حبیب صادقی
اشاره: آنچه در پی میآید، متن پیاده شدهٔ مجموعه جلساتی است که در سه ماههٔ اول سال جاری (۱۳۸۹) در بررسی معنای بصیرت و شناخت حق و باطل برگزار شده است. بدیهی است برخی از حوادثی که در متن آمده است مربوط به آن زمان میباشد، هرچند در کلیت بحث تغییری ایجاد نمیکند.
جلسهٔ هفتم:
بسم اللّه الرحمن الرحیم و به نستعین انه خیر ناصر و معین
و ما توفیقی الا باللّه العلی العظیم و الصلوة و السلام علی سیدنا و مولانا ابی القاسم المصطفی محمد و علی اهل بیته الطّیبین الطّاهرین المعصومین
در جلسات قبل گفته شد: «یک طریق مطمئن برای کسب بصیرت، مطالعهٔ تاریخ و آیات و سنتهایی است که خدایتعالی در آن قرار داده است». از جمله خطوطی که در تاریخ پر رنگ است و بررسی آن راهگشا، بحث نحوه برخورد دو گروه حق و باطل با یکدیگر است که دربارهٔ روش و منش اهل باطل در این مواجهه مطالبی عرض شد (روش اهل باطل در برخورد با مخالفین خود فقط در تمسخر، تحقیر، تکذیب، تهدید، زندان، و کشتن خلاصه میشود). همچنین گفته شد برای دریافت و ادراک سیره اولیای خدا و پیروان حق در برخورد با مخالفین، معترضین، و دشمنان طاغوتی، بهترین «سند» مطالعهٔ سیره اهل بیت(ع) در این مسأله است که درباره برخورد حضرت رسول اکرم(ص) با منافقین، مقدّماتی چون تعریف نفاق، خصوصیات منافق و احکام مربوط به آنها بررسی شد. حال بعد از آن مقدّمات در این جلسه نگاهی مختصر به برخورد حضرت رسول(ص) با یکی از گروههای مخالف خود یعنی منافقین میپردازیم؛ از جملهٔ منافقین بلکه سر دستهٔ آنها در زمان پیامبر(ص) شخصی است به نام «عبداللّه بن ابی»؛ این شخص با نفاق و دشمنیهای خود، ضررهای بسیاری به جامعهٔ نوپای آن روزگار اسلام وارد ساخت. نحوه برخورد رسول خدا(ص) با چنین شخصی، بسیار واضح و آشکار مسیر و طریق مواجههٔ اولیای خدا با معاندین و مخالفین را نشان میدهد. ضمن اینکه خود نشانهای است از اهل حق؛ یعنی هر چه افراد در برخورد با معترضین و مخالفین خود به سیره رسول خدا(ص) نزدیکتر باشند، در حقیقت به حق و خدا نزدیکتر خواهند بود.
عبداللّه بن ابی، قبل از اسلام در مدینه و در میان مردم جایگاهی مهم و برتر داشت و از بزرگان یکی از دو قبیلهٔ بزرگ مدینه یعنی «خزرج» بود. میدانید که تا قبل از تشریف فرمایی پیامبر به مدینه، این دو قبیله یعنی اوس و خزرج جنگهای بسیاری با هم داشتند و سالها در دشمنی و نفرت از همدیگر به سر میبردند. برای اینکه از این وضع اسفناک خارج شوند، صحبتهایی برای انتخاب یک بزرگتر و به اصطلاح «رهبر» برای شهر وجود داشت که همین عبداللّه بن ابی یکی از کسانی بود که احتمال رهبری او وجود داشت. لذا طبیعی است که با گسترش اسلام موقعیت دنیایی او به خطر بیفتد؛ از این جهت همواره در دشمنیِ با اسلام و کینه از شخص رسول خدا(ص) قرار داشت و هر چند اِظهار اسلام کرد، اما هیچگاه ایمان حقیقی نیاورد و با همان وضع نفاق، از دنیا رفت.
خیانتهای بسیاری از او در تاریخ به ثبت رسیده است و آیات متعدّدی از قرآن، خبر از اعمال پنهانی او برای ضربه زدن به اسلام میدهد. برای نمونه، در جنگ اُحد که سال سوم هجری اتفاق افتاد، همین عبداللّه بن ابی باعث شد از لشکر هزار نفری اسلام، سیصد نفر خارج شوند و در افراد دیگری نیز ایجاد شک و شبهه کرد به طوری که آنها هم میخواستند جنگ را رها کنند که به توفیق خدایتعالی، در ایمانشان استوار گشتند. نتیجهٔ جنگ اُحد هم که میدانید شکست مسلمانان بود و این شخص بعد از جنگ هم شروع به ایجاد دو دستگی و دو دلی در میان مردم کرد که «بله، اگر حرف من را گوش داده بودید و به جنگ نمیرفتید، الآن عزادار کشتههای خود نبودید». خوب، شرایط را در نظر بگیرد: حکومت اسلامی به رهبری رسول خدا(ص) در وضعیت جنگی است و امر به جهاد با کفّار شده است، در این زمان شخصی که مواضعش مؤثّر است و به اصطلاح از جملهٔ «خواص» میباشد، شایعه میکند که جنگی در نمیگیرد و شما هم زحمت تجهیز و رفتن از مدینه را به خودتان ندهید! خدا و رسولش امر به جهاد دارند، این شخص با مخالفت علنی نه تنها خود به جنگ نمیرود که تعداد بسیاری را هم از کمک به لشکر قلیل آن روزگار اسلام باز میدارد و یکی از مسبّبین شکست در آن جنگ میشود. جنگی که در آن رسول خدا(ص) و امیر مؤمنان(ع) به شدّت مجروح میشوند و تا مرز شهادت پیش میروند، بسیاری از اصحاب و بزرگان و در رأس آنها حضرت حمزه عموی پیامبر به شهادت میرسند و کفّار و مشرکین مکه، موقعیت از دست داده خود پس از شکست در جنگ قبلی یعنی بدر را بازیابی میکنند. این تصویر مختصری از شرایط آن مقطع از تاریخ است.
حال به نظر شما با این شخص چه باید کرد؟ رسم مألوف و طبیعی برخورد با چنین اشخاصی در حکومتهای جهان چیست؟ خوب، اگر امکان برگزاری دادگاه نظامی در همان موقعیت نباشد، بعد از جنگ آن هم بعد از شکست در جنگ، باید با چنین اشخاص خائنی، مقابله شود تا حداقل درس عبرتی باشد برای سایرین. اما رسول خدا(ص) با این شخص چه کرد؟ آیا او را به خاطر اقدام علنی علیه «امنیت ملی» بازداشت و محاکمه کرد؟ آیا او اعدام شد؟ آیا او زندانی شد؟ هیچ؛ هیچ اتفاقی برای او نیفتاد، جز همان نزول آیاتی که درباره نفاق و خیانت او و سایرین نازل گشت، هیچ برخوردی با او نگشت که اگر رسول خدا(ص) او را به اعدام هم محکوم میکرد، هیچ انتقادی به ایشان وجود نداشت. اما رسول خدا(ص) با رحمت و گذشت به همهٔ جهان و برای همیشهٔ تاریخ رسم مردانگی، رئوفت، و مهلت دادن را آموزش داد.
حال سؤال شود: آیا عبداللّه بن ابی از این گذشت، متنبّه شد و دست از نفاق و دشمنی خود برداشت؟ هرگز؛ او مرتب دنبال فرصت بود که دشمنی و خیانت کند. آتش شورش یهودیان «بنی نضیر» و توطئه آنها برای قتل پیامبر(ص) را همین شخص روشن کرد و خدایتعالی هم گزارش خیانت و نفاق او را در سوره حشر برای مسلمانان نازل فرمود. اما باز هم برخوردی غیر از همین رسوایی با او نشد. این فقط دو نمونه از خیانتها و دشمنیهای این شخص منافق است که خدایتعالی هم او را رسوا کرد. اما در عین حال هیچ برخوردی با او نشد و این وضع ادامه داشت.
در سال ششم و غزوه «بنی المصطلق» همین عبداللّه بن ابی، ایجاد آشوب و شورش در میان سپاه کرد و حتی با اهانت علنی به پیامبر(ص) باعث رنجش مسلمانان شد؛ بعد هم با «دروغ» نقشهٔ قتل رسول خدا را تکذیب کرد که آیات سوره منافقین او را رسوا نمود. اما باز هم خبری از «زندان» و «شکنجه» و «اعدام» نیست. در همین ماجرا و قبل از نزول سورهٔ منافقین، یک جوان از انصار، ماجرا را به حضرت رسول(ص) گزارش داد که «این عبداللّه بن ابی با همراهانش ضمن توهین به شما قصد دارند هنگام مراجعت به مدینه، شما را به قتل برسانند و حکومت اسلامی را به خیال خودشان نابود کنند». اللّه اكبر از مَرام رسول خدا و اولیای الهی! به آن جوان فرمود: «شاید اشتباه كردی! شاید درست متوجّه صحبتها نشدهای! و بعد از اصرار «زید بن ارقم» یعنی همان جوان از گروه انصار، خود حضرت تشریف آوردند و ماجرا را از عبداللّه بن ابی پرسیدند، او هم به رسم همهٔ «منافقان» قسم «دروغ» خورد كه چنین چیزی نگفته است و بعد از گفتگوهایی حضرت سخن او را پذیرفت؛ زید، ناراحت و شرمگین، مدّتی در خانه ماند تا اینكه آیات سوره منافقین نازل شد و عبداللّه بن ابی رسوا شد. زید هم خوشحال از لطف خدایتعالی. اما همان سؤال همیشگی: آیا این دفعه، چنین «منافقان خائنی» محاکمه شدند؟ آیا زندانی شدند؟ آیا حداقل در خانهاش محصور گشت؟ و همان جواب همیشگی: لطف، گذشت، مهلت، ستر عیب و سعهٔ نظر؛ او با آزادی كامل در مدینه ماند و باز هم خیانتهایی كرد تا از دنیا رفت و حتی به نقل بعض از روایات، خود حضرت رسول(ص) بر جنازه او نماز خواند كه اگر این نقل درست باشد، البته به خاطر تكریم این شخص نبوده است بلكه به خاطر تألیف قلوب خانواده او و وابستگانش بوده، تا آنها از راه او كنارهگیری كنند و هدایت شوند.
به هر حال، آنقدر رسول گرامی اسلام با آنها مدارا میفرمود، آنقدر تجاهل مینمود و خطاها و خیانتهای آنها را در نظر نمیآورد كه منافقان و دشمنان حضرت فكر میكردند كه او انسان سادهدلی است و هر كه، هر چه بگوید او باور میكند؛ خدایتعالی میفرماید: «وَ مِنهُمُ الَّذِینَ یؤْذُونَ النَّبىَِّ وَ یقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَیرٌ لَّكُم» (توبه، آیه ۶۱) «و بعضى [از منافقان] هستند كه دائم پیغمبر را مىآزارند و مىگویند: او شخص ساده و زودباورى است [چون عذر دروغ آنها را به حلم خود مىپذیرد] بگو زودباورى او لطفى به نفع شما است». همان اسلام و پیامبری كه ما را به كیاست، زیركی، باهوشی و فَطِن بودن دعوت میكند، آنوقت اینگونه زودباوری نشان میدهد! خوب چه میگویید و چه بگوییم؟ چگونه این تعارض را حل کنیم؟
اگر به حساب اصطلاحات و مسائل امروز جامعه حرف بزنیم، هم باید نظام حفظ شود که حفظ آن از اوجب واجبات است و هم باید اُذُن بود و تجاهل کرد و سعه صدر داشت؛ شما ملاحظه کنید این اصطلاحات در «فلسفهٔ سیاسی» و عمل حکومتی رسول خدا(ص) چه جایگاهی دارد: «امنیت ملی»، «براندازی نظام»، «انقلاب مخملی»، «خودی و غیر خودی»، «تفتیش عقاید»، «شکنجه و اعتراف گیری»، «مهار افکار مخالفین»، و هزاران اصطلاح دیگر که مبنای عمل آقایان شده است، این کلمات چه جایگاهی در حکومت اسلامی و سیره رسول خدا و ائمه اطهار دارد؟ اگر قرار است که حکومت امروز مبنایش حکومت پیامبر(ص) باشد، کشتار مردم به خاطر اعتراض، پر شدن زندانها به خاطر اعتراض، نسبت نفاق دادن به خاطر اعتراض، در کدام مقطع از حکومت نورانی رسول خدا(ص) اتفاق افتاده است؟ چه کسی امروز مانند عبداللّه بن ابی، علنی خیانت میکند و منافق است؟ و چه کسی امروز از او در میگذرد و هیچ دستوری برای محاکمه و زندان کردن او نمیدهد؟
توجّه دارید که در زمان رسول خدا(ص) یک طرف به نص و نصب خدایتعالی حق است، دلیل و معجزه دارد و یک طرف هم باز به بیان خدایتعالی باطل است، طاغوت است و منافق؛ به عبارت دیگر او که با حکومت و ولایت رسول خدا(ص) در میافتد، با تمام حق در افتاده است؛ حقی که کاملاً واضح است؛ یعنی با «کشفیات» یک عدّه در نمیافتد، با تخیّلات و توهّمات یک عدّه در نمیافتد، بلکه با خدا در افتاده است. به نص قرآن کریم کسی که با پیامبر و مصداق عینی و حقیقی آن که رسول خدا است، دشمنی کند با خدا دشمنی کرده است. این از یک طرف و از طرف دیگر، آن منافق و خائن را هم خدا معرفی کرده است، نه با تجسّس و پروندهسازی و شنود تلفن و تخیّلات مالاخولیایی بازپرسان و کارشناسان امنیتی! خدا است که میفرماید فلان شخص منافق است و خیانت میکند. حال با توجّه به این دو جنبه، در نظر بگیرید رسول گرامی اسلام(ص) چه صبری دارد، چه سعهّ نظری دارد و چگونه حکومتداری میکند؛ بعد مقایسه کنید با مدّعیان پیروی از رسول خدا.
بنابراین سیره رسول خدا(ص) در برخورد با مخالفان و معترضان و از جملهٔ آنها منافقین، اینگونه است که ضمن بیان بد بودن حال نفاق و صفات منافقانه و رسوا نمودن آنها (البته با اذن و اعلام خدایتعالی)، همهاش گذشت، عفو، مهلت دادن برای تغییر و هدایت شدن، میباشد. این سیره هم منحصر در سالهای اول حکومتشان نبود که یک عدّه جاهل بگویند چون حکومت حضرت استقرار نگرفته بود، حضرت مجبور بود کوتاه بیاید! تا آخر حیات با برکت ایشان، «معیار» همین بود و بعد ایشان هم، علی (ع) همین مبنا را داشت که در جلسات بعد صحبت میشود؛ در غزوهٔ تبوک که در سال نهم هجری اتفاق میافتد یعنی یک سال مانده به وفات رسول خدا، عدّهای از شرکت در این جهاد و غزوه به دلایل واهی و بهانههای غیر معقول خودداری میکنند و رسول خدا(ص) هم با علم به این موضوع که نظر آنها از نیامدن، ضربه زدن به اسلام است، ایجاد تفرقه و دو دستگی در آستانه یک جنگ مهم است، با این حال اجازه میدهد که آنها در مدینه بمانند. این اجازه و این رخصت دادن برای ترکِ همراهی در جنگ از طرف پیامبر، مورد عتاب خدایتعالی قرار گرفت كه «ای پیامبر! چرا به این منافقان اجازه دادی به جنگ نیایند؟ در حالیكه اگر اجازه نمیدادی، آنها به خاطر سستی و شایعه پراكنی و حتی جاسوسی برای دشمن، خود را مفتضح میكردند و مردم چهرهٔ واقعی آنها را میشناختند»!
این ظاهر قضیه؛ اما اگر خوب به آیات مربوط به این واقعه در سورهٔ توبه دقت شود نه تنها خدایتعالی پیامبر را مؤاخده نکرده است بلکه با ظرافت و لطافت، رسول خدا را به خاطر حلم و ستر و سعهٔ صدرش ستوده است: «عَفَا اللّه عَنكَ لِمَ أَذِنتَ لَهُمْ حَتىَ یتَبَیَّنََ لَكَ الَّذِینَ صَدَقُواْ وَ تَعْلَمَ الْكَاذِبِین» (توبه، آیه ۴۳) یعنی پیامبر اكرم(ص) به خاطر لطف، خطاپوشی و حلمی كه داشت، نمیخواست این منافقان با ورودشان به صحنهٔ جنگ و سستی و کاهلی از یک طرف و جاسوسی و تفرقه افکنی از سوی دیگر (که در نهایت منجر به رسوایی آنها از جانب خدایتعالی میگردد) مفتضح شوند؛ در این حال، گویا خدایتعالی میخواهد بگوید: «ای كاش اجازه نداده بودی تا این دونصفتان رسوا میشدند، چقدر تو ای پیامبر من رئوف و مهربان هستی»! به زبان عامیانه: «بابا تو دیگه کی هستی!»: «عَفَا اللّه عَنكَ». حال این سیره حضرت رسول (ص) در خطاپوشی، سعه صدر و حلم، زودباوری و اُذُن بودن را، با روشی كه این روزها در كشور از طرف صاحبان قدرت اعمال میشود، مقایسه كنید! میخواهند به زور و اجبار، با پروندهسازی و تجسّس در حریم شخصی افراد، با تبلیغات، با حقّههای رسانهای، با مغالطه و سفسطه، با نمایشهای خیابانی و اعترافات ساختگی، مردم باور كنند كه معترضین و مخالفین، یا عامل دست آمریكا و صهیونیسیم هستند، یا فریبخوردگانی میباشند كه به سمت ارتداد و محاربه پیش میروند و اگر توبه نكنند به یقین دستِ مهربانی و سعهٔ صدر حكومتی از سر آنان كم خواهد شد و به سزای اعمال منافقانه خود خواهند رسید! همان دستِ مهربانی كه تا كنون صدها نفر از مردم بیگناه را كشته یا مجروح كرده، هزاران نفر را به زندان انداخته است!!
وقتی میخواهیم عملی را به شرع مقدّس نسبت دهیم، یا آن فعل را از قول و بیان قرآن و روایات گرفتهایم، یا فعل حضرات معصومین به آن دلالت میکند، یا از امضای اهل بیت(ع) نسبت به یک فعل استنباط میشود که آن عمل و آن روش، مرضی خدایتعالی و اولیایش است. حال روش حکومت داری آقایان را در مقایسه با سیره اهل بیت(ع) ملاحظه کنید؛ ببینید این کلمات و اصطلاحات سیاسی این دکترینها و استراتژیهای آقایان چه نسبتی با قرآن و سنت دارد و آیا مورد رضای خدا و اهل بیت (ع) میباشد؟ مثلاً همین اصطلاح «مدیریت افکار عمومی» را در نظر بگیرید. مدیریت افکار عمومی آقایان مبتنی است بر «قربان و صدقه هم رفتن»؛ به به، چه شکوهی، چه عظمتی، چه پیشرفتی! به به، چه تدبیر و دور اندیشی و اقتداری! از فردای روز انتخابات هر روز، و در هر روزی چند مرتبه به خاطر خاموش کردن فتنهٔ مخملی و جنبش سبز از همدیگر تشکر کردند و به هم تبریک گفتند: «اگر تدبیر و مدیریت ماورایی و فوق بشری ما نبود چه میشد»! حالا این مدیریت ماورایی چیست؟ «اگر دست ما بود، همه مخالفین را میکشتیم، خرخره همه را میجویدیم، اما دیدید فقط با چند صد نفر کشته و مجروح، فتنه را تمام کردیم»! فقط چند صد نفر! قرآن میفرماید: «یک نفر کشته از روی جفا و ظلم، مساوی است با کشتن همهٔ عالم»، بعد آقایان میگویند این چند کشته که مسألهای نیست!
مدیریت افکار عمومی آقایان این است که چند صد هزار نفر انسانی که با همه تهدیدات و محدودیتها به تشیع جنازهٔ یک عالم بزرگوار میآیند، فقط پنج هزار نفر باشند و آن تعداد محدودی که از ادارات و مدارس و شهرستانهای اطراف جمع آوری شدند، چند میلیون باشند! مدیریت افکار عمومی آقایان این است که از یک طرف بگویند: «جمعیت تهران زیاد است، مشکل داریم، از تهران خارج شوید» (در حقیقت میخواهند به اصطلاح خودشان، کانون بحران یعنی «دانشگاهها» را از تهران خارج کنند) بعد از طرف دیگر میگویند: «چرا جلوی رشد جمعیت را گرفتهاید، صد و پنجاه میلیون که عددی نیست»! تا اگر الآن یک تهرانِ ده میلیونی داریم، تبدیل شود به ده تهران پر جمعیت. مدیریت افکار عمومی آقایان اینگونه است که چند ده میلیون به یک خانواده، به خاطر ضعف مدیریتی و کارشناسی ضرر میزنند، بعد یک میلیون آن را با منّت و تبلیغ و به به و چه و چه کردن به بعضی بر میگردانند! (تازه در فرض اینکه برگردانند)؛ مدیریت افکار عمومی آقایان یعنی برای اینکه اسم آنها به خاطر منفوریت از گفتوگوهای مردم حذف نشود میآیند شب عید، در آن وقت که همه در خانهٔ خود هستند و احتمالاً در حال تماشای تلویزیون، یک عدّه افراد خاص (یک شخص بسیار کوتاه قد مثلاً یا یک نوجوان بسیار چاق) را در تلویزیون میآورند تا یک داستان از پیش طراحی شده را به نمایش بگذارند (آن نوجوان چاق بگوید میخواهم با دکتر حرف بزنم و آن موقع شب، زنگ بزنند به دفتر طرف و یا مجری بگوید او دکتر است اما نه دکتر برای درمان چاقی!) و اسم «طرف» را به بهانهای بیاورند؛ بعد مردم هم با تعریف کردن آن به یکدیگر کمی از آن حس تلخ و ناخوشایند نسبت به آنها بیرون بیایند!
مدیریت افکار عمومی آقایان این است که مرتب شعار مرگ بر آمریکا بگویند بعد به مسائلی افتخار میکنند که شصت سال پیش، آمریکا و غرب پیشرفتهتر از آن را داشتهاند! مرتب میگویند این علوم انسانی که از غرب آمده است صحیح نیست، تهاجم فرهنگی است بعد خودشان کارشناس کار کشته در علوم انسانی و ارتباطات از آمریکا میآورند که یاد بگیرند چگونه جنجال درست کنند و سوار بر موج آن شوند. مدیریت افکار عمومی آقایان اینگونه است که دستور میدهند: «سریال با مضمون پلیسی بسازید تا نظر مردم نسبت به نیروهای امنیتی بهتر شود» و بعد در تمام زوایای دوربین چه کلوزآپ و چه باز، عکس فلانی در آن باشد آن هم نه یک عکس بلکه چندین تصویر تا مردم ناخود آگاه نسبت به بعضی افراد «اعتیاد» داشته باشند. همه باید منتظر باشیم به زودی سریالهایی بسازند که در آن مثلاً «اینترنت» بد است و محل دزدی، انحراف، و گمراهی میباشد. همه باید منتظر باشیم سریالها یا فیلمهایی بسازند که در آن استاد دانشگاه شخص مخرّب و گمراهی است که باید به زودی از دانشگاه مرخص شود. یا در دانشگاه جوانانی هستند که فقط به دنبال خوشی و هرج و مرج هستند که باید ستارهدار شوند و از محیط دانشگاه خارج شوند تا جوانان پاک بسیجی در دانشگاه به راحتی درس خود را بخوانند و به مملکت خدمت کنند. به زودی سریالهایی خواهیم دید که در آن انسان پاک، بیگناه، دلسوز و البته صادق در داستان فیلم، مورد تهمتِ دروغگویی، پروندهسازی، و تجسّس در امور شخصی دیگران قرار میگیرد، در حالیکه او فقط به دنبال خیرخواهی برای دیگران است! چون جنبش سبز از حرفهای اصلی و محوریش همین است که آقایان با دروغ و پروندهسازی، با تهمت و افترا عدّهای را به زندان و کشتارگاه فرستاده است!
باید منتظر بود، داستانهایی به نمایش در آید که افراد جبهه رفته در آن فیلمها، از گذشته خود پشیمان شده باشند و به دنبال مادّیات بروند و افراد جبهه رفته دیگر را مورد اتهام قرار دهند که چرا حق ما را نمیدهید و چرا به گذشتهٔ ما احترام نمیگذارید؟ که مردم حواسشان باشد «ملاک حال فعلی افراد است» و گذشته افراد اهمیتی ندارد! احتمال زیاد دارد که داستانهایی بسازند که در آن «زندان» یک بهشت و جایی است که افراد شرور در آن به تدریج مسیر صحیح را انتخاب میکنند، تا مردم با دیدن این نمایشها فراموش کنند در ایران زندان کهریزکی وجود داشته است و مطمئن باشند که زندان کمتر از هتل نیست! خوب، کارشناس دارند؛ کارشناسان علوم ارتباطی و تبلیغات و غیره. توجّه کنید! مثلاً در آمریکا محدودیتهایی برای تبلیغات وجود دارد؛ چرا که بعضی از روشهای تبلیغ که به آن «تبلیغ ناخود آگاه و غیر مستقیم» میگویند با حق انتخاب و آزادی افراد در تعارض است! یعنی برای همه این مسائل، فنون و علومی وجود دارد و خلاصه آقایان به مانند پفک و چییپس، مشغول به تبلیغ خود هستند.
فکر میکنند با تکرار و «slow motion»، با شعر و سرودِ دسته جمعی و مثل آن، صاحب عزّت و اقتدار میشوند! شما همین یک مورد را با تعالیم قرآن و اهل بیت (ع) مقایسه کنید: وقتی شخصی غریبه وارد مجلسی میشد که پیامبر(ص) حضور داشت، نمیتوانست تشخیص دهد کدامیک از این افراد، پیامبر است! چون دأب حضرت اینگونه بود که در رأس مجلس و با صفات ممیّزه در میان مردم وارد نمیگشت؛ یعنی نه تنها اینگونه نبود که دائم به شکلهای مختلف خودش را در نظر مردم مشخصتر و متمایزتر بسازد، بلکه تمام تلاش خودش را میکرد تا شناخته نشود. خدا رحمت کند مرحوم امام خمینی را که با عصبانیت میفرمود: «چرا روزنامهها و تلویزیون تصویر و خبر مرا مرتب ذکر میکنند و پخش مینمایند»(۱) آیا این سیره حضرات، داستان است؟ رُمان است؟ آیا معادل امروزی این تواضع و این سعی در ناشناس بودن اهل بیت(ع) چیست؟ اینکه میگوییم: «سیاست ما عین دیانتمان است»، ظهور و بروزش کجا باید باشد؟ آیا این افراد فکر میکنند اگر تصویرشان و حرفشان در میان مردم باشد، محبوب مردم هم میشوند؟ ملاحظه کنید مدیریت افکار عمومی قرآن را: «إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَیجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا» (مریم، آیه ۹۶) خدای مقلّب قلوب و صاحبِ دلهای همهٔ عالم و مدیر حقیقی افکار مردم میفرماید: «اگر فردی با ایمان و عمل صالح متوجّه خدا شود، آنگاه خدایتعالی هم محبت او را در دل مردم قرار میدهد». همه کاره خدا است. شما خیلی هنر داشته باشید اذهان مردم را در تسخیر خود میآورید، اما قلب و روح مردم را که با خیمه شب بازی نمیتوانید متوجّه خود کنید.
شما این مدیریت افکار عمومی مبتنی بر سیب زمینی و صدقه دادن، مبتنی بر فیلم و عکس و تئاتر زنده اجرا کردن را مقایسه کنید با روش حکومتداری قرآن: «فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّه لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْر» (آلعمران، آیه ۱۵۹) عجیب آیهای است این آیه شریف؛ بسیار پر معنا است که باید جلساتی از آن گفت؛ خدایتعالی خطاب به پیامبر و در حقیقت به مردم میفرماید: اولاً، به سبب رحمت و ارتباطی که تو ای پیامبر با خدا داری، با مردم مهربان هستی؛ چون متوجّه خدا هستی توانستهای با مردم مهربان و با محبت باشی. البته «مردم» در این آیه، دوستان، همراهان، و مؤمنین نیست بلکه اگر پیامبر(ص) با مخالفین و معترضینش مهربان شده است، علتش رحمت و ارتباط خدایی است. چرا گفته میشود: «این آیه اشاره به مهربانی با مخالفین دارد»؟ چون این آیه بعد از جنگ اُحد نازل شده است و خطابش مردمی هستند که رسول خدا(ص) را در شکست مقصّر میدانند و -نستجیر باللّه- با جسارت به حضرت، ایشان را سرزنش میکنند و بر کشتههای خود جزع و فزع دارند؛ بعد خدا میفرماید: «اگر با آنها مهربان هستی به خاطر رحمت ما است». خوب دقّت کنید که این نکتهٔ بسیار مهمی است و بارها عرض شده است؛ چه میفرماید این آیه؟ بیان میکند: «شخص نمیتواند مهربان باشد، نمیتواند صاحب اخلاق حسنه باشد، نمیتواند سعهٔ نظر و شرح صدر داشته باشد، مگر اینکه مقرّب خدا و «ولیّ خدا» باشد». نمیشود انسان با مخالفین خود با مهربانی عمل کند (نه یک روز و دو روز، نه برای تبلیغات، بلکه برای همیشهٔ عمر) مگر اینکه رحمت و عنایت خاص پروردگار همراهش باشد. در غیر این صورت، با حرف و تعارفات هر قدر هم که شخص فیلم بازی کند، نمیتواند با مردم مهربان باشد؛ لذا است که میگوییم ولایت تشریعی مطلقه، لازمهاش ولایت تکوینی است و تقرّب میخواهد، فنا میخواهد، و به حرف نیست.
این نکتهٔ اول در این آیه، بعد خدایتعالی میفرماید: «اگر شخصی جفا کار و بی رحم بودی، اگر رقّت قلب و رأفت نداشتی، مردم توجّهی به تو نداشتند و از اطرافت پراکنده میشدند». اگر وزارت امنیهٔ یک جایی غیر از ایران البته، نظر سنجی میکند و درصد محبوبیت آقایان یک رقمی است، علتش را خدایتعالی میفرماید: «فَظًّا غَلیظَ الْقَلْبِ» جفا کاری و بی رحمی. سپس خدایتعالی بر روش خدایی رسولش صحّه میگذارد و آن رفتار پسندیده حضرت را نقل میفرماید که «از خطا کاران مردم در گذر و راه مغفرت و توجّه به خدا را برای آنها فراهم کن و در امور مربوط به مردم با ایشان مشورت کن»؛ آنها را در اداره امور خود سهیم کن که همین «مشورت» و همین «مشارکت عمومیِ» آنها در مسائل حکومتی، خود موجب هدایت است و موجب امتحان و تقرّب میشود. خوب، همهٔ این تفاوتها نشانهای است از درستی یا دروغین بودن ادعای تبعیت از رسول خدا (ص) و ائمه اطهار (ع) که انسان باید به آن توجّه نماید.
به عنوان نمونهٔ دیگری از تفاوتها و تقابلها توجّه کنید که علی (ع) میفرماید: «اگر صدای کفش تعدادی از مردم هر چند هم که کم باشند، پشت سر فردی بلند شد (کنایه از اینکه دنبال یک فردی، مردم راه بیفتند) نسبت به دین خود، از این شخص در امان نباشید. این گفتار حضرت را که خبر از حقایقی دارد و خبر از «عُجْب» میدهد خبر از «تکبّر» میدهد، یک گفتار لغو -نعوذ باللّه- نیست. این فرمایش را با سیره آقایان مقایسه کنید؛ ببینید وقتی قرار است «یکی» به شهرستانی سفر کند چه اتفاقی میافتد؟ نه تنها سعی نمیشود که مردم دنبال این و آن راه نیفتند، بلکه چقدر خرج میکنند، چقدر تبلیغات تلویزیونی و رادیویی، چه بسیار پوستر و اعلامیه بر در و دیوار شهر از مدّتها قبل آویزان میکنند تا مردم را جمع کنند و به این هم کفایت نمیکنند، تعطیلی مدارس و ادارات، آوردن افراد از روستاها و شهرهای اطراف و اگر هم جمعیت دلخواه و آبرومندی جمع نشود، آنقدر تأخیر میکنند تا بالاخره وقت ظهر شود و از شلوغی خیابانها برای زیاد نشان دادن افراد استفاده شود! و اگر هیچ کدام از این حربهها جواب نداد تصویر تلویزیونی را آنقدر بسته میگیرند که به زور، بیست نفر آدم را بگیرد! رحمت خدا به بزرگان ما، از مرحوم امام (ره) نقل شده است که وقتی بعد از درس به خانه بر میگشت، اجازه نمیداد طلّاب و افراد دیگر پشت سر ایشان راه بروند و تا آنجا که میتوانست، صبر میکرد تا سایرین بروند بعد حرکت میکرد! این سیره اولیای خدا و این هم روش آقایان! دوستی از یکی از شهرستانها میگفت: «آمدند به من گفتند هر مقدار پوستر و اعلامیهٔ خوشآمد گویی و تشریف فرمایی و تملّق که خواستی، بگو؛ به اسم خودت یا مسجدت یا تشکّلت یا مدرسهات سفارش بده تا برایت چاپ کنیم»! این هم روش اقتدار و غلبهٔ آقایان. آیا حکومت رسول خدا (ص) اینگونه بوده است؟ اقتضای بصیرت چیست؟ آیا ما سیره رسول خدا(ص) را رها کنیم و بگوییم شما راست میگویید؟
(۱) امام خمینی (ره) در موارد زیادی تذکّر میداد که همهٔ پیروزیها مربوط است به خدایتعالی نه اینکه ایشان یا دیگری کارهای باشد. به همین سبب، وقتی افرادی از ایشان تعریف میکردند ناراحت میشد و تذکّر میداد که از او تعریف نکنند و فقط متوجّه خدا باشند. نمونههایی از این تذکّرات در ذیل آمده است:
«من سخنان ايشان را تا كنون نشنيده بودم؛ و موجب شرمسارى است كه همهٔ ما داريم. و من اميدوارم كه نمايندگان ما همه موفق باشند. فقط يك نكته را مىخواستم عرض بكنم و آن اينكه اين مُبالغات را كه راجع به من فرمودهاند من نمىپذيرم (اشاره امام به صحبتهای مدحآمیز نمایندگان طلّاب است که از ایشان تعریف کرده بود). من يك خادمى از همهٔ شماها هستم و قضيه رهبرى و غير رهبرى در كار نيست؛ قضيه نهضت است و صف واحد، همه با هم. ايشان خوب بيان مىكنند لكن راجع به من يك قدرى بايد عرض كنم تندروى فرمودند؛ و خصوصاً در حضور كسى از او اين طور تمجيد كنند، ممكن است كه باور كند، غفلت كند و فاجعه به بار بياورد. من اميدوارم كه همه آقايان اين جهت را توجّه داشته باشند كه در عين حال كه يك نهضت مقدّس عالى بوده است كه نظيرش را ما سراغ نداريم و يك نهضتى بود كه با ضايعات كم، عايداتِ زياد عايد ما شد، در ظرفِ- بايد گفت- چند ساعت اين رژيم منحوس را از بيخ و بن كند، لكن غرور نياورد. غرور اسباب شكست است. بايد ما بنده باشيم و همه چيز را از خدا بدانيم». (سخنرانى در جمع نمایندگان علما و اقشار مختلف مردم، قبل از ظهر جمعه ۱۱ اسفند ۱۳۵۷. شهر مقدّس قم، مدرسه فيضيه)
«قبلًا عرض كنم كه اين پيروزى ارتباط به من نداشت؛ من يك طلبه هستم. و نبايد اين را به من متّصل كنيد. پيروزى ارتباط به ملّت هم نداشت؛ اين پيروزى مربوط به خدا بود. ... اين شعرها كه خوانديد، شعرش خوب بود، اما براى من اينها صحيح نيست. شما همان ثناى خدا را بكنيد كه يك همچو توفيقى نصيب ما شد. ما هيچ هستيم. همهٔ عالَم هيچ است. سر تا ته عالَم يك جلوهاى است از خداى تبارک و تعالى. هر چه هست، اوست». (سخنرانى در جمع كاركنان اداره ثبت احوال كشور، ۳۰ ارديبهشت ۱۳۵۸)
«من خوف اين را دارم كه مطالبى كه آقاى حجازى [منظور مرحوم امام، آقاى فخر الدين حجازى، نماينده اول مردم تهران در اولين دوره مجلس شوراى اسلامى میباشد. آقاى حجازى، سخنرانى خود را با جملهٔ «بِاَبى أَنْتَ وَ امّى» آغاز كرد و بقيه محتواى سخنرانى نيز در تجليل از مقام والاى امام بود كه با گلايه شديد ایشان روبرو شد] فرمودند دربارهٔ من، باورم بيايد. من خوف اين را دارم كه با اين فرمايشات ايشان و امثال ايشان براى من يك غرور و انحطاطى پيش بيايد. من به خداى تبارک و تعالى پناه مىبرم از غرور. من اگر خودم را براى خودم نسبت به ساير انسانها يك مرتبتى قائل باشم، اين انحطاط فكرى است و انحطاط روحى. من در عين حال كه از آقاى حجازى تقدير مىكنم كه ناطق برومندى است و متعّهد، لكن گله مىكنم كه در حضور من مسائلى كه ممكن است من باورم بيايد فرمودند. (سخنرانى در جمع نمايندگان مجلس در افتتاح اولين دوره مجلس شوراى اسلامى، ۴ خرداد ۱۳۵۹)
«من نظرى به ديگران ندارم، راجع به خودم مىگويم از اين وضع راديو- تلويزيون خوشم نمىآيد. واقع آن است كه آن قدر كه پابرهنهها به راديو- تلويزيون حق دارند، ما نداريم. اين يك واقعيت است و تعارف نيست؛ واقع اين است كه آنها اين نظام را درست كردهاند و اين نهضت را به وجود آوردند؛ همين جمعيت هستند كه پيروزیها را به دست آوردند؛ از قشر بالا كسى در اين مسأله حقى ندارد. البته ما هم در اصل مطلب شركت داشتهايم، اما حق با آنهاست. من مدّتهاست كه وقتى مىبينم راديو- تلويزيون را هر وقتى بازش مىكنم از من اسم مىبرد، خوشم نمىآيد. ما بايد به «مردم» ارزش بدهيم، استقلال دهيم و خودمان كنار بايستيم و روى خير و شرّ كارها نظارت كنيم. ولى اينكه تمام كارها دست ما باشد، راديو- تلويزيون دست ماها باشد، اما آن بيچارهها كه كار مىكنند هيچ چيز دستشان نباشد، ولى ما كه هيچ كاره هستيم دست ما باشد، به نظر من اين صحيح نيست. من گفتهام كه آن چيزهايى كه مربوط به من است گفته نشود، من با آقايان كارى ندارم. البته در بعضى مواردى كه لازم مىشود چيزى گفته شود- كه آن هم با تشخيص خود من است- در راديو گفته و يا در تلويزيون [نشان داده] شود مضايقه ندارم، مثلًا عيد فطر، عيد قربان، تنفيذ رئيس جمهور، اينها مسائلى است، اما ما بقى، مثل ملاقات امروز من با شما كه با هم صحبت مىكنيم، اين ديگر در راديو- تلويزيون گفتن ندارد كه راديو بگويد، تلويزيون بگويد، راديو چند دفعه، تلويزيون چند دفعه، اين كارها مردم را خسته مىكند هيچ محتوا هم ندارد.
من و شما صحبت مىكنيم و همين طور ديگران؛ يعنى ديگران با من صحبت مىكنند، آنها را من قطع مىكنم. و همين طور آن چيزهايى كه الآن در تلويزيون موجود است؛ مثلًا اول خبر كه مىخواهد شروع كند عكس مرا مىگذارند، آن را برداريد، و اگر كسى از شما سؤال كرد بگوييد فلانى گفته است. [آقاى محمد هاشمى، مدير عامل آن زمان راديو- تلويزيون اظهار داشت: شما در قلب مردم جا داريد. و امام فرمودند:] قلب مردم در غير از اينهاست. مسأله اينها نيست، ما سابقاً با مردم تماس داشتيم و به آنها ارادت داشتيم و مردم به ما لطف داشتند، ولى اين طور نبود كه ما راديو- تلويزيون داشته باشيم، آن باب ديگرى است. در هر صورت بعضى مواردى كه لازم است مانعى ندارد، در غير آن موارد، من ميل ندارم، ديگران خودشان مىدانند». (سخنرانى در جمع مدير عامل (محمد هاشمی) و معاونان صدا و سيما. صبح ۲۷ مرداد ۱۳۶۴)
«من قبلًا از آقاى مشكينى (رئیس وقت مجلس خبرگان رهبری) گله كنم: ما آن قدرى كه گرفتار به نفس خودمان هستيم كافى است، ديگر مسائلى نفرماييد كه انباشته بشود در نفوس ما و ما را به عقب برگرداند. [در این جلسه، از مرحوم امام (ره) توسط آقای مشکینی مدح و تمجید شده بود]. شما دعا كنيد كه آدم بشويم، دعا كنيد كه حتى به همين ظواهر اسلام عمل بكنيم. ما كه دستمان به آن بواطن نمىرسد، لا اقل به اين ظواهر عمل بكنيم. ... من دعا مىكنم و بنايم هم بر اين است كه به دعا كفايت كنم. من دعا مىكنم كه خداوند تبارک و تعالى ما را از قيد و بند نفس امّاره نجات بدهد. من عرض مىكنم كه خداوندا، ما گرفتار هستيم؛ گرفتار در دست خودمان هستيم؛ گرفتار به نفوس خودمان هستيم و گرفتار به نفوس خبيثهاى كه بر ضد اسلام و مسلمين عمل مىكند، ما را و همه را از اين گرفتارى نجات بده. خداوندا، تو فرمودى كه ما دعا كنيم و تو استجابت كنى». (سخنرانى در جمع ائمه جمعه سراسر كشور، صبح ۷ مهر ۱۳۶۶)
شما کافی است فقط همین روش مرحوم امام که بر گرفته از سیره اجداد طاهرینش(ع) است، همین تذکّر امام به صدا و سیمای آن روزگار را با آنچه امروز شاهد آن هستیم، مقایسه کنید تا حق و باطل افراد و جریانات بهتر مشخص شود.
*نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر