-----------------------------
همه خبرها و ديدگاهاي سانسور شده و پشت فيلتر جمهوري اسلامي مانده را يكجا و بي درد سر در "هستي نيوز" بخوانيد... http://groups.google.com/group/hasti-news/

--------------------------------------------







Google Groups
Subscribe to Hasti News
Email:
Visit this group

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۸, پنجشنبه

Latest Posts from Iran Dar Jahan for 05/17/2012

Email not displaying correctly? View it in your browser.
این خبرنامه حاوی عکس است. لطفا گزینه دیدن عکس را در ایمیل خود فعال کنید.



از مرگ خودش از تلویزیون خبردار شد. ناگهان عکسش را نشان دادند با نواری سیاه به علامت عزا. هولی که ندا در این لحظه برمی دارد احساسی است قوی و بسیار زنده. جدا شدن از واقعیتی است که می بیند. می گوید: « انگار آدم خاکسپاری خود را می بیند. ولی آن موقع هنوز نمی دانستم که این لحظه به واقع پایان زندگی کنونیم بود. اما ماجرایی که همه چیز را تغییر داد در روز قبل آغاز شده بود.»

در بیستم ژوئن سال ۲۰۰۹ در خیابان های تهران زن جوانی می میرد. وی به همراه هزاران نفر دیگر به تقلب در انتخابات ریاست جمهوری اعتراض کرده است - و ضد به اصطلاح پیروز آن یعنی محمود احمدی نژاد. شاهدی عینی آخرین لحظه های زن جوان را با دوربین تلفن همراه ثبت می کند و بعد فیلم را برای یک وبلاگ نویس تبعیدی ایرانی می فرستد. وی به نوبۀ خود فیلم را در اینترنت نمایش می دهد، کوتاه زمانی بعد از آن فرستنده های بزرگ تلویزیونی ماجرا را پی می گیرند. به این شکل میلیونها انسان در سراسر جهان از سرنوشت زن تظاهرکننده آگاه می شوند. نامش ندا آقا سلطان است، و این ندا از این به بعد زندگی ندای دیگر را که نام خانوادگیش سلطانی است تعیین می کند.

ندا سلطانی از مرگ ندای دیگر روز بعد خبر می شود. وی در انتخابات شرکت نکرده است. امروز می گوید: « آدمی سیاسی نیستم و هیچ باور نداشتم که رأی من تأثیری دارد – دست آخر همه به همین نظام تعلق دارند.» با این وجود به تظاهرکنندگان و مقاومت شجاعانۀ آنها می بالد.

در آن زمان ندا سلطانی ۳۲ ساله است و در تهران زندگی می کند و در آغاز راه زندگی مؤفق شغلی به عنوان مدرس زبان و ادبیات انگلیسی قرار دارد. بچه که بود دوست داشت فیلم های وسترن ببیند. از این رو بعدها در دانشگاه انگلیسی خواند. کوتاه زمانی قبل با مردی آشنا شده بود که فکر می کرد بتواند با او آینده ای مشترک داشته باشد. «همه چیز به نسبت خوب پیش می رفت، خوشبخت بودم.»

فردای روزی که فیلم مرگ دختر جوان را با چهره و بدن خون آلود در خیابان گرفتند ندا سلطانی صندوق پستی خود را در فیس بوک باز می کند و ۶۷ پیام می بیند. «برخی نام ها آنقدر غریبه بودند که حتی نمی توانستم آنها را درست بخوانم. به حدی عجیب بود که از خودم پرسیدم آیا به اشتباه صندوق پستی کس دیگری را بازکرده بودم؟ » تعداد پیام ها پیوسته بیشتر می شود و کم کم برای ندا ناخوشایند می گردد.

آگاهانه موقعی که برای خود ایمیل درست می کرد تدابیر حفاظتی سختی را انتخاب کرد. نمی بایست غریبه ای به صفحۀ او راه پیدا می کرد. وقتی در صندوق پستیش ایمیل های دانشجویان نگرانش زیاد می شوند شک وجودش را می گیرد. و بعد پرسش یک خانم آمریکایی است که فوری سر اصل مطلب می رود و برایش تعریف می کند می خواسته ندا سلطانی را که در بیستم ژوئن در تهران براثر شلیک گلوله کشته شده شناسایی کند. ندا می گوید: «اینجا بود که فهمیدم چرا این همه آدم از سراسر جهان اسم مرا در فیس بوک جسته اند. یک شبه شده بودم نماد مقاومت » و چنین می نماید که هنوز هم نمی تواند درک کند که چه پیش آمده است. تازه وقتی ندا سلطانی در تلویزیون فیلم زن در حال جان دادن را درکنار عکس خودش می بیند متوجه این جابجایی می شود. تازه حالا می داند آنچه را ظاهراٌ همه می دانند: اینکه مرده است.

از حالا به بعد زنگ تلفنش قطع نمی شود. باید برای همه توضیح دهد که هنوز زنده است. بعد آنها می خواهند بدانند چطور این اشتباه پیش آمده است.«باید مدام یک چیز را تکرار می کردم، تا زمانی که فکر کردم شده ام پیغام گیر تلفن.» اما خود ندا هم نمی تواند توضیح دهد که حال اچرا عکس او را نشان می دهند. به فرستنده های تلویزیونی زنگ می زند، ایمیل می نویسد. اما جوابی نمی گیرد. می کوشد اشتباه را تصحیح کند اما کسی نمی خواهد به حرف او گوش دهد. خبرنگاران به چهره ای برای قربانی نیاز دارند و هیچکس نمی خواهد صبر کند.«فکرمی کنم اسم من یا اسم مشابه ای را در فیس بوک داده اند و بعد به عکس من برخورده اند. هیچکس بررسی نکرد که آیا درست است یا نه.» عکس او در صفحۀ فیس بوکش تاکنون هزاران بار کپی شده است. ندا سلطانی دیگر قادر نیست جلوی این حرکت را بگیرد، داستان دخترِجان باخته با لبخندِ بیگناهش رونق دارد. می گوید: «گرچه سی ان ان می دانست که من آن دختر نیستم اما عکس من جزیی از ماجرای ندا آقا سلطان بود.»

تازه در بازجویی سوم است که آرام آرام پی می برد در وزارت اطلاعات کسی به بی گناهی او توجهی ندارد. اینان می خواهند مرگ ندا آقا سلطان را کار غرب جلوه دهند. ندا سلطانی باید اعترافنامه ای را امضا کند که عامل سازمان سیا است. مأموران زیر فشارش می گذارند اما ندا تن به این کار نمی دهد. می گوید: «با اعتماد به نفس برخورد کردم زیرا نمی خواستم پیش اینها ضعف نشان دهم. البته امروز می دانم که با این کار آنها را فقط تحریک کردم.»

از این روز به بعد که ندا از خانه بیرون می رود احساس می کند مردم در خیابان او را می شناسند، به او زل می زنند. بعد از گفتگوی ناخوشایندی با همکاران، دانشگاه نمی رود و خود را پنهان می کند. روزنامه ها و تلویزیون ها از نشان دادن عکسش دست برنمی دارند – حتی وقتی خانوادۀ ندا آقا سلطان عکس جان باختۀ واقعی را ارائه می کنند. اینجاست که ندا را ترس می گیرد. «حکومت ایران در فشار بود. مرگ وحشتناک ندا سبوعیت حکومت را بی پرده به مردم دنیا نشان داده بود. و احتمالاٌ حکومت هرکاری خواهد کرد تا این برداشت را از بین ببرد.» ندا حدس می زند چهره اش او را دشمن حکومت کرده است. بدون اینکه خود کاری کرده باشد. چند روز بعد سروکلۀ مأموران وزارت اطلاعات پیدا می شود، بازجویی ها آغاز می شود. ابتدا ساعتها منتظرش می گذارند تا خسته اش کنند. بعد سؤال ها: چرا رسانه ها عکس او را نشان می دهند؟ ارتباط با تظاهرات دارد؟ از کارهای غرب و دست داشتن آنها در مرگ زن جوان چه می داند؟ ندا سلطانی دست و پای خود را گم نمی کند، پا می فشرد که همۀ اینها تصادفی است. دو دفعه بعد از بازجویی ها آزادش می کنند. ندا امید دارد که همه چیز به خوبی پیش برود.«تا حدود زیادی ترس داشتم اما می دانستم که بی گناهم.»

تازه در بازجویی سوم است که آرام آرام پی می برد در وزارت اطلاعات کسی به بی گناهی او توجهی ندارد. اینان می خواهند مرگ ندا آقا سلطان را کار غرب جلوه دهند. ندا سلطانی باید اعترافنامه ای را امضا کند که عامل سازمان سیا است. مأموران زیر فشارش می گذارند اما ندا تن به این کار نمی دهد. می گوید: «با اعتماد به نفس برخورد کردم زیرا نمی خواستم پیش اینها ضعف نشان دهم. البته امروز می دانم که با این کار آنها را فقط تحریک کردم.»

لحن تندتر می شود، مأموران ندا را به زیرزمینی می برند. با صدای آهسته می گوید: «هیچ وقت در زندگیم اینقدر سرم داد نزده بودند.» باید به دستشویی برود اما به خود جرأت نمی دهد از آنها خواهش کند. مأموران دوباره می آیند و آنقدر به او نزدیک می شوند که ندا فکر می کند حالاست که به او تجاوز کنند. « فکر کردم زنده از آنجا خارج نمی شوم.» سرانجام دیگر طاقتش را از دست می دهد. درهم می شکند. اما شاید مأموران دقیقاٌ همین را می خواهند. ناگهان دیگر کاری به کارش ندارند. او را سوار ماشین می کنند. فکر می کند حالاست که او را به زندان مخوف تهران یعنی اوین ببرند که کمتر کسی زنده از آنجا بیرون می آید. اما به جای اوین ماشین کنار پارک دورافتاده ای نگه می دارد، ندا پیاده می شود و ماشین راه می افتد و از آنجا می رود. در پارک سکندری می خورد و در این لحظه است که می داند: باید از این کشوربرود.

دوستانش و چند نفری از فیس بوک فرارش را سامان می دهند. قرار است از راه ترکیه به اروپا برود. دوستی از تهران پول جمع می کند و به کارمندی در فرودگاه رشوه می دهد. «صحنۀ خداحافظی با خانواده ام را خوب به یاد ندارم، هول برم داشته بود.» دلش به رفتن نیست اما می داند راه دیگری ندارد. در فرودگاه تهران وقتی در صف کنترل گذرنامه می ایستد از ترس تقریباٌ بی هوش می شود. مرد به او اشاره می کند که رد شود اما با لبخند پیروزمندانه ای که یعنی خروجش به لطف اوست. از پرواز چیز زیادی درخاطر ندارد. «تنم بیمار و روانم آشفته بود.» می خواهد به آلمان ادامۀ سفر دهد، در بوخوم چند آشنای دور دارد. اولین برداشت خود را از فرودگاه فرانکفورت هنوز خوب به یاد دارد: «زبان آلمانی در گوشهایم همچون صدایی ناهنجار می نمود. یک کلمه هم نفهمیدم.» بعد یک ایرانی در تبعید برایش توضیح خواهد داد که آلمان در درجۀ اول سرزمین پرسشنامه است. ندا در نه ماهی که طول کشید تا بعنوان پناهنده به رسمیت شناخته شود فهمید منظور او دقیقاٌ چیست.

می گوید: «برایم دورۀ خیلی سختی بود، هیچکار نمی توانستم بکنم. نمی توانستم با کاری توجه خود را به چیزهای دیگر جلب کنم.» تقریباٌ سیصد روز پر از ترس و امید به دنبال می آید تا ندا سلطان پناهنده محسوب می شود، فرسنگ ها دور از خانواده و دانشجویانش.

گرچه اینجا امن است و نباید از بازجویی و شکنجه بترسد یک چیز از سرش بیرون نمی رود. «هنوز عکسم در برخی از رسانه ها نشان داده می شود و وقتی به آن همه خبرنگاری فکر می کنم که هیچ برایشان مهم نیست گزارش های بی ملاحظه اشان چه بر سر زندگی من آورده عصبانی می شوم. برای آنها ماجرا فقط یک داستان پر از احساس دربارۀ یک قربانی حکومت ایران است. اما برای من هیچ چیز آنگونه نیست که زمانی بود.»

بارها اختیار زندگیش را از دست داده است.«اما امروز دیگر نمی خواهم قربانی باشم.» از این رو خودش ماجرایی را که بر او گذشته نوشته است.

* از: سیلکه مولهِر / در: دی وِلت


 
شما این خبرنامه را به این دلیل دریافت می کنید که ایمیل شما پس از تایید وارد لیست دریافت کنندگان شده است. برای لغو عضویت از این خبرنامه به این لینک مراجعه کنید یا به irandarjahan-unsubscribe@sabznameh.com ایمیل بزنید. با فرستادن این خبرنامه به دوستان خود آنها را تشویق کنید که عضو این خبرنامه شوند. برای عضویت در این خبرنامه کافی است که به irandarjahan@sabznameh.com ایمیل بزنید. برای دریافت لیست کامل خبرنامه های سبزنامه به help@sabznameh.com ایمیل بزنید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خبرهاي گذشته