و رییس یه جایی شده باشه باید بگیم کارش رو خوب بلد نیست؟
عزیز من. ببین من نمیخواستم امروز به دکتر روانپاک گیر بدم. تو بحث رو کشیدی به طرف اون. اون از یه شهر کوچیک اومده و داره کار خودش رو میکنه. از نظر خودش کارش درسته. مثل همون دکتر تهرانیه یا مشهدیه میمونه که به نظر خودشون آخر دکترهان و دارند درست عمل میکنند ولی مهم نتیجه کاره که چی میشه. مریض اون دوتا دکتر خودشون رو میکشند. یکیشون فوری یکیشون با شیش ماه تاخیر. دکتر روانپاک هم فاتحه همهچیز رو میخونه بدون تاخیر.
با اجازه شما میریم سراغ تلفنهای شنوندههامون. شما هم یادتان نره قرار شد خصوصی نقش مکان را برای ما توضیح بدین. شنونده اول بفرمایید
شنونده اول: یره سلام دکی. چطوری؟ ای زن ما چند تختهش کمه. شب که میم خنه. موگوم زن وخ برم بخوابم. مگه بذار ببینوم امشب ای همسیه بغلیمان جواب شوهرش ره چی مگه. دیشب دعواشان رفت صبح زنه رفت پیش دداش بزرگش.. شما یک دارو مارویی بده ای کار از سرش بوفته.
دکتر: دداش. ای ره هر کار کنی نوموفته. به نظر من شما هم برو تو کار شوهر طرف. ببین چیکار میکنه. اینجوری تا صبح با هم هستین و مشغول. حالا وسط مسط ها ممکنه زنگ تفریح هم داشته باشین.
شنونده بعدی سوال خود را مطرح بفرمایید.
شنونده دوم: اقدس خانم گفت زنگ بزنم به شما و بوگوم. راستی سلامم یادم رفت. سلام. بچه اقدس خانوم اسمش محموده. شبها به خودش مشاشه. قد خر. داغش کرده جواب نداده! لاستیکش موکونه از لاستیکی مزنه بیرون. دکترای مشهد مگن ای بچه واشراش شله . بیستی عمل بره.
دکتر: این دکترهای که این رو فرمودن متخصص چه کاری بودند خواهر.
شنونده دوم: ما تخصص مخصص حالیمون نمره. ای زری خانوم از یک دکتر بری اقدس خانوم نمره گریفته اوهم بردش. مگن حکیم خوبیه.
دکتر: ببین آبجی محترم. این بچه اقدس خانم آینده روشنی داره. یه کسی میشه. من نظرم اینه از همین حالا به فکر باشن و دستش رو یه جایی بند کنند. من میگم از سپوری شهرداری هم شروع کنه خوبه. با این شب ادراری اش هم کنار بیان. چه کسی بهتر از بچه آدم که بشاشه به زندگیاش. بقیه بشاشن خوبه؟ البته بقیه بحمداله ما بگیم نگیم هم مشغول هستن.
آقای دکتر اگر وقت دارید صحبتهای یک شنونده دیگر که خیلی اصرار دارند با شما صحبت کنند رو بشنویم؟
دکتر: ما که بیکار و علافیم. نفر بعدی هم بنالد.
شنونده سوم: شما مدرکت رو از کجا گرفتی دکتر علاف؟ این چه وضع راهنمایی کردن مردمه؟ به همکارات چرا توهین میکنی؟ فکر میکنی فقط خودت حالیت میشه؟ من خودم یک روانپزشک معروف در مشهد هستم. همه بیمارها و خانوادههاشون ازم راضی هستند. نمیدونم کی امثال تو رو راه میده تو رادیو؟
دکتر: همکار عزیز چرا جوش آوردی؟ معروف هستی که هستی. نوش جونت. من به کسی توهین نکردم فقط گفتم مکان تاثیر مهمی در تشخیص و درمان بیماریهای روان دارد. ندارد؟
شنونده سوم: مسخرهبازیهات رو تموم کن. مکان چه ربطی به روان دارد؟
دکتر: فکر کنم باید ربطش رو آخر برنامه به شما هم نشون بدم. الان شما اگر مطبت در روستای جیم آباد هم بود همینجوری که در بهترین نقطه شهر هستی درمان میکردی؟ معلومه که نحوه درمانت عوض میشد. پس شما هم با دکتر تهرانی و خارجی و دکتر در فلان روستا متفاوت درمان میکنی. دروغ میگم بگو دروغ میگی؟
شنونده سوم: مرد حسابی چرا سفسطه و مغالطه میکنی؟ در نظر گرفتن شرایط جغرافیایی بیمار چه ربطی به عوض شدن درمان داره. دست بردار از این عوامزدگی. با این حرفهات فقط داری مردم عام و بیسواد رو جذب خودت میکنی. میخوای مثل دکتر…
دکتر: ببین داداش، قرار نشد مثال ما رو برداری برای خودت. دکتر روانپاک رو فقط من مثال میزنم. الان همین دکتر روانپاکی که خودت میخواستی اسمش رو بیاری داره اقتصاد رو جراحی میکنه. اگه جای دیگه بود میتونست اینجوری جراحی کنه؟
شنونده سوم: تو هم مثل همون دکتر مثالزدنی خودت هستی. هرچی بهت میگن این کارت اشتباه است باز یه توجیه بی ربط دیگه میاری. حرف زدن با امثال تو وقت تلف کردنه. فقط باید امیدوار باشیم دوره شماها زود تموم بشه. خداحافظ.
دکتر: چی خیال کردی؟ شاعر میفرماید: دور چون به عاشقان افتد تسلسل بایدش. ما هستیم حالا حالاها
بعله و در اینجا اولین سفر استانی دکتر روانپاک در قالب برنامه «روان به سلامت» به اتمام میرسد. بدرود
خبر / رادیو کوچه
ماموران نهادهای امنیتی دوشنبه ۱۶ خرداد ماه با مراجعه به منزل پدری بابک کیومرثی در روستای شوجا، از توابع جلفا، بدون ارایه حکم بازداشت، خواهان ورود به منزل شده و اقدام به دستگیری این فعال مدنی در جلفا کردهاند.
به گزارش تارنمای جنبش دانشجویی آذربایجان، بازداشت وی همراه با ضرب و شتم و ورود غیرقانونی به خانه بوده است.
وی پس از دستگیری به مکان نامعلومی منتقل شده و با گذشت دو روز از دستگیری گزارشی از علت بازداشت وی منتشر نشده است. همچنین ماموران امنیتی کامپیوتر و وسایل شخصی وی را نیز ضبط کردهاند.
در دومین سالگرد انتخابات مورد مناقشه سال ۱۳۸۸ و سرکوبی که در پی آن اتفاق افتاد، کمپین بینالمللی حقوق بشر در ایران امروز ویدیوی شهادت یک زن جوان بازداشت شده را منتشر کرد که در آن وی شرح شکنجه شدید و تجاوز جنسیاش را بیان میکند.
Click here to view the embedded video.
آرین / دفتر کابل / رادیو کوچه
یک موتر افراد ملکی در ولایت شرقی کندهار افغانستان با ماین کنار جاده بر خورد کرد و در نتیجه پانزده فرد ملکی کشته و یک تن دیگر زخمی شدند.
این رویداد پیش از ظهر امروز در شهرک ارغنداب کندهار رخ داد و وزارت داخله افغانستان اعلام کرد که در میان کشته شدگان چهار خانم و هشت کودک نیز شامل است.
همچنان در یک حمله انتحاری دیگر در ولایت خوست افغانستان فرمانده واکنش سریع آن ولایت با یک محافظاش و یک کودک کشته شدند.
مقامات محلی گفتهاند که در این حمله هشت سرباز پلیس و پانزده غیر نظامی دیگر زخمی شدهاند.
با این حال دفتر نمایندگی سازمان ملل متحد در کابل با انتشار یک اعلامیه از تلفات غیرنظامیان و افزایش قربانیان غیرنظامی در تابستان پیش رو ابراز نگرانی کرده است.
در اعلامیه ی سازمان ملل که امروز نشر شده، آمده است که از سال 2007 به این سو ماه می 2011 خشونتبارترین ماه برای غیرنظامیان بوده و در این ماه ٣۶٨ غیرنظامی کشته شده است.
منبع: دانشجو نیوز
در آستانه دومین سالگرد انتخابات مناقشهبرانگیز سال ۸۸، که طی آن تعداد از شهروندان ایرانی نسبت به نتایج آن اعتراض کرده و دست به تجمع اعتراضی خیابانی زدند، دانشجویان و دانش آموزان شاغل به تحصیل در مشهد با صدوربیانیهای، حضور اعتراضی خود در این روز را اعلام کردند.
به گزارش دانشجو نیوز، در قسمتی از این بیانیه آماده است: «ما دانشجویان، دانشآموزان و مردم مشهد در 22 خرداد 90، همپیمان با رییس جمهوری در حصر و اسیران جنبش، به خیابانها خواهیم آمد تا بار دیگر اعتراض قانونی، مدنی و مسالمتآمیز و خواست تغییر را به این ساختار ستم پیشه و ناکارآمد اعلام کنیم.»
متن کامل این بیانیه به شرح زیر است:
در آستانه دومین سالگرد کودتای انتخاباتی و تولد جنبش سبز، بزرگترین جنبش دموکراسیخواه و خشونتگریز حال حاضر، ما دانشجویان، دانشآموزان و مردم مشهد همگام با دیگر شهرهای سبز ایران عزیزمان به خیابانها خواهیم آمد و دور جدید حضور خیابانی جنبش سبز را آغاز خواهیم کرد.
اینک کف بیکفایت استبداد دینی رو شده و گریزی جز نبرد با اندیشه و ساختار استبداد در ایران نمانده است. تنها کارنامه ده روز گذشته حاکمیت، از شهادت هاله سحابی و ضرب و شتم اسیر سرافراز جنبش در برابر دیدگان ما در گرفته تا تجاوز در محیط دانشگاهی که هماره زیر ضرب و ذره بین نهادهای امنیتی است و سپس تکذیب رذیلانه این فاجعه، مجوزی است برای سربرتافتن و خیزش ما ایرانیان.
ما دانشجویان، دانشآموزان و مردم مشهد در 22 خرداد 90، همپیمان با رییس جمهوری در حصر و اسیران جنبش، به خیابانها خواهیم آمد تا بار دیگر اعتراض قانونی، مدنی و مسالمتآمیز و خواست تغییر را به این ساختار ستم پیشه و ناکارآمد اعلام کنیم.
جمعی از دانشجویان ساکن پردیس دانشگاه فردوسی
جمعی از دانشجویان سبز دانشگاه فردوسی
جمعی از دانشجویان دانشگاه آزاد مشهد
جمعی از دانشجویان دانشگاه خیام
جمعی از دانشآموزان دبیرستانهای فرزانگان، شهید هاشمینژاد، بعثت، دخترانه امام رضا، آزادگان، مولوی، تکتم، اندیشه علامه طباطبایی و سمیه
خبر / رادیو کوچه
با گذشت 10 ماه از تحصن اعتراضآمیز دراویش سلسله نعمتاللهی گنابادی شهرستان سروستان در مقابل فرمانداری آن شهر، برای چهار درویش با اتهام اخلال در نظم عمومی از سوی دادستان این شهرستان، کیفرخواست صادر شده است.
به گزارش سایت مجذوبان نور، این چهار درویش گنابادی که فرزاد درویش، محمد علی سعیدی، محمدجلال نیکبخت و حجتاله سعیدی نام دارند طبق احضاریه صادره ازسوی شعبه اول دادگاه عمومی سروستان میبایست در تاریخ 25 خرداد 90 ساعت 9 صبح به آن شعبه مراجعه و از خود در قبال کیفرخواست صادره از سوی دادستان دفاع کنند.
لازم به اشاره است پیش از این نیز برای تعداد دیگری از دراویش گنابادی نیر احضاریه صادر شده که پس از مراجعه به دادگاه با احکام حبس، تبعید و شلاق روبهرو شدهاند.
بیشتر بخوانید:
«احضار چند تن از دراویش گنابادی به دادسرا»
رضا پرچیزاده
درآمد:
اکنون که در گیرودار خیزش آزادیخواهانه مردم ایران در طی یکی دو سال اخیر، بار دیگر در آستانه سالگرد «خیزش دانشجویی تیرماه 1378» قرار داریم، تعریف و تحلیلی دیگرگونه از این واقعه، هم به منظور پردهبرداری از برخی زوایای تاریک خود این واقعه آنچنان که بود، و هم برای روشن شدن برخی جنبههای بنیادین خیزش حاضر – که نگارنده آن را از لحاظ تاریخی و معرفت شناختی تا حدود بسیار زیادی امتداد همان خیزش دانشجویی میداند – لازم به نظر میرسد. خیزش دانشجویی تیرماه 1378، از این لحاظ که بزرگترین واکنش اعتراضی جمعی به حکومت، پس از خاموشی اعتراضات مختلف مدنی – همچون اعتراضات زنان، اعتراضات کارگری، و اعتراضات دانشجویی– در سالهای طوفانی اوایل انقلاب اسلامی میباشد، نقطه عطفی در تاریخ خیزشهای اعتراضی اجتماعی ایران در عصر جمهوری اسلامی است. از آنجا که سالها بود که ایران در عرصه سیاسی-اجتماعی چنین قلیانی به خود ندیده بود، مخالفان و موافقان و اغیار که همه از این واقعه در شگفت شده بودند، تحت تاثیر هیجان آن یا به دنبال منفعت حاصل از آن – چه در تایید چه در تکذیب آن – و یا به هوای مجموعهای از هر دو، به تفسیر چرایی و چگونگی آن پرداختند، و هر جناح و تشکلی روایتی ارابه کردند که معمولن با روایات دیگران مشابهتهای اندکی دارد.
بر فراز سر همه، سیدعلی خامنهای، در بیانیه 23 تیرماه 1378 خود، درباره این خیزش چنین داد سخن داد که «دو روز است که جمعی از اشرار با کمک و همراهی برخی از گروهکهای سیاسی ورشکسته و با تشویق و پشتیبانی دشمنان خارجی، در سطح تهران به فساد و تخریب اموال و ارعاب و عربده جویی پرداخته و موجب سلب امنیت و آسایش مردم شدهاند." مسعود دهنمکی، از مهرههای کلیدی سازمان انصار حزباله، هم که بعد از تعطیلی نشریه تندرو ولاییاش به نام «شلمچه»، «جبهه» را منتشر میکرد، درباره خیزش دانشجویی در نشریه اخیر نوشت: «جبهه این شماره روزنامه نیست، خاکریز است! بنده از روز جمعه گذشته در میدان درگیری برای تهیه خبر حضور داشته و دارم. اراذل و اوباش، مجال کار تحریریه را از ما گرفتهاند. انشااله در شماره آینده اگر زنده بودم، تحت عنوان یادداشت یک خبرنگار، از شورش اراذل و اوباش، مطالب ناگفته بسیاری را برای شما خواهم نوشت.» «جمعی از فرماندهان سپاه» نیز در نامه سرگشاده خود به خاتمی، که در اثنای خیزش دانشجویی به نگارش درآمده بود، چنین طوفیدند: «چه کسی است که نداند امروز منافقین و معاندین، دسته دسته به نام دانشجو به صف این معرکه میپیوندند، و خودیهای کینهجو و منفعتطلب کوتهنظر آتشبیار آن شدهاند و برای تهییج آن از هر سخن و نوشتهای دریغ نمیکنند؟»

TEHRAN - Iranian security forces form a defence line against students protesting around Tehran University July 13. Police again used tear gas against the students as several thousand demonstrators clashed with riot police in the center of the city on Tuesday, defying a government ban on all rallies and unofficial gatherings. str (Reuters)
در طرف دیگر خط نظام، رییس جمهوری وقت، سیدمحمد خاتمی، در مصاحبه مورخه ششم مرداد 1378 با روزنامه خرداد، درباره خیزش دانشجویی چنین اظهارنظر کرد: «بهنظر میرسد این حادثه یک سناریو و نمایشنامه بود برای بههمزدن شعارهای اساسی که به خصوص در دوران جدید ریاست جمهوری مطرح شده است… شورشی که شد نه تنها یک عامل ضد امنیتی و ضد آرامشی و یک عمل اغتشاش آمیز بود، بلکه یک اعلام جنگ با رییس جمهوری و با شعارهای رییس جمهوری بود، و القای اینکه جز با سرکوب و خشونت نمیشود امنیت و آزادی را برقرار کرد.» او پیشتر (21 تیر 1378) هم در نامهای که در آن به رد استعفای وزیر علوم و آموزش عالی وقت، محمد معین، در اعتراض به حمله به کوی دانشگاه، پرداخته بود، به شیوه کدخدامنشانه همیشگی خود، «همه» را از خشونت منع کرده بود. روزنامهنگار اصلاحطلب، اکبر گنجی، هم در اولین قسمت از مجموعه مقالات «نگاهی به حادثه حمله به کوی دانشگاه و پیامدهای آن» به مورخه 9/5/1378 در روزنامه صبح امروز نوشت: «کسانی که به دنبال براندازی و انقلابند، راهشان از راه جبهه دوم خرداد و جنبش جامعه مدنی ایران جداست.»
در خارج از چارچوب نظام، دبیر کل حزب کمونیست کارگری ایران، منصور حکمت، در مصاحبه با نشریه «انترناسیونال» به تاریخ مرداد 1378، خیزش دانشجویی، دلایل، و پیآمدهای آن را چنین توصیف کرد: «مهمترین عامل در ناتوانى رژیم از میلیتاریزه کردن کامل اوضاع، وضعیت اقتصادى است. جان مردم به لبشان رسیده است. تورم بیداد میکند. ماههاست دستمزد بخشهاى وسیعى از کارگران را ندادهاند؛ و تازه آنجا که دادهاند، با آن نرخ دستمزد، امکان برخوردارى از حداقل معاش، غیرممکن است. مستقل از رویدادهاى اخیر، طبقه کارگر و زحمتکشان و حقوقبگیران جز دارند میآیند تا تکلیف مسئله معاششان را روشن کنند…. انقلاب ایران انقلابى کارگرى خواهد بود با هدف اثباتى ایجاد یک حکومت کارگرى، یک جمهورى سوسیالیستى. این انقلاب از دل جنبش جارى [خیزش دانشجویی] و به احتمال قوى با موفقیت جنبش جارى عروج میکند.»
آنچه در بالا ذکر شد، تنها مشت نمونه خرواری از تفاسیر کلی گویانه و متناقض و معمولن با جهتگیری خاص سیاسی-صنفی و به قول زنده یاد فریدون آدمیت مبتلا به «آشفتگی در فکر تاریخی» و «انحطاط تاریخنگاری» در ایران است که همزمان با و در تمام سالیان پس از خیزش دانشجویی تیرماه 1378 به طور رسمی یا نیمه رسمی برای تبیین این واقعه به عموم عرضه شده، و در حین فرآیند این تبیین «گزینشی"، معمولن قصد بر این بوده تا خیزش مذکور، چه به شیوهای اثباتی و چه انکاری، به «تسخیر» و «تملیک» افراد یا سازمانهایی خاص درآورده شود. در این گیر و دار تبیین و تاویل و مصادره، آنچه هرگز درباره این واقعه روی نداده، تشریح آن در بستر حوادث تاریخی و تحت تاثیر انگیختگیهای روانی اجتماعی معاصر است که در نهایت به شکلگیری آن انجامید.
گرچه اکنون پس از حدود دوازده سال که از آن ماجراهای آغشته به هیجان و شتاب که طبیعتن ظریفبینی و دقت نظر را از حاضر و ناظر سلب میکرد گذشته، و گرچه انحصار اطلاعاتی جمهوری اسلامی – که بیتردید مدارک متقن بسیاری از این واقعه را در بایگانیهای دربسته و لاک و مهر شده خود نگاه میدارد – یافتن شرحی نسبتن جامع از خیزش دانشجویی تیرماه 1378 را اگر نه غیرممکن که بسیار دشوار میسازد، لیکن نگاهی از «درون» – به جای از «بالا» یا از «بیرون"– به این واقعه میتواند به تشریح نسبی بهتر آن و به گشوده شدن انگشتشماری از گرههای کور آن کمک کند. نگارنده که خود از حاضران در این واقعه بوده، با علم به اینکه روایات «حماسی» پرطمطراقی که برخی از روی هیجان و احساس برای این واقعه میسرایند به بازگشایی حقیقت آن کمکی نمیکند و به طبع آن دردی هم از جامعه دوا نمیکند – گرچه به طور قطع آب به آسیاب عدهای میریزد– در اینجا روایتپردازی حماسی را به کناری میگذارد تا حادثه را بیپرده و عریان – چنان که به چشم آمد– روایت کند.
شرح واقعه:
تقریبن تمام روایات نسبتن معقول از خیزش دانشجویی، به طور عمده عناصر کمابیش مشترکی همچون توقیف روزنامه سلام توسط دادگاه مطبوعات در 17 تیرماه به علت انتشار نامه یکی از عوامل قتلهای زنجیرهای، سعید امامی – که وزارت اطلاعات وقت، بلافاصله پس از انتشار، آن را جزو اسناد طبقهبندی شده اعلام کرد– در 15 تیرماه؛ راهپیمایی و تحصن دانشجویان کوی دانشگاه تهران در خیابان امیرآباد شمالی در اعتراض به این عمل در شامگاه 17 تیرماه؛ حمله نیروی انتظامی و بسیج و انصار حزباله به کوی دانشگاه در بامداد 18 تیرماه؛ گرد هم آمدن دانشجویان تازه از راه رسیده در مقابل کوی دانشگاه و سپس راهپیمایی عدهای از آنها به سمت وزارت کشور و عدهای دیگر به سمت بیت رهبری در 18 تیرماه؛ تحصن نهایی آنان در محوطه پردیس اصلی دانشگاه تهران در 19 تیرماه؛ و اشارهای معمولن مبهم و گذرا به درگیریهای خیابانی از 19 تا 22 تیرماه را دربرمیگیرند.

TEHRAN - Iranian security forces form a defence line as a student throws a projectile near Tehran University July 13. Police again used tear gas against the students as several thousand demonstrators clashed with riot police in the center of the city on Tuesday, defying a government ban on all rallies and unofficial gatherings. str (Reuters)
به عبارت دیگر، در اینگونه روایات، وزن حوادثی که در هجدهم تیرماه در کوی دانشگاه روی داد بر تمام وقایع دیگر سنگینی میکند، و «کوی دانشگاه» در عمل به مرکز توجه تبدیل میشود. تمام اینها در حالی است که قضیه حمله به کوی، با وجود تمام شدتی که در آن به کار رفت، تنها مقدمهای بود بر آنچه که چند روز بعد در پردیس مرکزی دانشگاه تهران و به طور عمده در خیابانهای انقلاب و ولیعصر روی داد؛ و حتا از آن مهمتر اینکه حوادثی که در مدت حدود یک هفته بعد از هجدهم تیر رخ داد، با توجه به کاربرد (عمدتا ناخودآگاه) مدل اعتراضی «غیرسیاسی»، از لحاظ مطالعه جامعهشناختی و روانشناختی خیزشهای اجتماعی در ایران معاصر، خود اهمیتی منحصر به فرد دارد. روایت نگارنده – با تاکید بر اینکه در این مقوله، قصد خاطرهنگاری ندارم، و تنها به منظور استفاده از مشاهدات خود در تحلیلی که در پی میآید به بازگویی وقایع میپردازم – از همینجا آغاز میشود.
در آن زمان من دانشجوی کاردانی الکترونیک در «کالج فنی شهید شمسیپور» (همان انستیتو تکنولوژی تهران سابق) واقع در میدان ونک تهران بودم، و چنانکه در آن زمان بایسته بود، خود نیز در فعالیتهای دانشجویی نقش داشتم. ظهر روز 19 تیر، از طریق دوستان و همکلاسیها خبر دار شدم که شب قبل به کوی دانشگاه حمله کردهاند و چند نفر را به قتل رساندهاند و بسیاری دیگر را کتک زده و بازداشت کردهاند. اوایل تابستان گرم تهران بود و دانشگاهها کمابیش تعطیل، جمعه هم بود و مزید بر علت، آن روزها هم موبایل و اینترنت مثل حالا همهگیر نبود – که اگر هم بود حتمن قطع میکردند؛ لذا تا بعد از ظهر طول کشید تا با پیگیری قضایا متوجه شدم که در اعتراض به این حمله، تعدادی از دانشجویان دانشگاههای مختلف تهران پس از راهپیمایی به سمت وزارت کشور و شکستن درب آن و هو زدن تاجزاده معاون وزیر، در محل پردیس اصلی دانشگاه تهران تحصن کردهاند. این تحصن در طول چند روز آینده جماعت بسیاری دانشجو را از سراسر تهران و برخی شهرهای نزدیک دیگر به خود جلب کرد. بدین ترتیب، از فردای آن روز، که 20 تیر باشد، من نیز به تحصن پیوستم.
حوالی دانشگاه، از حول و حوش پارک دانشجو در جنب چهار راه ولی عصر تا آن طرف میدان انقلاب، نیروهای انتظامی به طور انفرادی پرسه میزدند، اما متشکل و در وضعیت استراتژیک نبودند. در خیابانهای فرعی که از جمهوری به انقلاب منتهی میشد، در گوشه و کنار کسانی را میدیدم که با کمی اغماض میتوانستم نتیجه بگیرم که لباسشخصیهایی هستند که خود را استتار کردهاند. موتورهای کذایی 250 به بالا هم در کوچه پس کوچههای همین خیابانها پارک شده بودند. آن سر دیگر این خیابانها در جمهوری را هم لباسشخصیها به صورت نیمه محسوس پوشش میدادند. با این وجود، هیچکدام اینها کار به کار کسی نداشتند، و عبور و مرور مردم در خیابانهای اطراف و به سمت دانشگاه آزاد بود. من از وسط همه اینها رد شدم و از دروازه اصلی دانشگاه تهران که رو به خیابان فخر رازی باز میشود وارد پردیس شدم.
درب دانشگاه کاملن باز بود، و بعضیها میآمدند و بعضیها میرفتند. داخل دانشگاه، از دم در ورودی، گرچه دانشجو زیاد بود، ولی تراکم بالا نبود. تمرکز و تراکم اصلی در اطراف مسجد دانشگاه بود که تا چشم کار میکرد دانشجوهای دختر و پسر – که شاید خیلیهاشان حتا یکدیگر را نمیشناختند – دستهای همدیگر را گرفته بودند و زنجیرهای طولانی درست کردنده بودند و «یار دبستانی من» و «ای ایران» و ترانههای دیگر میخواندند؛ و خیلیها هم نشسته بودند و با هم گپ میزدند و بیشتر سرشان به کار خودشان بود. در بین آنها، علاوه بر بعضی از همدانشگاهیان آن زمان خود، برخی از همکلاسیهای قدیمی دوره هنرستان را هم دیدم. در میان آن آشفته بازار، بعضی وقتها یکی بلند میشد و تا آنجا که میتوانست صدایش را بالا میبرد و شعاری همچون «انصار جنایت میکنه رهبر حمایت میکنه»، «خامنهای حیا کن سلطنتو رها کن»، و «علی فلاحیان، سردسته جانیان، اعدام باید گردد» به فضا پرتاب میکرد، و دیگران هم به اندازه تاثیری که از حس و حال وی پذیرفته بودند او را از چند ثانیه گرفته تا یکی دو دقیقه همراهی میکردند.

TEHRAN (Reuters) - Pro-democracy students demonstrate in front of Tehran University Saturday for a third straight day after hardliner vigilantes armed with clubs clashed with some 10,000 students rallying at the university yesterday. Iran's higher education minister Mostafa Moin resigned Saturday over the crackdown on thousands of students and police handling of the unrest. Photo by Caren Firouz
در مرکز همه اینها– بیشتر از لحاظ جغرافیایی– مسجد دانشگاه قرار داشت با آن ورودی و رواق نیمه مسقفاش که هر کس میخواست سخنرانی کند پشت تریبونی که آنجا بود میرفت. حالا پس از آن همه سال، آنچه که به خاطر میآورم این است که اصولن آنجا کسی به سخنرانی گوش نمیکرد، کسی برای حرف گوش کردن نیامده بود، و هر کس پشت تریبون میرفت، بسته به یکی دو کلمهای که در چند ثانیه اول وقت میکرد بپراند، یا تشویق میشد و باقی صحبتش در کوران تشویق گم میشد، یا هو میشد و بقیه حرفش در میان هو و جنجال فرو مینشست. بعضیها هم بلافاصله تا پشت تریبون میرفتند هو میشدند، که من بعدن با پرسوجو از دانشجویانی که از پیش آنجا حضور داشتند متوجه شدم که آنها اعضای دفتر تحکیم وحدت بودند که به خاطر سیاست یکی به نعل و یکی به میخشان دانشجویان دل خوشی ازشان نداشتند. در مدت تجمع دانشجویان در دانشگاه، تعدادی افراد – همچون موسوی لاری، وزیر کشور، ابطحی، رییس دفتر خاتمی، و فائزه هاشمی – چه به نمایندگی از طرف دولت اصلاحطلب چه بهطور مستقل به میان دانشجویان آمدند تا بلکه بتوانند غائله را ختم کنند، ولی اکثرشان به سرنوشت تحکیم وحدتیها دچار شدند. بعضی از اینها را من خودم دیدم، بعضی دیگر را ندیدم اما دربارهشان شنیدم، و بعضی را هم دانشجویان از همان دم در با فحش و فضیحت و سنگ و کتک بازگرداند.
آن روز من تا شب در دانشگاه ماندم، و بعد به خانه که با دانشگاه فاصله چندانی نداشت بازگشتم. اوضاع خیابانها همان بود که بود، با این تفاوت که با کاسته شدن از تعداد مردم در خیابانها، حضور نیروهای امنیتی برجستهتر از سابق به چشم میآمد. فردای آن روز، دوشنبه 21 تیر، دوباره به دانشگاه رفتم. پیش از آن اما گشتی در خیابانهای اطراف زدم تا گستره واقعه را ارزیابی کنم، که در این باره بعدن خواهم گفت. قضا را آن روز قرار بود که روز مهمی بشود. خامنهای که در بار عامی عدهای از بسیجیان و انصار حزباله را در بیت رهبری برای تجدید میعاد اضطراری به حضور پذیرفته بود، با چشمی گریان و صدایی لرزان به آنها اندرز داد که: «مگر من بارها نگفتم در اجتماعی که کسانی مخالف هستند، هیچ کس نباید رفتار خشونتآمیز داشته باشد، که این دشمن را خوشحال میکند. بارها این حرف را گفتم؛ چرا گوش نکردند؟! چرا گوش نمیکنند؟! حتا اگر یک چیزی که خون شما را به جوش میآورد، مثلن فرض کنید اهانت به رهبری کردند، باز هم باید صبر کنید، سکوت کنید؛ اگر عکس مرا هم آتش زند و پاره کردند، باید سکوت کنید؛ نیرویتان را حفظ کنید برای آن روزی که کشور به آن نیازمند است؛ برای آن روزی که نیروی جوان و مومن و حزباللهی باید در مقابل دشمن بایستد. والا حالا فرض کنیم یک جوانی یا یک دانشجوی فریب خوردهای یک حرفی زد، یک کاری کرد، چه اشکالی دارد؟ من از او صرفنظر میکنم…» و در این حین و بین، صدای ضجه زدن و های های کردن بسیجیان مخلص که از بلندگوهای مسجد دانشگاه پخش میشد، دانشجویان را به هو زدن و شکلک درآوردن تحریک میکرد. تنها یکی دو ساعت بعد بود که مشخص شد که اندرز پدرانه و «ضد خشونت» معظم له چقدر به موقع بوده، و تا چه میزان برد داشته است.
تا آنجا که به خاطر میآورم، از همان موقع بود که محاصره نظامی دانشگاه رسمن رقم خورد، و پرتاب انواع و اقسام «پرتکردنیها» از جمله گاز اشک آور دستی از پشت نردهها به درون دانشگاه آغاز شد، و بسیاری از دانشجوها که انتظار چنین عملی را نداشتند، غافلگیر شده و مجروح شدند. لباس شخصیها حتا چندین بار هم سعی کردند درهای دانشگاه را – که حالا دیگر دانشجویان آنها را بسته بودند – بشکنند و وارد محوطه بشوند، که با مقاومت دانشجویان روبهرو شدند و عقب نشستند. البته این امکان هم وجود دارد که عدهای از آنها توانسته باشند وارد محوطه پردیس بشوند، اما من چون در میان آن معرکه، در زاویهای سنگر گرفته بودم و طبیعتن به همه جای پردیس بزرگ اشراف نداشتم، اکنون از آن اطلاعی ندارم. بدین ترتیب، آن شب را در وضعیت دانشگاه-بندان و زیر باران سنگپارههای منجنیق-وارههای بسیجیان و لباسشخصیها صبح کردیم.

TEHRAN - Iranian Interior Minister Abdolvahed Mousavi-Lari (L) is driven from the Tehran University July 9 after a student protest over the closure of a leading pro-government newspaper turned violent. Pro-democracy students demonstrated in front of Tehran University July 10 for a third straight day after hardliner vigilantes armed with clubs waded into some 10,000 students rallying at the university yesterday. Iran's higher education minister Mostafa Moin resigned Saturday over the crackdown on thousands of students and police handling of the unrest. Photo by Karin Farouz (Reuters)
سهشنبه 22 تیر، روز سرنوشت خیزش دانشجویی بود. حملات و تحریکات از خارج با وقفههایی نه چندان طولانی تا بعدازظهر ادامه داشت، و بسیاری از دانشجویان را فشار و استرس وقایع چند روز اخیر به علاوه گرسنگی و کمبود یا نبود سیگار به ستوه آورده بود. همه پر از خستگی و کلافگی، غرولند میکردند و پر از احساس، فریاد میزدند که تحصن بس است، باید جنگید! و در این میان کسی به تلاشهای نمایندگان دفتر تحکیم وحدت که میخواستند دانشجویان را کماکان داخل محوطه دانشگاه نگاه دارند توجهی نمیکرد. مجموعه تمام این کلافگیها و بلاتکلیفیها و از دست رفتن اعتماد به اصلاحات و شور جوانانه و نوجوانانه برای نبرد بود که در بعدازظهر سهشنبه 22 تیر، طاقت دانشجویان متحصن را چنان طاق کرد که از درهای دانشگاه بیرون بزنند و با نیروهای نظامی و شبه نظامی درگیر شوند.
استراتژی سرکوب نیروهای حکومتی در ابتدا این بود که گارد سر تا پا زرهپوش ضدشورش نیروی انتظامی – که من تا آن زمان به یاد ندارم آنها را دیده باشم – به شیوه لژیون رومی، صفهای طولانی در جنوب خیابان انقلاب و در میان خود خیابان انقلاب در حد فاصل خیابان شانزده آذر تا خیابان دانشگاه تشکیل داده بودند، و در پشت سر آنها لباس شخصیهایی موضع گرفته بودند که با سنگ و آجر و هر چه که به دستشان میرسید دانشجویان را مورد اصابت قرار میدادند؛ و نخستین صفوف دانشجویانی که از در اصلی دانشگاه بیرون ریخته بودند، تا بفهمند دنیا دست کیست، به تیر غیب گرفتار شده بودند. اما دانشجویان زود خودشان را جمع و جور کردند و به سمت گارد یورش بردند، که به عقبنشینی آنها و لباسشخصیها انجامید. خیابان فخر رازی بیشک یکی از مفرهای استراتژیک مهمی بود که به علاوه چند خیابان موازی دیگر همچون اردیبهشت و فروردین و دانشگاه به عقبنشینی نیروهای حکومتی و به از دست رفتن انسجام دانشجویانی که به تعقیب آنها پرداختند منجر شد.
در یکی دو ساعت آتی، خیابان انقلاب به معرکه و مهلکهای تبدیل شد که نمونهاش را حتا در درگیریهای اخیر پس از انتخابات ریاست جمهوری 1388 هم که در برخی از آنها حضور داشتم – شاید به دلیل تفاوت اقلیمی و تعداد نفرات درگیر، و همچنین شیوههای نوین مقابله با تظاهرکنندگان – ندیدم: گارد ضد شورش و انصار که عقبنشینی کرده بودند، تمام خیابانهای منتهی به دانشگاه را بستند و شروع کردند از دور به سنگاندازی و شلیک گاز اشکآور و فلفل. دانشجوها هم سطل زباله و کاغذ و جعبه چوبی و هرچه به دستشان میآمد آتش میزدند و با دستمال، صورت و بینی خود را میپوشاندند. فوت کردن دود سیگار توی صورت برای خنثیکردن تاثیر گاز اشکآور را هم باید به موارد فوق اضافه کرد. بدین ترتیب، مبارزه چنان درهم و برهم شد که دوست را نمیشد از دشمن شناخت، و نقاط مختلف خیابان انقلاب چندین مرتبه بین دانشجویان و نیروهای حکومتی دستبهدست شد. در این گیر و دار، نیروهای حکومتی بالاخره به طور کامل به درون دانشگاه رخنه کردند. خیابان انقلاب شده بود همان خیابان 24 اسفندی که هر سال دهه فجر با فیلم-سرودهای انقلابیاش ما را از فرط تکرار و از سر بیحوصلگی بر سر بام میفرستادند. حالا فیلم زنده بود.
هوا که تاریکتر میشد، خوف حوادث هم سهمیوار اوج میگرفت. برق منطقه را قطع کرده بودند، و دود و گاز، شعلههای آتش را هر لحظه به شکل هیولایی منعکس میکردند که آدم را ناخودآگاه به یاد سکانس معروف جنگ در شب فیلم «شبح جنگجو"ی کوروساوای فقید میانداخت. از میان همان گاز و دود و شعله و خاموشی بیکران ورای آن بود که من خط سرخ گلولهها را دیدم که در کمتر از لحظهای جایی در مسیر حرکتشان در فضا ناپدید میشدند، و سپس آهی و ضجهای؛ من خودم را به روی زمین انداختم، و گلولهها بر فراز سرم پرواز میکردند و ثاقب میکشیدند، در حالیکه صدای آنها که انگار در میان غار حلقههای دود طنینافکن شده باشد گوشم را صدچندان میخراشید. دقایقی بعد، در حالی که زمینگیر شده بودم و از شدت گاز و دود نه میتوانستم نفس بکشم و نه جایی را ببینم، دو شبح زیر بغلم را گرفتند و مرا از روی زمین بلند کردند و کشان کشان از وسط معرکه بیرون بردند و آنطرفتر به دست گارد سپردند. بعدتر متوجه شدم که ناجیان من گاردهای ماسکدار و همان دژخیمان من بودند. چون مسایل متعاقبی که برای من روی داد به طور عمده از حوصله این مقوله خارج است، در اینجا به آنها نمیپردازم.

Students face riot police near Tehran University, during a clash which started when police occupied and closed the main entrance gate of the university, in Tehran, Iran Tuesday July 13, 1999. In a flashback to the revolution that installed Iran's Islamic government 20 years ago, police fired tear gas at some10,000 protesters on the streets of Tehran Tuesday after they marched for a sixth day in protest of hard-liners who have thwarted efforts to institute reforms. (AP Photo/Kamran Jebreili)
روز بعد، «ملت شهیدپرور همیشه در صحنه» که به دعوت رهبر فرزانهشان لبیک گفته بودند را طبق معمول از اطراف و اکناف، با اتوبوسهای دربست به مرکز تهران آورده بودند و میان آنها خوراکی رایگان توزیع کرده بودند تا با آرمانهای امام و انقلاب و با «ولی امر مسلمین جهان» تجدید میثاق کنند، و در پشتیبانی از ولایت، «حماسه 23 تیر» را رقم بزنند؛ و شیخ حسن روحانی، دبیر وقت شورای عالی امنیت ملی، هم در مانووری حرفهای، سخنرانی بسیار برنده و سیاستمدارانهای کرده بود که بعدها دیدم و شنیدم. و بدینگونه، خیزش دانشجویی تیر ماه 1378 در کمتر از یک هفته به اوج خود رسید، و در کمتر از چند ساعت به سر درآمد.
تحلیل:
تحلیل این واقعه، به عقیده نگارنده، با این سوال بنیادین آغاز میگردد که چطور شد که اراده دانشجویی، برق آسا از مرحله «جنبش» گذشت و به خواست «خیزش» تبدیل شد؟ برای پاسخ به این سوال، در درجه اول باید ماهیت اصلی این واقعه را درک کرد. درباره اینکه ماهیت این خیزش چه بود – چنانکه پیشتر نشان داده شد – بسیاری در طول دوازده سال گذشته قلمفرساییها کردهاند تا بسته به موقعیت، یا آن را بکوبند یا به خود مربوط کنند. نشریات جمهوری اسلامی – چه راستی چه اصلاحطلب – بدون استثنا، به استراتژی افترا زدن و «وصله چسباندن» پرداختند، و آن واقعه را «توطئه» استکبار جهانی و «فتنه» منافقین و سلطنتطلبان و کمونیستها و غیره و ذلک عنوان کردند (معلوم نیست که این همه ایدئولوژی متفاوت و بلکه مخالف اگر میتوانستند با هم کنار بیایند و اینگونه علیه جمهوری اسلامی دست در دست هم نهند پس چگونه است که این نظام هنوز بر سر پا مانده؟!)؛ که دقیقن همان راهبردی است که – این بار فقط نشریات راستی، و به دلایل مشخص – در قبال اعتراضات مردمی دو سال اخیر پیش گرفتهاند. مخالفان جمهوری اسلامی هم با ارایه تصاویری عمدتن مخدوش از این واقعه، عملن به روشن شدن آن کمکی نکردند؛ و در پس جنجالهای روایت سازانه موافقان و مخالفان، حقیقت ماجرا گم شد، و در گذار زمان به دست فراموشی سپرده شد.
اما واقعیت قضیه، به دور از آشفته بازار جعل روایات به جهت بهرهبرداری سیاسی، چه بود؟ آنچه که در پی میآید، تحلیلی است که نگارنده پس از مطالعه و غور بسیار در مدارک و شواهد و تجربیات شخصی خود از این واقعه به آن دست یافته است. در اینجا باید اقرار کنم که گرچه ادعای کمال مطلق بودن این «خوانش» از وقایع ذکر شده را ندارم، و هرگز آن را «یکتا خوانش» از آنچه که روی داد نمیدانم، اما معتقدم که این تحلیل به طور نسبی به شناخت بهتر قضیه کمک شایانی خواهد کرد. در اوایل سال 1378، دو سه سالی بود که از ظهور جدی «اصلاحطلبان» – به تمیز ظاهری از ماهیت «خط امامی» آنها – در عرصه سیاسی ایران میگذشت. در این مدت، گزین گویههای شبه دمکراتیک خاتمی همچون «جامعه مدنی» ، «آزادی اجتماعی»، «تساهل و تسامح"، و «در جایی که ما هستیم بگذارید صحبت از زندگی باشد، نه از مرگ»، بدون پشتوانه نظری مستحکم – و بلکه حتا بر اساس نظریههای متناقض – و بدون توانایی عملی برای اجرایی کردن این ایدهآلها در قطع گسترده در جامعهای که از یک سو خود هنوز به شدت با معرفتشناسی اسطورهای به دنیا نگاه میکرد و از طرف دیگر کارگزاران و قدرت به دستان آن به طور مداوم و به شیوهای خودآگاهانه و سازماندهی شده این معرفت شناسی را ترویج و تقویت میکردند، جامعه «ذهن-سنتی"– به تمیز از سنتی صرف – ایرانی را شتابزده و غیرمسوولانه – چنانکه خواهیم دید – وارد کارزاری «مدنیت خواهانه» کرد که شالوده خوشبینانه و کلیگویانه آن از همان ابتدا به شکستی اشاره میکرد که دو سال پیش بالاخره «جنبش جامعه مدنی» سبک اصلاحطلبی را تمام و کمال به کام خود کشید؛ و پس از دوازده سال، به قول حکومتیان، «جمهوری اسلامی را از هجمه/فتنهای دیگر توسط جریان برانداز رهایی بخشید» تا به ازایش فتنه «جادو و جنبل» و «ایرانیت خواهی» گروهی دیگر را علم کند.
در این میان، دانشجویان جوان، با خط گرفتن از نشریات مشهور به «دوم خردادی» همچون «صبح امروز» و «عصر آزادگان»، به هوای رتوریک «ضد راستی» (که به اشتباه آن را «ضد حکومتی» تعبیر میکردند) و تند و هیجان برانگیز – گرچه باز بدون اساس مستحکم نظری و ضامن اجرایی – برخی نویسندگان این روزنامهها، و با یافتن کورسویی از امید برای فائق آمدن بر سرخوردگیهای اجتماعی – و نه لزومن سیاسی – معاصرشان که دلیل اصلی آن را جمهوری اسلامی میدانستند، روز به روز تشنهتر میشدند تا سایه سنگین فردیت کش و تحقیرگر پدرسالاری حکومت که توسط ارگانهای مختلفی همچون بسیج و نیروی انتظامی و گشت ارشاد و انصار حزباله و نهادهای مشابه سرکوبگر اعمال میشد را در میدان مبارزه فیزیکی به چالش بطلبند. به شوخی تلخی میماند که بسیاری از نظریهپردازان و روزنامهنگاران اصلاحطلب مذکور، پس از شکلگیری خیزش دانشجویی، یا به طور عمده به آن روی خوش نشان ندادند، و یا بلافاصله آن را محکوم کردند.

TEHRAN - Pro-democracy students gather around a fire to alleviate the effects of teargas fired into the university campus by Iranian riot police July 13. Iranian security forces and Islamic vigilantes took control of most of central Tehran late on Tuesday after battling pro-democracy protestors in some of the country's most violent scenes since the 1979 revolution. str (Reuters)
در این میان، گناه اکبر گنجی از همه سنگینتر است. وی که خود اکنون منتقد سرسخت «ولایت مطلقه فقیه» از یک طرف و همسنگران اصلاحطلب سابقاش از طرف دیگر شده و آنان را یک به یک از دم تیغ انتقاد میگذراند، در آن زمان از هیچ کوششی فروگذار نکرد تا خیزش دانشجویی را با همان شدت و حدتهای معروف «دانای کل» وار و همیشه حقبهجانبانهاش، جریانی نامشروع و در تقابل با «ارزشها»ی اصلاحطلبی معرفی کند. گنجی هم اکنون هم در «تحقیقات» تاریخی-فلسفی-مذهبیاش به شیوه «شجاع الدین شفا»– ولی مطمئنن بیبهره از روحیه طنز زهردار و جذاب او – همان رتوریک جدلی مدعیالعمومی «دانشجوپسندانه» که تیزی کلامش را نسبت به عمق محتوایی آن صد چندان میکند (بحث طول و عرض جداست) به کار میگیرد، که با آن در دو نوبت «صبح» و «عصر»، همچون «کاپیتان ویر»، دانشجویان سادهدل را به مقتل رهنمون شده بود تا بعد مثل «بیلی باد» برای روحشان طلب مغفرت– و بلکه لعنت– کند!
به هرتیب، دو سه سال اول شکلگیری ایده «جنبش جامعه مدنی» در ایران، در شرایطی که ذکر آن به میان آمد، عملن به رجزخوانی و محکزنی دو طرف – اعم از حکومتی و مردمی – یکدیگر را گذشت، که با در نظر گرفتن صعود درجه هیجان در میان هر دو جناح، نتیجه نهایی طبیعیاش چیزی به جز کارزار «فیزیکی» خودخواسته از جانب هر دو طرف نمیتوانست باشد؛ که این خود نشان میدهد که اصلاحطلبان پرشور و کتابخوانده اما هم مردد و هم دست و پا بسته، خود هرگز توانایی «امنیت سازی» برای اجرای «متین» برنامههایشان و هدایت «مستحکم» پیروانشان در آن راهی که مدعی درستیاش بودند را نداشتند؛ که اگر داشتند کار به آشوبی کشانده نمیشد که بعد آنان را مجبور کند به هزار ناز و عشوه و عقبنشینی ناروا و بیانیه از موضع ضعف، تقبیح و تکذیبش کنند. در این میان، حمله نیروی انتظامی و انصار حزباله به کوی دانشگاه همچون رسانایی عمل کرد که دو سر خازن پر از شارژ الکتریکی دو جناح – حکومت از یک سو و دانشجویان از سوی دیگر – را به هم متصل نمود و به جرقه شدید تخلیه روانی دانشجویان در جریان خیزشی که در پی آمد انجامید.
بنابراین، نسبت دادن مطلق خشونتخواهی – صرف نظر از دلایل، کارکردها، و نتیجهگیریهایی ماهوی و اخلاقی از آن – به حکومت از یک طرف، و صلحطلب نمایاندن دانشجویان از طرف دیگر، که ریشه در علاقه به اسطوره پردازی و سیاه-و-سفید بینی در میان ایرانیان دارد (اسطوره شهادت حسین مظلوم به دست یزید کافر را مجسم کنید)، کژخوانیای است از وقایع که به نوبه خود ماهیت حقیقی خیزش دانشجویی را در پس پرده نگاه میدارد. با این وجود، حق این است که خشونت را حکومت آغاز کرد، و به اصطلاح چک اول را زد تا بلکه حریف را بترساند و غائله را زودتر ختم کند؛ اما اشتباه حکومت در برآورد عمق هیجانات دانشجویی و روحیه «مبارزه طلبی» فیزیکی آنان، به بر پا شدن بلوایی انجامید که آرام کردن آن برای حکومت هزینهای بسیار برداشت که حتا تا به امروز هم از تبعات آن خلاصی نیافته؛ و «انقلاب فرهنگی دوم» که یکی دو سالی است توسط جمهوری اسلامی به نام «طرح اسلامی کردن دانشگاهها» مطرح شده، ادامه منطقی همین واقعه و به جهت جلوگیری از سرایت «تفکر انتقادی» معطوف به عمل دانشجویی به باقی لایههای جامعه است. در اینجا باید اشاره کرد که این شیوه آزمایش و خطای خطرناک البته شیوه دیرینه جمهوری اسلامی میباشد که بر اثر تحجر و هیجان، قدمی به تندی برمیدارد که تنها با تندی شدیدتر و هیجانیتری از قبلی قابل خفه کردن – اگر نه ختم کردن – است؛ و این تسلسل باطل و در عین حال حقبهجانبانه در طول بیش از سه دهه، جمهوری اسلامی را به لویاتانی که امروز هست تبدیل کرده است، که پس از بستن «قرارداد اجتماعی» در ابتدا– اگر بتوان رفراندوم جمهوری اسلامی سال 1358 با آن همه حرف و حدیث پیرامون آن را به این اسم نامید، با فروغلتیدن در آنچه داریوش آشوری «بنبستهای ساختاری رژیم جمهوری اسلامی» مینامد ، دیگر هرگز حاضر نبوده و نیست به هوای دل «بندگان» و «رعایا»یش حتا قدمی به عقب بردارد.

TEHRAN - A lone man watches the riot police line at Fatemi square in Tehran July 13. Iranian security forces and Islamic vigilantes took control of most of central Tehran late on Tuesday after battling pro-democracy protestors in some of the country's most violent scenes since the 1979 revolution. str (Reuters)
چنانکه مشاهده شد، در جریان خیزش دانشجویی تیر ماه 1378، اصولن «جنبش»ی– نامی که به کارگیری آن در حوزه سیاست امروز معمولن به سازمانداری و برنامهمندی در قالب چارچوبهای «مدنی» تلویح دارد، و الگوی رفتار «قانونی» را با خود یدک میکشد– در کار نبود؛ چرا که این خیزش – پس از عبور از مرحله «جنبش» نیمه متشکل در سالهای قبل از جریان حمله به کوی دانشگاه– در حقیقت برآیند هیجانات «عدم تعهدخواهانه»ای بود که در دو سه سال گذشته بر مجموع دانشجویان، نه لزومن به عنوان یک «تشکل» که به عنوان «افراد» مستقل، وارد شده بود. لذا شیوه اعتراض آنها هم بیشتر شبیه بود به گستاخی فردی «کالین اسمیت» (با بازی تام کورتنی) در فیلم «تنهایی دونده ماراتن» تا مثلن شیوه هدفمند دانشجویان و مردم در میدان «تیان آن من» پکن در ژوئن 1989 (که آن هم البته در نهایت سرکوب شد). این عدم تعهدخواهی را به وضوح میتوان در شوریدگی «دایونیسی» و رفتار جمعی گسسته دانشجویان در گستاخی کردن و هو زدن شان و فریاد کشیدنشان بر سر رهبر و رییس جمهوری و دفتر تحکیم وحدت و هر کس و هر چیز دیگر که خیال زعامت و سخنرانی و جهتدهی به سرش افتاده بود، کتکزدن و راندن مسوولان دولتی و غیردولتی، و سرود خواندن آمیزشی و دستهجمعی دختر و پسر دست در دست یکدیگر دید؛ که همه و همه «اورجی»وار، بساط پدرسالاری پارسامآبانه چارچوب ساز عرف و شرع جمهوری اسلامی را در دل دانشگاه – کهندژ نظارت حراستی بر دو جنس – و در درگاه مسجد – کنام فلسفه عدم آمیختگی دو جنس – خشمگنانه/سرخوشانه به سخره میگرفت و در هم می پیچید، انگار که لذت تقدس زدایی و تابوشکنی تنها دلیل وجودی آن بود. چنین پدیدهای است که من آن را «سندروم دانشجویی» در خیزشهای مدنی ایران معاصر نامیدهام؛ که به طریقی دیگر و در قطعی نسبتن بزرگتر خود انقلاب 1357 را هم شامل میشود.
این همان روی دیگر سکه یا آلتر-ایگوی «اورجی عاشورایی» بود که نظام بر «له» خود ترویج میکرد و میکند؛ و هنگامی که در خلال این خیزش، چنین امری را «علیه» خود دید، به تقاصش و از روی خشم کور، قمه و زنجیر را بر سر و بدن دانشجویان کوفت. بدین ترتیب، آنچه در این خیزش روی داد، هم از جهت اندیشهای و هم عملی، بیشتر شباهت داشت به آنچه که در می 1968 در فرانسه روی داد تا آنچه در چین صورت گرفت؛ زیرا که این خیزش– در کلیت خود– عملن «تابوشکنانه» بود تا «قانون خواهانه»؛ و دقیقن به همین علت است که این خیزش– در آن زمان خاص– بسیار بیش از اینکه «مردمی» باشد، «دانشجویی» و جوانانه سر بود؛ حقیقتی که چند پاراگراف پایینتر دوباره به آن اشاره خواهم کرد. اکنون نیز «اخلاقی» جلوه دادن این خیزش– به معنای تلاش برای انطابق کامل آن با معیارهای اخلاقی/قانونی ایرانی/اسلامی– تنها ادعای بیاساسی است که بیشتر از رودربایستی بسیاری شارحان آن با «خود»شان و با ذهنیت کلاسیک «ایرانی/اسلامی»شان و همچنین از دغدغهشان برای نسخهپیچی سیاسی سرچشمه میگیرد تا از تلاش برای حقیقتگویی و یا جلوگیری از گزک دادن به دست جمهوری اسلامی.
از مصادیق مهم دیگر خودجوشی این خیزش، «رهبرگریزی» آن بود، که به وضوح نشانگر این حقیقت است که حرکتی که روی داد، مقاصد سیاسی نداشت– یا حداقل اینکه از چنین مواضعی فاصله بسیار داشت – و عمومن و قوین روانی و اجتماعی بود. در عصری که «روایات کلان» سرسخت و «گرانگویههای» پرطمطراق گذشته، به لحظه انقضای تاریخ مصرف خود نزدیک میشدند، و در زمانی که در جامعه «دانشجویی» ایران کمتر کسی بود که نداند قرار نیست «دیگری» بر او فاصله «زمین تا آسمان»ی شعور و دانشی داشته باشد، اصولن چنان فاصلهای بین دانشجویان وجود نداشت که کسی بتواند ادعای رهبری بکند، و حتا اگر میکرد– چنانکه ذکر شد– کسی او را وقعی نمینهاد، و به هو و جنجال و چوب و سنگ میراند. لذا اینکه بعدها تشکلهای دانشجویی قدیمی و جدیدالتاسیس ریز و درشتی همچون «دفتر تحکیم وحدت»، «جبهه متحد دانشجویی»، یا «جنبش مستقل دانشجویی» خود را به اشاره یا به صراحت طلایهدار خیزش دانشجویی نامیدند، بیش از اینکه حقیقت داشته باشد، از سودمندیهای سیاسی این ادعا برای آنها یا وابستگانشان نشات میگیرد. حقیقت این است که چنین تشکلهایی– در صورت نقش داشتن در خیزش دانشجویی– در سالهای اخیر بیشتر به خاطر رفتار «تشکیلاتی» و «آدرسدار»شان بوده که مورد هجوم نظام قرار گرفتهاند، و نه لزومن به خاطر رهبری جنبش یا خیزشی؛ اما امروز که جغرافیای سیاسی ایران عوض شده، ائتلافهای سیاسی قدیم شکسته و اولویتهای سازمانی تغییر یافته، همه میخواهند سر در توبره خیزش دانشجویی داشته باشند و نان رهبری نکرده آن را بخورند.
نمونه بارز تلاش برای به انحصار درآوردن خیزش دانشجویی، رویه برخی وابستگان «دفتر ادوار تحکیم وحدت» میباشد. اکنون پس از گذشت دوازده سال که از واقعه خیزش دانشجویی میگذرد، تعیین اینکه دفتر تحکیم وحدت چقدر در خط دادن به این حرکت نقش داشته، امری است که به راحتی قابل کشف نیست. بعید بهنظر نمیرسد که تحکیم وحدت، با توجه به این حقیقت که تنها سازمان نسبتن لیبرال دانشجویی بود که سازماندهی منظم داشت، در بیعت گرفتن از دانشجویان به نفع خاتمی در جریان کاندیداتوری مرتبه اول وی بزرگترین نقش را داشت، و دانشجویان – حداقل تا مدتی – آن را وقعی مینهادند، در متوجه کردن دانشجویان هیجانزده به تحصن در دانشگاه نقش داشته بوده باشد. برای مثال، در رجانیوز آمده که «دفتر تحکیم وحدت در روز پنجشنبه 17 تیر 1378، بنا بر گزارش کمیته تحقیق شورای عالی امنیت ملی، یک میتینگ اعتراضآمیز را در دانشگاه تهران برگزار میکند.» به علاوه، این دفتر با انتشار بیانیهای در 20 تیر، حمله به کوی دانشگاه را محکوم کرد. اما این با مفهوم «رهبری» خیزش دانشجویی فاصله بسیار دارد. تا آنجا که خاطرم هست، تمام هم و غم تحکیم وحدتیان بر این بود که تحصن محصور به محوطه دانشگاه بماند و از آن فراتر نرود. آنها به خصوص به دوری از درگیری با نیروهای انتظامی و شبه نظامی تاکید بسیار میکردند. مطابق شماره 168 سهشنبه 22 تیر ماه 1378 روزنامه خرداد، دفتر تحکیم وحدت اعلام کرده بود که «هرگونه حرکت افراطی و خارج از روال قانونی مورد تایید نیست. این اتحادیه مراسم خود را با مجوزهای قانونی پیگیری کرده و مسوولیت هرگونه عملکرد غیرقانونی اعم از راهپیمایی یا هر عمل افراطی خارج از چارچوب مراسمهای رسمی بر عهده خاطیان است.» دقیقن به خاطر اتخاد چنین مواضع دوگانهای از سوی دفتر تحکیم وحدت بود که هرگاه کسی با وابستگی احتمالی به این دفتر پشت تریبون مسجد دانشگاه تهران میرفت، دانشجویان بلافاصله وی را هو میزدند. پس از سرکوب خیزش هم دفتر تحکیم وحدت بیانیهای صادر کرد و همبستگی خود را با رهبری و انقلاب اسلامی اعلام کرد و از دانشگاهیان خواست تا در راهپیمایی 23 تیر شرکت کنند.

Student demonstrators attempt to neutralize the effects of tear gas near Tehran University, following a clash with police Tehran, Iran Tuesday July 13, 1999. In a flashback to the revolution that installed Iran's Islamic government 20 years ago, baton-wielding police fired tear gas to disperse 10,000 protesters on the streets of Tehran today, the sixth day of protests against hard-liners who have thwarted reform efforts. (AP Photo/Kamran Jebreili)
حقیقت این است که دفتر تحکیم وحدت که در سالهای ابتدایی ریاست جمهوری خاتمی، به عنوان بازوی اصلی اصلاحطلبان در میان دانشجویان نقش عمدهای بازی کرد، بر اساس شاه-راهبرد اصلاحطلبان حکومتی، موسوم به «فشار از پایین، چانهزنی از بالا»، طراحی شده توسط سعید حجاریان، بزرگ-استراتژیست اصلاحطلبان، تنها تا آنجا حاضر بود به دانشجویان و فعالیتهای دانشجویی میدان بدهد و با آنان همدلی کند که مواضع اصلاحطلبان حکومتی به خطر نیفتد. مطابق این راهبرد، فشار از پایین – در این مورد، اعمال شده توسط دانشجویان – بر جناح راست، تا جایی به کام اصلاحطلبان بود که به تقابل و تخالف با کل نظام – که خواه ناخواه اصلاحطلبان را هم شامل میشد – تبدیل نشود؛ لذا تحکیم وحدت در قبال دانشجویان در آن برهه نسبتن کوتاه همان شیوهای را اتخاذ کرد که هسته مرکزی اصلاحطلبان همیشه و اخیرن در لباس «شورای هماهنگی راه سبز امید» در مدت زمانی طولانیتر و در قطعی وسیعتر با بقیه مردم هوادار خود در پیش گرفته است. بدین ترتیب، اینکه بعدها– به خصوص بعد از افتراق دفتر تحکیم وحدت و سپس انشعاب آن از اصلاحطلبان در سال 1381– کسانی مدعی شدند که دفتر تحکیم وحدت همهکاره خیزش دانشجویی بوده، در حقیقت معادل این است که روغنریخته را نذر امامزاده کنند تا هم برای آن نهاد از قدر و منزلت افتاده وجههای کسب کنند و هم برای خود نان و آبی بخرند.
در اینجا میرسیم به بحث «شهرگیر» بودن و «مردمی» بودن این خیزش. طبق مشاهدات اینجانب، حقیقت این است که این خیزش– با حضور دانشجویی، به علاوه شماری پراکنده از جمعیت عمدتن جوان، و انگشتشماری غیر جوانان غیردانشجو – کمابیش از حد فاصل مربع خیابانهای امیرآباد در شرق، ولیعصر در غرب، فاطمی در شمال، و انقلاب در جنوب فراتر نرفت، و در یکی دو روز آخر عملن به خود پردیس اصلی دانشگاه تهران و قسمتهایی از خیابانهای ولیعصر و انقلاب محدود شد؛ و در تمام همین مدت یکی دو روز آخر همچنان در محاصره تنگ امنیتی قرار گرفته بود که تا دو تا خیابان آن طرفتر کسی خبر نداشت چه دارد میگذرد. لذا گزارشهایی که درباره تعطیلی بازار و حمله به کلانتری بهارستان و درگیری و آتشسوزی در خیابان آذربایجان و برخی نقاط دیگر تهران در این زمان دادهاند، اگر دروغ پراکنی دستگاه تبلیغات جمهوری اسلامی نباشد، و اگر شایعه یا اغراق نباشد، به احتمال زیاد از چند حادثه پراکنده فراتر نرفته است.
روز اولی که به دانشگاه رفتم، عابران در حال گذار اندکی در حاشیه جنوبی خیابان انقلاب مکث میکردند تا کنجکاوانه به سمت دانشگاه نظری بیفکنند. شب آن روز هم که از دانشگاه به خانه برمیگشتم، خیابان جمهوری مثل همیشه شلوغ و مشغول به دغدغههای کاسبکارانه خود بود. کسبه میفروختند و خریداران میخریدند. فردای آن روز هم چنانکه قبلن گفتم، پیش از اینکه به دانشگاه بروم، گشتی در محوطهای که در بالا ذکر آن رفت زدم، و به جز هستههای پراکنده جمعیت – که اکثرن جوان و به احتمال زیاد دانشجو بودند – چیزی ندیدم. چنانکه به نظر میرسد، اکثریت مردم تهران، برای درک تجربهای همسان با دانشجویان، به گذار ده سال طولانی دیگر نیاز داشتند. فرآیند آگاهییابی از شیوههای کارکرد نظامی استبدادی همچون جمهوری اسلامی طبیعتن به گذار زمان نیاز داشت؛ که دانشجویان، به سبب آنکه در خط مقدم مبارزه با آن نظام قرار داشتند، زودتر به درک حقیقت آن رسیدند، و به مقابله با آن برخواستند. اما مردم غیردانشجو، به طور عمده در قبال رژیم موقعیتی خنثی اتخاذ کردند. لذا اینکه بعدها حکمت و بسیاری دیگر گفتند «آنچه ما شاهدیم، شروع جنبش تودهاى مردم براى سرنگونى رژیم اسلامى است» کلیگویی ناآگاهانه و خوشباورانهای بیش نبود که ریشه در معرفتشناسی خام دستانه اسطورهای دوگانه گرای مارکسیستی عوامانه «حاکم ظالم/توده سالم» داشت.
نتیجه گیری:
چنانکه در آغاز این گفتار بیان کردم، اینجانب خیزش مدنی ایران معاصر را امتداد تاریخی و معرفت شناختی خیزش دانشجویی تیرماه 1378 میدانم؛ اما از آنجا که دغدغه نگارنده در این مقاله بیشتر تحلیل خیزش دانشجویی بوده تا مقایسه آن با خیزش مدنی حاضر، در اینجا فقط به این قیاس ساختاری کلی اشاره میکنم که برخورد مسوولان جمهوری اسلامی با این دو جریان در دو برهه متفاوت تاریخ خود، در نهایت هر دو را به یک سمت و سوی مشابه سوق داد؛ یعنی در جایی که هر دو حرکت از «جنبش»های معقول مدنی پیوسته آغاز شدند، بحرانسازی حکومت و خشونت شدیدی که در مقابله با آنها به کار گرفت، هر دو را به سمت خرده «خیزش»های احساسی گسسته پیش برد، و در نهایت با زور و جبر بسیار و از طرق «فراقانونی» و یا «تفسیر-قانونی» سرکوب کرد. دقیقن به همین علت است که اکنون – در روزگار آشکار شدن کامل و در معرض عموم قرار گرفتن تاکتیکهای بحرانسازانه و خشونتآمیز جمهوری اسلامی برای سرکوب هرگونه مبارزه مدنی– باید طرحی نو درافکنده شود، و از مصلحت اندیشی و رفتار «صحیح سیاسی» که تنها اوضاع را وخیمتر میکند جدا پرهیز گردد.
در آخر، تاکید دوباره بر این نکته ناگزیر مینماید که خیزش دانشجویی تیرماه 1378 در تهران، با دارا بودن اصلیترین مولفه روانی قیامهای دانشجویی معاصر در سرتاسر دنیا، که همانا «تابوشکنی» فرد-در-جمعی و به پاخواستن گسسته «علیه» آنچه که نمیخواهد– در برابر «قانونخواهی» جمعی و به پاخواستن پیوسته بر «له» آنچه که میخواهد- میباشد، و من در این مقاله آن را «سندروم دانشجویی» نامیدهام، تا به آخر هم «دانشجویی» ماند؛ و تعریف آن، اگر بخواهیم و اگر بتوانیم آن را تنها در یک جمله بیان کنیم، در این برون ریزش احساس شوریده سرانه جوانانه خلاصه میشود که «دل هر آدمی، به طریقی از مشاهده شعله کشیدن اتومبیلی در آتش غنج میزند»؛ احساسی که پس از به خاک و خون کشیده شدن بازگشتناپذیر حرکت مدنی بزرگ مردم ایران در اعتراض به اختناق رژیم جمهوری اسلامی در سالهای اخیر، سوای خواستهها و جهتگیریهای سیاسی، قشری، سنی، و جنسی، اکنون در تمامیت و در جای جای جامعه (غیرحکومتی) ایران شعله میکشد.
بهار 1390
توکا نیستانی / کارتون / رادیو کوچه

محمد مصطفایی / وکیل دادگستری
هر زمان که موتور اعدام لاریجانیها در دستگاه قضایی جمهوری اسلامی ایران به رهبری آقای خامنهای با اقتدار و سرعت بالا به کار میافتد بر جنایات و وحشیگیرهای متجاوزین به حقوق ملت نیز بیشتر و بیشتر میشود. به عبارت دیگر هر چه حکومت جمهوری اسلامی ایران بر جنایات خود در مقابل با جنایتکاران و متجاوزین به نوامیس ملت ایران، میافزاید، جنایت و شرارت و تجاوزجنسی نیز بیشتر و بیشتر میشود. مثال بارز و روشن، واقعه دهشتناکی است که هفته گذشته در اصفهان رخ داد. دوازده نفر پس از حمله به یک جشن تولد در باغی، در حوالی روستای اصغرآباد اصفهان، دست و پای مردان حاضر در مهمانی را بسته و به زنان تجاوز کردهاند. به گزارش وبسایت «عصر ایران» که به اصولگرایان وابسته است، «ماجرا از آنجا شروع شد که هفته گذشته افراد سابقهدار و شرور از فرصت بهوجود آمده توسط چند خانواده بهره جسته و با ورود به ملک خصوصی و باغی در حاشیه شهرستان خمینیشهر اقدام به حبس افراد مذکر حاضر در باغ و همسران چند زن کرده و سپس آنها را مورد تعرض و آزار قرار دادند.» البته برای من و خوانندگان این مطالب مشخص نیست که حکومت از کجا متوجه شده است که، افراد متجاوز در این مهمانی، سابقهدار و شرور! بودهاند. اگر آنان شناسایی شدهاند، چرا تاکنون معرفی نگشتهاند و اگر شناسایی نشدهاند، از کجا مشخص شده است که این افراد شرور بودهاند.
باید اذعان کرد که پلیس جمهوری اسلامی ایران یکی از ضعیفترین و ناکارآمدترین پلیسهای کشورهای جهان بوده و دستگاههای امنیتی نیز تنها به فکر بالابردن قدرت رهبر خود هستند و هیچ اهمیتی به حقوق ایرانیان نمیدهند. مسبب اصلی و بدیهی این تجاوز، نظام جمهوری اسلامی است و مسوول مستقیم اینگونه تجاوزات آقای خامنهای و روسای قوای سه گانه و نیروی انتظامی، دادستان و رییس دادگستری اصفهان هستند. چرا که کوتاهی نیروی انتظامی و مسوولین باعث وقوع این تجاوز گردید. یکی از کسانی که در این مهمانی حضور داشته است و نخواست نامش فاش گردد با بیان جزییات در حالی که به شدت اشک میریخت به اینجانب گفته است که پیش از تجاوز یکی از افراد با پلیس تماس گرفته و درخواست کمک کرده بود. اما مامورین نیروی انتظامی چند ساعت بعد از این تجاوز هولناک، زمانی که محل را ترک کرده بودند، حضور یافتند که عملن کار از کار گذشته بود. اتفاقن زمانی که اخبار این حادثه هولناک را میخواندم در سایت عصر ایران نوشته شده است، «خوشبختانه یکی از خانمهای اسیرشده، در فرصتی کوتاه با تلفن همراه خود موفق به اطلاعرسانی به پلیس شده و ماموران انتظامی و نیروهای ویژه بلادرنگ خود را به محل رسانده و موفق میشوند افراد مذکر را آزاد کنند و همزمان با شناسایی مکان مجاور، سایر افراد مونث را نیز از دست ربایندگان رهایی بخشند.»
نمیدانم کلمه خوشبختانه در این فاجعه انسانی قابل استفاده است یا خیر، ولی میدانم که برای حکومت خشونت، زور ارعاب و اعدام، در هر زمانی هر جنایت و تجاوزی جای خوشبختی دارد
نمیدانم کلمه خوشبختانه در این فاجعه انسانی قابل استفاده است یا خیر، ولی میدانم که برای حکومت خشونت، زور ارعاب و اعدام، در هر زمانی هر جنایت و تجاوزی جای خوشبختی دارد. چرا که هر عمل وحشیانهای از این دست باعث، استحکام قدرت دستگاههای امنیتی و قضایی خواهد شد. در اینگونه جنایات و تجاوزات، دستگاههای امنیتی و پلیس، ترجیح میدهند بعد از جنایت و تجاوز خود را در صحنه حاضر کنند. اگر دقت کرده باشید، و تحقیقی کوتاه انجام دهید، ملاحظه خواهید فرمود که در جنایات و تجاوزاتی که به وقوع میپیوندد، در اکثریت مواقع، جنایتکار و متجاوز به هدف اصلی خود رسیده و بعد از تجاوز بوده است که پلیس در محل حاضر گشته است. در این مورد نیز خانمی به پلیس زنگ زده و با هراس و وحشت درخواست کمک نموده است، اما پلیس تامل نموده تا تجاوز به انجام رسد و بعد خود را در محل حاضر کند. خانمی که به پلیس زنگ زد التماس میکرد که به او کمک کنند، اما پلیس گمان میکرده که این زن شوخی میکند و دیوانه است. این زن دو بار به پلیس زنگ میزند و بار دوم بیشتر التماس میکند، مجبور میشود موضوع را به یکی دیگر از دوستانش با تلفن اطلاع دهد و او پیگیر این موضوع شده و پلیس را از این فاجعه مطلع کند.
اتفاقن در خبرگزار دویچهوله خواندم که اهالی محل هم گفتهاند که پلیس «بلادرنگ» در محل حاضر نشده و تعلل ماموران پلیس فرصت کافی برای مهاجمان ایجاد کرده است.
غلامرضا انصاری در مصاحبه خود با خبرگزاریها از مردم درخواست کرده که با صبر و حوصله، در انتظار اخبار دستگیری سایر متهمان و مجازات قاطع آنها باشند. وی قول داده که شخصن موضوع را پیگیری کند و نتیجه را به اطلاع مردم برساند.
حال این سوالات مطرح میگردد که چه کسی مسوول اصلی این جنایات و تجاوزها است؟ آیا پلیس و دستگاههای امنیتی و دولت پاسخگو نیست؟ آیا نباید کسانی که در نجات قربانیان، کوتاهی کردهاند مجازات شوند؟ آیا دستگیری متهمان، بازداشت آنها و اعدام آنها در ملاعام کافی برای پیشگیری از وقوع جرم است؟ در ماههای گذشته دهها نفر در ملاعام اعدام شدند، آیا از میزان جرم کاسته شد؟ در چند ماه پیش فاجعهای مشابه در لواسان رخ داد و مرتکبان جرم در ظرف چند روز اعدام شدند، آیا دیگران درس عبرت گرفتند؟ چرا دولت به جای آنکه به دنبال مجازات کردن افراد باشد، به سمت ریشهکن کردن جرم نمیرود؟ چرا دولت جمهوری اسلامی و به خصوص دستگاه قضایی به جای حل کردن صورت مسئله به دنبال پاک کردن مسئله هستند؟ مسئله این است که این حکومت، کارایی لازم و کافی برای اداره کشور را ندارد؟ حکومت مسوول نیست و این بیمسوولیتی هزینههایش همین میشود که میبینیم، و آیا باید منتظر بود تا هزینههای دیگر را نیز پرداخت کنیم؟
اعدام، خشونت، ظلم، جور، اقتدار بیخاصیت نمیتواند راهحل مناسبی برای پیشگیری از وقوع جرم باشد
چند روز دیگر پس از دستگیری متهمان، آنان روبهروی دوربین قرار خواهند گرفت و خواهند گفت که اسراییل یا آمریکا آنان را برای تجاوز به اصفهان و به این باغ فرستاده بود. چرا حکومت ملت را هالو فرض میکند و هر عملی را منتسب به غرب میداند؟ در کجای غرب چنین جنایتها و تجاوزهای فجیعی رخ میدهد که در ایران ما شاهدش هستیم؟ در غرب زنان اگر ساعت چهار صبح هم در خیابان باشند، امنیت دارند، آیا در ایران چنین امنیتی وجود دارد؟ مظمئنن زنان جرات خروج از خانه را بعد از ساعت نه شب ندارند.
در نهایت اینکه، اعدام، خشونت، ظلم، جور، اقتدار بیخاصیت نمیتواند راهحل مناسبی برای پیشگیری از وقوع جرم باشد. مطمئنن اگر مجرمین این حادثه وحشتناک دستگیر و بازداشت و اعدام هم شوند تا زمانی که این حکومت به فکر خواستههای اساسی نوجوان و جوانان این مرز و بوم نباشد، باید موتور اعدام را با قدرت بیشتری به حرکت در آورند تا بتواند قدرت خود را برای بیشتر کردن عمر خود، بالا برده و حاکمیت خود را استقرار بخشند.
برای مقابله با جرم راههای بهتری و اساسیترین وجود دارد که صدها بار در یادداشتها و مقالات خود به آنها اشاره کردهام ولی متاسفانه تاکنون به هیچ کدام اهمیت داده نشده است. این حکومت گمان میکند با خشونت و اعدام و کورکردن و دست و پا بریدن میتواند پیشگیری از جرم کند.
در نهایت از شنیدن این خبر متاسفم و متاثر شدم و با کسانی که قربانی چنین فاجعهای بودهاند همدردی میکنم، و امیدوارم هر چه زودتر اشخاصی حاکمیت را به عهده گیرند که لایق مردمان ایران زمین باشند، نه کسانی که برای حفظ حکومتشان دست به هر جنایتی میزنند و اموال مردمان ایران را به غارت میبرند.
شنبه 21خرداد 90/ 11 ژوئن 2011
اجرا: اعظم
استودیو: سیاوش
تقویم تاریخ
گزیده اخبار مطبوعات شنبه ایران
پسنشینی تند- «شب پرحادثه»- اکبر ترشیزاد
بخش اول خبرها
مجله جاماندگان- «بسیجیان، کیسههای شنی خاکریز حکومت»- شراره سعیدی
دایره شکسته- «چشمها را باز کنیم»- مهشب تاجیک
مجله خبری کابل- آرین
گفتوگوی روز- «آیا سردار، سرِ دار میرود؟»- اردوان روزبه
بخش دوم خبرها
روان به سلامت- «اولین سفرهای استانی دکتر روانپاک»- علی انجیدنی
قصههای ما، از رویا تا واقعیت- «ماشین پرواز»- شهره شعشعانی
بخش سوم خبرها
خبر / رادیو کوچه
روز شنبه، حسین هرموش افسر سوری که روز پنجشنبه اعلام کرد از ارتش جدا شده است در گفتوگویی مسوولیت کشتن 120 سرباز ارتش سوریه را برعهده گرفته است.
منابع خبری دولتی سوریه هفته گذشته اعلام کردند که 120 نفر از نظامیان ارتش سوریه در شهر جسرالشغور به دست افراد مسلح کشته شدند.
به گزارش العربیه، حسین هرموش افزود: «من به همراه چند نظامی جدا شده از ارتش مسوولیت کشته شدن نیروهای ارتش سوریه را بر عهده میگیریم چرا که به گفته وی آنها به مردم بیپناه حمله کردند.»
وی افزود: «ما پیش از کشتن این نظامیان بارها از قتل عام مردم معترض به آنها هشدار داده بودیم.»
هرموش ادامه داد: «ما در مکان بلندی در شهرالشغور سنگر گرفتهایم وبرای دفاع از مردم آماده هستیم.»
وی افزود: «ارتش هوادار رییس جمهوری سوریه کودکان و زنان را به عنوان سپر انسانی خود قرار داده است.»
این افسر جدا شده ارتش سوریه با اعلام اینکه وی و همراهانش تلاش کردند تا شهر را از مردم تخلیه کنند گفت: «تنها 10 درصد از مردم در شهر باقی ماندهاند و ارتش اکنون آنها را به عنوان سپرانسانی قرار داده است.»
وی دلیل برکناری خود از ارتش سوریه را مشاهده گریه کودکان و زنان اعلام کرد. وی از افسران و نطامیان ارتش سوریه خواست به مردم بپیوندند.
او گفت: «ما پیش از هر اقدامی به نیروهای نظامی پیام میدهیم کسی که احساس شرف کند و کشور و مردمش را دوست دارد خود را کنار بکشد، ما به دنبال کشتن هیچکس نیستیم.»
لازم به اشاره است که فعالان حقوق بشر در سوریه پیشتر اعلام کردند که نیروهای نظامی کشته شده در این شهر به دلیل سرپیچی از فرمان تیراندازی به سوی مخالفان توسط نیروهای امنیتی مورد هجوم قرار گرفتند.
بیشتر بخوانید:
«افزایش تلفات دور تازه درگیریهای سوریه»
رادیو کوچه
1864 میلادی- «ریچارد اشتراوس» (Richard Strauss) آهنگساز و رهبر ارکستر آلمانی زاده شد. وی در مونیخ به دنیا آمد. پدرش نوازنده چیرهدست هورن بود که او را از اوان کودکی با موسیقی آشنا کرد.
مهمترین مشخصات آثار اشتراوس عبارتاند از تاکید فوقالعاده بر منطقه صوتی بسیار زیر سازها و اصوات انسانی، سازبندی بزرگ و پرصدا و قسمتهای بسیار مشکل در سازهای بادی بهویژه ساز هورن که بسیار مورد نظر او بود. مهمترین آثار او شعرسمفونیهایی هستند که به دو دسته تقسیم شدهاند:
اول، آنهایی که مبنای فلسفی دارند مانند «مرگ و دگرگونی» و «چنین گفت زرتشت» که این قطعات فاقد داستان هستند و بیشتر اشخاص یا مفاهیم را تفسیر میکنند. دسته دوم شعرسمفونیهایی که جنبهی توصیفی دارند.
از اپراهای برجسته و بهیادماندنی اشتراوس اپرای «سالومه» (Salome) و «سوارکار گل سرخ» شهرت فراوانی دارند.
اپرای سالومه شهرت فوقالعاده را برای او نه تنها در میان مردم آلمان بلکه در تمام کشورهای اروپایی به وجود آورد و در سال ۱۹۰۵ روی نمایشنامهی «اسکار وایلد» (Oscar Wilde) در یک پرده تصنیف شد.
1963 میلادی- یک راهب بودایی در اعتراض به سیاستهای حکومت «نگو دین دیم» (Ngo Dinh Diem)، رییس جمهوری ویتنام جنوبی در شهر «سایگون» و در ملاعام دست به خودسوزی زد.
«نگو دین دیم» رییس وقت ویتنام جنوبی یک کاتولیک بود و دولت او با اکثریت بودایی میانه خوبی نداشت و اعتراض آنان را با خشونت پاسخ میگفت. در چنین روزی «کوان دوک» روحانی بودایی به منظور اعتراض به رفتار بد دولت اقلیت کاتولیکهای ویتنام جنوبی نسبت به اکثریت بودایی این سرزمین و نیز به خاطر برقراری صلح، در یک خیابان سایگون در ملا عام خودسوزی کرد و جان داد.
وی در برابر صف راهبان بودایی بر سطح خیابان نشست، دعا خواند و یک راهب ظرف مواد سوختی را روی او خالی کرد و عمل خودسوزی انجام گرفت و عکس و خبر این رویداد در صفحات اول روزنامهها در سراسر جهان انتشار یافت و نظر جهانیان بیش از پیش به اوضاع ویتنام جنوبی جلب شد.
سرانجام «دیم» در یک کودتای نظامی کشته شد.
1987 میلادی- «مارگارت تاچر» برای چندمین بار نخست وزیر انگلستان شد. وی در طول 160 سال گذشته نخستین نخست وزیر بریتانیا است که سه بار در انتخابات پیروز میشود .
رهبر سابق حزب محافظهکار بریتانیا بود که در ۱۹۷۹ میلادی با شعار بهبود اوضاع اقتصادی از سوی محافظهکاران به نخست وزیری بریتانیای کبیر رسید و تا سال ۱۹۹۰ در این سمت باقی ماند و از ۱۹۷۵ تا ۱۹۹۰ نیز رهبر حزب محافظهکار بوده است. وی تنها زنی است که تاکنون دارای این دو پست بوده است.
الگوی رفتار سیاسی وی به «تاچریسم» معروف است. او به دلیل قاطعیت خود به «بانوی آهنین» مشهور شده است.
1372 خورشیدی- ششمین انتخابات ریاست جمهوری، برگزار شد و طی آن «آیتاله هاشمی رفسنجانی» بیشترین آرا را به خود اختصاص داد. «احمد توکلی»، «عبداله جاسبی» و «احمد طاهری»، نامزدهای مطرح این دور از انتخابات ریاست جمهوری بودند. هاشمی رفسنجانی تا زمان برگزاری هفتمین انتخابات ریاست جمهوری، در این سمت باقی ماند و سپس در پایان دو دوره ریاست جمهوری، از سوی آیتاله خامنهای (رهبر جمهوری اسلامی) به ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام برگزیده شد.
———————————————–
برخی از رویدادهای دیگر
1932میلادی- زادروز «آتول فوگارد» نویسندهای که همه تلاش خود را در راه حذف هرگونه تبعیض از زندگی بشر بهکار برده، در جمهوری فدرال آفریقای جنوبی به دنیا آمد.
1867 میلادی- «شارل فابری» فیزیکدان فرانسوی و کاشف لایههای اوزون، زاده شد.
منبعها:
ویکیپدیا (انگلیسی و فارسی)
نیویورک تایمز
ریسمون
Iranian history
خبر / رادیو کوچه
پزشکان در شهر مصراته، واقع در غرب لیبی، در گفتوگویی عنوان کردند که نیروهای حکومتی، این شهر را هدف حملات توپخانهای قرار دادهاند. به گفته آنان، بمباران روز جمعه مصراته و حومه آن دستکم ۱۷ کشته و ۶۰ زخمی برجای گذاشت.
به گزارش سیانان، ساکنان مصراته میگویند که اثری از هواپیماهای ناتو بر فراز این شهر ندیدهاند.
نیروهای سرهنگ قذافی از سه جهت مصراته را تحت محاصره دارند اما امکان تردد به این شهر از راه دریای مدیترانه وجود دارد.
مصراته حدود ۷۰ روز است که تحت محاصره نیروهای معمر قذافی بوده است و درگیری این نیروها با مخالفان مسلح ادامه دارد.
گزارها حاکی است که نیروهای حکومتی برخی نواحی اطراف مصراته را هم هدف قرار دادهاند.
این حملات در حالی رخ میدهد که کشورهای غربی و عرب تصمیم گرفتهاند حمایت مالی از مخالفان مسلح معمر قذافی را افزایش دهند.
از سوی دیگر، شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد در ژنو جلسه ای برای بررسی گزارش نقض حقوق بشر در لیبی تشکیل داده است.
از سویی دیگر دادگاه بینالمللی جنایات جنگی میگوید مدارکی بهدست آمده که نشان میدهد سرهنگ قذافی دستور داده است برای تلافی حملات مخالفان به صدها زن تجاوز شود.
بیشتر بخوانید:
«پایان نشست گروه تماس در امارات با تاکید بر آغاز مرحله پس از قذافی در لیبی»
Reza Parchizadeh
Introduction
In a period when two of the ancient autocracies of the Middle East, namely Tunisia and Egypt, have been transformed to the preliminary stages of a "democratic society" through either popular civil rights movements or growing revolutions, and Libya, Syria, and Yemen are about to join them sooner or later, many domestic and international eyes yet again have been turned toward and fixed on Iran as the original instigator of this wave of civil rights movements in the region, and the one that must naturally and with not much of a physical and intellectual "effort" and even less "cost" come next in this line. However, in my opinion, this euphoria proves to be the product of a gross misunderstanding of the situation in contemporary Iran on the one hand and a rather deliberate understatement of this very situation on the other.

Just to make a long story short, while in many Middle Eastern countries we simply have cases of classic dictatorship or autocracy with no binding, articulated ideologies, in Iran we are first and foremost faced with a strongly articulated "regime of truth" that in the first place presupposes and perpetuates the existence of the status quo, by engaging them on a psychological level, in the minds of a considerable portion of the population, including the military and paramilitary Islamic Revolutionary Guards Corps (IRGC) and the Basij, that wholeheartedly contribute to the cause of the Islamic Republic by any violent means. In other words, while the "classic" dictatorships are only dictatorships because they have clout – and thus their position is firm as long as they are "materially" able to maintain that clout, modern "ideological" autocracies enjoy a dual position of ideological and material power. Therefore, my foremost aim in this article will be to produce a pathological study of the epistemology that brought about, and still perpetuates, the Islamic Republic in Iran.
In this study, I will try to demonstrate that how the Islamic Republic, though patently influenced by a host of foreign concepts, stays indigenous to the root by adopting its defining assumptions and subsequent distilled convictions from a solidly-articulated native ancient attitude; and then to indicate that as long as this attitude prevails in Iran – though it shows signs of subsiding and ameliorating to a considerable extent during the past decades for a myriad of reasons, any subjective and halfhearted attempt to establish a "civil society", without taking this mindset and the practical implications it makes into account, would be amiss in this country.
The Ideomythology of the Islamic Republic
It is a convention, according to a rather established modern narrative tradition, that almost all the accounts of the classical mythologies around the world more or less follow an unbroken and consecutive pattern of establishing the myths of creation (and devastation), moving through the chronicles of gods and goddesses to the adventures of mythological heroes, and down to the trials and tribulations of the epic champions, and then to the eventual merger of myth with folklore in historical times.[1] Modern ideological mythologies, of which one of the most patent examples proves to be the mythology that led to the revolution of 1979 in Iran, however, continuously reinventing themselves in order to retain the capability to keep interacting with the psyche of their audiences on a daily basis, start, and stay, for that matter, in medias res.
When Ruhollah Khomeini died on June 3, 1989, he bequeathed to his successors a rich and dynamic compendium of highly-charged concepts that were to keep unfolding, reproducing, and reasserting themselves up to the present time. Far from being the sole originator of those concepts, Khomeini in effect proved to be the aggregator, propagator, and articulator, with a high rate of selective assimilation and condensation, of the many concepts which had already become known on the political stage of Iran for the past quarter of a century by such sundry ideologues as Mehdi Bazargan (of the Islamic-nationalist Liberation Movement of Iran), Mahmoud Taleqani (of the Islamic-nationalist Liberation Movement of Iran), Noureddin Kianouri (of the Communist Tudeh Party), Ehsan Tabari (of the Communist Tudeh Party), Morteza Motahari (Islamic thinker and activist), Ahmad Fardid (independent philosopher and theorist), Jalal Al-e Ahmad (independent writer and journalist), Ali Shari'ati (independent thinker and lay preacher)[2], who in turn had adopted their ideas from a wide range of heterogeneous ancient and modern ideational springheads such as Shiism, Sunniism, nationalism, Marxism, Liberalism, Existentialism, and so on.

As Kamrava has argued: "the conservative religious discourse eschews theoretical and doctrinal innovativeness unless doing so is made absolutely necessary by evolving political circumstances" (80). In accordance with this maxim, in a nostalgic feat of the rise of Islamic intellectualism and politicization as a response to the strong emergence of secular politics in the 20th century Iran, the more professedly "Islamist" sector of this motley of lay and clerical thinkers, in a manner appealing to a great portion of both the populace and the intellectuals, through their highly subjective and grossly a-historical utopianism reworked and remolded the idea of Islam in general and Shiism in particular to such a degree that what came out of their forge and passed upon their anvil was dramatically different from what had been known in the course of history as Islam and Shiism[3].
On the one hand, the joint CIA-MI6 coup of 1953 which led to the fall of the moderate nationalist loose coalition led by Mosaddegh, pushed a number of imaginative and influential intellectuals such as Bazargan to put forward the "democratic" Islam as the only option for breaking the Pahlavi status quo and the panacea for the treatment of all the predicaments of the Iranian society. On the other hand, in order not to fall behind the praxis of the Marxists that advocated active struggle against the Pahlavi regime, quite a few factions of the hitherto quietist and generally passive Islamists also adopted an aggressive approach which later, in the face of severe suppression by the regime, led to the rise of militant Islamism in the form of organized armed groups with avowedly Islamic tendencies such as Fadaiyan-e Eslam and the phenomenon of Seyyed Mojtaba Navab Safavi who enjoyed the decided patronage, if not the explicit sanction, of Taleqani on his mission. Thus, contrary to all the slandering of Marxism and Liberalism on the part of the Islamists, especially after the revolution, in the guise of the now hackneyed slogan "Neither East, Nor West!" and the general policy that was implemented through it and followed by the Islamic Republic, they certainly owe their highly revolutionary temperament and also their quasi-claims to democracy, both of which alien to a large extent to the Iranian historical mentality, respectively to Marxism and Liberalism.

When the ground for the possibility of establishing a novel pseudo-Islamic ideology had been laid by such moderate figures as Bazargan and Taleqani[4], the next natural step was to naturalize this ideology among the lay people in order to secure a large following for it. This is the task that purportedly fell to the voluntary lot of a much more militant set of discrete ideologues, the most prominent of whom Al-e Ahmad, Shari'ati, and Khomeini, who with a profound understanding of the psychological peculiarities of the Iranians, and with a rather genuine personal attachment to those psychological quirks for that matter, made every effort to raise (biased?/false?) consciousness among Iranians with regard to their contemporary social, political, and philosophical predicaments.
Once John F. Kennedy, while granting honorary U.S. citizenship to Winston Churchill, said about him, "He mobilized the English language and sent it into battle." For better or for worse, this fact to a great degree holds true about these latter think tanks that relentlessly pushed Persian language toward eruption in the guise of a violent revolution. Al-e Ahmad's paradoxically streetwise jeremiads[5], Shari'ati's down-to-earth grandiloquence, and Khomeini's confusingly syntax-flouting prelections[6] could all be taken as various instances of subliminal post-modern "jouissance" (Barthes, 1975: 4) discourse. With respect to the Derridean "phonocentric/graphocentric" binary opposition (Derrida, 1976: 11), the dominance of "speech" over "writing" in this trend could also signify the flouting spontaneity and immediacy that was injected into this discourse. These surface manifestations, in turn, were what made Foucault have it all wrong as to the interpretation of the nature of the revolution that this discourse was to produce.[7]
Contrary to the generally centrifugal post-modern discourse, however, what this kind of centripetal discourse, bound and determined to achieve a "positive", rather than a "negative", outcome, lacked in a sound, systematic, and non-contradictory philosophy, it made up for with its missionary zeal couched in an overwhelming rhetoric. The level of the use of rhetoric in the discourse of these militant ideologues was so high that they have been many times derisively described by various secular thinkers as "ma'rekeh gir" (wonderworker) and "rozeh khan" (preacher) (Ashouri, 2004: 16). No wonder the manner they chose to convey their message seemed more like "naqqali" (story-telling) and "pardeh-khani" (epic-raconteuring) than social science or philosophical analysis.
While the previously-mentioned more moderate thinkers had struggled to create a palatable ideology, in the modern sense of the word, out of Islam and its newly-acquired foreign attachments by trying to discover or to invent equivalents for the modern concepts of "democracy" and "civil society" and the like in the historical Islam, what these frantic thinkers, by nostalgically foregrounding a utopian past that was not necessarily there on the one hand and by aggrandizing the contemporary historical predicaments to the level of myth and through this advancing a millenarian attitude on the other, aspired to was nothing less than elevating, intensifying, and galvanizing Islam to the level of a rather modern, militantly dichotomizing, phenomenon that I have come to call the "Ideomythology" of the Islamic Republic. It can be said that whereas the moderate thinkers produced the "yellow cake" of the new ideology, the militant thinkers acted as "centrifuges" that twirled and revolved and evolved this ideology to the point of the "critical mass" and then subsequent blast. In the end, however, it was Khomeini's voice and interpretation of this mythology that set the final tone for the evolution of this ideology which propitiously shaped the contours of the Islamic Revolution and then its natural heir, the Islamic Republic.
Now, that a highly subjective ideomythology could win over a people in the late 20th century as a practical worldview does not come as a surprise if one is aware of the historical psychological peculiarities and predispositions of the Iranians in general. The most important ideas that these ideologues produced in the period of a quarter of a century immediately preceding the revolution is, in my opinion, reducible to five seminal "Ideomyths", namely the "Ideomyth of the Pure Islam", the "Ideomyth of the Grassroots", the "Ideomyth of the Universal Arrogance", the "Ideomyth of the Absolute Guardian", and the "Ideomyth of the Islamic Revolution". To tell the truth, all these latter-day ideomyths, as far-fetched as they might seem in the general premises of the historical epistemology of Iranians at first glance, still prove to be revertible, through a process of interpretation and then augmentation, to a set of familiar fundamental myths of the history of Iran. In other words, it can be claimed that what these thinkers did was the ideological transformation and rejuvenation in modern times of the myths that had been ingrained in the Iranian consciousness since time immemorial.
To understand these ideomyths, it proves useful to have a glance at the most appreciated piece of writing in Persian language, namely Ferdowsi's Shahnameh. There is a famous episode in the Shahnameh, adopted from more ancient Pahlavi and Avestaic mytho-religious texts in turn, where Ferdowsi relates the story of the fall of Jamshid, the divinely-ordained philosopher-king and the herald of the Golden Age in the mytho-history of Iran, by the hand of the evil Zahhak who then appropriates Jamshid's rightful and righteous monarchy and starts to harass his subjects and wreak havoc on his realm. Later, Fereydun, the true and legitimate heir of Jamshid's, in a pseudo-revolution wherein he is partially aided by the people, fights against Zahhak, and after subduing him, reestablishes the line of the rightful kings, and through that the reign of paradise. Now all the elements of that ancient story, which I call the "archetype of the Iranian political epistemology", are immediately present in the ideomythology of the Islamic Republic, as they were more or less in the mythologies of almost all those who ruled over Iran before it; with the suggestion that the readings of these fundamental ideomyths might differ at different times with regard to "maslehat" (expediency), always a central issue to the politics of the Islamic Republic. It can be stated that these ideomyths now constitute the "leitmotifs" of the Islamic Republic that are to be played before, during, and after each movement by that regime.
Within the premises of this ideomythological system, historical binarisms are worked out to the extreme to bring about a practical effect
Within the premises of this ideomythological system, historical binarisms are worked out to the extreme to bring about a practical effect. For example, in this system, the rather historically-valid "binary opposition" between the East (which in this particular context usually means the Middle East) and the West has been pitched quite a few notes up to produce an ideomythologically iconic binarism of "Good Vs. Evil", which in effect leads to the legitimacy of those who propagate this ideomythology at the expense of their ideological (or ideomythological) rivals. It can be said that a whole new binaristic or diptych mythological system was created out of a sundry of ancient and new materials to respond to a particular kind of epistemology, or that an ancient epistemology was evoked to sustain a hybrid mythology. Either way, the result has proved to be the same: the myths purport to be the perpetuators of ideology, which means, through them, ideology is promoted to the level of mythology so that it could be perpetuated for practical reasons[8]. When the background and the mindset is already there, you just simply tap on it whenever feeling necessary.
That is why the Islamic Republic, since its inception, has been caught in a vicious circle of crisis creation and crisis management[9] in the guise of extreme polarizations, for the ideomythology that goes into its making squarely thrives on a kind of crisis that is brought about by the upholding and emphasizing of strained extremes. In other words, the Islamic Republic owes its entelechy to a perpetual process of popularly oversimplifying dimidiation and dichotomization – what Schattschneider has called a "mobilization of bias" (1960: 71) – on a divine level; which is what has also gone into the sinews of almost all the contemporary forms of Islamic – including both Shiite and Sunni – fundamentalism/extremism in the region, whether they are ready to admit it or not; for truth is, that kind of ideological dichotomization as the transformation of classical mythology in modern times is definitely the most enduring product of the Islamic Revolution both inside Iran and outside of it in the Middle East, epistemologically speaking.
These ideomyths in effect prove to be abstract myths of continuity with a shifting nature: they sound like Orwell's "Newspeak" where the "signifiers" are pretty much constant but the "signifieds" could vary in a blink of an eye. That is why they, while maintaining their archetypal significance, could easily change their practical correlatives: the Ideomyth of the Universal Arrogance, for instance, could encompass as wide and diverse a range of individuals, concepts, and political entities as the Shah, Saddam Hussein, Liberalism, Socialism, Zionism, Saudi Arabia, the former Soviet Union, the USA – of course with its natural attachment Israel, the domestic dissenting demonstrators, or all of them if necessary. Also, in this trend, these ideomyths are so interconnected, incorporative, and interactive that any attempt to explain them discretely virtually proves to be impossible, for with reference to the abovementioned Persian archetype, all these factually and originally synthetic theorems strongly presuppose one another in such a manner that they have created an organically interdependent ideomythology in the mindset of many Iranians[10]. The "Zaalem" (tyrant), for example, presupposes the "Javaanmard" (champion) (far from being a "republican" freedom fighter), and the Mostaz'af (plebeian) presupposes a "Rahbar" (patriarch, with implications of patricianism) whose say equals the word of God, which again is rooted in the more general binary opposition of "Hakem/Ra'yat" (Overlord/Subject) (the rather similar, but not identical, subsidiary binary set of Mostaz'af/Taquti (Poor/Rich) actually stems from an appropriated and altered vulgar Marxist terminology). This causative/effective nature of these ideomyths is what bestows upon them some sort of systematicality which renders them viable as functional models of social life, at least with reference to the historical Iranian mindset.
All these attest to the fact that the nature of the revolution that rode the waves of these ideomyths could not have been, contrary to what is usually propagated by many of its opponents and proponents, "democratic", so to speak, in the first place; neither the claim that it was a "stolen" revolution, made by a number of European news agencies at that time, could be substantiated. Truth is, what happened in Iran in 1979 was a "quasi-revolution", or, to put it in more accurate wording, a "massive coup d'état" to bring down the then illegitimated Shah and then to replace him with the legitimate, divinely-ordained Khomeini, and through him to restore what was believed to be the "Golden Age" of Islam; i.e., it was more of an attempt to "restore" the a-temporally subjective utopian "Ancien Regime" than to seek for a totally new order with its dramatically different epistemological, political, and social implications. That cycle purportedly owes its existence to what Eliade calls the "Myth of the Eternal Return" (1959), which is based on "apperception": the comprehension and assimilation of new ideas in terms of previous experiences or perceptions.
Accordingly, the majority of the populace – and the intellectuals, for that matter – who initially embraced this revolution were responding to their subconscious psychological drives for the realization and (wish)fulfillment of that very archetype which subliminally pushed them, whether they were of religious, nationalist, leftist, or any other persuasions, to work in tandem to bring it about. That is why in the heat of and immediately after the revolution, the National Front's Bani Sadr stoops to kiss Khomeini's hand, the Liberation Movement's Bazargan receives his premiership portfolio from him with a fallen head while calling him Emam, and Kianouri of the Tudeh (Masses) Party feels no compunction about having the people eye Khomeini's silhouette in the moon. Again, that is why all pretention to liberalism, socialism, and women's rights is immediately shed and the last vestiges of them are washed down the bloody gutter of the revolution as soon as the native streak, already embodied and inherent in that movement, finds an opportunity for blooming and full expression. In other words, what was bound to come was what many of those who participated in bringing it about sincerely welcomed, only to gradually repudiate it, and in turn to be repudiated by it, in accordance with an old Persian political model[11], after the consolidation of the revolution.

Now, ironically, it is against this decidedly entrenched backdrop of ideomythological monologism and monophony that the so-called Reformist branch of the Islamic Republic, with the vain wish of dismantling the "nuisances" of the present regime while preserving its overall structure, has lamely and halfheartedly been attempting to foreground the polyphonous and pluralistic concepts of "democracy" and "civil society"; the process which has more contributed to the general reversal rather than the advancement of the cause of the "public sphere" in Iran during the past one and half decades. With regard to the "vertical", dichotomizing ideomythology that lies in the heart of the Islamic Republic, which demonizes even the "notion" of any "Other" right from the start and jumps to eliminate it at first sight, the "horizontal", liberal democratic concepts of "dialogue" and "public sphere", advocated by modern philosophers of reason and enlightenment such as Popper[12] and Habermas[13], finding distorted, contradictorily fallacious, expression(s) in the incrementalist pseudo-philosophical doctrines of the intra-state "Reformist" theosophists[14] such as Abdolkarim Soroush and Mohammad Khatami, essentially stand at odds with and run counter to the nature and the function of the Islamic Republic, and thus, though maintaining their relative benefits in general, are highly unlikely as a "methodology" and an "expediency" respectively to find a fair chance – as they have already missed that chance, if they ever had it – to bring about any substantial change to the present adamantly "monologic" political structure of Iran.
As almost all the cards are on the table now and the rest will be dropping down from up the sleeves sooner or later, one could read the writing on the wall that forebodes the end of the petrifaction of the Islamic Republic, as the upholder of such an ideomythology, is least likely to come through a "White Revolution", a Perestroika, a process of top-down sweeping reforms after which the happy Reformists could go hand-in-hand with the welcoming public to pre-election junkets and pretzel parties[15]. Having the benefit of hindsight, it is now easy to see how the ideomyths of the Islamic Republic unfolded themselves and came full circle, exactly as they would have in mythology and in history. After all, the very mythological Jamshid was toppled because he was illegitimated as an element of the mythology in whose creation he himself had reportedly invested a great deal of industry and devotion.
Bibliography:
Ashouri, Dariush (1383/2004). The Myth of Philosophy among Us: A Review of Ahmad Fardid and the Theory of Westoxification. [WWW] available at
http://nilgoon.org/archive/ashouri/…/Fardid-TNR-final_March28_2004_v06.pdf
Barthes, Roland (1975). The Pleasure of the Text. New York: Hill & Wang.
Derrida, Jacques (1976). Of Grammatology. Baltimore: The Johns Hopkins University Press.
Eliade, Mircea (1959). Cosmos and History: The Myth of the Eternal Return. New York: Harper Torchbooks.
Kamrava, Mehran (2008). Iran's Intellectual Revolution. Cambridge: Cambridge University Press.
Schattschneider, E. E. (1960). The Semi-Sovereign People. New York.
[1] For example, see Hamilton, Edith (1969). Mythology. New York: Mentor Books., or Morford, Mark P. O., Lenardon, Robert J. (2003). Classical Mythology. Oxford University Press: London & New York.
[2] Mohammad Mosaddegh (1882-1967), the formidable founder of the National Front, though the staunchest advocate of the ideals of democracy and independence, and despite his undeniable influence on all the above-mentioned thinkers, cannot be counted among them, for the obvious reason that his treatment of these ideals proved to be more in a socially and politically pragmatic vein than in a strictly ideological manner.
[3] For a rather comprehensive account of historical Shiism in English, see Nasr, Seyyed Hossein, Nasr, Seyyed Vali Reza, Dabashi, Hamid (1989). Expectation of the Millennium: Shi’ism in History. New York: State University of New York Press. See also Tabatabai, Mohammad Hossein (1975). Shiite Islam. Trans. and Ed. Hossein Nasr. New York: State University of New York Press.
[4] For example, see Bazargan, Mehdi, et al. (1341/1962). An Argument on Marja'iyat and Ruhaniyat. Tehran: Anjoman-e Ketab.
[5] For example, see Al-e Ahmad, Jalal (1344/1965). Qarbzadegi (Westoxication). Tehran: Ravaq Publications. And — (1357/1978). Dar Khedmat va Khiyanat-e Roshanfekran (On the Service and Treason of Intellectuals). Tehran: Kharazmi Publications.
[6] See Khomeini, Ruhollah (1378/1999). Sahifeh-ye Emam Khomeini: Majmu'e Asar-e Emam Khomeini (The Epistle of Emam Khomeini: The Complete Works of Emam Khomeini). Tehran: The Center for Organization and Publication of the Works of Emam Khomeini.
[7] See Afary, Janet, Anderson, Kevin B. (2005). Foucault and the Iranian Revolution: Gender and the Seductions of Islamism. Chicago and London: The University of Chicago Press.
[8] See Zizek, Slavoj (2008). The Sublime Object of Ideology. London: Verso.
[9] See Panah, Maryam (2007). The Islamic Republic and the World: Global Dimensions of the Iranian Revolution. London: Pluto Press.
[10] For a cogent instance of the structural study of myths, see Levi-Strauss, Claude (1963). "The Structural Study of Myth". Available in Structure and Dialectics. Suffolk: Basic Books.
[11] See Katouzian, Homa (1372/1993). Autocracy, Democracy, and the Nationalist Movement in Iran. Tehran: Markaz Publications.
[12] See Popper, Karl R. (1966). The Open Society and Its Enemies. London: Routledge.
[13] See Habermas, Jürgen (1989). The Structural Transformation of the Public Sphere: An Inquiry into a Category of Bourgeois Society. Massachusetts: The MIT Press.
[14] In reminiscence, the secular Iranian thinker and philosopher, Aramesh Doustdar, with respect to the generally unscientific practice of the main theoretician of the Reformist Movement, Abdolkarim Soroush, has dubbed him "rozeh khan-e elmi" (scientific pulpiteer). See Doustdar, Aramesh (1375/1996). Renewing Ignorance for the Renovating Ignorance. In Cheshmandaz No 17, p 73. [WWW] available at http://www.nilgoon.org/archive/aramechdustdar/index.html
[15] Interestingly, it is with reference to this very fact that Alireza Nourizadeh, the well-known Iranian journalist-in-exile, has coined the catchphrase "Hot Summer", with obvious hints at the inevitability of popular protest to the regime, to describe the coming summer of 2011.
خبر / رادیو کوچه
نظامیان و نیروهای امنیتی سوریه در شهرهای مختلف با مردم معترض درگیر شده و به گفته مخالفان، بر اثر این درگیری دستکم ۲۸ تن کشته شدهاند. این درگیریها پس از برگزاری مراسم نماز جمعه در دمشق، حما، حمص، حسکه، قامشلی، درعا، لاذقیه و معرهالنعمان اتفاق داده است.
به گزارش رویترز، بر اساس برخی گزارشها در شهر شمالی معرهالنعمان، نیروهای حکومتی با تانک و هلیکوپتر به مردم حمله کردند و دستکم ۱۰ تن را کشتند.
همچنین مخالفان عنوان کردند که پنج تن نیز در شهر لاذقیة به دست نیروهای حکومت بشار اسد کشته شده اند.
از شهر بصری الحریر هم گزارش شده است که نیروهای امنیتی سوار بر یک خودرو به سوی جمعیت تظاهر کننده آتش گشوده و دستکم دو تن را کشتهاند.
به گفته فعالان حقوق بشر، حداقل یک نفر هم در تظاهرات بعد از مراسم نماز جمعه در شهر دمشق، پایتخت سوریه، کشته شد.
بیشتر بخوانید:
«آغاز عملیات ارتش سوریه در شهر جسرالشغور»
خبر / رادیو کوچه
احمد جنتی دبیر شورای نگهبان جمهوری اسلامی، در خطبههای نماز جمعه تهران با اشاره به نزدیکی سالگرد انتخابات ریاست جمهوری دهم اظهار داشت: «از حالا یک عدهای دوباره میخواهند مسئله تقلب را برای انتخابات مجلس مطرح و اعتماد منافقین، سلطنتطلبان و کمونیستها را جلب کنند.»
آقای جنتی روز جمعه ۲۰ خرداد با انتقاد از کسانی که آنچه وی «فتنه ۸۸ را به راه انداختند» خوانده عنوان کرد: «از حالا یک عدهای دوباره همان کلید را میزنند و میخواهند مسئله تقلب را برای انتخابات مجلس مطرح کنند.»
این در حالی است که در هفتههای اخیر، به جز اظهارات کلی محمد خاتمی در مورد اهمیت برگزاری انتخابات آزاد در ایران، اصلاحطلبان موضعگیری مشخصی راجع به انتخابات مجلس آینده که هشت ماه بعد برگزاری میشود انجام ندادهاند.
بیشتر بخوانید:
«هم ملت و هم نظام و رهبری همدیگر را ببخشند»
رادیو کوچه
مهمترین عنوانهای مطبوعات امروز ایران:
رسالت
1) سخنگوی شورای نگهبان: ادغام سه وزارتخانه مغایر قانون اساسی است
http://www.resalat-news.com/Fa/?code=64804
سخنگوی شورای نگهبان ادغام وزارتخانه ارتباطات و فناوری اطلاعات در وزارت امور زیربنایی (شامل وزارتخانههای راه و ترابری و مسکن و شهرسازی ) را مغایر با قانون اساسی اعلام کرد.
2) علی لاریجانی در جمع دانشجویان اندونزیایی مطرح کرد: طراحی سیستم موشکی ایران برای دفاع از ملتهای اسلامی
http://www.resalat-news.com/Fa/?code=64811
رییس مجلس شورای اسلامی با بیان اینکه کشورهای اسلامی باید از قدرت دفاعی مشروع برخوردار باشند، گفت: «ایران برای دفاع از خود و سایر کشورهای اسلامی سیستمهای موشکی پیشرفتهای را طراحی کرد.»
خراسان
1) نخستین سامانه جراحی هوشمند خاورمیانه با حضور رییس جمهوری رونمایی شد
http://www.khorasannews.com/News.aspx?type=1&year=1390&month=3&day=21&id=771325
به گزارش ایسنا، سامانه راهبری جراحی هوشمند، دستاورد بزرگ محققان مرکز رشد لوازم و تجهیزات پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران است که با حمایت مرکز همکاریهای فناوری و نوآوری ریاست جمهوری طراحی و ساخته شده است. با استفاده از این سامانه که به صورت بالینی مورد آزمایش قرار گرفته است، بهرهگیری از به روزترین فناوریها در زمینه سخت افزار و نرم افزار و دیدن تصاویر میکروسکوپی و آندوسکوپی در یکی از پنجرههای نرم افزار، محیط یکپارچهای را برای جراحی در اختیار جراحان قرار میدهد.
2) جزییات نفوذ دستگاه امنیتی ایران در اپوزیسیون خارجنشین و انهدام پروژه آمریکایی «دولت در تبعید»
http://www.khorasannews.com/News.aspx?type=1&year=1390&month=3&day=21&id=771266
وزیر اطلاعات: «یک جاسوس که با حمایت آمریکا برای ایجاد شبکه اجتماعی ایجاد اغتشاش در انتخابات مجلس وارد کشور شده بود دستگیر شد.»
سربازان گمنام امام زمان در یک عملیات اطلاعاتی پیچیده دیگر، پروژه آمریکایی- صهیونیستی «دولت در تبعید» را با یک عامل نفوذی ویژه و موثر با شکست مواجه کردند. قرار بود شورای ۳۰ نفره این دولت برای مدیریت و هدایت عملیات خرابکارانه در ایران و براندازی نظام جمهوری اسلامی ایران در پادگانی در تل آویو مستقر شود. طبق مستندی که در همین زمینه از شبکه اول سیما پخش شده، دولت های آمریکا، اسراییل ، فرانسه، انگلیس و عربستان مستقیمن در تمهید مقدمات برای تشکیل دولت در تبعید ایفای نقش کردهاند.
جام جم
1) احضار کاردار انگلیس در تهران در اعتراض به اظهارات هیگ
http://www.jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100845856624
وزارت امور خارجه ایران، جین مریوت، کاردار انگلیس در تهران را در اعتراض به گفتههای ویلیام هیگ، وزیر امور خارجه این کشور درباره روابط ایران و سوریه احضار کرد.
2) تقیپور: ادغام وزارت ارتباطات با مسکن و راه خسارات جبرانناپذیری دارد
http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100845847303
وزیر ارتباطات و فنآوری اطلاعات گفت: «با توجه به عدم سنخیت و تجانس این وزارتخانه با وزارتخانههای مسکن و راه، ادغام این سه وزارتخانه خسارات فراوانی را به کشور تحمیل خواهد کرد که جبران آن برای آیندگان بسیار سخت و بعضن غیرممکن خواهد بود.»
آفرینش
1) عمروموسی: اعراب و ایران به دلیل منافع مشترک باید با هم هماهنگ عمل کنند
http://www.afarinesh-daily.com/afarinesh/News.aspx?NID=83701
نامزد احتمالی انتخابات ریاست آینده مصر که دورهاش بر ریاست اتحادیه عرب پایان یافته است، ایران را کشوری مهم در منطقه دانست و گفت: «اعراب و ایران منافع مشترکی دارند که باید درباره آنها با یکدیگر هماهنگیهای لازم را بهعمل آورند.»
2) پادشاه اردن دستور عفو عمومی داد
http://www.afarinesh-daily.com/afarinesh/News.aspx?NID=83700
نخست وزیر اردن اعلام کرد که بیش از 9000 زندانی این کشور مشمول عفو پادشاه شدهاند. به گزارش روزنامه اماراتی الاتحاد، پس از موافقت ملک عبداله دوم، پادشاه اردن با عفو عمومی و عفو ویژه در این کشور، معروف البخیت، نخست وزیر اردن، طی کنفرانسی خبری اعلام کرد که 5520 تن از زندانیان جرایم امنیتی و 3500 تن از زندانیان جرایم دیگر مشمول این عفو شدهاند.
دنیای اقتصاد
1) بازتاب افزایش 3 برابری تولید اورانیوم 20 درصد
http://www.donya-e-eqtesad.com/Default_view.asp?@=257199
ایران خطرناک خواندن افزایش سه برابری غنی سازی 20 درصد اورانیوم از سوی گروه 1+5 را رد کرد. پس از آنکه چهارشنبه هفته گذشته رییس سازمان انرژی اتمی کشورمان از افزایش سه برابری میزان غنیسازی 20 درصدی اورانیوم خبر داده و گفته بود سایت اتمی فردو را به غنیسازی 20 درصد اختصاص میدهیم، کشورهای عضو گروه 1+5 (آمریکا، انگلیس، فرانسه، روسیه، چین به علاوه آلمان) در واکنشی فوری طی بیانیهای اعلام کردند که نسبت به فعالیتهای هستهای ایران نگران هستند.
2) تحریمهای جدید آمریکا علیه سپاه، بسیج و ناجا
http://www.donya-e-eqtesad.com/Default_view.asp?@=257201
به گزارش خبرگزاری فارس به نقل از خبرگزاری رویترز، آمریکا روز گذشته اعلام کرد که تحریمهای جدیدی را اینبار علیه نیروهای امنیتی ایران اعمال کرده است.
بنا بر این گزارش، تحریمهای جدید وزارت خزانهداری و امور خارجه آمریکا علیه ایران شامل تحریم نیروهای انتظامی ایران و اسماعیل احمدیمقدم، فرمانده نیروی انتظامی ایران و همچنین سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران و نیروهای مقاومت بسیج میشود. بر اساس بیانیه مشترک وزارت خزانهداری و امورخارجه آمریکا، از این پس تمام داراییهای ارگانها و اشخاص نام برده در این تحریمهای جدید تحت حوزه اختیارات قضایی آمریکا مسدود شده و تمام شرکتها، نهادها و افراد آمریکایی از تجارت با آنها منع میشوند.
ایران
1) مخالفت صریح حماس با نخستوزیری سلام فیاض
http://www.iran-newspaper.com/1390/3/21/Iran/4812/Page/6/Index.htm#
جنبش حماس در آستانه نشست تازه خود با فتح در قاهره ضمن اعتراض به کندی اجرای توافقنامه آشتی فلسطینیها تاکید کرد: هرگز با نخستوزیری سلام فیاض موافقت نخواهد کرد.
2) رویارویی متحدان و مخالفان سوریه در شورای امنیت
http://www.iran-newspaper.com/1390/3/21/Iran/4812/Page/6/Index.htm
شورای امنیت سازمان ملل در آخرین روزهای هفته به صحنه رویارویی دو گروه قدرتهای مخالف و متحد سوریه تبدیل شد. در این مواجهه انگلیس و فرانسه تلاش کردند با هدف تقویت اپوزیسیون دولت سوریه قطعنامهای علیه حکومت بشار اسد در شورای امنیت تصویب کنند اما روسیه که شریک اصلی دمشق است ضمن اعلام مخالفت خود با این اقدام تاکید کرد: «با تلاشهای مسکو این قطعنامه بهشدت تعدیل شده طوری که هیچ تدابیری علیه دمشق در آن گنجانده نشده است.»
علی پورواحدی
ترفندهای دولت جمهوری اسلامی برای برخورد با معترضان از چشم مردم پوشیده نیست. این ترفندها اگر چه نخنما، اما برای راهبرد اهداف نظام و خاموش کردن و سرکوب معترضان، تا به امروز کارساز بوده است. انگ زدن بر افراد معترض در قالب محارب یا اراذل اوباش و یا فاسد بودن افراد از آن جمله اتهامات برای محاکمه و مجازات معترضان به شمار میآید که در طول سالیان، تمامی ما به عینه مشاهده کردهایم. این نحوه مقابله با افراد گاهن اعدام و حبسهای طولانی (در صورت دستگیری) و یا متواری گشتن افراد باخبرشونده میگردد.
در ادامه مصاحبه علی پورواحدی را با یک ایرانی پناهجو در ترکیه شاهد هستید که از این نوع مقصودها توانسته جان سالم به در ببرد:
خودتان را معرفی کنید؟
سهراب مسعودنیا متولد تهران
چه زمانی از ایران خارج شدید و دلیلتان برای خارج شدن از ایران چه بود؟
من آبان سال 87 مجبور شدم از ایران بیرون بیایم. دلیل خارج شدنم نیز شامل یه داستان طولانی است که شاید خارج از حوصله شما باشد.
لطفا برایمان مختصر شرح بدهید.
داستان از جایی شروع شد که من به همراه برادرم یک مغازه کراوات فروشی در سال 73 در تهران، پاساژ پلاسکو، داشتیم و چون آن زمان کراوات تا حدودی از چشم بعضی آقایان جرم به حساب میآمد به داخل مغازه ریخته و آن را بستند که در همین لحظه برادرم با آنها درگیر شد و او را بازداشت کردند و پس از چند ماه بازداشت آزاد گردید اما به دلیل مشکلات روحی و روانی این مدت دست به خودکشی زد. من هم بعد از مرگ برادرم که بسیار برایم ناگوار بود تصمیم به مبارزه و دشمنی با حکومت پرداختم. چون مرگ برادرم را از چشم آنها میدیدم و در مراسم خاکسپاری او شروع به فحاشی به مقامات جمهوری اسلامی ایران کردم که چند وقت بعد مرا بازداشت کردند و 3 ماه در زندان قصر تحت بازجویی و شکنجه قرار گرفتم. در طول این سال ها همیشه به علت ضرب و شتم و درگیری با بسیجیان چندین بار بازداشت شدم که میتوانم به بازداشت در پلیس قضایی توپخانه، خیابان وزرا، دادسرای خاک میدان فردوسی و مفاسد اجتماعی تخت طاووس اشاره کرد که هر کدام همراه بازجویی و شلاق بود.
آیا مرتبهای هم بوده که بیدلیل به سراغ شما آمده باشند؟
بله. در طول این همه مدت مرا همیشه زیر نظر داشتند و بارها به خانه من حمله کردند و شیشهها را شکستند و شکایتی هم که میکردم به نتیجهای نمیرسید. حتا یکبار سال 80، من به همراه صاحب مغازه در میدان نامجو ی تهران مغازهای داشتیم که روزی به داخل مغازه ریختن و ما را به جرم حمل مواد مخدر گرفتند و حتا مقداری درگیری ایجاد شد که با چند شلیک هوایی همراه شد و در بازداشتگاه پل رومی به مدت 6 ماه بازداشت کردند.
مدت بازداشت معمولن یکماه تا دو ماه است. چگونه شما را شش ماه بازداشت کردند؟ شما اعتراضی نکردید؟
دیگر فکر میکنم این برای همه روشن باشد که این عوامل حکومت ایران حتا قانون خودشان را زیر پا میزارند و این را اضافه کنم که من خودم از میزان قانونی بازداشتها خبر نداشتم. اعتراض هم فقط در حد تکلیف من را مشخص کنید بود. هر زمان که خودشان میخواستند بازجویی میکردند و میزندند و هر موقع هم که میخواستند آزاد میکردند.
من اگر مشکل نداشتم نه تنها به اینجا نمیآمدم بلکه این همه مدت هم دور از خانواده خودم سپری نمیکردم
بعد از شش ما چه شد؟
چند وقت بعد از آزاد شدن، من یک باشگاه بدنسازی راه انداختم و هر کسی که وارد باشگاه میشد من از رفتار این چند سال حکومت، برایشان میگفتم و هیچ بسیجی رو در باشگاه ثبت نام نمیکردم. تا اینکه در مهر ماه سال 87 عدهای لباس شخصی به باشگاه من ریخته و پس از شکستن همه چیز به ضرب و شتم من پرداختند تا جایی که مرا از پشت به قداره زدند و پای مرا با میله ورزشی شکستند و من بیهوش افتادم و آنها گریختند. که در این میان همسایه من به نجات من رسید. چند روز بعد از بهبودی گروهی به سراغ من آمدند و خواستار همکاری در طرحهای نیروی انتظامی شدند و من نپذیرفتم که در نهایت طی چند روز آتی از طریق یکی از دوستانم که در اطلاعات بود و به ممد درویش معروف بود با خبر شدم که اسم مرا در لیست اراذل اوباش نوشتهاند ودنبال دستگیری من هستند. من هم که در آن زمان دیده بودم بسیاری از انسانها به اسم اراذل اوباش اعدام میکنند از ایران خارج شدم.
پس از خروج خودتان را به سازمان ملل ترکیه معرفی کردید. روند بررسی پرونده شما چگونه بوده است؟
بله من پس از ورود به ترکیه خودم را به سازمان ملل ترکیه معرفی کردم و تاریخ مصاحبهای برای من در نظر گرفتند که پس از یکسال و نیم ماندن در اینجا به پرونده من جواب استیناف دادند. به گفته بازپرسان سازمان ملل گویا در حرفهای من تناقض پیدا کردند. پس از آن هم به جواب داده شده اعتراض کردم که هم اکنون حدود 4 ماه است که پرونده بدون جوابی در جریان است.
با این گفتهها شما حدود 31 ماه است که در ترکیه به سر میبرید. در انتها اگر حرفی دارید میتوانید بیان کنید.
حرف برای گفتن که زیاد است اما آیا گوش شنوایی هم پیدا میشود؟ من از زندگی و خانوادهام جدا شدم برای اینکه جانم در خطر بود.
این همه مدت هم در این کشور غریب بدون تکلبف و جواب سر کردهام. حالا باید بگویند که حرفم تناقض دارد؟ نمیدانم کدام یک از مسوولان سازمان ملل ترکیه میتوانند بیش از 14 سال زندگی خود را به ترتیب و بیتناقض تعریف کنند که من هم بتوانم. من اگر مشکل نداشتم نه تنها به اینجا نمیآمدم بلکه این همه مدت هم دور از خانواده خودم سپری نمیکردم. ممنون از شما که وقت در اختیار من دادید.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر