Confusion surrounds the fate of Sakineh Mohammadi Ashtiani, the woman whose sentence of death by stoning for adultery in Iran triggered an international outcry.
Campaigners initially claimed victory last night after photographs from state-run Press TV showed her meeting her son, Sajad, at her home in Osku, north-west Iran, boosting hopes that she had been suddenly released. However, a preview of an interview with Mohammadi Ashtiani broadcast by the station late last night raised questions about whether she had actually been released from prison, or whether Iranian authorities had merely taken her to her home to collect evidence against her and film a confession.
In a short clip she is seen to say: “We planned to kill my husband.”
Early this morning Press TV denied the reports that she had been released and said that she had accompanied a team of TV production of the news channel to her house “to recount details of killing of her husband at the crime scene.”
Press TV said: “Contrary to a vast publicity campaign by Western media that confessed murderer Sakineh Mohammadi Ashtiani has been released, a team of broadcast production team with the Iran-based Press TV has arranged with Iran’s judicial authorities to follow Ashtiani to her house to produce a visual recount of the crime at the murder scene.”
Press TV hinted that Mohammadi Ashtiani will appear on its “Iran Today” programme on Friday night to “shed light on the higways and byways of the murder account with multiple interviews with people and individuals involved in the case.”
The move came weeks after Iran signalled it might spare the life of Mohammadi Ashtiani, 43, a mother of two who has been in Tabriz prison since 2006, and who faced execution by stoning for “having an illicit relationship outside marriage”.
An international campaign for Ashtiani’s release has been launched by her son Sajad, who was later arrested along with her lawyer Houtan Kian and two German journalists who were arrested after trying to interview her family.
The extraordinary case brought an unwelcome focus on human rights in Iran at a time when the Islamic regime was seeking to return to normal after the unrest that followed Mahmoud Ahmadinejad’s victory in a disputed presidential election in June 2009.
Ecstatic campaigners initially hailed the news. “This is the happiest day in my life,” said Mina Ahadi of the International Committee against Stoning (Icas). “I’m very happy for her son, Sajad, who fought single-handedly and bravely in Iran to defend his mother and tell the world that she is innocent. I’m sure that this day will be written in Iranian history books, if not the world’s, as a day of victory for human rights campaigners.”
Mohammadi Ashtiani was convicted in May 2006 of conducting an illicit relationship outside marriage. She endured a sentence of 99 lashes, but her case was re-opened when a court in Tabriz suspected her of murdering her husband. She was acquitted, but the adultery charge was reviewed and a death penalty handed down on the basis of “judge’s knowledge” – a loophole that allows for subjective judicial rulings where no conclusive evidence is present.
Five years ago when Mohammadi Ashtiani was flogged, Sajad, then 17, was present. “They lashed her in front my eyes and this has been carved in my mind since then,” he told The Guardian before his own arrest.
Iran has rarely carried out stonings in recent years. But it executed 388 people last year – more than any other country apart from China, according to Amnesty International. Most were hanged.
Ten Iranian women and four men are on death row awaiting execution by stoning, among them Azar Bagheri, 19, Iran Iskandari, 31, Kheyrieh Valania, 42, Sarimeh Sajadi, 30, Kobra Babaei, and Afsaneh R.`
source: The Guardian
رویش
اولین باری که نیکآهنگ کوثر در نشستی در لندن در نوامبر 2009 طرح خودنویس را رونمایی کرد حقیقتا به او آفرین گفتم و از ایده و نام و شکل و طرح کاری که ترسیم میکرد خوشم آمد و آن را گامی دیگر در تقویت روزنامهنگاری شهروندی دیدم. وقتی هم خودنویس بالاخره راه افتاد، من هم دارای نام و رمز کاربری شدم و بسیاری دیگر از وبلاگنویسان و روزنامهنگاران هم دعوت شدند که در خودنویس بنویسند. یکی دو مطلب هم نوشتم و یا همزمان در وبلاگ خود و خودنویس گذاشتم. اما طولی نکشید که سبک و مرام خودنویس به چشم من و بسیاری دیگر دیگرگون شد. من یک بار ناچار مطلبی نوشتم با عنوان «رسانه سبز میدان لجن مالی نیست» که در همین تهران ریویو منتشر شد. خواستم درباره ادعاهایی که نویسندهای با نام مستعار برضد عطاءالله مهاجرانی مطرح کرده بود و از اتفاق مربوط به مجلسی بود که من هم آنجا بودم، روشنگری کنم. اما واکنش نیکآهنگ خیلی روشن و صریح بود: خودنویس رسانهای سبز نیست.

پس از آن چند بار خود را ملامت کردم که شاید آن مطلب در بیرون رفتن نیکان از جبهه سبز نقشی داشته است. اما هر چه هست سایت خودنویس پس از آن به روشنی به سمت خانوادهای از حقیقتهای سیاسی گرایش پیدا کرد که خود را سبز به معنای طرفدار موسوی نمیدانند. یعنی این راهی بود که انتخاب کرده بود یا مالا به آن میرسید فقط با واکنش به آن مقاله به روشنی تمایز خود را آشکار ساخت.
ریزش
خودنویس امروز جناحی از مخالفان نظام ولایی را نمایندگی میکند که خواستار براندازیاند و از همین منظر هم به انتقاد از رهبران سبز میپردازد. انتقادهایی که موج اول آن چنان واکنشهایی را دامن زد که نیکان در جواب، برچسب «سبزاللهی» را – که می گفت از کسی دیگر گرفته است – مطرح کرد و خانواده خودنویس آن را در سایت و در بالاترین بر سر زبانها انداخت تا با تکیه بر گفتمان دموکراتیک سبز، جوانان آزرده شده را وادارد حرف مخالف را هم بشنوند. این اولین شکاف رسانهای مشهود میان دو خانواده اصلی در جنبش بود: خانواده مذهبیها و میانهروان و عملگرایانی که با مذهب سر ستیز ندارند، و خانواده غیرمذهبیها و ضدمذهبیهایی که اغلب توهین را جاده-باز-کن ابراز عقاید خود میدانند و درست به همین جهت تمایلات افراطی و ایدهآلیستی دارند. این شکاف از سالگرد جنبش 22 خرداد اوج گرفت که دوره کارهای پر سر و صدای نیکان است (برای مجموعهای از کارتونهای او در دوماهه خرداد و تیر 89 اینجا را ببینید).
خودنویس از نظر من امروز و در بخش مهمی از سابقه یکسالهاش نماینده این خانواده/طیف از مخالفان نظام ولایی است و طبعا کسانی را که از طیف میانهروی سبز در خودنویس مینوشتند به تدریج از دست داده است. در پاسخ به درخواستی که برای همفکری در نوشتن این مقاله از مخاطبان خود در فیسبوک داشتم یادداشتی دریافت کردم که بسیار بامعنا ست:
اگر مدل خودنویس این است که برای جمهوری ایرانی بکوشد هنوز در این مسیر به طور شفاف حرکت نمیکند. اما اگر مدل خودنویس تردید در صلاحیت رهبران مذهبی و میانهرو برای اداره جامعه امروز و آتی ایران باشد در واقع از راه تضعیف آلترناتیوهای جدی و فعال و موجود-در-صحنه به تحکیم نظام ولایی کمک کرده است
«من با اسم مستعار “سیامند” مدتی در خودنویس مطلب مینوشتم. میتوانید بیشتر مطالب نوشته شدهی من را در خودنویس اینجا ببینید. خودنویس تنها نقطهی مثبتی که برای من داشت این بود که مطالب من بدون ادیت و کوچکترین تغییر (سانسور) چاپ میشد، برخلاف دیگر سایتهایی چون جرس (در قسمت قلم سبز) و روزآنلاین (در قسمت ستون مقالات در پایین ستون) همین مطالب با تغییرات گاه زیاد چاپ میشد. اما دیگر در خودنویس مطلبی نمینویسم زیرا بعد از مدتی خودنویس تبدیل به سایت بالاترینی شد که تنها مطالب ضد مذهب و تمسخرآمیز، پرخوانندهترین مطالب میشد. مطالبی کاملا بیمحتوا، مسخره و پیش پا افتاده؛ همانند مطلبی که در یک پارگراف پنج خطه که از صحیفهی نور نقل شده بود با این مضمون که انرژی خورشیدی حرام است و نویسنده در چند خط این نوشته را تمسخر کرده بود.»
سطح و محدوده تحلیل
من در این نوشتار تلاش میکنم شماری از خطوط اصلی کار خودنویس را شمارش کنم که به نحوی خطوط اصلی همان خانواده/طیف سیاسی است. منتها تحلیل من صرفا در چارچوب رفتار رسانهای است و اعضا و کسانی از این طیف را که به روز رسانهای نداشتهاند یا در رسانههای پر سر و صدا فعال نیستند، در بر نمیگیرد. معنای این سخن این است که کاملا به محدودیت تعریف و تحلیل خود آگاه هستم و میخواهم خواننده نیز این را بداند. یعنی من خودنویس را نماینده/شاخص طیف سیاسی غیرمذهبیها نمیدانم؛ بلکه میگویم کسانی که در خودنویس فعالاند و شخصیت این سایت را ساختهاند از این طیفاند. به عبارت دیگر این طیف بزرگتر از خودنویس است و بررسی من منحصر به خودنویس.
نکته دیگر این است که تحلیل گفتمانی خودنویس را میتوان در دو سطح انجام داد. یکی سطح کلان است و آن بررسی فرهنگ توهین و شیوه استنباط از آزادی بیان، مرزهای انتقاد و ضدیت، افشاگری و پروندهسازی، مدیریت مشارکت شهروندان، مشخصههای رسانه سبز و ضدسبز و مانند اینهاست. بررسی من در این سطح نیست گرچه توجه به این مفاهیم کلان هم ضروری است (و مثلا این تحلیل درخشان از عباس عبدی را تازه منتشر شده ببینید). من تلاش میکنم یک مطالعه موردی و در سطح «سیاست عملی» انجام دهم و ببینم نظام سیاست عملی خودنویس چگونه است و هندسه آن را رسم کنم.
ابهام در ایستار سیاسی
برای شروع اجازه بدهید یکبار دیگر برگردم به نقدی که درباره رسانه سبز و منع لجن مالی نوشته بودم. چرا من فکر میکردم خودنویس باید یک رسانه سبز باشد حال آنکه سردبیر آن خلاف این عقیده را داشت؟ به نظرم نیکان در عقایدش دچار چرخشی شده بود که ما مخاطبان بیخبر بودیم. این کشف من نیست و دیگران هم گفتهاند (و مثلا او و نوریزاد را دو روی سکه این چرخش دانستهاند) اما تجربه آن مقاله و واکنش سردبیر به من و بسیاری دیگر نشان داد که نیکان به عنوان طراح و موسس و مدیر خودنویس چرخشی در افکار و آرای خود پیدا کرده است، هرچند این چرخش واضح نیست و اعلام نشده است. یعنی نیکان تا مدتها هم در خانواده سبزها محترم بوده و رفت و آمد داشته هم به خانواده منتقدان سبزها و حتی ضدسبزها راه یافته بوده است. این موضوع ممکن است اینجا و آنجا هم مطرح شده باشد؛ اما هرگز به وجدان عمومی مخاطبان منتقل نشده بوده است. غیر از خطای من در سبز دانستن خودنویس یک نشانه دیگر که عمومیتر هم هست عصبانیت سبزها از یک سری کارتونهای نیکان بود که بعد از کارتون موسوم به «بیانیه سیصدم موسوی» به شکل انفجاری ظاهر شد. به نظر من اگر مخاطبان میدانستند که خودنویس سبز نیست، از آن کارتون آن قدر جا نمیخوردند. اینکه مخاطبان تکلیف خود را با مواضع سیاسی خودنویس ندانند، یکی از مشکلات مهم این سایت بوده و به نظرم هنوز هم هست.
این ابهام در ایستار سیاسی به خودنویس امکان داد تا مدتها خود را به عنوان منتقد جنبش سبز مطرح کند. شواهد متعددی میتوان نشان داد که بسیاری از سبزهای طرفدار موسوی از کارتونهای منتقدانه نیکان و خودنویس استقبال کردند و این را نشانی از روحیه دموکراتیک خود و روح دموکراسی در جنبش سبز میدیدند. آنها خیلی دیر متوجه شدند که داستان اصولا انتقاد نیست. ضدیت است و از گفتمان سیاسی دیگری آب میخورد. به نظرم چند موجی که خودنویس توانست ایجاد کند و مشخصا با محوریت خود نیکان ایجاد شد، درست ناشی از همین مساله بود که مخاطبان او را از خود میدانستند؛ اما او راه دیگری میرفت که به دلیل همخانواده پنداشتن تا میزان زیادی تحمل میشد، اما در چند مورد به انفجار و اعتراض و رویارویی ختم شد و ریزشهایی را در پی داشت. به عبارت دیگر، عدم شفافیت یکی از دلایل مطرح بودن خودنویس بوده است. منظورم این است که درست از زمانی که خودنویس مخاطبان خود را پیدا کند و سبزها از آن جدا شوند دیگر قادر به موجآفرینی نخواهد بود؛ زیرا انتظارات از خودنویس تنظیم میشود و طبعا دیگر کسی از رفتار رسانهای خودنویسیها متعجب و به آن معترض نخواهد شد. اما جالب است که خودنویس کمتر علاقهای نشان میدهد که ایستار خود را روشن کند.
بالاترین و خودنویس
اشاره کردم به محوریت نیکان در رفتار رسانهای خودنویس. خوب است این را کمی باز کنم بدون اینکه بخواهم آن را به بحث اصلی تبدیل کنم. اگر بالاترین و خودنویس را با هم مقایسه کنیم باید گفت که این دو تقریبا یک مدل را دنبال میکنند. منتها در مدل بالاترین مدیر نقش منفعل دارد گرچه همیشه حاضر است و نماینده بالاترین است و به هر حال تنها چهره رسانهای آن است. اما در مدل خودنویس مدیر نقش فعال دارد و خودش در همه زمینهها پیشتاز است. در بالاترین حضور سرگروهها بیشتر حس میشود تا مدیر؛ اما در خودنویس این مدیر است که خطوط اصلی سیاست سایت را تعیین میکند و به آن جهت میدهد. در واقع خودنویس کسانی را فعالانه جذب میکند که امتداد یکی از خصوصیات خود مدیر باشند. از این رو اگر در تحلیل بالاترین ممکن باشد که مدیر را در پرانتز بگذاریم، در خودنویس این کار غیرممکن است. شاید برای اینکه مدیر بالاترین خود را روزنامهنگار نمیداند اما نیکان خود را روزنامهنگار میشناسد و ظاهرا سعی بلیغی هم در پیشبرد اصول و اخلاق روزنامهنگاری دارد.
شناوری در ارز و اصل
یکی از زوایای شناخت خودنویس و مطالعه روش کاری آن از جمله همین اصول است که خودنویس در اوایل کار تاکیدی هم بر آن داشت اما به تدریج فراموش شد و در عمل اصول و اخلاق ناگفته دیگری رعایت شد که پس از آخرین جنجال در خودنویس (در مورد ندا) برای مکتوب شدن آن هم تلاشهایی میبینیم (اینجا و اینجا مثلا که هر یک را میتوان مفصل نقد و تحلیل کرد). مکتوبهایی که به قصد توجیه روش سایت فراهم شدهاند. قصد ورود جزئی به این بحث را ندارم، اما مقایسه آنچه نیکان از بیطرفی تبلیغ میکند با آنچه عمل میکند زاویه انحراف سایت و سردبیری را از اصول اعلام شدهاش نشان میدهد. از این بابت به نظرم خودنویس نمونهای از نوعی اخلاق ایرانی است که وقتی ایده را روی کاغذ میآورد آرمانگرا و کمالطلب و قانونمند است اما در عمل راه دیگری میرود.
به نظرم همین جنبه از تفاوت نظر و عمل هم باز بر شاخصه عدم شفافیت در خودنویس تاکید میکند؛ یعنی خودنویس را معلوم نیست با چه اصلهایی باید سنجید و آن اصلها تا چه حد جهانروا و یا مورد قبول رسانههای معتبر هستند. در واقع خودنویس نوعی شناوری در ارز و ارج رسانهای دارد. برای همین دچار غث و سمین بسیار است. این شناوری به عدم اطمینان و عدم شفافیت در خودنویس میانجامد که به نظرم از محورهای مهم در شخصیت این سایت است طوری که میتوان گفت اصولا در طراحی آن آگاهانه به کار گرفته شده است. یعنی ساختاری است. این عدم شفافیت ابعاد مختلف دارد. من به بعد ایستار سیاسی اشارهای کردم و به آن باز هم بر میگردم. اما خوب است دو بعد دیگر آن را نیز برجسته سازم: پشتیبانی مالی و نام مستعار.
همه چیز درباره شما، هیچ چیز درباره ما
خودنویس تلاش زیادی مصروف مشخص کردن خطوط پنهان در کار دیگران و خاصه رقبای سیاسی خود میکند؛ اما به طرزی آیرونیک خود در دو محوری که یاد کردم به پنهانکاری علاقهمند است. مثلا میتوان به یاد آورد که خودنویس در مطلبی پر سر و صدا به قلم یکی از دهها نویسندهای که بیناماند در نقد تلویزیون رسا نوشت: «آقای مهندس موسوی آیا اعضای این تشکیلات مخفی پاریس ـ بروکسل چنانکه تبلیغ میشود فرستاده و یا نماینده شمایند؟ آقایان ش.، ا. ا.، ح. غ.، ر. م. و آقازاده [ایشان] را شما برای ایجاد تشکیلات و درست کردن رسانه فرستادهاید؟» (اگر اصل مطلب را در خودنویس نمی بینید اینجا قابل بازیابی است.)
در یک نگاه کلان، خودنویس رسانه آدمهای بیچهرهای است که برای حمله به چهرهها و ایجاد تردید در نیت و صحت و جهت مشخص سیاسی آنها عمل میکند. خودنویس با حمله به آلترناتیوهای وضع اسفناک سیاسی موجود، عملا به تداوم همین وضع کمک میکند
میبینید که خودنویس هم تشکیلات رسا را تشکیلات مخفی مینامد و این خصلت را به عنوان صفتی منفی به کار میبرد و هم تلاش دارد دستاندرکاران این تشکیلات مخفی را معرفی کند و این روش خود را مثبت میبیند. چه کسی است که نداند “ح.غ” به حمزه غالبی اشاره میکند؟ این روشی شناخته شده است که برای ظاهرالصلاح کردن یک افشاگری اسامی را با حروف اول معرفی کنند. اما برای کسانی که دنیای رسانه و چهرهها را میشناسند یافتن نامها اصلا دشوار نیست.
اما نکته آیرونیک این است که گرچه خودنویس بسیار علاقهمند بوده تا نام اعضای تشکیلات رسا را که به دلایل قابل درک علاقهمند به معرفی اعضا نبودهاند برملا سازد اما درباره خودنویس کسی چیزی نمیداند. یعنی خودنویس در حالی به رسا ایراد میگیرد که چرا نام دستاندرکاراناش را مخفی میدارد که خود از همان روش استفاده میکند. بنا بر این شاید طبیعی باشد که در سایت خودنویس اصولا صفحهای با عنوان «درباره ما» وجود ندارد.
این سبز لعنتی
نه تنها ما نمیدانیم که دستاندرکاران خودنویس چه کسانی هستند؛ بلکه نمیدانیم که منابع مالی خودنویس از کجا تامین میشود. البته این روش عمومی رسانهها یا بسیاری از آنهاست. یعنی برای نمونه تقریبا عموم سایتها منابع مالی خود را محرمانه میدانند و این در داخل کشور و خارج یکسان است. گرچه پیدا کردن منابع مالی سایتهایی که وزنی دارند و تاثیری در مسائل رسانهای، کار پیچیده و دشواری نیست. اما فارغ از این ملاحظه، مشکل خودنویس پارادوکس در روش و رویکرد نسبت به این موضوع است. یعنی در حالی که از رقبا و به ویژه سبزها میخواهد منابع مالیشان را آشکار کنند، خود درباره منابع مالیاش ساکت است. در همان یادداشت خودنویس درباره تلویزیون رسا که بالاتر اشاره کردم، آمده است: «آقای ح.غ. عضو همیشگی ادوار که ناگهان در زمان انتخابات به شما پیوست و خودش را رئیس تشکیلات شما در تهران معرفی میکند از راه رسید با … هزار یورو که منبعش “علما و بازاریان تهران” عنوان میشود.»
نیکان در کارتون بحثبرانگیزی درباره ایده اسب تروا که مربوط به 22 بهمن سال پیش بود یکی از شخصیتهای کارتون را در حال شمردن پول سبز تصویر میکند که ایهامی به نقش دلار آمریکایی در طراحی آن ایده دارد. وارد بحث درستی و نادرستی این تصویر از نظر اخلاق حرفهای و صحت و سقم اصل ادعا نمیشوم، اما طبعا این سوال مطرح میشود که اگر این کار قابل تقبیح است آیا خود او میتواند بگوید که از دلارهای سبز آمریکایی منزه و بینیاز بوده است؟ اینجا هم بحث من ارزشداوری درباره منابع مالی نیست. نکته در اخلاق پارادوکسیکال در میدان روزنامهنگاری است.
شخصیتهای مستعار
خودنویس اصولا عدم شفافیت را به یک ساختار کاری تبدیل میکند و بنای روزنامهنگاری خود را بر نام مستعار میگذارد. یعنی به جز مدیر سایت، ما کمتر نویسندهای در خودنویس را میشناسیم و درباره اعضای تحریریه هم ناچار از حدس و گمان هستیم. به بیان دقیقتر، مخاطبان کسی از نویسندگان خودنویس را که به این سایت شخصیت داده نمیشناسد. اینجا هم باز سوالهایی کلیدی مطرح است: چه ضرورتی وجود دارد که نویسندگان خودنویس را وا میدارد از نام مستعار استفاده کنند؟ آیا آنها تحت خطرند؟ آیا کسانی هستند که در رسانههای دیگر در ایران یا خارج از ایران جا و مقام و موقعیتی دارند و نمیخواهند دیدگاههای اصلیشان شناخته شود؟ و اگر این حق برای نویسنده خودنویس محفوظ است چرا برای دیگران و از جمله تهیهکنندگان تلویزیون رسا محفوظ نیست؟
روش استفاده از نام مستعار به احتمال زیاد از سایت روزآنلاین به خودنویس رسیده است یعنی سایتی که نیکان سالیانی است با آن کار کرده و میکند. یک جنبه منفی در مستعارنویسی روزآنلاین این است که روزنامهنگار باتجربه متوجه میشود که این نامهای مستعار ما به ازای خارجی ندارند یعنی این طور نیست که روزآنلاین نویسندگان متعدد دارد؛ ولی هر کدام اسم مستعاری برای خود دارند. به زبان روشنتر، گاهی نام مستعار پوششی است برای اینکه تحریریه کوچک و کم تعداد خود را بزرگ و پرتعداد نشان دهیم. بنا بر این یک نویسنده ممکن است با چندین نام مستعار بنویسد.
من درک میکنم که انتخاب نام مستعار ضرورتهای خود را دارد و جزو «اخلاق عملی» روزنامهنگاری ما ست. اما برای سایتی که اصرار دارد چهره واقعی دیگران را آشکار کند اتخاذ روش عدم شفافیت چندان قابل درک نیست. اینجا هم خودنویس درست بر خلاف روشی که خود اتخاذ کرده، دیگران را مورد انتقاد قرار میدهد و اصلا به رو کردن نام آنها روی میکند. بنا بر این یک احتمال دیگر باقی میماند: کسانی که در خودنویس به دیگران حمله میکنند راه آسان را برای مصون ماندن از هزینه نوشتههای خود انتخاب کردهاند: پنهان کردن هویت واقعی. آیا به این ترتیب میتوان به چنین نویسندگانی اعتماد کرد؟ آیا این همان سبک روزنامهنگاری است که خودنویس برای اشاعه آن اسپانسر گرفته است؟ یا سوال را این طور مطرح کنیم: آیا خودنویس میتواند روش کار خود را برای روزنامهنگاران حرفهای غیرایرانی که طرف مشورت یک اسپانسر احتمالی در اروپا یا آمریکا هستند توضیح دهد و از آن دفاع کند؟
روش سلبی و وضعیت بی رهبری
در یک نگاه کلی، به نظرم خانواده/طیف سیاسی ضدنظام ولایی و ضدسبز یک مشکل عمومیاش همین عدم شفافیت است. این طیف میتواند به موسوی و کروبی و رهنورد و خاتمی و هاشمی حمله کند؛ اما خودش رهبری ندارد. این طیف میتواند بگوید قانون اساسی جمهوری اسلامی و اصلا خود اسلام را قبول ندارد، اما نمیتواند بگوید چه چیزی را قبول دارد.
نامهای مستعاری که نویسندگان خودنویس انتخاب میکنند مثل دارا ایرانی و داریوش آریایی و امثال این ممکن است اشارات گنگی داشته باشد به اینکه این گروه علاقه خاصی به یک ایده ملی یا خاطره قومی دارد و یا به هر چیزی که در ایران هست و بوی اسلام ندارد. اما بیشتر از این چیزی نیست. یعنی این گروه با روش سلبی هویت خود را به ما میشناساند اما از راه ایجابی تلاشی برای شناساندن خود ندارد و یا توانایی علمی آن را ندارد. شاید هم اصلا هدف این نیست.
روش سلبی تمایز بزرگی در روش کار خودنویس ایجاد میکند. خودنویس به مثابه یک گروه پارتیزان عمل میکند که باید نقطه هدف را تخریب و نابود کند. اما نقشه اصلی کجاست؟ قرار است کجا فتح شود؟
منافع «مردم»؛ یا: چه کسی نفع میبرد؟
خودنویس در مطلبی به قلم مدیر خود توضیح میدهد که علاقهمند است منافع مردم ایران را پاسداری کند تا منافع یک جناح سیاسی معین را. اگر همین چارچوب را برای نقد روش روزنامهنگاری خودنویس انتخاب کنیم نتیجه چه خواهد بود؟
بگذارید سوال را طور دیگری مطرح کنم تا شاید جواب یا طیفی از جوابها روشنتر شود. خودنویس امروز به پایگاه مخالفان موسوی (و خانواده سیاسی حمایت کننده از او) تبدیل شده است. اینجا پایگاه کسانی است که دیگر امیدی به اصلاحات و اصلاحطلبان و سبزها و هر جنبشی که به تداوم جمهوری اسلامی بیانجامد، ندارد. من درست نمیدانم این با منافع مردم ایران چقدر مطابقت دارد؛ اما به نظرم اگر بحث منافع مردم را در پرانتر بگذاریم، حضور این رویکرد سیاسی هیچ مشکلی ندارد به خصوص اگر شفافیت در روش و مرام و نام کوششگران را رعایت کند و تابلویی متناسب عقیده خود انتخاب کند. اما سوال اصلی این است که اگر جمهوری اسلامی بماند، وضع و کار خودنویسیها را چگونه باید ارزیابی کرد؟
باز هم به بیان دیگر: خودنویسیها چنین نشان میدهند که میخواهند نه از موسوی و سبزها و خاتمیچیها نشان بماند و نه از اسلام و ولایت فقیه و اذناب ولایت. ظاهرا آنها یک جمهوری ایرانی میخواهند که سکولار باشد و هیچ نام و نشانی از اسلام و انقلاب و امام در آن نباشد. این حق آنهاست. البته اگر به نحو ایجابی روشن کنند که در یک چنان آیندهای وضع جامعه ایرانی و مدیریت سیاسی و رسانهای آن مثلا از چشم آنها چگونه خواهد بود. اما اگر جمهوری اسلامی نرفت و ماند، معنای ستیز با سبزهای مذهبی و میانه رو چیست؟ به نظرم این سوال یک جواب بیشتر ندارد: تحکیم جمهوری اسلامی که به حکومت ولایی تبدیل شده است.
اگر مدل خودنویس این است که برای جمهوری ایرانی بکوشد هنوز در این مسیر به طور شفاف حرکت نمیکند. اما اگر مدل خودنویس تردید در صلاحیت رهبران مذهبی و میانهرو برای اداره جامعه امروز و آتی ایران باشد در واقع از راه تضعیف آلترناتیوهای جدی و فعال و موجود-در-صحنه به تحکیم نظام ولایی کمک کرده است.
سیاست دار خیال پردازی نیست. دار عمل بر اساس موجودی است. اگر موجودی مخالفان حاکمیت مطلقه همین باشد که داریم در افتادن با آن هیچ کمکی به رفتن این نظام و مشروط کردن آن حاکمیت نمیکند. و اگر موجودی دیگری در میان است وقت ظهور آن است و پردهنشینیاش روا نیست. سیاست همچنین دار نابسازی و اخلاقگرایی نیست. دار منافع است. اگر منافع امروز ایران با کروبی و موسوی و خاتمی و هاشمی تامین میشود، زدن آنها به معنی تامین منافع آینده ایران نیست به معنی تامین منافع حاکمان کودتاگر فعلی است.
تعقیب رسانهای، از تضعیف و پیروسازی تا حذف
امروز سایتهایی مثل خودنویس در ایران کم نیستند. سایتی که خیلی نزدیک است به روش کار خودنویس، سایت الف است که اتفاقا ادعای روزنامهنگاری شهروندی هم دارد. امروز که این نوشتار را تمام میکنم سایت الف دو مطلب اصلی اش به سران فتنه اختصاص دارد و درخواست محاکمه آنها:
«ما دستمان فعلاً به مهدی هاشمی و مریم رجوی و فرود فولادوند نمیرسد. اربابانشان در موساد و MI6 وCIA و در لندن و واشنگتن و تلآویو هم فعلاً از دسترس ما خارجاند. اما به سران فتنه که دسترسی داریم. چرا به طومار بلند اتهامات این خائنهای وطنفروش رسیدگی نشده است؟ آیا انصاف است در شهری که شهید دکتر مجید شهریاری تنفس میکرد، آن خائن متوهم یا آن شیخ بیسواد هم نفس بکشند و فضا را آلوده کنند؟»
الف کیفرخواست نمونهای هم تهیه کرده است. خودنویسیها هم چیزی در همین ردیف میخواهند. منتها علاقهمندند از موسوی تا یزدی در افکار عمومی خلق محاکمه شوند. عبرتآموز است که نویسندگان خودنویس حتی از گناه (ثابت نشده) سی سال پیش ابراهیم یزدی که امروز با کهولت سن در زندان است هم نمی گذرند و زندان را به نوعی حق او میدانند.
در یک نگاه کلان، خودنویس رسانه آدمهای بیچهرهای است که برای حمله به چهرهها و ایجاد تردید در نیت و صحت و جهت مشخص سیاسی آنها عمل میکند. خودنویس با حمله به آلترناتیوهای وضع اسفناک سیاسی موجود، عملا به تداوم همین وضع کمک میکند. کافی است ببینیم کدام جناحهای سیاسی در این میان سود میبرند. خودنویس از منفعت مردم حرف میزند اما روشن است که سبزها جزو این مردم نیستند؛ زیرا از این دعواها و روشها و پروندهسازیها سودی نمیبرند. تمسخر رهبران سبز و تردید در سلامت فکر و روش سیاسی آنها بیشتر در میان نویسندگان و مدیران کیهان و رجانیوز و فارس و الف و دیگر رسانههای ضدمردمی استقبال میشود و نمونههای متعددش را میتوان در ماههای اخیر نشان داد (و نیکان تنها شاکی است که چرا او را حامی میرحسین خواندهاند).
بنا بر این از چشم من، به عنوان یک ناظر رسانهای، دو گروه اقلیت اما پر سر و صدا هم در داخل و هم در خارج صحنه رسانهای را در خدمت به یک هدف در آوردهاند. به عبارت دیگر، مخالفان تندرو جمهوری اسلامی و کودتاگران تندرو داخلی دست به دست هم دادهاند تا آلترناتیوهای واقعا-موجود در صحنه سیاست در ایران را تضعیف یا تسلیم سازند یا از صحنه رسانهای حذف کنند. پیداست که نقد در مقام دیگر نشیند و آنچه در این رسانهها میبینیم نقد نیست. ضدیت است همراه با تمایل به پیروسازی یا حذف. من آنچه را که در خودنویس میبینم شبیه رفتاری ارزیابی میکنم که مخالفان تندرو و چپگرا با میانهروهای اصلاحطلب مذهبی در کنفرانس برلین کردند. اگر سودی در آن بود تنها برای قرائت افراطی در جمهوری اسلامی بود.
* این نوشته ساعاتی پس از انتشار برای چند اصلاح جزئی و تصحیح لینکهای جاافتاده ویرایش شد. در این فاصله چند صفحه ای که از خودنویس در این نوشته به آن ارجاع شده ناپدید شد که امیدوارم عمدی نبوده باشد. در هر حال، می دانیم که در نشر آنلاین چیزی گم نمی شود. – م.ج.
4- 1- یونگ در خصوص تجربه کوتاهش از زندگی در میان سرخپوستان پوئبلو در نیومکزیکوی قاره آمریکا تکنگاری مختصری دارد که در زندگینامهاش در بخش سفرها آورده است. سرخپوستان پوئبلو خود را فرزندان خورشید میشمردند و مناسکی را پنهانی به هنگام مهگرفتگی، در ارتفاعات کوهی تکافتاده اجرا میکردند که باور داشتند به طلوع هر روزهی خورشید از افق یاری میرساند! سرخپوست پیری به یونگ گفت که بدون برگزاری این آیین ظرف ده سال، دیگر خورشید طلوع نخواهد کرد و در اثر سرما و تاریکی همه چیز بر زمین نابود خواهد شد! بنا به توصیف یونگ این باور عمیق و ریشهدار، تأثیراتی عمیق نیز بر شخصیت سرخپوستان میگذارد به طوری که اگرچه در خصوص این اعتقادات آنها بسیار عاطفی و حساس بودند، اما در متن زندگی روزمره کاملاً متین و موقر ظاهر میشدند. به عبارت دیگر آرامش خاطر و اطمینانی در نهاد این سرخپوستان بود که به زعم یونگ با این باورمندی غیرعقلانی و مضموناً خلاف واقع، مناسبت تام داشت چون « اینکه انسان احساس کند می تواند به نفوذ مقاومتناپذیر پروردگار پاسخهای درست بدهد و چیزی را ادا کند که حتی برای خدا نیز اساسیست، غرورانگیز است. زیرا فرد انسان را به مقام عاملی مابعدالطبیعی ارتقاء می دهد. معادلهی ” خدا و ما ” ـ حتی اگر مفهومی صرفاً ناآگاهانه باشد ـ بیشک پایه و اساس آن آرامش غبطهبرانگیز سرخپوست پوئبلو است. چنین انسانی به مفهوم کامل کلمه در جای درست خود قرار دارد » باورهایی از این دست که عقل تجربی و انتقادی محتوای آنها را قاطعانه رد میکند در سنتهای دینی حتی بزرگ (که هماکنون نیز در جوامع پرجمعیت و پیچیده تا حدودی حضور دارند،) فراوان دیده میشود. خود یونگ در این ارتباط مینویسد: « اگر نیک بنگریم خواهیم دید که این تصور به نظر ما مهمل که انجام مناسک مذهبی می تواند آفتاب را به طوری سحر آمیز متأثر کند، نه تنها غیرمنطقی نیست، بلکه بسیار بیش از آنکه در وهلهی اول می پنداریم برایمان آشناست. مسیحیت ما نیز چون سایر مذاهب الزاماً از این تصور لبریز است که می توان از طریق کارهایی خاص و یا نوعی طرز عمل خاص، خدا را متأثر کرد. مثلاً از طریق انجام برخی مناسک مذهبی یا خواندن دعا و یا رعایت آن اصول اخلاقیای که خدا را خشنود میکند ».(1) با این حال فایدهی مثالی که یونگ از جامعهی ابتدایی سرخپوستان آمریکا میآورد برای ما این است که به شکلی کاملاً ریشهای (radical) تقابل میان آنچه تاکنون در این نوشتار “حقیقت” نامیدیم با آنچه به آن “واقعیت” اطلاق کردیم را روشن میسازد. بنا بر اصطلاحشناسی مطلوب ما، میتوان گفت برخی اعتقادات حقیقت دارند، اما واقعیت ندارند! به این معنا که تحلیل و بررسی مستمر و موشکافانه که به صورتی روشمند انجام گرفته باشد، نمیتواند مطابقت محتوای این اعتقادات را با واقعیات تأیید کند، اگرچه در این دست اعتقادات کیفیتی هست که باورمندی به آنها را حتی زمانی که عدم مطابقت آنها با واقع آشکار شد، تا حدی تضمین میکند. این کیفیت را حقیقت مینامیم. در قسمت قبل از “گرمای مطبوع حقیقت” تعبیر رفت، توصیفی استعاری که در مثال یونگ واقعی (literal) میشود: سرخپوستان وقتی که پدر- خورشید پشت مه پنهان میشود و نبودش تاریکی و سرما ایجاد میکند، به بالای آن کوه تکافتاده میروند و خود را پتوپوش میکنند و با انجام اعمالی، سعی میکنند گرمای از دست رفته را جبران/ اعاده کنند. نکتهی اول این است که اگر از معنای تحتالفظی “گرمای مطبوع” بگذریم، و آن را در وجهی استعاری مد نظر بگیریم، چنین صفتی به همهی اعتقادات مشابه در تمام سنتهای دینی بزرگ و کوچک دیگر و حتی در تمام سنتهای ولو غیر دینی که تصویر نقش محوری در آنها دارد، قابل انتساب است. نکتهی دوم آنکه برحسب تجربهی تاریخی آسیایی و اروپاییمان میدانیم که بشر بسیاری از اوقات این گرمای مطبوع را به سرمای آزاردهندهی واقعیت ترجیح میدهد. آنچه این گرما برای بشر به ارمغان میآورد، یا آنچه این گرما ماهیتاً هست، در بیان روانشناختی یونگ، “وقار” (dignity) و “آرامش خاطر” (tranquil composure) نام گرفته است.

4- 2- برای انجام آیینی که به پدر- خورشید یاری میرساند باید به بالای کوه رفت؛ یعنی جایی که به او نزدیکتر باشد. کوه در این منظومهی اعتقادی نه فقط به جهت اینکه سکویی برای نزدیکتر شدن به خورشید فراهم میکند، مقدس شمرده میشود، بلکه هم به این جهت مقدس شمرده میشود که سرخپوست پوئبلو به اقتضاء زیستبوم خاص خود درمییابد که نزولات آسمانی ابتدا از ارتفاعات کوه به سطح زمین جاری شود. بدین ترتیب شهود هر روزهی بومیان نیومکزیکو هم گرمای خورشید، و هم برآمدگی زمین را که کوه نام دارد، تضمینی برای تداوم حیات مییابد. این شهود هر- روزه را میتوانیم (با اقتباس از خیام) مبنای یک “عقل هر- روزه” قلمداد کنیم. مقصود از به کارگیری واژهی عقل در اینجا این است که منظومهی اعتقادی سرخپوستان پوئبلو، اگرچه برای عقل تحلیلی- انتقادی ما خلاف واقع و غیرقابل قبول مینماید، اما منطق درونی آن و ربطش با ساحت واقعیات تجربی میتواند برای هر کس قابل درک باشد؛ به شرطی که ـ به قول یونگ ـ « اگر عقلگرایی اروپایی را لحظهای کنار بگذاریم و خود را به هوای صاف و کوهستانی آن فلات دورافتادهای منتقل سازیم که از یک سو به چمنزار وسیع قارهای میرسد و از سویی دیگر به اقیانوس آرام، و نیز اگر معرفت شخصی خود را از جهان کنار نهیم و آن را با افقی که بیکران مینماید و بیخبریای که در پشت آن نهفته است مبادله کنیم، کم کم در مورد نقطهنظر سرخپوست پوئبلو ادراکی درونی خواهیم یافت. این که “کل حیات از کوه سرازیر است” در نظر اول برای او متقاعدکننده است و نیز همانقدر یقین دارد که بر بام دنیایی بیکران، در نزدیکترین نقطه به خدا زندگی میکند.»(2) قید “در نظر اول” یا “بلافاصله” (immediately) برای صفت متقاعدکنندهگی باورهای مورد بحث اهمیت کلیدی دارد. به همین علت است که اگر به ذهنیت سرخپوستان نوعی عقلانیت را نسبت میدهیم، ترجیحاً آن را به صفت “هر- روزه” متصف میکنیم. این که سرخپوستان از عقلی هر- روزه تبعیت میکنند به این معناست که تصاویر عملکننده در اذهان آنها ارتباطی ضمخت و صیقلنخورده با واقعیت دارد. ارتباطی که اگر موشکافی شود و به درستی فهم گردد، دگرگونی بسیاری را در خود تصاویر ایجاد میکند که شاید به بهای از دست رفتن گرمای ذاتی آنها تمام شود: سرخپوستان در این صورت خواهند دانست که عمل آنها ” واقعاً ” نمیتواند بر حرکت این گوی عظیمالجثهی آتشین در آسمان اثرگذار باشد، اگرچه این ” واقعاً ” درست است که حیات بر روی زمین بدون خورشید و برآمدگیهایی که کوه نامیده میشود ممکن نبود. نتیجه آنکه حقیقت را میتوانیم نمایی ابتدایی از واقعیت قلمداد کنیم، نه به عنوان نوعی تعریف، (که مستلزم فروکاهیدن حقیقت به واقعیت شود و نافی اصالت حقیقت گردد،) بلکه به عنوان توصیفی از نوع ارتباطی که حقیقت با واقعیت دارد.
تجربهی عرفانی در اساس تجربهی وجه بدیهی پدیدههاست، و تلاش برای کسب تجربیات عرفانی، در واقع تلاش برای احیاء جنبهی ناپوشیدهی امور است که البته معنایی جز بازگشت به سطح، یا نمای بیرونی واقعیت ندارد. در واقع میتوانیم تجربهی عرفانی را نام متداول و سنتی آن تحول وجودیای قلمداد کنیم که قرار است از طریق تقویت فوقالعادهی تصاویر، ما را از واقعیت بینیاز کند
4- 3- گفته شد که عقل هر- روزهی سرخپوستان پوئبلو بر شهودی هر- روزه مبتنیست. تحلیل بیشتر این شهود هر- روزه، پرتوی بر مفهوم حقیقت و اصالت آن خواهد افکند. یونگ در تکنگاری پیشگفته مینویسد: « یکبار کنار رودخانه ایستاده بودم و کوههایی را مینگریستم که ارتفاعشان از سطح فلات قریب ششهزار پا بود. فکر میکردم اینجا بام قارهی آمریکاست و مردم در اینجا زیستهاند، مثل آن سرخپوستان پتوپوشی که بر بلندترین بامهای ساختمانهای پوئبلو، ساکت و آرام مجذوب منظرهی آفتاباند. ناگهان از پشت سر صدای بمی که از فرط هیجان میلرزید در گوش چپم گفت: « خیال نمیکنی که کل زندگی از کوه جاری میشود؟ » سرخپوستی کهنسال که موکسن (:کفشی از پوست گوزن که سرخپوستان میپوشند) به پا داشت بی سر و صدا به سویم آمد و خدا میداند چه سوال پیچیدهای از من کرد! یک نگاه به رودخانهای که از کوه سرازیر بود تصویر مجسمی را به من نمایاند که چنین استنتاجی را موجب شده بود: البته که کل حیات از کوه جاری بود، زیرا آنجا که آب هست، حیات هست. چیزی از این واضحتر نمیتواند باشد. در سوال او احساساتی رو به طغیان را حس کردم که به کلمهی “کوه” ربط داشت و به قصهی مناسک مخفی مذهبی که در کوه انجام میگرفت فکر کردم و گفتم: همه میتوانند ببینند که راست میگویی. »(3) . به صفت “گرمیبخشی” حقیقت مندرج در تصاویر قبلاً پرداختیم. اکنون صفت “وضوح” یا ترجیحاً ” ناپوشیدگی ” را به آن اضافه میکنیم. حقیقت جلوهی خود را در مقایسه با واقعیت از وضوح بلافصلی که دارد گرفته است. حقیقت ” ناپوشیده ” است، یعنی دقیقاً آن چیزیست که پوشیده نیست و قاعدتاً باید بی هیچ تلاشی در دسترس باشد(4) . اگر پرسش آن سرخپوست کهنسال به نظر یونگ پیچیده آمده است، دقیقاً به جهت این است که پرسشی سهل و ممتنع طرح شده است: پاسخ آن سهل است چون « همه میتوانند ببینند که راست میگویی »؛ دستکم زیستبوم آن سرخپوستان منظرهای را هر روز پیش چشم مینهد که این واقعیت ساده و به آسانی قابل تصدیق را که « کل زندگی از کوه جاری میشود » به امری بدیهی تبدیل میکند. اما هر کس که بتواند پیچیدگیهای شاخهای از دانش را که بومشناسی (ecology) نامیده میشود در نظر آورد و ابهام ذاتی مفهوم زندگی را به آن بیافزاید، این پاسخ ساده را ناکافی و تصویر ارائه شدهی هر- روزی را حتی فریبنده خواهد یافت. پرسش، پیچیده و گیجکننده بود، چون پاسخ به آن از جهتی آسان، و از جهتی بسیار دشوار بود. آنچه دشواری پاسخ گفتن به چنین پرسشی را در چنین موقعیتی که یونگ در آن بود، دو چندان میکند، احساسات ژرفیست که پرسشکننده به هنگام طرح پرسش خود با آن روبهرو است. هیجان عاطفی مفرط پرسشکنندهی از حقانیت یک تصویر، به توقعی برمیگردد که پرسشکننده دارد. پرسشکننده توقع دارد که بداهت حقیقت و وضوح آن فراموش نشود. پاسخ دهنده خواسته یا ناخواسته تحت فشار قرار میگیرد که پیش از پاسخ دادن به سوال، ناپوشیدگی حقیقت مورد اشاره را در نظر بگیرد. حقیقت در اساس موضوع توقع و انتظار است، ولی واقعیت موضوع کنجکاوی و کنکاش است. چون حقیقت فی نفسه آن چیزیست که آشکار پنداشته میشود، در حالی که واقعیت، فینفسه پوشیده و پنهان است و پس از صرف وقت و انرژی آشکار میشود.
اجازه دهید موقعیتی را که یونگ اینجا توصیف کرده است به جهت اهمیتاش، “موقعیت پوئبلویی” بنامیم و به یاد بسپاریم. مقصود از “موقعیت پوئبلویی” اشاره به دشواری مواجهه با کس (یا کسان)یست که تحت تأثیر سرشت ناپوشیدگی حقیقت از شما توقع دارد که بلافاصله او را تصدیق کنید، در غیر این صورت با هجوم احساسات منفی روبهرو میشوید که ممکن است به شیوههای مختلف از جمله شیوههای خشونتآمیز بروز کند و یا ممکن است اصلاً بروز خارجی شدیدی نیابد، بلکه به مرور زمان انباشته شود و به پدیدهای مبدل شود که ماکس شلر آن را انزجار (ressentiment) نامیده است.
4- 4- تصویر یک ناجی که در آخر الزمان ظهور میکند و دنیا را از بیعدالتیها و ستمها میزداید، به همین معانی گفته شده، حقیقتی در خود دارد. این را نه فقط از روی گرمای امیدی که چنین تصویری در کالبد خستهی مردمان ستمکشیدهی تاریخ میدمد میتوان تشخیص داد، بلکه باید توجه کرد که این تصویر برای بسیاری حتی بداهت دارد. مولف کتاب مکتب در فرایند تکامل برای اینکه استقلال باور به امام آخر را از نتایج ضمنی یا صریح پژوهش تاریخی خودش یادآور شود، در مقدمهی کتاب با چنین عباراتی به بداهت تصویر امام زمان در میان شیعیان اشاره میکند: « استادم – طاب ثراه – معتقد بود که تمامی معتقدان به آن وجود مقدس هر یک به فراخور حال و استعداد، در مراحلی دشوار از زندگی دست پرمهر و عطوفت آن بزرگوار را در کنار خود احساس کرده و حضور ولینعمت و مولای کریم خود را با تمام وجود، در مرتبهای بلند از تجلی و شهود، به تجربهی عینی دریافتهاند. » نویسنده آشکارا به نوعی شهود اشاره میکند که چون همیشه و برای همه کس در دسترس نیست و در لحظاتی ویژه پدیدار میشود با تعبیر عرفانی “در مرتبهای بلند از تجلی و شهود” آن را از جریان روزمرهگی جدا میداند. مشابه این اظهارات در خصوص امام زمان در میان متدینین به خصوص کسانی که مشرب عرفانی دارند یافت میشود. چنانکه در مورد سید هاشم حداد – چهرهی نسبتاً اسطورهای شدهی عرفان حوزوی شیعی در عراق – نقل شده است که در مواجهه با این سوال که آیا شما امام زمان را رویت کردهاید، این پاسخ درخور تأمل را میدهد که: « کور است هر چشمی که صبح از خواب بیدار شود و در اولین نظر نگاهش به امام زمان نیافتد! » ناقل این جمله اضافه میکند که: « چقدر این جمله شبیه است به کلام مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد جواد انصاری همدانی قدس الله تربته که چون از ایشان سوال شد: چه وقت انسان حضور صاحبالزمان میرسد فرمودند: در وقتی که حضور و غیبتاش برای انسان تفاوتی نداشته باشد! »(5) به عبارت دیگرشرفیاب شدن به محضر امام عصر به منزلهی واقعهای تاریخی/تجربی منوط به این است که بداهت تصویر امام عصر برای انسان ادراک شود یا به تعبیر دیگر حقیقت وی کشف گردد. ظهور این حقیقت یا کشف بداهت این تصویر، مستلزم تحولی وجودی (که صد البته پیداست نوعی خلوص معنوی و ارتقاء ایمانیست) دانسته میشود. اما – چنانکه گفته شد – وقتی حقیقت امری مکشوف باشد، دیگر نیازی به تحقیق واقعیت تجربی/تاریخی آن وجود ندارد! بنابراین جملهی نقل شده را میتوان این طور فهمید: هنگامی به محضر امام عصر شرفیاب میشوید، که دیگر نیازی به این شرفیابی نداشته باشید! این جمله، به خوبی هر چه تمامتر فروکاهش واقعیت را به حقیقت در آگاهی دینی نشان میدهد: ملاقات با امام زمان وقتی میسر میشود که حقیقت او در قلوب شما و شما در تصویر او زندگی کنید. در این صورت این ملاقات، مفهومی سمبولیک خواهد داشت و مدلول واقعی آن را میتوان به کلی و با خیالی آسوده فراموش کرد.
پیش از آنکه جلوتر بداهت تصویر امام زمان را بیشتر بررسیم، اجازه دهید این فرضیه را پیش نهیم که تجربهی عرفانی در اساس تجربهی وجه بدیهی پدیدههاست، و تلاش برای کسب تجربیات عرفانی، در واقع تلاش برای احیاء جنبهی ناپوشیدهی امور است که البته معنایی جز بازگشت به سطح، یا نمای بیرونی واقعیت ندارد. در واقع میتوانیم تجربهی عرفانی را نام متداول و سنتی آن تحول وجودیای قلمداد کنیم که قرار است از طریق تقویت فوقالعادهی تصاویر، ما را از واقعیت بینیاز کند. درستی و نادرستی این فرضیه را به تفصیل خواهیم سنجید.
———————————
پانویسها:
[1] – خاطرات، رویاها، اندیشه ها، کارل گوستاو یونگ، ترجمهء پروین فرامرزی، انتشارات آستان قدس رضوی، چاپ سوم، صفحهی 260.
[2] – همان، صفحهی 260. – مترجم محترم ترجیح داده است واژهی immediately را “در نظر اول” ترجمه کند که اگرچه شاید مفهومتر باشد اما بار فلسفی واژهی متن انگلیسی را منتقل نمیکند.
[3] – همان، صفحات 258-259.
[4] – برداشت از حقیقت به منزلهی ناپوشیدگی و همین طور تلاش برای ایجاد تمایز معنایی و توزیع معنا میان دو واژهی “حقیقت” و “واقعیت” به سبکی که در این نوشتار پیگیری شده است، در متون مختلف سابقه دارد. در مورد اول، مناسب است به مارتین هایدگر اشاره شود که معتقد بود واژهی یونانی حقیقت (aletheia/ αλήθεια) به لحاظ ریشهشناختی به معنای ناپوشیدگی در متون یونانیان باستان میآمد و آلفا (α) در ابتدای واژه پیشوند نفی (معادل “نا” در پارسی) بوده است. عقیدهی وی توسط پاول فریدلاندر مورد انتقاد قرار گرفت و بنا به گزارش بابک احمدی هر دو طرف این مجادلهی علمی نظر یکدیگر را تعدیل کردند. (رجوع کنید به: هایدگر و تاریخ هستی، بابک احمدی، نشر مرکز، چاپ اول 1381، صفحات 58-74). برای هایدگر به عنوان یک اروپایی رجوع به سنت فرهنگی یونان باستان اهمیت و معنای خاصی داشت که برای ما ایرانیان طبعاً ندارد. اما تقابل پیشگفته میان حقیقت و واقعیت به همین معنا که مد نظر این نوشتار بوده است در فرازهایی از نوشتهی محمد قائد که جلوتر به آن پرداخته خواهد شد، طرح شده است، اگرچه بسط داده نشده است.
[5] – روح مجرد: یادنامهی موحد عظیم و عارف کبیر حاج سید هاشم موسوی حداد، محمد حسین حسینی طهرانی، انتشارات حکمت، چاپ اول رجب المرجب 1414، صفحهی 484.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر