-----------------------------
همه خبرها و ديدگاهاي سانسور شده و پشت فيلتر جمهوري اسلامي مانده را يكجا و بي درد سر در "هستي نيوز" بخوانيد... http://groups.google.com/group/hasti-news/

--------------------------------------------







Google Groups
Subscribe to Hasti News
Email:
Visit this group

۱۳۸۹ اسفند ۲۵, چهارشنبه

Latest News from Norooz for 03/16/2011

Email not displaying correctly? View it in your browser.
این خبرنامه حاوی عکس است. لطفا امکان دیدن عکس را در ایمیل خود فعال کنید.



تقدیم به سید علی موسوی و دیگر شهدای عاشورای خونین ۸۸
فصل مشترک مشروطه تا کنون
ایجاد انسداد سیاسی، نقض حقوق ایرانیان و سرکوب های خونین یک‌سال گذشته از یک سو وناکارآ مدی مدیریتی و افزایش روزافزون فساد، بی‌کاری، گرانی، اعتیاد و… از سوی دیگردفاع کردن از اصل (و نه فقط وضعیت کنونی) جمهوری اسلامی و حتی انقلاب اسلامی و اندیشه امام را بسیار دشوار کرده است. در عین حال همین وضعیت نامناسب امکان آشنایی شهروندان را با دو نگاه به انسان و جامعه و نیز به اسلام و جهان وهمچنین تبار شناسی خشونت و استبداد بیش از همیشه فراهم کرده و فرصت بی نظیری برای بازخوانی دیروز، نقد حال و گفت‌وگو و اندیشیدن درباره فردا در اختیار همه گذاشته است. نسل انقلاب می تواند در آیینه جنبش دموکراتیک و حقوق بشری امروز، دیروز خود را نقد کند و نگاهی تازه به کارنامه انقلاب با همه دستاوردهای بزرگ و خطاهای انکار ناپذیرآن بیفکند و این افتخار را به خود اختصاص دهد که نخستین نسلی باشد که با نقد عملکرد خویش، سرمایه‌ای گرانبها و کم نظیربرای ساختن ایران فردا در اختیار نسل بعدازخود قرار می‌دهد.پیشنهاد ‌می‌کنم اندیشه و عملکرد هر فرد، گروه یا جناحی برای کسب یا حفظ استقلال، یکپارچگی سرزمینی، منافع ملی، رفاه شهروندان و توسعه میهن در دهه های گذشته با معیار دفاع آنان از “حق تعیین سرنوشت” ارزیابی شود؛ حقی که فصل مشترک تلاش‌های آزادی‌خواهانه ایرانیان از نهضت مشروطه تا جنبش سبز بوده است. چنین نقدی به ایرانیان در تحقق آرمان‌های یک‌صد ساله خود یاری خواهد رساند. و” حق تعیین مقدرات”هم‌چنان راه حفظ ثبات، یکپارچگی، وحدت، آزادی، توسعه عادلانه و رفاه شهروندان ایران زمین است.
فطری بودن “حق تعیین سرنوشت”
در عصر” لنین زده” دهه های ۵۰ و ۶۰ خورشیدی که ” مبارزه با استکبار و امپریالسم” و تلاش به منظور “تحقق جامعه بی طبقه” (توحیدی یا مارکسیستی) برای حقوق مدنی و سیاسی و فرهنگی شهروندان جایی باقی نمی گذاشت، گفتمان «نوفل لوشاتو» نه فقط از پذیرش ملی برخوردار شد، بلکه علاوه‌بر جهان اسلام، در جوامع آمریکایی و اروپایی نیز با استقبال انبوهی از آزادیخواهان رو برو شد. “حق تعیین مقدرات” بر این اساس که “حق اولیه بشر است که من می خواهم آزاد باشم، من می‌خواهم حرفم آزاد باشد، من می خواهم مستقل ]باشم[، من می خواهم خودم باشم. حرف ما این است.این حرفی است که در هر جا شما بگویید از شما می پذیرند"(۱) نقش زیادی در جلب حمایت ایرانیان و نیز افکار عمومی دنیا و ازجمله غرب از انقلاب اسلامی و در نتیجه درسرعت پیروزی و کاهش هزینه های آن داشت(۲). حتی بعضی دولتمردان امریکایی نتوانستند در قبال جاذبه گفتمان فطری فوق ومطالبات حقوق بشری رهبر فقید انقلاب و نیز در مقابل اسلام خواهی سازگار با دموکراسی و حقوق بشر او احساسات خود را پنهان کنند. همین مسئله موجب تحلیل غلط احزاب خشونت پرست زمانه شد و همچون امروز که گروهی هواداری افکار عمومی جهانی را از جنبش سبز "قرینه" و "نشانه" وابستگی جنبش و رهبرانش به غرب و آمریکا می خوانند، در ابتدای انقلاب نیز طیف متضادی از" استبداد گرایان شاه‌پرست" تا "مجاهدین خلق" و " مارکسیست‌های استالینیست " کوشیدند با استناد به تجلیل یا همدلی این یا آن مقام غربی با آرمان های انقلاب، ردی از "توطئه" و "سازش" در بنیاد انقلاب یا رهبری آن جستجو کنند (۳). جالب آنکه امروز نیز گروهی که خود را مدافع انحصاری انقلاب و امام می‌خواند همچون توطئه بینان حرفه ای در دوران پیروزی انقلاب، تجلیل افکار عمومی غرب و بسیاری از نخبگان دنیا از جنبش سبز را دلیل "بی اصالتی" آن می‌خواند، غافل از این‌که تشبیه و نسبت دادن جنبش سبز به "کودتای مخملی آمریکایی" تحقیر و تضعیف انقلاب اسلامی است و اعتقاد استبدادطلبان را نشان می‌دهد که انقلاب ۱۳۵۷ را ابتر می‌دانند و اینکه انقلاب‌اسلامی نمی تواند ملهم جنبش های جدید اجتماعی براساس اصل" حق تعیین سرنوشت" باشد و تحول روحی ظلم ناپذیری ملت ایران که رهبر فقید انقلاب از آن سخن می گفت، به پایان رسیده و برای نسل جدید، اعم از دختر وپسر جز الگو گرفتن از سر مشق های برون مرزی و آمریکایی چاره و راهی باقی نمانده است(۴). این ادعا درحالی مطر ح می‌شود که گفتمان «نوفل لوشاتو» که در "بهشت زهرا" چکیده آن بیان شد و به تأیید ایران رسید نه تنها در آن زمان‌ نجات‌بخش و بسیج‌گر بود و ساکت کننده غرب، بلکه هنوز انرژی‌بخش و حلال مشکلات داخلی و نیزبرطرف کننده تهدیدهای خارجی است. این‌که"مصباحیون" گفتمان"حق تعیین سرنوشت هر نسل توسط همان نسل" را "جدلی" می خوانند و پس از درگذشت رهبرفقید انقلاب مدعی شده‌اند که وی به این حق باور نداشت، به این دلیل است که می‌خواهند آن‌گفتمان ضد هرگونه استبداد، ازجمله استبداد دینی را از میدان خارج کنند تا انسداد، فرقه‌گرایی، بی‌کفایتی و فساد با اعتراض و مقاومت میلیونی مردمی مواجه نشود که حاکمیت هر نسل برسرنوشت فردی و اجتماعی خویش را "خواست خداوند"و "مشیت الهی"می‌دانند. به بیان دیگر درصورت حذف آن گفتمان، یکه سالاران به زعم خود خواهند توانست ناکارآمدی‌ها، سرکوب-ها، تبعیض ها و فسادها را به نام "اسلام" توجیه کنند و اعتراضی بر نیانگیزند.
" خداباوری و مردم گرایی" و" نظام دوحزبی"
اگر زمانی" یک پاسبان بر بازار تهران حکومت می‌کرد" و مقامات کشوری و لشکری در چشمان ایرانیان ترس ویژه ای آفریده بودند، علتش کارآمدی رژیم ستمشاهی نبود بلکه نیروی خودباوری ملت تحلیل رفته و جامعه پذیرای هر ظلم و بی عدالتی و تبعیضی شده بود. انقلاب اسلامی در بستر تغییر این روحیه شکل گرفت. به گونه ای که دیگر نه فقط بازار از یک پاسبان نمی ترسید، بلکه هیچ بازاری و هیچ شهروندی از لشکری که با همه تجهیزات نظامی در خیابان ها مستقر شده بود و هر لحظه احتمال داشت به فرمان یکی از افسران بریده از ملت به سوی مردم تظاهرات کننده آتش بگشاید واهمه نداشت. ملت ایران در سال ۱۳۵۷ خورشیدی ترس را که مادر مرگ است و اساس هر حکومت استبدادی، کشت و به این ترتیب توانست به عمر سلطنت استبدادی پهلوی پایان دهد و بساط سیستم تک حزبی و تک صدایی را برچیند.
وقتی ازپیوند تحول آفرین" خدا باوری "و "مردم باوری "دراندیشه امام سخن می گویم، به روند تحول روحی ملت می‌نگرم که امکان مشاهده دست خدا را در دست جماعت برای او فراهم می‌‌کرد. یعنی بر خلاف آنچه امروز امثال آقای مصباح می گویند و اسلام خواهی و مردم‌گرایی خود را بر مبنای انکار اراده آزاد شهروندان از مجرای مطبوعات، احزاب، تجمعات و انتخابات آزاد بنا کرده اند، رهبر فقید انقلاب حتی در نقطه اوج تأکید بر جنبه اسلامی انقلاب، هرگز حق تعیین آزاد سرنوشت مردم را منکر نشد و هرگز آن‌را "جدلی" نخواند که برای"ساکت کردن غربی‌ها" مطرح کرده باشد. بر عکس می‌گفت ملت ایران به برکت اسلام سرنوشت خود رامتحول کرد. حق تعیین سرنوشت نزد او یک اصل اساسی به شمار می آمد که اسلام هیچگاه آنرا نفی نمی‌کرد. دامنه آن نیز محدود به یک مقطع خاص در "نوفل لوشاتو" یا "بهشت زهرا" نبود. به همین علت یک سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی، نه درفرانسه بلکه درایران"میزان" را "رأی ملت" خواند و در تمام دوران جنگ انتخابات را برگزار کرد و در سال پایانی حیات خود نیز به جای ایجاد نظام تک حزبی (کاری که شاه در سال ۱۳۵۳انجام داد) دو تشکل روحانی را برای رقابت‌های سیاسی و انتخاباتی ایجاد و" جمهوری اسلامی ایران "را عملاً دو جناحی کرد تا"رقابت سیاسی" تداوم آن را تضمین کند.اقدام امام در این زمینه چنان شفاف بود که پس از مرگ او حتی َآقای مصباح هم جرئت نکرد‌ه‌است دوجناحی بودن و پذیرش رقابت های انتخاباتی راتوسط رهبر فقید انقلاب "جدلی "بخواند که برای ساکت کردن دشمنان انجام شد و به این ترتیب نظام ‌اسلامی را تک‌حزبی بخواند، اگرچه اخیراً سیستم حزبی را نفی می کند. به دلیل عملکرد شفاف امام در این زمینه است که سخنان اخیر آقای احمدی نژاد درباره "تک حزبی" بودن"نظام ولایی" ونفی"جناح‌بندی" با محکومیت قاطع و گسترده فعالان سیاسی مواجه شد.
" فساد" و "تعیین مقدرات "؟
ملت ایران با آنکه در عصر گفتمانهای انقلابی غیردموکراتیک و تغییرات بنیادین اجتماعی رژیم ستمشاهی را ساقط کرد، اما به علت تجربیات تاریخی آن مقدارآگاه بود که بداند غلبه بر عقب ماندگی ملی در کوتاه مدت ممکن نیست(۵). نسل انقلاب خودباوری فردی و ملی و عزم خودگردانی و خودمدیری در عرصه های خرد و کلان اجتماعی را جزو دستاوردهای بزرگ انقلابی می‌دانست که رهبرش تعریفی تاریخی، راهگشا و ملموس از اصل "تعیین سرنوشت هر نسل به دست خود آن نسل" داده بود. استدلالی که امام خمینی علیه فساد و فحشا و اعتیاد در عصر پهلوی اقامه می‌کرد، به ضدیت این بزه ها و پدیده های منفی اجتماعی با "اصل تعیین مقدرات مملکت توسط مردم" بر می گشت.افزون‌برآن مهم ترین اتهام محمدرضا پهلوی علیه روحانیت آگاه شیعه و نیز روشنفکران آزادی‌خواه و مبارزان عدالت طلب را نیز با توسل به گفتمان «تعیین مقدرات» پاسخ می داد و برای افشای دوگانه کاذب «ارتجاع-ترقی» و برگرداندن لبه تیز این اتهام به خود شاه می گفت: «روحانیت با ترقی مخالف نیست... با این [بی بندوباری و فحشا و اعتیاد] مخالف است روحانیت، نه با این آزادی بیان، نه با آزادی قلم، نه با آزادی گفتار، نه با روشنگری ها»(۶).اکثر براهین رهبر فقید انقلاب علیه عقب‌ماندگی، استبداد، فحشاءوفساد حکومتی- اجتماعی ذیل گفتمان تعیین سرنوشت قرار داشت. او رژیم شاه را به باد انتقاد می گرفت که، «به وسائل مختلفه کوشش می کنند که نسل جوان را به تباهی بکشند که از مسائل روز و از مسائل زندگی کنار باشند. .. تمام اینها برای این است که ملت را عقب برانند و از توجه به مقدرات خودشان غافل کنند، و احیانا بکشانند به طرف خودشان، و آن ها سرگرم به کارهای غیر مقدرات خودشان شوند و آن ها هم منافع خودشان را ببرند»(۷). او راه مبارزه با فساد و فحشاء را افزایش امکان مشارکت جوانان در امور زندگی و محلات و جامعه و سیاست می‌دانست و نه کوشش برای اعتراف گیری از فعالان سیاسی و تواب سازی آنان و نیز سرکوب و کهریزکی کردن جوانان شرکت کننده در عرصه تعیین مقدرات کشور. رهبر فقید می‌دانست پس راندن این خواست فطری، یعنی مقابله با خودباوری فردی و ملی و تزریق ترس به اجتماع، مرزهای جامعه انقلابی را با جامعه شاهنشاهی مخدوش می‌کند و غبار افیون بر کالبد اجتماع می‌افشاند و نگاه نومیدانه و منفعلانه به “تغییراز بیرون” را در صدر مطالبات شهروندان می نشاند.
طبق منطق رهبر فقید انقلاب باید گفت اگر می خواهیم سن فحشاء و اعتیاد روز به روز پایین نیاید و ایران مقام نخست جهانی را در اعتیاد به خود اختصاص ندهد، خودکشی، فرار از خانه، مهاجرت به خارج از کشور و. .. مهارشود، لازم است جوانان هم در زندگی خصوصی و شخصی خویش و هم در سطح کلان کشوری و هم در محلات و حوزه های زیست و در مکان های مشخصی که شرایط زندگی و شرایط کار و فعالیت برای آنان رقم زده می شود، احساس استقلال و نقش آفرینی کنند و به آینده امیدوار باشند. یعنی هم در حریم شخصی احترام به استقلال و سبک زندگی خود را مشاهده و احساس کنند و هم در سطح کلان مدیریت کشوری نتیجه رأی خود را به چشم خود ببینند. درعین‌حال در محیط های خرد و کوچک محلی امکان خودگردانی و خودمدیریتی زیست اجتماعی و محلی داشته باشند. در غیر این صورت، یعنی در حالتی که امکان تعیین سبک زندگی و استقلال اندیشه و عمل اجتماعی و نیز تعیین سرنوشت نسل جدید به دست همان نسل از آنان سلب شود، به ویژه اگر کشور گرفتار حاکمانی ناکارامد و تنگ نظر و ریاکار شود جامعه ما به دورانی بدتر از عصر پهلوی بازخواهد گشت.
باکمال تأسف باید گفت اکنون همان دوگانه شاهنشاهی توسط یکه سالاران در حال احیا شدن است. یعنی به جای مبارزه علّی و بنیادی با فقر و فساد و بی‌کاری و تبعیض، یعنی به جای تأمین حقوق و آزادی های شهروندان و افزایش شرایط و امکان مشارکت هر روزه و بیشتر جوانان در مسائل خرد و کلان سیاسی و اجتماعی از یک طرف و افزایش کارآمدی حکومت و بالا بردن ظرفیت مشارکت پذیری آن و تلاش برای استقرار «حکمرانی خوب» از طرف دیگر، مقابله با آزادی مطبوعات، احزاب، انتخابات وسرکوب اجتماعات آرام شهروندان و تحمیل یک سبک زندگی به آنان در کنار تلاش برای فاسد نمایی فعالان‌سیاسی انتخاباتی (از طریق اعتراف گیری وتواب سازی و تشکیل دادگاه های نمایشی) در دستور کار حزب پادگانی قرار گرفته است. به این ترتیب گفتمان”حق تعیین سرنوشت”به محاق گفتمان”النصر بالرعب”یا “حکومت بر اساس ترس”رفته است(۸).
اگر می گویم انقلاب ونظام از مسیر خود منحرف شده و مناسبات شاهنشاهی در حال احیا شدن است، به آن دلیل است که امام خمینی در نقد رژیم شاه می گفت مراکز فروش مشروبات الکلی از کتابخانه ها زیادتر بود. امروز چه می توان گفت درباره شیوه مدیریت جامعه ای که بالاترین حد مصرف اعتیاد را در دنیا دارد، در حالی که سطح کتاب خوانی آن در حد نازل ترین آمارهای جهانی است(۹). به همین دلیل می‌پرسم آیا می توان با تولید و تکثیر و تقویت صنعت اعتراف گیری و حمله هر ده سال یکبار به کوی دانشگاه، کمبود تولید کتاب و علم را جبران کرد؟ آیا می توان علوم و تکنیک های بازجویی را در جهت شخصیت شکنی و تواب سازی متهمان در سلول‌های انفرادی جایگزین علوم تجربی و انسانی کرد؟ به راستی چگونه می توان در کشوری راه های تعیین مقدرات را بر جوانان و شهروندان بست و در همان حال توقع داشت فحشاء و اعتیادو مهاجرت فقرا و سرمایه‌ها در آن رکورد جهانی را به خود اختصاص ندهد؟
“کهریزک ” و تضعیف قدرت نرم ملی
تلاش برای تک‌صدا کردن حکومت موجب شده است که «استقلال» بعنوان یکی از سه شعار اصلی انقلاب اسلامی نه تنها، بلکه در تفسیر موسّع خود در درون واحد ملی در معرض انحطاط قرار گرفته، بلکه در مفهوم “حق حاکمیت ملی”یا همان “حق تعیین سرنوشت” نیز آسیب پذیر ‌شود(۱۰). رهبر فقید انقلاب پیش از پیروزی می‌گفت: «درد مملکت این است که استقلال ندارد، نه استقلال فرهنگ دارد و نه استقلال ارتش دارد و نه استقلال اقتصاد دارد»(۱۱). این درد هنوز با ماست و هنوز هم کثیری از اهل علم وفرهنگ و هنرکه استقلال محیط کاری و تخصصی شان مخدوش و فضای امنیتی و بعضاً نظامی بر قلمرو فعالیت و کار آن ها حاکم شده است، زیر غلتک سنگین مداخلات خشونت بار حزب پادگانی قرار گرفته اند و استقلال عملشان سلب شده است. به همین ترتیب فرهنگ، البته نه در مفهومی که در داستان به تاریخ پیوسته «تهاجم فرهنگی» و ادبیات کیهانی مراد می شد، بلکه در مفهومی که رهبر فقید انقلاب روزگاری از آن به «فرهنگ استقلالی» تعبیر می‌کرد و استقلال هرفرد و استقلال حوزه ودانشگاه و استقلال فرهنگ و اداره فرهنگ توسط فرهنگی ها را می گفت، به نحو روزافزونی با دخالت‌های نظامیان روبرو و “استقلال”آن با زوال مواجه شده است.(۱۲)
راهبرد نظامی و امنیتی کردن تمام عرصه ها و نیز فرصت های بی حد و حصری که ماجراجویی اقتدارگراها در دیپلماسی هسته ای و نیز ناشی‌گری در دیپلماسی منطقه‌ای و جهانی در اختیار دولت آمریکا و متحدانش قرار داده است، استقلال در مفهوم”حق حاکمیت ملی” و اینکه مرکز ثقل تصمیم گیری‌ها درباره ایران و ایرانی درداخل کشور و نه در سفارت‌خانه‌های خارجی باشد و ملت خود حق‌ حاکمیت خویش را بر سرنوشت خود اعمال کند را نیز به فرسایش کشانده است. تحریم‌ها و تهدیدهای روبه افزایش جهانی علیه کشورمان نیز رقبای‌ ما را در اطراف ایران روز به روز در جایگاه بهتری در مناسبات جهانی و منطقه‌ای قرار داده‌است و ما در موضع ضعیفی قرار گرفته‌ایم. بر اثر سیاست خارجی نادرست دولت کار به جایی رسیده است که حتی نزدیک ترین دوستان جمهوری اسلامی در عراق که بعضاً دوستی مشخصی با همتایان ایرانی خود دارند، در جریان انتخابات اخیر آن کشور جرأت نزدیک شدن به ما را نداشتند و نزدیکی به جمهوری اسلامی ایران به عنوان یک امتیاز منفی در معرض بهره برداری تبلیغاتی احزاب و نامزدهای رقیب آنان قرار گرفت.این درحالی است که “جرج بوش” در نقطه اوج غلیان احساسات شهروندان آمریکا در حال و هوای یازده سپتامبر که همه چیز را برای مداخله نظامی ارتش آمریکا مساعد و مناسب جلوه می داد، به علت دیپلماسی موفق دولت‌اصلاحات نتوانست تهدیدی جدی متوجه ایران کند، اما رفتار و گفتار نسنجیده دولت کنونی موجب شد در شرایطی که همه چیز برای پیشرفت اقتصادی، صنعتی و علمی و نقش آفرینی جمهوری اسلامی ایران در جهت استقرار صلح در منطقه آماده شده بود و به رغم امتیازات زیادی که مقامات کنونی با امضای پیمان سه جانبه با ترکیه و برزیل به قدرتهای بزرگ هدیه کردند، قطعنامه تحریم بین المللی جدیدی به کشورمان تحمیل شود. علاوه بر آن در عصر “اوباما”کنگره آمریکا متشکل از دو مجلس نمایندگان و سنا با اجماع بی سابقه ای تحریم های بیشتری را علیه ایران تصویب کرد. اتحادیه اروپا نیز همین مسیر را پی‌گرفت به سخن دیگر در حالی که “قدرت‌نرم” کشورمان در عصر اصلاحات” برنامه تهاجم نظامی به خاک میهن را در سال ۱۳۷۶ خنثی کرد و اجازه اجماع جهانی و تحریم علیه ایران را به جرج بوش نداد، تضعیف زیرساخت های مدنی و سیاسی میهن در دوران پس از اصلاحات و سرکوب های یک‌سال اخیر، برای مانور قدرت دولت جدید آمریکا علیه کشورمان میدان وسیعی ایجاد کرده است. به‌گونه ای که”اوباما” در همان حال که دست مذاکره به سوی ایران دراز کرده‌است، کشورمان را تحریم می کند و بدون اینکه امتیازی به ما بدهد، با دستی دیگر امتیاز می گیرد؛ این امتیازهایی است که دستان تمامیت خواه و انسدادطلب مدیریت میهن تقدیم او می‌کند. همه این فرسایش‌ها در توان و امنیت ملی و عقب ماندگی در مسابقه پیشرفت بدان علت است که حقوق اساسی ملت و در رأس همه “حق تعیین سرنوشت” و “انتخابات آزاد” که بزرگ‌ترین دستاورد انقلاب اسلامی است، توسط انسدادطلبان مخدوش شده و”نصر بالرعب” جای آن را گرفته است. عکس آنچه در ترکیه شاهدیم که نظامیان سکولار با برگشت به پادگان‌ها وبا بازگذاشتن دست جامعه مدنی این فرصت و امکان را برای مدیریت سیاسی کشورشان فراهم کرده‌اند تا رشد وتوسعه اقتصادی، علمی و فنی ترکیه ورفاه بیشتر برای شهروندانشان را در عین کسب جایگاه در منطقه و جهان به ارمغان آورند.
“حق تعیین سرنوشت” مانع بزرگ استبداد
علت اینکه اقتدارگراها به نام”جمهوری اسلامی” حساسیت نشان می‌دهند و آن را “نظام ولایی” می‌خوانند آن است که “انتخابات آزاد” و”رأی مردم”را منتفی کنند. این در حالی است که “رأی مردم” عنصر غیرقابل حذف در نظام جمهوری اسلامی ایران است زیرا که نقش تأسیسی داشته و بنیانگذارنظام بر حق تعیین سرنوشت هر نسل به دست خود آن نسل تاکید کرده است. از اولین نهاد دموکراتیک انقلاب یعنی”همه پرسی” تا آخرین نهاد ابداعی رهبر فقید انقلاب یعنی “مجمع تشخیص مصلحت ” رأی مردم در آنها نقشی بنیادین دارد، زیرا منظور از “مصلحت” نیز مصلحت همین مردمی است که در هر عصر و هر نسل برتر از برداشت و نظر اعضای شورای نگهبان از احکام متعارف فقهی قرار می گیرد.(۱۳) امام خمینی حتی بر اصولی از قانون اساسی مشروطیت که در آنها نقش و رأی مردم به اجمال و ابهام ذکر شده است، خرده می گرفت و می گفت: “هرکسی، هر جمعیتی، هر اجتماعی حق اولیش این است که خودش انتخاب بکند یک چیزی را که راجع به مقدرات مملکت خودش است. در قانون اساسی غلط ما این است که سلطنت یک موهبت الهی است که به ملت می دهند. این را کی به ملت داده اند؟ کی ملت اصلاً اختیار در این باب داشتند؟ ایشان [رضا شاه ] کودتا کرد و آمد از قزوین تهران را گرفت “(۱۴). اصل اول قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران ابهام مذکور در نقش ملت را به کمک همه پرسی رفع می کند. بر این اساس هیچ اصلی به اندازه”حق تعیین سرنوشت” که در همه‌پرسی و انتخابات آزاد متجلی می‌شود و مدعای اصلی جنبش سبز را تشکیل می‌دهد، استبدادطلبان را به چالش نمی‌کشد و آنان را در مقابل دوراهی تعیین کننده و تاریخی قرار نمی‌دهد؛ اقتدارگراها مجبورند یا تن به انتخابات شفاف، قانونی، آزاد و متناسب با شأن تاریخی ملت ایران خواهند داد یا مجبورند انتخاباتی یک اسبه، نمایشی و منهای اکثریت ملت برگزار و خود را رسواکنند. در این صورت اختلافات درونی خود را به بالاترین میزان وقدرت دفاعی کشور را به پایین‌ترین حد خود خواهند رساند.علت این دو راهی آن است که جنبش سبز حد وسط را از بین برده و با محور قرار دادن شعار “رأی من کو؟” هزینه انتخابات غیرآزاد و غیر شفاف را چندان بالا برده است که دیگر تکرار عملیات تیره سازی انتخابات به کمک نظارت استصوابی‌ـ‌نظامی و قطع مجاری نظارتی، کنترلی و صیانتی ملت از قلمرو صندوق ها ممکن نیست، مگر اینکه اصل انتخابات را منتفی یا آن را به شکل شاهنشاهی برگزار کنند(۱۵). به همین دلیل شعار جنبش سبز در عین درخواست برای “اجرای بدون تنازل قانون اساسی” و جامه عمل پوشاندن به “حق تعیین سرنوشت ” برگزاری “انتخابات آزاد” باشد.(۱۶)این عرصه‌ای است که ملت ما در جریان پیروزی انقلاب و سی‌سال اخیر در آن آزموده شده است.
آینده جنبش سبز
به باور من جنبش سبز پس از یک دوره فراز و نشیب مجدداً در ظرف صندوق های آرا ظاهر می‌شود، و پیکره دموکراسی را تشکیل خواهد داد. روشن است هر جنبش اصیل و مردمی به همان میزان که در ظاهر به درون جامعه عقب می نشیند، به همان اندازه عمق می یابد و در انتظار فرصت مناسب بروزمی نشیند و سپس با شکوه بیشتری هویدا می شود. سرشت “نامرئی” جنبش مردمی آن را از دسترس پژوهش های امنیتی و مهم تراز آن از دسترس شاخک های سرکوب دولتی خارج می کند. نامرئی ماندن فرایند توسعه و تعمیق جنبش سبز باعث خواهد شد که انسدادطلبان از بازگشت شکوهمند امر سرکوب شده، دچار “حیرت” شود.(۱۷)در روز بازگشت نیرومندتر و گسترده تر، اقتدار گراها خواهند دید که جنبش سبز درصدد نمایش فوران آتشفشانی مطالبات ملت نخواهد بود، بلکه همانگونه که استاد مطهری می گفت، مکانیسم ظهور جنبش اصلاحی از نوع انفجار دیگ عصیان نیست و بیشتر شبیه رسیدن میوه آگاهی است بر شاخسار روشنگری ها و انسان گرایی ها (۱۸). درواقع خصلت قانون گرا و مدنیت رفتاری‌ جنبش سبز آن را در نقطه تلاقی انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی قرار می‌دهد و قادر می سازد با همه جنبشهای اصلاحی معاصر خویشاوندی گفتمانی برقرارکند (۱۹). میعادگاه آن نیز” صندوق‌های رأی” است، مگرآن‌که انتخابات را شاهنشاهی و نمایشی کنند و گزینه” خیابان”را نه در کنار فراق که در برابر آن قرار دهند(۲۰).
همچنین اگر “کاهش خشونت” یکی از اهداف مهم جنبش سبز است باید به میراثی چنگ زد که قادر است اقتدارگراها را در برابر طرفداران خود و نیز قشرهایی که هنوز تصمیم نهایی را در انتخاب یکی از دو طرف نگرفته اند منفعل کنند و حتی به انشعاب بکشاند. این روش از میزان خشونت خواهد کاست و امکان سیاست ورزی را افزایش خواهد داد. به علاوه “پیوند” را جایگزین “شکست” خواهد کرد.

پانوشت‌ها:
۱٫ صحیفه نور، جلد ۳، ص ۵۱۰٫
۲٫بر مبنای همین آرمان های عام و جهان شمول نظیر “حق تعیین سرنوشت”، انتخابات آزاد و رفراندوم پذیری و مطبوعات و احزاب آزاد و تأکید بر حقوق بشر و حقوق اقلیت ها و حقوق زنان بود که جنبش‌سبز نیز نظیر انقلاب اسلامی و حماسه دوم خرداد مناسبات یک سویه و نابرابر با امریکا را به هم زد و ایران را به آستانه مناسبات برابر با همان ابر قدرت جهانی رساند؛ فرصتی که متاسفانه از آن استفاده نشد.
۳٫دراین زمینه همسویی و توافق اعلام نشده ای بین سلطنت طلبانی که نشست سران کشور های صنعتی جهان در دی ماه ۱۳۵۷ را در جزیره فرانسوی “گوادلوپ” کانون انقلاب خواندند و گروه خوارجی “فرقان” که در اطلاعیه ترور شهید مطهری به همان نشست اشاره کرد، دیده می‌شود.
۴٫به این عبارات توجه فرمایید :”وقتی که ملت ما بیدار شد و به برکت اسلام بیدار شد و خودش را تغییر داد، متحول شد؛ یعنی آن کسی که از یک پاسبان می ترسید مقابل امریکا ایستاد. ..این تحول “ما بأنفسکم”، إن الله لا یغیر مابقوم حتی یغیروا ما بأنفسهم”، تغییر دادید به “ما با نفس” خودتان را ؛یعنی آن حال پذیرش ظلم، متبدل شد به حال عدم پذیرش. یعنی حال اینکه دیگر زیر بار این ظلم نمی خواهیم برویم”. نکته مهم آنکه برخلاف نظر کسانی که برداشت “جدلی” و “ماکیاولیستی” خود را بر سخنان امام خمینی در “نوفل لوشاتو” تحمیل می کنند، بنیان گذار انقلاب اسلامی روحیه ظلم ناپذیری را هرگز منحصر به دوران شاه نکرد و از پس سخنان خود بلافاصله نتیجه گرفت : “این حال را حفظ کنید. الآن متوجه باشید که این حال حفظ شود” (صحیفه نور، جلد۱۰، ص۱۳۰ (. روشن است که ظلم ناپذیری در زمان شاه از مجرای شرکت در یک انقلاب سراسری توانست محقق شود و از سد اصلاح ناپذیری شاهانه عبور کند ولی در دوران استقرار نظام این مطبوعات و احزاب و تجمعات و انتخابات آزاد هستند که می توانند ابزارهای مدرن و مؤثر امکان زیر بار ظلم نرفتن و تعیین سرنوشت خود را برای مردم فراهم کنند.
۵٫ راه ۴۸ ساعته حل مسأله کشاورزی که “بابک زهرایی” در مناظره با “بنی صدر” در سال ۱۳۵۸پیشنهاد می کرد یا روش “مسعود رجوی” که در همان سال “ملی کردن یک شبه بانک ها و کارخانه ها و صنایع بزرگ” را “کلید جهش جامعه” به سوی «جامعه بی طبقه توحیدی» می خواند، هر چند امروزه و در این مرحله از رشد شتابان آگاهی های اجتماعی برای اندیشمندان جاذبه ندارد، اما در آن ایام بخشی از نخبگان جامعه را مسحور خود کرد. با وجود این اکثریت مردم آن میزان آگاهی داشتند که فریفته این پیشنهادها نشوند. البته هنگامی که شاه ادعا می‌کرد با سیاست ها و برنامه های خود کشور را به سطح اقتصادی- صنعتی ژاپن و به سطح عدالت اجتماعی سوئد خواهد رساند، نظر اکثریت ملت کاملاً روشن نیست زیرا اختناق و استبداد حاکم اجازه بروز آزاد عقاید و نظریات را نمی‌داد، اما رشد آگاهی‌ها از یک سو و فضای نسبتا باز ناشی از انقلاب اسلامی باعث شده است که سه دهه بعد هنگامی که همان وعده ها به شکل «ژاپن اسلامی» تکرار شد، خنده را بر لبان بسیاری از شهروندان نشاند به طوری که گوینده سخن به تکذیب آن پرداخت.شبیه کاری که دیگری کرد یعنی انکار وعده آوردن نفت سر سفره مردم.به نظر من دیر یا زود آقای احمدی نژاد اعلام خواهد کرد منظورش از اینکه”جناح بندی‌ها موجب نابودی آرمان‌های انقلاب شد” یا”نظام ولایی یک حزب بیش‌تر ندارد” آن نیست که جناح بندی ورقابت در انتخابات رانفی و احزاب رامنحل کنند.
۶٫صحیفه نور، جلد ۱۰، ص ۵٫ درواقع رهبر فقید انقلاب تقابل سیاسی « ترقی – ارتجاعی » را که گفتمان اصلی ضد اسلامی و ضد روحانی شاه بود، دروغ خواند و نسبت متضاد “تعیین مقدرات -فساد” را به عنوان پاد گفتمان آن حربه تبلیغاتی-روانی مطرح کرد و با استقبال ملی مواجه شد. نمی دانم امروز همه ارکان حکومت حزب پادگانی به اندازه “داریوش اقبالی” به ریشه‌کنی اعتیاد همت گماشته‌اند یا “اعتراف گیری”و “تواب‌سازی” درسلول‌های انفرادی فرصت رسیدگی به این امور را برای آنها باقی نگذاشته است.
۷٫صحیفه نور، جلد ۹، ص۱۹۹٫
۸٫به راستی چند رهبر استقلال طلب را در کشورهای استعمارزده در عصر حاکمیت گغتمان های انقلابی و غیر دموکراتیک می توان سراغ گرفت که هنگام سخن گفتن از ضرورت مبارزه با فساد و فحشاء و اعتیاد، این مبارزه را به اصل تعیین مقدرات نسل جوان توسط خود این نسل مرتبط سازد یا در توضیح ضرورت مشارکت زنان در انتخابات همین اصل را درکار آورد و در عین سخن گفتن از استقلال کشور، استقلال حوزه و دانشگاه و دیگر نهادهای مدنی را از نظر دور نداردو درکنار «استقلال» همواره از «آزادی » سخن بگوید و آن را در قانون اساسی تثبیت کند ؟
۹٫ دلایل آن کم وبیش روشن است؛ چه بسیار کتاب ها که نمی توانند از دالان ممیزی عبور کنند یا راهیابی آنان به نمایشگاه‌های کتاب با ممنوعیت ارشادی و امنیتی روبرو می شود. به علاوه با خیل جوانان بیکار، معترض و افسرده مواجهیم که شوقی برای مطالعه ندارند. صدا وسیما نیز «نقد» را در اغلب زمینه ها به ابتذال ‌کشانده است.
۱۰٫ به سخنان امام درباره انتخابات دقت کنیدکه چگونه شرکت در انتخابات را حق همه شهروندان می‌داند، برای روحانی‌ها امتیاز خاصی قائل نیست و کنار رفتن مردم را مساوی با دخالت نظامی می‌خواند و آن را محکوم می‌کند؛”همان طوری که مکرر من عرض کرده‏ام و سایرین هم گفته‏اند، انتخابات در انحصار هیچ کس نیست، نه در انحصار روحانیان است، نه در انحصار احزاب است، نه در انحصار گروههاست. انتخابات مال همه مردم است. مردم سرنوشت خودشان دست خودشان است. و انتخابات برای تأثیر سرنوشت شما ملت است. از قراری که من شنیده‏ام در دانشگاه بعض از اشخاص رفته‏اند گفته‏اند که دخالت در انتخابات، دخالت در سیاست است و این حق مجتهدین است. تا حالا می‏گفتند که مجتهدین در سیاست نباید دخالت بکنند، این منافی با حق مجتهدین است، آنجا شکست خورده‏اند حالا عکسش را دارند می‏گویند. این هم روی همین زمینه است، اینکه می‏گویند انتخابات از امور سیاسی است و امور سیاسی هم حق مجتهدین است هر دویش غلط است. انتخابات سرنوشت یک ملت را دارد تعیین می‏کند. انتخابات بر فرض اینکه سیاسی باشد و هست هم، این دارد سرنوشت همه ملت را تعیین می‏کند، یعنی آحاد ملت سرنوشت زندگیشان در دنیا و آخرت منوط به این انتخابات است. این طور نیست که انتخابات را باید چند تا مجتهد عمل کنند. این معنی دارد که مثلًا یک دویست تا مجتهد در قم داشتیم و یک صد تا مجتهد در جاهای دیگر داشتیم، اینها همه بیایند انتخاب کنند، دیگر مردم بروند کنار؟!این یک توطئه‏ای است که می‏خواهند همان طوری که در صدها سال توطئه‏شان این بود که باید روحانیون و مذهب از سیاست جدا باشد و استفاده‏های زیاد کردند و ما ضررهای زیاد از این بردیم، الآن هم گرفتار ضررهای او هستیم. حالا دیدند آن شکست خورد، یک نقشه دیگر کشیدند، و آن این است که انتخابات حق مجتهدین است، انتخابات یا دخالت در سیاست حق مجتهدین است. دانشگاهیها بدانند این را که همان طوری که یک مجتهد در سرنوشت خودش باید دخالت کند، یک دانشجوی جوان هم باید در سرنوشت خودش دخالت کند. فرق ما بین دانشگاهی و دانشجو و مثلا مدرسه‏ای و اینها نیست، همه‏شان با هم هستند. اینکه در دانشگاه رفتند و یک همچو مطلبی را گفتند، این یک توطئه‏ای است برای اینکه شما جوانها را مأیوس کنند.ترفند جدید دشمن در جهت مأیوس کردن ملت‏بیدار باشید! توجه کنید! اینها با توطئه‏هایشان می‏خواهند کار را انجام بدهند، نمی‏توانند با دخالت نظامی کار بکنند، اینها می‏خواهند با شیطنتهایشان کار خودشان را انجام بدهند. آن وقت شیطنت این بود که سیاست از مذهب خارج است و بسیار ضرر به ما زدند و ما بسیار ضرر خوردیم و آنها هم بسیار نفع بردند. این مطلب شکست خورده. حالا می‏گویند که سیاست حق مجتهدین است یعنی، در امور سیاسی در ایران پانصد نفر دخالت کنند، باقیشان بروند سراغ کارشان. یعنی مردم بروند سراغ کارشان، هیچ کار به مسائل اجتماعی نداشته باشند، و چند نفر پیرمرد ملّا بیایند دخالت بکنند. این از آن توطئه سابق بدتر است برای ایران. برای اینکه، آن یک عده از علما را کنار می‏گذاشت، منتها به واسطه آنها هم یک قشر زیادی کنار گذاشته می‏شوند، این تمام ملت را می‏خواهد کنار بگذارد. یعنی نه اینکه این می‏خواهد مجتهد را داخل کند، این می‏خواهد مجتهد را با دست همین ملت از بین ببرد. باید دانشگاهیها متوجه باشند که اگر چنانچه افرادی در دانشگاه هستند که شیطنت دارند می‏کنند، اینها را باید توجه کنند که گول اینها را نخورند. خودشان دخالت در امور انتخابات بکنند. انتخابات سرنوشت حتی شمایی که در آنجا هستید را تعیین می‏کند. یک امری که سرنوشت آحاد ملت در دست اوست، وظیفه آحادملت است که در آن دخالت کند، مربوط به یک قشری، دون قشری نیست، همه باید در این دخالت بکنند. و این شیطنتهایی که الآن دارند می‏کنند، به طوری که به من گفته‏اند برای مأیوس کردن بعضی از جوانهای ماست. این شیطنت را خنثی کنید و فعال وارد بشوید در انتخابات. می‏خواهید خودتان کسانی را تعیین کنید و انتخاب بکنید، می‏خواهید ببینید هر قشری که می‏پسندید حرفهای آنها را و کاندیدای آنها را. شما هم با آنها باشید. در هر صورت ما باید از کید این خائنین هیچ وقت غافل نشویم”(صحیفه نور، جلد۱۸، صص ۳۶۷ تا ۳۶۹).
۱۱٫ صحیفه نور، جلد‏۵، ص ۵۴٫
۱۲٫اگر بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران واژه «استقلال» را صرفا در همان مفهومی به کار برده بودکه رهبران کشورهای تازه استقلال یافته در عهد جنگ های ضداستعماری (مانند ترکیه مصطفی کمال پاشا یا آتاتورک) به کار برده بودند و اگر وی معنایی فراتر از حفظ تمامیت ارضی و یکپارچگی سرزمینی در نظر نداشت، رهبران جنبش سبز به سهولت کنونی نمی توانستند به نام خط امام و انقلاب، از انتخابات آزاد دفاع و نقض حقوق بشر و نقض استقلال حوزه و دانشگاه و فرهنگ و هنر را محکوم کنند. علت این سهولت آن است که رهبر فقید انقلاب متفاوت با نوع رهبران استقلال طلب جهان سومی فقط از یک استقلال سخن نگفت و حق حاکمیت ملی و تعیین سرنوشت را به آحاد شهروندان و به نهادهای ملی و فروملی نیز بسط و تعمیم داد. او فقط دخالت مستشاران نظامی آمریکا در ارتش را نقد نمی کرد، بلکه علاوه بر آن از «دانشگاه هایی که مستقل باشد و خودش فکر کند» و از اداره امور محلی و استانی توسط اهالی محل و استان و منطقه سخن ‌گفت. از استقلال حوزه‌های علمیه و نهادهای مدنی نیز حمایت وبر انتخابات تاکید کرد.
۱۳٫کوشش برای براندازی نهاد مترقی و راهگشای “مجمع تشخیص مصلحت” جدیدترین نمونه ی آن است که در صورت توفیق به همین حد متوقف نمی ماند و تا انحلال یا تشریفاتی کردن کامل مجلس و شوراها و اصل نهاد انتخابات پیش خواهد رفت.
۱۴٫ صحیفه نور، جلد‏۴، ص ۴۹۳٫
۱۵٫ به دلیل همین چالش حزب پادگانی انتخابات شوراها را در سال جاری به تعویق افکند، اگرچه هرگز قادر نیست نفس انتخابات را منتفی کند.
۱۶٫ “حق تعیین سرنوشت” در کشور ما در رفت و برگشت مستمر میان صندوق انتخابات و اجتماعات مسالمت آمیز و میلیونی مردم درخیابان‌ها تحقق خواهدیافت.به نظر من هیچ راه “میان بر” و معجزه آسای دیگر برای نیل جهش وار به دموکراسی وجود ندارد.
۱۷٫٫ درست است که حزب پادگانی پاسخ بدی به رقابت طلبی و مشارکت جویی سیاسی ایرانیان به ویژه در یکسال گذشته داد و روشن کنندگان چراغ انتخابات را به تاریک خانه ها و انفرادی ها افکند و به امید و رویای ملت برای ایران سازی دموکراتیک جفا کرد، اما امروز عزم و اراده ملی برای تغییر در اعماق ساختارها و سلول‌های جامعه بیشتر از دیروز وجود دارد و در اولین فرصت، از جایی که نظامیان مداخله‌گر در سیاست و انتخابات گمان نمی برند، سر بر خواهد آورد.
۱۸٫سالها پیش از آنکه ملغمه ای سر هم بندی شده به نام متن کیفر خواست متهمان فعالیت ها ی انتخاباتی۸۸ همسان سازی جنبش سبز با انقلاب های رنگی و مخملی آمریکایی را در کشورهای سابقاً کمونیست در دستور کار عملیات نظامی – قضایی حزب پادگانی قرار دهد، استاد مطهری در کتاب “قیام و انقلاب مهدی (عج) ” و نیز در یادداشت ها و آثار دیگر خود در یک رویکرد کاملا متضاد با کیفر خواست نویسان کنونی، اتصالی گفتمانی بین جنبش های مدنی معاصر با قیام انبیا و نیز قیام قائم برقرار کرد و صرف نظر از درجه تکامل و شدت و ضعفی که بین نهضت های اصلاحی وجود دارد، همه آنها را نهایتاً “مانند” و “نظیر” یکدیگر دانست و گفت: “مانند قیام های آزادی خواهانه شرق و غرب در دو قرن گذشته برای برقراری دموکراسی که نمونه اش نهضت مشروطیت ایران است. ” او در نقد دیدگاه تضادی و انفجاری جنبش ها می گفت: “ممکن است طبقه محروم محرومیت خود را ناشی از عدم اجرای مقررات موجود بداند نه ناشی از اصل این قوانین ” یا ” ممکن است طرفدار تغییر قوانین موجود باشد… نظیر آنچه در مشروطیت ایران رخ داد و نظیر آنچه در انقلابات امریکا و فرانسه رخ داد و نظیر آنچه که در نهضت زن در جهان رخ داده و می دهد” (یاداشتهای استاد مطهری، جلد ۱۰، ص ۳۵۱). به این اعتبار جنبش زنان، جنبش حقوق مدنی سیاهان در امریکا، جنبش های اصلاحی اروپا، جنبش مشروطیت و اساساً تمام جنبش های دموکراتیک نهایتاً از نوعی خویشاوندی گفتمانی برخوردارند. مشروطیت و پاسخگویی قدرت، عدالت، آزادی های مدنی و اجتماعی، دموکراسی و حق تعیین سرنوشت انسان بدست خود انسان و دیگر حقوق بشری عناصر همسوی همه نهضت های اصلاحی معاصراست که در پس تفاوت های دینی، فرهنگی، جغرافیایی، ‌تاریخی، نژادی، زبانی و… غیر قابل انکار و انحلال هستند و استاد مطهری (به ویژه در کتاب فلسفه تاریخ، جلد ۳) بر آن صحه می گذاشت.
۱۹٫در اهمیت “گفتمان حق تعیین مقدرات “همین بس که امروزه نسل معترض به بی کفایتی، فساد، فقر، بی‌کاری و رفتارهای غیر قانونی و خشونت بار حزب پادگانی می تواند در عین بهره برداری از ادبیات جهانی حقوق بشر و دموکراسی، به گفتمان “نوفل لوشاتو”و” بهشت زهرا” نیز استناد کند و با سهولتی مشابه، اعتراض خود را به آرمان های تحقق نایافته انقلاب و رهبری فقید آن و در رأس همه نمایشی شدن انتخابات و فرمایشی شدن نهادهای انتخابی مستند کند. اگر خط امام چنین ظرفیتی نداشت حزب پادگانی به برهم زدن سخنرانی” سید حسن خمینی” در مرقد امام و در سالگرد وفات ایشان نیاز نمی دید و هم خونی فکری و معنوی آن روحانی آزاده با پدر و جد بزرگوارش نمی توانست این چنین خواب طرفداران حکومت تک صدا را آشفته کند. همچنان که اگر ۲۲ بهمن ظرفیت الهام بخشی به ایرانیان را نداشت، حزب پادگانی به امنیتی – نظامی و پادگانی کردن میدان آزادی نیاز نمی دید.بنابراین جنبش سبز می‌تواند و به نظر من باید بیش از پیش بر”حق تعیین سرنوشت” و” انتخابات آزاد” تأکید کند تا ضمن منتفی کردن یا کاهش دادن خشونت ورزی، راهی برای بازی برد-برد پیش پای همه ایرانیان با هر گرایش و عقیده و سلیقه ای قرار دهد.
۲۰٫ دفاع از “حق تعیین مقدرات”یعنی دفاع از این اصل‌که ملت خود سرنوشت خود را “تقدیر”کند؛یعنی مردم به آن میزان از بلوغ رسیده‌اند که “تقدیرالهی” را با حاکمیت خود برسرنوشت خویش محقق کنند.وقتی این گفتمان در سال ۵۷ موجی آفرید که در تاریخ ایران بی سابقه بود و ملتی را با دست‌خالی بر یک رژیم تا دندان مسلح و متکی بر قدرتهای بزرگ آن‌هم با کمترین هزینه ودر سریع‌ترین زمان پیروز و همه تهدیدهای خارجی را برطرف کرد، چرا نبایدنسل جدید با همین گفتمان حقوق فردی و ملی خویش و آزادی های قانونی را مطالبه کند و “حزب پادگانی” را به پادگان‌ها برگرداند!این گفتمان همواره زنده است و گرمابخش و نجات‌دهنده، تمسک به آن موجب می‌شود که نسل جوان ضمن تکیه به تجربیات گذشته، مشکلات جاری را بهتر بتواند برطرف وراه فردا را روشن‌تر ترسیم کند.


 


بیش از 20 ماه از شکل گیری جنبش سبز می گذرد . این جنبش فراز و فرودهایی را پست سرنهاده است اما با رخداد جنبش های مردمی در کشورهای عربی و پیروزی نسبی ای که نصیب دو جنبش مردمی تونس در سرنگونی بن علی و مصر در سرنگونی مبارک روسای جمهورمادام العمر و دیکتاتور این دو کشور شد، این سئوال در بین برخی از حامیان جنبش سبز مطرح شده که چرا این جنبش ها به این سرعت پیروز شدند اما جنبش سبز به رغم فضل تقدم و نیروی مردمی بیشتر هنوز نتوانسته است به پیروزی دست یابد؟
هرچند مقایسه شرایط و ویژگی های ایران با کشورهای عربی قیاس مع الفارق است و حتی مشاهده می شود مسیر جنبش های مردمی در این کشورها نیز از الگو و روش یکسانی پیروی نمی کند که محل بحث من در این مقال نیست اما در ادامه تلاش می کنم به سئوال مطرح شده برپایه دانش و تجربه خود پاسخ بدهم از این رو آنرا به سئوالی دیگر تحویل می کنم و دراین قالب پاسخ می دهم:
آیا اگر جنبش سبز سریع پیروز می شد به نفع جریان حامی اش و کشور بود؟
در این باره می توان مسیر جنبش را به یک دوره مقدماتی و سه دوره اصلی تاکنون تقسیم کرد : اول، از 22 خرداد 88 تا 22 بهمن 88 ؛ دوم، از 22 بهمن 88 تا 25 بهمن 89 ؛ وسوم، از 25 بهمن 89 به بعد.
در دوره مقدماتی (قبل از 22 خرداد 88) هدف « تغییر سازنده» در ساختارقدرت بود که از طریق پیروزی در انتخابات پی گرفته می شد و این هدف بخوبی توانست نیروهای اصلاح طلب و تحول خواه را در حمایت از موسوی و کروبی بسیج نماید و تا مرز پیروزی به پیش برد اما با انجام تقلب در انتخابات دستیابی به این هدف و پیروزی محقق نشد اما براستی اگر پیروز می شد می توانست هدفش را تحقق بخشد؟ با توجه به تجربه دوران اصلاحات و نیرویی که توانست نتیجه انتخابات راتغییر دهد بنظر من احتمال آن کم بود و بیشتر احتمال داشت تجربه دوران اصلاحات به نحو تلخ تری تکرار شود. به رغم این رخداد باید این دوره را برای جنبش سبز نوعی پیروزی دانست چراکه آنرا می توان «دوره جنینی» جنبش نام نهاد و بدون سپری شدن آن امکان شکل گیری جنبش سبزنبود.
دوره اول با شعار «رای من کو؟» شروع شد و هدف بازپس گیری رای بود اما همانانی که تقلب را سامان دادند به رغم حضور میلیونی مردم در خیابانها حاضر به تمکین به این خواسته نشدند و با کاربرد سرکوب و ارعاب در تثبیت کودتای انتخاباتی عمل کرده و به پیش رفتند و درعاشورای خونین سال 88 به معترضان فهماندند که دیگر این شعار را ندهند که گوش شنوایی نیست! دراین مرحله نیز جنبش درتحقق خواسته اش ناکام ماند اما به نوعی پیروزی دیگر با توجه به روند حوادث پس از انتخابات دست یافت و آنهم تغییردر نگاه و مطالبه اش بود که در بیانیه شماره 17 مهندس موسوی و دقیقتر در ویراست اول منشور جنبش سبز تجلی یافت . این دوره را می توان «دوره زایش» جنبش نام نهاد که با خونریزی و هزینه فراوان همراه بود و شناسنامه آنرا رقم زد.
دوره دوم با سکوت و درخود فرو رفتن و اندیشیدن آغاز شد . افراد جنبش با تکیه بر تجربه و تحلیلی که از شرایط بدست آورده بودند عرصه خیابان را رها کردند و راهبرد آگاهی بخشی را برای عمق بخشی به مطالباتشان در جامعه در پیش گرفتند . مجموعه بحث ها و ادبیاتی که در این دوره حول مسائل جنبش تولید شد ، و همچنین امکانات رسانه ای که برای انتقال اینها به درون جامعه فراهم آمد به رغم تبلیغ هر روزه حاکمیت و رسانه های فراوانش در پایان گیری فتنه و مرده اعلام کردن جنبش ، دستاورد و پیروزی بزرگی بود که همه افراد جنبش را به دنیای معرفتی تازه ای رهنمون شد و رشد داد و به واقع از یکسو آنها را با واقعیات تلخ ناشی ازحاکمیتی بنام دین اما در محتوا استبدادی آشنا ساخت و از سوی دیگر جنبش را بیش از پیش حقوق محورنمود و اینکه تا فرهنگ حقوق بشری ذهنیت جامعه و افراد ایرانی را تسخیر نکند هرگونه تغییری در سطح قدرت و حاکمیت راه بجایی برای حاکمیت قانون و تامین و تضمین حقوق شهروندی نمی برد. این دوره را می توان «دوره بلوغ » جنبش و تثبیت آن نام نهاد که نوعی ارتقاء و تعمیق سطح جنبش بود .
ظهور جنبش های مردمی در کشورهای عربی انگیزه به خیابان آمدن افراد جنبش سبز را پس از یکسال سکوت و اندیشیدن رقم زد و رهبران جنبش با هوشمندی دعوت به حضور خیابانی در 25 بهمن کردند که با پاسخگویی میلیونی مردم زنده بودن جنبش سبز را بنحو بارزی به نمایش گذاشت و ازاینرو سریع ترین و بدترین واکنش ها را ازسوی حاکمیت در پی داشت . از شعارهای مرگ سردادن برای رهبران جنبش در صحن مجلس تا حصر و حبس خانگی رهبران برای قطع ارتباط آنها با بدنه جنبش ، ولی شکل گیری " شورای هماهنگی راه سبز امید " و حضورهای خیابانی بعدی سبزها نشان داد که افراد جنبش راه خود را یافته اند و از این پس خود راه بگویدت که چون باید رفت . انتشار ویراست دوم منشور جنبش سبز با امضای موسوی و کروبی در این دوره جنبه های سلبی و اثباتی مطالبات جنبش را شفاف ساخت و در عرصه عمل اجتماعی افراد جنبش روز بروز بهتر درمی یابند که "چه نمی خواهند" و" چه می خواهند " . این دوره را می توان « دوره رشد » جنبش نام نهاد و امیدوار بود که با تجمیع نیروها و خرد جمعی به ویراست های دقیقتر و جامع تری از منشور جنبش دست یافت و راه را برای پیروزی هموارکرد .
در مرحله کنونی نوعی توازن قوا بین حاکمیت و جنبش برقرار شده بگونه ای که هیچیک از طرفین نمی تواند پیروز میدان باشد و با توجه به امکانات و توانایی های که حاکمیت دارد برای هم زدن این توازن جنبش باید برنامه " تسخیر جامعه مدنی " را در روزها و ماههای پیش روهدف قرار دهد تا از اینطریق بتواند راه خود را بسوی پیروزی بپیماید .
حال در جمع بندی و درپاسخ به سئوال اصلی می توان گفت که هرچند پیروز نشدن جنبش سبز در مقاطع مختلف ارتباط وثیقی با هدف هر مقطع و واکنش حاکمیت اقتدارگرا داشته است اما در عین حال این وضعیت باعث نوعی انطباق و همزیستی جنبش با محیط پیرامونی شده و از آن یک موجود زنده و بالنده و رشد یابنده ساخته است بگونه ای که در شرایط کنونی بهتر می تواند افق پیش روی خود را ببیند و در صورت دستیابی به قدرت بداند در جنبه های سلبی و اثباتی چه تغییرات و اصلاحاتی را باید در کشور پی گیرد . ازاین رو می توان نتیجه گرفت سریع پیروز نشدن جنبش سبز درایران را نباید نگرانی آور دانست یا نشانه شکست ، بلکه این زمانمندی فرصت گرانبهایی را در اختیار افراد جنبش نهاده است تا بیش از پیش بتوانند بستر معرفتی مطالباتی را که خواهانند در خود و جامعه فراهم آورند ، و می دانیم که در مورد پیروزی سریع جنبش های مردمی تونس و مصر و دستیابی آنها به مطالباتی همسان با جنبش سبز نیزبسیار زود است داوری شود.
از منظر دیگری نیز می توان به این موضوع پرداخت و آن اینکه اگر ما بتوانیم مقصد را درست تعریف کنیم حرکت بسوی مقصد بستگی به وسائل و امکاناتی دارد که بکار می گیریم . مهم مقصد و جهت حرکت است و سرعت حرکت بحثی ثانوی است . اگر مقصد بدرستی معلوم باشد با سرعت کم هم می توان به آن رسید ، اما اگر مقصد پرابهام باشد رسیدن بدان با هرسرعتی مشکل گشا نخواهد بود و نتیجه مطلوب را در پی ندارد . زمانمندی جنبش سبز در شفاف سازی مقصد و جهت درست حرکت یاری رسان ما بوده و قطعا پیروزی دیرهنگام اما با مقصد روشن بهتر از پیروزی زودهنگام اما با مقصد و نتایج ناروشن است ، و تااینجای کار می توان اذعان کرد که جنبش سبز راه را درست پیموده است و اگر به همین شیوه راه بپماید زود یا دیر پیروز خواهد شد . فراموش نکنیم که جنبش سبز در پی تغییر دنیای معرفتی و ذهنی همه ایرانیان است تا جامعه ای نوبسازد و جامه دموکراسی و حقوق بشر بر تن کشوری کند که 2500 سال است با استبداد وتبعیض و تحقیر آنهم در لباس های مختلف خو گرفته است و تحقق این خواسته نیاز به صبر و استقامت و حوصله فراوان دارد و گهی تند و گهی آهسته رفتن می تواند آفت اینراه باشد اما آهسته و پیوسته رفتن هرچند زمان می برد اما قطعا ما را به مقصد می رساند .


 


 


در فرصتی که تقدیر برایم رقم زده است وقتم را به مطالعه کتب تاریخی می گذرانم تا دریابم راز ناکامی های مستمر تلاشهای عدالت طلبان وآزادیخواهان و مردمسالاران کشورمان را در دستیابی به این آرمانها ، و البته هرچه بیشتر می خوانم بیشتر پیچیدگی موضوع و دشواری کار را در می یابم و اینکه ما ایرانیان به لحاظ دنیای معرفتی و ذهنی و ساختارحقیقی ای که زندگی فردی و اجتماعی ما را احاطه کرده و به رفتارهای ما شکل و تعین بخشیده است راه درازی را برای دستیابی به این هدفها در پیش داریم و صبر و حوصله و استقامت فراوانی را از سوی باورمندان به این آرمانها می طلبد که صد البته با حوصله تنگ و عجول غالب ما ایرانیان هیچ سنخیت و همخوانی ای ندارد
در این مسیر، مطالعه پیرامون چگونگی شکل گیری ، مراحل و سرانجامی که یکی از گروههای مبارزایرانی نزدیک به پنج دهه طی کرده ، یکی از عبرت آموزترین تجربه های روزگار ماست و چه خوبست حاکمان امروز کشورمان از آن درس بگیرند. گروهی که برای مبارزه با رژیم وابسته ، استبدادی و ظالم پهلوی در پی رخداد قیام 15 خرداد 42 و پیامدهای آن توسط مبارزین مسلمان جوان و آرمان خواه که طالب شهادت در مسیر مبارزه بودند، شکل گرفت و بعدها با نام« سازمان مجاهدین خلق ایران » فضای سیاسی و مبارزاتی دهه پنجاه را بسیار متاثر ساخت . مسیری که این سازمان از بدو تاسیس تاکنون طی نموده است نمونه ای غمبار از وضعیت کلی جامعه ما آنهم توسط نیروهای نخبه و آرمانخواه برای رهایی کشور از دام استبداد و استعمار و دستیابی به عدالت و آزادی و دموکراسی است . مرور کارنامه فکری و عملی این سازمان می تواند تجربه ارزنده ای باشد برای همه آنانی که می خواهند از تجربه دیگران بیاموزند و گذشته را چراغ راه آینده سازند .
موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی در بهار سال 1385 سه جلد کتاب تحت عنوان «سازمان مجاهدین خلق پیدایی تا فرجام(1384-1344) به کوشش جمعی از پژوهشگران » منتشر ساخت که با توجه به دسترسی نویسندگان به برخی اسناد ساواک در قبل از انقلاب و اطلاعات پس از انقلاب و بهره مندی از دیگر منابع و کتبی که دراین باره در دسترسشان بوده است ، به رغم برخی کاستی ها و نگاه جانبدارانه ای که بعضا داشته اند ، می تواند منبعی باشد برای کسانی که می خواهند به اطلاعات نسبتا خوبی در باره این سازمان دست یابند و از روزگار فراز این سازمان در مبارزه با رژیم شاه تا حضیضش در رویارویی با نظام بر آمده از انقلاب اسلامی و پناه بردن به دامن صدام، دشمن تجاوزگربه وطن و پس آن دریوزگی دردنیا و تایید گرفتن ازاین و آن در کشوری که روزگاری امپریالیسم و دشمن خلق اش می خواندند و اتباعشش را درخیابانهای تهران ترور می کردند ! بنظرمن جوانانی که می خواهند وارد عرصه سیاست و مبارزه برای تحقق آرمانهای انسانی شوند حتما باید این سه جلد کتاب را بخوانند تا دریابند چگونه یک سازمان و به تبع آن انسانهایی که دل به این سازمان بسته اند و در آن الینه و حل شده اند از یک گروه مبارز آرمانخواه به یک فرقه خونخوار و تروریست و...تبدیل شود و هر روز برای توجیه اعمال خود همچون بت عیار به رنگی درآید و با پرده انقلاب ایدئولوژیک زشتی ها و تغییر فاحش مواضعش را بپوشاند . در این نوشته البته قصدم نقد و بررسی محتوای این کتابها نیست اما بمناسبت بحث ها و مناقشاتی که به ویژه در دوسال اخیر پیرامون مقوله "ولایت فقیه" در کشورمان جاری است بنظرم رسید به انعکاس بحثی در باره « فرقه گرایی و ولایت فقیه » بپردازم که در جلد سوم این کتاب بدان پرداخته شده است و از آنجا که انتشار چاپ اول این کتابها در سال1385 و پس از حاکمیت یکدست اقتدارگرایان برکشور و به هزینه دولت بوده است توجه به این نکات می تواند بسی درس آموز باشد و اینکه نظریه دولتی از"ولایت فقیه" با چه استدلال و منطقی ارائه می شود اما درعمل چگونه رفتار و عمل می شود؟
در جلد سوم که به بررسی روند تبدیل " سازمان " به " فرقه " اختصاص دارد ذیل عنوان " رهبری نوین سازمان" و " ولایت فقیه " آمده است :" در اغلب منابع متعلق به جداشدگان سازمان و یا مخالفان آن اعم از چپگرایان و راست گرایان (جمهوری خواه یا سلطنت طلب) به هنگام تحلیل انقلاب ایدئولوژیک و داعیه " رهبری نوین" رجوی ، این موضوع به اقتباس از "ولایت فقیه" و رهبری امام خمینی تشبیه گردیده است . کتاب بحران در خظ مشی که منسوب به حبیب الله پیمان است نیز در موارد مختلفی به این تشبیه اشاره نموده و تاکید می کند که در این جریان ، رهبری سازمان در جمع بندی به این نتیجه رسید که یکی ازعلل عمده پایداری نظام جمهوری اسلامی " تابعیت کورکورانه وبی قید وشرط هواداران و مقلدین" امام خمینی از وی و جایگاه او نزد آنان به عنوان امام و ولی فقیه و رهبر مذهبی و سیاسی و اطاعت بی چون و چرا از اوست . حال آنکه چنین تشبیهی اساسا نادرست و مبتنی بر مفروضات غیر واقعی بوده است . اطاعت کورکورانه در بین مقلدین شرعی و یا پیروان و دوستداران امام خمینی ، مصداق ندارد . بلکه نوع رابطه با ولایت فقیه بر بنیاد اعتقاد و ایمان آگاهانه و عقلانی استواراست. برآگاهان به مبانی اعتقادی تشیع و نظریه ولایت فقیه پوشیده نیست که شیعه مقام عصمت را در انحصار ائمه معصومین(ع) - که از سوی خداوند و پیامبر اکرم(ص)منصوب هستند – می داند و تبعیت از مراجع تقلید در امور فرعی فقهی ویا ولایت امردر نظام اجتماعی و سیاسی را بطور کاملا مشروط ، معتقد است . شیعیان "ولی فقیه" را جایزالخطا می دانند و به محض عدول از صراط حق و از دست دادن صلاحیت های مصرح در روایات و نیز قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نظیر عدالت و تقوی، خود به خود معزول می دانند. ولی فقیه در نظام جمهوری اسلامی ایران مشروط به انتخاب خبرگان منتخب مردم است و در محدوده قانون اساسی و شرع مقدس امور را تدبیر می نماید و دائما مجلس خبرگان بر عملکرد او نظارت می نماید. مع الوصف طبق قانون اساسی با فقدان حتی یکی از شرایط برکنار خواهد شد و در برابر قوانین با سایر افراد کشور مساوی است .
در قانون اساسی ، تعبیر "ولایت مطلقه فقیه"، یک اصطلاح فقهی است که در برابر "ولایت مقیده" دایره وظائف و اختیارات حکومت در کلیه امور سیاسی و اجرایی برای حل معضلات اداره کشور است . زیرا ولایت مقیده ، شمول این اختیارات را صرفا در چارچوب احکام اولیه شرعی و فقط در حیطه امورحسبیه جزئیه و مسائل پیش بینی شده فقه غیر حکومتی ، "مقید و محدود" می سازد. بنابراین "مطلقه" در فقه ، به معنای اطلاق یا " بی قید و شرطی" حقوقی و سیاسی نیست و اساسا نظریه ولایت فقیه از حیث فلسفه سیاسی، مقید و مشروطه محسوب می شود. با این تفاوت که در اینجا قانون شریعت و قانون اساسی مبتنی بردین در کنار هم معادل مفهوم یکپارچه قانون اساسی در عرف و اصطلاح فلسفه سیاسی مدون محسوب می گردد.
آیت الله معرفت در مقاله "تبیین مفهومی ولایت فقیه" می نویسد:
مقصود از اطلاق در عبارت "ولایت فقیه" شمول و مطلق بودن نسبی است ، در مقابل دیگر[اقسام] ولایت ها که جهت خاصی در آنها مورد نظر است . فقها ، اقسام ولایت ها را که نام می برند، محدوده هریک را مشخص می سازند....که در کتب فقهی به تفصیل در مورد آن بحث شده است. ولی هنگامی که "ولایت فقیه" را مطرح می کنند، دامنه آنراگسترده تر دانسته ، در رابطه با شئون عامه و مصالح عمومی امت ، که بسیار پردامنه است ، می دانند. بدین معنی که فقیه شایسته ، که بار تحمل مسئولیت زعامت را بر دوش می گیرد، در تمامی ابعاد سیاستمداری مسئولیت دارد و در راه تامین مصالح امت و در راه تامین مصالح امت و در تمامی ابعاد آن باید بکوشد. و این همان "ولایت عامه" است که در سخن گذشتگان آمده ، و مفاد آن با "ولایت مطلقه" که در کلمات متأخرین رایج گشته ، یکی است. بنابراین مقصود از"اطلاق" ، گسترش دامنه ولایت فقیه است ، تا آنجا که "شریعت" امتداد دارد...اساسا، اضافه شدن"ولایت" بر عنوان "فقیه" - که یک وصف اشتقاقی است – [از حیث ذاتی] خود موجب تقیید است و وصف فقاهت آن را تقیید می زند . زیرولایت او، از عنوان فقاهت او برخاسته است. لذا ولایت اودر محدوده فقاهت او خواهد بود...تفسیر"مطلقه" به معنای نامحدود بودن، از نظرادبی و اصطلاح فقهی،سازگارنیست...[ولایت مطلقه] هرگز به معنای نامحدود بودن ولایت فقیه نیست. لذا این اطلاق، اطلاق نسبی است و درچهارچوب مقتضیات فقه و شریعت و مصالح امت،محدود می باشد. و هرگونه تفسیری برای "اطلاق"[درتعبیرولایت مطلقه فقیه] که برخلاف معنای یاد شده باشد، حاکی ازبی اطلاعی از مصطلحات فقهی و قواعد ادبی است....
درفلسفه سیاسی شیعه و جمهوری اسلامی، رهبری قابل نقد است و مردم موظفند براو نظارت کرده و او را امر به معروف ونهی از منکرنمایند و هرگزاطاعت کورکورانه از"ولایت فقیه" تحقق نمی یابد.(سازمان مجاهدین خلق ایران ، پیدایی تا فرجام(1384-1344) به کوشش جمعی از پژوهشگران، جلد سوم،صص89تا91).
حالا می شود این قرائت را با قرائت رسمی و مهمتراز آن بصورت عملی در جمهوری اسلامی ایران ساری و جاری است مقایسه کرد و البته در این کتاب همه استنادات بدرستی بکار گرفته شده تا شیوه اداره سازمان برپایه کیش رهبری و اطاعت کورکورانه از رهبری توضیح داده شود و اینکه عمده انحرافات فکری و عملی این تشکل در سایه حاکمیت چنین شیوه ای بر آن رخداده است . در بخشی دیگراز این کتاب ذیل عنوان" منشاء فرقه ای متهم ساختن مخالفان و منتقدان" آمده است : در فرهنگ سازمان هر فرد و گروهی که از آنها انتقاد کند، باید به وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران وابسته باشد. اینان بدون ارائه کوچکترین سند و مدرکی، افرادو گروه های منتقد به خط مشی سازمان را عوامل "مزدور" جمهوری اسلامی می نامند و القاب و برچسب های ضد اخلاقی بر آنها وارد می آورند . مجاهدین خلق نخستین نیرویی نیستند که از چنین خصوصیتی برخوردارند؛ چرا که در دورانی که روسیه شوروی وجود داشت و به ویژه در دوره سلطه "استالین" آن حکومت نیز چون خود را مرکز انقلاب جهانی و یگانه دولت سوسیالیستی روی زمین می دانست، براین نظر بود که کسی کمونیست و سوسیالیست است که بدون چون و چرا از اتحاد جماهیرشوروی حمایت کند. آنها نیزکسانی را که از موضع سوسیالیستی به سیاست ها و عملکردهای آن رژیم انتقاد می کردند ،"سوسیالیست فاشیست" و "ستون پنجم اردوگاه امپریالیسم" می خواندند. در آن سیستم حتی کسانی که در تحقق انقلاب اکتبر1917 و استقرارحکومت سوسیالیستی نقش اساسی داشتند چون در جزئیات با سیاستی که از سوی "معلم کبیر پرولتاریا" – لقبی که استالین به خود داده بود – ارائه می شد، مخالفت کردند، به جرم "جاسوسی برای امپریالیسم"، تبعید، ترور،محبوس واعدام شدند.
سازمان نیز درعملکرد سیاسی خود ، همان راهی را می رود که "شوروی سوسیالیستی" را به بن بست رساند . در نزد این سازمان مهندس بازرگان "مشاطه گر" رژیم است؛ بنی صدر"فرزند خوانده حکومت اسلامی"؛ حاج سید جوادی"مامور دولت ایران" و جبهه ملی" فاقد هرگونه حق حیات سیاسی". و نیروها و سازمان های متمایل به چپ نیز در فرهنگ سیاسی این سازمان، تا زمانی دارای حق حیات هستند که نسبت به عملکردهای سازمان "سکوت" اختیار کنند.
ذات سازمان های توتالیتراین است که می پندارند حقیقت مطلق را در انحصار خود دارند و در نتیجه باید با هرکس و هرنیرویی که حاضر به پذیرش راه و رسم مبارزۀ آنها نیست، مبارزه کنند.مضمون این مبارزه می تواند غیر از این باشد که دیده می شود . منطق رهبری مجاهدین براین اصل ساده بنا شده است که همیشه در انتخاب سیاست هایی که شرایط روز براین سازمان تحمیل کرده است، راه درست را برگزیده و بنابراین هیچگاه مرتکب اشتباهی نگشته است . و مبارزه ای که این سازمان براساس سیاست های تعیین شده از سوی رهبری آن انجام می دهد، همیشه جنبه اعتلایی داشته و با پیروزی قریب الوقوع به پایان خواهد رسید.
در دستگاه فکری این سازمان ، کسی و گروهی را نمی توان یافت که در خارج از کشور بتواند به سیاست و عملکرد آن سازمان انتقاد کند ، بی آنکه به عامل دولتی جمهوری اسلامی بدل گردد و یا آنکه پادویی سفارتخانه های رژیم جمهوری اسلامی را به عهده گرفته باشد و...چرا رهبری سازمان مجاهدین به جای برخورد اصولی با انتقاداتی که نسبت به عملکرد آن مطرح می شود . به چنین سیاست افتراق انگیزی دست می زند و می کوشد منتقدین را با تهمت و افترا از میدان به در کند؟ چرا این سازمان نتوانسته است یک بار هم که شده از خود جسارت به خرج داده و با عملکردها و گذشته خود نقادانه برخورد نماید؟
"ناتوانی در انتقاد از خود" در ذات سازمان های انحصار طلب نهفته است . سازمان که کسب قدرت سیاسی را حق مسلم خود دانسته و برای دستیابی به آن استفاده ازهر وسیله ای را مشروع می داند ، نمی تواند دارای استعداد و توانایی فکری انتقاد از خود باشد. نیروی انحصارگر نمی تواند حقانیت خود را از بسترتاریخ استخراج کند؛ چرا که روند تاریخ دارای منطق است و نمی توان برخلاف منطق تاریخ خود را به یک پدیده ضروری تاریخی بدل ساخت . چنین نیرویی با محور ساختن آرمانی که مبلغ آن است ، می کوشد برای خود حقانیتی تاریخی –آرمانی دست و پا کند .
رجوی براین نظر است که وادادگان و مزدوران و شاگرد جلادان، حق"حسابرسی" از سازمان مجاهدین را ندارند. اگر نیک بنگریم ، خواهیم دید که در مکتب مجاهدین خلق ، مردم ایران حق حسابرسی از این سازمان و "شورای ملی مقاومت" را ندارند؛ زیرا عاملان در آن صورت به دستگاههای جمهوری اسلامی جمهوری اسلامی بدل می شوند. اعضای سازمان مجاهدین نیز به خاطر تبعیت کورکورانه از رهبری سازمان خود، نه می توانند صاحب استعداد نقاددانه گردد و نه در درون آن سازمان فضایی برای انتقاد از عملکردهای رهبری وجود دارد. اگر هم نقدی در درون سازمان صورت گیرد، انتقاد اعضای سازمان از خود است که چرا هنوز در تبعیت کورکورانه از رهبری صاحب استعداد کافی نگشته اند. "انقلاب ایدئولوژیک" چیزی نبود مگر انتقاد اعضای سازمان از خود و نه ازرهبری؟(صص563تا565).
خلاصه اینکه نویسندگان این کتاب با استناد به شواهد و تحلیلی که ارائه داده اند به این نتیجه رسیده اند که "سازمان مجاهدین خلق" در گذر زمان و در روند تحولات به یک "فرقه" تبدیل شده اند ، حال سئوال این است که آیا این دگردیسی برای دیگر گروهها و نیز جریان سیاسی حاکم در جمهوری اسلامی امکان و مصداق دارد یا نه؟ وآیا از نظر نویسندگان و ناشران این کتابها مرگ فقط برای همسایه خوب است؟ آیا رفتاری که امروز از سوی اقتدارگرایان حاکم درایران اعمال می شود درهمه ابعاد و جوانب، منطبق با همین رفتار " فرقه ای" که برای سازمان مجاهدین برشمرده شده ، نیست؟ از قرائت رسمی و عملی در باره ولایت فقیه و رهبری تا شیوه برخورد با منتقدان و مخالفان؟ و اینهم از عجائب روزگار است که این دو نیرو که در تبلیغات بیشترین دشمنی را با یگدیکر ابراز می کنند در شیوه فکری و عملی قرابتی این چنین شگرف دارند وبه یک میزان برای ادامه حیات به یکدیگر نیازمندند! اقتدارگرایان حاکم برای سرکوب مخالفان، هر فریاد آزادیخواهی و انتقادی را منسوب به منافقین و بیگانگان می کنند ، و مجاهدین نیز برای جا انداختن خود به عنوان اپوزیسیون از سوی دولتمردان آمریکایی اسناد سرکوب های اقتدارگرایان حاکم در ایران را برای امضاء گرفتن از این و آن سر دست می برند! ظاهرا این دو نیرو در پیمانی نانوشته همدیگر را باز تولید و حفظ می کنند . این نیاز و وابستگی متقابل آن چنان شدید و جدی است که ضعف و سستی یک طرف کاهش اقتدار و ضعف فلسفه وجودی طرف دیگر را در پی خواهد داشت. بی دلیل نیست که با اوج گیری جنبش ملی سبز ایران علیه اقتدارگرایان طی دوسال اخیر، از یک سو اقتدارگرایان با نسبت دادن تمامی تحرکات و اعتراضات به مجاهدین خلق، این فرقه را که ضعیف ترین و اسفبارترین شرایط تاریخ حیات خود را تجربه می کند، به عنوان نیرویی قدرتمند و تعیین کننده در تحولات داخلی ایران معرفی می کنند و از سویی دیگر مجاهدین خلق سران جنبش سبز به سازش کاری و حرکت در جهت بقای اقتدارگرایان حاکم متهم می کنند. همین هماهنگی و همراهی متقابل را در جریان اصلاحات نیز شاهد بودیم. با پیروزی خاتمی در انتخابات دوم خرداد 76 اقتدارگرایان وطنی پیروزی اصلاح طلبان را موجب تقویت مجاهدین خلق درداخل کشور تحلیل می کردند و جریان اصلاحات را فتنه می نامیدند و از سوی دیگر مجاهدین خلق در کشورهای مختلف اروپایی علیه این خاتمی دست به تظاهرات می زدند و از او به عنوان فتنه خاتمی و بازی حاکمیت برای بقای بیشتر یاد می کردند. و در این میان این نیروهای اصلاح طلب و مردمسالار هستند که از هر دوسو مورد حمله قرار می گیرند و باید هزینه راه عبور دشوار بسوی آزادی را بپردازند . اینکه میرحسین موسوی در بیانیه های خود نسبت به حاکمیت یک "فرقه" در جمهوری اسلامی ایران هشدار واز سیاست تبلیغی آنان در زنده کردن جریان مرده مجاهدین خبر می داد و همزمان بر مرزبندی روشن با این گروه تاکید داشت برمی گردد به همین موضوع و واقعیت تلخ که گویا این دو جریان برای ادامه حیات سیاسی با عمل به شیوه های یکسانی همدیگر را یاری می رسانند ، و این درحالی است که جنبش سبز با تکیه بر گفتمانی نو و حقوق محور بنا دارد از کیش شخصیت عبور کند و حق مخالف و بطورکلی تکثر و تنوع فکری و سیاسی در جامعه را برسمیت بشناسد و حق حاکمیت را از آن مردم و رای آنها می داند و این را می توان در شعارهای "هرشهروند یک رسانه"،"هرشهروند یک ستاد" و "هرشهروند یک رهبر" متجلی دید. جنبش سبز با هرگونه "فرقه گرایی" مخالف است چرا که تجربه های تاریخی اثبات کرده است که "فرقه گرایی" در هرنوع و صورتش برای جامعه خسارت باراست و البته اگر حاکمیت بر کشور فرقه ای شود خسارتش صدها برابر بیشتر است و باید از آن به خدا پناه برد!


 


سازمان ملل روز دوشنبه در گزارشی که در ژنو منتشر شد اعلام کرد که ایران سرکوب مخالفان را شدت بخشیده، و بر اعدام زندانیان سیاسی و نوجوانان مجرم و قاچاقچیان مواد مخدر افزوده است.
به گزارش رسانه ها در گزارش بان گی مون، دبیرکل سازمان ملل متحده، نسبت به اجرای احکامی چون شلاق، قطع عضو و سنگسار زنان و مردان ابراز نگرانی شده است.
بان گی مون در این گزارش تصریح کرده است که ایران همچنان به زندانی کردن روزنامه‌نگاران، وبلاگ‌نویسان و وکلا ادامه می‌دهد یا مانع از کار آنها می‌شود و گزارش‌های شکنجه و محاکمات ناعادلانه در این مورد فراوان است.
بان گی مون، در گزارش خود به شورای حقوق بشر سازمان ملل در ژنو گفت: «دبیرکل از گزارش‌هایی که از افزایش اعدام، قطع عضو، دستگیری‌ها و بازداشت‌های خودسرانه، محاکمه‌های غیرمنصفانه و شکنجه احتمالی و بدرفتاری با فعالان حقوق بشر، وکلا، روزنامه‌نگاران و فعالان اپوزیسیون حکایت دارد، عمیقا نگران است.»
بان گی مون روز دوشنبه از تهران خواست که به نمایندگان ویژه حقوق‌ بشر سازمان ملل اجازه دهد که برای بررسی اوضاع به ایران سفر کنند.
به گفته بان گی مون، با وجود درخواست‌های مکرر سازمان ملل متحد، ایران از سال ۲۰۰۵ به نمایندگان این سازمان، اجازه نداده برای تهیه گزارش‌های خود به ایران سفر کنند.
قرار است روز سوم فروردین ۱۳۹۰ (۲۳ مارس) گزارش ۱۸ صفحه‌ای دبیرکل سازمان ملل درباره ایران، در شورای حقوق بشر سازمان ملل مورد بحث و گفت‌وگو قرار گیرد.
خبرگزاری رویترز گزارش می‌دهد که ایالات متحده در تلاش است قطعنامه‌ای علیه ایران در شورای حقوق بشر سازمان ملل به تصویب برساند.
قرار است پیش‌نویسی که سوئد در محکومیت ایران تهیه کرده و مورد حمایت آمریکا است، در روز پنجم فروردین در شورای حقوق بشر سازمان ملل در ژنو به رای گذاشته شود.
نزدیک به دو هفته پیش هیلاری کلینتون با اشاره به سرکوب مخالفان در ایران خواستار آن شده بود که شورای حقوق بشر سازمان ملل، با ایجادی پستی مستقل، به وضعیت حقوق بشر در ایران نظارت کند.
در گزارش بان گی مون تاکید شده است که فعالان حقوق‌ بشری در ایران با اتهامات امنیتی مواجه‌اند و احکام سنگین برای آنها صادر می‌شود.
در گزارش دبیرکل سازمان ملل آمده است: «روندی که نگران کننده است، افزایش شمار پرونده‌هایی است که زندانیان سیاسی در آن به محاربه متهم شده‌اند که مجازات مرگ را در پی دارد.»
این گزارش می‌افزاید: «به رغم تعلیق مجازات سنگسار که از سوی رئیس قوه قضاییه در سال ۲۰۰۲ اعلام شد، قوه قضاییه همچنان مردان و زنان را به سنگسار محکوم می‌کند.»
دبیر کل سازمان ملل همچنین اظهار داشت که در گفت‌وگو با محمد جواد لاریجانی دبیر ستاد حقوق بشر و امور بین‌الملل قوۀ قضاییه، در ماه دسامبر در شهر نیویورک، موضوع فشار بر فعالان حقوق بشر و نیز مجازات اعدام را در میان گذاشته است.
 


 


فخر السادات محتشمی پور به بند ۲۰۹ منتقل شد

با گذشت دو هفته از بازداشت فخر السادات محتشمی پور، فعال حوزه زنان و همسر مصطفی تاجزاده زندانی سیاسی، خبرهای رسیده حاکی از آن است که وی به بند ۲۰۹ وزارت اطلاعات منتقل شده است.
محتشمی پور که روز دهم اسفند ماه بازداشت شده بود، روز گذشته به خاطر اعتراض به تمدید مدت زمان بازداشتش به دادگاه انقلاب برده شد.
در این جلسه، اعتراض محتشمی پور به تمدید قرار بازداشت اش پذیرفته نشد تا او همچنان در زندان اوین باقی بماند.
به گفته شاهدانی که وی را در دادگاه انقلاب دیده اند، روحیه او بسیار مناسب بوده است، محتشمی پور در دادگاه با صدای بلند می گفته که به مصطفی تاجزاده و شجاعتش افتخار می کند.
 


 
شما این خبرنامه را به این دلیل دریافت می کنید که ایمیل شما پس از تایید وارد لیست دریافت کنندگان شده است. برای لغو عضویت از این خبرنامه به این لینک مراجعه کنید یا به norooz-unsubscribe@sabznameh.com ایمیل بزنید. با فرستادن این خبرنامه به دوستان خود آنها را تشویق کنید که عضو این خبرنامه شوند. برای عضویت در این خبرنامه کافی است که به norooz@sabznameh.com ایمیل بزنید. برای دریافت لیست کامل خبرنامه های سبزنامه به help@sabznameh.com ایمیل بزنید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خبرهاي گذشته