-----------------------------
همه خبرها و ديدگاهاي سانسور شده و پشت فيلتر جمهوري اسلامي مانده را يكجا و بي درد سر در "هستي نيوز" بخوانيد... http://groups.google.com/group/hasti-news/

--------------------------------------------







Google Groups
Subscribe to Hasti News
Email:
Visit this group

۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

Lastest News from Shahrgon for 12/11/2010

Email not displaying correctly? View it in your browser.
این خبرنامه حاوی عکس است. لطفا امکان دیدن عکس را در ایمیل خود فعال کنید.



و جواب می‌دهد: «اگر دولت منتخب احتمالی شیعه‌، دولتی مهین‌پرست، شرافتمند، آزادمنش باشد ما بدون شک از آن نوع دولت پشتیبانی خواهیم کرد.» تمام افرادی که در اطاق حضور داشتند سرشان را به نشانه تأیید تکان دادند. یکی از آن‌ها به من می‌گوید؛ یکی از اختلافات ما با دولت کنونی، تعداد زیادی از اعضاء دولت دارای پاسپورت‌های ایرانی می‌باشد. «ما نمی‌خواهیم یک دولت طرفدار ایران در عراق حکومت کند.» یکی دیگر می‌گوید: «ما دولتی که اکثریت‌اش شیعه باشد قبول نمی‌کنیم.» ابوباسم برای اولین بار خنده به لب‌اش دیده می‌شود. می‌گوید: همان طور که می‌دانی، امریکای‌ها پس از اشغال عراق، عکس پنجاه‌وپنج نفر از شخصیت‌های سیاسی و نظامی بسیار مهم رژیم صدام حسین را با عنوان Most Wanted در سراسر عراق پخش نمودند. از میان پنجاه‌وپنج نفر سی‌وشش تن آن‌ها شیعه بودند. این یک سند غیرقابل انکار برعلیه ادعای کاذب آن‌هائی است که جامعه عراق را یک جامعه دو قطبی به همه معرفی می‌کنند. می‌گویند که در هر دهکده، شهرک و شهر فقط فاصله‌ای کشیده شده‌است که در یک طرف آن شیعیان و در طرف دیگرش سنی‌ها قرار گرفته‌اند. این‌ها چون موفق به تجزیه عراق از خارج نشدند و می‌خواهند با اختراع جعلیات و تحریکات قومی، مذهبی... در عراق جنگ‌های داخلی راه بیاندازند و در نهایت عراق را به چند تکه تجزیه کنند. از ابوباسم می‌پرسم، پس از رفتن قوای امریکا در عراق چه پیش خواهد آمد. او خیلی صریح اما کوتاه جواب می‌دهد. اگر جنبش مقاومت و مردم، مبارزه عمده‌شان را بر علیه تروریسم و اخراج کردن آن‌ها از عراق متمرکز کنند، یکی از مشکلات عمده عراق حل خواهد شد. رامادی نمونه واضح آن است. می‌گوید، ما به امریکا احتیاج نداریم. او استدلال متکبرانه غرب را که ادعا می‌کند وجودش در عراق برای جلوگیری از وقوع جنگ‌های داخلی لازم است، نمی‌فهمد. این نظر درست مانند آن است که یک دکتر مریض، که به طور عامدانه موجب شیوع بیماری همه‌گیر وبا و طاعون در سراسر جامعه شده است، به او حق داده شود در این جا باقی بماند تا تحت هدایت او با این امراض مقابله شود.

وقتی که امریکا عراق را ترک کند، القاعده دشمن اصلی‌اش را از دست می‌دهد. هم چنین استدلال‌اش برای توجیه باقی ماندنش در عراق را. پس از آن عراقی‌های باقیمانده اعضاء القاعده، رهبران‌شان را ترک خواهند کرد. سرنوشت شبیه آن را می‌توان برای شبه ‌نظامیان شیعه و سنی انتظار داشت. برای آن که اغلب افراد این گروه‌ها بی‌بند بار و بدون کنترل محسوب می‌شوند. حذف نمودن آن‌ها از صحنه کشمکش‌های خیابانی، زیاد طول نخواهد کشید. در عراق مانند افغانستان، منطقه‌ی «هندوکش» برای پنهان شدن آن‌ها وجود ندارد.

به اعتقاد ما امریکائی‌ها عامدانه به قدرت و نفوذ القاعده در عراق مبالغه می‌کنند. افراد خارجی القاعده در عراق هرگز بیش از سه‌هزار نفر نبوده است. احتمالا تعدادشان اکنون دوهزار و حتی کمتر می‌تواند باشد. اما بوش برای توجیه ماندن قوای امریکا در عراق به حضور القاعده در عراق احتیاج دارد. القاعده آخرین و بهترین کارت توجیه واشنگتن برای باقی ماندن در عراق است. اما در طول چند هفته اول خروج قوای امریکا، القاعده به عنوان یک نیرو از صحنه کشمکش‌های عراق ناپدید خواهد شد.

«هرج و مرج با ورود امریکائی‌ها در عراق آغاز شد. و با خروج قوای امریکا در عراق خاتمه پیدا می‌کند. خروج سریع قوای آمریکا، فقط برای امریکائی‌ها می‌تواند بد تمام شود، در حالی که برای عراقی‌ها خیلی مثبت ارزیابی می‌شود.» *

ابوباسم در حالت پوزخند می‌گوید: «پروسه خروج قوای امریکا از عراق حداقل شش ماه طول می‌کشد. در طول بیرون کشیدن نیروهایشان، ما از فرصت استفاده خواهیم کرد تا قوای ارتش و پلیس عراق را بازسازی کنیم. افراد ارتش و پلیس ما ترکیبی از اقوام و ادیان مختلف خواهد بود. مهمتر از همه یک قوای مؤثر و موفقی خواهد بود.»

بیشتر افسران زبده و کارمندان برگزیده دولت پس از ورود قوای امریکا از عراق فرار کردند. اغلب آن‌ها پس از خروج ارتش امریکا، به عراق بازخواهند گشت. دلیل شکست کوشش امریکا در تشکیل یک ارتش مؤثر و نیروی پلیس لایق و کارآمد، خیلی آشکار است. «برای آن که سربازان و افسران واقعا خوب از همکاری با ارتش امریکا خودداری می‌کنند. آن‌ها یا عراق را ترک کرده‌اند یا این که به ارتش جنبش مقاومت پیوسته‌اند.» از ابوباسم می‌پرسم او اوضاع عراق را در صورت وقوع جنگ داخلی چگونه پیش‌بینی می‌کند؟ او با نگاهی صادقانه به من جواب می‌دهد: «اوضاع عراق بدتر از حالا نمی‌تواند بشود. حتی اگر بدتر از این شود، این وظیفه‌ی فقط مردم عراق است که با مشکلات خود مقابله کنند. این کشور ما است. ما یک جامعه قبیله‌ای هستیم که در طول تاریخ طولانی کشور ما، هربار با مشکل عظیمی روبرو شدیم. قبایل همیشه مشکلات و اختلافات داخلی خود را برای کمک و نجات عراق، کنار گذاشتند. مطمئنا آن‌ها این سیاست را در آینده ادامه خواهند داد.»

از نیمه شب گذشته‌ است. من یک تشک اسفنجی را که ابوباسم برای خواب به من داده بر می‌دارم. در داخل باغ به دنبال گوشه آرامی برای پهن کردن تشک‌ام می‌گردم. نقطه‌ای که انتخاب می‌کنم رمانتیک به نظر می‌رسد. در زیر یک درخت پرتقال که میان درخت‌های نخل محاصره شده است. آن‌های دیگر مانند من به رختخواب نرفتند، بلکه در گوشه‌ای از باغ در حال صحبت کردن هستند. من هنوز نمی‌دانم که کدام یک در میان آن‌ها رهبر مقاومت ایالت انبار است.

برگشت به محله الجزیره

شب بسیار خوبی بود. من تا ساعت هشت صبح خواب بودم. ابوسعید خنده‌کنان می‌گوید: تمام کوشش‌های ما برای بیدار کردن تو بی‌حاصل بود. تقریبا همه در این جا به نوعی سعی کردند ترا بیدار کنند. اما تو با چهره‌ای متبسم به خواب آرام خود ادامه دادی. اما حالا تو باید فوری خودت را آماده رفتن کنی. از حالا به بعد، ما باید هرشب را در جای مختلف بگذرانیم. خبر وجود من در رامادی فاش شده است. پس از گرفتن یک دوش سریع و مسواک زدن دندانم، بلافاصله آن محل را ترک کردیم. این بار از مسیر دیگری حرکت کردیم. بعد از یک توقف کوتاه در محله الصوفیه، در حدود ساعت ۱۱ صبح وارد منزل ابوسعید می‌شویم. من متعجبم که چرا دوباره به خانه ابوسعید برگشتیم. ابوسعید با لبخند جواب می‌دهد. من خودم انتظار برگشت به خانه خودم را نداشتم. اما آن‌ها هم انتظار ندارند که ما را در اینجا پیدا کنند.

من با زئید به اطاق پذیرائی می‌روم. اطاقی است تقریبا تاریک حتی در طول روز بچه‌ها خیلی ساکت در جلو تلویزیون جمع شده‌اند. با دقت زیاد مشغول به تماشای مراسم ورود تیم ملی فوتبال عراق به بغداد هستند. بازیکنان قرار است فقط برای مدت سی ساعت را در بغداد باشند. آن‌ها این سی ساعت را در منطقه معروف به «ناحیه سبز (Green Zone)» در بغداد خواهند گذراند. در واقع در داخل یک استحکامات نظامی که از چهار طرف با دیوارهای بتونی و انبوه نیروهای نظامی امریکا محاصره شده است. در داخل این محوطه ستاد کل فرماندهی فرمانده‌های نظامی امریکا، تمام مقامات دولت عراق و . . . خود را محبوس کرده‌اند.

تعدادی افراد مطمئن و دست چین شده را به «ناحیه سبز» آورده‌اند، تا با هورا کشیدن و دست تکان دادن از تیم‌شان هنگام ورود استقبال کنند. اما برای بچه‌های ابوسعید و ابوحمید اصلا مهم نیست. صحنه‌ای را که در تلویزیون نشان می‌دهد واقعی یا غیرواقعی است. برای آن‌ها فقط مهم است که در همین لحظه تیم‌های فوتبال عراق در فاصله ۱۱۰ کلیومتری آن‌ها در شهر بغداد هستند. بچه‌ها از شدت شادمانی به سروگول هم می‌پرند. بالش و کوسن‌ها را به سوی هم پرت می‌کنند. اما با ورود ناگهانی اکرم برادرزاده ابوسعید همه‌شان ساکت می‌شوند. هر کدام به سرجایش می‌نشینند. اکرم در دست‌اش تلفن موبایل عمویش را دارد. بچه‌ها می‌دانند که حالا می‌توانند با تلفون عمویش گیم بازی کنند. همه به دور اکرم جمع می‌شوند. اکرم به فاصله هر چند ثانیه از زیر چشم به در اطاق نظر می‌اندازد. ممکن است عمویش در جستجوی تلفون‌اش هر آن وارد اطاق شود. پس از نیم ساعت بچه‌ها علاقه‌شان را به ادامه بازی با تلفون از دست می‌دهند. آنها شروع به تعریف داستان برای یکدیگر می‌کنند. خیلی آهسته صحبت می‌کنند و زئید در کنارم خواب‌اش برده است. از قرار معلوم وقت چرت بعد از نهار است. درجه حرارت در بیرون از اطاق صدویازده درجه فارنهایت است، اما در اتاقی که ما هستیم هوایش مناسب و خنک است. برخلاف انتظار دستگاه تهویه کار می‌کند. جائی که من نشسته‌ام. تالاری را می‌بینم. بروی دیوار این تالار آئینه‌ای با قاب طلائی رنگ به طور تقریبا ۴۰ سانتیمتر آویزان شده است. بدون استثناء هر کدام از پسران هنگام عبور از مقابل آئینه، لحظه‌ای می‌ایستند و خود را برانداز می‌کنند. برسی که در جلو آئینه قرار دارد بر می‌دارند و استیل موهایشان را با برس منظم می‌کنند. در سمت چپ آئینه دری وجود دارد که به اقامت گاه خصوصی زنان باز می‌شود. جائی که زنان و دختران روزها را معمولا در آن می‌گذرانند. هرازگاهی یکی از زنان از اطراف آن در، نگاه دزدانه‌ای به سوی من می‌اندازد. پس از هر نگاه صدای پچ‌پچ کردنشان به گوشم می‌رسد. مطمئن هستم که درباره من صحبت می‌کنند. به هرحال آن‌ها شانس دیدار یک دکتر آلمانی را در حالت چرت زدن هر روز در شهرشان ندارند.

ابوسعید برایم چائی آورده است. پس از چند دقیقه همسرش عایشه به ما ملحق می‌شود. در کنار او می‌نشیند. از ابوسعید می‌پرسم که آیا اجازه می‌دهد تا عکسی از آن‌ها بگیرم. او با تن صدای دوستانه اما محکم جواب رد می‌دهد. اما نظر همسرش در این مورد فرق می‌کند. سعی می‌کند با لحن خیلی آرام و مهربان همسرش را برای عکس گرفتن متقاعد کند. بیش از دو دقیقه طول نمی‌کشد که ابوسعید به‌ درخواست همسرش تن می‌دهد. حالا آشکار شد که چه کسی در خانه رئیس است! پس از گرفتن چند عکس از آن‌هاَ، همسرش از من می‌خواهد که از او و دخترشان شهلا با هم عکس بگیرم. عکس‌ها را در دوربین دیژیتال‌ام به آن‌ها نشان می‌دهم. عایشه خیلی خوشحال می‌شود. با تن صدای خیلی شاد، از من تشکر می‌کند. سپس اطاق را ترک می‌کند.

مادامی که در حال صحبت کردن بودیم زئید از خواب بعدازظهر بیدار می‌شود. پس از کمی صحبت با او درباره مطالب حاشیه‌ای از زئید پرسیدم که بزرگترین آرزویش چیست. او بلافاصله جواب می‌دهد. «صلح» و پس از آن تشکیل یک خانواده بزرگ، حداقل با دوازده فرزند. دوست دارم در خانه‌ام صدای کشمکش و قیل و قال بچه‌ها را بشنوم. فضای خانه با دو یا سه بچه ملال‌آور می‌باشد. اگر خداوند به من و همسرم فرزند اعطاء کند، دو پسر اول و دوم‌اش را به نام هارون و کریم نامگذاری خواهد کرد. در این لحظه زئید کاملا ساکت می‌شود. یادآوری برادرانش سایه غم و افسرده‌گی بر سیمایش می‌نشاند. پس از چند لحظه سکوت بین ما، زئید به صحبت‌اش ادامه می‌دهد. می‌گوید دوست دارد که همسر آینده‌اش زن مؤدب و معقول باشد. او درباره لباس‌اش کاملا به‌طور مستقل تصمیم خواهد گرفت. خواه فقط یک روسری به سرش کند یا حجاب کامل. اما او شخصا ترجیح می‌دهد که همسرش بی‌حجاب نباشد. حجاب یک مسئله اسلامی است. اعتقادات اسلامی برای او مهم است. اما مطمئنا او بر سر حجاب با همسرش جروبحث نخواهد کرد. همسرش مجبور نخواهد بود که سراسر اندام‌اش را با مانتو سیاه بپوشاند. برای او مهم نیست که همسرش شیعه یا کرد باشد. از او می‌پرسم درباره ازدواج با خارجی‌ها چه فکر می‌کند؟ زئید جواب می‌دهد، البته اگر علاقه و عشق دوجانبه باشد، چرا که نه؟ می‌گوید شما غربی‌ها سئوال‌تان خیلی عجیب و غریب است. به نظر می‌رسد تا حدودی از سئوال من آزرده شده است. سپس اضافه می‌کند: «رویا و آرزوهای ما با شما فرق نمی‌کند من همانند خیلی‌ها دوست دارم یک خانواده بزرگ تشکیل دهم. دوست دارم که یک ماشین بزرگ ژاپنی داشته باشم. ماشین‌های آلمانی خوب‌اند اما گرانند. می‌گوید اگر خیلی سخت و جدی کار کنم می‌توانم صاحب یک خانه کوچکی شوم. اگر انسان در زندگی‌اش جدی و کوشا باشد در نهایت می‌تواند به هر چیزی دسترسی پیدا کند.»

مقاومت زئید

زئید می‌داند تا تبدیل شدن رویاهای او به واقعیت راه طولانی در پیش دارد. کشورش در جنگ می‌سوزد. دو برادرش کشته شده‌اند. او خودش یکی از مبارزین جنبش مقاومت است. هر روز می‌تواند آخرین روز زندگی‌اش باشد. حتی در طول آتش بس کنونی در شهر رامادی هر آن ممکن است از او خواسته شود تا در یکی از عملیات مسلحانه بر علیه قوای اشغال‌گر شرکت کند. از او می‌پرسم اسم «ایالات متحده امریکا» را چگونه و با چه تداعی می‌کند. جواب می‌دهد در دوران بچگی‌ام علیرغم تحمل دوران سخت و دردناک تحریم امریکا برعلیه کشورم، امریکا را هنوز به عنوان یک کشور پیشرفته و مترقی ستایش می‌کردم. اما جنگ نظرم را درباره ماهیت امریکا کاملا تغییر داد. نظر امروز من درباره ایالات متحده امریکا در واقع انعکاس نظر تمام مردم کشورهای جهان اسلامی می‌باشد. «آخر ما هرگز به امریکائی‌ها آزار نرساندیم، اما آن‌ها کشور ما و زندگی ما را نابود کرده‌اند.» او شک دارد که هرگز بتواند امریکائی‌ها را که مسئول قتل برادران‌اش هستند ببخشد. هرگز لحظاتی که برادر کوچک او کریم در مقابل چشمان او در حال جان دادن بود، اما حتی به او شانس نزدیک شدن به او را ندادند فراموش نخواهد کرد. هرگز، هرگز. مطمئن هستم که سئوال بعد هراس و وحشت در وجودش ایجاد خواهد کرد. هم چنین در خود من. از او می‌پرسم اولین حمله مسلحانه او بر علیه امریکائی‌ها کی بود. زئید، مدتی به فکر فرو می‌رود. نمی‌دانم به چه فکر می‌کند. بالاخره بعد از یک مکث طولانی جواب می‌دهد. «چهار ماه قبل در ماه آوریل ۲۰۰۷.» بعد از شهادت کریم او تصمیم می‌گیرد به گروهی که ترکیبی از افراد ناسیونالیست و بعثی بودند، بپیوندد. در گروه او هر عضو، تخصص و مسئول یکی از شاخه‌های عملیات نظامی است. یکی مسئول برنامه‌ریزی حمله می‌باشد. یکی مسئول انتخاب مکان مناسب برای کار گذاشتن بمب است. برخی‌ها تخصص‌شان در ساختن بمب‌های کنار جاده است. بعضی‌ها هم بمب را در جاده‌ها جاسازی می‌کنند. بمب باید طوری جاسازی شود که کمترین نشانه از بمب در سطح زمین قابل رویت نباشد. علاوه بر این‌ها کسانی هستند که تخصص‌شان در چگونگی استفاده از سلاح‌هایی مانند RPG(راکت‌های پرتاب نارنجک) می‌باشد. زئید می‌گوید: او مسئول دستگاه کنترل انفجارات از راه دور است. برای این کار او یک دوره کامل تعلیماتی دیده است. او این نوع بمب‌ها را از تلفون‌های موبیل کهنه یا دستگاه کنترل از راه دور تلویزیون می‌سازد. می‌گوید ساختن آن‌ها کار سختی نیست. تصمیم انفجار یا عدم انفجار در آخرین لحظه به عهده او است.

زئید، ابوسعید و من در این لحظه در اتاق تنها هستیم. ابوسعید همه را از اتاق بیرون کرده است. هیچ کس مطلقا اجازه ورود به اتاق را در این لحظه ندارد. ابوحمید برادر ابوسعید در جلو در ایستاده است تا به کسی اجازه ورود به داخل اتاق را ندهد.

«ادامه دارد»

-----------------------------

* طبق همه پرسی شبکه‌های خبری NHK, ABC, BBC در ماه اوت سال ۲۰۰۷ ، ۷۹ درصد مردم عراق مخالف حضور نیروهای ائتلافی در عراق هستند. ۷۲ درصد معتقدند که حضور قوای امریکا اوضاع امنیتی عراق را بدتر کرده است. فقط ۱۰ درصد از سنی‌ها به قوای امریکا اعتماد دارند. فقط ۱ درصد از سنی‌ها از حضور امریکا در عراق پشتیبانی می‌کنند و ۱ درصد از سنی‌ها معتقدند که در شش ماه گذشته اوضاع امنیتی عراق به طور کلی بهتر شده است. ۹۵ درصد از سنی‌ها می‌گویند که حضور قوای امریکا در عراق اوضاع امنیتی عراق را بدتر کرده است و ۹۳ درصد حمله نظامی بر علیه قوای ائتلافی را تأیید می‌کنند.


 


بعد از سقوط طالبان، دهلی نو کابل را تشویق کرد تا به ایران آغوش باز نشان دهد، تا وابستگی افغانستان درمقابل پاکستان را کاهش دهد. هند و ایران با یکدیگر در جنوب افغانستان جاده‌ای را تا مرز ایران(بین زرنج و دلارام) کشیدند. و این در حالی بود که در ایران به بازسازی بندر چابهار پرداختند که جایگاه ایده‌آلی در کنار دریای عمان دارد. این بازسازی راه را برای پروژه‌ ساخت تقاطع راه‌آهن بین این بندر و شبکه جاده‌ای افغانستان باز می‌کرد. در نهایت هند برای برآوردن نیازهای انرژی خود، برروی پتانسیل بالای همکاری با ایران حساب می‌کند(١).

بر اساس این منافع همگرا، مشارکت راهبردی جاه طلبانه‌ای در سالهای ٢٠٠٠ تا ٢٠٠٥ شکل گرفت که نه تنها شامل بخش انرژی و مسئله افغانستان می‌شد، که همچنین مبادلات نظامی و فروش اسلحه را نیز در بر می‌گرفت. با این حال این همکاری با مناقشه هسته‌ای و سوظن در مورد فعالیتهای مخفی ایران در تضاد بود. فعالیتهایی که ایران در حاشیه برنامه هسته‌ای خود صورت می داد. این در حالی بود که دهلی نو در مورد توافقنامه‌ای « طراحی شده» با آمریکا مذاکره می‌کرد. در این مذاکره هند به عنوان دولتی ظاهر شد که به صورت بالفعل دارای سلاح هسته‌ای است ولی معاهده منع گسترش سلاحهای هسته‌ای(٢) را امضا نکرده است. هند به عنوان دولتی که در برابر عدم اشاعه سلاحهای هسته‌ای بواسطه معاهده واشنگتن (٣) مسئول و همیشه خواستار کرسی دائم در شورای امنیت سازمان ملل (ONU) بوده است، در طرحهایی چند جانبه علیه جمهوری اسلامی شرکت کرد. هند سه بار بر علیه این کشور (در سال های ٢٠٠٥،٢٠٠٦ و ٢٠٠٩) در شورای حکام آژانس بین المللی انرژی اتمی (AIEA) رای داد و از سال ٢٠٠٦ متعهد به اجرای تحریم های اتخاذ شده در شورای امنیت سازمان ملل متحد شده است. جای شکی نیست که همکاری هند با ایران در این شرایط تضعیف شده است.

با این حال هند نسبت به اجرای چارچوب قانونی بی‌میلی خود را مخفی نمی‌کند و برای راه حلی دیپلوماتیک مبارزه می کند. این کشور به خصوص در برابر تحریم های اضافی طفره می‌رود. تحریم‌هایی که توسط ایالات متحده و اتحادیه اروپا اتخاذ شده است. این طفره رفتن به خصوص به خاطر این است که این تحریم ها بر فعالیت‌های شرکت‌های هندی نیز تاثیر گذار بوده است(٤). وزیر امور خارجه هند، خانم نیروپاما راو بدین گونه تاسف خود را اعلام کرد که [این تحریمها] «تاثیری مستقیم و منفی بر شرکتهای هندی داشته و بدتر از آن، [این تاثیر] بر روی امنیت انرژی [هند] و تلاشهای [آن کشور] در جهت پاسخ گویی به نیازهای توسعه مردم [خود] بوده است (٥)». اما هند فرای حفظ منافع اقتصادی خود دو نگرانی دارد. و آن اینکه میدان را برای چین در ایران خالی نگذارد؛ و از تاثیر بحران ایران بر تشدید بی ثباتی بیشتر در منطقه جلوگیری کند که تا کنون با جنگ افغانستان و شرایط داخلی رو به وخامت پاکستان تشدید شده است.

به همین دلیل است که دهلی نو از فشارهای آمریکا در جهت همسوسازی این کشور با سیاستی محکم بر علیه ایران دچار مشکل است. واشنگتن به هند یادآور شد که به عنوان شریکی راهبردی، نه تنها باید به گزینش دوستان خود بپردازد، بلکه باید از خود تعصب بیشتری برای تسلیم کردن جمهوری اسلامی نشان دهد. اما این پرونده برای هند همچنین به ابزاری مبدل شده تا اثبات کند که این کشور بدون قید و شرط با ایالات متحده همسو نیست، و نیز در موقعی که احساس می‌کند که آمریکا به بهانه مبارزه با تروریسم به پاکستان توجه بیش از حد دارد، پیغامهایی را به او ارسال می‌دارد. همچنین دولت هند مراقب برقراری روابط در سطحی بالا با تهران است، که شاهد این مطلب دیدارهای پرزیدنت محمود احمدی نژاد در ماه مه ٢٠٠٨ و وزیر امور خارجه منوچهر متکی در نوامبر ٢٠٠٩ از خاک این کشور است.

منبع: لوموند دیپلوماتیک / نوامبر ٢٠١٠

------------------------------

١) در حال حاضر واردات هند از ایران ١٢ در صد نفت خام این کشور است.

٢) ببینید کریستوف جفرولوت، « نقشه های امریکا برای هند»، لوموند دیپلوماتیک، سپتامبر ٢٠٠٦.

http://ir.mondediplo.com/article975.html

٣) در یک بیانیه مشترک در ١٨ ژوئیه ٢٠٠٥، تفاهم نامه در ١٠ اکتبر ٢٠٠٨ به امضا رسید.

٤) از بهار ٢٠١٠، پنج شرکت هندی به دلیل مشارکت پررنگ خود در بخش نفت و گاز ایران زیر نظر دولت آمریکا هستند. رجوع کنید به جوئل بریکلی، « India leads list in ignoring Iran sanctions »، International Herald Tribune، پاریس، ٢١-٢٢ اوت ٢٠١٠.

٥) به نقل از جرمی کان ، « India's nuclear diplomacy » ، نیوزویک ، نیویورک ، ٩ اوت ٢٠١٠.

* ایزابل سن-مزار Isabelle SAINT-MEZARD پژوهشگر، متخصص مسائل امنیتی در آسیای جنوبی؛ مدرس مؤسسه مطالعات سیاسی پاریس و مؤسسه ملی زبان ها و تمدن های شرقی. مقاله وی با عنوان «هند و منطقه گرائی در آسیا» به تازگی در مجموعه مقالاتی تحت نظر ژان- لوک راسین (Jean-Luc Racine) در کتاب هند و آسیا، از انتشارات مرکز ملی پژوهش های علمی (CNRS)، پاریس، ۲۰۰۹، منتشر شده است.


 


جستجویی در وضعیت زنان ایرانی پناهجو در سوئد

مقدمه

چشمان اشک‌‌‌بار زنان و کودکان ایرانی که با گام‌‌‌های سست از درگاه اداره‌‌‌ی مهاجرت بیرون می‌‌‌روند صحنه‌‌‌ای است که هر پناهجوی ایرانی در گوشه و کنار دنیا بارها با آن روبه رو شده، و پرسش هایی دردآلوده به دل و جانش چنگ انداخته است: «آیا ما نیز مردمی با حقوق برابر با جهانیان هستیم؟ آیا روزی فرا خواهد رسید که حقوق ما نیز محترم شمرده شود و جهانیان از درد آوارگی ما باخبر شوند و دلایل ما را برای آزادی و نفس کشیدن در هوای پاک برابری و زندگی در جامعه‌‌‌ای که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون نباشد، محکم و قابل قبول خواهند دید؟» به راستی بر جامعۀ ایرانی چه گذشته است که زنان و مردان آزاده‌‌‌اش هر روز به سودای زندگی بهتر تن به آوارگی در کشورهای دوردست می‌‌‌دهند و رنج راه و آسیب‌‌‌های آشکار و پنهان آن را به جان می‌‌‌خرند اما حاضر به بازگشت به کشور زادگاه‌‌‌شان ایران، نیستند؟

در سال های اخیر بار دیگر شاهد موج گسترده و روزافزون مهاجرت هموطنانی هستیم که به دلایل گوناگون جان خود را در ایران در معرض خطر می بینند و به کشورهای غربی پناهنده می شوند. اغلب این پناهجویان در کشور خود فعالیت سیاسی نداشته اند اما باز هم دلایل خود را سیاسی و اجتماعی و گاه حتی مذهبی ذکر می کنند. بسیاری از این پناهجویان که با دشواری بسیار خود را به ساحل امنی رسانده اند، با قوانین سرسخت پذیرش مهاجر و جواب منفی اداره های مهاجرت روبرو می شوند. این پناهجویان ایرانی بر روی شمشیری دولبه راه می روند: از یک سو در کشور خود امنیت، آزادی فردی و اجتماعی و حقوق انسانی آنان زیرپا گذاشته می شود و عمری را به دست و پنجه نرم کردن با مشکلاتی می گذرانند که سال ها پیش در کشورهای غربی حل شده، و از سوی دیگر ادارات مهاجرت دلایل آنان برای خارج شدن از ایران و اقامت در کشور دوم را ناکافی شمرده و مشکلات آنان را جدی تلقی نمی کنند. رؤیای این پناهجویان برای آسایش و امنیت و تجربۀ یک زندگی عادی در پشت درهایی بسته، درهم شکسته می شود، درهایی که طبق قراردادهای بین المللی حقوق بشر باید به روی آنان باز باشد. برخی از آنان پل های پشت سر خود را به کلی خراب کرده‌‌‌اند در نتیجه، راهی برای بازگشت ندارند، پس به زندگی تلخی قدم می گذارند که پیش از این هرگز در رؤیای آنان نمی‌‌‌گنجید.

زنان، شمار کثیری از پناهجویان ایرانی را تشکیل می دهند که به دلیل نگاه جنسیتی، آسیب پذیرتر از مردان هستند و از وضعیت اسفناک‌‌‌تری رنج می برند. برخی از این زنان بدون همسران و گاه با کودکان خود به غرب می روند و در جستجوی رؤیای زیرپاگذاشته شدۀ خود با آینده ای مبهم و تاریک روبه رو می شوند و نه تنها ناگزیرند که برای زندگی دشوار در جامعۀ جدید مبارزه کنند بلکه مسئولیت فرزندان خود را نیز به عهده دارند. این زنان نه از سوی جامعۀ خود مورد حمایت قرار گرفته اند و نه در جامعۀ غربی از حمایت و امنیت کافی برخوردار می شوند. داستان ها و ماجراهای این زنان در غربت، که اکثر آنان تحصیلات عالی و توانایی های بسیار دارند، دردناک و رنج بار است. زنان مهاجر در کشور دوم نیز به دليل رنگ پوست، مذهب، زبان ديگر، ترس از پلیس، و عدم آشنايى با قوانين دفاع از حقوق زنان در کشور مهاجرپذير به طور وسيع مورد سوءاستفاده و به خصوص تحقير جنسى و نژادى واقع مى شوند. از آنجاکه روی سخن این مقالۀ تحقیقاتی بیشتر با زنان پناهجوی اجتماعی است، با برخی از این زنان که به کشور سوئد پناهنده شده اند گفتگویی دوستانه داشته ام و از دلایل آنان برای مهاجرت از کشور خود جویا شدم. در این گزارش تحقیقی با تنی چند از وکلا، فعالان حقوق پناهندگی و سیاستمداران سوئدی نیز گفتگو شده و مسائل و مشکلات پناهندگی از زوایای گوناگون اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی مورد بررسی قرار گرفته است. پس از آن نیز شایسته است مروری بر پدیدۀ "پناهندگی" و تعریف واژه "پناهجو" از منابع رسمی داشته باشیم.

در پروسه تحقیقات میدانی که انجام دادم و پس از مصاحبه های حضوری و شنیدن گفته ها و درد دل های زنان ایرانی پناهجو در استکهلم (از جمله گفتگو با میترا، ف . نیوشا، س . معصومه، ف . پریسا، پ. و ....) متوجه شدم که مشکلات زنان پناهجو در سوئد، بسیار بغرنج، متعدد و چندلایه است ولی عمدتاَ می توان مشکلات آنان را به دو بخش کلی تقسیم کرد : الف) مشکلات پیش از ترک ایران؛ و ب) مشکلاتی که پس از خروج از کشور با آن روبه رو شده اند.

نکات مهمی که از جمع بندی نظرات آنان دربارۀ عواملی که سبب خروج ایشان از کشور شده تقریبا در موارد زیر مشترک است:

1- ناکافی بودن و گاه غیرانسانی بودن قوانین مربوط به زنان. اکثر مصاحبه شوندگان بر محرومیت از حق طلاق و حق سرپرستی از فرزندان تاکید کرده اند. برای نمونه پریسا چهل ساله که با دو فرزندش به سوئد پناهنده شده در این زمینه می گوید: « در ایران، نه قوانین کشور و نه فرهنگ سنتی این جامعه از زن حمایت نمی کند. من عملا نمی توانستم به دادگاه مراجعه کنم یا تقاضای طلاق بدهم چون همسرم مرا تهدید می کرد که بچه ها را از من می گیرد و من مطلقا دوست نداشتم بچه ها از من جدا شوند. به طور خلاصه، می توانم بگویم عواملی که باعث گریز من از کشور شد، فرهنگ مردسالار، تحقیر زن، وجود قوانین ضد زن و عدم برابری حقوق زن و مرد بود. من حق نداشتم هیچ تصمیمی چه در مسائل کوچک چه در مسائل بزرگ بگیرم. مثلا حتی حق نداشتم لباس خودم را انتخاب کنم. شوهرم لباس مرا انتخاب می کرد و می گفت "تو باید چیزی را بپوشی که من انتخاب می کنم." جامعۀ ایرانی یک جامعۀ مردسالار است و بیشترین حق را به مرد می دهد.» شکایت و اعتراض نسبت به قوانین تبعیض آمیز علیه زنان که دست آنان را برای اتخاذ هر تصمیمی می بندد و زندگی شان را در تنگنا قرار می دهد در خلال صحبت ها و درد دل های اکثرقریب به اتفاق مصاحبه شوندگان موج می زد از جمله یکی دیگر از مصاحبه شوندگان (میترا) هم تجربه دردناک زندگی خود را چنین بازگو می کند: «شوهرم شخصی بیمار و غیرعادی بود و مرا آزار می داد و دوست نداشت به هیچکس دیگر حتی بچه هایم محبت کنم. حتی یک بار که من سرگرم نوازش کودکم و لالایی گفتن برای او بودم، شوهرم با لگد کتری آب جوش را به طرف من پرت کرد که درنتیجۀ آن دست راستم تا بالای بازو دچار سوختگی شدید شد که آثار آن هنوز هم روی بازویم دیده می شود. من مجبور بودم به آن زندگی ادامه دهم تا کودکانم به سن قانونی برسند و حق انتخاب زندگی با مرا داشته باشند چون درغیر این صورت، دادگاه سرپرستی آنان را به شوهرم می داد...»

2- عدم امنیت اجتماعی. برخی از مصاحبه شوندگان از عدم وجود امنیت اجتماعی صحبت کرده اند که می توان به : گشت های ارشاد، بازجویی و دستگیری زنان به دلایل عدم رعایت حجاب اسلامی (یا بدحجابی)، داشتن آرایش، یا همراه بودن با فردی از جنس مخالف در خیابان اشاره کرد. در همین زمینه یکی از مصاحبه شوندگان به نام پریسا خاطرنشان می کند که : «... وقتی مدرسه تعطیل می شد ، گشت ارشاد بیرون مدرسه توی خیابان ایستاده بود و من شاهد بودم دختری موی سرش از مقنعه بیرون بود و یکی از این افراد گشت آمد و با خشونت تمام مقنعۀ او را کشید جلو سرش و گفت "دیگه یادت نره که روسری ات باید تا اینجا پایین باشه!" در واقع با این کار به دخترها می گفتند این پونز یادت نره، دفعۀ بعد روسریت نباید بالا برود. همۀ اینها برای من که دختر جوانی بودم خیلی وحشتناک بود. ما حق نداشتیم حتی یک دوستی سالم با جنس مخالف خود داشته باشیم. اگر این ارتباط برقرار می شد چه بسا به زندان منجر می شد که برای خیلی از دوستان من اتفاق افتاد و اتفاقات وحشتناکی که در زندان برای دختران رخ می داد.» در رابطه با احساس عدم امنیت و در نتیجه انزوای ناشی از آن، معصومه یکی دیگر از پناهجویان برای من نقل می کند که : « چند ماه بعد از دستگیری من و خواهرم، به دروغ خبر دادند به پدرم که هر دو دخترت ـ یعنی من و خواهرم ـ را اعدام کرده اند. پدرم با شنیدن این خبر سکته کرد که منجر به فوت ایشان شد. بعد از آن، مادرم که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت، شب و روز پشت در زندان بود که به دلیل سماجت ها و پیگیری های مادرم، حکم دو سال زندان من به شش ماه تنزل کرد و مرا آزاد کردند. من برخلاف خواهرم هرگز نه مذهبی بودم و نه طرفدار سازمان های سیاسی. من در تظاهراتی که به دلیل اخراج دو تن از معلمان مدرسۀ ما برگذار شده بود (که یکی از آنها خواهر خودم بود) شرکت کردم و در این راهپیمایی بود که دستگیر شدم. پس از آزادی از زندان هرگز احساس شادی نداشتم، کاملا سرخورده و درحقیقت به شدت افسرده و منزوی بودم...»

عدم آزادی‌‌‌های فردی و فرهنگ مردسالاری. حجاب اجباری، آزادی انتخاب رنگ و نوع پوشش، انتخاب مذهب، انتخاب نوع روابط جنسی و اجتماعی و شغل نیز در مقولۀ آزادی های فردی قرار می گیرد. نیوشا می گوید: « من به دلیل گرایش جنسی متفاوت در مدرسه مدام مورد تهدید مدیر مدرسه بودم. هر روز مرا از کلاس بیرون می کشید، به دفتر خودش می برد و با تحکم به من می گفت "خدا، جامعه و پدر ومادرت از تو متنفر هستند. هر قدمی که روی زمین برمی داری و هر نفسی که می کشی گناه است و خداوند و عرش آسمان تو را لعنت و نفرین می کنند". چرا؟ مگر من چه کرده ام؟ خداوند مرا با این نوع احساس به دنیا آورده است. من این را برای خودم انتخاب نکرده ام، چیزی است که با آن متولد شده ام. آیا باید مجازات بشوم؟... اما آنچه همۀ مصاحبه شوندگان در آن متفق القول هستند مسئلۀ فرهنگ مردسالاری یا سنتی حاکم بر جامعه است که نگاه مذهبی به آن دامن می زند و قانون نیز در این زمینه از آن حمایت می کند و لاجرم دست مردان را برای اعمال خشونت بر زنان و کودکان باز می گذارد. به طورکلی، همۀ کاستی های فوق در جامعۀ ایرانی تا حد بسیار زیاد به نقص قانون و عدم حمایت قانون از زنان و کودکان بازمی گردد. قانونی که زن و فرزند را جزو مایملک مرد می داند و به صراحت مرد را "صاحب دم" یا خون می شمارد عملا موجب فروپاشی هستۀ خانواده و امنیت زنان و کودکان، و در نهایت فرار آنان از کشور می گردد. قوانین فعلی ایران بر تمکین زن از مرد تاکید می کند اما به عواقب آن که می تواند موجب فروریختن بنیان خانواده گردد نمی پردازد؛ و فرهنگ سنتی- مذهبی آنچنان آزادی های فردی و اجتماعی را محدود می کند که عرصه را بر مردم ــ به ویژه بر زنان ــ تنگ می کند. آمارهای رو به افزایش طلاق، خشونت، قتل های ناموسی، فرار دختران از خانه، اعتیاد و بزه کاری نشان می دهد که نه تنها شریعت، فرهنگ سنتی و قوانین جزا برای جامعۀ امروز با نیازهای انسانی ویژۀ زمان خود کافی، متناسب و بهنجار نیستند و سبب رشد جامعه و فرهنگ حاکم بر آن نمی شوند بلکه زمینه های سقوط و فروپاشی خانواده و جامعه را فراهم می کنند.

در بخش دوم، مشکلات زنان در غربت مورد بررسی قرار می گیرد. مهم ترین مشکلات این زنان در درجۀ نخست ارائۀ کیس پناهندگی است. اگرچه شرایط سیاسی و محدودیت های اجتماعی ایران و ظلمی که بر زنان این جامعه می رود کمابیش از طریق فعالان سیاسی و اجتماعی در گوشه و کنار دنیا و نیز فیلم ها و گزارش هایی که از طریق سایت یوتیوب در دسترس عموم قرار می گیرد، برای افکار عمومی جهان روشن شده است، اما ثابت کردن آن توسط پناهجویانی که سابقۀ فعالیت سیاسی منسجم در کشور خود ندارند همچنان به صورت معضلی بزرگ پیش روی زنان و مردان پناهجوی ایرانی است. اداره های مهاجرت سوئد فقط کیس های سیاسی را به عنوان پناهنده، آن هم با دشواری بسیار، مدارک و شواهد قانع کننده، می پذیرند و از نظر آنان پناهندۀ اجتماعی معنایی ندارد (برای اثبات این ادعا به بخش گفتگو با خانم اوا حدادی، وکیل سوئدی ادارۀ مهاجرت مراجعه شود).

مشکل دوم، همچنان که توسط برخی از مصاحبه شوندگان نیز مطرح شد، مسئلۀ اجازۀ کار است. پناهنده ای که پاسخ منفی از ادارۀ مهاجرت می گیرد (به این معنا که درخواست پناهندگی وی رد می شود) اجازۀ کار قانونی (یا کار سفید) در کشور سوئد ندارد. از سویی، مبلغی که به صورت ماهیانه از سوی ادارۀ مهاجرت به وی پرداخت می شود نیز کاهش می یابد، و همچنین اجازۀ رفتن به کلاس زبان سوئدی نیز از او گرفته می شود. بنابراین، گرفتن جواب منفی به خودی خود مشکلات اقتصادی، اجتماعی و نیز امنیتی برای پناهجویان ایجاد می کند. این شرایط، همان شمشیر دولبه ای است که در آغاز به آن اشاره شد. زنان ایرانی نه در وطن و نه در غربت باور نمی شوند و مورد حمایت قانون و جامعه قرار نمی گیرند.

پناهجو و پدیدۀ پناهندگی

برای روشن تر شدن مفهوم پناهجویی و حقوق پناهندگی، شایسته است نگاهی کوتاه به منابع سازمان ملل و اعلامیۀ حقوق بشر داشته باشیم؛ و سپس به گفتگو با فعالان این حوزه بپردازیم.

باتوجه به تعریف های متعدد و متفاوتی که از واژه های "پناهجو" و "پناهندگی" در اعلامیه های جهانی و قوانین کشورهای گوناگون به چشم می خورد، ارائۀ یک تعریف عام از این واژه ها که بتواند در همۀ کشورها و همۀ موارد به یکسان به کار برده شود، کار چندان ساده ای به نظر نمی رسد. در ماده 14 – 1) اعلامیۀ جهانی حقوق بشر، که در سال 1948 به تصویب رسید، آمده است "هر كس حق دارد براي گريز از هر گونه شكنجه و فشار به جايي پناهنده شود. نيز مي تواند در ساير كشورها از پناهندگي استفاده كند". در این اعلامیه تعریف مشخصی از پناهنده یا پناهجو داده نشده است. بنابراین، در كنوانسيون 1951 و پروتكل 1967 به موارد دیگری به جز "شکنجه و آزار" اشاره می شود:

1-  مسئوليت اعطا پناهندگي به افراد متقاضي برعهده جامعه بين‌المللي و نماينده آن سازمان ملل متحد مي‌باشد.

۲-  هر فردي كه به خاطر نقض اصول اعلاميه جهاني حقوق بشر، حيات، جسم و جان و آزادي‌اش در معرض خطر باشد صلاحيت پناه‌جستن دارد.

۳- كشورها با دادن پناهندگي به افراد بند 2 دچار مسئوليت بين‌المللي نمي‌شوند و اين پناهندگي بايستي توسط ساير كشورها محترم شمرده شود.

4- هيچ فردي را نبايستي به اخراج يا بازگشت از نقطه مرزي محكوم نمود به صورتي كه ناچار شود به سرزميني برگردد يا در سرزميني باقي بماند كه در آن بخاطر نقض اصول اعلاميه جهاني حقوق بشر حيات، جان و جسم يا آزادي‌اش در معرض خطر قرار دارد.

در این کنوانسیون به موارد دیگری ازجمله در خطر بودن "حیات، جسم و جان و آزادی" پناهجو در کشور خود اشاره شده است. اين كنوانسيون پس از فجايع بشري که در جنگ هاي اول و دوم جهاني روی داد و به دلیل حفظ و تأمين جان سيل عظیم پناهندگان سياسي و اجتماعی در سراسر جهان منعقد شد و در حال حاضر 145 كشور دنيا به عضويت اين سند بين المللي در آمده اند.

پناهجو

ماده 1 كنوانسيون 1951 و پروتكل 1967 شرايط فردي را كه صلاحيت پناهندگي دارد چنین اعلام مي كند: "پناهجو كسي است كه به علت ترس موجه از آزار و اذيت به علل مربوط به نژاد، مذهب، مليت، عضويت در گروه اجتماعي خاص و يا عقيده سياسي در خارج از كشور متبوع خود به سر مي برد". در این ماده صراحتا ذکر نشده است که فرد متقاضی پناهندگی باید حتما مورد آزار و اذیت قرار گرفته باشد بلکه "ترس" از آزار و اذیت و به دنبال آن گریز از وضعیت خطر را نیز شامل می شود. متاسفانه امروزه به دلایل گوناگونی که در بخش های بعدی این تحقیق ذکر خواهد شد، "ترس" از آزار به معنای در خطر بودن زندگی پناهجو در کشور خود تلقی نمی شود و ادارات مهاجرت خواستار دلایل، شواهد و مدارک محکمی هستند که این حتمی بودن خطر را به آنان ثابت کند.

آيا باید حق پناهندگي را ايجاد کرد؟

امروزه حتی بین روشنفکران جامعۀ ایرانی نگاهی منفی نسبت به مسئلۀ پناهندگی و کسانی که اقدام به گرفتن پناهندگی از کشورهای دیگر می کنند وجود دارد. آیا هر انسانی حق مهاجرت از کشور خود و انتخاب محل زندگی را خود دارد؟ این پرسش را با آقای حسام منتظری یکی از فعالان و مدافعان حقوق پناهندگان در کشور سوئد و سخنگوی "سازمان سراسری پناهندگان-بیمرز" مطرح کردیم. ایشان به مرزها و دیوارهای بلند پیرامون کشورها باور ندارد و در توضیح نظرات خود می گوید: "به این سئوال کمی عامیانه جواب می دهم. جامعۀ انسانی در دهمین سال هزارۀ جدید باید داستان مرز و داستان اینکه "هر انسانی در هر کجای کرۀ خاکی به دنیا آمده محکوم است در همانجا زندگی کند" را تغییر دهد. من به این مرزها اعتقادی ندارم. فقط پنجه سانان و درنده خویان هستند که برای شکار و زندگی خود مرز مشخص می کنند که قلمرو شخصی خودشان باشد و موجود دیگری هم نباید به آن تجاوز کند. داستان مرز و خط و نشان هایی که دولت ها مشخص کرده اند هم از همین قرار است. به همین دلیل مخفف اسم سازمان ما که من یکی از سخنگویان آن هستم "بیمرز" و نام کامل آن "سازمان سراسری پناهندگان بیمرز" است. من اصلا اعتقاد ندارم که فرد پناهنده در موقعیت فرودست است و از کشور دوم چیزی را گدایی می کند. بنابر منشور حقوق بشر، انسان ها آزادند در کشورهای گوناگون تردد و محل زندگی خود را بنابر امنیت و صلاح دید خود انتخاب کنند. متاسفانه چنین چیزی در عالم واقعیت وجود ندارد. اروپا مانند قلعه ای، به دور خود حصار کشیده و مرزهای مرئی و نامرئی بوجود آورده است و پذیرش کسی خارج از این محدوده بسیار دشوار است. برای کسی که خطر می کند، از کشور خود به شکل قاچاق یا به شکل های دیگر خارج می شود و تلاش می کند به ساحل امنی برسد، مشکل تازه ای به نام کیس پناهندگی و مراحل و دادگاه ها و مشکلات آن آغاز می شود. به عبارتی، از آن ضرورتی که دول اروپایی و کمیساریای عالی پناهندگان در 1959 و 1961 در ژنو به دنبال تزئین آن بودند، الان چیزی باقی نمانده است و همۀ اینها دلایل سیاسی و اقتصادی دارد. به اعتقاد من با اولین پتکی که به دیوار برلین خورد و کشورهای سوسیالیستی بلوک شرق فرو ریختند، دیگر به این ویترین حقوق بشری بلوک غرب نیازی نبود و بسیاری از سنگرهای محفوظ نگه داشته شدۀ حق و حقوق پناهندگی فرو ریخت. شاید هنوز چیزی از این مقوله روی کاغذ مانده باشد ولی در عمل نه."

حال پرسش اصلی اینجاست که در میان این خیل پناهندگان ایرانی که به کشورهای غربی که با دیوارهای بلند و باروهای محکم سعی در جلوگیری از ورود آنان دارد، سرازیر می شود، وضعیت زنان پناهندۀ ایرانی چگونه است؟ این زنان از چه شرایطی فرار می کنند و با چه آینده ای روبه رو می شوند؟

آرزو محمدی کارشناس علوم سياسى و علوم اجتماعى، و از فعالان حقوق زنان و پناهندگان ایرانی که نهاد "اول كودكان"(Children First)  و سازمان سراسرى پناهندگان ايرانى ـ بيمرز چترهاى اصلى فعاليت هاى ایشان را تشکیل می دهد، در زمینۀ وضعیت زنان در ایران و دلایل گریز آنان از کشور چنین می گوید:

"برای اینکه بتوان درک درستی از عوامل خروج زنان از ایران داشت، باید به کلِ تصویر زن در این جامعه نگاه کرد. از قوانین فعلی ایران گرفته تا سنت گزاری ها و نوع نگاهی که نسبت به زن در جامعه ایجاد کرده است، همه باعث می شود که زن ایرانی در جامعۀ خود احساس امنیت، آزادی و خوشنبختی نکند و تلاش کند این احساس امنیت، آزادی و خوشبختی را در جامعۀ دیگری جستجو کند. مسئلۀ اول این است که جمهوری اسلامی، قانون اساسی، قوانین شریعت و کلا فضای اجتماعی و سیاسی که از روز نخست در کشور ایجاد کرده است، چه از نظر قانونی و چه سنتی، به صورت سرکوب، قانونگزاری و نیز تشکیل کمیته های ارشاد و ماشین های گشت اخلاقی برای حجاب و دیگر مسائل باعث شده که عرصۀ فعالیت و حتی زندگی عادی برای زنان روز به روز محدودتر و تنگ تر شود. نه قوانین، نه سنت ها و نه فرهنگ جمهوری اسلامی به نفع زنان و کودکان نیست بلکه ضدزن و ضدکودک است. یعنی دشمنی بزرگ این سیستم، حکومت و ایدئولوژی با زنان نه پنهان بوده و نه خود رژیم خواسته است آن را پنهان کند. این دشمنی را کجاها می شود دید؟ این فهرست خیلی طولانی است. من به چند نکته اشاره می کنم، مثل قوانین زن، خانواده، طلاق، سرپرستی از کودک، اثبات حرف خود، شهادت و غیره. در عرصۀ اجتماعی مسائل زنان به مراتب بغرنج تر است. مسئلۀ کار، مسائل اقتصادی و اجتماعی زنان، برابری حقوق زن و مرد، مثلا در قوانین اسلامی، زن یک انسان کامل محسوب نمی شود. وضعیت زنان در ایران چنان دشوار است که حتی زنانی که از نظر اقتصادی در طبقات بالای جامعه قرار دارند نیز نمی توانند و نمی خواهند در چنین جامعه ای زندگی کنند. پول در جیب این زنان است اما حقوق اجتماعی مناسب، آزادی و حقوق اجتماعی برابر ندارند.

بخش زیادی از ایرانیانی که برای پناهندگی به سوئد می آیند، زن هستند. این زنان را می توان به سه گروه تقسیم کرد: گروه اول زنانی هستند که فعالیت های سیاسی و اجتماعی داشته اند و زنان تحصیل کرده ای هستند. باتوجه به سرکوب و خفقانی که جمهوری اسلامی به ویژه در سال های اخیر اعمال کرده است، بخشی از این زنانِ فعال مجبور به ترک ایران و در واقع فرار به کشورهای غربی شده اند. این گروه ویژه ای است که علیه جمهوری اسلامی مبارزه کرده است.

گروه دوم به مراتب تعداد بیشتری از زنان را تشکیل می دهد. همان طور که قبلا گفتم، باید به موقعیت زن در ایران نگاه کرد تا بتوان درک درستی از این گروه داشت. این ها زنانی هستند که حتی جمهوری اسلامی به چشم یک پدیدۀ جدید به آنان نگاه می کند و تعداد آنان روز به روز بیشتر می شود. این ها زنانی هستند که ازدواج کرده اند، حالا یا تحت فشار خانواده، فشار اقتصادی یا اجتماعی، و احتمالا بچه هم دارند و معمولا زنان تحصیل کرده ای هم هستند. این زنان به دلایل گوناگون از همسران خود جدا شده اند یا قصد جدایی دارند، می خواهند خودشان گلیم خود را از آب بیرون بکشند. این زنان از همسران خود جدا می شوند و معمولا هم از خیر مهریه و حقوق خود می گذرند و بچه را از همسر سابق خود می گیرند و تلاش می کنند زندگی خود و فرزندان شان را تامین کنند. آنان تحت فشارهای بسیار زیاد و کمرشکن اجتماعی و اقتصادی و حقوقی کار می کنند تا نان خود و بچه ها را دربیاورند. این گروه شهری، خیلی مقاوم و پرتلاش هستند و دستکم تحصیلات دبیرستانی دارند، آدم های جان سخت، مستقل و محکمی هستند. در محیط کار، صاحب کار به این ها فشار می آورد و ممکن است مورد سوءاستفادۀ جنسی قرار بگیرند. شرایط اجتماعی و حقوقی چنان به این گروه فشار می آورد که کشورهای اروپایی ازجمله سوئد، تنها پناهگاه و گریزگاه اینان می شود. همان طور که گفتم این گروه بخش بسیار زیادی از پناهندگان ایرانی را تشکیل می دهد. از روز اولی که این زنان از شوهران خود جدا می شوند، به مهاجرت به اروپا فکر می کنند و این مسئله به صورت یک پروژۀ خانوادگی درمی آید، بخصوص کسانی که دوست یا خویشاوندی در اروپا دارند، تلاش می کنند راهی برای خروج از کشور و رساندن خود به ساحل امنی پیدا کنند. با هزار مشکل، فروختن اموال و قرض کردن پول و غیره خود را به ترکیه می رسانند و از آنجا به صورت قاچاق به سوئد یا دیگر کشورهای اروپایی می روند. حالا بگذریم که در ترکیه چه اتفاقات گاه فجیعی برای آنان می افتد تا وقتی که بتوانند از ترکیه خارج شوند و به کشور سوم بروند. این زنان پروندۀ سیاسی به این معنا که مبارزۀ متشکل کرده باشند، ندارند. اینکه مقاله نوشته یا علیه جمهوری اسلامی حرفی زده باشند در مورد ایشان صدق نمی کند. منتهی وقتی با این زنان حرف می زنی، به جمهوری اسلامی و آن نوع زندگی اعتراض و نارضایتی دارند. این ها گروهی هستند که سکولارند، مذهبی نیستند اما مبارزۀ متشکل هم نداشته اند. بنابراین، پروندۀ اینان از نظر ادارۀ مهاجرت سیاسی نیست.

گروه سوم، زنانی هستند که با مردی در سوئد یا اروپا ازدواج می کنند. که این مورد نیز رو به افزایش است. باید به سابقۀ آن نگاه کرد. در زمان ریاست جمهوری محمد خاتمی فشار روی ایرانیانی که خارج از کشور زندگی می کردند کمتر شد. این افراد می توانستند به ایران برگردند، پس به نوعی راه باز شد. یعنی این افراد حتی اگر زمانی فعالیت سیاسی داشتند هم می توانستند برگردند. عدۀ زیادی از ایرانیان خارج نشین به کشور برگشتند. اینها در ایران با زنانی ازدواج کردند. این گروه از زنان، بیشتر از شهرستان ها هستند و کمتر شهری یا تحصیل کرده اند و بسیار جوان هستند و از خانواده هایی می آیند که سنتی بوده و از نظر اقتصادی چندان مرفه نیستند و به نوعی می توان گفت چشم و گوش بسته اند. این خانواده ها، این نوع ازدواج ها را راه نجاتی هم برای دختر و هم خانواده می بیند. این زنان هم پروندۀ متفاوتی دارند. این ها باید در طول مدتی که ادارۀ مهاجرت تعیین می کند در خانۀ این مردان بمانند و همه جور مشکلی را تحمل کنند تا وقتی که اقامت خود را بگیرند؛ و معمولا مشکلات زیادی در طول این مدت برای آنان پیش می آید که شرح آن خیلی طولانی است. اتفاق خوبی که در سوئد افتاد این بود که به پناهجویانی که بتوانند هویت خود را ثابت کنند، به این معنا که در بدو ورود به ادارۀ مهاجرت و درخواست پناهندگی، گذرنامه و نیز شناسنامۀ خود را تحویل ادارۀ مهاجرت بدهند، اجازۀ کار داده می شود. بسیاری از این زنان در رستوران ها کار می کنند یا به عنوان کمکیار، از بیماران یا افراد مُسن نگهداری می کنند."

رعنا کریم زاده دربارۀ وضعیت بلاتکلیف زنان پناهجویی که به دلایل متعدد جواب مثبت از ادارۀ مهاجرت سوئد نمی گیرند، می گوید: « به نظر من زنان ایرانی رویایی را می بینند که حداقل خواسته های یک زن است. بنابراین این زن ها با هزار عشق و امید و آرزو به اینجا می آیند. تصور چنین آیندۀ تاریکی را ندارند، نهایت اینکه فکر می کنند "چند سال بلاتکلیف هستیم تا اقامت بگیریم". اما اینکه در بطن این بلاتکلیفی چه می گذرد، هیچ چیز نمی دانند چون این مسائل را لمس نکرده اند. اما نکتۀ قابل توجه این است که حتی این شرایط تاریک و سخت را به برگشتن به ایران ترجیح می دهند. فاجعه اینجاست. باید دید شرایط این زنان در ایران چه بوده که چنین وضعیت اسفباری را به بازگشت به کشور خود ترجیح می دهند. این زنان برای پیدا کردن کار هم مشکلات زیادی دارند. در اینجا شغلی به عنوان کمکیار افراد مُسن یا معلول وجود دارد که برای این شغل بیشتر از نیروی زن استفاده می شود چون زنان صبورترند و این کار را بهتر از مردان انجام می دهند. بنابراین شرکت هایی که این نوع مشاغل را ارائه می دهند ترجیح دارند که زنان را برای این کار استخدام کنند، مگراینکه خود فرد معلول یا بیمار، کمکیارِ مرد درخواست کند. این مسئله به وفور دیده می شود که مرد مسن یا معلول (که معمولا غیرسوئدی هستند) از کمکیار خود توقع خدمات دیگر دارند. معمولا پس از یک هفته کار، این مردان از کمکیار خود می خواهند درصورتی که می خواهد در این شغل بماند باید به آنان سرویس جنسی بدهد. گاهی وقت ها زن به این درخواست تن می دهد. یکی از این زنان به من گفت "چشمهایم را می بندم، چون به این کار احتیاج دارم." این زن حتی همسر آن مرد هم نیست که امید داشته باشد برای او اقامت بگیرد، بلکه بابت از دست ندادن کار باید این خدمات جنسی را به او بدهد. طبق قوانین سوئد، چنین کاری جرم محسوب می شود و مجازات سنگینی دارد اما اکثر این زنان به پلیس شکایت نمی کنند چون در این صورت کار و درآمد خود را از دست می دهند. این نوع مشاغل، کار سفید محسوب می شود. یکسری کارهایی مثل رستوران و پیتزایی هم هست که کار سیاه محسوب می شوند و زنانی که در این نوع مشاغل هستند مورد سوءاستفادۀ بیشتری قرار می گیرند چون می دانند کار سیاه و غیرقانونی دارند. این زنان وقتی مورد سوءاستفاده قرار می گیرند اصلا شکایت نمی کنند، بعضی از آنان که وضعیت مالی خیلی دشواری دارند به این نوع خدمات پس از کار تن می دهند و برخی هم کار را ترک می کنند اما شکایت نمی کنند چون کار سیاه انجام داده اند و مجاز به انجام کار سیاه نیستند. البته جرم صاحب کاری که زن را مورد سوءاستفاده قرار داده بیشتر است اما زن هم زیر سئوال می رود و فکر می کند این مسئله روی پروندۀ پناهندگی اش اثر منفی خواهد داشت بنابراین شکایت نمی کند. اما زنان پناهجویی که معمولا بعد از گرفتن جواب منفی از ادارۀ مهاجرت، کیس خود را از اداره بیرون می آورند و ازدواج می کنند، یا زنانی که ازدواج به اصطلاح پستی می کنند، وقتی مورد آزار یا سوءاستفاده قرار می گیرند، شکایت می کنند. در این نوع دعواها اگر مرد واقعا زن را مورد آزار یا سوءاستفاده قرار داده باشد، مرد محکوم است اما بعد از شکایت وضعیت زن چه می شود؟ اگر مدتی که با آن مرد ازدواج کرده است کمتر از دو سال باشد و زن هنوز اقامت نگرفته باشد، اگرچه از نظر پلیس و دادگاه، مرد محکوم است، زن هم باید به کشور خود برگردد چون کیس ازدواج بوده و اگر به طلاق منجر شود، زن دیگر ویزای اقامت ندارد و باید برگردد. در واقع، زن حتی وقتی هم برنده می شود به طریقی بازنده است. »

حقوق پناهندگی در کشور سوئد

پناهجویان از بدو اعلام پناهندگی در سوئد از حقوق خاصی برخوردار می شوند ازجمله حقوق ماهیانه، وکیل و مسکن. کودکان پناهجویان حق رفتن به مدرسه و آموختن زبان سوئدی را دارا هستند.

پرداخت ماهیانه

از خانم آرزو محمدی دربارۀ پرداخت ماهیانۀ ادارۀ مهاجرت سوئد به پناهجویان سئوال شد: "حقوق ماهیانه ای که ادارۀ مهاجرت سوئد به پناهجویان پرداخت می کند بسیار ناچیز است و کفاف زندگی عادی را نمی دهد. اگر این زنان در کمپ های پناهجویی نمانند، 1800 کرون در ماه حقوق پناهجویی می گیرند. اگر در کمپ بمانند، همانجا غذا می خورند و می خوابند. ولی اکثر زنان نمی خواهند در این کمپ ها بمانند چون محیط این کمپ ها مناسب نیست. بنابراین باید با این مقدار پول ناچیز، خود و فرزندان خود را اداره کنند. درصورتی که پناهجو پس از مصاحبه از ادارۀ مهاجرت پاسخ منفی بگیرد (به این معنا که دلایل وی را برای پناهندگی کافی ندانند) این پرداخت ماهیانه به نصف کاهش پیدا می کند."

استخدام وکیل

هر پناهجو حق دارد برای دفاع از پروندۀ پناهجویی خود وکیل داشته باشد. درصورتی که پناهجو استطاعت مالی کافی داشته باشد می تواند خود وکیل پرونده را انتخاب و استخدام نماید. البته ادارۀ مهاجرت سوئد فهرستی از وکلای ویژۀ خود دارد که پناهجو می تواند از بین آنان یک نفر را انتخاب کند. درغیراین صورت، ادارۀ مهاجرت یک وکیل تسخیری در اختیار وی قرار می دهد. اما این سرویس نیز کاستی هایی دارد که با " اوا حدادی " وکیل سوئدی ادارۀ مهاجرت (که نام خانوادگی خود را از همسر ایرانی سابق خود وام گرفته است) در میان گذاشته شد. در ابتدا از وی سئوال شد: چقدر از وضعیت سیاسی و شرایط اجتماعی ایران آگاه هستید؟

"من هیچوقت در ایران نبوده ام ولی فکر می کنم بخوبی از آنچه در فضای سیاسی و اجتماعی ایران می گذرد آگاه هستم. من کتاب های زیادی دربارۀ قانون ایران، تاریخ و فرهنگ ایران خوانده ام، دوستان ایرانی زیادی دارم، و سال ها با یک مرد ایرانی زندگی کرده ام. به همین دلیل فکر می کنم اطلاعاتم راجع به ایران کم نیست."

از ایشان پرسیده شد: شما اطلاعات بسیار خوبی دربارۀ وضعیت زنان در ایران دارید، از مسئلۀ حجاب اجباری و حکم سنگسار و شرایط اجتماعی ایران به ویژه برای زنان آگاه هستید. اما اکثر وکلای ادارۀ مهاجرت چنین اطلاعاتی دربارۀ ایران و شرایط زنان در ایران ندارند. به نظر شما برای موکل ایرانی بهتر نیست که وکیل از قبل اطلاعاتی دربارۀ ایران داشته باشد تا بتواند شرایط پناهجو را درک و بخوبی از او دفاع کند؛ و آیا اصولا دفاعی به معنای حقیقی از پناهجو می شود یا اینکه این خود موکل است که باید کار وکیل را برای خود انجام دهد و همۀ مدارک و شواهد را به وکیل ارائه کند؟ "این سئوال شما کاملا درست است. متاسفانه پرونده های زیادی بود که دیر به دست من رسید و پناهجو متاسفانه جواب منفی گرفته بود. بله این درست است که ادارۀ مهاجرت می گوید این پناهجو است که باید ثابت کند که شرایط پناهندگی را دارد. ولی یک آدم معمولی در ابتدا نمی داند ثابت کردن اینکه من واجد شرایط دریافت پناهندگی هستم یعنی چه، زیرا "پناهنده" یک واژۀ حقوقی است و به همین دلیل ادارۀ مهاجرت به پناهجو وکیل می دهد تا در این زمینه از او کمک بگیرد ولی همان طور که خودتان گفتید، اکثر این وکلا اطلاعاتی راجع به ایران ندارند و طبیعی است که نمی توانند بخوبی از موکل دفاع کنند. البته وکیل تا حدی می تواند کمک کند. به نظر من مهم این است که پناهجو مدارک خود را به خوبی ارائه دهد و دلایل پناهندگی خود را به روشنی توضیح دهد. چراکه حتی وقتی پناهجو دلایل کافی برای گرفتن اقامت در سوئد دارد، باز هم ادارۀ مهاجرت به او پناهندگی نمی دهد زیرا به عقیدۀ آنان پناهجو باید دلایل خود را ثابت کند و ادارۀ مهاجرت را کاملا قانع کند."

این همه سختگیری برای چیست؟

امینه کاکاباوه نمایندۀ ایرانی دو دوره پارلمان سوئد در انتخابات سراسری سال های 2006 و 2010 از حزب چپ در مقاله ای در روزنامۀ پرتیراژ سوئد به نام "افتون بلادت" که در تاریخ چهاردهم جولای امسال به چاپ رسید، مطرح می کند که باتوجه به شرایط زنان در ایران "اگر زن ایرانی موفق به ورود به اروپا و اعلام پناهندگی شد، فقط به دلیل زن بودن باید مورد حمایت دولت های اروپایی و به ویژه دولت سوئد قرار بگیرد". اما چنین عاملی (زن بودن) عملا از سوی ادارۀ مهاجرت سوئد مورد توجه قرار نمی گیرد و همان پرونده سازی و دفاعیات و ثابت کردن و مدرک نشان دادن جریان دارد. آیا نباید به دلیل شرایط اجتماعی و سیاسی حاکم بر ایران، امتیازی برای زنان ایرانی درنظر گرفته شود؟ این پرسش با "اوا حدادی" وکیل ادارۀ مهاجرت در میان گذاشته شد. وی عقیده دارد: " هر خبرنگار و گزارشگر، یا نمایندۀ پارلمان حق دارد مقاله بنویسد و نظر خود را بیان کند اما به این معنی نیست که هرچه در مطبوعات و رسانه ها گفته می شود قابل اجرا باشد. هر پناهجویی باید مدارک کافی مبنی بر در خطر بودن جدی جان خود ارائه کند درغیر این صورت، با درخواست وی موافقت نخواهد شد. زن و مرد از نظر دولت، قوانین و ادارۀ مهاجرت سوئد یکسان هستند و امتیاز خاصی برای زنان وجود ندارد."

آرزو محمدی اما با این نظر موافق نیست و می گوید: "ما برای هر مورد پناهجوی زن ایرانی، جنگیده ایم و تلاش کرده ایم ثابت کنیم که گرچه این خانم سابقۀ سیاسی ندارد و علیه جمهوری اسلامی مبارزه نکرده است، همین قدر که به تنهایی به سوئد آمده است نباید به ایران برگردد چون همسر، برادر شوهر و حتی خانوادۀ خود او می توانند او را مورد آزار قرار دهند و از نظر قوانین فعلی، مجازات او حتی می تواند سنگسار باشد. دولت سوئد این موضوع را فهمیده و اقرار می کند که بازگرداندن زنان ایرانی به منزلۀ به خطر انداختن زندگی آنان است؛ و این برای ما موفقیت بزرگی است. تفاوتی که وضعیت زنان ایرانی در سوئد دارد این است که دولت سوئد زن ایرانی را به اجبار و با زور به ایران برنمی گرداند یا از کشور اخراج نمی کند. اما وضعیت این زنان می تواند برای سال ها به همین نحو باقی بماند، یعنی اخراج نمی شوند اما اقامت هم نمی گیرند و سال ها طول می کشد تا با اقامت آنان در سوئد موافقت شود."

زمانی سوئد از جمله کشورهای پناهنده پذیر و مهاجرپذیری بود که از حضور خارجیان استقبال می کرد اما چه اتفاقی سبب شده است که مواضع و سیاست های این کشور، چرخشی وارونه پیدا کرده و شرایط پذیرش پناهنده در این کشور چنین دشوار و در مواردی غیرممکن گردیده است؟ خانم اوا حدادی دلیل این چرخش در سیاست ها را کاملا اقتصادی می داند و این گونه به پرسش پاسخ می گوید: « اگر به صد، صد وپنجاه سال گذشتۀ سوئد نگاه کنیم، سوئد کشور ثروتمندی نبود و بسیاری مردم به دلیل فقر و مشکلات اقتصادی به کشورهای دیگر ازجمله امریکا مهاجرت می کردند. البته در آن زمان چیزی به نام پناهندگی نبود و فقط کافی بود کسی بتواند به کشور دیگری برود و به هر ترتیب قطعه زمینی بخرد و روی آن کار کند تا شهروند آن کشور محسوب شود. این افراد "مهاجر" محسوب می شدند و این سیستمی که باید شخص برود خود را معرفی کند، پرونده تشکیل دهد و با مدرک و دلیل ثابت کند که بازگشت به کشور خود برای او خطر جانی دارد، وجود نداشت. پس به نظر من از نظر انسانی، هر فرد حق دارد که درصورتی که شرایط زندگی برای وی در کشور خود دشوار است، محل دیگری را انتخاب کند و زندگی بهتری داشته باشد. این خیلی طبیعی است. اما متاسفانه در شرایط فعلی و باتوجه به بحران اقتصادی و بیکاری عملا چنین اصلی برای کل مهاجران و پناهندگان قابل اجرا نیست. از نظر دولت سوئد و قوانین این کشور، هر کسی حق دارد مسکن داشته باشد، کار کند، و از بیمه های درمانی و اجتماعی، بازنشستگی و بیمۀ بیکاری برخوردار شود. پس دولت باید بودجۀ کافی داشته باشد که اگر یک میلیون آدم به این کشور و این سیستم اقتصادی وارد شد، بتواند از عهدۀ انواع بیمه ها و مخارج آنها برآید. درواقع این یک مسئلۀ اقتصادی است تا مسائل دیگر. باتوجه به موج افزایندۀ پناهندگی و مهاجرت به اروپا، دولت نمی تواند همۀ این حقوق را در اختیار تمام مهاجران و پناهندگان قرار دهد. بنابراین به کسانی اجازۀ زندگی و پناهندگی در سوئد داده می شود که بتوانند ثابت کنند که در کشور خود جانشان در خطر است و درصورتی که به کشور برگردند دچار مشکلاتی از قبیل اعدام و زندان خواهند شد. این افراد باید سابقۀ فعالیت سیاسی در کشور خود داشته باشند. الان چیزی به عنوان پناهندۀ اجتماعی وجود ندارد. دولت ها فقط پناهندۀ سیاسی را آن هم با مدارک و شواهد کافی می پذیرند. مگر اینکه در آن کشور شرایط جنگ حاکم باشد. »

حسام منتظری نیز تقریبا با اوا حدادی هم عقیده است: « در اواخر دهۀ هشتاد، اروپا به دلیل پیری جامعه و رونق اقتصادی بالا به 25 تا 30 میلیون نفر نیروی کار نیاز داشت که بخش اعظمی از این نیروی کار را می توانست از مقولۀ پناهندگی جذب کند ولی این طور نشد و سیاست ها تغییر کرد. اروپا به جای پذیرفتن پناهنده از چهار گوشۀ جهان، نیروی کار بلوک شرق فروپاشیده شدۀ آن زمان را به خود جذب کرد و منطقۀ شینگن را به وجود آورد. در دو سه سال اخیر، اروپا دچار بحران اقتصادی و کسادی بازار کار شد. فشار اقتصادی، نرخ افزایندۀ بیکاری و چشم اندازهای بسیار تاریک اقتصادی همه و همه دست به دست هم داد که واژۀ پناهندگی، معنی و مفهوم خود را از دست بدهد. همین شرایط در سوئد هم وجود دارد اما درصد آن متفاوت است. در چند دهۀ اخیر، شاهد پدیده ای بودیم به نام جابجایی سرمایه. به عبارتی، کارخانجات تولید کار و تولیدات صنعتی از قارۀ اروپا رخت بربسته و در واقع سرمایه به جایی می رود که نیروی کار ارزان وجود دارد، مثل آسیای شرقی. پس غول های اقتصادی اروپا سرمایۀ خود را به جایی منتقل می کنند که نیروی کار ارزان و در ننیجه سود بیشتر عایدشان شود. بنابراین وضعیت بیکاری در سوئد هم به همین ترتیب سیر نزولی طی می کند. این وضعیت نابهنجار اقتصادی شامل حال قشر ضعیف و شکنندۀ تازه آمده یعنی قشر پناهنده هم می شود. »

پروفسور تکسته نگاش (Tekeste Negash)، استاد دانشگاه اوپسالا، و عضو حزب کمونیست سوئد، اهل اتیوپی که از حدود سی و شش سال پیش در سوئد اقامت داشته است، در این باره نگاهی دیگر دارد و مسئلۀ عدم ادغام پناهندگان در جامعۀ سوئد را مطرح می کند: « سی سال پیش، سوئد کشوری ثروتمند بود و درهای خود را به روی پناهجویان کشورهای گوناگون باز کرد و به

تدریج سیل عظیمی از پناهجویان وارد این کشور شد. مثلا در سال 1963، حدود 32 ایرانی در سوئد زندگی می کرد اما سی سال بعد این رقم به یکصد هزار نفر رسید. همین افزایش نجومی دربارۀ پناهجویان امریکای لاتین، افریقا، فلسطین، کُردها، لهستانی ها، افغان ها، عراقی ها و دیگران نیز صدق می کند. بنابراین در طی سی سال، شکل دموگرافیک جمعیت این کشور از جامعه ای کاملا بومی به جامعه ای واقعا چند فرهنگی تغییر کرد. وقتی خود من به سوئد آمدم، برای کمک گرفتن در مورد کیس پناهند گی ام به ادارۀ پلیس مراجعه کردم و پلیس نیز واقعا به من کمک کرد. ذکر این نکته بسیار حائز اهمیت است که در آن زمان (سال 1977) پلیس با پناهجویان رفتاری بسیار دوستانه داشت. هر پناهجویی جدیدی که از افریقا می رسید ما او را به ادارۀ پلیس می بردیم. حتی بعد از ظهرها برای نوشیدن قهوه و دیدار با یکدیگر در ادارۀ پلیس جمع می شدیم. اما امروزه پلیس سوئد چنین رفتار دوستانه ای با مهاجران و پناهجویان ندارد.

اکنون سال هاست که دولت سوئد تلاش می کند از ورود پناهجویان به این کشور جلوگیری کند. باید بدانیم که سوئد تنها کشوری است که پناهجویان عراقی را به کشور عراق بازمی گرداند. بسیاری از پناهجویان را پیش از ورود به خاک سوئد، مثلا در فرودگاه ها، به کشورشان برمی گرداند. پدیده ای که اتفاق می افتد این است که پناهجویان تلاش می کنند از دیوارهای بلندی که به دور مرزهای این کشور کشیده شده است بالا روند. اگرچه مرزها توسط فرودگاه ها، بنادر و حتی ماهواره ها مورد محافظت قرار می گیرند، با این وجود اما باز هم مردم برای ورود به سوئد، سوراخ هایی در این دیوار ها و ساختار محافظتی مرزها، پیدا می کنند. »

از پروفسور نگاش سئوال شد که از نظر شما مشکل اصلی پناهجویان و حتی پناهندگانی که از ادارۀ مهاجرت سوئد پذیرش گرفته اند چیست؟ پاسخ نگاش به این پرسش : « ببینید، مشکل اساسی پناهندگان پذیرفته شده در سوئد این است که سیاستمداران این کشور اگرچه درها را به روی پناهجویان باز گذاشتند اما عملا گامی برای ادغام آنان در جامعۀ سوئد برنداشتند و همواره دیدگاه مردم سوئد این بوده است که پناهنده در این کشور مهمان است و به محض آنکه شرایط در کشور متبوع برای بازگشت وی فراهم شود باید بازگردد. متاسفانه کشور سوئد در زمینۀ استفاده از نیروی انسانی و متخصصان مهاجر، سیاست صحیحی اعمال نمی کند. بسیاری از مهاجران و پناهندگان دارای تخصص، دانش و مهارت های بالایی هستند. بسیاری از آنان نسبت به مردم سوئد تحصیلات بالاتری دارند اما سوئد قادر نبوده است از تخصص آنان استفاده کند. جامعۀ ایرانی مقیم سوئد را در نظر بگیرید. اکثر ایرانیان تحصیل کرده و دارای تخصص های فوق العاده ای هستند. آیا شرکت های سوئدی توانسته اند از این جامعۀ متخصص بهره ببرند و آنان را در مشاغل مناسب تخصص آنان استخدام کنند؟ نه. پیدا کردن کار برای اکثر پناهندگان در سوئد بسیار دشوار است زیرا متاسفانه شرکت ها و ادارات سوئد این امکان را حتی برای پناهندگان یا پناهجویایی که مجوز کار دارند نیز فراهم نمی کنند."

این کاروان به کدام سو حرکت می کند و مقولۀ پناهندگی در اروپا چه سرنوشتی خواهد داشت؟

در انتخابات اخیر سوئد (سال 2010 )، چهار حزب (حزب مودرات، حزب مردم سوئد، حزب دموکرات مسیحی، و حزب مرکز) دولت سوئد را به دست گرفتند. برخی پناهجویان امید داشتند که با تغییر دولت، تغییر مثبتی نیز در وضعیت ایشان بوجود آید. اما این انتظار برآورده نشد و احزاب دست راستی دولت سوئد را به دست گرفتند. دربارۀ آیندۀ شرایط پناهندگی از دانیال ریاضت، از حزب چپ سوئد، پرسیده شد. دانیال جوان نوزده سالۀ ایرانی تبار است که موفق شده است سمت "ریاست کل مدارس شهر فالون" استان دالارنا را به دست آورد.

"اگر وضعیت پناهجویان تا امروز وضعیت بدی بود، متاسفانه در آینده بدتر خواهد شد. این چهار حزبی که الان در دولت هستند احزاب راستگرا هستند و هرگز در تاریخ سوئد از پناهندگان دفاع نکرده اند. این احزاب بیش از هر چیز از پناهندگان و مهاجرانی که از کشورهای اروپایی به سوئد می آیند حمایت می کنند. برنامۀ این احزاب این است که مرزهای دور اروپا را ببندند و مرزهای داخل اروپا را بازتر بگذارند. در چهار سال اخیر شاهد اخراج تعداد زیادی از پناهجویان از این کشور بوده ایم. بسیاری از این افراد واقعا حق اقامت در سوئد داشتند اما اخراج شدند. کیس هایی وجود دارد که در آنها یک خانواده به دو قارۀ مختلف فرستاده شده اند. بعضی از کودکان افغان که از قندهار به سوئد آمده اند، دوباره به افغانستان برگردانده شده اند. این روند در سال های آتی شدیدتر خواهد شد. شاید در سال اول متوجه شدت یافتن این روند بازگرداندن پناهجویان به کشورهای خود نشویم اما در درازمدت و در طی چهار سال آینده این روند تاثیرات خود را نشان خواهد داد. اگرچه حزب محیط زیست و حزب سوسیال دموکرات تا حدودی از حقوق پناهندگی دفاع کرده اند، اما تاکنون هیچ حزبی نخواسته است در این زمینه با حزب چپ همکاری نزدیک کند."

مردم سوئد که تاکنون برای تامین زندگی و معاش پناهندگان مالیات پرداخته اند و از حضور مهاجران در سوئد استقبال کرده اند، چرا امسال به احزابی رای دادند که مخالف پذیرش پناهجو هستند؟

« تقریبا می توان گفت ما به نحوی برای چنین روزی آماده بودیم زیرا هنگامی که در کشور بحران اقتصادی روی می دهد، نرخ بیکاری افزایش می یابد، شرایط اقتصادی مردم رشد نزولی پیدا می کند. احزابی نیز در کشور فعالیت می کنند که به مردم جواب های راحتی می دهند و می گویند "اگر خارجی ها در این کشور نبودند شاید شما شغل خود را از دست نمی دادید، یا دولت پول ماهانۀ بیشتری به شما پرداخت می کرد". وقتی مردم در شرایط بدی قرار می گیرند و جواب های اینچنینی به پرسش های آنان داده می شود، روشن است که مردم به راحتی می پذیرند و دید منفی نسبت به خارجی ها، اعم از مهاجر و پناهنده، پیدا می کنند. درصورتی که مردم سوئد، مردمی نیستند که از حضور خارجی ها در کشور خود ناراضی باشند یا نخواهند به پناهندگان پناه بدهند، اما متاسفانه در این انتخابات راهی را انتخاب کردند که به منافع کوتاه مدت آنان جواب می دهد و کلا به آدم های دیگر فکر نکردند. فقط مسئله پناهندگی نیست، این دولت به مسئلۀ بیمۀ درمانی و مرخصی های درمانی ارزش چندانی نمی دهد. مردم به این فکر نکردند که اگر روزی بیمار شوند و نتوانند سر کار خود حاضر شوند، حقوق آن روز را نخواهند داشت. قبلا در سوئد اگر کسی نمی توانست کار کند یا بیمار بود می توانست از دولت حقوق بگیرد و در خانه بماند اما الان چنین امکانی بسیار دشوار و تقریبا ناممکن است. »

نتیجه گیری

اگرچه حقایق و واقعیت هایی که در سراسر این تحقیق ارائه شد عمدتا تلخ و تاریک است اما هدف این مقاله دلسرد و ناامید کردن پناهجویان و نیز ایرانیانی که شرایط زندگی در ایران جان و آزادی و زندگی آنان را در خطر قرار می دهد، نیست بلکه آگاه ساختن آنان از شرایط کنونی پناهنده پذیری کشورهای اروپایی به ویژه سوئد است. پناهجویان اجتماعی باید این حقیقت تلخ را بپذیرند و پیش از خروج از کشور بارها این سئوال را از خود بپرسند که آیا مدینۀ فاضله و بهشت برینی در آن سوی مرزهای ایران در انتظار آنان است؟

هر پناهجوی اجتماعی باید به نکات زیر توجه کند:

1) قوانین پناهنده پذیری کشور دوم را مطالعه کند.

2) مدارک و شواهد کافی مبنی بر در خطر بودن جان خود ارائه نماید.

3) پس از درخواست پناهندگی، باوجود داشتن وکیل، این خود پناهجو است که باید فعالانه روند پروندۀ خود را پیش ببرد و تا پیش از دریافت پاسخ ادارۀ مهاجرت و حتی پس از مصاحبه، هر نوع مدرک جدیدی که بتواند به پروندۀ او کمک کند، جمع آوری و برای مسئول پروندۀ خود ارسال نماید.

4) به تماس با وکیل اکتفا نکند و در تماس مستقیم با مسئول پروندۀ خود باشد. مثلا، پناهجو می تواند از طریق پست الکترونیکی (ایمیل) با مسئول پرونده و مصاحبه کننده تماس بگیرد و فایل های الکترونیک خود (متن، تصویری، صوتی، وب سایت) را برای وی ارسال نماید. به این منظور می تواند از روی نامه ای که وی را برای مصاحبه فرا می خواند، نام و نام خانوادگی مسئول پرونده را ببیند. کافی است نام کوچک نقطه نام فامیل مسئول پرونده را نوشته و آدرس وب سایت ادارۀ مهاجرت سوئد را در انتها وارد نماید. نمونه:

name.lastname@migrationsverket.se

5) تلاش کند با سازمان های ایرانی مدافع حقوق پناهندگی در سوئد تماس بگیرد و حضوری فعال در جلسات و برنامه های این سازمان ها داشته باشد. پناهجو باید بداند که بدون تلاش خود او هیچ سازمان و کمپینی نمی تواند موفقیت کاملی در دفاع از حقوق پناهجویان داشته باشد.

6)با تهیۀ وب سایت، نوشتن مقاله، تهیۀ فیلم یا هر نوع فعالیت دیگری، صدای خود را به گوش مسئولان ادارۀ مهاجرت برساند.و در یک کلام: خاموش ننشیند. انتظار طولانی و کُشنده است. او خود تعیین کنندۀ سرنوشت خود است.

در نهایت اینکه مسئلۀ اصلی که باید به طور جدی به آن پرداخته شود این است که کدامیک از این زنان در صورت ماندن در ایران ممکن بود با دلارا دارابی، زینب جلالیان، شهلا جاهد، سکینه آشتیانی، سهیلا پور حسینی، کبری رحمان پور، سوگند جهانی، ریحانه جباری، سحر پری خانی، اکرم علی محمدی و صدها زن دیگر هم سرنوشت شوند و سال ها در زندان های ایران به حبس، یا به اعدام و سنگسار محکوم گردند؟ مسئولانه از خود بپرسیم آیا واقعاَ راهی هست که بتوان به این زنان پناهجو کمک کرد؟

13 آذر 1389

منبع: مدرسه فمینیستی


 


دریکی از مقالات گذشته به طور تفصیلی در مورد Mutual Fund، انواع آن و مزایای استفاده از این ابزار مالی صحبت شد و دانستیم که MF درحقیقت مجموعه ای از سرمایه افراد مختلف است که به صورت یکپارچه توسط یک مدیر متخصص در سرمایه گذاری(Professional Fund Manager) به صورت ترکیبی از سهام(Stock) و مشتقات آن(Derivatives)، اوراق مشارکت(Bond) و نقدینگی(Cash) سرمایه گذاری می شود. همچنین اشاره شد شرکتهایی که مدیریت Mutual Fund‌های مختلف را انجام می دهند معمولا در صدی را به عنوان هزینه مدیریت یا MER(Management Expense Ratio) سالانه از سرمایه گذاران دریافت می کنند. در این مقاله به معرفی ابزار سرمایه گذاری دیگری به نام Segregated Fund می پردازیم.

Segregated Fund چیست؟

Seg. Fund به زبان عامیانه بسته سرمایه گذاری مشابه MF می باشد که توسط شرکت‌های بیمه ارایه می شود و به همین دلیل تشابهاتی به شرح زیر با یک MF دارد:

ـ مجموعه ای از سرمایه افراد مختلف می باشد که یکپارچه شده و سرمایه گذاری می شود.

ـ در هر زمان قابل دسترسی و نقد شدن می باشد.

ـ در اوراق بها دار مشابه MF سرمایه گذاری می شود( معمولا بسیاری از MF‌ها به صورت SF هم قابل خریداری می باشند(

ـ بازگشت سرمایه وابسته به عملکرد سرمایه گذاری موجود می باشد.

SF ‌ها وجوه تمایز اساسی و مزیتهایی نیز بر MF ‌ها داشته که در قسمت زیر به آن اشاره می شود.

وجوه تمایز Segregated Fund با Mutual Fund

مثال: علی فردی است که 100000 دلار را در یک حساب(و طی یک قرارداد) Seg. Fund با 10 سال دوره سرمایه گذاری (Maturity Period)، 100% گارانتی سرمایه( Maturity Guarantee) در هنگام پایان دوره 10 ساله، و 100% گارانتی در هنگام فوت علی(Death Benefit Guarantee) درصورتی که زودتر از دوران سررسید باشد سرمایه گذاری نموده. از این مثال جهت تدقیق مسایل در این مقاله استفاده می کنیم.

SF ‌ها دارای تمایزاتی با MF ‌ها هستند که ناشی از ماهیت بیمه گونه این محصول مالی می باشد. اهم این تمایزات به شرح زیر می باشد:

ـ گارانتی در سررید(Maturity Gaurantee): در قراردادهای Seg. Fund بنا به نوع قرارداد بین 75 تا 100 درصد سرمایه فرد درزمان پایان(سررسید یا Maturity) قرارداد گارانتی می شود. در مثال فوق علی به دلیل وجود 100% Maturity Guarantee اصل سرمایه وی(100000 دلار) در صورت نگاه داشتن در حساب SF تا زمان سررسید گارانتی می باشد. در واقع اگر به دلیل سقوط بازار، سرمایه وی در سال دهم 90000 دلار گردد، شرکت بیمه کل سرمایه اولیه که گارانتی شده یعنی 100000 دلاررا به وی پرداخت می کند و در صورتی که سرمایه وی به دلیل رشد موجود در بازار 170000 دلار گشته باشد کل مبلغ 170000 دلار را به وی پرداخت می نماید. وجود این گارانتی برای بسیاری از افراد از منظر مدیریت ریسک حایز اهمیت می باشد.

ـ گارانتی مبلغ در صورت فوت فرد(Death Benefit Gaurantee): این گارانتی به این معنی است که در صورتی که فرد قبل از زمان پایان قرارداد(معمولا 10 سال( فوت نماید. فی مابین میزان سرمایه گارانتی شده وی و ارزش روز آن در بازار سرمایه هرکدام که بزرگتر باشد به وراث پرداخت می شود.

ـ مصونیت از طلبکاران(Creditor Protection): این وجه تمایز در حقیقت صاحب سرمایه را از دستیابی طلبکاران به سرمایه خود مصون می دارد. بسیاری ار افراد از قبیل پزشکان یا مهند سان به دلیل وجود شغلهایی با مسؤولیت بالا مقداری از سرمایه خودرا در SF قرارمی دهند تا در صورت بروز یک حکم قضایی ((Law Suit امنیت این سرمایه تضمین گردد. لازم به ذکر است که استفاده ازاین جنبه SF نیاز به شرایط خاصی دارد که باید در هنگام خرید و با نظر مشاور مالی بررسی شود.

ـ انتخاب تغییر و تمدید مبلغ گارانتی( (Reset Option: در صورت رشد سرمایه در یک SF فرد می تواند قرارداد خودرا مجددا برای مدت سررسید گارانتی نماید. به عنوان مثال اگر سرمایه علی پس از دوسال که در حساب SF بوده به دلیل عملکرد بالای بازار سرمایه به 130000 دلار تبدیل شود، فرد می تواند سرمایه خودرا برای 10 سال آینده با 130000 گارانتی نماید، که با این کار سررسید سرمایه وی دوسال به عقب می افتد.

ـ عدم درگیری با مسایل انحصار وراثت((Probate Bypass: SF مانند بیمه عمر و سایر محصولات بیمه معاف از مالیات می باشد و بدون عبور از مرحله انحصار وراثت به ورثه انتقال می یابد.

موارد مذکور تنها برخی از مشخصات Segregate Fund‌ها می باشد که برای افراد می تواند جذاب باشد. این نکته بسیار حایز اهمیت است که این محصول دارای پاره ای محدودیت‌ها می باشد و از این جهت باید با مشاورین مالی در این مورد مذاکره شود.

نتیجه گیری:

SF یکی از محصولات بیمه ای است که برای سرمایه گذاری بسیار مناسب می باشد. استفاده از این محصول وبهره مندی از مزایای آن نیازمند نیازسنجی دقیق و بررسی Option‌های موجود می باشد. درمقاله هفته آینده به بررسی سناریوهای استفاده از SF می پردازیم و این امر را در چند مثال نشان می دهیم. داشتن اطلاعات مالی نیاز مبرم افراد در جوامع توسعه یافته می باشد و از این رو افزایش اطلاعات مالی می تواند نوید بخش آینده ای بهتر برای خانواده‌ها باشد.


 


به عنوان مثال، در حالی‌ که در کانادا محبوبترین نوع وام، وام میان مدت با نرخ بهره ثابت (عموما ۵ ساله) بوده، در آمریکا اغلب وام‌ها به صورت بهره ثابت طولانی‌ مدت (۱۵ ساله یا ۳۰ ساله) می‌باشد. برخی‌ از کشور‌ها مانند انگلستان نیز ارایه کننده تقریبا تمامی‌ وام‌های کوتاه مدت و نرخ بهره متغیر میباشند.

این گزارش همچنین می افزاید که وام مسکن غالب یک کشور میتواند در طول زمان دچار تغییر شده و وام دیگری جایگزین آن شود. عواملی مانند تغییرات نرخ بهره، وضعیت اقتصادی کشور، قوانین دولتی میتواند از جمله عوامل تعیین کننده این تغیرات نام گیرند.

به عنوان مثال:

- در آمریکا وام غالب وامی بود با بهره متغیر که میزان پرداخت ماهانه در سال‌های اول رقم پایینی بوده و پس از گذشت چند سال، پرداخت ها به پرداختهای واقعی‌ با نرخ بهره متغیر (نرخ روز) تبدیل میشد. امروز به علت مشکلات اقتصادی پدید آماده در کشور، این وام‌ها جای خود را به وام‌های طولانی‌ مدت و نرخ بهره ثابت داده اند.

- اواسط دهه ۹۰ در اسپانیا پس از آنکه دولت مانع از آن شد تا بانک‌ها بتوانند از محل جریمه پرداخت پیش از موعد وام (Pre-Payment Penalty) کسب درآمد کنند، وام نرخ ثابت به نرخ متغیر تبدیل شد.

- در دانمارک در حالیکه در سال ۲۰۰۵، تقریبا ۷۰ درصد وام‌های مسکن، وامهای میان مدت تا طولانی مدت با نرخ بهره ثابت بود، به دلیل کاهش نرخ بهره در سال ۲۰۰۹، ۸۰ درصد وام‌ها به وام متغیر و یا ثابت کوتاه مدت تغییر پیدا کرد.

همچنین مورد زیر از نکات جالبی‌ است که در همین زمینه از این گزارش نقل میشود.

• بانک‌های آلمان بیمه‌ای تحت عنوان "بیمه‌ ریسک نرخ بهره" بهره به مشتریان میفروشند. همچنین به شما اجازه میدهند در صورت تمدید قرارداد، نرخ فعلی‌ را تا ۳ سال آینده حفظ نمایید.

• بانکهای ژاپن به مشتریان اجازه میدهند تا با انتخاب وام متغیر با پرداخت‌های ثابت، امکان استهلاک منفی‌ وام را داشته باشند(Negative Amortization) . امری که در کانادا مجاز نمی‌باشد.

• در آمریکا معمولا جریمه ای بابت پرداخت پیش از موعد وام در نظر گرفته نمی‌شود. هر چند هزینه‌های تکمیل قرارداد وام (Closing Cost) بسیار بیشتر از کانادا می‌باشد.

• فرانسه و اسپانیا نیز با وضع قوانینی مانع دریافت جریمه پرداخت پیش از موعد توسط بانکها میشوند.

• در آلمان و به منظور پیشگیری از جریمه فسخ قرارداد وام، مشتریان معمولا باید از ۶ ماه پیش بانک را در جریان قرار دهند. هرچند در صورت فروش خانه در این مدت جریمه ای بابت کنسل کردن قرارداد به آنها تعلق نمیگیرد.

• در حالیکه زمان استهلاک وام در فنلاند به ۶۰ سال نیز می‌رسد، کشور‌های مانند سویس و ژاپن زمان استهلاکی برابر ۱۰۰ سال خواهند داشت.

• ۷۹ درصد وام‌های مسکن کشور هلند، وام‌های "صرفا بهره" (Interest Only) می‌باشد، که در آن مشتریان فقط و فقط هزینه بهره وام را پرداخت مینمایند بدون آنکه چیزی از اصل پول (Principal) پرداخت گردد.


 


به بهانه زادروز دکتر احمد تفضلی در ۱۶ آذر ۱۳۱۶، و نیز قرار گرفتن با دوازدهمین سالگرد قتل‌های زنجیره‌ای، مروری می‌کنیم به زندگی علمی و درخشان این متفکر خردگرا و ارزشمند ایرانی:

پروفسور احمد تفضلی (1316- 1375) استاد زبان‌های باستانی در دانشكده‌ی ادبیات دانشگاه تهران بود و جدا از تبحر در زبان فارسی با زبان عربی به‌‌ خوبی آشنایی داشت و به زبان‌های انگلیسی، فرانسه و آلمانی تسلط كامل داشت. زبان روسی را نیز به اندازه‌ای كه در مطالعاتش به آن نیاز داشت، می‌دانست. وی هوشی سرشار، تحصیلاتی درخشان، تربیت علمی، مطالعاتی گسترده و دقت و پشتكاری چشمگیر داشت. او دانشمندی به معنای واقعی بود و برای سه اثر خود از جمله كتاب «تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام» جایزه‌ی كتاب سال را دریافت كرد.

زندگی‌نامه *

احمد تفضلی در 16 آذرماه 1316 در اصفهان به دنیا آمد. او دوران دبستان و دبیرستان را در تهران گذراند و دیپلم ادبی خود را از دبیرستان دارالفنون در سال 1335 گرفت. دوره‌ی كارشناسی زبان وادبیات فارسی را در سال 1338 در دانشكده‌ی ادبیات دانشگاه تهران با رتبه‌ی اول به پایان رساند و در همان سال دوره‌ی دكتری زبان و ادبیات فارسی را در همان دانشگاه آغاز كرد.

تفضلی در سال 1340 وارد دوره‌ی كارشناسی ارشد مدرسه‌ی زبان‌های شرقی دانشگاه لندن شد و در سال 1344 این دوره را با موفقیت به پایان رساند و پیش از بازگشت به ایران دوره‌ای را برای پژوهش در پاریس گذراند. او در سال 1345 درجه‌ی دكتری در زبان‌های باستانی را از دانشكده‌ی ادبیات دانشگاه تهران دریافت كرد(موضوع پایان‌نامه: تصحیح و ترجمه‌ی سوتكرنسك و ورشت مانسرنسك از دینكرد و سنجش این دو نسك با متن‌های اوستایی، به راهنمایی دكتر صادق كیا).

احمد تفضلی از سال 1337 تا 1345 در استخدام اداره‌ی فرهنگ عامه (از ادارات وزارت فرهنگ و هنر سابق) بود. از سال 1345 تا 1347 به عنوان پژوهشگر در بنیاد فرهنگ ایران به مدیریت پرویز ناتل خانلری به خدمت مشغول بود و به این هم‌كاری حتی پس از آغاز خدمت در دانشگاه تهران نیز ادامه داد.

تفضلی از سال 1347 با سمت استادیار فرهنگ و زبان‌های باستانی به طور رسمی به هیئت علمی دانشكده‌ی ادبیات دانشگاه تهران پیوست. در سال 1352 به رتبه‌ی دانشیاری و در سال 1357 به رتبه‌ی استادی نائل شد و تا واپسین روزهای زندگیش به خدمت صادقانه در دانشگاه تهران ادامه داد.

تفضلی در ده سال پایانی خدمتش در دانشگاه تهران ریاست بخش دانشجویان خارجی دانشكده‌ی ادبیات را نیز برعهده داشت. هم‌چنین از سال 1370 به عضویت پیوسته‌ی فرهنگستان زبان و ادب فارسی درآمد و از سال 1373 معاونت علمی و پژوهشی فرهنگستان را نیز برعهده داشت.

سرانجام، در شامگاه 24 دی 1375 وجود ارزنده‌اش نابه‌هنگام خاموش شد، در حالی كه گام‌های نخستین را به سوی شصتمین سال زندگیش برداشته بود.

یادآور می‌شویم که: [در روز ۲۴ دی ماه ۱۳۷۵ هنگامی که «دکتر تفضلی» با اتومبیل خود از دانشگاه تهران به سوی خانه‌اش در حرکت بود، حدود ساعت ۲ بعد از ظهر در شمیران ناپدید شد و حدود ساعت ۹ شب ماموران گشت پاسگاه انتظامی باغ فیض، جسد او را در کنار اتومبیلش پیدا کردند. وی از قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای به شمار می‌رود.]- ویکی‌پیدیا

كارنامه‌ی علمی

الف. كتاب‌ها

1. واژه‌نامه‌ی كتاب پهلوی مینوی خرد، 1348

2. ترجمه‌ی كتاب پهلوی مینوی خرد، 1354

3. ترجمه و تحقیق جلد اول كتاب نمونه‌های نخستین انسان و نخستین شهریار در تاریخ افسانه‌ای ایرانیان( نوشته‌ی كریستین سن)، با هم‌كاری ژاله آموزگار، 1364

4. ترجمه و تحقیق جلد دوم كتاب نمونه‌های نخستین انسان و نخستین شهریار در تاریخ افسانه‌ای ایرانیان( نوشته‌ی كریستین سن)، با هم‌كاری ژاله آموزگار، 1368

5. ترجمه‌ی كتاب شناخت اساطیر ایران(نوشته‌ی هینلز)، با هم‌كاری ژاله آموزگار، 1368

6. اسطوره‌‌ی زندگی زردشت، با هم‌كاری ژاله آموزگار، 1370

7. زبان پهلوی: ادبیات و دستور آن، با هم‌كاری ژاله آموزگار، 1373

8. ترجمه و تحقیق كتاب پهلوی گزیده‌های زادسپرم به فرانسه با هم‌كاری فیلیپ ژینیو، 1993

9. تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام( پس از درگذشتش به كوشش ژاله آموزگار انتشار یافت)، 1376

10. یادنامه‌ی دومناش، گردآوری با هم‌كاری فیلیپ ژینیو، 1974

11. یكی قطره باران، جشن‌نامه‌ی استاد زریاب خویی، 1370

ب. مقاله‌ها

از احمد تفضلی تاكنون پنجاه و سه مقاله به زبان فارسی در دانشنامه‌ی ایران و اسلام، دایره المعارف بزرگ اسلامی، دانشنامه‌ی جهان اسلام و در نشریات معتبر علمی و جشن‌نامه‌ها و یادنامه‌های دانشمندان منتشر شده است. هم‌چنین از وی هشتاد و سه مقاله به زبان‌های انگلیسی و فرانسوی در نشریات معتبر خارجی هم‌چون مجله‌ی آسیایی، مجموعه‌ی شرق‌شناسی، مطالعات ایرانی، مطالعات ایرانی، دانشنامه‌ی ایرانیكا و در مجموعه‌ها و یادنامه‌های ایران‌شناسان بزرگ به چاپ رسیده است. از وی پانزده نقد كتاب به زبان فارسی، دو نقد كتاب به زبان انگلیسی در BSOAS در 1973 و 1974 و یك نقد به زبان فرانسه در مجله‌ی مطالعات ایرانی در 1992 به چاپ رسیده است.

پ. همایش‌های علمی

دكتر احمد تفضلی عضو چند مجمع علمی داخلی و خارجی بود و در دوران خدمات علمی و دانشگاهی خود علاوه بر شركت در كنگره‌ها و نشست‌های ایران‌شناسی، چندبار نیز به دعوت دانشگاه‌های معتبر خارجی برای سخنرانی و هم ‌ چنین تدریس به كشورهای دیگر دعوت شد:

در تابستان 1363 و 1364 به دعوت دانشگاه كپنهاك به دانمارك، در پاییز 1367 به دعوت دانشگاه توكیو به ژاپن، در اسفند 1370 و فروردین 1371 به دعوت مدرسه‌ی مطالعات عالی دانشگاه سوربون پاریس به فرانسه، در تابستان 1371 به دعوت دانشگاه پكن به چین، در تابستان 1373 به دعوت دانشگاه سن پترزبورگ به روسیه و در اسفند 1374 و فروردین 1375 به دعوت دانشگاه هاروارد به امریكا.

ت. جایزه‌ها

به آثار و فعالیت‌های علمی استاد تفضلی جایزه و تقدیرنامه‌هایی اهدا شده كه عبارتند از:

1. مدال درجه اول فرهنگ، 1335

2. جایزه‌ی كتاب سال جمهوری اسلامی ایران برای ترجمه و تحقیق كتاب نمونه‌های نخستین انسان و نخستین شهریار در تاریخ افسانه‌ای ایرانیان، 1370

3. جایزه‌ی كتاب برگزیده دانشگاه‌های كشور برای همان كتاب، 1370

4. جایزه‌ی گیرشمن از فرهنگستان كتیبه‌ها و ادبیات فرانسه(یكی از پنج فرهنگستان تشكیل دهنده‌ی انستیتوی فرانسه)، اسفند 1372/ مارس 1994(این نخستین‌بار بود كه این فرهنگستان از دانشمندی ایرانی قدردانی كرد)

5. جایزه‌ی كتاب سال بین المللی جمهوری اسلامی ایران برای ترجمه‌ی گزیده‌های زادسپرم به زبان فرانسه، 1374

6. اهدای دكتری افتخاری ایران‌شناسی دانشگاه دولتی سن پترزبورگ، شهریور1375 (او نخستین استاد از كشورهای شرقی بود كه موفق به دریافت این درجه‌ی علمی شد)

7. جایزه‌ی كتاب سال جمهوری اسلامی ایران برای تالیف كتاب تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام، به كوشش ژاله آموزگار، 1377

« مرگ احمد تفضلی در جهان ایران شناسی، طنینی بلند داشته است زیرا كه همه ایران شناسان می‌دانند كه دانشمند توانایی از دست رفته است، آن هم در سالهای بهره دهی. او می بایست و می توانست دست كم بیست سال دیگر دانشجویان و دانشورزان فرهنگ ایران باستان را از گنجینه پهناور آگاهی‌های ژرف خود بهره ور سازد.» - ایرج افشار

«میان من وتفضلی سی وهفت سال پیوند دوستی برقرار بود تا آن كه پایان غم انگیز زندگی او، این پیمان را گسست. او از معدود پهلوی دانان طراز اول بود كه در محیط غیر علمی ایران با ارتباطات وسیعی كه با همكاران خود در سراسر جهان برقرار می‌كرده و دانش خود را به روز نگه می داشت.» - علی اشرف صادقی

« دانشمندان بسیاری زاده شده اند، عمری سپری كرده ودر گذشته اند. انسانهای واقعی و ارزنده ای نیز بوده‌اند كه برخی از عمر جهان را به خود اختصاص داده اند. اما كم بودند آنهایی كه هم دانشمند بوده‌اند و هم انسان. احمد تفضلی یكی از این نوادر بود با علمی سرشار ووجدانی آگاه. احمد تفضلی ویژگی‌هایی برجسته نیز از لحاظ اخلاقی، علمی وعملی داشت كه او را بدل به یك شخصیت فرهنگی كم نظیر می كرد. اندیشه و روشی عالمانه داشت. برنامه ریز بود و سازنده. سخت كوش و پركار و همیشه با روی خوش پاسخ گو و سایه دار بود. جوان پرور بود و دوست داشت استعداد‌های جوان را ببالاند. در مسائل علمی كمال طلب بود و در این زمینه به هیچ وجه به كم وناقص بسنده نمی كرد. در جلسات كم سخن می گفت، ولی همیشه آخرین و منطقی ترین نظر را می داد. در مقاله‌های خود به اختصار قایل بود و تنها اگر سخنی تازه برای گفتن ومطلبی نو برای نوشتن داشت، لب برمی‌گشود و قلم بر می گرفت. انسانی خردگرا بود ولی به موقع. احساساتی به لطافت باران بهاری داشت. از شعر خوب لذت می برد و در جوار كارهای علمی، رمان می خواند و با موسیقی دمساز بود و آهنگ دیلمان آهنگ محبوب او. به علم وعالم احترام خاصی می گذاشت و دانشمندان و استادان خود را سخت بزرگ می داشت و خود نیز همیشه مورد احترام بزرگان بود.» - دكتر ژاله آموزگار

(۱) – عنوان مقاله‌ای از میلاد عظیمی در باره دکتر احمد تفضلی

* زندگی نامه دکتر احمد تفضلی از سایت جزیره دانش گرفته شده‌است.


 


در این میان، در پی کاهش تولید و فروش خودرو (و به طور کلی کالاهای تولیدی) که نتیجهٔ کاهش قدرت خرید مردم بود، بسیاری از کارخانه‌های قطعه‌سازی و صنایع جنبی ورشکست شدند و هزاران تن از کارکنان آنها بیکار شدند. آن دسته از واحدهای تولیدی هم که به دلایل مختلف ورشکست نشدند، از جمله چون وضع مالی بهتر و هزینهٔ بالاسری کمتری داشتند، فشارهای زیادی را به نیروی کار آوردند. پاره‌وقت و نیمه‌وقت کردن کارکنان، اخراج کارکنان و اضافه کردن ساعت‌های کاری کارکنان باقی‌مانده بدون پرداخت اضافه حقوق، قطع یا کاهش مزایای بیمه و پاداش سالانه و غیره، کاستن از تسهیلات کاری، و...از جمله شیوه‌هایی بود و هست که این گونه شرکت‌ها به کار بردند و شرایط کاری سختی را بر کارکنان‌شان تحمیل کردند. اما پس از مدتی، سازمان‌های کارگری در سراسر جهان شروع به مبارزه با این وضع کردند و خواهان شرایط کار و زندگی شایسته برای همهٔ کارگران و کارکنان شدند، که نمونه‌های آن را در اعتراض‌های کارگری در بسیاری از کشورهای اروپا- یونان، فرانسه، بریتانیا، ایرلند...- شاهد بودیم.

جنبش کارگری و سندیکایی در کانادا نیز به سهم خود و تحت فشار اعضای خود که به شدت در مضیقه بودند، صدای اعتراض خود را بلند کرده است. متأسفانه شمار واحدهای تولیدی در کانادا و در استان‌های صنعتی مثل اونتاریو و کبک که کارگران و کارکنان‌شان عضو اتحادیه نیستند، هنوز خیلی زیاد است. همین موجب ضعف جنبش سندیکایی شده و دست کارفرماها را هم در اعمال شرایط کاری دشوار باز گذارده است. یکی از سندیکاهای سابقه‌دار و پُرعضو کانادا، اتحادیهٔ «کارکنان خودروسازی کانادا» (CAW) است که در حال حاضر ۲۲۵٫۰۰۰ عضو در سراسر کشور دارد و در یکی دو سال اخیر حضور فعال‌تر و برجسته‌تری در صحنهٔ مسائل اجتماعی داشته است. مطلب زیر که در ارتباط با بحران مالی اخیر و وضعیت ناگوار و دشوار کار و زندگی کارگران خودروسازی است، نوشتهٔ کن لوئنزا رئیس اتحادیهٔ کارکنان خودروسازی کانادا و بیانگر دیدگاه‌ها و مواضع او به عنوان رهبر سندیکا در این مورد است.

*****

کارگران صنایع خودرو‌سازی کانادا: «دیگر بس است!»

کن لوئنزا (Ken Lewenza)

دو سال از زمانی می‌گذرد که بی‌مسئولیتی و طمع و سودورزی بخش مالی اقتصاد جهان را به رکود کشاند و موجب بیکاری میلیون‌ها تن شد. اما اکنون زمان آن فرا رسیده است که ما دربارهٔ آینده‌ای که خواهان آن هستیم، تصمیم روشن و قاطعی بگیریم.

در شرایطی که هم‌چنان نرخ بیکاری بسیار بالاست و اقتصاد جهانی هنوز بسیار ناتوان و شکننده است، صاحبان صنایع و کارفرمایان در سراسر جهان هنوز از کارگران می‌خواهند که تن به کاهش دستمزدها بدهند، و این در حالی است که دولت‌ها هم خدمات اجتماعی همگانی را هدف دستبرد قرار داده‌اند. جالب است که از کارگران هم می‌خواهند که به این عقب‌نشینی و پسرفت بپیوندند، که خوشبختانه جواب بسیاری از کارگران منفی است.

کافی است به رخدادهای اخیر در بریتانیا و فرانسه نگاه کنید. در کانادا هم ۱۵٫۰۰۰ کارگر کارخانه‌های قطعه‌سازی خودرو در روز ۲۷ اکتبر در بیشتر از ۱۰۰ کارخانه در شهرهای مختلف برای دفاع از مشاغل خود دست به تظاهرات زدند [که البته در رسانه‌های همگانی غالب، کمتر خبری از آنها بود-م] و یک صدا گفتند: «دیگر بس است!» مشاغل کارخانه‌های قطعه‌سازی، کارهای سختی هستند. کارگران این صنعت سزاوار دریافت دستمزدهای در خور و مناسب برای داشتن یک زندگی مناسب هستند. میانگین دستمزد یک کارگر کارخانهٔ خودرو‌سازی (مثل فورد و تویوتا) در حدود ۱۹ دلار در ساعت است که کمی پایین‌تر از میانگین دستمزدها در کاناداست.

در تظاهرات روز ۲۷ اکتبر امسال، کارگران کارخانه‌های قطعه‌سازی دو پیام قاطع داشتند. یکی اینکه ما توجه کارخانه‌های خودرو‌سازی [فورد، جی ام، کرایسلر] را به این واقعیت جلب می‌کنیم که در تمام مدت بحران اخیر، کارگران سهمی فعال و جدی در حل مشکل داشتند. ما مذاکره دربارهٔ قراردادهای دسته‌جمعی با کارخانه‌های خودروسازی را به تعویق انداختیم و در عوض آنها تا توانستند شرایط کار را برای کارگران قطعه‌ساز دشوار کردند و به آنها را در مضیقه قرار دادند. اما آنها باید بدانند که ما برای حفظ مشاغل در کارخانه‌های قطعه‌سازی مبارزه خواهیم کرد.

دومین پیام کارگران به تولید کنندگان قطعات خودرو بود که «فشار نیاورید!» ما به کارمان ادامه می‌دهیم تا سرمایهٔ شرکت از میان نرود، و محیط کاری با کیفیت و بازده بالا داشته باشیم، اما حاضر نیستیم تن به کاهش دستمزدها یا حق بازنشستگی بدهیم، و حاضر نیستیم تن به قراردادهای دوگانه‌ای بدهیم که برای همیشه شرایط کار را برای نسل بعدی کارگران وخیم‌تر می‌کند. ما حتی در بدترین روزهای بحران مالی حاضر به پذیرش این وضع نشدیم، و حالا هم آن را نمی‌پذیریم.

سال گذشته موجودیت کل صنعت خودروسازی در معرض خطر قرار گرفت. دولت‌های ایالتی و فدرال کانادا متوجه این امر شدند که نیم میلیون شغل در معرض نابودی بود. اما کمک کوتاه مدت آنها قرار بود متوجه حفظ شغل‌های موجود با شرایط مناسب باشد نه تبدیل آنها به شغل‌هایی با شرایط بد و دشوار.

در دورهٔ آشفتگی و ویرانی اقتصادی، کارگران خودرو‌سازی با گردن نهادن اضطراری به امر ثابت نگه داشتن دستمزدها، کاهش حقوق و مزایا، گذشتن از حقوق تصریح شده در قوانین کار، و کم کردن مرخصی‌ها و طولانی کردن ساعت‌های کار، با تحمل درد و رنج فراوان سهم خود را در امر صرفه‌جویی برای حفظ صنایع ادا کردند. اکنون این صنعت دوباره به سودآوری رسیده است و تولید خودرو در کانادا افزایش چشمگیری (حدود ۷۰ درصد) یافته است و انتظار می‌رود که سودآوری تا دو سال آینده به مرز سال‌های پیش از بحران برسد.

موفقیت صنعت قطعه‌سازی ما بستگی به به نیروی کار بسیار ماهر، بازده کاری بالا، و کیفیت در سطح بسیار بالا در این صنعت دارد. هزینهٔ تولید در این صنعت همتراز با میزان مشابه در دیگر مناطق پیشرفتهٔ خودروسازی است. بنابراین، گفتن اینکه ما باید دستمزدها را پایین نگه داریم تا بتوانیم با مکزیک و چین رقابت کنیم، حرف چرندی است. به عوض کاهش دستمزدها و مسابقه برای پرداخت دستمزدهای هر چه کمتر، ما باید به سرمایه‌گذاری در فناوری و بارآوری ادامه دهیم و هدف‌مان پیشرفت کارگران و بهبود وضعیت آنان در سراسر جهان باشد.

همچنین، ضروری است که توجه‌مان را بر روی مسائل واقعی این صنعت متمرکز کنیم. تجارت خودرو برای کانادا جاده‌ای یک‌طرفه شده است، به طوری که واردات از آن سوی اقیانوس‌ها (از شرق و غرب) در سال گذشته به مرز بی‌سابقهٔ ۲۶ درصد رسید، و این در حالی بود که ما هیچ‌چیز به آن طرف صادر نکردیم. راه حل، تنظیم یک رابطهٔ تجاری متوازن است و نه بستن قراردادهای تجارت آزاد یک‌طرفه [اشاره به قراردادهای تجارت آزاد میان کانادا و اتحادیهٔ اروپا که اکنون توسط وزارت بازرگانی بین‌المللی دولت فدرال در دست تهیه و تصویب است–م].

و آنچه وضعیت را وخیم‌تر کرده است، وابستگی و پیوستگی تنگاتنگ اقتصاد کانادا با نفت است که موجب بالا رفتن ارزش دلار کانادا و گران شدن نسبی کالاهای تولیدی کانادا در بازار جهانی، و کم شدن فروش آنها، شده است. ما نیاز به اجرای سیاست‌هایی داریم که ارزش نسبی دلار را کمتر و آن را در بازار جهانی باثبات‌تر کنند؛ ما به سیاست‌های اقتصادی مستمر و پیگیر با هدف رشد صنعت خودروسازی نیاز داریم.

بعید نیست کارفرمایی از میان صاحبان شرکت‌های قطعه‌سازی بخواهد عزم و تصمیم ما را بیازماید. ما خواهان رو در رویی نیستیم، اما اگر چنین شود، ما همهٔ منابعی را که در اختیار داریم بسیج خواهیم کرد تا در برابر خواست‌های کارفرمایان بایستیم، و در این راه‍ از همهٔ شیوه‌ها استفاده خواهیم کرد: از تظاهرات گرفته تا اشغال محل کار، تعطیل کردن کارخانه‌ها، و خودداری کردن از مونتاژ قطعات ساخت آن شرکت در خطوط مونتاژ کارخانه‌های خودروسازی.

اگرچه ما به طور قطع نمی‌توانیم بگوییم نتیجهٔ این تلاش‌های ما چه خواهد بود و ما را به کجا خواهد کشاند، اما می‌دانیم که اگر مبارزه نکنیم، چه آینده‌ای در انتظارمان خواهد بود.

۶ دسامبر ۲۰۱۰


 


اگر بخواهيم کسی را تهديد کنيم مي‌گوييم «پدرش را در مي‌آورم» يا «پدرش را مي‌سوزانم».

البته در سال‌های اخير؛ اين اصطلاح «پدر سوخته» غلظت خودش را از دست داده و گهگاه نه منباب دشنام؛ بلکه منباب شوخی و ابراز محبت هم بکار مي‌رود. مثلا کودکی را می‌بينيم و از رفتار و کردارش خوشمان مي‌آيد و مي‌گوييم: ببين پدر سوخته چه آتشپاره‌ای است.

اما؛ از کجا و چرا اين اصطلاح «پدر سوخته» به‌عنوان دشنام در فرهنگ ما جا خوش کرده و چرا هنگام جنگ و دعوا؛ خلايق از اين ترکيب نازيبا استفاده مي‌کنند؟؟

بايد تاريخ را ورق بزنيم و ببينيم پدر سوخته يعنی چه و چرا مردم به‌ همديگر مي‌گويند پدرسوخته!!

اگر دوران پنجاه ساله تسلط آل بويه را بر خلافت عباسيان در بغداد و جلوه‌گری مذهب تشيع در آن مدت کوتاه و زود گذر را کنار بگذاريم؛ بطور کلی از صدر اسلام تا ظهور سلسله صفويه؛ - يعنی مدت نهصد سال -‌پيروان مذهب تشيع‌ـ از چهار امامی گرفته تا دوازده امامی -‌بصورت مخفی زندگی کرده و با پيروی از شيوه «تقيه» خود را از گزند سنی‌های متعصب در امان نگهداشته‌اند.

مي‌دانيد که تقيه؛ از نظر فقهی؛ به معنای خودداری از ابراز عقيده و مذهب خويش است در مواقعی که ضرر مالی يا جانی متوجه شخص مي‌شود، يعنی اينکه اگر شما شيعه هستيد؛ هيچ ضرورتی ندارد وقتی که در ميان سنی‌ها هستيد بگوييد که شيعه‌ايد. - يعنی در واقع جواز فقهی برای اينکه به رنگ جماعت در بياييد.

و شايد يکی از دلايلی که ما ايرانی‌ها هيچگاه دل‌مان با زبان‌مان يکی نيست؛ يکی از دلايلی که هر روز به رنگی در مي‌آييم؛ و يکی از دلايلی که به هيچ چيز اعتقاد نداريم و به همه چيز هم اعتقاد داريم؛ همين است که بدون آنکه خودمان بخواهيم اهل تقيه هستيم و «تقيه» در زندگی اجتماعی ما شديدا تاثير گذاشته است.

وقتی حکومت؛ حکومت شاهنشاهی است؛ ما همگی شاه‌پرست و جان‌نثار اعلي‌حضرت و گوش به فرمان اوامر ملوکانه‌ايم. وقتی حکومت اسلامی مي‌شود؛ ته‌ريشی مي‌گذاريم و تسبيحی به دست مي‌گيريم و ناسزايی نثار شاهان می‌کنيم و يکباره مي‌شويم ابوذر غفاری!! فردا هم اگر دری به تخته خورد و يک حکومت مثلا مارکسيستی در ايران روی کار آمد؛ ما از آقای مارکس مارکسيست‌تر و از آقای تروتسکی کمونيست‌تر مي‌شويم. خلاصه اينکه هر جا که باد وزيد؛ ما کمرمان را به همان سو، خم می‌کنيم.

باری؛ همانگونه که اطلاع داريد، در سده‌های گذشته، به پيروان مذهب تشيع، رافضی اطلاق ميشد. يعنی کافر. يعنی کسيکه خونش حلال است و بايد خانه و زندگی‌اش را بر سرش خراب کرد. و اگر تاريخ ايران را خوانده باشيد لابد ديده‌ايد که در طول قرن‌ها؛ چه سيلاب خونی از همين تعصب‌های احمقانه در ميهن ما جاری شده و چه خانمان‌ها و دودمان‌ها که در دعوای سنی و شيعه به باد فنا رفته‌اند.

تاريخ نهصد ساله بعد از اسلام - تا زمان صفويه - شاهد وقايع هولناکی از اختلافات مذهبی سنی‌ها و شيعيان است که بيان آنها دل هر انسان خردمندی را به درد مي‌آورد.

مهم‌تر و جانسوزتر از اين کشت و کشتارها؛ صدور احکام و فرامين کتابسوزان از طرف برخی از شاهان و اميران ترک‌نژاد ايران - از جمله محمود غزنوی است - که بر اساس آن؛ نه تنها هزاران نفر را سر بريدند و به ديار عدم فرستادند؛ بلکه هر چه آثار علمی و فلسفی و ادبی از فضلا و انديشمندان شيعی مذهب ايران وجود داشت؛ همه را يکسره به آتش سپردند و گنجينه‌های فرهنگ و تمدن چند هزار ساله ايران را از بين بردند.

فرخی سيستانی؛ در وصف آدمکشی‌های سلطان محمود غزنوی در قصيده‌ای مي‌گويد:

آن سال خوش نخسبد و از عمر نشمرد

کز جمع کافران نکند صد هزار کم

يعنی اينکه آقای سلطان محمود اگر در هر سال صد هزار تن از همين رافضی‌ها را نمی‌کشت، آن سال را جزو عمر خود حساب نمي‌کرد!!

اگر چه هجوم مغولان و تاتاران به ايران، کشور ما را به نابودی کشاند و صد ها هزار نفر را به ديار فنا فرستاد، اما خسارات علمی و ادبی که از رهگذر تعصبات جاهلانه افرادی چون سلطان محمود غزنوی بر ايران و ايرانی وارد شد، کمتر از يورش چنگيز و تيمور نبود.

طلوع سلسله صفويه در قرن دهم هجری؛ اگر چه به اين وقايع و فجايع؛ تا حدی خاتمه داد؛ اما مذهب جعفری اثنی عشری را مذهب رسمی ايران اعلام کرد و شيعيان را واداشت تا انتقام مظالم نهصد ساله را از سنی‌ها به اشکال مختلف بگيرند.

شاه اسماعيل صفوی؛ گروهی از دراويش مسلح را به جان سنی‌ها انداخت تا آنها را به ضرب شمشير و تبرزين؛ به مذهب تشيع در بياورند.

اين صوفيان که بنام تبراييان معروف بودند وقتی که به يک سنی‌مذهب مي‌رسيدند به او تکليف مي‌کردند به عمر و عثمان و ابوبکر دشنام بدهد و اگر آن بينوا از دشنام سر باز ميزد؛ او را با تبرزين شقه شقه مي‌کردند.

شاه اسماعيل اول؛ سر سلسله دود مان صفوی، جوانی بود بی‌باک و شجاع. و چون به قدرت و سلطنت رسيد؛ قزلباشان را وا داشت تا از سنی‌ها انتقامی هولناک بگيرند. و قزلباشان هم به فرمان قبله عالم از کشته‌ها پشته ساختند.

شاه اسماعيل اول؛ در سال 910 هجری قمری؛ که در يزد بود؛ از سلطان حسين ميرزا بايقرا نامه‌ای دريافت کرد. در اين نامه؛ پادشاه تيموری او را بجای «شاه اسماعيل» ميرزا اسماعيل خطاب کرده بود. آقای شاه اسماعيل چنان آتش خشم شاهانه‌شان زبانه کشيد که به شهر طبس تاخت و هفت هزار تن از مردم بيگناه آنجا را - که رعايای سلطان حسين ميرزا بودند - کشت و بگفته يکی از مورخان «بواسطه آن کشتن، آتش غضب نواب جهانی منتفی شد!!»(می‌بينيد که چه جانورانی بر ايران حکومت مي‌کرده‌اند و جالب اينکه همين آقای شاه اسماعيل مدعی بود از طرف خدا و ائمه اطهار مامور پاکسازی کافران و بد کيشان شده است!!)

آتش غضب اين صوفی صاحب جمال - که رخساری زيبا ولی قلبی چون سنگ داشت - به اشکال ديگری هم خاموش ميشده است که بعنوان نمونه دشمن را سر می‌بريد و تنش را طعمه آتش مي‌کرد.

ديگر آنکه فرمان مي‌داد گوشت بدن محکوم را، قزلباش‌ها زنده زنده بخورند!! چنانکه حسين چلابی که در حوالی نور و بلوک رستمدار مازندران با شاه اسماعيل جنگيده بود؛ در قلعه فيروز کوه گرفتار شد و بنا به نوشته کتاب «سرگذشت مسعودی» در ميدان اصفهان گوشت آن بيچاره را خام خام خوردند.

از ديگر شاهکارهای جناب شاه اسماعيل اينکه: تن دشمنان بيچاره را عسل مي‌ماليد تا زنبوران شب و روز به او نيش بزنند و سپس او را زنده زنده - و معمولا در قفس آهنين - آتش ميزد، چنانکه با رييس محمد، حاکم ابرقو، همين معامله را کرد و او را در ميدان اصفهان، زنده آتش زد.

آقای شاه اسماعيل، در جنگ با الوند ميرزا آق قويونلو؛ تمامی لشکريانش را قتل‌عام کرد و يک نفر را زنده نگذاشت.

در جنگ با سلطان يعقوب آق قويونلو، نه تنها به زن و مرد و کودک و پير و جوانش ابقا نکرد، بلکه همه سگ‌های شهر تبريز را هم - لابد به گناه اينکه نيمه شب عوعو مي‌کردند و حضرت مرشد کامل و قبله عالم را از خواب بيدار مي‌کردند - از دم تيغ گذرانيد.

چون قبله عالم از شقه کردن و دار زدن و زنده پوست کردن مخالفان و دشمنان‌شان خرسند نمی‌شدند، برای خاموش کردن زبانه‌های خشم ملوکانه، گاهی اوقات، پدر مخالفان سنی خود را از گور در آورده آتش ميزد! و به همين خاطر است که دو اصطلاح «پدرسوخته» و «پدرت را در مي‌آورم»، از زمان اين شاهنشاه عدالت گستر! در ميان مردم ايران مرسوم شده است.

شاه اسماعيل، حتی به مادرش هم رحم نکرد و فرمان داد او را در برابر چشمان خودش سر بريدند.

بنا بر اين، معلوم شد که بکار بردن اصطلاح «پدر سوخته» از پانصد سال پيش، از زمان سلطنت شاه اسماعيل صفوی در ايران مرسوم شده و در واقع بيانگر يک سلسله فجايع تاريخی است.

منبع: گویای من


 


اینجا

هر دکمه ای به منبع برقی است متصل

کار تلاش آهن و بازوست

هر گوشه پیلواری پولاد

- روی زمین چرب -

خفته است و دود عالم با اوست

با سینه ها رفاقت دیرین صبر و سل،

زینجا

گلهای لفظ های شما را

نارسته از لبان

طوفان پرغریو هزاران چرخ

از دودکش به خارج انبار می برد.

اینجا

انبار انفجار مدامی پر از صداست

بازیّ بی صدای لبان پیک قلب هاست.

هرسینه کوره ایّ و ز صد یاد مشتعل:

یاد غروب

(درهای آهنی بر روی پاشنه می چرخند

مردان چرب خسته

بی حرف

دسته دسته بیرون می آیند)

غروب و خانه...

– چه خوب، آه!-

لم دادن و تمدد اعصاب

با چای داغ و شام لب حوض

فریاد بچه ها

برخورد دیگ و قاشق مطبخ

و آنگاه خواب

خواب ...

چشمان نمی توانند این دود را شکافت

هر چهره یک غریبه ی دیگر

با چشم باد کرده

باگونه برآمده- از پشت درد و

دود

شط مدام همهمه اینجا

خاموش می کند (نه اگر بود!)

فریاد قلب های شما را،

طوفان بی امانی

به خویش می برد

گلهای رنگ رنگ صدا را.

سکه در چشمه

تو – نیستی – (و چه گلها که با بهاران اند)

ترانه خوان تو – من نیستم – هزاران اند.

نثار راه تو یک آسمان شقایق سرخ،

که گوهران دل افروز شب کناران اند.

گریست، تلخ که: «صحرای آسمان خالی است!»

ستاره های در او چشم های ماران اند!

نشان مهرگیایی در این کویر که دید،

– ز مهر و مه – که در این راه رهسپاران اند؟...

– «ولی، نه! این همه الماسگونه – در دل شب –

نه سکه اند که در قعر چشمه ساران اند؟

همین تلألؤ الماسگونه، می گوید،

که باز، بست امید بی شماران اند...

تو – تشنه کام به صحرا دمیده! – دل خوش دار

که ابرهای سیه، مژده های باران اند.

نشسته سر به گریبان – کسی چه می داند؟ –

که در سواحل شب خیل سوگواران اند...

امیدها، که به دل داشتیم – می بینی؟–

که ساقه های لگدکوب روزگاران اند...

ترا به مزرع بی انتهای زرد غروب،

انیس محرم هر روزه کوهساران اند.

چراغ جادوی چشمان سبز او روشن!

که نیک عهد وفا را نگاهداران اند.

***

منوچهر نیستانی

منوچهر نیستانی در سال 1315 در کرمان زاده شد و دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در زادگاه خود و تهران به پایان رساند. در سال 1334 وارد دانشسرای عالی تهران شد و در سال 1337 در رشته زبان و ادبیات فارسی فارغ التحصیل شد سپس از سال 1337 تا 1342 در شاهرود به تدریس ادبیات فارسی پرداخت و پس از آن به تهران انتقال یافت و در سال 1357 بازنشسته شد. منوچهر نیستانی در سال 1360 بر اثر سکته قلبی در گذشت.

نیستانی علاوه بر سرودن شعر در زمینه پژوهش ادبی و ترجمه نیز کارهایی به انجام رسانده است. برگزیده اشعاری دارد که نامش دو با مانع است و در 1369 منتشر شده است. مانا و توکا نیستانی طراحان و کاریکاتوریست‌های معروف ایرانی، فرزندان منوچهر نیستانی هستند.

دفترهای شعر

1. جوانه کرمان خواجو 1343

2. خراب تهران 1337

3. دیروز خط فاصله رز 1350

4. دو با مانع برگزیده اشعار بزرگمهر 1369


 


یادها. نخستین بار بعدازظهری در تابستان بود که بخانه ساعدی وارد شدم. او تازه از چاپخانه برای کارهای مربوط به الفبا آمده بود. با خوشرویی مرا به مهمانخانه برد و همسرش را صدا زد تا ما را بهم معرفی کند. بدری خانم گویا با حسام لنکرانی، فرزند حسین، شوهر صفا حاتمی، خواهر سرهنگ حاتمی، نسبت داشت. حسام کمی پس از ترور مسعود روزنامه نگار در 1326 در تهران بقتل رسید.

روی مبل نشسته از نشریات جهان، آهنگر در تبعید، الفبا، کتابهای تازه، پر، علم و جامعه، اجرای ننه انسی در شهرهای آمریکا گپ زدیم. ساعدی 20 الفبا برای پخش در آمریکا داد؛ مقداری هم مجلات چاپ آمریکا را گرفت. او عکسی رنگی از "آقا بزرگ"/ بزرگ علوی را بمن داد که در فیسبوک گذاشته شده. از بزرگ علوی با مهر و شادی حرف می زد.

کتاب شعر 2زبانه ام، راه و رود، را باو دادم.  از اجرای موفق نمایش ننه انسی در 10 شهر بزرگ آمریکا، محتوای جهان، پخش آهنگر در تبعید، ترانه ها و سرودهای کانون موسیقی مترقی ایران، شمارهای 6 و 7 و 8 الفبا سخن گفته شد. در سالهای 1981-1982 کانون هنری نمایش ننه انسی ساعدی را همراه با اجرای ترانه ها و سرودها موسیقی در برخی شهرهای آمریکا اجرا کرد.  این نمایش بکارگردانی ج. پ. و تیم هنری دانشجویی ایرانیان مرکز بسیار موفق بود؛ در هر شهر با استقبال ایرانیان مواجه شد. بهمراه تور هنری به شهرها، کتاب ننه انسی، نوارها، پوسترها، دیگر کتب نظری و ادبی سازمان روی میزها مطلوب حضار واقع شدند. از سفر پیش از انقلاب خود به آمریکا گفت؛ از علاقه رهبر به فیلم گاو و خاطرات خود سخن به میان آورد.

برایش یک بطری گالنی اسمیرنوف از فرودگاه گرفته بودم. برایمان ودکا در لیوان ریخت؛ با مهربانی سلامتی گفته، نوشیدیم. صحبت از این شد که در ادبیات ایران ساعدی "باب" خروج از داستان؛ ورود به نمایش است. صادق هدایت با تخیل، غربگرایی، موضوع بکر داستان را به ادبیات مدرن فارسی بطور جدی وارد کرد. ساعدی با تجسم، تخصص در کنه ضمیر ایرانی، حرکت نمایش نویسی مدرن را وارد ادبیات فارسی کرد. زاویه دید در ننه انسی درمیان توده هاست. بساعدی از دیداری با فریدون تنکابنی و صحبت از زاویه دید گفتم. زاویه دید صمد بهرنگی از پایین به بالا، از خلق به قصر است؛ درحالی که زاویه دید در داستان تنکابنی از بالا به پایین، از قصر به توده هاست. تنکابنی زاده 1316 مقیم پاریس، بعد به کلن رفت؛ بسته سیگار وینستون خود را تو یخچال می گذاشت.

کلام شیرین ساعدی مخاطب را به دنیای شخصیتهایی از تبار انسان می برد که همه آنها بوسیله ساعدی بهم مرتبطند. خود ساعدی راوی تاریخ در فلات است که با تمام انسانهای سترگ تاریخ جهان مرتبطند. سلطانپور با لورکا و خارا، شاملو با نرودا و عزیز نسین، بهرنگی با پاموک و ناظم حکمت. یاد این شعر فروغ افتادم: سفر حجمی در خط زمان/ و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن/ حجمی از تصویری آگاه/ که ز مهمانی یک آینه بر می گردد/ و بدین سان ست/ که کسی می میرد/ و کسی می ماند. – تولدی دیگر، ص 160.

در دهه 40 ش شاعران، نویسندگان، هنرمندان بویژه نقاش و شاعر در کافه های نادری، ریویرا در قوام السطنه، فیروز، فردوسی دورهم جمع می شدند. آنها شبها با پیاده روی در خیابانها در بحثهای بیپایان خود مکرر به گل رضائیه و بار مرمر هم سر می زدند. گاهی در نمایشگاههای نقاشی سهراب سپهری، رویین پاکباز، فرشید ملکی، فرشید مثقالی، چکناوریان، علی اصغر قره باغی، فروغ، نادرپور، طاهباز را می شد دید.

ساعدی در خیابان دلگشا، تهران نو، مطبی داشت که به تنگدستان کمک طبی و دارویی می کرد؛ پاتوق روشنفکران عدالتخواه از جمله صمد بهرنگی، بهروز دهقانی، رضا براهنی، شاملو، آل احمد بود. خاطرات فراوان از انسانهای ایثارگر برای روایت داشت. شکنجه او در 1353 توسط ساواک شاهنشاهی و فعالیت سازمان دانشجویان برای رفع شکنجه و آزادی او در جهان مثل توپ رژیم را بی آبرو کرد. خواندن آثار، فرد را به دنیایی تخیلی می برد؛ ولی در مصاحبت با نویسنده آثار، فرد به جهان پرتپش زندگی اجتماعی، سیاسی، ادبی تصعید می‌کند. ساعدی با حافظه فوق العاده، نظم موثر در روایت، لحن شیرین، چهره بشاش تاریخ یک بازه زمانی ایران را چون جادوگری متبحر در برابر چشم شنونده تجسم می کرد. تجربه های اين دوران به شناخت عميق تر او از انسان و پيچ و خم های روح و روان کمک کرد.

از شاخه تبریز بهروز دهقانی 1318- 9خرداد 1350، با خواهران رزمنده اش اشرف و روح انگیز، نویسنده، مترجم، چریک فدایی گفت. از شکنجه ساواک به کلیه‌های بهروز آسیب رسید. روح انگیز بدست رژیم جدید در 8 تیر 60 اعدام شد. از نابدل، شاعر جوان آذربایجان، مناف فلکی، کاظم سعادتی گفت. آنها در روزنامه مهد آزادی آثارشان را منتشر می کردند. نابدل اسطوره مقاومت در برابر شکنجه شد؛ شعرهایی از او را مفتون امینی بفارسی ترجمه کرده. از صمد گفت که در رود تنها غرق شد؛ دسیسه ساواک در مرگ او را رد می کرد. صمد بهرنگی کتاب الدوز و کلاغها را به روح انگیز، همسر کاظم سعادتی، تقدیم کرد.

بهروز دهقانی نویسنده مقالات شناخت ادبیات و اجتماع، مترجم افسانه های ایتالیایی ماکسیم گورکی، زندگی و آثار شون اوکیسی بود؛ او برای تحصیل مدتی به امریکا رفت. کتاب افسانه های گورکی بانگلیسی را کتابفروشی گوتنبرگ در خیابان منوچهری می فروخت. گوتنبرگ کتب چاپ روسی را ارزان بفروش میگذاشت؛ گاهی هم کتاب را کیلویی می فروخت. انتشارات فرانکلین، غرب خیابان استامبول، هم کتب آمریکایی را در ترجمه فارسی و کاغذ نفیس گرانتر ارایه میداد.

دیدار اتفاقی با یکی از چریکها را در فرودگاه فرانکفورت با چنان مسرتی می گفت که مستمع ساعدی را می دید که در شلوغی ساختمان، برادری از دیدن برادری، به شادی کودکانه تصعید می کند. او از دیدار بدرودی با یک انسان سترگ می گفت که در تاریخ راه میرود و نامیراست. پای گپ ساعدی، مخاطب از دالان زمان به جهان بیزمان با ساکنان بیمرگ زنده عبور می کند.

بعدها هر وقت پاریس رفته ام؛ سری به پرلاشز زده بر مزار ساعدی و هدایت، 2 عزیز ایرانی، چند دقیقه ای در مراقبه فرو میروم. یاد کافه نادری پاتوق هدایت و خنده های بی شیله پیله ساعدی می افتم. زندگی هر دویشان برای بهبود فرهنگ ایرانی قطره قطره در هاون مبارزه با خرافات و استبداد تبخیر شد. ولی زندگی ادبی آنها در بسیاری دیگران ادامه یافت. آیا مرگ آیینه ای بیش نیست که در آن فرد فرهیخته هبوط می کند؛ در جهان تصاویر آیندگان خود حاضر می شود؟ آیا اصلا مرگ برای آنها مفهومی دارد؟ اگرچه زندگی آنها پر از درد و تنهایی بود؛ ولی آثارشان چون کبوتران صلح از بام بدنشان بسوی نسلهای درراه پرواز می کنند – تا لایتناهی و آینده های دور تداوم دارند.

*

در بررسی آثار ساعدی و هدایت یک پرسش کانونی این می شود: تفاوت ساختاری داستان و نمایش چیست؟ روایت در داستان و نمایش، داستانی در نمایش، داستان کوتاه و سناریو چگونه پیش می رود؟ نمایش برای دیدن نوشته می شود؛ داستان برای روایت، نه اجرا، می باشد. واشکافی آثار این 2 نویسنده کمک به نگارش خصیصه های شخصیت پردازی، صحنه پردازی، دیالوگ، دیدگاه راوی، پلات، تم/ موضوع می کند.

دو نقطه عطف در ادبیات فارسی مدرن وجود دارند. یکی هدایت در مونولوگ نویسی که اوج این سبک در بوف کور است. دیگری ساعدی در دیالوگ نویسی که منطبق با قواعد زمانبندی اجرایی نمایش و فیلم است. البته هدایت هم در نمایشنامه نویسی تمرینی کرد؛ ولی در اختناق ماقبل دهه 20ش نمایش در ایران تازه پا بود.  هدایت باتوشه فرهنگی کهن ایرانی و سبک نوین غربی به نویسش می پرداخت. پروین دختر ساسان 1307، افسانه آفرینش، مازیار - آثار نمایشی هدایت اند که بچاپ رسیدند؛ ولی اجرای آنها دانسته نیست. ساعدی با تخصص در خلق و خوی ایرانی، در زمانه ای جدید با رسانه های تصویری، به خلاقیت ادبی پرداخت.

نمایشنامه های ساعدی سریع به سناریوی فیلم و تلویزیون تبدیل شدند. هدایت بهترین مونولوگها را با راوی اول شخص مفرد در ادبیات فارسی پدید آورد؛ اوج آن "من" در بوف کور است. ساعدی دیالوگ را در ادبیات فارسی رایج کرد. دانش تخصصی، روحیه مثبت، آزادگی ساعدی توشه های بیشتری برای ارایه به فرهنگ فارسی بودند. پس اگر هدایت داستانسرایی متنی را در فارسی پدید آورد؛ ساعدی حرکت و محاوره را در ادبیات رایج کرد. اگر هدایت به السنه عتیق فارسی میانه در هند خود را آشنا کرد. ساعدی روان ایرانی را شکافت که بار 3 هزار سال فرهنگ را در خود انبار کرده؛ این واشکافی را برای فارسی زبانان چه در متن چه در اجرا آشکار کرد.

هدایت 1281- 1330 با قضیه parody یا نقیضه یک ژانر ادبی ایجاد کرد که در آن مطایبه، هجو، هزل دست بالا را در دست انداختن ابتذال و نقد اجتماعی داشت. او گاهی با نظم و نوعی قافیه گاهی با نثر مسجع آنها را نوشت. قضیه های تیارت طوفان عشق خون آلود، نمک ترکی، ساق پا، عشق پاک، توپ مروارید، تقریظ نومچه، اختلاط نومچه نمونه اند. لحن او با نوعی تفرعن ملی گرایی همراه بود. شاید نوشین "در" بین نمایشهای تاریخی پیش از ج ج 2 و نمایشهای هنری و اجتماعی پس از آن باشد.

ساعدی لال بازی pantomime را در ادبیات فارسی پروبال داد؛ این ژانر ادبی در اختناق ساواکی دهه 40 خود استعاره ی گویایی برای شرایط اجتماعی ایران بود. در لال بازی از زمان رومیها بازیگر با حرکات سر و تن و بدون سخن - پندار، محرکه، عاطفه، روایت، و شخصیت - خود را ورای کلمات ارایه میدهد. او نام مستعار گوهر مراد را از سنگ گور دختر جوانمرگی در گورستان نزدیک خانه اش در مارالان در شرق شهر تبریز، گزید.

دکتر براهنی در "حکمت ساعدی بودن گوهر مراد"، 21 نوامبر 2010، می نویسد: در {لالبازیها و نمایشنامه های کوتاه} ساعدی تجسمی از کارهای چاپلین بود.. اما اثر نمایشی، به ویژه وقتی خود پدیده نمایش تازه دارد به نویسنده، بازیگر و تماشاگر معرفی می شود، به کلی بدیع است. لالبازی، به ویژه، نیازمند بازسازی قصه توسط خود بیننده است، به همین دلیل، در فقدان زبان، بیننده باید حرکت را به نوعی در ذهن خود، بی حضور زبان، صاحب نوعی زبان می کند، به دلیل اینکه هر حرکتی، ولو در سکوت، ترجمه است به زبان، ولو بر زبان نیامده اش. بالاخره در لالبازی همه چیز از طریق عمل انجام می شود. آنچه در ذهن می گذرد، زبانش غایب است، مگر آنکه اندام انسان در آن نقش بازی کند.

ساعدی یکی از بنیانگزاران کانون نویسندگان در ایران در 1347 و هم در تبعید در 1361 بود. در مطب او بود که نطفه کانون با براهنی، آل احمد، شاملو بسته شد. چندین بار به زندان انداخته شد. شاملو آزادی ساعدی در ۱۳۵۴ از زندان را چنین می نویسد: آنچه از ساعدی، زندان شاه را ترک گفت جنازه نيم جانی بيشتر نبود. ساعدی با آن خلاقيت جوشان پس از شکنجه های جسمی و بيشتر روحی زندان اوين، ديگر مطلقا زندگی نکرد. آهسته آهسته در خود تپيد و تپيد تا مرد.

کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی – اتحادیه ملی- برای آزادی ساعدی از زندان آکسیونهای گوناگون در جهان راه انداخت. پس از خروج از زندان ساعدی درهم شکسته يکی از سازمان دهندگان و برگزار کنندگان شب های شعر انستيتو گوته در مهر ۱۳۵۶ بنام ده شب شعر شد. این ده شب برای اعتراض مدنی و آشکار کانون نويسندگان و روشنفکران به رژيم شاه بود. او همان سال در لندن به شاملو پيوست و با هم نشريه ايرانشهر را منتشر کردند.

نوروز 1364 نمايش اتللو در سرزمين عجايب را ناصر رحماني نژاد در مزون دولاشيمي پاريس كارگرداني کرد. این اثر با کنایه از اثر شکسپیر در باره تراژدی یک برزنگی قادر در میان سفیدان، مطایبه ای بضد سانسور است. ساعدی این نمایش را در رثای نمایش نویس خوش ذوق تبعیدی، بيژن مفيد 1313-1363 با شهر قصه اش، نوشت. كمدي انتقادي ــ اجتماعي ساعدی، چند روز نوروز در تئاتر دو پاريس، سپس در لندن اجرا شد که نسخه ای از ويديوی آن در یوتیوب نیست.

‏07‏/12‏/2010

سالشمار. این 2 بخش از 2 منبع دانشنامه و ویکیپیدیا برگرفته شده که در منابع در زیر آمده؛ با تصحیحات ویرایش شده اند. 

1314 تولد در تبریز، روز سه شنبه 24 دی؛نام پدر: علی اصغر؛ نام مادر: طیبه

1316 تولد برادر، علی اکبر 26 آذر

1322 تولد خواهر ناهید

1322 ورود به دبستان بدر

1330 آغاز فعالیت هم زمان با نهضت ملی

1331 مسئولیت انتشار روزنامه های فریاد، صعود، جوانان آذربایجان؛ انتشار مقالات و داستان در این سه روزنامه؛ نیز در دانش آموز، چاپ تهران

1332 بعد از کودتای 28 مرداد دو ماه مخفی می شود. شهریور سال 1332 دستگیر؛ چند ماه در زندان بسر می برد. داستان بلند نخود هر آش را نوشت که چاپ نشده

1334 ورود به دانشکده پزشکی تبریز

1335 همکاری با مجله سخن؛ انتشار داستان مرغ انجیر؛ چاپ و انتشار پیگمالیون- داستان و نمایشنامه در تبریز

1336 انتشار داستان خانه های شهر ری در تبریز؛ نمایشنامه لیلاج ها در مجله سخن

1337 رهبری جنبش های دانشجویی و اعتصابات دانشگاه تبریز؛ آشنایی و دوستی با صمد بهرنگی، بهروز دهقانی، مفتون امینی، کاظم سعادتی، مناف ملکی؛ نوشتن داستان کوتاه شکایت و نمایشنامه تک پرده ای غیوران شب

1338 نمایشنامه تک پرده ای سایه شبانه

1339 انتشار نمایشنامه کار بافک ها در سنگر، ناشر کتابفروشی تهران- تبری؛ انتشار مجموعه داستانهای کوتاه شب نشینی با شکوه، تبریز؛ نمایشنامه سفر مرد خسته در 4 پرده چاپ نشده

1340 فارغ التحصیل دانشکده پزشکی؛ گذراندن پایان نامه ای به نام علل اجتماعی پیسکونوروزها در آذربایجان که بعد از ماهها بحث و جدل با اکراه پذیرفته شد؛ انتشار نمایشنامه کلاته گل به صورت مخفی در تهران

1341 مسافرت به تهران. اعزام به خدمت سربازی- طبیب پادگان سلطنت آباد به صورت سرباز صفر، نوشتن داستانهای کوتاه درباره زندگی سربازی که چند داستان به نام های صدای خونه، پادگان خاکستری، مانع آتش در مجله کلک چاپ شد- بعد از مرگش؛ افتتاح مطب شبانه روزی به اتفاق برادرش دکتر علی اکبر در دلگشا؛ همکاری با کتاب هفته و مجله آرش؛ آشنایی و دوستی با احمد شاملو، جلال آل احمد، پرویز ناتل خانلری، رضا براهنی، محمود آزاد تهرانی، سیروس طاهباز، محمد نقی ابراهیمی، رضا سید حسینی، بهمن فرسی، به آذین، اسماعیل شاهرودی، جمال میرصادقی

1342 انتشار ده لال بازی/ پانتومیم. پانتومیم فقیر توسط جعفر والی در تلویزیون اجرا شد. ورود به بیمارستان روانی روزبه جهت اخذ تخصص بیماریهای اعصاب و روان. آشنایی و همکاری با دکتر مسعود میربها و دکتر حسن مرندی. همکاری با موسسه تحقیقات و مطالعات اجتماعی در انتشار تک نگاری ایلخچی؛ چاپ مقالات علمی در مجله روان پزشکی. ترجمه کتاب شناخت خویشتن از آرتور جرسیلد با دکتر محمدتقی براهنی، چاپ تبریز. ترجمه کتاب قلب و بیماریهای قلبی و فشار خون، ه. بله کسلی، با دکتر محمدعلی نقشینه، چاپ تبریز؛ همکاری با کتاب هفته

1343 سفر به آذربایجان؛ حاصلش نوشتن تک نگاری خیاویا مشکین شهر؛ لال بازی در انتظار در مجله آرش. انتشار 8 داستان پیوسته به نام عزاداران بیل، انتشارات نیل، تهران

1344 انتشار نمایشنامه چوب بدستهای ورزیل، انتشارات مروارید، تهران. به کارگردانی جعفر والی در تالار سنگلج روی صحنه آمد. انتشار تک رنگی خیاویا مشکین شهر، توسط موسسه تحقیقات و مطالعات اجتماعی. انتشار نمایشنامه بهترین بابای دنیا، انتشارات شفق، تهران. به کارگردانی عزت الله انتظامی در تالار سنگلج روی صحنه آمد. نوشتن داستان بلند مقتل که دو فصل آن در مجله نگین 1349 چاپ شد. سفر به حاشیه خلیج فارس برای بررسی وضع اجتماعی، آداب و سنن بومی آن خطه

1345 انتشار تک نگاری اهل هوا توسط موسسه تحقیقات و مطالعات اجتماعی. انتشار مجموعه داستان دندیل، انتشارات جوانه، تهران. انتشار پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت، انتشارات اشرفی، تهران. نمایشنامه های بامها و زیر بامها، از پا نیفتاده ها به کارگردانی جعفر والی در تلویزیون؛ ننه انسی در تئاتر سنگلج اجرا شد. نمایش گرگها، گاو در تلویزیون به کارگردانی جعفر والی. انتشار مجموعه داستان واهمه های بی نام و نشان، انتشارات نیل، تهران. داستان آرامش در حضور دیگران از این مجموعه توسط ناصر تقوایی به صورت فیلم درآمد. انتشار نمایشنامه آی بی کلاه، آی با کلاه، انتشارات نیل، تهران. به کارگردانی جعفر والی در تالار سنگلج به روی صحنه آمد. انتشار خانه روشنی، پنج نمایشنامه، انتشارات اشرفی، تهران. نمایشنامه  خانه روشنی توسط علی نصیریان، نمایشنامه دعوت توسط جعفر والی، کارگردانی و به روی صحنه رفت. نمایشنامه دست بالای دست به کارگردانی جعفر والی، نمایشنامه خوشا به حال بردباران به کارگردانی داوود رشیدی در 1346 در تلویزیون اجرا شدند. مذاکره با دولت وقت به اتفاق جلال آل احمد، رضا براهنی و سیروس طاهباز برای رفع سانسور از اهل قلم و مطبوعات. تشکیل هسته اصلی کانون نویسندگان. همکاری با مجله های جهان نو، فردوسی، خوشه، نگین و جنگ های ادبی. انتشار داستان ترس و لرز، 6 داستان پیوسته، انتشارات زمان، تهران. انتشار نمایشنامه دیکته و زاویه، 2 نمایشنامه، انتشارات نیل، تهران. به کارگردانی داوود رشیدی در تالار سنگلج به اجرا در آمد. سفر به آذربایجان جهت تدارک تک نگاری قراداغ. قسمتهایی از آن به نام کلیبر، مرند، اهر، خوی، رضائیه در مجله پیک جوانان در 1351 به چاپ رسیدند.

1348 انتشار رمان توپ، انتشارات اشرفی، تهران. انتشار نمایشنامه پروار بندان، انتشارات نیل، تهران. به کارگردانی محمدعلی جعفری در تهران و شهرستانها به روی صحنه آمد. انتشار فیلمنامه فصل گستاخی، انتشارات نیل، تهران؛ گم شده لب دریا، داستان کودکان که توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر شد.

1349  انتشار نمایشنامه وای بر مغلوب، انتشارات نیل، تهران. به کارگردانی داوود رشیدی در تالار سنگلج اجرا شد. انتشار نمایشنامه جانشین، انتشارات نیل، تهران. فیلمنامه ما نمی شنویم- 3 فیلمنامه کوتاه، انتشارات پیام، تهران. نمایشنامه ضحاک به دلیل سانسور وقت منتشر نشد.

1350  انتشار فیلمنامه گاو براساس قصه ای از کتاب عزاداران بیل. در 1348 توسط داریوش مهرجویی به صورت فیلم درآمده بود. انتشار نمایشنامه چشم در برابر چشم، انتشارات امیر کبیر،تهران. در 1351 به کارگردانی هرمز هدایت به روی صحنه رفت.

1353 انتشار مجله الفبا با همکاری نویسندگان معتبر، ناشر امیر کبیر. مجموعاً 6 شماره به چاپ رسید. نوشتن نمایشنامه مار در محراب؛ به خاطر سانسور وقت در سال 1372 تحت عنوان مار در معبد توسط انتشارات به نگار به چاپ رسید. چاپ داستان بازی تمام شد در شماره اول الفبا.

1353  اردیبهشت سفر به لاسگرد، اطراف سمنان جهت تهیه تک نگاری راجع به شهرکهای نوبنیاد. دستگیری توسط ساواک؛ انتقالش به زندان قزل قلعه؛ بعد به اوین. مدت یکسال در سلول انفرادی بود و شکنجه شد. پیش از این بارها توسط ساواک و شهربانی دستگیر و مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود. یک بار منجر به بستری شدنش در بیمارستان جاوید شد. نگارش رمان تاتار خندان که در زندان نوشته بود. در دهه 50 ضمن فعالیت سیاسی گسترده ای با طیف وسیعی از مبارزان راه آزادی ارتباط دارد که تا پایان عمرش ادامه پیدا می کند. انتشار کتاب کلاته نان، داستانی برای کودکان، ناشر امیرکبیر، تهران .

1354 آزادی از زندان. انتشار عاقبت قلم فرسایی- 2 نمایشنامه، انتشارات آگاه تهران. فیلمنامه عافیتگاه که بعد از مرگش توسط انتشارات اسپرک در 1368 به چاپ رسید. سفر به شمال و نوشتن نمایشنامه هنگامه آرایان که هنوز چاپ نشده است.

1355 سفر به تبریز و نوشتن رمان غریبه در شهر. بعد از مرگش در 1369 توسط انتشارات اسپرک منتشر شد.

1356  انتشار گور و گهواره- 3 داستان، انتشارات آگاه، تهران. براساس داستان آشغالدونی از این مجموعه فیلمنامه دایره مینا نوشته شد که توسط داریوش مهرجویی به فیلم درآمد. انتشار نمایشنامه ماه عسل، انتشارات امیرکبیر، تهران. چاپ نمایشنامه تک پرده ای رگ و ریشه دربدری در شماره 6 الفبا. ترجمه برخی از آثارش به زبانهای روسی، انگلیسی، آلمانی. سخنرانی در شبهای شعر انجمن گوته، تحت عنوان شبه هنرمند. در 1357 انتشارات امیرکبیر آنرا در کتاب ده شب شعر به چاپ رساند.

1357 سفر به آمریکا بنا به دعوت انجمن قلم آمریکا و ناشرین آمریکایی. ایراد سخنرانیهای متعدد و عقد چند قرارداد برای ترجمه کتابهایش با ناشر معروف راندم هاوس. سفر به لندن در پاییز همان سال، همکاری با احمد شاملو در انتشار روزنامه فرهنگی- سیاسی ایرانشهر. بازگشت به ایران در اوایل زمستان. انتشار کلاته کار، داستان کودکان، انتشارات امیرکبیر، تهران

1358  انتشار مقالات سیاسی و اجتماعی در روزنامه های کیهان، اطلاعات. انتشار داستان واگن سیاه در کتاب جمعه، شماره اول

1359 نوشتن قصه ها و نمایشنامه هایی که هنوز منتشر نشده اند. از جمله داستانهای اسکندر و سمندر در گردباد، بوسه عذرا، خانه باید تمیز باشد، جوجه تیغی؛ نمایشنامه های خرمن سوزها، باران، پرندگان در طویله. تعدادی داستان و نمایشنامه که ناتمام و بدون عنوان برجای مانده اند. داستان بلند و به هم پیوسته سفرنامه سفیران خدیو مصر به دیار امیر تاتارها. از سالهای قبل شروع به نوشتن آن کرده بود؛ چند قسمت آن در مجله آرش به چاپ رسید. داستان شنبه شروع شد در مجله آرش چاپ شد. نمایشنامه تک پرده ای خیاط جادو شده و 3 داستان میهمانی، ساندویچ، آشفته حالان بیدار بخت در مجله های آدینه، دنیای سخن ، کتاب، نگار، آرش چاپ شدند

1360 سفر به پاریس در اواخر سال ازدواج با خانم بدری لنکرانی

1361-1364  انتشار مجدد الفبا در پاریس. نمایشنامه اتللو در سرزمین عجایب، پرده داران آینه افروز و  فیلمنامه دکتر اکبر، رنسانس را نوشت. اولی در پاریس اجرا شد. همکاری با داریوش مهرجویی برای فیلمنامه مولوس کورپوس براساس داستان خانه باید تمیز باشد. مقالات، داستان، نمایشنامه ها که ناتمام ماندند

1364  فوت 2 آذر، دفن در گورستان پرلاشز پاریس با تشیع پرشکوه دوستداران فرهنگ ایران

آثار.

داستان‌های کوتاه: 

۱۳۳۴  خانه‌‏های شهر ری

۱۳۳۵  مرغ انجیر

۱۳۳۹  شب نشینی باشکوه

۱۳۴۱  گدا

۱۳۴۳  عزاداران بیل، ۸ داستان کوتاه پیوسته

۱۳۴۵  دندیل، ۴ داستان کوتاه؛ گور و گهواره،۳ داستان کوتاه

۱۳۴۶  واهمه‌‏های بی‌‏نام و نشان،۶ داستان کوتاه

۱۳۴۷  ترس و لرز،۶ داستان کوتاه پیوسته

۱۳۵۷  سنگ روی سنگ، 7 فصل

۱۳۷۷  آشفته حالان بیدار بخت،‏۱۰ داستان کوتاه

رمان: 

۱۳۴۸  توپ

۱۳۵۳  تاتار خندان

۱۳۵۵  غریبه در شهر؛ جای پنجه در هوا، ناتمام

نمایش‌نامه

۱۳۳۶  لیلاج

۱۳۳۸  قاصدکها؛ شان فریبک

۱۳۳۹  کار بافک‌‏ها در سنگر

۱۳۴۰  کلاته گل، انتظار

۱۳۴۱  عروسی ‏

۱۳۴۲  ده لال بازی، ۱۰ نمایش نامه پانتونیم

۱۳۴۴  چوب به دست‌‏های ورزیل؛ بهترین بابای دنیا

۱۳۴۵  پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت

۱۳۴۶  آی با کلاه، آی بی کلاه؛ خانه روشنی، ۵ نمایشنامه

۱۳۴۷  دیکته و زاویه، ۲ نمایشنامه

۱۳۴۸  پروار بندان، فصل گستاخی

۱۳۴۹  وای بر مغلوب؛ ما نمی‌‏شنویم، ۳ نمایشنامه؛ جانشین

۱۳۵۰  چشم در برابر چشم

۱۳۵۲  مار در معبد

۱۳۵۲  قوردلار

۱۳۵۴ عاقبت قلم فرسایی، ۲ نمایشنامه

۱۳۵۴  هنگامه آرایان

۱۳۵۵  ضحاک

۱۳۵۷  ماه عسل؛ آی باکلاه؛ جانشین؛ ما نمی شنویم

فیلمنامه: 

۱۳۴۸  فصل گستاخی

۱۳۵۰  گاو

۱۳۵۷  عافیتگاه

۱۳۶۱  مولوس کورپوس

تک‌‏نگاری‌‏ها: 

۱۳۴۲  ایلخچی

۱۳۴۳  خیاو یا مشکین شهر

۱۳۴۵  اهل هوا

ترجمه: 

۱۳۴۲  شناخت خویش، آرتور جرسیلد، با محمد نقی براهنی

۱۳۴۲  قلب- بیماری‌‏های قلبی و فشار خون، ه. بله کسلی، با محمد علی نقشینه

۱۳۴۳  آمریکا آمریکا، الیاکازان، با محمد نقی – برادر رضا- براهنی

نمایش‌نامه‌های اجرا شده 

۱۳۴۲  پانتومیم فقیر با بازی جعفر والی در تلویزیون

۱۳۴۴  چوب بدستهای ورزیل به کارگردانی جعفر والی، بهترین بابای دنیا به کارگردانی انتظامی در تئاتر سنگلج

۱۳۴۵  بامها و زیر بامها، از پا نیفتاده ها، گرگها، گاو به کارگردانی جعفر والی در تلویزیون، ننه انسی به کارگردانی جعفر والی در تئاتر سنگلج

۱۳۴۶  آی با کلاه - آی بی کلاه، دعوت به کارگردانی جعفر والی درتئاتر سنگلج؛ خانه روشنی به کارگردانی علی نصیریان؛ دست بالای دست به کارگردانی جعفر والی؛ خوشا به حال بردباران به کارگردانی داوود رشیدی در تلویزیون

۱۳۴۷  دیکته و زاویه به کارگردانی داوود رشیدی درتئاتر سنگلج

۱۳۴۸  پروار بندان به کارگردانی محمدعلی جعفری در تهران و شهرستانها

۱۳۴۹  وای بر مغلوب به کارگردانی داوود رشیدی در تئاترسنگلج

۱۳۵۱  چشم در برابر چشم به کارگردانی هرمز هدایت در سالن دانشجویی

۱۳۶۳  اتللو در سرزمین عجایب به کارگردانی ناصر رحمانی نژاد در پاریس و چند شهردیگر اروپا؛ ننه انسی به کارگردانی ج. پ. در 10 شهر آمریکا

۱۳۶۱ آغاز مجدد فصلنامه الفبا در پاریس در 7 شماره تا کمی پس از 1364 بکوشش همسرش. قبلا در 1353 در تهران 6 شماره منتشر شدند.

۱۳۸۷ بنیاد فرهنگی آذرتورک اولین جایزهٔ ادبی خود را برای 75 سالگی تولد غلامحسین ساعدی به نام او نام‌گذاری کرد.

منابع.

ساعدی، غلامحسین، غریبه در شهر، تهران: انتشارات بهنام: ۱۳۷۸، پشت جلد.

الفبا شماره ۷، ص۱۰، چاپ پاریس، ۱۳۶۵.

ویژه نامه غلامحسین ساعدی، مجله قابیل.

حيي آرين پور، از صبا تا نيما، ج 1، ص 366-322، از نيما تا روزگار ما، ج 3، ص 441-433.

ابوالقاسم جنتي عطائي، بنياد نمايش درايران، تهران، 1333

بهرام بضائي، نمايش درايران، تهران، 1344

جمشيد ملک پور، ادبيات نمايش درايران، تهران، 1363.

جنون شجاعان در  تاتار خندان، نگاهی به رمان تاتار خندان از غلامحسین ساعدی، علیرضا ذیحق.

ده شب شعر، کوشش ناصر موذن، انتشارات امیر کبیر، تهران، 1357.

تولدی دیگر، فروغ فرخزاد، انتشارات مروارید، تهران، 1342.

غلامحسین ساعدی و رزم نامه غریبه در شهر، نگاهی به رمان غریبه در شهر از غلامحسین ساعدی، علیرضا ذیحق.

http://mandegar.info/1388/Bahman/a-zihagh2.asp

تمثیل و نماد در نمایشنامه‌های غلامحسین ساعدی، با نگاهی به نمایشنامه ضحاک، علیرضا ذیحق

غلامحسین ساعدی و اثری روان محور، یادداشتی بر نمایشنامه وای بر مغلوب، علیرضا ذیحق

بیست سال از مرگ غلامحسین ساعدی گذشت، بی‌بی‌سی فارسی.

رضا براهنی، در حکمت ساعدی بودن گوهر مراد

http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2010/11/101122_l41_saedi_anniversary_baraheni.shtml

ویژه نامه زندگی و آثار غلامحسین ساعدی، علیرضا ذیحق

ایرج پارسی نژاد، قضیه در آثار صادق هدایت

http://fis-iran.org/fa/irannameh/volxvi/hedayat-qazzieh-parody

ویژه نامه ساعدی ـ ماهنامه مهرهرمز

http://www.aliaram.com/files/mehrhormoz-2-1388-asly.htm

http://fa.wikipedia.org/wiki/

http://asre-nou.net/1386/esfand/15/m-khaterate-khane-zendegan.html

http://www.iranian.com/main/2008-389

http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%d8%ba%d9%84%d8%a7%d9%85%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86+%d8%b3%d8%a7%d8%b9%d8%af%db%8c&SSOReturnPage=Check&Rand=0


 
شما این خبرنامه را به این دلیل دریافت می کنید که ایمیل شما پس از تایید وارد لیست دریافت کنندگان شده است. برای لغو عضویت از این خبرنامه به این لینک مراجعه کنید یا به shahrgon-unsubscribe@sabznameh.com ایمیل بزنید. با فرستادن این خبرنامه به دوستان خود آنها را تشویق کنید که عضو این خبرنامه شوند. برای عضویت در این خبرنامه کافی است که به shahrgon@sabznameh.com ایمیل بزنید. برای دریافت لیست کامل خبرنامه های سبزنامه به help@sabznameh.com ایمیل بزنید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خبرهاي گذشته