-----------------------------
همه خبرها و ديدگاهاي سانسور شده و پشت فيلتر جمهوري اسلامي مانده را يكجا و بي درد سر در "هستي نيوز" بخوانيد... http://groups.google.com/group/hasti-news/

--------------------------------------------







Google Groups
Subscribe to Hasti News
Email:
Visit this group

۱۳۸۹ دی ۱۸, شنبه

Latest Posts from Tehran Review for 01/08/2011

Email not displaying correctly? View it in your browser.
این خبرنامه حاوی عکس است. لطفا گزینه دیدن عکس را در ایمیل خود فعال کنید.



Talks between world powers and Iran on its controversial nuclear programme should resume January 20 in Istanbul, an aide to European Union foreign policy chief Catherine Ashton said Friday.

“It’s a tentative date we’re looking at… We have positive feedback from Iran,” Ashton’s spokeswoman Maja Kocijancic told AFP, adding that the talks were expected to last one and half days.

Later in the day, however, Iran’s Fars news agency ran an unsourced story saying the talks would resume on “Bahman 1 and 2,” the Iranian calendar dates corresponding to January 21 and 22. It was not immediately possible to get official comment on that report.

A previous round of talks between Iran and six world powers – Britain, China, France, Russia, the United States and Germany – spearheaded by Ashton, took place in Geneva on December 6-7. That round followed a 14-month hiatus in the talks on Iran’s nuclear enrichment programme, which Tehran insists is peaceful but the US and its allies believe is aimed at developing an atom bomb.

The US State Department said it looked forward to the next round of talks and “would like to see a meaningful negotiations process emerge,” without specifying dates.

Tehran this week invited the EU to tour its nuclear sites, along with other nations. But Brussels said it was up to UN inspectors from the International Atomic Energy Agency (IAEA) to carry out the visits.

Iran’s foreign ministry this week said invitations to visit the nuclear sites in Natanz and Arak had been sent to ambassadors of some of the nations represented in the IAEA. Diplomatic sources at the Vienna-based nuclear watchdog said invites went out to Russia, China, Egypt and Cuba as well as to Hungary, as rotating EU president since January 1.

An EU official said Wednesday the bloc had not answered the letter and reiterated that the IAEA “are the people who have to inspect the Iranian nuclear facilities.” IAEA sources said Britain, France, Germany and the United States were not on the list of countries invited to see the sites.

A senior Iranian official said in Damascus on Monday that the January talks could resolve the dispute over Iran’s nuclear programme.

“We think (the negotiations), in line with the agenda decided in Geneva, could clear the way to resolving problems,” said Ali Bagheri, deputy to Said Jalili, Iran’s nuclear negotiator.

source: AFP


 


6- 1- در قسمت‌های قبل (از جمله به‌ویژه 3-3) با اشاره به توماس مان و کارل یونگ از اهمیت و حتی ضرورت تصویر در حیات بشر یاد شد. از آنجا که نوشته‌ی حاضر بیشتر به آسیب‌شناسی تصویر اختصاص دارد بنابراین کمتر به بیان کارکردهای مثبت تصویر پرداخته است. اما برای درک بهتر کارکردهای منفی تصویر می‌بایست تصور بهتری نسبت به کارکردهای مثبت آن بیابیم.

این خود واقعیتی قابل تأمل است که درک بسیاری از واقعیات به شکل صریح و عریان برای انسان ممکن نیست. انسان تنها به شیوه‌ای تدریجی و با تمهیداتی که از برودت ناگوار و ضمختی آسیب‌زننده‌ی واقعیت می‌کاهد، به درک این دست واقعیات نزدیک می‌شود. واقعیت محتوم، جهانشمول و گریزناپذیر “مرگ”، مثال خوبی برای بررسی این نکته است: کودک، فقدان بستگان‌اش را تنها با تصاویری مثل ” به خواب رفتن”، “به سفر رفتن” و یا “در بهشت اقامت کردن” درک می‌کند. درک مرگ یک شخص به معنای فقدان مطلق و همیشگی او و نیستی غیرقابل جبران‌اش نه تنها از کودک ساخته نیست، بلکه حتی اغلب انسان‌های بالغ هم برای تخفیف تنش‌های عاطفی ناشی از مرگ عزیزان‌شان، از پذیرش مرگ در این معنا سرباز می‌زنند و به ایده‌هایی در این باب متوسل می‌شوند که امروزه مذهبی یا متافیزیکی قلمداد می‌شود. رابرت لیفتون (Robert Lifton) روانشناس آمریکایی، در مورد زمان و چگونگی خطور اولین اندیشه‌ها در مورد مرگ می‌نویسد: « تصویر (imagery) حقیقی مرگ، شروع این آگاهی که موجودات زنده می‌میرند، طی نیمه‌ی دوم دومین سال زندگی خطور می‌کند. این آگاهی مسبوق است به تصاویری که حول مترادف‌های مرگ وجود دارد شامل خواب (سکون)، بریدگی، کوفتگی و درد (تلاشی)، احساسات مربوط به مدفوعات (سکون، جدایی و تلاشی)، و البته هر نوع جدایی. این تصاویر می‌توانند در اثر مواجهه با مرگ حیوانات، انسان‌ها و حتی گیاهان برانگیخته و یا تشدید شوند. بنابراین روندی از برهمکنش (تعامل) متقابل یا الگوسازی دوگانه میان مترادف‌های مرگ و تصویر حقیقی آن آغاز می‌شود… »(1) وقتی کودکی (فی‌المثل) با واقعیت تکان‌دهنده‌ی مرگ ناگهانی مادر خود در اثر حمله‌ی قلبی مواجه می‌شود، هرگز مرگ را به منزله‌ی مرگ نمی‌فهمد بلکه شرح واقعه را بدین شکل بازگو می‌کند: « مادر کف اتاق دراز کشید و به خواب رفت، من هم کنار او خوابیدم »(2) . “خوابیدن” در این موقعیت دقیقاً به عنوان یک استعاره به کار نرفته است. چرا که کودک تفکیکی میان خواب در مفهوم استعاری (مرگ) و در مفهوم واقعی (literal) در ذهن خود نکرده است. در ذهن کودک امر استعاری و امر واقعی کاملاً بر هم منطبق است. اما این مثال نشان می‌دهد که چگونه ریشه‌ی استعاره‌هایی که ذاتی کنش زبانی‌ست در اولین تجربه‌ها و مواجهات ما با واقعیت خام قرار دارد. مدتی زمان لازم است تا ذهنیت انسان استعاره را همچون استعاره، یعنی همچون بسط معنایی یک مفهوم اولیه به کار ببرد. وقوف ویژه‌ی آگاهی یک شاعر یا ادیب به این قابلیت ذهنی (: از معنایی به معنای دیگر سر خوردن و واقعیتی را نشان از واقعیتی دیگر گرفتن) این امکان را فراهم می‌کند تا بیاناتی به لحاظ عاطفی موثرتر و (گاه) به لحاظ شناختی رساتر فراهم شود. اما حتی پیش از اینکه وقوفی نسبی در مورد این قابلیت به وجود آید، چنین کارکردی وجود دارد و عمل می‌کند. تصویرسازی حاصل این قابلیت/ کارکرد ذهنی‌ست که می‌توانیم آن را سمبل‌سازی بنامیم.

6- 2- از آنجا که درک واقعیت مرگ جسمانی مستقیماً و یکباره ممکن نیست، واقعیتی مثل به خواب رفتن می‌تواند سکویی باشد برای نزدیک شدن به آن. وضعیت یا منظره‌ی شخص به خواب رفته، از حیث اینکه وضعیت یک انسان بی‌حرکت است که احساس یا تفکری ندارد، “مشابه” یا “مترادف” خوبی برای وضعیت انسان مرده است. بعد از سکون (stasis)، دست‌کم دو مفهوم انتزاعی دیگر “تلاشی” (disintegration) و “جدایی” (separation) می‌تواند توجیه کند که چرا به ترتیب وضعیت یا منظره‌ی یک انسان مجروح و یا منظره‌ی مدفوعات؛ و به سفر رفتن یا قطع ارتباط دوستانه می‌توانند پلی به درک واقعیت مرگ باشد. به بیان روانشناختی می‌توان سمبول‌سازی را بخشی از سازوکار دفاع روانی قلمداد کرد: عدم تحمل عاطفی واقعیت ناگوار مرگ، باعث می‌شود که همچون یک سازوکار دفاعی تصاویری به جای خود واقعیت جایگزین شود که همان معنا را به صورتی کنایی (غیرمستقیم) افاده کند. لیفتون بر این اعتقاد است که حداقلی از توانایی در درک زندگی همچون یک پیوستار لازمه‌ی سلامت و تعادل روانی‌ست. او در کتاب ارتباط گسیخته تلاش می‌کند نشان دهد چگونه طیف بزرگی از اختلالات روانی مثل افسردگی‌ (depression)، تشویش (anxiety)، بهت روانی (psychic numbing) و اسکیزوفرنی (schizophrenia) را می‌توان حاصل بروز عیب در این درک فهم کرد: بسیاری از اختلالات روانی محصول بروز اختلال در کارکرد سمبول‌سازی ذهن است.

به صورت طبیعی انسان تلاش می‌کند مرگ جسمانی را پایان کل حیات قلمداد نکند. لیفتون پنج شیوه‌ی آشنا برای بازتولید مداوم باور به جاودانگی در فرهنگ‌های بشری را معرفی می‌کند که ریشه در ادراک سمبولیک، یعنی ادراک تصویرساز دارند: باور به تداوم حیات از طریق نسل (فرزندان)، باور به وجود جهان دیگر که پس از مرگ جسمانی به آنجا خواهیم رفت، باور به ادامه‌ی حیات از طریق بر جا گذاشتن آثار نیک و یادگارهای مثبت از خود، تداوم حیات در طبیعت به منزله‌ی یک کل همیشه زنده، و باور به امکان تجربه‌ی مرتبه‌ای از هستی که حیات جاویدان به ارمغان خواهد آورد (در تجربیات عرفانی). این باورها که با میزان تأکید متفاوت در سنت‌های مختلف فرهنگی همواره مورد تبلیغ بوده است پیوند وثیقی با تعادل روحی انسان دارد. به طور مثال در فرهنگ سنتی ژاپن، طبیعت در هیأت کلی خود تبلور حیات ابدی‌ست. لاجرم در جریان بمباران اتمی هیروشیما هیچ چیز برای مردم از این تلخ‌تر و تکان‌دهنده‌تر نبود که شایع شد به علت تشعشعات اتمی گیاهان و درختان دیگر هرگز در هیروشیما نخواهند رویید! مردمی که برای تسلی خود و احیاء حس استمرار حیات در خود، این قول مشهور قدیمی را نقل می‌کردند که « دولت‌ها فروخواهند پاشید اما کوه‌ها و رودخانه‌ها هرگز! » چنین خبری را به منزله‌ی خشکیدن حیات در سرچشمه تلقی می‌کردند و در بهت روانی عمیق از این فاجعه باقی می‌مانند .(3)

سمبول‌سازی صرفاً محصول یک سازوکار دفاعی نیست، سمبول سازی صرفاً تحمل عاطفی واقعیت را برای ما آسان‌تر نمی‌کند، بلکه خود بخشی از عملکرد ذاتی و اجتناب‌ناپذیر دستگاه شناخت برای درک واقعیت است: حتی بدون در نظر گرفتن مخاطرات عاطفی نیز امکان درک واقعیت بدون سمبول‌سازی وجود ندارد

6- 3- اما بررسی عمیق‌تر موضوع نشان می‌دهد که سمبول‌سازی صرفاً محصول یک سازوکار دفاعی نیست، سمبول سازی صرفاً تحمل عاطفی واقعیت را برای ما آسان‌تر نمی‌کند، بلکه خود بخشی از عملکرد ذاتی و اجتناب‌ناپذیر دستگاه شناخت برای درک واقعیت است: حتی بدون در نظر گرفتن مخاطرات عاطفی نیز امکان درک واقعیت بدون سمبول‌سازی وجود ندارد. لیفتون در مورد همین درک مرگ می‌نویسد: « … حس جاودانگی به هیچ وجه صرف انکار مرگ نیست، اگرچه انکار و کرختی در قبال آن به ندرت غایب است. برعکس، چنین حسی خود نتیجه‌ی شناخت مرگ است و بازتاب دهنده‌ی نوعی طلب درونی عام و اجباری‌ست برای ] حفظ [ارتباط سمبولیک پیوسته میان آنچه تاکنون رخ داده وآنچه پس از زندگی‌های محدود فردی ادامه خواهد یافت. این طلب برای بشر به عنوان یک حیوان فرهنگی و خلاق به لحاظ فرهنگی و تاریخی یک امر محوری‌ست. تکاپو برای حس جاودانگی و یا تجربه‌ی آن، نه ماهیت جبرانی دارد و نه “غیرموجه”ست، بلکه سمبول‌سازی مقتضی پیوستگی تاریخی و زیست‌شناختی ماست.»(4) به زعم لیفتون، آگاهی ما از مرگ به منزله‌ی اتفاقی در شرف وقوع، هیچ‌گاه به طور کامل انکار و نابود نمی‌شود. ما در مورد مرگ از یک نیم- آگاهی (middle- knowledge) برخورداریم. بنابراین معقول‌تر آن است که تصویرسازی در مورد مرگ را بخشی از کارکرد سمبول‌سازی ذهن بشر به طور کلی ارزیابی کنیم و نه فقط بازتاب تلاش او برای انکار مرگ. به عبارت دیگر، تصویرسازی برای مرگ و زندگی، برای انسان مساله‌ی (به اصطلاح) مرگ و زندگی‌ست! بدون این تصویرسازی، انسان یک جانور فرهنگی نخواهد بود و چنانچه اساساً کارکرد سمبول‌سازی در انسان متوقف شود، و یا به نحوی نابود گردد، انسان به یک حیوان ساده تنزل خواهد کرد. در جمله‌ی منقول از لیفتون (و البته همچنین در سرتاسر کتاب‌اش)، می‌توان تأییدی برای ایده‌ی مطرح شده از قول توماس مان یافت که معتقد بود تصاویر اسطوره‌ای از فروکاهش انسان به زمان حال و قطع ارتباط او با گذشته‌ی تاریخی و آینده‌‌ی فرهنگی‌اش جلوگیری می‌کنند.

رابرت لیفتون پایه‌های پژوهش روانشناختی خود را بر شناخت‌شناسی ارنست کاسیرر در اثر فلسفی‌اش، فلسفه‌ی صورت‌های سمبولیک استوار کرده است. کاسیرر انسان را جانور سمبول ساز تعریف می‌کند و در پژوهش‌هایش این ایده را بسط می‌دهد. در بخش مهمی از جلد سوم فلسفه‌ی صورت‌های سمبولیک، او تلاش می‌کند اختلالات شناختی محض همچون زبان‌پریشی (Aphasia)، ناشناسایی (Agnosia) و کنش‌پریشی (Apraxia) را به عنوان پیامدهای بروز نقص در کارکرد سمبولیک دستگاه شناخت تبیین کند. کاسیرر بر این اعتقاد است که زبان ارتباط وثیقی با جهان ادراکی ما دارد و اگر اختلالی در کاربست زبان هویدا شود قطعاً این اختلال در ادراک نیز اثر گذارده و آن را تغییر داده است. بنابراین وقتی یک رنگرز (به عنوان یک بیمار زبان‌پریش) قادر به فهم معنای اسامی عام رنگ‌ها نیست، با مطالعه‌ی دقیق‌تر دانسته می‌شود که ادراک وی نسبت به تنوع رنگ‌ها و پرده‌های مختلف آنان به شکلی غیرعادی حساس‌تر است و لاجرم نمی‌تواند در اندیشه‌ی خود پرده‌های مختلف یک رنگ مشخص (مثل سبز) را زیر یک عنوان (سبز) جای دهد. همین ادراک متفاوت است که اختلال در کاربست زبان را موجب شده است. در نگاه اول به نظر می‌رسد که او نام عام رنگ‌ها را فراموش می‌کند. به همین جهت پزشکان، عنوان “فراموشی نام رنگ‌ها” (Color-Name Amnesia) را به مشکل او اطلاق کردند، در حالی که مشکل بنا به اذعان پزشکان ارتباطی با حافظه‌ی وی ندارد. موارد بسیار متعدد دیگر در این قبیل مشکلات بالینی وجود دارند که موید نقش مهم کارکرد سمبولیک ذهن در شکل دادن به ادراک بهنجار است. کارکرد سمبولیک ذهن این امکان را می‌دهد تا از تأثرات حسی بی‌واسطه، فاصله بگیریم. هرگاه کارکرد سمبولیک ذهن تقلیل یابد، تأثرات حسی دریافت شده توسط گیرنده‌های حسی (چشم، گوش و… ) نظم و ترتیبی را که مقوم یک ادراک بهنجار است از دست می‌دهند و پیامد آن ادراکی آسیب‌دیده است. نتیجه‌گیری نهایی کاسیرر این است که: « اگر ما مورد فراموشی نام رنگ‌ها را که پیش تر بررسی شد به خاطر بیاوریم، به نظر می‌رسد که پایه‌ی اصلی اختلال در آن این باشد که بیمار بیش از حد با تجربیات بینایی لحظه‌ای و منفرد خود درگیر است که بتواند از بیرون به آنها بنگرد و آنها را در مجموعه‌ی رنگ‌ها، به نقاط معین مطلوب به مثابه‌ی یک مرکز ارجاع دهد… ناتوانی در وفادار ماندن به یک وجه معین از تصویر (vision)، و از سوی دیگر ناتوانی در انتخاب آزادانه میان وجوه مختلف تصویر به نظر می‌رسد که نقص بنیادینی باشد که کژتابی‌های آسیب‌شناختی شهود یک زبان‌پریش از فضا، زمان و اعداد را موجب می‌شود و به نظر می‌رسد که همین نقص بنیادین امکان درک یکپارچه‌ی ما را از آنها فراهم می‌کند.»(5)

ارنست کاسیرر این بخش از پژوهش فلسفی- روانشناختی خود را زیر عنوان آسیب‌شناسی آگاهی سمبولیک می‌آورد. پژوهش رابرت لیفتون نیز زیر همین عنوان قرار می‌گیرد؛ با این تفاوت که لیفتون به جای بررسی زبان، طیفی از باورهای اسطوره‌ای- دینی در خصوص مرگ و زندگی را موضوع بررسی خود قرار داده است. پیداست که اصطلاح “آسیب‌شناسی” در کار این دو متفکر به مفهوم متداول آن که آسیب‌شناسی بالینی‌ست، به کار رفته‌ است. اما سنخ دیگری از آسیب‌شناسی ممکن است که نه بالینی، بلکه فرهنگی‌ست. اگر قرار باشد آسیب‌شناسی فرهنگی آگاهی سمبولیک به موضوع زبان بپردازد، می‌بایست پدیده‌های جمعی را جایگزین پدیده‌های بالینی کند و ارتباط تحولات حاد اجتماعی، سیاسی، هنری و … (در یک کلام تحولات حاد فرهنگی) را با تحولات زبانی بررسد. در این نوشتار آنچه در قسمت‌های (5-4) و (5-4-1) آمد نمونه‌ای از آسیب‌شناسی فرهنگی آگاهی سمبولیک با موضوعیت زبان است. اما کل نوشتار حاضر، “تصویر” را در معنای بیان شده به عنوان موضوع آسیب‌شناسی فرهنگی آگاهی سمبولیک در کانون توجه خود نهاده است. در این چهارچوب پژوهشی، طبیعی‌ست که تنها آن اموری می‌توانند موضوع بررسی قرار گیرند که خود محصول کارکرد سمبولیک ذهن، یا به عبارت دیگر، از پدیده‌های ذاتی آگاهی سمبولیک باشند (مانند زبان، تصاویر اسطوره‌ای- دینی، یا “تصویر” به طور کلی که – به شرح آمده در بخش دامنه‌ی تصویر – شامل تصاویر اسطوره‌ای- دینی نیز می‌شود). اما مقصود از آسیب‌شناسی هر امری، پژوهیدن در کارکردهای منفی آن امر یا اختلالات به وجود آمده در آن است. سرخوردگی، لجاجت، جبران‌گری و موج‌سواری سیاسی نام برخی از پدیده‌های مخربی هستند که کارکرد منفی تصویر آنها را در اجتماع ایجاد می‌کند. این پدیده‌های مخرب بدیل اختلالات بالینی همچون افسردگی، اسکیزوفرنی، زبان‌پریشی و … هستند. همان طور که دگرگونی در کارکرد سمبولیک ذهن مثل تقلیل دامنه‌ی این کارکرد، منجر به این قبیل اختلالات بالینی می‌شود، دلیل پدیده‌های مخرب معرفی شده در این نوشتار را نیز باید در دگرگونی عملکرد سمبولیک ذهن جستجو کرد .(6) با توجه به اینکه دانستیم تصویرسازی بخشی از کارکرد سمبولیک ذهن است، و نیز به اهمیت و ضرورت سمبول‌سازی واقف شدیم، این سوال که کارکرد منفی تصویر چگونه بروز می‌کند، سوالی حساس‌تر و دشوارتر جلوه می‌کند. چرا که می‌دانیم حذف تصویر از حیات بشر نه ممکن و نه مطلوب است. بنابراین چاره‌ای نداریم جز آنکه دلیل یا دلایل کارکرد منفی تصویر را جستجو کرده و به حذف آن/ آنها مبادرت کنیم. اما دلیل کارکرد منفی تصویر چیست؟

آموزه‌ی “واقعیت تصویر”

7- 1- در قسمت‌های پیش (5- 3 و 5-3-1) گفته شد که چگونه در بین برخی افراد سیاسی این تمایل وجود دارد که متون و روایات دینی و تصاویر نیرومند آنها را از حیث نسبتی که با واقعیت دارند، همپایه‌ی گزاره‌های علمی بدانند و معرفی کنند. قابل درک است که بخشی از نیروهای سیاسی که قدرت خود را مدیون تصاویر دینی هستند، بکوشند تا اعتبار و مرجعیت این دست تصاویر را بی‌بدیل کنند و یا اگر این ممکن نیست، دست کم موانعی را که بر سر راه ارتقاء اعتبار تصاویر دینی وجود دارد از میان بردارند. بدیهی‌ست هرچه اعتبار تصاویر دینی بیشتر شود، مرجعیت سیاسی این نیروها افزایش می‌یابد. دانشمندان و صاحبان علوم مدرن، به واسطه‌ی چشم‌انداز ویژه‌ای که علم در اختیار قرار می‌دهد و امتیازاتی که این چشم‌انداز در فهم و درک واقعیت و امکان دخل و تصرف در آن فراهم آورده است، همواره همچون رقیبان دین و متولیان دین جلوه کرده‌اند. واقعیت این است که اگر نسبت میان تصاویر دینی با واقعیت و همچنین نسبت میان مفاهیم علمی با واقعیت روشن شود، معلوم می‌گردد که علم در حال پر کردن شکافی بوده که یک تصویر بالذات میان خود و واقعیت به وجود می‌آورد. تاریخ علم گواه است که دانشمندان از تصاویر، حتی تصاویر اسطوره‌ای- دینی برای تدوین نظریات علمی خود بسیار استفاده برده‌اند، اما سمت‌گیری کلی اندیشه‌ی علمی، فاصله گرفتن از تصویر (و به طور کلی فاصله کردن از هر نوع شهود و مدل‌سازی شهودی) و خلق مفاهیم انتزاعی‌ست که کارایی خود را در منظومه‌ای از نمادها (سمبول‌ها)ی متناسب و متجانس با خود به اثبات رسانیده باشند. علم را می‌توان منظومه‌ای نمادین در نظر گرفت.

اما نمادهای علمی، وجه ممیزه‌ی مهمی با دیگر نمادهای بشری دارند: آنها این قابلیت را دارند که هرچه بیشتر از قیود “فهم متعارف” (common sense) فاصله بگیرند و شکل ویژه‌ای از فهم واقعیت را ایجاد کنند که در مراحل پیشرفته، به نتایجی حتی خلاف بدیهی‌ترین شهود انسانی می‌رسد، اما در عین حال فهمی معتبر و قابل اتکاء است. به عنوان نمونه، این اصل هندسه‌ی اقلیدسی را در نظر بگیرید: دو خط که مداوماً فاصله‌ی میان آنها کم می‌شود، در جایی با یکدیگر تلاقی می‌کنند. لایب‌نیتز خاطر نشان کرد که اشکال هذلولی مثال نقضی برای این اصل هستند که شهوداً درست به نظر می رسد! ویراشتراس (Weierstrass) نشان‌داد که این بدیهی‌نیست که از هر نقطه‌ی دلخواه بر روی یک منحنی برداری با زاویه‌ی معین می‌توان ترسیم نمود! چون توابعی وجود دارند که اگرچه تماماً پیوسته هستند اما مشتق آنها را نمی‌توان گرفت (تعیین درجه‌ی انحناء منحنی در هر نقطه، از طریق تانژانت زاویه‌ای که خط مماس بر منحنی در آن نقطه با محور افقی مختصات ایجاد می‌کند و معمولاً با مشتق گرفتن از تابع منحنی و قراردادن مختصات نقطه‌ی مورد نظر در معادله‌ی به دست‌آمده، نیز قابل تعیین است). فیزیک نوین در مباحث نسبیت عام و خاص و همچنین در مباحث کوانتوم، نمونه‌های دیگری از یافته‌های علمی ارائه می‌کند که مثل نمونه‌های بدیل‌شان در حساب و هندسه‌ی جدید، خلاف شهود طبیعی هستند اما محاسبات و استدلالات صحت و اعتبار آنها را تأیید می‌کند. به عبارت دیگر، تنها در قلمرو اندیشه‌ی علمی‌ست که انتظام و انسجام مفاهیم و دقت نمادهایی که معرف این مفاهیم هستند به انسان این امکان را داده است که از زمین مدل‌سازی شهودی فاصله‌ی قابل ملاحظه بگیرد، و به سپهرهایی دست یازد که در آنها هیچ اثری از تأیید قوه‌ی شهود نیست، سهل است، شهود و فهم متعارف ما از پذیرش برخی یافته‌ها اکیداً امتناع می‌کند، و حال آنکه قوه‌ی استدلال و آزمایشگاه‌های ما موید حجیت آنها هستند!

از این منظر اگر بنگریم، هیچ تصویری نمی‌تواند از حیث نسبتی که با واقعیت دارد و یا می‌تواند برقرار کند، هم‌ارز یک مفهوم علمی ناب (: یعنی مفهومی که از رگه‌های استعاری (metaphorical) و تشبیهی (analogical) پیراسته شده‌باشد) دانسته شود. اندیشه‌ی علمی، به تعبیری، در حال کاستن از فاصله‌ی ما با واقعیت است و این جز با بی‌اعتمادی و فاصله گرفتن از شهود مستقیم به دست نیامده است، یعنی دقیقاً با فاصله گرفتن از چیزی که یک تصویر، قدرت خود را مرهون آن است. همپایه قرار دادن تصویر با مفهوم علمی، یعنی متوقف شدن در ناپوشیدگی حقیقت تصویر. یعنی نادیده گرفتن تمایزی که تاکنون میان حقیقت و واقعیت قائل شدیم، به عبارت دیگر، یعنی “واقعی پنداشتن” تصویر! وقتی تصویر، واقعی گرفته شود، طبعاً دیگر تلاشی برای گذر از آن صورت نمی‌گیرد. شخصی که تصویر را واقعی می‌گیرد، درست مثل فرد مبتلاء به نزدیک‌بینی (myopia)، سطوح بیرونی واقعیت را به فاصله‌ی کمی از چشمان خود گرفته است و به آن چسبیده است، غافل از آنکه درک ژرفای واقعیت تا حد زیادی منوط به اتخاذ یک فاصله‌ی مناسب از آن است. واقعی گرفتن تصویر را می‌توان، اختلالی بدیل عیب نزدیک‌بینی در چشمان، و یا بدیل اختلالاتی گرفت که کاسیرر پایه‌ی اصلی آنها را در این دانست که « بیمار بیش از حد با تجربیات بینایی لحظه‌ای و منفرد خود درگیر است که بتواند از بیرون به آنها بنگرد ».

اما هم‌ارز کردن تصاویر اسطوره‌ای- دینی با مفاهیم علمی، تنها و تنها یکی از مصادیق واقعی گرفتن تصویر است. مصادیق دیگر این خطای شناختی (cognitive) را در زمینه‌های دیگر می‌توان یافت و تحلیل کرد.

7- 2- محمد قائد، در مقاله‌ای با بیانی طنز‌آمیز و البته رسا، پدیده‌ای را در جامعه‌ی پارسی‌زبانان به زیر تیغ نکته‌گیری خود می‌گیرد که آن را “آیین پرستش شعر و عرفان‌زدگی” می‌نامد .(7) اینجا سخن از برکشیدن تصاویر شعری و ادبی تا حد یک نوع حکمت رازآمیز است؛ بار کردن ارزشی بیش از صرفاً ارزش زیبایی‌شناختی بر بیان ادبی شعرای کهن (سبک کلاسیک) که در فرهنگ ما بسیار مسبوق به سابقه است و پیوند عارفان صوفی با شعر و ادبیات پارسی، بدین گرایش همواره دامن زده است. شیوایی بیان این شاعران بلندمرتبه، دلیلی بر اعتبار و ژرفای جهان‌بینی آنها قلمداد می‌شود و حتی نوعی حس رازورانگی (mystical) نسبت به مضمون این اشعار وجود دارد؛ گو آنکه شاعرانی همچون حافظ، مولانا و یا خیام، از پس آنچه ظاهراً بیان می‌کنند، نظر به معانی ژرفی دارند که تنها رازآشنایان و “محرمان سراپرده‌ی غیب”، به طور کامل قادر به درک آنند. قائد، نگران روند « تبدیل سنت حاصل از میراث ادبی به نوعی تفکر اجتماعی‌« ست، روندی که در نتیجه‌ی آن مفاهیم مندرج در فضای عرفانی اشعار پارسی، بدون آنکه نسبت‌شان با مفاهیم مورد قبول دنیای امروز سنجیده شده باشد، در رگ و پی ذهن شهروندان جامعه‌ی امروز تزریق می‌شود. این در حالی‌ست که « برخی عشاق متجدد عرفان هنگامی که در صحنه‌ی سیاست با مفاهیم قدیمی و بسیار آشنای “خودی” و “غیر خودی” روبه‌رو می‌شوند، چنان با کرشمه اخم می‌کنند که انگار نیمه‌ی سیاسی فکر آنها از محفوظات عرفانی نیمه‌ی دیگر بی‌خبر است.» وی برای این روند تبدیل، سه علت ذکر می‌کند: علت سیاسی، احترام مورد توافق شاعران کهن، و « ارزش دیرپا و مفرطی که به جنبه‌های زیبایی‌شناسانه‌ی کلام داده می‌شود». این مورد اخیر، (ارزش‌گذاری مفرط به زیبایی کلام) به معنای مورد نظر قائد، همان است که در این نوشتار، “واقعی گرفتن تصویر” نامیده شد، و یا دقیق‌تر، این ارزش‌گذاری مفرط، محصول خطای شناختی “تلقی از تصویر به منزله‌ی امر واقع” در حیطه‌‌ی ادبیات است.

از آنجا که نوشته‌ی محمد قائد، بیانی دیگر از موضوع مورد بحث این نوشتار در حیطه‌ی فرهنگ اجتماعی مردم است، بخش‌های بزرگی از آن را اینجا عیناً نقل می‌کنیم. وی می‌نویسد: « یکی از تحولات عرصه‌ی عرفانیات در ایران معاصر در کنگره‌ی حافظ شناسی سال 1367 در شیراز اتفاق افتاد. تا آن زمان تصور و یا وانمود می‌شد حرف‌های بسیاری در زمینه‌ی شناخت حافظ وجود دارد که باید گفته شود. در جریان ثبت‌نام برای سخنرانی در آن کنگره، روشن شد که به سبب کثرت رازشناسان و دردآشنایان، به هر سخنران بیش از ده دقیقه وقت نخواهد رسید. برای بسیاری از اهل معنی که معمولاً عادت به رعایت ایجاز ندارند این نوع جیره‌بندی باید بسیار ناگوار بوده باشد: در ده دقیقه چه اندازه اسرار می‌توان بازگفت و مگر در عالم چند نفر به اسرار ازل دست یافته‌اند که نمی‌توان به هر کدام هزار ساعت وقت و یک دهان به پهنای فلک داد تا به غواصی در دریای معنی بپردازند؟ در هر حال جز پاره‌ای نکات درباره‌ی ارجاعات غزل‌های حافظ و نیز دشواری ترجمه‌ی آنها به زبان‌های دیگر… آن سخنرانی‌ها چیز زیادی به دانسته‌های موجود درباره‌ی حافظ نیفزود. روش اثبات یک نظر از راه تکرار همان نظر در قالب شعر، اگر بتوان اسم این کار را روش گذاشت، مدار بسته‌ایست که راه به جایی نمی‌برد».

قائد معتقد است که پس از این کنگره تألیف و نشر کتاب‌های مربوط به حافظ به یکباره رو به کندی گذارد و به طور مشخص، کمتر کسی از آن زمان تاکنون انتظار دارد که از پس مباحث حافظ‌شناسی « صدفی گشوده آید و یا رازی سترگ برملاء گردد!» وی، شوخ‌طبعانه ادامه می‌دهد: « از برکت چنین مطالبی‌ست که اکنون در حیطه‌ی حافظ‌شناسی دست‌کم دو نظریه در برابر داریم: یکی می‌گوید حافظ خیلی رند بود؛ دیگری می‌کوشد ثابت کند که حافظ نه تنها خیلی خیلی رند بود، بلکه خراباتی هم بود. اگر بپرسیم رند یعنی چه، مقداری شعر تحویل می‌دهند. وقتی می‌پرسیم ما چگونه در طریق رندی و رندانگی قدم بگذاریم، مقداری شعر دیگر تحویل می‌دهند.» اما « به جای این همه تلقین و تکرار، می‌توانستند این دو نظریه را با هم مقایسه کنند: “عاشق شو ارنه روزی، کار جهان سرآید / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی “؛ و ” عاشق سینه‌چاک یعنی چه؟ / بتپان عشق پاک یعنی چه!؟ “. ارتباط این دو شعر در این است که اولی را حافظ در عصری سروده که عبید زاکانی دومی را گفته است (احتمالاً در همان شهر)… کدام‌یک از این دو بیشتر نمایانگر طرز فکر و رفتار واقعی انسان مذکر است؟ »

مقصود قائد این نیست که علاقه‌مندان ادبیات عرفانی یا عرفان ادبی را به پژوهش‌های جامعه‌شناختی سوق دهد، بلکه با طرح این پرسش قصد دارد بیان کند که چرا جدی گرفتن مضامین اشعار عالی، در حد هم‌ارز کردن آنها با حکمتی رازآلود در باب انسانیت و هستی، یک اشتباه فاحش است. مرکز ثقل استدلال او این است که شعر ناب عرفانی، گزارشی “واقعی” از امور به دست نمی‌دهد. بنابراین از قول حکما به پرسش خود این چنین پاسخ می‌دهد: « حکما پاسخ می‌دهند که بیت دوم از واقعیت حرف می‌زند در حالی که بیت اول به حقیقت می‌پردازد.» آنگاه وی، تلاش می‌کند واژه‌ی حقیقت را در تمایز با واژه‌ی “واقعیت” تعریف کند: « حقیقت، یعنی غایت مطلوب ذهنی، یعنی ایده‌آل؛ و در این حیطه عبارت است از مضامین، قالب‌ها و تصاویر ادبی که در رفتار نوشتاری و منظوم فارسی رواج داشته است و اصطلاحاً مکتب عرفان نامیده می شود. این مضامین و تصاویر همانند قالبی‌اند که برای تهیه‌ی پارچه‌ی سنتی به کار می‌رود و به آن باسمه می‌گویند: طرح‌هایی تبلوریافته از گیاهان و پرندگان و طبیعت که روی چوب حکاکی شده و نقش آن با ضربه‌ی چکش به پارچه منتقل می‌شود. نوع عالی چنین طرحی وقتی با دست بافته شود، ترمه و غیره نام دارد؛ نوع تولید انبوه آن پارچه‌ی قلمکار باسمه خوانده می‌شود. اما نه با ترمه و دیبا می‌توان طبیعت و جهان را توضیح داد، و نه با پارچه‌ی باسمه. تکوین و تکامل این طرح‌ها، چه در شکل مرغوب و چه در نوع پست، نتیجه‌ی تلقین و تکرار است و به شناخت واقعی سازنده و بافنده و خریدار از جهان ارتباطی ندارد… محتوای نقش این قالب‌های چوبی نمی‌تواند از حد برداشتی کلی، مجمل و عاطفی از جهان پیرامون فراتر برود. ترمه یعنی نقش و رنگ و زیبایی چشم‌نواز، با دوام و پالایش، تبلور و انتظام‌یافته. طبیعت یعنی گل و خار و خاشاک و گربه‌ی ولگرد و کلاغ و چنار و بوته‌ی خرزهره‌ی ناپایدار.

ادبیات عرفانی، نمونه‌ی وهم‌آفرین از جهان موهوم اول، و عبید زاکانی نماینده‌ی دومی و نمونه‌ای واقعی از جهان واقعی‌ست. شعر حافظ بیان فکر متعالی، و سروده‌ی عبید، بیان طرز فکر انسان در زندگی روزمره است.» تشبیه تصاویر ادبیات عرفانی به تصاویری که با استفاده از قالب‌های چوبی بر روی پارچه‌ی سنتی می‌انداخته‌اند، بسیار به-جا و هوشمندانه است، و اگر کمی بر روی مفهوم “قالب” تأمل کنیم و نقش “تکرار و تلقین” را در تولید این پارچه‌های سنتی، در خلق ادبیات عرفانی، و همچنین در شیوه‌ی اجرای “ذکر” اسامی حسنای الهی در تمرینات روحی اهالی عرفان مورد توجه قرار دهیم، به دریافت‌های بیشتری در خصوص ماهیت تصویر و همچنین ماهیت عرفان و تجربه‌ی عرفانی خواهیم رسید.

تا آنجا که به نقد رویکرد هواداران رادیکال ادبیات عرفانی مربوط می‌شود، این جملات را می‌توان حرف آخر و در حکم نتیجه‌گیری قائد دانست: « لذت بردن از جنبه‌های عاطفی و زیبایی‌شناسانه‌ی کلام به جای خود، اما اینکه مضامین قالبی ادبیات منظوم قدیم مفاهیمی ورای کل اطلاعات مردم امروز تلقی شوند و هم محتوای فکر و هم روش فکر کردن ما را تعیین کنند، مانعی‌ست در سر راه حرکت اندیشه در جامعه.» « شعر به‌خودی‌خود، پدیده‌ای‌ست پیچیده با قرار و قاعده‌های درونی خویش؛ چنین بافت ظریف و تودرتویی نمی‌تواند پایه‌ی محکمی برای بنا کردن فلسفه‌ی شناخت باشد. با خواندن شعر حافظ، جهان را بهتر و بیشتر از آنچه تاکنون درک کرده‌ایم درک نخواهیم کرد. شعر او بیان احساس‌ها، شوق‌ها، تمناها، حسرت‌ها، دردها و دیگر تجربه‌های عاطفی‌ست، نه درس تاریخ و سیاست و روان‌شناسی و تکامل تمدن و سرگذشت ادیان. بعد عاطفی تنها یک بخش از برخورد به جهان است. غرق شدن در این دنیای یکسره عاطفی و مسمومیت ناشی از مدام قرار گرفتن در معرض عرفانیات به انسجام ذهن آدمی صدمه می‌زند و اتکا به دو روش شناخت کاملاً متفاوت در تمامیت ذهن آدمی ایجاد شکاف می‌کند.»

تأکید بسیار قائد بر جنبه‌ی عاطفی ادبیات عرفانی (و خود عرفان به منزله‌ی یک نوع رویکرد به جهان) گاه باعث می‌شود خواننده‌ی نوشته‌ی او گمان برد که وی به‌کلی منکر آن است که عرفان و ادبیات عرفانی، و حتی خود شعر به طور کلی، می‌توانند واقعاً و اصالتاً حاوی نوعی شناخت باشند. موضعی که دیدگاه مطلوب این نوشتار از آن پشتیبانی می‌کند این است که بی‌شک هیچ شعری نمی‌تواند جای تاریخ، روانشناسی، علوم سیاسی و مطالعات ادیان را بگیرد، همان طور که هیچ متن مقدسی (چه قرآن و چه هر متن مقدس دیگر) نمی‌تواند تلویحاً یا تصریحاً حاوی تعلیمات مهم و ژرفی در باب ستاره‌شناسی، زمین‌شناسی، هواشناسی و امثالهم باشد. اما چنانکه گفته شد (بخش دوگانه‌ی حقیقت/ واقعیت) تصویر، اعتبار خود را از قوه‌ی شهود و ادراک بلافصل می‌گیرد. این خود بدین معنی‌ست که نمی‌توان وجه شناختی تصاویر را انکار کرد. به همین ترتیب تصاویر متون شعری و ادبی نیز حاوی نوعی شناخت هستند. (همبودی (coexistence) وجه عاطفی تصاویر در کنار وجه شناختی آنها مسئول بروز موقعیت‌هایی‌ست که آنها را “موقعیت پوئبلویی” نامیدیم.) نکته‌ی اصلی این است که شناخت مندرج در تصاویر به جهت آنکه اعتبار خود را مدیون شهود اولیه و خام امر واقع هست، در برابر شناخت نوع عالی‌تری که محصول اندیشه‌ی انتقادی و پویاست، رنگ می‌بازد و تا حدود بسیار زیادی، بی‌ارج می‌شود.

جذابیت دوچندان شعر عرفانی از تأکید ویژه‌ی این نوع (genre) شعری، بر همین شهود اولیه و تلاش برای بسط آن سرچشمه می‌گیرد. به این ترتیب، علاوه بر جذابیت عاطفی که ذاتی هر نوع شعری‌ست، شعر عرفانی، از قوت شهود نیز برای جلوه کردن بهره می‌گیرد. همان‌طور که اگر پژوهش مارتین لینگز (Martin Lings) را در مورد نمایشنامه‌هایی شکسپیر معتبر قلمداد کنیم ،(8) با تصدیق نقش نوعی شهود اخلاقی در شکل‌گیری و پیشرفت طرح‌های داستانی او، باید بخشی از اثرگذاری نمایشنامه‌های شکسپیر را هم بر مخاطب، مرهون همین قوه‌ی شهود بدانیم. اما به تعبیر قائد، « مهم سهمی‌ست که می‌توان برای تأملات شهودی قائل بود ». به همان اندازه که بتوان پذیرفت خوردن پاچه باعث ترمیم استخوان شکسته می‌شود و یا خوردن دل و جگر، کم‌خونی (بخوانید ” نقصان در شور و حال زندگی”) را برطرف می‌کند، می‌توان پذیرفت شعر مولانا و حافظ و نمایشنامه‌های شکسپیر حاوی حکمتی باطنی هستند! به عبارت دیگر، هواداران رادیکال ادبیات عرفانی، قابل مقایسه با باورمندان به طب عامیانه‌ی قدیم هستند که چون ماهیت شهودی اغلب احکام این طب، ضامن استمرار باور به آن (در میان توده‌ی مردم) حتی در کنار طب علمی مدرن شده است، ماهیت شهودی اشعار عرفانی نیز باعث کشش ویژه‌ای در این هواداران حتی در عصر ظهور دانش‌های پیچیده شده است. اگر بتوان کمی از سطح بیرونی و نمایان واقعیت فاصله گرفت، و به منظره از دور نگریست، ناپختگی و نابسندگی این احکام لو می‌رود. وضع بسیاری از باورهای رایج در میان اهل عرفان زمان ما نیز چنین است. داعیان آن نوع از عرفان که آموزه‌های خود را شامل هستی‌شناسی و متافیزیک معرفی می‌کنند، جلوه‌گری خود را مدیون نزدیک‌بینی مخاطبان خود هستند. به توصیف قائد: « نهنگی سپید و عظیم به آرامی در اقیانوس شناور است، با چنان طمأنینه و ابهتی که انگار اقیانوس دیگری نیز در دل اوست. پیکرش را امواج جلا می‌دهند و او با هر حرکت پیکر خویش، امواج دیگری می‌آفریند. غرق تماشای این منظره‌ی مسحورکننده‌ایم که دوربین عقب می‌رود و درمی‌یابیم کل صحنه در یک حوضچه در برابر مقداری نایلون و مقوا، زیر نورافکن‌های قوی و در برابر یک پنکه‌ی بزرگ فیلمبرداری می‌شده است؛ و نهنگ عظیم چیزی بیش از یک ماهی آکواریوم نیست که سر تا ته اقیانوس موهوم را در چند لحظه می‌پیماید، عقب‌گرد می‌کند و حرکت از نو. تقریباً همه‌ی فعالیت‌هایی که در عصر ما در عرصه‌ی عرفانیات اتفاق می‌افتد سناریویی مشابه این صحنه دارد.»

پایان

————————–

پانویس‌ها:

1ـ  - Robert J. Lifton, 1983, The Broken Connection: on death and continuity of life, Basic Books, Inc., Publishers, New York; p. 68.

2ـ ibid, p. 64.

3ـ ibid, p.22-23.

4ـ ibid, p.17.

5ـ Ernst Cassirer, The Philosophy of Symbolic Forms, volume III: Phenomenology of Knowledge, 1929, translated by Ralph Manheim, by Yale university press, p. 252.

6ـ مسببات (occasions) بروز این اختلالات از محل بحث خارج شده است، فی‌المثل سکته‌ی مغزی یا ضربه به سر می‌تواند موجب زبان‌پریشی شود. سوءاستفاده‌ی گروه‌های سیاسی تمامیت‌خواه از زبان (یا تصویر) نیز از زمره‌ی مسببات کارکرد منفی زبان (یا تصویر) است. اما مقصود از “دلیل”، زمینه‌ی عینی در سوبژکتیویته‌ یا آگاهی جمعی مردم است که می‌تواند مسئول بروز اختلال دانسته شود. جستجوگری دلیل پدیده‌های فرهنگی سوء، به این معنا مترادف ورود به قلمرو نقد فرهنگی‌ست.

7ـ آنچه از این پس از محمد قائد نقل می‌شود متعلق به مقاله‌ایست که اول بار در نشریه‌ی اندیشه‌ی جامعه (آذرماه 1378) با عنوان جالب آیین پرستش شعر: عرفان‌زدگی و عرفان‌زدایی منتشر شد، اما بعدها با دخل و تصرف در متن و اضافاتی، با عنوان مفهوم آینده در تفکر اجتماعی معاصر و در ادبیات قدیم در قالب فصلی از کتاب دفترچه‌ی خاطرات و فراموشی، انتشارات طرح نو، چاپ دوم 1384، بازنویسی و بازنشر گردیده است. از جمله‌ی تغییرات این است که نسخه‌ی اولیه‌ی مقاله، با تمثیل “نهنگ سپید و عظیم” آغاز می‌شود که برای نوشته‌ی حاضر از جهتی مهم است و مورد اشاره قرار خواهد گرفت، اما در نسخه‌ی بازنویسی شده، این تمثیل تقریباً حذف شده است.

8ـ راز شکسپیر، مارتین لینگز، برگردان از سودابه فضائلی، نشر قطره، چاپ اول 1383.

مرتبط:

ـ تأملاتی در آسیب‌شناسی فرهنگی تصویر ـ بخش نخست: طلسم تصویر

ـ تأملاتی در آسیب‌شناسی فرهنگی تصویر ـ بخش دوم: حقانیت تصویر

ـ تأملاتی در آسیب‌شناسی فرهنگی تصویر ـ بخش سوم: دوگانه حقیقت ـ واقعیت

ـ تأملاتی در آسیب‌شناسی فرهنگی تصویر ـ بخش چهارم: بار عاطفی تصاویر


 


انتشار خبر خودکشی علیرضا عسگری این معمای 4 ساله را وارد مرحله جدیدی کرد. ریچارد سیلور شتاین روزنامه نگار یهودی ـ امریکایی نه تنها خاتمه زندگی عسگری را اعلام کرد بلکه افشاگری او این معمای سیاسی را نیز به چالش طلبید تا گمانه ها برای بر ملا شدن راز آن رونق گیرد. اگر چه این خبر سریعا از روی تارنماها برداشته شد و صحت آن مورد تردید قرار گرفت، ولی همین خبر کوتاه که به نقل از نزدیکان ایهود باراک وزیر دفاع اسرائیل بیان شده بود، بازتاب گسترده‌ای در محافل خبری دنیا پیدا کرد. مقامات جمهوری اسلامی با نامه نگاری به سازمان ملل و درخواست استمداد از صلیب سرخ جهانی، کارزار تبلیغاتی سنگین علیه اسرائیل و سیستم های امنیتی آمریکا، آلمان، انگلستان و آمریکا راه انداخته‌اند. از سویی دیگر حاکمیت این اتفاق را به منزله فرصتی دید تا شاید بتواند از وضعیت عسگری اطلاع یابد و تلاش های مستمر رسمی و غیر رسمی چهار ساله خود را به نتیجه نزدیک تر گرداند.

حکومت از ابتدا حساسیت و اصرار زیادی برای بازگرداندن عسگری به خرج داد. فراخوانی و بازگرداندن وابسته های نظامی و امنیتی ایران در عمده سفارتخانه ها پس از ناپدید شدن وی نشان از اهمیت بالای عسگری و اطلاعات او از منظر حکومت ایران داشت. وی که از نیروهای قدیمی سپاه پاسداران است سابقه فعالیت در بخش های اطلاعاتی سپاه و واحدهای برون مرزی دارد. وی در جریان تاسیس حزب الله لبنان نقش فعالی داشته است و بعدها با پیوستن به وزارت دفاع اشراف کاملی به زیر ساخت های نظامی، برنامه های دفاعی ایران و فعالیت های نظامی و امنیتی برون مرزی پیدا کرد و گویا مدتی نیز در زمینه خریدهای نظامی فعالیت کرده است. وی در اواخر دوران خدمتش در معاونت علی شمخانی در وزارت دفاع مشکل دچار مشکل شد و پرونده قضایی برای او تشکیل شد و سرانجام یک سال را در زندان بسر برد. دلیل زندانی شدن وی مشخص نیست ولی عده ای معتقدند اعتراض او به فساد و اختلاس در بخش های نظامی باعث شد تا برای او پاپوش بدوزند. اما نظر دیگری، مشارکت وی در برخی از سوء استفاده های مالی را دلیل گرفتاری بر می شمرند. وی بعد از آزادی از خدمات دولتی کناره گرفت و به تجارت زیتون و روغن زیتون پرداخت. وی همچنین با پرشین بلاگ همکاری داشت و وبلاگی را هم راه اندازی کرده بود. آنگونه که حسین علایی از مقامات سابق سپاه پاسداران می گوید وی پس از آزادی از زندان به لحاظ معیشتی در مضیقه بود. وی در آذر ماه 1385 در سفری که قرار بود از سوریه عازم ترکیه شود، مفقود گشت. وی قبلا هتل بین المللی سیلان ترکیه را رزرو کرده بود، اما هیچگاه در این هتل حضور نیافت و آخرین بار در هتل معمولی جیران ترکیه مشاهده شد. خبر گم شدن وی ابتدا در روزنامه حریت چاپ شد. بعد حکومت با استناد به خبر روزنامه الوطن مدعی سرقت عسگری توسط نیروهای اسرائیلی شد. مقامات ترکیه مدعی شدند که ایران دو ماه پس از اعتراض به ناتو برای ربوده شدن عسگری موضوع را به آنها اطلاع داده است. سفیر وقت اسرائیل در آنکارا منکر حضور عسگری در اسرائیل شد و گفت عسگری ارزش این را نداشت که توسط کشور متبوعش ربوده شود. دولت اسرائیل نیز رسما ادعای سرقت وی را تکذیب کرد؛ ولی روزنامه واشنگتن پست به نقل از بائر از افسران سابق سیا نقل کرد که عسگری به صورت داوطلبانه همکاری می کند و در اسرائیل است.

از نظر وی، عسگری اطلاعات ارزشمندی در خصوص انفجار ناو آمریکایی و دفتر سیا در بیروت در سال های 1983 و 1984 داشت. برخی از روزنامه های اسرائیلی بیان داشتند که عسگری مطالب مهمی در زمینه نحوه فعالیت حزب الله لبنان و ساز و کار ارتباطی آن با جمهوری اسلامی دارد. چندی بعد العربیه فاش ساخت که عسگری با توافق خود را تسلیم نیروهای اسرائیل کرده است و آنها وی را با همکاری کشور آلمان به دفتر ناتو در آلمان منتقل کرده اند و در حال بازجویی از وی هستند. سایت الف در اظهار نظر مشابهی اعلام کرد که یک تحقیق دو ساله حاکی از ربودن عسگری توسط اسرائیل و انتقال وی به آلمان با همکاری دستگاه های امنیتی آلمان و انگلستان است. همزمان روزنامه ساندی تایمز لندن مدعی شد که عسگری از سال 2003 شروع به همکاری با سرویس های اطلاعاتی اسرائیلی کرده بود و بر اساس نقشه قبلی خود را ناپدید ساخت. نقل قول های دیگر از انتقال برخی از اعضای خانواده عسگری و به خصوص همسر دومش به خارج پیش از ناپدید شدنش خبر می دهند.

هانس روله روزنامه نگار معروف آلمانی و رئیس پیشین ستاد برنامه ریزی وزارت دفاع آلمان در سال 2008 مدعی شد که عسگری اطلاعات مربوط به مرکز اتمی سوریه را در اختیار نیروهای اسرائیلی گذاشت. بر اساس این ادعا، عسگری بخش هایی از ابعاد این پروژه همکاری بین کره شمالی وسوریه را برای نیروهای امنیتی اسرائیل فاش ساخته بود.

به نظر می رسد مقامات حکومت نیز بیشتر از آنکه دنبال خود عسگری باشند، کنجکاو هستند تا ببینند چه اطلاعاتی از ناحیه وی نشت کرده است و بدین ترتیب عملیات بازسازی وجبران لطمات را به نحو موثری انجام دهند تا آسیب های وارد شده را حداقل سازند

قبل از انتشار خبر مرگ او، روزنامه لبنانی الدیار خبر داد که عسگری یکی از شاهدان دادگاه ترور رفیق حریری نخست وزیر سابق لبنان بوده و گواهی داده که حزب الله وی را ترور کرده است. برخی از اخبار غیر رسمی حکایت می کند که سعد حریری در سفرش به ایران این موضوع را به اطلاع مقامات ارشد ایران رسانده است.

حجم گسترده اخبار و ضد، نقیض بودن برخی از آنها و نبود اطلاعات معتبر گمانه زنی پیرامون وضعیت واقعی سردار سابق سپاه را با مشکل مواجه می سازد. خبر سایت اسرائیلی موثق نیست و نمی تواند به تنهایی مبنای تحلیل قرار گیرد. ولی سرگذشت اسرار آمیز عسگری کلاف سر بسته ای است که باز شدن آن در افرایش شناخت از مناسبات و برخوردهای سیستم های امنیتی ایران، اسرائیل، ترکیه، آمریکا و اروپای غربی مفید و موثر است.

علی رغم اینکه نهادهای رسمی چون وزارت خارجه جمهوری اسلامی از اظهار نظر قطعی پیرامون سرنوشت عسگری خودداری کردند ولی شیب نهادها و رسانه های حکومتی تقویت کننده تصوری است که وی توسط اسرائیلی ها در زندان آویلن اسرائیل کشته شده و ماجرای خودکشی وی صحنه سازی است. تنها سایت بازتاب این احتمال را مطرح ساخت که ممکن است خبر خودکشی عسگری ترفندی برای انحراف اذهان باشد و مدعی شد که بنا به اخبار موثق، عسگری در ایالت تگزاس آمریکا مشغول زندگی است. البته این ادعا از سوی مقامات آمریکایی تایید نشده است که عسگری در آمریکا زندگی می کند.

اما علیرغم پیچیده بودن این پرونده و انبوه سئوال های بی جواب، می توان فرضیه کلی را تدوین کرد و بر اساس آن به تحقیق پرداخت. در شرایط کنونی و بنا به اطلاعات موجود، امکان داوری قطعی در خصوص چگونگی ماجرای عسگری وجود ندارد.

شواهدی وجود دارد که ادعای ربوده شدن عسگری را زیر سئوال می برد و بر عکس همکاری داوطلبانه وی را تقویت می سازد. وی با حکومت دچار مشکل شده بود و در محافل خصوصی آشکارا به بدگویی از رهبری می پرداخت. مطالب مندرج در وبلاگ وی نیز دارای مضامین انتقادی از سیاست های جاری بود. شایع است که وی در آخرین روزهای اقامتش در ایران ضمن دیدار ناطق نوری به بدگویی از رهبری پرداخته بود. ناطق نوری در واکنش برآشفته بود و وی را تهدید کرده بود که به خاطر سوابق مثبت گذشته اش با او برخورد نمی کند و سخت وی را از بیان انتقاد به رهبری بر حذر ساخته بود. وی در سفر از سوریه به ترکیه در هتلی که از قبل در نظر گرفته بود نرفت و به جایش سر از هتل دیگر در آورد که به نوعی برنامه ریزی از قبل را به ذهن متبادر می کند. خروج برخی از اعضاء خانواده و به خصوص همسر دومش قبل از سفر اسرار آمیز وی، دیگر عنصر تایید کننده است. یادداشت حسین علایی نیز فرضی را مطرح می سازد که وی پس از ترک کار دولتی دچار مشکل شده بوده است و از این رو ممکن بوده است که بیگانگان از طریق برقراری معامله وی را بازی داده باشند. البته این سخن تقویت کننده همکاری عسگری قبل از خروج از کشور با سیستم های امنیتی خارجی نیز است. سکوت سیستم امنیتی ترکیه که هم رابطه خوبی با وزارت اطلاعات و موساد دارد و هم روابط نزدیکی با ناتو دارد نیز بیشتر گمانه همکاری داوطلبانه عسگری را قوت می بخشد. اگر عسگری در خاک ترکیه ربوده شده بود، این کار به معنای تعرض به حق حاکمیت ملی ترکیه است و با توجه به رابطه نزدیک ترکیه با ایران، سکوت آنها دشوار قابل قبول خواهد بود. اگر گفته شود که پیچیده و مخفیانه عمل کرده اند تا ایران نفهمد، در پاسخ باید گفت که اهمیت این موضوع برای ایران آنقدر بود که آن را به موضوعی مهم در تداوم رابطه استراتژیک امنیتی ایران و ترکیه بدل سازد. بنابراین در چنین شرایطی ترک ها ریسک نمی کردند، مگر آنکه رضایت عسگری بهانه لازم را به آنها داده باشد تا مزاحم فعالیت دیگر متحدان اروپایی و اسرائیلی نشوند. از سویی دیگر صاحب منصبانی در سطح عسگری به ترکیه و کشورهای غربی سفر های مکرری داشته و دارند ولی چنین اتفاقی برای آنها نیفتاده است.

از سوی دیگر دبیرکل سازمان ملل نامه صالحی سرپرست وزارت خارجه را به قسمت امور پناهندگان سازمان ملل احاله داده است که خود می تواند به معنای تقویت فرضیه تقاضای عسگری برای پناهندگی باشد.

بنابراین احتمال اینکه عسگری با پای خود به استقبال همکاری با سرویس های اسرائیلی و غربی رفته است ، به طور نسبی بیشتر است. انگیزه همکاری او مانند اکثر جاسوس ـ پناهنده ها می تواند مواردی چون انتقام جویی شخصی ، نجات خود و یا کمک به میهنش در راستای افشاگری علیه برنامه های مخربانه و ضد منافع ملی حاکمیت و … باشد.

اما گمانه زنی وضعیت روزها بعد از غیب شدن عسگری سخت تر است. البته بر مبنای اطلاعاتی که هست، احتمال اینکه او در اسرائیل باشد از جاهای دیگر بیشتر است. امکان اروپا هم از آمریکا بیشتر است. او به خاطر تجربه طولانی و سابقه فعالیت در محیط های مختلف امنیتی و نظامی از همکاری های ایران و حزب الله لبنان گرفته (به خصوص در دهه هشتاد میلادی) تا پروژه ها و ساختارهای دفاعی و نظامی ایران و فعالیت های برون مرزی سپاه پاسداران، اطلاعات ارزشمندی داشت و یک کارت بازی طلایی برای غرب به حساب می آمد. بنابراین می توان حدس زد که دوران تخلیه اطلاعاتی و بازجویی از وی طول بکشد. اما می توان چند حالت را برای وضعیت کنونی وی تخمین زد. ممکن است وی نظیر موارد مشابه در حال حاضر با هویتی دیگر در حال زندگی است و انتشار خبر تایید نشده اسرائیلی، شایعه ای برای مخفی کردن او در دنیا است تا راحت تر به زندگی خود ادامه دهد. اما حالت دیگری نیز متصور است که این خبر شایعه ای بیش نبوده و برای تست رفتار حکومت ایران، این خبر منتشر شده است. امکان قتل او توسط اسرائیل نیز بالا نیست. جاسوس ـ پناهنده هایی که تا کنون به اسرائیل رفته اند چون منیر دخا خلبان عراقی، عباس حلیمی خلبان مصری و یوری لومرو از روسیه بدون مشکلی دوران بازجویی را سپری کرده و بعد آنجا را ترک گفته اند. چنین رفتاری توان موساد در جذب جاسوس ها و همکاری های اطلاعاتی با نیروهای بریده کشورهای متخاصم را تضعیف می کند. تنها می توان یک حالت را تصور کرد که شرابط دشوار زندگی جاسوس ـ پناهنده عسگری را به ستوه آورده باشد و به همین دلیل وی دچار اصطکاک با نیروهای اسرائیلی شده و یا دست به خودکشی زده باشد.

اما در کل احتمال زنده بودن وی بیشتر است. به نظر می رسد مقامات حکومت نیز بیشتر از آنکه دنبال خود عسگری باشند، کنجکاو هستند تا ببینند چه اطلاعاتی از ناحیه وی نشت کرده است و بدین ترتیب عملیات بازسازی وجبران لطمات را به نحو موثری انجام دهند تا آسیب های وارد شده را حداقل سازند. به هر حال آینده روشن خواهد ساخت که عسگری دچار چه فرجامی شده است.


 


یک مامور پیشین سازمان جاسوسی آمریکا متهم به درز اسرار امنیت ملی این کشور به خبرنگار روزنامه نیویورک تایمز شد.

به گزارش بی‌بی‌سی، بر اساس کیفرخواست دادستان های فدرال آمریکا جفری استرلینگ کارمند پیشین میز ایران در سازمان سیا مرتکب ده فقره نقض قوانین مربوط به اسناد طبقه بندی شده و امنیت ملی شده است.

این کیفرخواست نامی از خبرنگار نیویورک تایمز نبرده و روشن نکرده که مشخصا چه اسراری و در چه تاریخی درز کرده است.

اما جزئیات این ماجرا اشاره به فصلی از کتاب جیمز رایزن خبرنگار نیویورک تایمز دارد.

او در آوریل گذشته برای افشای نام منبع خود در سازمان سیا که اطلاعاتی درباره مقابله با برنامه اتمی ایران در اختیارش گذارده بود به دادگاه احضار شد.

جیمز رایزن در کتاب “وضعیت جنگ” که در سال 2006 منتشر شد، به نقل از این منبع خود توضیح داد که چگونه اشتباه یک مامور سیا موجب افشای شبکه جاسوسی این سازمان در ایران و دستگیری عوامل آن شد.

پس از این جریان وزارت دادگستری آمریکا دو بار آقای رایزن را احضار کرد، اما او از افشای نام منبع این اطلاعات خودداری کرد.

مامورین پلیس فدرال آمریکا با مطالعه مقالات او در سال 2003 متوجه نام جفری استرلینگ شدند.

کیفرخواست او در 22 دسامبر 2010 صادر شد، اما خبر آن روز پنجشنبه همزمان با دستگیریش منتشر شد.

آقای استرلینگ در روز پنجشنبه در برابر تری آدلمن قاضی دادگاه سنت لوئیس ظاهر شد.

او زمانی در میز ایران خدمت کرده و مسئول جاسوسان ایرانی که به آمریکا می گریختند بود.

سازمان سیا روز پنجشنبه در بیانیه ای گفت: “سیا از افشای غیرقانونی اطلاعات طبقه بندی شده متاسف است.”

دولت باراک اوباما تلاش های زیادی را برای مقابله با درز اطلاعات محرمانه به کار گرفته است.

کاخ سفید لایحه ای برای پیشگیری از وقوع چنین مواردی تنظیم کرده است. اما این لایحه به خبرنگاران این حق را می دهد که از افشای منابعشان خودداری کنند.


 


در واکنش به انتشار برخی شایعه‌ها، درباره عزل وزیر فرهنگ و ارشاد، علی مطهری، از نمایندگان مجلس می‌گوید پس از برکناری منوچهر متکی، آیت الله خامنه‌ای به رئیس دولت گفته است وزیر دیگری را عزل نکند.

به گزارش رادیو فردا، علی مطهری، نماینده اصولگرا و از منتقدان محمود احمدی‌نژاد، در این باره به خبرآنلاین گفت: «بعید می‌دانم که آقای احمدی‌نژاد وزیر دیگری را عزل کرده باشد.»

علی مطهری ضمن بی‌اطلاعی از برکناری احتمالی وزیر ارشاد گفت: «شنیده‌ام که پس از برکناری آقای متکی، رهبری به رئیس جمهور گفته‌اند که دیگر وزیری را عزل نکند.»

این نماینده منتقد دولت همچنین با کنایه افزود: «مگر اینکه آقای حسینی هم به مشایی پشت کرده باشد.»

روز چهارشنبه، جواد شمقدری، معاون امور سینمایی وزیر ارشاد هم در واکنش شایعه برکناری وزیر ارشاد، گفته بود محمد حسینی «از مورد اعتمادترین وزرا نزد دکتر احمدی‌نژاد هستند» و پخش این خبر را به «معاندان» نسبت داده بود.

در همین حال، جواد آرین‌منش نیز، نایب رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس، نیز در واکنش به این شایعه، ضمن بی‌اطلاعی از این موضوع گفته بود : «البته تجربه برکناری وزرا در دو دولت آقای احمدی‌نژاد نشان می‌دهد که اینگونه اخبار ابتدا تکذیب می‌شود ولی بعد تایید می‌شود.»

ستار هدایتخواه، دیگر عضو کمیسیون فرهنگی مجلس، نیز با اظهار بی‌اطلاعی از این خبر، عملکرد وزیر ارشاد دولت محمود احمدی‌نژاد را مثبت ارزیابی کرده است.

در هفته‌های گذشته، شمار زیادی از مقام‌های دولتی از کار برکنار شدند که از این میان برکناری منوچهر متکی، از وزارت خارجه، بیش از همه خبرساز شد.

منوچهر متکی، در حالی از سمت خود برکنار شد که در ماموریت و در کشور سنگال به سر می‌برد و به گفته خود وی خبر برکناری‌اش را از مقام‌های سنگالی شنیده است.

ادعایی که از سوی محمود احمدی‌نژاد در یک کنفرانس خبری در ترکیه تکذیب شد و منوچهر متکی نیز در واکنش گفته‌های رئیس سابق خود را رد کرد.

مهرداد بذرپاش، رئیس سازمان ملی جوانان، و محمد علی رامین، معاون مطبوعاتی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، نیز از دیگر مقام‌هایی هستند که در روزهای اخیر از سمت خود برکنار شده‌اند.

با این حال موج برکناری‌های به اینجا ختم نشد و محمود احمدی‌نژاد رو ز یکشنبه با حکمی، ۱۴ مشاور خود را به طور ناگهانی از کار برکنار کرد.

به گفته مهدی کلهر، مشاور سابق مطبوعاتی ریاست جمهوری، وی از دلیل برکناری خود بی‌اطلاع بوده است.

همزمان با این برکناری این مشاوران، سایت خبری مشرق، نزدیک به اسفندیار رحیم مشایی، رئیس دفتر محمود احمدی‌نژاد، در خبری در این باره نوشت: «برخی منابع با اشاره به ناکارآمدی برخی مشاوران رئیس جمهور از این اقدام به عنوان سبک‌سازی ضروری در دولت یاد می‌کنند.»

محمود احمدی نژاد در دوره چهار ساله دولت نهم، وزیران وزارتخانه‌های آموزش و پرورش، نفت، صنایع و معادن، تعاون، رفاه و تامین اجتماعی، کشور، اقتصاد و امور دارایی، دادگستری، راه و ترابری، اطلاعات و ارشاد را تغییر داده است.


 


مدت دو ماه است که جمهوری اسلامی ایران از ورود بیش از ۱۵۰۰ تانکر حاوی مواد نفتی به افغانستان جلوگیری کرده است. این امر باعث شده که قیمت مواد نفتی در افغانستان به شکل سرسام آوری بالا رود.

به گزارش دویچه‌وله، دولت افغانستان و شهروندان این کشور از عملکرد دولت جمهوری اسلامی ایران مبنی بر ممنوعیت ورود تانکرهای مواد سوختی در مرز افغانستان ابراز نگرانی می‌کنند و مدعی‌اند که دولت ایران روزانه تنها به ۴ تا ۶ تانکر حاوی مواد نفتی اجازه‌ی ورود به خاک افغانستان را می‌دهد.

این موضوع باعث شده که قیمت مواد نفتی در این کشور هر روز افزایش یابد، به طوری که هر لیتر گازوئیل در افغانستان معادل ۱۳۰۰ تومان و هر لیتر بنزین معادل ۱۲۰۰ تومان ایران است. این قیمت نسبت به گذشته تفاوت زیادی دارد.

در پی بالا رفتن قیمت مواد نفتی در افغانستان صدها تن از ساکنان شهر کابل دست به تظاهرات زدند و به جای خودرو از دوچرخه استفاده کردند . تظاهرکنندگان با رکاب زدن از مقابل سفارت ایران در کابل شروع به حرکت کردند و پس از گذشتن از چند خیابان دوباره در مقابل سفارت ایران به مسیر خود پایان دادند. شعار جوانان تظاهرکننده این بود که “ما نمی‌خواهیم مستعمره‌ی کشورهای همسایه باشیم” و “بدون نفت هم می‌توان زندگی کرد”.

عملکرد دولت ایران مبنی بر متوقف کردن تانکرهای مواد سوختی اعتراضاتی را در افغانستان به وجود آورده تا جایی که تمام رسانه‌ها در این مورد بحث دارند و اکثر روزنامه‌ها نیز این موضوع را تحلیل کرده‌اند.

غلام محمد ییلاقی، معین وزارت تجارت افغانستان می‌گوید: «وزیر تجارت افغانستان با سفیر ایران در کابل ملاقات کرده و نگرانی رییس جمهور افغانستان و تصمیم اخیر شورای وزیران را به اطلاع وی رسانده است. وزیر تجارت به سفیر ایران گفته است که حداقل در زمستان باید این مشکل به وجود نمی‌آمد و حالا هم باید زودتر حل و فصل شود.»

ییلاقی گفت که مقامات ایرانی وعده داده‌اند که به این مسئله رسیدگی کنند اما نتیجه‌ی عملی و ملموسی دیده نشده است.

کارشناسان افغانستان نسبت به رویه‌ی دولت ایران به کنوانسیون کشورهای محاط به خشکه اشاره می‌کنند که ایران باید آن را رعایت کند. نصرالله استانکزای، استاد دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی می‌گوید: «ایران بارها در ارتباط با کشورهای همسایه‌اش تعهدات خود را نقض کرده و تمام کنوانسیون‌ها را در سطح بین‌المللی رعایت نمی‌کند.» استانکزای می‌افزاید: «ایرانی‌ها می‌خواهند از این طریق باج‌گیری کنند، اما ایران در حدی نیست که بتواند تمام اعمال طفلانه‌ی خود را عملی کند.»

از سوی دیگر مسول گمرک هرات معتقد است که برخورد دولت ایران باعث شده تا عواید این گمرک روزانه صدهاهزار دلار کاهش یابد.

بر اساس گزارشها، حدود ۳۰ درصد سوخت مواد نفتی افغانستان از کشور ایران تأمین می‌شود. معین وزارت تجارت افغانستان می‌گوید: «کشور ایران با این کار اعتماد تاجران را نسبت به خود به کلی از بین برده است.»


 


این یادداشت را دارم در اتوبوس می‌نویسم. برای یک سفر کاری از تهران خارج شده بودم و حالا دارم برمی‌گردم. امروز تا که فرصت می‌شد توی ذهنم مطلبی را که می‌خواستم برای تهران‌ریویو بنویسم مرور می‌کردم؛ اما همین نیم ساعت پیش وقتی سوار اتوبوس شدم و تابلوی سبز رنگی را دیدم که فاصله باقی‌مانده تا تهران را نشان می‌داد نظرم تغییر کرد و تصمیم گرفتم تا راجع به مردم و شهری بنویسم که شب پیش ترکشان کرده بودم.

این روزها آدم هرجا که قدم می‌گذارد یک بحث را می‌شنود. توی هر مغازه توی هر تاکسی در مهمانی در دانشگاه در اینترنت و آن هم بحث یارانه‌ها است. این نشان از اهمیت این موضوع در زندگی مردم ایران دارد. آن‌قدر این بحث داغ شده است و بالا گرفته که دیگر لازم نیست با مقدمه‌چینی و صحبت از این در و آن در حرفش را پیش بکشی. خیلی راحت می‌توانی بروی مثلا توی یک میوه فروشی و با فروشنده بعد از سلام و علیک صحبت راجع به یارانه‌ها را آغاز کنی با این سوال ساده که: آقا میوه هم گران شده؟

فعلا همه متخصص شده‌اند. زن و مرد پیر و جوان همه و همه مشغول نظر دادن و تحلیل شرایط هستند. اکثر مردم هم به نظر ناراضی می‌رسند اما دیده‌ام چهره‌هایی را هم که با پیش کشیدن بحث فقیر و غنی و اینکه این طرح باعث می‌شود که پولی که حق فقرا بوده و قبلا به جیب افراد ثروتمند می‌رفته، حالا به دست افراد مستحق برسد، از این طرح دفاع کرده‌اند.

به نظر می‌رسد که مردم هنوز از شوک اولیه بیرون نیامده‌اند و هنوز نقدی کردن یارانه‌ها به طور کامل تاثیراش را روی زندگی مردم نگذاشته است. هنوز انگار مردم باور ندارند که از این به بعد باید با نان چهارصد تومانی و بنزین هفتصد تومانی زندگی کنند و وضع زندگی و حساب و کتابشان به کلی تغییر کرده است. فعلا پولی به حساب مردم ریخته شده و قسمتی از کالاهای مصرفی به قیمت بازار درآمده‌اند. مردم هنوز در باک خودروهاشان بنزین‌های یارانه‌ای است. هنوز فیش‌های آب و برق و گاز نیامده و موج اصلی گرانی آغاز نشده است. فعلا مردم دارند غرغر می‌کنند و با سری از تاسف تکان دادن و احیانا بد و بیراه گفتن به این و آن هزینه‌ها را پرداخت می‌کنند؛ اما واقعا معلوم نیست که ظرف یکی دو ماه آینده چه اتفاقی می‌افتد.

این مردم هم حق خیلی چیزها دارند که ساده‌ترینشان حق زیستن و آبرومندانه زیستن است، اما به نظر می‌رسد که تا خودشان نخواهند و عزم جدی نکنند این دور باطل تا ابد همین طور ادامه دارد

من خودم از کسانی بودم که همیشه نسبت به این نحوه توزیع یارانه‌ها و هدر دادن ثروت‌های ملی کشور ایران انتقاد داشتم. می‌دانستم که ایرانی‌ها به اندازه چین یک میلیارد نفری، سوخت مصرف می‌کنند یا مصرف آبشان چقدر بالاست یا همیشه سر سفره می‌دیدم که نان ارزان قیمت چطور حیف و میل می‌شود؛ اما تقریبا مطمئنم که این نحوه اجرای برنامه‌ای به این مهمی راه به جایی نمی‌برد. عدم شفاف‌سازی و پرده‌پوشی و دست بردن در آمارها و دروغ گفتن به مردم، آدم را به نیات واقعی اجراکنندگان این طرح مهم اقتصادی مشکوک می‌کند.

چند روز پیش یک استاد دانشگاه در جواب سوالم که از احتمال موفقیت این طرح پرسیدم گفت که مطمئن باش که طرح را اجرا می‌کنند اما نه با مدیریت؛ بلکه با کنترل. بله کنترل می‌کنند. از روز اعلام رسمی آغاز هدفمند کردن یارانه‌ها و حتی از روزهای پیش، گارد ویژه مدام در خیابان‌ها مانور می‌دهد و جلوی هر پمپ بنزین ماشین پلیسی ایستاده است.

چشم‌انداز آینده اقتصادی برای مردم ایران اصلا روشن نیست فعلا همه دست روی دست گذاشته‌اند تا ببینند که چه پیش خواهد آمد. اگر از لحاظ اقتصادی بخواهیم به طرح نگاه کنیم، در وهله اول چیزی که با آن روبرو می‌شویم تورم شدید است و این یعنی پائین آمدن هرچه بیشتر توان خرید مردم. بعد این طرح احتیاج به یک وفاق ملی در سطح بالا دارد یعنی یک اطمینان و همکاری متقابل بین مردم و دولت. مثل روحیه‌ای که مردم در دوران دولت مصدق و به دلیل تحریم نفت ایران داشتند. مردم می‌دانستند که برای چیز ارزشمندی دارند سختی می‌کشند و برای همین با دولت همکاری می‌کردند؛ اما این مساله هم با توجه به اتفاقاتی که از پارسال تا به حال افتاده و نظری که مردم راجع به دولت احمدی‌نژاد دارند، اساسا زیر سوال است. علم اقتصاد می‌گوید که اگر همه چیز خوب پیش برود و دولت پول‌ها را صرف کارهای عمرانی کرده و بهینه عمل کند و مردم هم دندان روی جگر بگذارند، بعد از مدتی که کوتاه هم نیست اوضاع بهبود پیدا می‌کند؛ اما آیا واقعا همه چیز آن طور که روی کاغذ نوشته شده پیش خواهد رفت؟

ایران کشور ثروتمندی است و مردم آن باید از وضع اقتصادی خوبی برخودار باشند؛ اما عملا این طور نیست. فقری که امروز در روستاها و شهرهای ما موج می‌زند شایسته کشوری که از لحاظ نفت و گاز و منابع زیرزمینی جزو داراترین کشورهاست، نیست. البته عده‌ای هم عقیده دارند که همین منابع سرشار زیرزمینی همیشه باعث شده که دیگران در دست‌اندازی به ما طمع کنند و خودمان هم تنبل بار بیاییم. عده‌ای هم می‌گویند حتی یکی از دلایل ریشه دواندن استبداد همین چاه‌های نفتی است که در کشور وجود دارد و حکومت به راحتی از دل زمین دلار بیرون می‌کشد و به همین خاطر خودش را پاسخگو به هیچکس نمی‌داند.

دیشب که تهران را ترک می‌کردم، هوا خیلی سرد بود. سرد و خشک. آلودگی هوا هم بیداد می‌کرد. دیشب تا ده‌ها کیلومتر بعد از تهران هم احساس خفگی با من بود و با افسردگی داشتم به چراغ‌های کوچک شهرهای اطراف تهران نگاه می‌کردم که مثل دانه‌های نقل در بستر دشت پخش شده بودند و می‌درخشیدند. یاد چهره‌های مردم در این روزهای دشوار و کمرشکن افتادم. چهره‌هایی گرفته و عبوس که پیوسته در حال رنج بردن‌اند و چون کاری از دستشان برنمی‌آید دق دلشان را سر هم دیگر خالی می‌کنند با بوق‌های ممتدی که می‌زنند یا فریادهایی که سرهم می‌کشند یا با دعواهای توی خانه‌شان. یاد چهره‌های آن‌ها که افتادم دلم گرفت و به خودم گفتم نه حق مردم نیست که این طور زندگی کنند با این آلودگی، این وضع اقتصادی و این محدودیت‌های اجتماعی. به خودم گفتم این مردم هم حق خیلی چیزها دارند که ساده‌ترینشان حق زیستن و آبرومندانه زیستن است، اما به نظر می‌رسد که تا خودشان نخواهند و عزم جدی نکنند این دور باطل تا ابد همین طور ادامه دارد و ادامه دارد.
* سطری از شعری از شاملو


 
شما این خبرنامه را به این دلیل دریافت می کنید که ایمیل شما پس از تایید وارد لیست دریافت کنندگان شده است. برای لغو عضویت از این خبرنامه به این لینک مراجعه کنید یا به tehranreview-unsubscribe@sabznameh.com ایمیل بزنید. با فرستادن این خبرنامه به دوستان خود آنها را تشویق کنید که عضو این خبرنامه شوند. برای عضویت در این خبرنامه کافی است که به tehranreview@sabznameh.com ایمیل بزنید. برای دریافت لیست کامل خبرنامه های سبزنامه به help@sabznameh.com ایمیل بزنید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خبرهاي گذشته