-----------------------------
همه خبرها و ديدگاهاي سانسور شده و پشت فيلتر جمهوري اسلامي مانده را يكجا و بي درد سر در "هستي نيوز" بخوانيد... http://groups.google.com/group/hasti-news/

--------------------------------------------







Google Groups
Subscribe to Hasti News
Email:
Visit this group

۱۳۸۹ اسفند ۲۱, شنبه

Latest Posts from Tehran Review for 03/12/2011

Email not displaying correctly? View it in your browser.
این خبرنامه حاوی عکس است. لطفا گزینه دیدن عکس را در ایمیل خود فعال کنید.



Agence France-Presse deputy bureau chief in Tehran Jay Deshmukh was expelled on Friday by the Iranian authorities who gave no explanation for their decision.

Deshmukh, a 40-year-old Indian national who had been in the country since January 2009, was stripped of his press card along with 10 other correspondents on February 15, a day after a major Tehran protest. The demonstration was the most significant one in the Iranian capital in a year and was covered by AFP and most of the international media.

“Jay is a highly professional and experienced journalist. His expulsion is incomprehensible and unacceptable,” said AFP global news director Philippe Massonnet.

Deshmukh joined AFP in 2001 in Mumbai and worked at the agency’s Baghdad office from 2005 until 2008.

Foreign and Iranian media have been the target of severe repression in Iran since the contested re-election of conservative President Mahmoud Ahmadinejad in June 2009. More than 40 Iranian journalists are currently in jail according to a toll issued in December 2010 by the New York-based International Committee for the Protection of Journalists.

The foreign media has also been targeted and dozens of reporters were either expelled from Iran since 2009, their press cards revoked or entry visas to the country denied. Coverage by foreign correspondents is largely restricted, and they are banned from reporting at the scene on protests by the opposition and assigned minders to report on official rallies. The foreign media also must get official permits to interview Iranian officials and cover stories on the ground. They are almost always excluded from covering news conference, except for those given by Ahmadinejad or the foreign ministry.

Most western television and radio networks, such as the BBC and Voice of America, which provide a key source of information for many Iranians, are systematically jammed in the capital Tehran and in most big cities.

The Iranian authorities also block many of the Internet websites based abroad, particularly of the opposition and of Western media.

The Western media is daily denounced by Iranian leaders who accuse it of taking part in a “plot” against the Islamic Republic which they say is hatched by the United States, Israel, Britain and European countries.

source: AFP


 


با توجه به آنچه این روزها در خیابان‌های تهران و دیگر نقاط ایران می‌گذرد، آنچه بیش از هر چیز دیگر اهمیت می‌یابد، ارائه راهکارها، تحلیل‌ها و پیشنهاداتی برای پیشبرد حرکت مردمی است. تهران ریویو با توجه به همین موضوع، سلسله مصاحبه‌ها و مطالبی را از چهره‌های متفکر ایرانی و خارجی ارائه می‌کند. دوّمین قسمت از این سلسله مطالب به مصاحبه با دکترمحمد مالجو نظریه‌پرداز اقتصاد سیاسی اختصاص دارد. حوزۀ علایق و پژوهش‌های محمد مالجو، دربرگیرنده حوزه‌های تاریخ اندیشۀ اقتصادی، اقتصاد سیاسی و تاریخ اقتصادی ایران در دورۀ پس از انقلاب است. با او در مورد چشم‌انداز ائتلاف و هم‌پیمانی میان جنبش سبز و جنبش کارگری به گفتگو نشستیم.

گمان می‌کنید در جنبش سبز چه استراتژی‌هایی برای جابجایی قدرت سیاسی در دستور کار قرار دارد؟

به نظر می‌رسد نیروهای سیاسی گوناگونی که در چارچوب جنبش سبز فعال هستند، عمدتاً ترکیبی از چهار استراتژی را برای جابجایی قدرت سیاسی در دستور کار خود قرار داده‌اند. اولین استراتژی عبارت است از سیاست‌ورزی انتخاباتی. هنوز هستند بخش‌هایی از نیروهای سیاسی که کماکان چشم امید ولو ناچیزی به تصاحب قدرت از طریق انتخابات دارند. پیش‌شرط‌های مورد نظر سید محمد خاتمی برای مشارکت اصلاح‌طلبان در انتخابات بعدی یقیناً نمونۀ بارز همین استراتژی است. استراتژی دوم عبارت است از فشار خیابانی که از بیست و پنجم بهمن 89 دوباره توجهات را بیش از پیش به خود جلب کرده است. نیروهای گوناگونی به فشار خیابانی چشم امید دارند اما مقصودشان با یکدیگر متفاوت است. در یک سر طیف کسانی هستند که می‌خواهند فشار خیابانی را به نحوی به کار گیرند که حاکمیت به تحقق استراتژی اول تن در دهد، یعنی مجبور شود شرایط لازم را برای مشارکت انتخاباتی آن دسته از اصلاح‌طلبانی که هنوز به تمامی از طبقۀ سیاسی حاکم اخراج نشده‌اند، فراهم کند. در سر دیگر طیف نیز نیروهای سیاسی دیگری هستند که فشار خیابانی را به دیدۀ موتور محرکۀ دگرگونی‌های به مراتب بنیادی‌تری می‌نگرند که در خصوص حد نهایی آن می‌توان به صور مختلف تخیل کرد. میر حسین موسوی و مهدی کروبی قطعاً مهم‌ترین نمایندگان و بلکه رهبران چنین نیروهایی هستند که بر حسب موقعیت‌های زمانی گوناگون در جایی بین دو سر طیف پیش‌گفته در نوسان بوده‌اند. استراتژی سوم عبارت از کنش ارتباطی هابرماسی و یادگار از مد افتادۀ دورۀ اصلاحات است که با این نیت به گفتگوی معقولانه با برخی چهره‌های دستگاه حاکمه امید می‌بندد تا بلکه زمینه‌های تغییر در شیوۀ حکمرانی جناح اقتدارگرا را فراهم کنند. نامه‌نگاری‌های شخصیت‌هایی چون مصطفی تاج‌زاده و محمد نوری‌زاد و احمد منتظری از سمبل‌های تشبث به این استراتژی است. استراتژی چهارم نیز عبارت است از گسترش دایرۀ آگاهی‌رسانی که مثلاً تأسیس شبکۀ ماهواره‌ای رسا شاید از مشهورترین نمونه‌های البته نه چندان موفقیت‌آمیز تمسک به این استراتژی باشد.

ارزیابی شما از درجۀ اثربخشی هر یک از این استراتژی‌ها چیست؟

استراتژی سیاست‌ورزی انتخاباتی بر نهاد سیاسی انتخابات تمرکز دارد. نهاد انتخابات از زمانی که اولین نسیم دگرگونی‌های سیاسی در دوم خرداد 76 وزیدن گرفت، مهم‌ترین نهادی بود که برای گذار دموکراتیک در دستور کار اصلاح‌طلبان حکومتی قرار گرفت. نهاد انتخابات از آن هنگام تا حدی ظرف وقوع و حل و فصل بخش مهمی از منازعه‌ها بود. این نهاد اما در بیست و دوم خرداد با روایتی که نهادهای رسمی از نتایج انتخابات به دست دادند، خودش موضوع منازعه قرار گرفت. اعلام رسمی نتایج نشان داد که حالا دیگر اصل نهاد انتخابات نه ظرف منازعه بلکه موضوع منازعه شده است. به این اعتبار، نهاد انتخابات تا اطلاع ثانوی از حیز انتفاع ساقط شده است و حداکثر فقط می‌تواند در میان خانوادۀ محدود اصول‌گرایان به جابجایی قدرت سیاسی در محدودۀ قوای مجریه و مقننه ایفای نقش کند. استراتژی فشار خیابانی بر نهاد خیابان متمرکز است که فقط هنگامی طلوع کرد که نهاد انتخابات یک روز قبل‌تر در بیست و دوم خرداد به تمامی غروب کرده بود. نهاد خیابان در هشت ماهۀ پس از این تاریخ تا بیست و دوم بهمن 88 اهمیت فراوانی پیدا کرد و بعد از مدتی فروکش از بیست و پنجم بهمن 89 به این سو مجدداً در کانون توجهات قرار گرفته است. گرچه طلوع مجدد نهاد خیابان را اکثر تحلیل‌گران یک دستاورد به شمار می‌آورند و به درستی معتقدند فشار خیابانی به مشروعیت‌زدایی عمیقی منجر شده است اما، نظر به کارآمدی و توان ماشین سرکوب، چنین می‌نماید که این دستاورد به خودی خود احتمالاً به هیچ دستاورد سطح بالاتری منجر نخواهد شد. استراتژی کنش ارتباطی هابرماسی بر ایجاد شکاف در هیأت حاکمه متمرکز است. با این حال، جناح‌های گوناگون هیأت حاکمه نشان داده‌اند که چنانچه بنا باشد دستاوردهای جنبش سبز از حد مشخصی فراتر رود، به اتحادی مستحکم با یکدیگر مبادرت می‌کنند. استراتژی گسترش دایرۀ اطلاع‌رسانی نیز بر نهاد رسانه و نهاد فضای مجازی متمرکز است. اما نهاد رسانه و نهاد فضای مجازی که بی‌تردید دستاوردهای زیادی به بار آورده‌اند، صرفاً ابزارهایی هستند برای بسیج نیروها در فضای واقعی. نه نهاد رسانه را می‌توان محل منازعه محسوب کرد و نه نهاد فضای مجازی را؛ بلکه این هر دو نهاد فقط وسیله‌هایی هستند برای تغییر توازن قوا در فضای واقعی. هم کارایی تکنیک ایجاد شکاف در هیأت حاکمه و هم کارآمدی نهادهای انتخابات و خیابان و رسانه و فضای مجازی که در دستور کار نیروهای سیاسی گوناگون جنبش سبز قرار گرفته‌اند، بی‌تردید شرط‌های لازم برای جابجایی قدرت سیاسی هستند؛ اما به هیچ وجه نمی‌توانند شرط کافی باشند.

شرط کافی؟

بله، دستۀ دیگری از تحلیل‌گران هستند که معتقدند شرط احیاناً کافی برای تحقق جابجایی قدرت را عرضه کرده‌اند، اما پیشنهاد آنان هنوز در دستور کار جنبش سبز قرار نگرفته است. اشاره‌ام به تحلیل‌گران چپ دموکرات است. نیروهایی فکری که گرچه از هر نوع سازمان و تشکیلات دست‌کم در ایران بی‌بهره هستند اما از حیث تشکل سیاسی به جنبش سندیکایی و اتحادیه‌ای طبقۀ کارگر در پیوند با احزاب چپ باور دارند و به لحاظ استراتژی طبقۀ کارگر نیز گرچه به تغییرات ریشه‌ای معتقدند اما به قواعد بازی دموکراتیک پایبند هستند و می‌خواهند حد امکان‌پذیری از کنترل کارگری در پروسۀ تولید و درجۀ کارایی از سوسیالیسم دموکراتیک را در سایر عرصه‌های جامعه برقرار کنند. چپ‌های دموکرات که اجزای گوناگون این شرط احتمالاً کافی را پیشنهاد داده‌اند، معتقدند برای جابجایی قدرت سیاسی ناگزیر باید محل کار به محل منازعه تبدیل شود، آن هم با اشاعۀ اعتراضات کارگری در محل کار، البته نه ضرورتاً در همۀ بخش‌های اقتصادی؛ بلکه عمدتاً در بخش‌های کلیدی مثل صنعت نفت و گاز و آب و برق و مخابرات و مانند آن.

بله، درست می‌گویید. تحلیل‌های زیادی وجود دارد که چنین بحثی را وسط گذاشته‌اند. بی‌تردید کارگزار تبدیل کردن محل کار به محل منازعه علی‌القاعده نیروهای کارگری هستند. اما آیا نیروهای کارگری از چنان توان سیاسی‌ای برخوردار هستند که این منظور را تحقق بخشند؟

چشم‌انداز شکل‌گیری ائتلاف میان جنبش سبز و جنبش کارگری بستگی به این نیز دارد که فعالان کارگری تا چه حد به چنین درکی رسیده باشند، چندان که پذیرای ائتلافی ولو میان‌مدت با طبقه‌ای شوند که بیشترین صدمه‌ها را از همان خورده‌اند. بسته به فاعلیت نخبگان اصلی جنبش سبز و جنبش کارگری می‌توان گفت تحقق ائتلاف میان این دو جنبش هم بسیار دور است و هم بسیار نزدیک

این شاید یکی از مهم‌ترین پرسش‌های سیاسی روز باشد. برای ارزیابی توان سیاسی طبقۀ کارگر در ایران دهۀ هشتاد شمسی، چپ دموکرات، دو بخش متشکل و غیرمتشکل نیروی کار را مجزا از هم بررسی می‌کند. اجازه دهید ابتدا به ارزیابی بخش متشکل نیروی کار از نگاه چپ دموکرات بپردازم.
فعالان کارگری در دهۀ هشتاد را می‌توان به سه جریان اصلی تقسیم‌بندی کرد. اولین جریان فعال کارگری عبارت است از شوراهای اسلامی کار. این شوراها در اولین سال‌های پس از انقلاب زاده شدند، آن هم ذیل خانۀ کارگر که شاخۀ کارگری حزب جمهوری اسلامی بود. شوراهای اسلامی کار در سال‌های اول دو مأموریت اصلی داشتند، یکی فلج‌سازی مدیران لیبرال که منصوب دولت بازرگان در کارخانه‌ها و محل‌های تولیدی بودند و دیگری از میدان به در کردن و نهایتاً نابودسازی شوراهای کارگری که عمدتاً زیر نفوذ نیروهای سیاسی چپ سکولار قرار داشتند. این دو وظیفه در ابتدای دهۀ شصت با موفقیت به پایان رسیده بود. هستۀ اسلامی انقلاب توانسته بود هم نیروهای راست ملی مذهبی را در محل کار فلج کند و هم دست نیروهای چپ سکولار را از محل کار کوتاه کند. از این مقطع به بعد، منازعۀ سیاسی‌ای که در هرم فوقانی قدرت در جریان بود در محیط‌های کارگری نیز بازتاب یافت. دو جناح اصلی نظام جمهوری اسلامی همواره در رقابتی بی‌امان با هم بوده‌اند. اختلاف‌نظرها در هرم فوقانی قدرت سیاسی به این ترتیب در زمینۀ شوراهای اسلامی کار بازتاب یافت که جناح راست سنتی که اصولاً به شکل‌گیری قدرت از پایین هیچ اعتقادی نداشت، معتقد بود حالا که شوراهای اسلامی کار هر دو مأموریت خود را با موفقیت به پایان رسانده‌اند بهتر است عمدتاً به امور فرهنگی در محل کار مشغول باشند و در کار مدیران مکتبی دخالت نکنند. جناح خط امامی نظام که شوراهای اسلامی کار را عمدتاً زیر نفوذ خود داشت معتقد بود که شوراها کماکان می‌بایست به حضور پررنگ خود در محل کار و مشارکت در مدیریت ادامه دهند. نهایتاً در این زمینه عمدتاً حرف جناح خط امامی بود که جلو برده شد، جناحی که هم از حمایت سیاسی بنیانگذار نظام جمهوری اسلامی برخوردار بود و هم قوۀ مجریه را در دست داشت. شوراهای اسلامی کار به این معنا عمدتاً بازوی نظام سیاسی مستقر برای کنترل محیط‌های کارگری شدند و اگر در دهۀ شصت از حمایت سیاسی جناح خط امامی برخوردار بودند، در دهۀ هفتاد به یمن تصویب قانون کار حتی از انحصار حقوقی نیز برخوردار شدند. بنا بر این، شوراهای اسلامی کار به منزلۀ نوعی سندیکای زرد و حکومت‌ساختۀ کارگری، یگانه تشکل فراگیر کارگری در همۀ سال‌های پس از انقلاب بوده‌اند. این وضع با ظهور دولت نهم از جهاتی دگرگون شد. دولت نهم به یک معنا اولین حضور تمام قد جناح غیر خط امامی نظام جمهوری اسلامی در قوۀ مجریه بود و سخت معتقد به این که قدرت همانا منبعث از خداوند و شریعت و از این رهگذر ولی امر است و سازمان‌یابی مردمی از پایین به این اعتبار به تمامی نالازم. این باور میان دولتمردان دولت نهم چنان استوار بود که حتی شوراهای حکومت‌ساختۀ اسلامی نیز مقبول نمی‌افتاد، خاصه این که مقر فرماندهی شوراهای اسلامی کار یعنی خانۀ کارگر به احزابی نظیر کارگزاران سازندگی بس نزدیک بود و به هر حال جزئی از گروه‌های سیاسی دوم خردادی محسوب می‌شد، گیرم از زمرۀ محافظه‌کارترین نیروهای سیاسی اصلاح‌طلب. دولت نهم از بدو شروع کار خویش به صور مختلف از جمله با تغییر برخی از مواد قانون کار بنا کرد به حمله به منافع اقتصادی شوراهای اسلامی کار. همین اختلاف منافع میان دولت نهم و سپس دولت دهم از سویی و شوراهای اسلامی کار و خانۀ کارگر از دیگر سو باعث شده تا شوراهای اسلامی کار به نیروهای کارگری ناهمسو با دولت‌های نهم و دهم تبدیل شوند. علی‌رغم این ناهمسویی‌ها بعید به نظر می‌رسد درجۀ بالای محافظه‌کاری شوراهای اسلامی کار و خصوصاً خانۀ کارگر به این مجموعه از نیروهای کارگری اجازه دهد تا انتظارات جنبش اعتراضی پس از بیست و دوم خرداد را در حوزه‌های کارگری برآورده سازند. از این گذشته، باید به خاطر داشت که شوراهای اسلامی کار تا سال 1377 به لحاظ قانونی نمی‌توانستند در واحدهای بزرگ دولتی از قبیل شرکت‌های تابعۀ وزارت نفت، شرکت صنایع مس ایران، صنعت خودروسازی، شرکت ملی فولاد ایران و امثالهم حضور داشته باشند. اگر چه وزارت کار بر اساس اصل 104 قانون اساسی و مواد یکم و پانزدهم قانون شوراهای اسلامی کار موظف بود در کلیۀ واحدهای تولیدی، کشاورزی، صنعتی و خدماتی که دارای بیش از سی و پنج نفر شاغل دائم هستند، شورای اسلامی کار تشکیل دهد؛ اما تا سال 1377، بر اساس تبصرۀ مادۀ 15 قانون شوراهای اسلامی کار، تشکیل چنین شوراهایی در واحدهای بزرگ دولتی مشروط به تشخیص و موافقت شورای عالی کار بود که عملاً هرگز چنین موافقتی را برای اجزای گوناگون چنین واحدهایی اعلام نکرد. حتی از زمانی که این مانع در سال 1377 با مصوبۀ نود و ششمین جلسۀ شورای عالی کار از میان برداشته شد باز هم مشکلات اجرایی عملاً از تأسیس شوراهای اسلامی کار در واحدهای بزرگ جلوگیری کرده است. بنا بر این، شوراهای اسلامی کار در بخش‌های کلیدی اقتصاد حضور چندان پررنگی ندارند و در جاهایی نیز که حضور دارند محافظه‌کارتر از آن هستند که محل کار را به محل منازعه بدل سازند.
دومین جریان فعال کارگری عبارت است از جریان سندیکالیستی. آغاز جریان سندیکالیستی را غالباً با تأسیس سندیکای رانندگان شرکت واحد تهران و حومه در سال 1384 مقارن می‌دانند؛ اما به نظر من آغاز جریان سندیکالیستی به یک معنای محدودتر و البته بی پیوند با مباحث مطروحه در میان فعالان جنبش کارگری به چند سال قبل‌تر برمی‌گردد که زنجیرۀ بی‌سابقه‌ای از تجمع‌های اعتراض‌آمیز معلمان در تهران و چند شهر بزرگ دیگر در سال 1380 از جمله تا حدی به همت تشکل‌های معلمان شکل گرفت، گو اینکه شروع به کار سندیکای شرکت واحد در سال 84 و سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه در سال 87 مهم‌ترین نقاط عطف روند شکل‌گیری جریان سندیکالیستی است. صرف‌نظر از این که نقطۀ عزیمت جریان سندیکالیستی در چه مقطعی از دهۀ هشتاد بوده است، این جریان در مقطعی پدیدار شد که دولت دچار نوعی ضعف عمومی بود و گرچه دو جناح اصلی حاکمیت همدیگر را هنوز به رسمیت می‌شناختند اما شکاف سیاسی عمیقی در بدنۀ حاکمیت پدیدار شده بود. جریان‌های سندیکالیستی با هوشمندی فراوان از این شکاف بهره جستند و پس از سال‌های سال که حوزۀ کارگری تحت سرکوب شدید بود برای اولین بار به منزلۀ جریان کارگری مستقل اظهار وجود کردند. جریان‌های سندیکالیستی گرچه به لحاظ حقوقی از سوی حاکمیت نه در دورۀ اصلاح‌طلبان به رسمیت شناخته می‌شدند و نه بعد از آن، اما با اتکا به نیروی اصیل خود کارگران درصدد بودند در چارچوب نظم اقتصادی و سیاسی موجود به پیشبرد مطالبات صنفی کارگران یاری رسانند و از این رهگذر صدای جمعی کارگران باشند. اگر در دورۀ قبل از بیست و دوم خرداد می‌شد، از جهات محدودی استدلال کرد که شاهد حد بسیار محدودی از تشکل‌های سندیکایی هستیم. در دورۀ پس از بیست و دوم خرداد صرفاً می‌توان گفت که درجۀ محدودی از فعالیت‌های سندیکایی وجود دارد نه تشکل‌های سندیکایی. گرچه میان فعالان کارگری سندیکالیستی، نه رادیکالیسم اقتصادی دست بالا را دارد و نه رادیکالیسم سیاسی، اما درجۀ بالای سرکوب و فشار شدید روی آنان عملاً از استمرار حضور تشکل‌های سندیکایی ممانعت به عمل آورده است. علیرغم ارزش بسیار بالای فعالیت‌های فعالان کارگری سندیکالیست، به نظر می‌رسد طبقۀ کارگر هم به لحاظ حقوقی امکان برخورداری از تشکل‌های سندیکایی را ندارد و هم به لحاظ عملی. درست است که بحث‌های بسیار پرحرارت و امیدبخشی میان فعالان سندیکالیست در جریان است، اما جریان‌های سندیکالیستی هنوز نتوانسته‌اند بر بحران هویتی که پس از بیست و دوم خرداد دامن‌گیرشان شده است غلبه کنند. ردپای جریان‌های سندیکالیستی در بخش‌های کلیدی اقتصاد کشور بسیار کم‌رنگ جلوه می‌کند.
سومین جریان فعال کارگری نیز عبارت است از جریان رادیکالیستی که طیف متنوعی از نیروهایی چون فعالان ضد کار مزدی و فعالان جنبش ضد سرمایه‌داری و طرفداران سوسیالیسم کارگری را در بر می‌گیرد. گرچۀ سابقۀ سیاسی این جریان را می‌توان حتی تا دهۀ پنجاه شمسی و چپ انقلابی ضد حزب توده نیز ردیابی کرد؛ اما عروج مجدد این جریان البته با آرایشی مستحکم‌تر و دانشی مقبول‌تر را باید مثل جریان سندیکالیستی در سال‌های پایانی دوران اصلاحات دنبال کرد. استراتژی جریان رادیکال اصولاً بازی در زمین قانون نیست و معطوف به فراتر رفتن از نظم موجود اقتصادی و سیاسی است. در زمینۀ نوع تشکل صنفی کارگری عمدتاً به شوراهای کارگری باور دارد، در زمینۀ نوع تشکل سیاسی کارگری غالباً به حزب طبقۀ کارگر معتقد است، و در زمینۀ هدف استراتژیک جنبش کارگری نیز غالباً مدافع انقلاب سوسیالیستی است. از این رو تعارض همۀ جناح‌های اصلی حاکمیت با این جریان رادیکال به مراتب ریشه‌دارتر است و برقراری اتفاق نظر میان همۀ جناح‌ها در خصوص سرکوب بی‌امان این دسته از فعالان کارگری به مراتب ساده‌تر، چه قبل از بیست و دوم خرداد و چه بعد از آن. جای تعجب نیست که خصوصاً در دورۀ پس از بیست و دوم خرداد، امکان عمل جریان رادیکالیستی به مراتب محدودتر شده است ولو این که جذابیت ایدئولوژیک‌شان نزد بخش‌هایی از طبقۀ کارگر بیشتر شده باشد. آن دسته از فعالان کارگری رادیکال که بر فعالیت‌های علنی تکیه داشتند، هنوز نتوانسته‌اند پاسخی عملی برای این پرسش بیابند که در دورۀ پس از بیست و دوم خرداد این استراتژی چگونه امکان تحقق دارد. به نظر می‌رسد جریان رادیکال نیز جاپای چندان پررنگی در بخش‌های کلیدی اقتصادی نداشته باشد، البته نه به لحاظ جذابیت فکری بلکه از حیث سازماندهی عملی نیروهای کارگری.
در مجموع می‌توان گفت شوراهای اسلامی کار البته نه به واسطۀ موانع حقوقی بلکه به علت موانع اجرایی از حق حضور در بخش‌های کلیدی اقتصاد بی‌بهره بوده‌اند. سندیکالیست‌های اصلاح‌طلب به علل حقوقی، و رادیکال‌های دگرگونی‌طلب نیز به علل سیاسی. ارزیابی چپ دموکرات را سرجمع می‌توان چنین خلاصه کرد که حتی در دهۀ هشتاد نیز که دورۀ جدید عروج نسبی جنبش کارگری است، بخش متشکل نیروی کار بسیار ضعیف و نحیف است، خاصه در بخش‌های کلیدی.

اگر ارزیابی چپ‌های دموکرات از توان سیاسی نیروی کار چنین است، در این صورت چگونه تبدیل کردن محل کار به محل منازعه به دست نیروهای کارگری را پیشنهاد می‌کنند؟ آیا این پیشنهاد با این ارزیابی که بخش متشکل نیروی کار بسیار نحیف است، خود به خود منتفی نیست؟

گمان نمی‌کنم. علیرغم این نوع ارزیابی، تحلیل چپ دموکرات از جنبش کارگری این است که تحرکات کارگری گرچه کماکان سرشتی عمیقاً تدافعی دارند اما در طول دهۀ هشتاد سال به سال رو به گسترش داشته‌اند. در ایران از داده‌های بسیار غنی در خصوص شدت و کثرت و نتایج و سایر ویژگی‌های ناآرامی‌های کارگری برخوردار نیستیم؛ اما روزشمار جنبش کارگری در دهۀ هشتاد که به همت برخی فعالان کارگری استخراج شده و احیای سنت بسیار ارزشمند چپ ایرانی در سالیانی دورتر است فرضیۀ رشد شتابان جنبش کارگری در سال‌های اخیر را تأیید می‌کند. پرسش اساسی این است که نیروهای کارگری که از بخش متشکل نحیفی برخوردار هستند چگونه تحرکات اعتراض‌آمیز رشدیابنده‌ای را طی دهۀ هشتاد سامان داده‌اند؟ پاسخ این پرسش را تحلیل‌گران چپ دموکرات غالباً در بخش غیرمتشکل نیروی کار جستجو می‌کنند، یعنی آن بخش گسترده از نیروهای کارگری که بدون برخورداری از تشکل‌های کارگری و در موقعیتی بالنسبه اتمیزه‌شده عملاً اعتراضات کارگری را سامان می‌دهند، گو اینکه چپ دموکرات نقش و تأثیر بی‌بدیل و امیدبخش دو جریان کارگری سندیکالیستی و رادیکالیستی را در شکل‌دهی به جهت‌گیری‌های فکری و عملی تودۀ کارگران به هیچ وجه دست‌کم نمی‌گیرد. پیشنهاد چپ‌های دموکرات مبنی بر امکان‌پذیری مشروط تبدیل کردن محل کار به محل منازعه دقیقاً از ترکیب سه موضوع سرچشمه می‌گیرد: اول، تحلیل آنان از دینامیسم شکل‌گیری اعتراضات کارگری در بخش غیرمتشکل نیروی کار؛ دوم ارزیابی‌شان از کمبودهای این اعتراضات برای تبدیل شدن به یک عامل تأثیرگذار سیاسی؛ و سوم، برداشت‌شان از آن دسته از نیروهای سیاسی که قادر به رفع این کمبودها هستند. اجازه دهید نگاه تحلیل‌گران چپ دموکرات به این سه موضوع را جداگانه بررسی کنیم.

بسیار خب. پس از موضوع اول شروع کنیم، یعنی دینامیسم شکل‌گیری اعتراضات کارگری در بخش غیرمتشکل نیروی کار.

سبزهای دموکراسی‌خواه همواره از طبقۀ کارگر دعوت به عمل آورده‌اند تا توان سیاسی خود را بیش از پیش در خدمت جنبش سبز درآورد، اما طنز تاریخ این که دقیقاً سیاست‌های اقتصادی خود همین مجموعه از نیروهای سیاسی طی دوران شانزده سالۀ پس از جنگ بود که لطمۀ شدیدی به توان سیاسی طبقۀ کارگر وارد آورد

بنا بر ارزیابی چپ دموکرات، اعتراضات و اعتصابات و تحرکات کارگری در بخش غیرمتشکل نیروی کار طی دهۀ هشتاد غالباً چند ویژگی مشترک داشته‌اند. اول، اعتراضات کارگری غالباً با همان سرعت که شکل می‌گیرند با همان سرعت نیز خاموش می‌شوند، یعنی طول دورۀ اعتراض غالباً بسیار کوتاه است. دوم، این اعتراضات در اکثر موارد به شکل تحرکات قارچ‌گونه به پیشگامی کارگران جان به لب رسیده اما پرتحرکی شکل می‌گیرند که نه ضرورتاً چشم‌اندازهای یک نظام اقتصادی بدیل بلکه معمولاً جبر برآوردن نیازهای عاجل معیشتی مهم‌ترین نیروی محرکه‌شان را تشکیل می‌دهد. سوم، اعتراضات کارگری، صرف‌نظر از درجۀ موفقیت اقدام اعتراضی، غالباً یا به سرعت یا به تدریج به اخراج پیشگامان اعتراض منجر می‌شوند. چهارم، از آن جا که بخش عمده‌ای از نیروی کار با قراردادهای موقت به استخدام درمی‌آیند و برای استخدام به توصیه‌نامۀ کارفرمای قبلی نیاز دارند، پیشگامان اخراجی اعتراضات کارگری غالباً در میان‌مدت یا کاملاً از چرخۀ اشتغال خارج می‌شوند یا به مدار فعالیت‌های اقتصادی خرده‌پا تبعید می‌شوند. پنجم، به همین اعتبار نیز ریسک پیشگامی در راه‌اندازی اعتراض کارگری در محل کار بسیار بالاست. ششم، اعتراضات کارگری هم پوشش خبری ناچیزی می‌یابند و هم، برخلاف مثلاً اعتراضات خیابانی که از پیش تحت پوشش رسانه‌های مجازی قرار می‌گیرند، در بهترین حالت فقط پس از وقوع پوشش خبری می‌یابند. هفتم، هم فقدان پوشش خبری پیشینی و نه پسینی و هم فقدان تشکل‌های مستقل و پرقدرت کارگری باعث می‌شود غالباً اعتراضات پراکنده در محل‌های کاری جداگانه با هم پیوند نخورند و جریان اعتراضی واحد و یکپارچه‌ای را شکل ندهند. هشتم، از آن جا که اکثر اعتراضات کارگری هم به لحاظ جغرافیایی و هم به لحاظ وقوع در بخش‌های گوناگون اقتصادی دچار پراکندگی شدیدی هستند، غالباً کارفرمای بلاواسطه را مخاطب قرار می‌دهند و فاقد آن توان سیاسی هستند که مخاطبان سطح بالاتری چون وزارتخانۀ مسئول یا قوۀ مجریه را هدف قرار دهد و نهم، اعتراضات کارگری سرشتی عمیقاً دفاعی دارند نه تهاجمی، به این معنا که در بهترین حالت فقط در پی دریافت حقوق معوقه یا ممانعت از اخراج و مطالباتی حداقلی از این نوع شکل می‌گیرند نه برای تحقق مطالبات بنیادی‌تری که شرایط زندگی و کاری کارگران را به طور ریشه‌ای دگرگون سازد.

با چنین تحلیلی از دینامیسم شکل‌گیری اعتراضات کارگری، کمبودهای این اعتراضات برای تبدیل شدن به یک عامل تأثیرگذار سیاسی چیست؟

بنا بر ارزیابی تحلیل‌گران چپ دموکرات، تأمل در دینامیسم پیچیدۀ اعتراضات کارگری در بخش غیرمتشکل نیروی کار خصوصاً در بخش‌های کلیدی اقتصاد نشان می‌دهد که گرچه پتانسیل شکل‌گیری اعتراضات مؤثر و کارای کارگری وجود دارد و نیروهای کارگری به طور بالقوه می‌توانند به عامل سیاسی اثرگذار در جابجایی قدرت بدل شوند اما برخی کمبودها مانع از به فعل رسیدن چنین پتانسیلی است. این کمبودها از قضا از شناخت شناسه‌های اعتراضات کارگری قابل شناسایی هستند. اول، مجموعه‌های کارگری مطلقاً فاقد نهادهای پشتیبانی کننده‌ای چون صندوق اعتصاب برای صیانت از معیشت نیروی کار معترض اخراجی هستند و از این رو ریسک پیشگامی در راه‌اندازی اعتراض بسیار بالاست. دوم، نیروهای کارگری نسبتاً فاقد شبکه‌های اطلاع‌رسانی مجازی هستند و از این رو چندان قادر نیستند اخبار اعتراضات کارگری را نه به طرزی پسینی بلکه پیشاپیش تحت پوشش قرار دهند و از جمله به همین دلیل نیز زمینه‌های لازم برای پیوند برقرارکردن میان اعتراضات کارگری پراکنده و یکپارچه‌سازی‌شان چندان مهیا نیست. سوم، نیروهای کارگری غالباً بی‌بهره‌اند از نهادهایی که نقش اطلاع‌رسانی و شکل‌دهی به افکار عمومی در خصوص پیامدهای غالباً ناعادلانه و عمدتاً خشونت‌بار خاموش کردن صدای کارگران معترض را ایفا می‌کنند و از این رو نه امکان بسیج کردن افکار عمومی در زمینۀ همدلی با خواسته‌های تدافعی و حداقلی خویش را دارند و نه امکان بالا بردن هزینۀ سرکوب اعتراضات در محل کار را و چهارم، فعالان کارگری بی‌بهره از آن نوع پشتیبانی سیاسی قوی هستند که بتوانند به جای کارفرمای بلاواسطه عملاً وزارتخانه‌های مسئول یا دولت را مخاطب اعتراضات کارگری قرار دهند. به بیانی کوتاه‌تر، بر طبق تحلیل استراتژیک چپ دموکرات، سه مؤلفۀ حمایت مالی و پشتیبانی سیاسی و پوشش کارآمد رسانه‌ای در واقع کمبودهایی است که برطرف‌سازی‌شان می‌تواند نیروهای کارگری را به عامل تعیین‌کننده در جابجایی قدرت سیاسی بدل سازد.

با این حساب می‌رسیم به ارزیابی چپ دموکرات از آن دسته از نیروهایی که می‌تواند چنین کمبودهایی را رفع کنند. درست است؟

بله. تا جایی که من متوجه شده‌ام، ارزیابی تحلیل‌گران چپ دموکرات از این موضوع در متن تحلیل‌شان از وضعیت سیاسی کنونی قابل فهم است. بنا بر ارزیابی این دسته از تحلیل‌گران، جناح اقتدارگرای خانوادۀ اصولگرایان که در سال 1384 به سکان اجرایی تکیه زد و با انتخابات مجادله‌برانگیز سال 1388 به استمرار حضورش در صحنۀ اجرایی کشور ادامه داده در نیمه‌راه یک نوع بازآرایی اساسی در ساختار طبقاتی جامعۀ ایرانی است. از یک سو در حال تضعیف شتابندۀ بخش‌های مهمی از بورژوازی شکل‌گرفته در سه دهۀ اخیر و هم­چنین نشان دادن ضربۀ شست به طبقۀ متوسط است و از سوی دیگر همسو با همۀ دولت‌های پس از انقلاب در حال تضعیف فزایندۀ قوای طبقاتی طبقۀ کارگر، خواه به طور مستقیم از طریق سرکوب بخش متشکل اما نحیف نیروی کار، خواه از طریق استمرار سیاست‌های بازارگرایانه‌اش که سطح زندگی طبقات فرودست‌تر را تهدید می‌کند، و خواه غیرمستقیم از طریق آشفتگی‌های اقتصادی که پروژۀ بازآرایی طبقاتی‌اش برای معیشت طبقات فرودست اجتماعی در پی دارد. هم بورژوازی وابسته به دولت‌های شانزده سالۀ پس از جنگ، هم طبقۀ کارگر که در سالیان پس از جنگ به شدت زیر ضرب سیاست‌های اقتصادی این بورژوازی بوده است، و هم طبقۀ متوسط که در نیمه راه میان دو طبقۀ اخیر همواره موقعیت پاندولی داشته است، هر سه، در اتحادی کمرنگ و نه چندان استوار با یکدیگر در قالب جنبش سبز به رویارویی با بورژوازی نظامی برآمده از جریان اقتدارگرا برخاسته‌اند، اما عمدتاً در پهنۀ سه نهاد انتخابات و خیابان و فضای مجازی. در عین حال، نوعی نزاع طبقاتی نیز میان این متحدان برقرار است: جریان‌های اولترا راست خواهان استمرار هژمونی بورژوازی در جنبش سبز هستند و جریان‌های اولترا چپ درصدد برقراری هژمونی طبقۀ کارگر. یکی از عللی که محل کار هنوز به محل منازعه تبدیل نشده است همین نزاع طبقاتی است. اگر بین این دو گروه نوعی سازش طبقاتی صورت نگیرد، می‌توان گفت برنده به احتمال قوی جریان اقتدارگرا خواهد بود که بورژوازی نظامی برآمده از آن در شرف دستیابی به قدرت تمام و کمال است. طبقات بورژوازی و متوسط که بخش پرطنین جنبش سبز را شکل داده‌اند هنوز که هنوز است نتوانسته‌اند با اتکا بر استراتژی‌های چهارگانۀ سیاست‌ورزی انتخاباتی، فشار خیابانی، کنش ارتباطی، و گسترش دایرۀ آگاهی‌رسانی به کوچک‌ترین توفیقی در جابجایی قدرت سیاسی دست یابند. فعالان طبقۀ کارگر نیز که فاقد هر گونه بخش متشکل توانمند هستند حتی در دهۀ اخیر نیز که دوران عروج مجدد جنبش کارگری است هرگر نتوانسته‌اند دستاوردهای پایداری را ولو در زمینۀ مطالبات حداقلی کارگران کسب کنند. این دو مجموعه به یکدیگر عمیقاً نیاز سیاسی‌ دارند، نیازی دوسویه و دوطرفه. از نگاه تحلیل‌گران چپ دموکرات، جنبش کارگری در دورۀ پس از بیست و دوم خرداد به منزلۀ جنبشی بوده است که مستقل از حیات جنبش فراطبقاتی سبز راه خود را طی می‌کرده است. جنبش کارگری و جنبش سبز در دورۀ پس از انتخابات برای مبارزه با اقتدارگرایی به هیچ وجه در خدمت یکدیگر قرار نگرفته‌اند. به دلیل نیازهای دوطرفه‌ای که اقتضای وضعیت سیاسی کنونی است، یگانه نامزد رفع کمبودهای ارتقای سطح جنبش کارگری و تبدیل کردن محل کار در بخش‌های کلیدی اقتصاد به محل منازعه و به این وسیله از قوه به فعل رساندن اثربخشی سیاسی نیروهای کارگری برای جابجایی قدرت عبارت است از بخش پرطنین جنبش سبز که غالباً به بورژوازی شانزده سالۀ پس از جنگ و طبقۀ متوسط تعلق دارند. ائتلاف سیاسی میان جنبش سبز و جنبش کارگری مشخصاً به این معناست که بخش ثروتمند و قدرتمند و پرطنین جنبش سبز سه مؤلفۀ اصلی حمایت مالی و پشتیبانی سیاسی و پوشش کارآمد رسانه‌ای را برای اعتراضات کارگری میان بخش غیرمتشکل نیروی کار در بخش‌های کلیدی اقتصاد فراهم بیاورد، آن هم با پنج هدف مشخص: اول، کاهش ریسک اقتصادی پیشگامی فعالان کارگری در اعتراضات کارگری؛ دوم، یکپارچه‌سازی اعتراضات کارگری پراکنده؛ سوم، بسیج کردن افکار عمومی در زمینۀ همدلی با خواسته‌های تدافعی و حداقلی کارگران؛ چهارم، بالا بردن هزینۀ سرکوب اعتراضات در محل کار؛ و پنجم، ارتقای مخاطب اعتراضات کارگری از سطح کارفرمای بلاواسطه به سطوح وزارتخانه‌های مسئول و دولت.

چشم‌انداز چنین ائتلافی میان جنبش سبز و جنبش کارگری چقدر محتمل است؟

مسلم این است که چنین ائتلافی هنوز در دستور کار هیچ یک از طرفین قرار نگرفته است. ارزیابی رویکردهای مسلط در هر یک از این دو جنبش شاید بتواند وجوهی از عدم شکل‌گیری این ائتلاف را توضیح دهد. اجازه دهید ابتدا به سمت جنبش سبز بپردازیم. اصلاح‌طلبان حکومتی که در جنبش سبز فعال هستند شاید هیچ گمان نمی‌کردند برنامۀ اقتصادی‌ای که در سالیان بلافاصله پس از جنگ برای حل معضل انباشت سرمایه اتخاذ کردند و در یک دورۀ شانزده ساله البته با فراز و نشیب به اجرا گذاشتند چه بسا ضربۀ مهلکی به توان سیاسی طبقۀ کارگر بزند که درست دو دهه بعدتر، یعنی امروز، می‌توانست در مبارزۀ بی‌امان با جناح اقتدارگرا طرف ائتلافش قرار گیرد. سبزهای دموکراسی‌خواه همواره از طبقۀ کارگر دعوت به عمل آورده‌اند تا توان سیاسی خود را بیش از پیش در خدمت جنبش سبز درآورد، اما طنز تاریخ این که دقیقاً سیاست‌های اقتصادی خود همین مجموعه از نیروهای سیاسی طی دوران شانزده سالۀ پس از جنگ بود که لطمۀ شدیدی به توان سیاسی طبقۀ کارگر وارد آورد. یکی از مهم‌ترین مؤلفه‌هایی که برای گسترش انباشت سرمایه در دورۀ پس از جنگ در دستور کار دولت‌های اصطلاحاً سازندگی و اصلاحات قرار گرفت عبارت بود از ارزان‌سازی نیروی کار. این ارزان‌سازی نیروی کار در مجموع به وخامت هم وضعیت کاری و هم وضعیت زندگی بخش‌های مهمی از نیروی کار انجامید، یعنی نه فقط به افت سطح دستمزدهای واقعی انجامید بلکه تهاجم بی‌امانی را به سایر اجزای تعیین‌کنندۀ وضعیت کاری و وضعیت زندگی نیروی کار نیز تدارک دید، اجزایی چون وضعیت اسکان، فرایندهای استخدامی، ساعات کاری روزانه، میزان مرخصی سالانه، امنیت شغلی، ایمنی محل کار، انتفاع از مزایای منتج از قانون کار، و جز آن. استراتژی گسترش انباشت سرمایه از طریق ارزان‌سازی نیروی کار در حقیقت به سر بریدن مرغ تخم‌طلا می‌مانست، هم به لحاظ اقتصادی که در حکم سمی مهلک برای کارایی اقتصادی بود و هم به لحاظ سیاسی که در انتخابات ریاست جمهوری نهم باعث رویگردانی بخش‌هایی از جمعیت از جریان‌های سیاسی اصلاح‌طلب شد. پروژۀ ارزان‌سازی نیروی کار گرچه به واسطۀ تهاجم به کیفیت زندگی کارگران به خودی خود دست نیروی کار را در ساختن صدای جمعی می‌بست اما اجرای آن در عین حال در گرو ممانعت از تشکل‌یابی کارگران نیز بود، از جمله به مدد سرکوب هر گونه نطفۀ عمل جمعی میان کارگران. اصلاح‌طلبان حکومتی به سهم خویش از مهم‌ترین عوامل افت توان سیاسی طبقۀ کارگر بوده‌اند. این طبقه اما هنوز به لحاظ سیاسی به تمامی از صفحۀ شطرنج سیاست ایران خارج نشده است. جابجایی قدرت در ایران امروز در گرو نقش‌آفرینی سیاسی طبقۀ کارگر نیز هست. چشم‌انداز شکل‌گیری ائتلاف میان جنبش سبز و جنبش کارگری از جمله بستگی به این نیز دارد که نخبگان سیاسی سبزها تا چه حد به چنین درکی رسیده باشند، چندان که به یاری بخشی از مطالبات طبقه‌ای بشتابند که زمانی زیر ضرب خودشان بوده است.

ارزیابی فعالان کارگری نیز از سوی دیگر بسیار تعیین‌کننده است. چهره‌های اولترا چپ فعالان کارگری گاه تصریحاً و گاه تلویحاً ارزیابی اغراق‌آمیزی از پتانسیل‌های عروج طبقۀ کارگر برای مبارزۀ اجتماعی به دست می‌دهند چندان که طبقۀ کارگر را در دفاع از منافع طبقاتی خویش کما بیش بی‌نیاز از ائتلاف با برخی طبقات فرادست سیاسی و اقتصادی می‌دانند و بر این باورند که طبقۀ کارگر قادر است همزمان در دو جبهه بجنگد و هم جناح‌های گوناگون بورژوازی قدر قدرت سی سالۀ پس از انقلاب را در موقع مناسب شکست دهد و هم جناح اقتدارگرا را. به لحاظ آرمانی البته این بحثی است کم نقص و به لحاظ سیاسی اما گفتاری است پر ایراد. بدون برخورداری از حمایت مالی و پشتیبانی سیاسی و پوشش رسانه‌ای از جانب بخش ثروتمند و قدرتمند و پرطنین طبقۀ فرادست اقتصادی معترض، امکانات عملی فعالان کارگری برای یارگیری و هویت‌سازی و سازمان‌دهی طبقۀ کارگر در شرایط سیاسی پس از بیست و دوم خرداد چندان امیدبخش نیست. چشم‌انداز شکل‌گیری ائتلاف میان جنبش سبز و جنبش کارگری بستگی به این نیز دارد که فعالان کارگری تا چه حد به چنین درکی رسیده باشند، چندان که پذیرای ائتلافی ولو میان‌مدت با طبقه‌ای شوند که بیشترین صدمه‌ها را از همان خورده‌اند. بسته به فاعلیت نخبگان اصلی جنبش سبز و جنبش کارگری می‌توان گفت تحقق ائتلاف میان این دو جنبش هم بسیار دور است و هم بسیار نزدیک.

عدم خشونت؛ هم استراتژی، هم تاکتیک؟ ـ گفتگو با رامین جهانبگلو ـ یک


 


آقای مهاجرانی در سخنان اخیر خود (جمعه 13 اسفند در لندن) مطالبی در باره جنبش گفته اند که سر و صدای زیادی به پا کرده است. ایشان جنبش سبز را جنبشی نه انقلابی که اصلاحی معرفی کرده اند، در باره آقای خامنه ای گفته اند که او از نظر مالی آدم سالمی است و نهایتا به استقلال سیاسی جنبش سبز اشاره کرده اند با این تعبیر که نیازی به دخالت آمریکا و احیانا قدرتهای دیگر نیست و ما خودمان می توانیم و از عهده بر می آییم که جنبش را به نتیجه برسانیم. در باره اصلاح و انقلاب من پیشتر نوشته بودم که جنبش بر سر دوراهی است (اینجا: به سوی ضد-انقلاب آینده) و اکنون به آن باز نمی گردم تا فرصتی دیگر. در باره فساد و عدم فساد آقای خامنه ای هم موضوع برای من علی السویه است و فکر نمی کنم امری تعیین کننده باشد. ممکن است به درد جنجال و بیانیه بر ضد مهاجرانی بخورد اما چیزی در آن نیست جز اینکه محورش این است که بقیه دزدند و آقا نیست یا قاعده می گیرد که باید دزد باشد ولی سالم مانده است. در عین حال این هم هست که بین کسانی که می گویند خامنه ای خود نیز فاسد است با کسی مثل مهاجرانی فرق فارقی پیدا ست و آن هم این که مهاجرانی اطلاعات اش حتما بیشتر است و آنها که می گویند خامنه ای فاسد است از روی ظن و گمان حرف می زنند. اما برای جنبش فرقی ندارد. خامنه ای بر نظامی امارت دارد که سر تا پا فاسد است هم در دین و هم اخلاق و هم ثروت اندوزی بی حساب. از رئیس جمهوری که پولهای کلان و ارقام نجومی گم می کند و معاون اش که رسما متهم است بگیر تا وکیل مجلس و قاضی و سپاهی و پلیس اش؛ هر کدام به اندازه خود سهمی از این فساد دارند. خود آقا بشخصه زاهد باشد یا فاسد فرقی در ماجرا نخواهد کرد.

اما به نظر من مساله اصلی که به درد ما می خورد و کسی به آن متعرض نشد بحث «استقلال» است. من در این یادداشت می کوشم نشان دهم که استقلال به معنایی که در جمهوری اسلامی پیدا شد و آقای مهاجرانی هم از همان زاویه به مساله می نگرد امری ممتنع است. به قول مولوی این چنین شیری خدا هم نافریده است. جنبش سبز که بر اساس رابطه با جهان و اصولا پایان دادن به انزوای ایران بنا نهاده شده است نمی تواند «استقلال» را به شیوه ای بفهمد که آقای مهاجرانی فکر می کنند شدنی و قابل توصیه است و آن را از محاسن جمهوری ولایی می شمارند.

بحث را در دو سطح نظری و عملی مطرح می کنم. نخست به یک دو نکته در نظریه بپردازم:

ناب سازی یک خطای خوش و خط و خال است

در سده گذشته ما درگیر خطای مهلکی در فکر و گفتار سیاسی و اجتماعی بوده ایم که باید آن را نهضت «ناب سازی» خواند. زمانی دنبال «نژاد پاک» می گشته ایم و آریائیان را برترین نژادها می شمرده ایم و زمانی به فکر «زبان پاک» بوده ایم و خواسته ایم این زبان را نه تنها از عربیت که از هر اندیشه به اصطلاح باطلی پاک کنیم. این یکی از بنیادی ترین اندیشه های ما در عرصه سیاست و هویت ملی و رفتار اجتماعی با «دیگری» در قرن بیستم بوده است. اندیشه ای با نتایج وخیم و در خدمت تبعیض نژادی و توهمات خودبزرگ بینی. در دوره سی ساله اخیر نیز از راه پدران مان جدایی نداشته ایم و مرکز آن اندیشه را گرفته ایم ولی به جریان مسلط دینی روز تطبیق داده ایم و چیزی درست کرده ایم به اسم «اسلام ناب». اسلامی که از همه تاریخ خود پوست انداخته و یکباره بدون مزاحمت آرا و عقاید باطل و معیوب و التقاطی به صدر اسلام پیوند خورده است و به «سرچشمه پاک» آن حقیقت ابدی متصل شده است. از نگاه من این بطن البواطن سلفیگری است.

شاید نیاز به استدلال فراوان نداشته باشد که تصدیق کنیم چیزی به اسم دین ناب وجود ندارد. و دین ناب همانقدر نایاب است که نژاد ناب و زبان ناب و هر پدیده انسانی و تمدنی دیگر. زبانها و نژادها و دین ها و تمدن ها عین آمیختگی اند و حاصل آن. حتی زبان قرآن که در حلقه هایی از مسلمانان زبان کامل و بی همتا تصور می شود سرشار از واژگان غیرعربی است. سلفیگری توهم محض است. باستانگرایی تاریخی است. سوی دیگر اندیشه بازگشتی که جز بیراهه نبود (برای تفصیل: بازگشت به خویش از بیراهه).
ناب سازی در سیاست ادامه همان نهضت ناب سازی قرن بیستم است و به اندازه همان ناب سازی ها بی معنا و تنش زا و هزینه ساز و بر خلاف عقل و متکی بر توهمات پایان ناپذیر. سیاست عین رابطه است. چه در دنیای دیروز چه در دنیای جهانی شده امروز. از جاده ابریشم دیروز تا بحث سفر و پرواز بین کشورهای امروز، از سرمایه گذاری خارجی و تجارت بین المللی تا پدید امدن دهکده جهانی و جهانی شدن ارتباطات چندجانبه فرهنگ و سیاست و اقتصاد. اگر فرض کنیم در این جهان همتافته شما به هیچ سرمایه گذار خارجی مثلا نیاز ندارید، باز برای توسعه تجارت خود به فرصتهای بسیار در کشورهای همسایه و منطقه و جهان نیاز خواهید داشت. واردات و صادرات به معنای رایج اش ترجمه ای از روابط کشورها ست. یک نمونه کلان و در عین حال ساده و عینی را در کشیدن خطوط لوله انتقال نفت و گاز می توان دید که برای کشوری مثل ایران با هر نوع نظام سیاسی که داشته باشد حیاتی است. طبیعی است که وقتی شما بخواهید خط لوله گاز و نفت خود را از چند کشور عبور دهید و به هند از یکطرف و اروپا از طرف دیگر برسید ناچارید با آن کشورها «رابطه دوستانه» داشته باشید. این یعنی «نفوذ» آنها را تا حدودی در سیاست خود بپذیرید چنانکه خود به دلیل اینکه به آنها نفع می رسانید و کالایی استراتژیک در اختیار انها قرار می دهید صاحب نفوذ هستید. فرض کنید چریکهای پ کا کا از ترکیه به ایران بیایند و در مرزهای شما جاخوش کنند. شما حتی اگر به چریک بازی آنها به هر دلیلی علاقه مند هم باشید نمی توانید درخواست ترکیه را برای مهار چریکها نادیده بگیرید. زیرا منافع متقابل دارید.

در مبارزه با استبداد شعارها باید متناسب با همان باشد نه برگرفته از مبارزه های استقلال طلبانه قرن بیستم یا شعارهای انقلاب 57 در اواخر آن قرن. مساله اصلی تغییر نظام سرکوب به نظام دموکراتیک است. به دنبال استقلال ناب رفتن از آن نوع که جمهوری استبدادی دنبال می کند حرکت در سایه گفتمان او ست و نه تنها این حکومت را نگران نمی کند بلکه به شادابی و درازی عمر آن می افزاید و به ستمی که به ایرانیان روا می دارد

سیاست عرصه «نفوذهای متقابل» است. سیاست نفوذناپذیر وجود ندارد. اگر هم قرار باشد چنان سیاستی ساخته شود بسیار محدود و دارای حوزه عمل کوچک با هزینه های بالا خواهد بود. یعنی همان که در عرصه بزرگ سیاست ایران عمل شد و به انزوای ایران انجامیده است و سی سال فرصت ارتقای زندگی را از ایرانیان گرفته و به اسم انقلابیگری و ستیزه جویی به هدر داده است. حتی از یک منظر علت یابی یکبار باید از خود سوال کنیم که این انزوا از کدام گفتار و باور سیاسی در اذهان ما مایه می گیرد. البته نپرسیده ایم. و تا نپرسیم همان راه را می رویم.

ملت بی دولت سبز

اگر سیاست رابطه است، و ناب سازی و خودکفایی و ما-به-تنهایی-می توانیم به جایی که تصور می کنیم نمی رسد، و هر نوع حیات سیاسی منوط به تکاپوی سیاسی و گشودگی به روی فرصتهای نفوذ و منافع متقابل باشد، وضع ملت بی دولت سبز هم غیر از آن نخواهد بود. این حکم اگر در باره دولت جابر و مستبد صادق است در باره بی دولت های سبز هم صادق است.

مثالی بزنم: تلاش مخالفان جمهوری اسلامی و مبارزان حقوق بشری برای اینکه تحریم های جهانی به نحوی هدفمند طراحی شود تا مثلا ناقضان حقوق بشر را در حکومت ولایی تحریم کند چگونه ممکن است اگر از چارچوب رابطه فعال با اتحادیه اروپا و سازمان ملل و کشورهای صاحب نفوذ در این مجامع تن بزند؟ و اگر رابطه در عمل ضروری چه نیازی به نفی آن در نظر است؟ ما مرتبا نهادهای جهانی را خطاب قرار می دهیم که باید چنین یا چنان کنند. اخیرا از این نهادها می خواهیم که به آزادی رهبران سبز از اسارت کمک کنند. این خطاب ها بدون پیگیری و داشتن رابطه و نفوذ به هیچ جا نمی رسد. ولی کسی هست که بتواند آشکارا از این دفاع کند که باید رفت و با نهادهای جهانی و نمایندگان دولتها مذاکره کرد و فشار آورد و راه باز کرد؟

ممکن است کسانی فکر کنند که این دست روابط از سر ناچاری است و به قول فقهای سیاسی مثل اقای مهدوی کنی در حکم «اکل میته» است (که خود مثلا در باره حمایت از ریاست جمهوری هاشمی گفته بود) و ما در نظر و آرمان باید همان ایده استقلال ناب را رها نکنیم. اما تن دادن به عمل به مثابه اکل میته یعنی محروم ساختن خود از تکاپویی که ناشی از هماهنگی نظر و عمل است. اگر فرض را بر ناب سازی این عرصه بگذاریم به معنای پذیرفتن ریاکاری سیاسی و ادامه بن بست های جمهوری اسلامی است. اگر به طور فعال هیچ رابطه ای با اصحاب نفوذ برقرار نکنیم و شبکه نفوذ سیاسی مخالفان را گسترش ندهیم عملا راه شکست خود و به بازگشت به دامان جمهوری مستبد اسلامی را هموار کرده ایم.
به زبان ساده منطقی ادامه این مسیر به معنی نفی مبارزه سیاسی برای شکست استبداد است. یعنی این منطق منطق جنبش نمی تواند باشد. زیرا این منطق رجال سیاست در شاخه های مختلف فکر سیاسی نظام حاکم است.

استقلال در عمل

اما مفهوم استقلال به معنای ناب مشکلات عملی متعددی هم دارد. بنابرین مروری بر تاریخ عمل به این نوع از استقلال عبرت آموز خواهد بود. من در این بخش چند برش تاریخی می زنم:

اول. ببینیم خود جمهوری اسلامی تا چه حد در همان چارچوبی به پیروزی رسید که آقای مهاجرانی فکر می کنند جنبش سبز می تواند به پیروزی برسد. آیا انقلابی که در ایران اتفاق افتاد بدون کمک خارجی و تایید قدرتهای بزرگ ممکن بود؟ آیا آقای خمینی بدون اینکه به آمریکا اطمینان دهد که انقلاب ایران بر ضد منافع آمریکا نخواهد بود می توانست به رویای یک حکومت اسلامی برسد؟ آیا اصولا بدون اینکه انقلاب اسلامی در چارچوب منافع آن زمان بلوک غرب معنا پیدا کند می توانست به وجود آید؟

انقلاب اسلامی یکی از حلقه های اصلی در زنجیره روی کار امدن دولتهای اسلامی در منطقه مادون ارس و پامیر بود تا کمربند سبزی دور شوروی سرخ بکشد. اینجا بحث تفصیلی نمی توان کرد اما در حد اشاره یک نگاه به آنچه در ایران و افغانستان و پاکستان و ترکیه در دهه هشتاد میلادی رخ داد اجمالا بر آمدن اسلام را تایید می کند و حضور نوع خاصی از اسلام را نشان می دهد که حاوی پیامهای مقاومت بود و به عنوان اسلام سیاسی شناخته شد. این زنجیره اسلام های سیاسی اصلا اتفاقی نبود و در چارچوب سیاست جهانی معنا داشت و نقش خود را بازی کرد.

دوم. دولت ایران پس از استقرار و به دلایلی که شرح اش از این مقال بیرون است وضعیت غریبی پیدا کرد و به دامن نوعی افراطی گری در سیاست خارجی افتاد تا دور را از دست اپوزیسیون داخلی و چپگرای خود بگیرد. در واقع این تکرار انقلاب سفید بود به این معنی که شاه در آن انقلاب می خواست بگوید می شود انقلاب دهقانی کرد و مارکسیست نبود و جمهوری اسلامی هم می خواست بگوید می شود انقلاب توده ای و سوسیالیستی کرد و ضدامیرپالیست مذهبی بود. این سیاست هرگز به نفع ایران کار نکرد چه در ایام گروگانگیری اعضای سفارت آمریکا و چه در جنگ با عراق و نیز در دوران صلح و بازسازی و سپس اصلاحات. دولت ایران بر اساس نوعی منطق ساده شده استقلال را در ضدیت و قطع رابطه تعریف کرد و سالها بر خلاف عقل و منافع ملی ایران به آن عمل کرد و عزت و حکمت و مصلحتی را که مدعی بود قربانی کرد. تناقضی که در این منطق هست، یعنی این که رابطه با دیگر قدرتها استقلال را مخدوش نمی کند اما رابطه با آمریکا استقلال را مخدوش می کند، از معماهای سیاست در ایران است.

اما ایران به لحاظ ظاهر از آمریکا «مستقل» بوده است. زیرا در تمام این سالها روابط پنهانی و بده بستان های خود را با امریکا پیش برده است حتی در دوره جنگ به نمونه ماجرای مک فارلین. بنابرین استقلال به معنای ایرانی آن تنها به عدم شفافیت سیاسی یاری رسانده و پنهانکاری و ریاکاری را رونق داده و منافع ایران را مداوما در خطر قرار داده است.

سوم. ایران برای اینکه این قطع ارتباط سیاسی را در چارچوب دکترین استقلال من عندی خود متعادل کند ناچار شد وارد پیمان استراتژیکی با شوروی دوره گورباچف شود که با پیام شخص اقای خمینی همراهی و پشتیبانی شد (ده سال پس از انقلاب در دی ماه 1367). ایران بارها و بارها ناچار شده است تصمیم های سیاسی خود را در پرتو این رابطه استراتژیک بازبینی و یا محدود کند از نحوه برخورد با مسلمانان در قفقاز و چچن تا نحوه برخورد با سران حزب توده یا برخورد با جنگ داخلی در تاجیکستان. اما روشن ترین باج دهی ایران به شوروی و بعد روسیه ماجرای نیروگاه هسته ای بوشهر است (که یک سال پس از نامه آقای خمینی به گورباچف آغاز شد). باج های مالی به کنار، سازش های سیاسی که ایران ناچار بوده است برای برخورداری از قدرت روسیه در شورای امنیت به آن تن بدهد چیزی از استقلال به معنای مورد نظر آقای مهاجرانی باقی نمی گذاشته است. ایران در واقع برای «استقلال» از امریکا به هر سازشی با دیگر قدرتهای بزرگ تن می داده است. پس «استقلال» ایران از آمریکا به بیان سیاسی «نیمه استقلال» بوده است زیرا فقط به قطع پر زیان روابط سیاسی با امریکا محدود شده و در موارد متعدد ایران را وارد بازی روسیه کرده است. نگاهی به صنایع نظامی و صنایع هوا-فضای ایران و سیاست های همراه با آن به عنوان تایید این مساله کفایت می کند (چنانکه با سرد شدن روابط دو طرف موشکهای وعده شده «اس 300» تحویل نشد).

چهارم. فارغ از بحث امریکا و شوروی و روسیه و چین اصولا استقلال به معنای مورد نظر آقای مهاجرانی چه معنایی دارد؟ و چقدر از نظر سیاسی ممکن است؟ کافی است بحث را از ایران بیرون ببریم و مثلا نظری به عراق بیندازیم که ایران هم علاقه خاصی به آن دارد. آیا این تعریف از استقلال، که به فرض صحت باید امری جهانشمول باشد، را طرفداران ایران در عراق هم می توانند پیروی کنند؟ آیا اگر این تعریف اصل قرار گیرد اصولا سیاست ورزی در عراق ممکن است؟ اصلا آمریکا را کنار بگذاریم. اینکه ایران در دوره احمدی نژاد حتی حاضر است زیر تابلوی خلیج عربی در شورای همکاریهای خلیج فارس بنشیند ادامه همان معنای «استقلال» است؟ اگر ایران نمی تواند از همسایگان خود مستقل باشد چگونه می تواند از امریکا مستقل باشد؟ اگر باید به رضایت عربستان و امارات و کویت توجه کند چطور می تواند از رضایت و تفاهم با امریکا و دیگر قدرتهای حاضر در منطقه، و صاحب نفوذ در همان کشورهای دوست و برادر، تن بزند؟

سیاست عرصه واقعیت هایی است که بدون کنترل ما شکل گرفته است و تاثیر ما بر تغییر آن چندان بزرگ نیست. در سالهای اول انقلاب هم نیستیم که فکر کنیم این نوع درک از سیاست که بر اساس تنش زایی استوار شده و صدور انقلاب و مبارزه جویی با آمریکا به نیابت از همه چپ های جهان را بر عهده ایران گذاشته به جایی می رسد. سه دهه است این سیاست ناکارامدی خود را نشان داده است و جمهوری اسلامی را ناگزیر کرده که آشکار یا پنهان به همان واقعیت ها تن دهد. اما چون نمی خواهد سیاست شفافی داشته باشد همین دوگانگی او را گرفتارتر کرده و فساد سیاسی در نظام ولایی را عمیق تر ساخته است.

پنجم. استقلال در معنای ایرانی و ولایی آن یک مشکل دیگر هم دارد و آن رفتار خود جمهوری اسلامی با دیگرانی است که از حمایت او برخوردارند. اگر حمایت جویی از دیگران نافی استقلال باشد معنای حمایت ایران از دیگران چیست؟ آیا ایران می خواهد استقلال دیگران را به خطر بیندازد؟ آیا مثلا حمایت ایران از دولت عراق نافی استقلال عراق است؟ و اگر ایران می تواند از شیعیان عراق یا شیعیان بحرین و لبنان و یمن حمایت کند و این حمایت همه جانبه است و با هزینه های گزاف مالی برای ایران همراه است و این با استقلال آنها منافاتی ندارد چرا جنبش سبز نتواند از حمایت دموکرات های جهان برخوردار شود؟

اگر اسلامگرایان جهان ید واحده باشند چرا دموکرات های جهان ید واحده نباشند؟

ششم. فرض کنیم یک حرکت اصلاحی در داخل بخواهد از فرمول اقای مهاجرانی، یعنی «ما خودمان می توانیم»، استفاده کند. معنای این فرمول این است که مثلا نیروهای مذهبی باید از نیروهای غیرمذهبی مستقل باشند. چپ های اسلامی باید از راست ها مستقل باشند. نیروی درون حاکمیت باید از نیروهای خارج حاکمیت مستقل باشند و همینطور بشمار. به عبارت دیگر، معنای حرف آقای مهاجرانی حتی در داخل مبارزات سیاسی ایران هم جواب نداده است و نمی دهد. مگر اینکه فرض کنیم هر نیرویی که از دیگر نیروها کمک گرفته از سر اجبار یا همان اکل میته بوده است. مثلا اگر نیروهای داخل حاکمیت «می توانستند» اصلاحات را پیش ببرند نیازی نداشتند با نیروهای ملی و مذهبی و نیروهای سکولار طبقه متوسط پیوند پیدا کنند. و لابد اگر آقای مهاجرانی «می توانست» کار خود را به تنهایی پیش ببرد کنار فرخ نگهدار نمی نشست.

در واقع من درست نمی فهمم که «ما خودمان می توانیم» یعنی چه. این خودمان چه کسانی را در بر می گیرد و چه کسانی را کنار می گذارد؟ چه کسی «خودمان» است و چه کسی «ناخودمان»؟ از این زاویه، دید آقای مهاجرانی می تواند حتی خطرناک باشد: هر گروهی که توانست بگوید «خودمان می توانیم» و در حد و اندازه ای خود را دید که می تواند بگوید خودمان از عهده بر می آییم از دیگران بی نیاز می شود. این همان دید احمدی نژاد هم هست. می گوید ما بدون این استادان دانشگاه و بدون آن سازمان برنامه و بدون این مجلس هم می توانیم کارمان را پیش ببریم.

اندیشه سبز خود و خودمانی را امری مشترک و جمعی تعریف می کند. مشترک در میان گروههای متنوع داخلی. مشترک در میان کشورهای علاقه مند به جنبش سبز.

هفتم. می گویند «جنبش سبز استقلال دارد». من از این جمله افتخار به نداشتن رابطه به دیگران را می فهمم. نفی سیاست خارجی را می فهمم. دو سال است داریم می گوییم جنبش سبز باید سیاست خارجی مدون و روشن و متمایز از جمهوری اسلامی داشته باشد. و ندارد. بعضی خطوط در صحبت های میرحسین موسوی حتی بوی آزاردهنده سیاست های جاری در نظام ولایی می دهد. اینکه او باید سلطنت طلبان را براند یا محمود عباس را بی آبرو قلمداد کند چیزی نیست که در خور جنبش سبز و نگاه جهانی اش باشد و از رسوبات نظام کهنه و مندرس شده جمهوری اسلامی و سیاست یک بام و دو هوای آن باقی مانده است.

اگر منظور آقای مهاجرانی این است که جنبش سبز دست نشانده کسی نیست این هم از روشنی نیاز به تاکید غلیظ ندارد. جنبش سبز را مردم ایران به دنبال شعار «رای من کو؟» به وجود آوردند. این جنبش ساخته آمریکا و قدرتهای دیگر نیست. این درست. اما اینکه ما نیازی به آمریکا و غرب نداریم کاملا نادرست است. ما اگر به شکل گیری اصیل جنبش اعتقاد داریم و معتقدیم جنبش دموکراسی خواهی باید از درون یک جامعه بجوشد و وارداتی نیست اکنون پیدا شده و می جوشد. اما این به معنای آن نیست که برای حمایت از آن هم به کسی نیاز نداریم. دموکراسی فقط ساختار سیاست داخلی را دگرگون نمی کند. ساختار سیاست خارجی را هم دگرگون می کند. پس ما نیاز داریم سیاست خارجی خود را از هم امروز شروع کنیم. باید از دیروز شروع می کرده ایم. اما نباید آن را به فردا بیندازیم. ما باید نشان دهیم دنباله رو سیاست های نظام ولایی نیستیم تا جهان تمایزهای ما را ببیند و ترجیحی برای انتخاب ما داشته باشد. اگر قرار باشد ما همان نظام باشیم برای جهان چه فرقی می کند و چرا باید دردسر یک دوره انتقال قدرت را از نظام فعلی به نظامی شبیه همین نظام بپذیرد؟

ولی واقعا ما آن نظام نیستیم. پس این را باید با یک دیپلماسی فعال نشان دهیم. این حرف الف سیاست است که تغییر بزرگی در یک نظام سیاسی بدون رضایت و توافق و تفاهم با قدرتهای صاحب نفوذ امکان پذیر نیست. وگرنه می شود حکومت طالبان که وقتی به وجود می آید هم کسی آن را به رسمیت نمی شناسد.

البته آقای مهاجرانی سیاستمدار باتجربه ای است و این ها را بهتر از من می داند اما اینکه اصرار بر نوع استقلال جمهوری اسلامی دارد تنها از این زاویه معنادار است که او اصولا هیچ تغییر بزرگ و مهمی در عرصه سیاست فعلی ایران را خواهان نیست. اگر این است نگاه او با نگاه بخش بزرگی از جنبش سبز همخوانی ندارد که به دنبال تغییر بنیادین در وضع فعلی هستند و بازگشت به قانون اساسی را نیز تنها به خاطر حفظ یک محور قانونی می پذیرند تا دوره گذار به یک دولت دموکراتیک را کارسازی کند. و گرنه هم دوره اسلامگرایی گذشته است و هم دوره ولایت فقیه. چنانکه هم دوره دست نشاندگی گذشته است و هم دوره زیستن در انزوای سیاسی. جنبش سبز خواهان حمایت جهانی است تا بتواند استبداد داخلی را به زانو در آورد و ایران و ایرانیان را به صحنه جهانی بازگرداند.

استبداد را هدف بگیریم

و نهایتا شعار استقلال وقتی معنا دارد که شما با یک رژیم دست نشانده مبارزه می کنید. مفهوم روشن استقلال در قرن بیستم هم همین بوده است. معمولا مبارزان سیاسی می جنگیده اند تا به سلطه یک کشور خارجی بر کشور خود پایان دهند. مثلا الجزایر از فرانسه مستقل شد یعنی حکومت ملی را با حکومت دست نشانده فرانسوی عوض کرد. مساله کنونی ما با جمهوری اسلامی وابستگی آن به یک قدرت خارجی نیست بلکه ستمی است که به نام دین دولتی بر مردم خود روا می دارد و مبارزه ای است که با نخبگان و فعالان حقوق زنان و حقوق اقوام و اقلیتها و روزنامه نگاران و طبقات پرتکاپو و تحول خواه انجام می دهد و تبعیض فراگیر و سیستماتیکی است که به راه انداخته است. از نظر ما مساله اصلی استبداد و سرکوب سیاسی گروههای مختلف و صاحب حق در داخل کشور است که با بیرون راندن و آواره ساختن میلیونها ایرانی از وطن همراه بوده است. در مبارزه با استبداد شعارها باید متناسب با همان باشد نه برگرفته از مبارزه های استقلال طلبانه قرن بیستم یا شعارهای انقلاب 57 در اواخر آن قرن. مساله اصلی تغییر نظام سرکوب به نظام دموکراتیک است. به دنبال استقلال ناب رفتن از آن نوع که جمهوری استبدادی دنبال می کند حرکت در سایه گفتمان او ست و نه تنها این حکومت را نگران نمی کند بلکه به شادابی و درازی عمر آن می افزاید و به ستمی که به ایرانیان روا می دارد.ّ


 


قدرت مردم و توان آن برای تغییر یکی از مهمترین و شناخته ترین مفاهیم سیاسی در دوران معاصر است. این مفهوم که بازتاب دهنده یک واقعیت عینی بوده و نیرویی تعیین کننده در معادلات اجتماعی را کشف کرده است، پس از انقلاب های آمریکا و فرانسه وارد تاریخ و صحنه مبارزات سیاسی و اجتماعی شد. تا پیش از آن مهارت جنگی، جنگ آوران ورزیده و سلحشور، دسیسه چینی، منابع مالی مکفی و استفاده از ادوات نظامی پیشرفته روش های سرنگونی نظام سیاسی و یا تغییر حکومت ها بودند.

قبل از آن در مخیله رویاپردازترین افراد هم نمی گنجید که اجتماع فراگیر مردمان عادی و وحدت آنها حول خواستی مشترک می تواند منجر به دگرگونی های عمیق سیاسی شود. البته در این انقلاب ها به دلیل استفاده از نیروی نظامی و ابزار قهر آمیز در کنار خروش فراگیر توده های ناراضی، مفهوم قدرت مردم به شکل کامل شکوفا نشد.

نهضت ضد آپارتاید آفریقای جنوبی در سال 1985 این قوت و توان را برجسته تر کرد؛ اما به دلیل بهره برداری از نیروی نظامی توسط برخی از پشتیبانان جنبش، باز پیروزی مردم صرفا متکی به اراده و عمل مسالمت آمیز آنان نبود.

انقلاب زرد فیلیپین در سال 1986 برای نخستین بار گونه جدیدی از انقلاب های غیر خشونت آمیز را خلق کرد. این رویداد دوران ساز تاثیرات فرا جغرافیایی پیدا نمود و الهام‌بخش سری انقلاب های سال 1989 علیه حکومت های تمامیت خواه وابسته به بلوک شرق در اروپا شد. تجمیع توان فردی مردم غیر مسلح که با عزم تغییر و عدم استفاده از خشونت پا به میدان گذاشته بودند، چونان سیل بنیان افکنی پایه های امارات حکومت های ضد مردمی را فرو ریخت. از آن به بعد تا کنون “قدرت مردم” جلوه های گوناگونی داشته است و آخرین نمود آن در خاورمیانه جاری است تا موج چهارم دموکراسی در دنیا را شکل دهد.
در ادامه مطلب تلاش می شود تا توضیح داده شود که چگونه و در چه شرایطی “قدرت مردم” خلق می گردد.

قطعا این نیروی قدرتمند در هر شرایطی قابل دسترسی نیست. نخست محتاج زمینه های مساعد ساختاری و پیش نیازها است. سپس روش ها و بستر مناسبی را می طلبد تا بروز یابد.

وجود شکاف عمیق بین ظرفیت نهادهای موجود و خواست فراگیر عمومی، شرط لازم است. تا زمانی که نارضایتی عمیق و ناامیدی گسترده از حل مشکلات و رسیدن به مطالبات از طریق راه های عادی و نهادهای حکومتی وجود نداشته باشد، نمی توان عصیان توده ها و سرازیر شدن سیل اعتراضات مردمی به خیابان ها را به نظاره نشست. تضاد عمیق و آشتی ناپذیر بین حکومت و ساختارهای رسمی، ناگزیر خیابان ها را به صحنه تعیین سرنوشت تبدیل می کند. بسته شدن تمامی مجاری رسمی و قانونی به روی تحولات و دهن کجی اصحاب قدرت به تقاضاهای افکار عمومی و انباشته شدن مطالبات، جامعه را به سمت انفجار خشم عمومی سوق می دهد.

همانگونه که مارکس می گوید: “قدرت اجتماعی، یعنی نیروی تولید چند برابر گشته که از همکاری مشروط به تقسیم کار افراد مختلف بوجود می آید”، قدرت مردم از کنار هم قرار گرفتن افراد و متحد شدن آنها حول خواستی مشترک، صریح و با حداقل تفسیر به وجود می آید.

وقتی مبارزه با ظلم و بیداد گری، توقف خودکامگی، تلاش برای رسیدن به عدالت اجتماعی و جلو بردن دموکراسی در رویه های جاری و استفاده از ظرفیت های قانونی به بن بست می رسد، آنگاه آتشفشان نیروی مردم فعال می شود. در غیاب ساز و کار های متعارف حل منازعات و به بن بست رسیدن راهکارهای پارلمانتاریستی، عرصه برای خلق فشار اجتماعی مهیا می گردد. از این مرحله به بعد موفقیت و نیک فرجامی انفجار خشم و قهر مردم مستلزم استفاده درست از این نیرو است.

نیروی مردم برخاسته از جمع شدن فردها و ترکیب قوه قهر آنان است که یک قهر جمعی به مثابه قهری فشرده و توفنده را می آفریند. این نیروی لایزال، توان عقب راندن نیروهای سرکوب گر را دارد. تمرکز نیروها، شرطی ضروری برای خلق قدرت مردم است. حرکت های پراکنده و غیر متمرکز در یک محدوده جغرافیایی معین، ناتوان از ایجاد این نیروی شگرف است.

جمع شدن توده های زیاد از مردم، نیروی جمعی را خلق می کند که از جمع جبری و حسابی نیروهای فردی آنها بیشتر است. این خصلت که “سینرژی” نامیده می شود، باعث هم افزایی و تاثیر متقابل عزم نافرمانی و عصیانگری در برابر ظلم و بی عدالتی می گردد. وقتی سایه افراد در هم می افتد و انبوهی از انسان های با اراده را مشاهده می کنند، ترس در آنها فرو می ریزد و آماده پاکبازی و شوق بیشتر برای شکست نیروهای مخالف می شوند

در شرایطی که توان سرکوب حکومت بالاست و جمع کردن همه معترضین در یک جا ریسک هزینه زیاد دارد، می توان چند نقطه را مشخص کرد؛ اما دامنه این عدم تمرکز محدود است. گسترش عدم تمرکز به نقاط بسیار باعث اتلاف نیرو می شود. همانقدر که این پراکندگی قابلیت فرسوده شدن نیروهای سرکوب گر را دارد، به همان اندازه خود مردم را نیز در دسته های کوچک متفرق می کند و توان آنها را فرسایش می دهد. وقتی نگاه های مصمم مردم با یکدیگر تقاطع پیدا می نماید و متوجه حضور یکدیگر می شوند، میل آنها به مبارزه افزایش پیدا می کند.

جمع شدن توده های زیاد از مردم، نیروی جمعی را خلق می کند که از جمع جبری و حسابی نیروهای فردی آنها بیشتر است. این خصلت که “سینرژی” نامیده می شود، باعث هم افزایی و تاثیر متقابل عزم نافرمانی و عصیانگری در برابر ظلم و بی عدالتی می گردد. وقتی سایه افراد در هم می افتد و انبوهی از انسان های با اراده را مشاهده می کنند، ترس در آنها فرو می ریزد و آماده پاکبازی و شوق بیشتر برای شکست نیروهای مخالف می شوند.

به میزانی که ترس معترضین رنگ می بازد، وحشت و هراس در نیروهای حکومتی افزایش می یابد. انبوه نیروها، بذر های تردید و تمرد از فرمان نیروهای مافوق را در بخش های فرو دست و قاعده هرم سرکوب افزایش می دهد. از سوی دیگر حجم گسترده معترضین می تواند نیروهای خشونت طلب دولتی را محاصره کند. این محاصره مدنی قادر است شریان حیاتی ماشین سرکوب را قطع نماید.

انتخاب یک مسیر طولانی و دعوت مردم برای حضور در آن و یا دعوت برای نمایش نارضایتی بدون تعیین مسیر مشخص، نیروی مردم را در مسیرهای کم بازده هدر می دهد. فقط در شرایطی که اطمینان وجود دارد شمار جمعیت مورد انتظار، امکان پوشش مسیر طولانی مثل میدان امام حسین تا انقلاب را دارا است، آنگاه می توان از چنین آکسیونی استفاده کرد.

البته مسیر متمرکز لزوما به معنای حضور در یک مکان نیست؛ بلکه می توان مسیرهای متفاوتی را انتخاب کرد که به یک مقصد برسند. به عنوان مثال می شود منزل میر حسین موسوی را به عنوان محل نهایی در نظر گرفت. آنگاه می توان چهار مسیر از جنوب، شرق، شمال و غرب برای رسیدن تعیین کرد. در این حالت مردمی که از هر طرف سرازیر می شوند با در نظر گرفتن فاصله محل استقرار تا منزل مهندس موسوی هم مقیاسی برای پیشروی و موفقیت پیدا می کنند و هم با جمع شدن در یک محل، نیرویی را خلق می نمایند و قدرت خودشان را هم به رخ حکومت و هم جهانیان می کشند.

توان جمعی افراد شرکت کننده در تظاهرات، روح جمعی را پدید می آورد که چونان زبانه آتش، کاخ بیداد را شعله ور می سازد. این روح جمعی با برخورد و در هم تنیده شدن افراد به منزله ذرات به هم چسبیده بروز و ظهور پیدا می کند. وقتی صف ها فشرده می شود و هر فرد نفس همراه خود را حس می کند و از آن روحیه می گیرد، آنگاه برقی از این “کل به هم پیوسته” ساطع می شود که اراده سرکوب حکومتیان را متزلزل ساخته و لرزه ای اساسی بر اندام حاکمان می اندازد. این نقطه، آنجاییست که شک و دو دلی امکان تصمیم گیری درست را از اصحاب قدرت سلب می نماید. راهپیمایی معترضین آفریقای جنوبی در بزرگداشت جان باختگان جنبش لغو آپارتاید به مناسبت روز جهانی حذف تبعیضات نژادی در سال 1985 نمونه موفقی از خلق “نیروی مردم” است. آنها در صفوفی فشرده و منظم به صورت گروهی حرکت کردند و نقش مهمی در پیروزی جنبش ایفا نمودند. بنا بر این تمرکز، خصلت گروهی و خلق”قهر جمعی” ویژگی های ضروری برای ظهور قدرت مردم هستند. در شرایط خاص ایران، این ویژگی ها می توانند با تمرکز در 4-3 نقطه ای که بیشترین ظرفیت برای حضور معترضین و مخالفین را دارند، تحقق یابند.

عنصر مهم دیگر وجود اقتدار و اتوریته در جمع است که افراد از سر رضایت و داوطلبانه از فرامین آن پیروی کنند. در اصل به یک رهبری مشروع نیاز هست. این رهبری لزوما حالت فردی ندارد؛ بلکه می تواند به صورت جمعی باشد یا از هسته های مختلفی تشکیل شده باشد. اما آنان باید از مشروعیت و مقبولیت لازم برای اطمینان بدنه برخورداربوده و توانایی و کارآمدی مناسبی نیز داشته باشند. این مرجع اقتدار نقش فرماندهی و مغز اندام توده همبسته معترضین را تشکیل می دهد. در غیاب چنین مرکزی، تجمعات و گردهمایی مردم دچار تشتت و بی نظمی می شود و عناصر نقوذی دشمن و حکومت و یا موج سواران و پوپولیست ها به راحتی می توانند حرکت را به سمت بیراهه هدایت کنند. بنا بر این وجود افراد و هسته های هدایت کننده ضرروی است.

وجود اراده و امید در بین افراد شرکت کننده در کنش جمعی، دیگر مولفه مهم است. در هم تابیدن برق اراده های مصمم، شدت سینرژی و هم افزایی نیروها را افزایش می دهد.

سرانجام بهره مندی مناسب از دانش و فنون روش های مبارزاتی مسالمت آمیز و کنش جمعی، نقشی کلیدی در موفقیت بازی می کند. به خصوص کسانی که در جایگاه رهبری قرار می گیرند، نیاز دارند تا به میزان مطلوبی از دانسته ها و آموزه های فناوری اشکال مبارزاتی بی خشونت و روش های سازماندهی مطلع باشند. چنین قابلیت و مهارتی آنان را برای هدایت موفقیت آمیز حرکت مجهز می کند. اثرگذاری تعداد کمتری از افراد با دانش و برخوردار از مهارت های مبارزات مردمی به مراتب بیشتر از جمع افزون تر اما با آگاهی های کم تر از این مهارت ها است.

لذا در اینجا کیفیت بر کمیت برتری دارد. در اصل این مهارت ها به همراه وجود اراده که خود مستلزم اعتقاد به حقانیت و درستی حرکت است، باعث می شود تا جمع مردم معترض به یک جمعیت فعال بدل شود. این فعال گرایی به صورت چشمگیری قدرت و توان جمعی را افزایش می دهد. به عنوان مثال جمعیت طرفداران مبارک چندان کمتر از مخالفان وی در قاهره نبودند؛ اما آن چیزی که باعث شکست مبارک شد، فعال بودن نیروهای مدافع انقلاب و تغییرات دموکراسی محور بود که نیروهای رقیب شان را از میدان به در کرد.

اما عامل مهم شکل گیری تجمعات بزرگ، وجود هسته اولیه است. این هسته نقش بسیار مهمی در تکوین قدرت مردم دارد. این هسته می تواند جمعی از افراد سلحشور و با ایمان باشد که با برخورداری از مهارت های سازماندهی و فنون مبارزاتی بی خشونت، بدون آنکه پروای هزینه داشته باشند با استفاده از اصل غافلگیری، بخشی از زمین مبارزه را در اختیار بگیرند. در ابتدا آنها با برخورد محکم با نیروهای نظامی، انتظامی و امنیتی با استفاده از روش های ابتکاری می توانند زنجیره های نیروهای دولتی را شکسته و هسته اولیه تجمع را شکل بدهند. در وهله بعد پیوستن امواج مردمی به آنان باعث عقب نشینی نیروهای دولتی می گردد. نیروی مردم آنها را محاصره می کند و هر چه قدر بر تعداد مردم افزوده شود، کمربند محاصره بر نیروهای سرکوب گر تنگ تر می گردد. نمونه جالب این کار را فعالان جنبش زنان در خرداد سال 1384 در مقابل دانشگاه تهران انجام دادند که در حرکتی غافلگیرانه توانستند بخشی از زمین سر در دانشگاه تهران را از آن خود کنند و با تحمل ناسزاها و باتوم های نیروهای انتظامی، فضا را برای شکستن محاصره آنها مستعد کنند و سپس با پیوستن دیگر افراد توانستند اولین تجمع مستقل خود را برگزار کنند. البته این حرکت در قیاس با نمونه های جهانی، عملی کوچک بود ولی می تواند الگوی مناسبی برای استفاده باشد.

در مجموع خلق “قدرت مردم” دقایق و نقاط ظریف زیادی دارد و بروز آن در هر جامعه فرق می کند و به شدت وابسته به محیط و فرهنگ حوزه عمل است؛ اما نکاتی که برشمرده شد، اصولی هستند که بدون رعایت آنها نمی توان اعجاز انفجار نیروی اراده ملت و خرد شدن قامت خودکامگی و استبداد را به تماشا نشست.


 


آیت‌الله علی خامنه‌ای، در دیدار با اعضای مجلس خبرگان «رفتارهای توهین‌آمیز» را «خلاف شرع» دانست و از اکبر هاشمی رفسنجانی قدردانی کرد.

به گزارش زمانه، صبح پنج‌شنبه رئیس و اعضای مجلس خبرگان با آیت‌الله علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی ایران دیدار کردند.

در این دیدار آیت‌الله خامنه‌ای در مورد انتخابات اخیر هیأت رئیسه مجلس خبرگان اظهارنظر کرد و ضمن قدردانی از اعضای مجلس خبرگان، به‌ویژه اکبر هاشمی رفسنجانی، رئیس پیشین مجلس خبرگان، گفت دشمنان جمهوری اسلامی انتظار داشتند میان «خبرگان» اختلاف به‌وجود آید اما با تدبیر آنان این مسئله به سود جمهوری اسلامی تمام شد.

وی با اشاره به رفتار هاشمی رفسنجانی در این‌باره افزود: «با توجه به سابقه عقل و احساس مسئولیتی که همیشه در ایشان دیده‌ایم، انتظار همین رفتار را داشتیم.»

سه‌شنبه ۱۸ اسفند با کنار کشیدن اکبر هاشمی رفسنجانی از نامزدی ریاست مجلس خبرگان، آیت‌الله محمدرضا مهدوی کنی با ۶۳ رأی موافق برای دو سال به عنوان رئیس مجلس خبرگان رهبری انتخاب شد.

در دو هفته اخیر طرفداران دولت و مخالفان هاشمی رفسنجانی تبلیغات گسترده‌ای را علیه وی و به نفع آیت‌الله مهدوی کنی به‌راه انداختند.

طرفداران دولت با نزدیک شدن انتخابات هیأت رئیسه مجلس خبرگان از «حذف» هاشمی رفسنجانی در این انتخابات سخن گفتند.

در این مدت موج حملات لفظی علیه هاشمی رفسنجانی نیز افزایش یافت.

آیت‌الله خامنه‌ای در بخش دیگری از سخنان خود «رفتارهای خلاف اخلاق» را از عوامل تصعیف جمهوری اسلامی ایران دانست و گفت: «فضای اهانت و هتک حرمت، مخالف اسلام، خلاف شرع و خلاف عقل سیاسی است و موجب خشم خداوند می‌شود.»

وی افزود «بیان صریح و شجاعانه عقاید» باید به‌دور از «هتک حرمت و اهانت و فحاشی» باشد.

رهبر جمهوری اسلامی گفت: «برخی جوانان بااخلاص، مؤمن و خوب، متأسفانه تصور می‌کنند این‌گونه اقدامات وظیفه است اما این رفتارها، دقیقاً خلاف و عکس وظیفه است.»

آیت‌الله خامنه‌ای به «برخی رفتارهای غیراخلاقی» در «بعضی نماز جمعه‌ها یا محیط های درس» اشاره کرد و تأکید نمود که این‌گونه رفتارها موجب «اختلاف و دودستگی» می‌شود.

وی در همین حال افزود: «برخی افراد، خدمات و تلاش‌های نظام، و زحمات شبانه‌روزی و مخلصانه مسئولان از جمله دولت‌مردان را با شنیدن یک خبر دروغ، زیر سئوال می‌برند که این رفتار هم خلاف است و باید از آن پرهیز شود.»

به نظر می‌رسد این سخنان رهبر جمهوری اسلامی ایران به موضوع حملات اخیر طرفداران دولت علیه خانواده اکبرهاشمی رفسنجانی بازمی‌گردد.

چندی پیش فیلمی در یوتیوب منتشر شد که نشان می‌داد چند نفر در حال حمله لفظی علیه فائزه هاشمی رفسنجانی، دختر اکبر هاشمی رفسنجانی، رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام هستند. این فیلم بازتاب وسیعی در محافل سیاسی ایران داشت و برخی از سایت‌های مخالف دولت حتا نام فرد اصلی توهین‌کننده را نیز منتشر کرده نوشتند که وی از فرماندهان بسیج است.

در پی این اقدام علی مطهری، نماینده تهران در مجلس طی نامه‌ای به آیت‌الله صادق لاریجانی، رئیس قوه قضائیه ایران از او خواست تا نسبت به این «هتاکی و پرده‌دری‌ها» اقدام قانونی کند.
مطهری از رئیس قوه قضائیه خواست تا «افراد هتاک» شناسایی شوند و پس از اثبات جرم در دادگاه صالح، حکم‌شان، که وی آن را «٨٠ ضربه شلاق» دانست، در انظار عمومی اجرا شود.

آیت‌الله صادق لاریجانی نیز در واکنشی نسبت به این موضوع گفت شعار و محاکمه در خیابان را که توسط عده‌ای معدود انجام می‌شود، تحمل نمی‌کند.

رئیس قوه قضائیه گفت:‌ «اگر ما به مسئول یا خانواده‌اش انتقادی داریم، هر کاری راه خود را دارد و این به این معنا نیست که در خیابان‌ها راه بیفتیم و اجازه داشته باشیم هر حرفی بزنیم.»

عباس جعفری دولت‌آبادی، دادستان عمومی انقلاب تهران، دو روز پیش از شناسایی دو متهم به توهین نسبت به خانواده اکبر هاشمی رفسنجانی خبر داد.


 


جیمز کلاپر، مدیر اداره اطلاعات ملی آمریکا می گوید ایران از توانایی علمی، فنی و صنعتی تولید بمب اتمی برخوردار است.

به گزارش بی‌بی‌سی، آقای کلاپر که روز پنجشنبه در جلسه ارزیابی تهدیدهای جهانی کمیته نیروهای مسلح سنا صحبت می کرد، در این حال تاکید کرد آمریکا نمی داند که آیا رهبران ایران در پی تولید سلاح هسته ای هستند یا خیر.

آقای کلاپر گفت پیشرفت فعالیت های غنی سازی اورانیوم در ایران این ظن را افزایش می دهد که این کشور برخلاف ادعای صلح آمیز بودن برنامه اتمی آن، در پی به دست آوردن تسلیحات هسته ای است.

آقای کلاپر به همراه گروهی دیگر از مقام های امنیتی آمریکا از جمله لئون پانتا، رئیس سازمان اطلاعات مرکزی، سیا و ژنرال رونالد بورجس، رئیس سازمان اطلاعات دفاعی آمریکا در سنا صحبت می کرد.

ژنرال بورجس نیز در این جلسه از موفق نبودن تحریم های بین المللی برای توقف برنامه غنی سازی اتمی ایران خبر داد.

به گفته آقای بورجس، تحریم ها نتوانسته اند از سرعت فعالیت راکتور آب سنگین ایران یا غنی سازی در این کشور بکاهد.

او گفت ایران در صورت ادامه تغلیظ ذخیره اورانیوم غنی شده سه و نیم درصد خود، مواد هسته ای لازم برای تولید تسلیحات اتمی را در اختیار خواهد داشت.

برای تولید کلاهک اتمی به اورانیوم غنی شده با غلظت نود درصد نیاز است.

جیمز کلاپر در جلسه مجلس سنا گفت ارزیابی آمریکا این است که مقام های ایرانی در حال توسعه بخش های مختلف برنامه اتمی خود هستند تا در صورت نیاز، از امکان تولید تسلیحات هسته ای برخوردار باشند.

به گفته جیمز کلاپر، پیشرفت ایران در غنی سازی اورانیوم، این نظر را تقویت می کند که این کشور تا چند سال دیگر از ذخیره کافی اورانیوم غنی شده برای تولید بمب اتمی برخوردار خواهد بود.

او با اشاره به گزارش های آژانس بین المللی انرژی اتمی گفت تعداد سانترفیوژهای تاسیسات غنی سازی ایران از سه هزار دستگاه در سال ۲۰۰۷ به هشت هزار دستگاه در سال ۲۰۱۰ افزایش یافت که ۴۸۰۰ عدد از آن عملیاتی است.

بر این اساس، ایران حداقل سه تن اورانیوم غنی شده با غلظت سه و نیم درصد تولید کرده است.

سازمان اطلاعات دفاعی آمریکا نیاز میزان اورانیوم غنی شده با غلظت بیست درصد ایران را حدود چهل و چهار کیلوگرم برآورد کرده است.

آقای کلاپر همچنین گفت ایران بزرگ ترین زرادخانه موشک های دوربرد در خاورمیانه را در اختیار دارد و استفاده از این موشک ها وسیله مطلوب برای پرتاب تسلیحات هسته ای احتمالی این کشور در آینده خواهد بود.

مقام های آمریکایی پیش تر از اختلاف نظر رهبران ایران درباره تولید سلاح اتمی خبر داده بودند.

رابرت آینهورن، مشاور ارشد وزیر امورخارجه آمریکا در امور منع گسترش سلاح های اتمی و خلع سلاح چهارشنبه گفت ایران در پی این است که حداقل از توانایی ساخت سلاح های هسته ای برخوردار شود ولی رهبران این کشور هنوز درباره اقدام به تولید این جنگ افزارها توافق نکرده اند.


 


یک مقام بلندپایه نظامی اسرائیل گفته است: گروه حماس در غزه پس از جنگ دوسال پیش با اسرائیل، توانسته است به کمک مسقیتم کارشناسان و عوامل ایران و حزب الله لبنان به مانند «یک ارتش» خود را بازسازی کند.

به گزارش رادیو فردا، این مقام نظامی اسرائیل در گفت وگو با خبرگزاری آسوشیتدپرس تصریح کرده است: گروه حماس هم اکنون دارای انبارهای تسلیحات «مملو» از سلاح هایی مانند موشک های ضد تانک و ضد هوایی، به همراه موشک هایی است که می توانند داخل خاک اسرائیل را هدف قرار دهند. آنها هم چنین از سیستم مخابراتی پیشرفته نیز برخوردارند.

این مقام نظامی که یکی از افسران ارشد فرماندهی جنوبی اسرائیل معرفی شده است، به لحاظ عددی میزان این تسلیحات را مشخص نکرده است.

این مقام بلندپایه ارتش اسرائیل که نخواسته نامش فاش شود، روز چهارشنبه به خبرگزاری آسوشیتدپرس گفته است: حماس بدون کمک های خارجی قادر به ایجاد چنین امکاناتی برای خود نبود.

گروه حماس از پشتیبانی ایران و سوریه برخوردار است از ژوئن سال ۲۰۰۷ در یک نبرد خونین توانست کنترل نوار غزه را به دست بگیرد. یک سال پس از قدرت گرفتن حماس در غزه، اسرائیل به این منطقه حمله کرد.

حمله سه هفته ای اسرائیل به غزه به کشته شدن صدها نفر از نیروهای حماس به همراه صدها غیر نظامی انجامید. در این نبرد سه هفته ای سیزده اسرائیلی نیز کشته شدند.

این افسر ارشد اسرائیلی همچنین گفته است: حماس بدون کمک های خارجی هرگز قادر نبود این امکانات را به خدمت بگیرد.

وی اضافه کرده است: ایران و حزب الله لبنان به طور متناوب کارشناسان خود را برای آموزش نیروهای حماس از طریق تونل هایی که در مرز غزه و مصر قرار دارند، به این منطقه فرستاده اند.

به گفته این مقام ارتش اسرائیل برخی از این نیروهای های خارجی حتی در غزه ساکن شده بودند.

این مقام ارتش اسرائیل همچنین می گوید: ما آنها را شناسایی کردیم و نام های انها را در اختیار داریم .

این مقام بلندپایه ارتش اسرائیل از بیان نام این افراد خودداری کرده است ولی گفته است تازه ترین پیشرفت های گروه حماس به کمک کارشناسان خارجی ساخت بمب های کنار جاده ای و موشک های پیشرفته ضد تانک است.

این مقام اسرائیلی تصریح می کند: حماس پیشتر دانش لازم برای استفاده از این تسلیحات را در اختیار نداشت.

موشه یالون، وزیر امور استراتژیک اسرائیل، پیشتر ادعا کرده بود که نیروهای حزب الله لبنان به غزه نفوذ کرده اند، اما وی سندی در این زمینه ارائه نکرده بود.

مقامات حماس تایید می کنند که این گروه توانسته است پس از جنگ با اسرائیل خود را باسازی کند.

درهمین حال، ابوعبیده، یک سخنگوی گروه حماس، ادعای اخیر اسرائیل را در راستای «تحریک علیه غزه و مقاومت» توصیف کرده است.


 


روابط ایران و افغانستان به عنوان همسایگان فارسی‌زبان در طول سال‌های مدیدی، سوال‌های زیادی را برانگیخته است. روابطی که نه تنها سیاسی است بلکه به علت زبان و تاریخ مشترک، مردم این دو کشور را به یکدیکر گره زده است.
برای درک بهتر معضلات رابطه سیاسی ـ اجتماعی ایران و افغانستان، گفتگویی داشتیم با گیسو جهانگیری، جامعه شناس و متخصص روابط در آسیای مرکزی، عضو عیات بین‌المللی جامعه حقوق بشر (FIDH).
گیسو جهانگیری با اشاره به مشترکات این دو جامعه و بررسی روابط خارجی این دو کشور، راهکارهایی برای تقویت روابط ارائه داده است که با هم می‌خوانیم.

چرا افکار عمومی افغانستان تا این اندازه با بدبینی و با حساسیت بالا به ایران نگاه می کند؟

اگر از مساله افکار عمومی و بدبینی صحبت می کنیم طبیعتا توجه ما به گذشته تاریخی این سرزمین ها معطوف نمی‌شود بلکه منظور تجربه‌ای است که مربوط به چهار دهه آخر و آغاز بحران افغانستان است یعنی زمانیکه جمعیت کثیری از مردم افغانستان به دلیل چند دوره جنگ از اواخر سالهای ۱۳۵۰ )دهه ۷۰ میلادی( به بعد جابه‌جا شدند و به علت نزدیکی جغرافیایی، ۸ تا ۱۰ میلیون پناهجو و مهاجر جنگی از افغانستان به پاکستان و ایران رفتند، جمعیت قلیلی هم سعی کردند به کشورهای شمالی یعنی آسیای مرکزی و روسیه پناه ببرند و تعدادی نیز که امکانش را پیدا کردند به کشورهای پناهنده‌پذیر اروپایی مانند آلمان یا انگلستان و حتی آمریکا،کانادا و استرالیا پناه بردند.
در این دوران از هر سه نفر، یک نفر جابه‌جا یا مهاجر جنگی شده است که میتوان حدس زد جدا از نابسامانی‌ها، مشکلات پیچیده و عدیده‌ای که به دلیل جنگ برای یک اجتماع به وجود می‌‌آید، طبیعتا جمیت کثیری از خانواده ها برای حفظ جان از جنگ فرار کنند.
این سال‌ها مصادف شد با سال‌های آغازین انقلاب که کشور ایران خود دچار نابسامانی بود و پایه ریزی نظم جدید اسلامی. همزمانی آن با جنگ ایران و عراق که ۸ سال نیز طول کشید باعث وخیم‌تر شدن اوضاع شد به طوری که دولتمردان جمهوری اسلامی ایران به گونه‌ای جنگی داخلی را نیز اداره میکردند یعنی سرکوب نیروهایی که هم فکر خودشان نبودند و از طرفی هم از طریق جنگ ایران و عراق با مجموعه ای از بازیگران منطقه ای و بین المللی روبرو شده بودند، به همین دلیل پناهندگان افغان در زمان شکنندگی و ضعف یک نظام نو پا در ایران به آنجا پناه بردند و بخشی از شرایط دشواری که با آن روبرو شدند مربوط به این بود که رژیم ایران یک شبه می‌بایست با یک معضل جدیدی که حضور ناگهانی میلیون‌ها نفر با سلیقه و فهم و امکاناتش مواجه می شد به خصوص که در آن زمان از عراق هم پناهنده داشتیم.
یعنی مردم بی‌پناه افغانستان وارد کشوری دموکرات، منسجم و قانونمند نشده بودند و طبیعتا نمی‌توانستند به حقوق دموکراتیک جاری در کشور استناد ورزند و از حمایت‌های اجتماعی که یک کشور آرام و متمول داراست بهره ببرند.
در بهترین حالت دولت ایران میتوانست امکانات تحصیلی را برای منتخبی از این جوانان در حوزه علمیه قم (این جاست که از سلیقه حاکم صحبت می‌کنیم) میسر بسازد، در واقع با یک تیر دو نشان بزند؛ هم تصحیلاتی برای بخشی از جوانان پناهنده درست کند و هم از طریق کمک به دو حزب نو تاسیس مربوط به قوم هزاره افغانستان که شیعه هم هستند در مسائل داخلی افغانستان تاثیرگذار باشد.
یادآوری میکنم که تمام بازیگران سیاسی قومی در افغانستان به خصوص در دوران جهاد و جنگ داخلی، از حمایت‌های کشورهای همسایه و بازیگران اصلی جهانی مستقیما بهره می‌بردند، برای مثال بخش مهمی از جهاد مربوط به کشور پاکستان، ارتش و سرویس‌های جاسوسی آن بود، دولت آمریکا و انگلستان با همراهی عربستان سعودی مستقیما در این بازی نقش ایفا می‌کردند و در سال‌های بعد روسیه، هندوستان و ایران نیز درگیر این بازی شدند.
ما تا اینجا از دولت ایران صحبت کردیم، و اشاره‌ای هم به انتظارات پناهندگان افعانستان که از همسایه‌ی خود داشتند نکردیم و عاقلانه است که همیشه بین رژیم‌های سیاسی و مردم تفاوت قائل شویم.
بدبینی که شما به آن اشاره می‌کنید در حال حاضر ، بدبینی، خشم و انتظاراتی است که مستقیما متوجه دولت ایران است اما بر پایه تجربیات فردی این پناهندگان و ارتباطشان با جامعه ایرانی نیز شکل گرفته است، در واقع ما دو روایت از این معضل داریم، یک روایت برخورد رسمی دولت جمهوری اسلامی ایران با مهاجر جنگی و اقتصادی افغانستان است از طرفی دیگر کج رفتاری، تبعیض و بی‌مهری است که کم هستند مهاجرینی که خاطره‌ای از آن نداشته باشند. البته تجارب خوبی هم در این سال ها به یاد مانده است. حدس میزنم که مهاجرین و بدنه ی جامعه ایران کمتر خبر داشته باشند که محافل روشنفکری، خبرنگاران مستقل و حقوق بشری ایرانی در لحاظات سخت همواره صدای عدالت خواهی و نقد جدی را متوجه دولت ایران ساختند و از شرایط نا بسامان پناهندگان و مهاجرین آگاه بودند و اعتراض میکردند .
برای همین زمینه برای ابراز خشم نسبت به دولت ایران کاملا مهیا است، اما گاهی مرز میان مردم و دولت به هم می آمیزد. بسیاری از مهاجرین بنا به شرایط فردی خودشان از جمله پایین بودن سطح سواد و مهارت‌ها و نیز شرایط اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ایران بیشتر وارد بازار کار غیر رسمی شدند که خوب شرایط در این بازار اغلب عادلانه و منصفانه نیست. در بخش خصوصی هم همینطور.
این عوامل که در زندگی مهاجرین تاثیرمستقیم داشت بر نگاه ان‌ها بر روی مردم هم تاثیرگذار بود به‌طوریکه شرایط بد خود را از چشم مردم نیز می دیدند. از طرفی به دلیل نابسامانی‌های فرهنگی و اقتصادی در شرایط ایران که بدان اشاره شد هیج‌نوع کار فرهنگی در زمینه پذیرش میلیون‌ها مهاجر بر روی مردم ایران صورت نگرفت. روند پذیرش مهاجران از سوی جامعه هم روندی طولانی بود و بیشتر آن‌ها در جمع‌ها و گروه‌های افغانی رفت و آمد داشتند اگرچه بسیاری هم وارد جامعه ایرانی شدند. در طی این سال های گذشته مساله پناهندگان و مهاجرین در سطح جهان گفتگو مفصلی را دامن زده است. نا حق نخواهد بود اگر نیز این پرسش را مطرح کنیم که مهاجرین خود چه رویکردی به جامعه ی جدید دارند و تا چه حد نقش مثبت خود را نیز در نظر میگیرند.
از سویی دیگر در افغانستان گروه‌هایی هستند که آگاهانه بر روی ایران دست به تیلیغات منفی وسیعی می‌زنند و نگران تعمیق رابطه فارسی زبانان منظقه با یکدیگر هستند، اما نکته ای که نباید از خاطر برد برداشتی است که مردم افغانستان از سیاست‌گذاری‌های حکومت ایران دارند.
حمایت‌های جمهوری اسلامی ایران از گروه‌ها و دسته‌هایی از مجاهدین که گفته می‌شود حتی تا بعد از شکست اتحاد جماهیر شوری در افغانستان یعنی زمان جنگ‌های داخلی در این کشور وجود داشت و آسیب‌هایی که این جنگ‌ها بر مردم مظلوم افغانستان وارد ساخت که بر کسی هم پوشیده نیست باعث شده تا مردم افغانستان سیاست‌گذاری‌های حکومت ایران نسبت به افغانستان را سیاست‌گذاری‌هایی مغرضانه بدانند و به گونه‌هایی این کشور را در ویرانی افغانستان و جنگ‌های بعد از شکست روس‌ها تا آمدن طالبان دخیل بدانند. البته در مورد دیگر گروه هایی که نیز از حمایت پاکستان و امریکا برخوردار بودند همین مساله مطرح است.

گفتگویی میان ملیون دو کشور در جریان نیست؛ هر دو کشور خود را جزیره‌ فرض می‌کنند، به سرنوشت‌های مشترک نمی‌اندیشند، با هم همبستگی ندارند و در دام تبلیغات دولت‌مردان روز خود گرفتار می‌شوند و اندیشه‌ای متفاوت و مستقل برای رویکردی متفاوت با این همنشینی اجباری که همسایگی نام دارد ندارند. ما در یک بحران جدی در منطقه گرفتار شده‌ایم، راه‌حل‌های برون‌رفت از این بحران، به نظر، محدود است

از سوی دیگر بعد از فروپاشی امارت طالبان تا امروز هر از گاهی گزارش‌هایی مبنی بر حمایت ایران از آشوبگران طالبان منتشر می‌شود که مردم با ارتباط دادن این اتفاقات به نفرت حکومت ایران از ایلات متحده امریکا، کشورشان را از زاویه‌ای، صحنه رقابت ایران و امریکا فرض می‌کنند در حالی که آسیب وضعیت جاری را خودشان متحمل می‌شوند این مسأله‌ای نیست که مردم افغانستان بتوانند به راحتی از کنار آن بگذرند.
البته پای مسایل ایدیولوژیک را نیز نباید از این قضیه خارج دانست. حمایت‌های حکومت ایران چه در زمان جهاد و چه در جنگ‌های داخلی و حتی تا امروز، عمدتا از پیروان مذهب شیعه در افغانستان بوده است و با توجه به این که تعداد کثیری از مردم افغانستان سنی مذهب هستند این مسأله نیز باعث ایجاد حساسیت‌هایی میان آن‌ها شده است در حدی که توانسته بر روی شدت یافتن مباحث مذهبی در بعضی از نقاط افغانستان تاثیر بگذارد.
اما به هرحال مشترکات پایدار فرهنگی ، زیانی و دینی که ریشه‌های این دو کشور را به هم متصل می‌سازد باعث تدام این رابطه تا امروز شده که می‌توان گفت رابطه مردم افغانستان با همسایگان ایرانی را به رابطه‌ی عشق و نفرت تبدیل است.

چگونه می‌شود عشق و نفرت را کنار هم بیان کرد؟

برای این که تا زمان‌هایی نه چندان دور باشندگان این دو سوی مرز که البته در کنار خود تاجیکستانی‌ها را نیز داشتند در یک حوزه تمدنی و سیاسی با هم زندگی می‌کردند و از یک گنجینه فرهنگی و تاریخی تغذیه می‌شدند، افتخارها و شکست‌های مشترکی را با هم در تاریخ تجربه کرده‌اند، فردوسی، مولانا جلال الدین بلخی و رودکی از آن تمام مردمان این سرزمین است.
طبیعتا این رابطه عاشقانه انتظارات بزرگی را هم ایجاد می‌کند؛ جامعه فرهنگی فارسی زبان، یا دری زبان افغانستان، ایران فرهنگی را از خود می‌داند.
منظور از این صحبت این است که طبیعتا کسانی‌که در طی چهار دهه گذشته در ایران زندگی کردند یا فرزندانشان در آنجا بزرگ شدند با انتظارات زیادی از فرهنگی که «خودی» می‌دانستند، داشتند اما حتی اگر در واقع شرایط تعداد زیادی از این پناهندگان در مقایسه با کسانی که به پاکستان پناه برده بودند به دلیل امکانات رفاهی که پس از گذشت سال‌ها در ایران برای ایرانیان مهیا شده بود بهتر بود، (برای مثال دسترسی به بهداشت و کارت بهداشت، مدارس دولتی مجانی، راه یافتن به دانشگاه‌های ملی و آزاد، حق انتخاب محل زیست و شغل، حق ازدواج، سرپرستی و مالکیت) طبیعتا جمعیت مهاجر افغانستان انتظار این را داشت که مشمول این امکانات شود و رفتار تبعیض آمیزی با او صورت نگیرد.
مقایسه ایران با پاکستان به این دلیل است که بسیاری از امکانات رفاهی که ما در ایران از آن برخوردار هستیم، در پاکستان موجود نیست، یعنی جمعیت کثیری از شهروندان، از حقوق اولیه خود برای یک زندگی با منزلت، بی‌بهره هستند و به امان خدا رها شده‌اند. و از طرفی همانطور که شهروندان خود پاکستان به گونه‌ای به امان خدا رها شده‌اند، مهاجران هم همین طور. بنابراین مهاجران در پاکستان با سختگیری‌ها و تبعیض‌هایی از جنس دولت ایران رو به رو نبوده‌اند.
پس شما می‌بیند که انتظار مهاجران افغانستان در پاکستان با امکانات موجود آنجا هم‌خوانی دارد. علیرغم همه این‌ها گروهی از مهاجران افغانستان توانستند در شهرهای مختلف ایران با بهترین‌ دایره‌های فرهنگ و دانشگاه ارتباط نزدیک برقرار کنند و با آن‌ها وارد گفتگو شوند، در ضمن با تولیدات فکری، هنری خود، بر این جامعه نیز تاثیر بگذارند.

با توجه به امکانات متمایزی که در ایران نسبت به افغانستان و پاکستان وجود دارد، چرا مهاجران افغانستان از این شرایط بهره‌مند نشدند؟

شرایط زندگی مهاجران افغانستان یکسان نبوده و نیست؛ لازم است بگوییم که برخی از پناهندگان به طور رسمی دارای حق پناهندگی شدند و به تبع آن از یکسری امکانات بهره‌مند شدند، بخش دیگری هیچ‌گاه از این امکانات بهره‌ای نبردند و دلیل آن هم این بود که دولت ایران نگران بود که مبادا تعداد بیشتری پناهنده به سوی ایران سرازیر شود و خواست تا با عدم به رسمیت شناختن آن‌ها، مانع از این روند شود. پس پناهندگان غیر رسمی از هیچ‌کدام از مزایا بهره‌مند نشدند و قانون جاری در جمهوری اسلامی نیز پاسخگوی روندهای جدید اجتماعی در ارتباط با این موضوع نشد؛ مثلا ازدواج‌های بین ایرانی‌ها و افغان‌ها و به تبع آن مسائل پیچیده و عدیده‌ای مانند حضانت یا حق طلاق.
مساله دوم مربوط به محرومیت‌های طبقاتی می‌باشد که در ایران بسیار چشم‌گیر است؛ دولت ایران قادر به جذب متخصصان افغان نشد و تنها کار موجود در بازار، شاق‌ترین و پائین‌ترین مشاغل برای مهاجران بود و طبیعتا برخی از سختی‌هایی که خانواده‌های افغان با آن مواجه شدند مربوط به طبقه اجتماعی‌‌ بود که در آن قرار گرفتند که معضلات اجتماعی خود را عیان می‌کرد.
نکته سومی که باید به آن اشاره کنیم مساله فقدان حقوق دموکراتیک شهروندان غیر رسمی است، این در حالیست که شهروندان رسمی ایران نیز از این حقوق محروم هستند یعنی رفتار رژیم سیاسی با شهروندان رسمی کشور نیز تبعیض‌آمیز و سرکوب‌گرایانه است.
در مورد آخر شاید لازم باشد که بر محوریت پایتخت‌نشینان و بزرگ‌منشی برخی اقوام ایرانی نسبت به دیگر اقوام کشور، تاکید ورزید؛ عدم تحمل و روحیه تمسخرآمیز شهروندان شهرهای بزرگ نسبت به اقوام و ملت‌های تشکیل‌دهنده ایران یکی از چالش‌های مهم جامعه ایران است به طوریکه مهاجران افغانستان و به‌خصوص بخش اعظم آن‌ها که از مردم هزاره هستند قربانی این نگاه و رفتار اجتماعی وسیع در ایران شده‌اند یعنی «آنکه مثل ما نیست، بر ماست».
برای همین می‌توانیم جدا از تبعیض دولتی از رفتار تبعیض آمیز مردمان در زندگی روزمره نیز سخن بگوییم.

با این توصیفات آیا این هم‌نشینی‌ها تاثیرات مثبتی نیز داشته است؟

بله، باید از تاثیرات مثبت این هم‌نشینی از سر اجبار، که بر بستری از بحران سیاسی و اجتماعی هر دو کشور شکل گرفت نیز سخن بگوییم؛ برای نمونه میتوان به اهل شعر و اهل ادبیات درجه یک افغانستان اشاره کرد که حضور چشم‌گیری در محیط‌های فرهنگی ایران داشته‌اند، این جنس هیچ‌گاه با سیاست ارتباط برقرار نکرد اما این امر هیچ‌گاه در پاکستان میسر نشد یعنی نخبگان افغانستان با نخبگان پاکستان جدا از فضای سیاسی ارتباط برقرار نکردند.
بهترین فرزندان خانواده‌های مهاجر حتی اگر از امکانات مساوی برخوردار نبودند، توانستند از دانشگاه‌ و محیط‌های دانشجویی فعال در ایران بهره‌ ببرند.
جنبش کنش‌گران و آزادی‌خواهان و زنان ایران بر جوانان مهاجر تاثیر گذاشت و خود نیز در بخش‌هایی از آن فعال بودند.
با وجودی که خواست رژیم ایران سمت‌و‌سو دادن به تفکر سیاسی همان جوانانی بود که در حوزه علمیه بهشان امکان رشد داده شده بود، سر سخت‌ترین نقادان سیاست جمهوری اسلامی در منطقه از میان همین جوانان برخاستند.

به نظر می‌آید که مساله اصلی اختلاف و بیان خشمگینانه، بیشتر مربوط به رفتار دولت ایران نسبت به پناهندگانی است که هنوز در خاک ایران به سر می‌برند، آنچه موجب چنین عکس‌العلی از سوی افغان‌ها شده است، چیست؟

پس از ورود نیروهای بین المللی و سرنگون شدن حکومت طالبان و تشکیل حکومت جدید به ریاست آقای کرزای، طبیعتا مساله بازگشت افغان‌ها از ایران و پاکستان در دستور کار قرار گرفت اما با وجود اشتیاق کمیساریای عالی پناهندگان برای بازگشت خانواده‌هایی که شاید چهار دهه بود در کشورهای همسایه اتراق کرده بودند، امکانات چشم‌گیری برای تسهیل این بازگشت در افغانستان مهیا نشد، در سال‌های آغازین با وجود تشویق دولت افغانستان به بازگشت، جمعیت زیادی از مردم با دست خالی، با یک کیسه آرد و مقداری پول به افغانستان بازگشتند و چند زمستان را زیر چادرها و بدون دسترسی به امکانات اولیه، به سختی گذراندند، به خصوص که در افغانستان در این سال‌ها بیکاری و بی‌خانگی از مشکلات عدیده مردم است.
طبیعتا کسانی که عمر مفید خود را در کشورهای همسایه گذرانده بودند و به زندگی خود سامان داده بودند رغبت زیادی برای بازگشت نداشتند و فرزندانشان با فرهنگ و شیوه زندگی دیگری بزرگ شده بودند، برای مثال در پایتخت افغانستان، کابل، در ملاقات‌های بسیاری که من با این افراد داشتم از بیگانگی و غریبگی که احساس میکردند شکایت داشتند، وعده‌هایی که به آن‌ها داده شده بود عملی نشد و هرکس باید راه خود را پیدا می‌کرد و به صورت «بخور و نمیر» برای ادامه حیات دست و پا میزد.
اما دولت افغانستان با ایران و پاکستان قراردادهایی برای بازگشت این مهاجران امضا کرد، اما تبلیغ زیادی در مورد این قراردادها نکرد و این طور وانمود شد که تنها دولت ایران است که کمر همت برای بیرون راندن مهاجران بسته است اما مساله از دو زاویه برای ما، فعالان حقوق بشر قابل توجه است؛ اول آن که دولت افغانستان تا چه حد خود را مسئول پذیرایی مناسب برای این جمعیت کثیر می‌دانست؟ و دوم، دولت ایران به چه شیوه‌ای این مهاجران را از کشور بیرون راند؟ که هر دو اشکالات فراوانی داشت.

این دو برخورد با چه چالش‌هایی همراه بود؟

همانطور که اشاره کردم جامعه جنگ‌زده افغانستان با وجود امکانات مالی چشم‌گیری که در سال‌های آغازین پس از طالبان به وسیله جامعه بین‌المللی در اختیارش قرار گرفت، از قدرت جذب چند میلیون فرد که مهاجران باشند استفاده نکرد، بدون خانه‌سازی، ایجاد اشتغال، پوشش اجتماعی، خدمات بهداشتی، ایجاد مدرسه و مکتب و غیره نمی‌شود درهای کشور را به روی چند میلیون نفر باز کرد، طبیعتا این رفتار، خود یک معضل جدید و نارضایتی‌های اجتماعی تازه‌ای را ایجاد می‌کند یعنی این افراد از موقعیتی امن با یک بی‌سر و سامانی مواجه می‌شوند، بخشی از اعتراضات و نارضایتی‌ها از این جا سرچشمه می‌گیرد اما کسی در افغانستان پاسخگوی این مساله نیست.
شیوه‌های خشن و غیرانسانی که در یکی دو زمستان گذشته از طرف ماموران دولت ایران به کار گرفته شد نیز بر این جو متشنج افزوده است یعنی طی یورش‌های دوره‌ای، بوسیله نیروهای انتظامی در چند منطقه ایران، مهاجران افغانی که برای مثال کارت هویت رسمی نداشتند در خیابان‌ها دستگیر شده و به مرز انتقال یافته و به افغانستان فرستاده شدند، بدون این که این افراد بتوانند با خانواده‌های خود که در ایران مستقر بودند تماس بگیرند و با برنامه‌ریزی به کشورشان بازگردند.

با وجودی که خواست رژیم ایران سمت‌و‌سو دادن به تفکر سیاسی جوانانی بود که در حوزه علمیه قم بهشان امکان رشد داده شده بود، سر سخت‌ترین نقادان سیاست جمهوری اسلامی در منطقه از میان همین جوانان برخاستند

این رویدادها طبیعتا تاثیر بسیار منفی روی جامعه افغانستان داشته است.
اما به دلیل همین دو جنبه‌ای که بر آن پافشاری کردیم کماکان عده‌ی زیادی به طور قانونی و غیرقانونی کوشش می‌کنند به ایران بازگردند، این در حالی است که مرز میان ایران و افغانستان مرز قاچاق مواد مخدر نیز هست و به دلیل فقر موجود در افغانستان، عده‌ای نیز به این کار پر خطر تن می‌دهند، در سال‌های گذشته ماموران مرزی ایران چندین نفر که به طور غیرقانونی و احتمالا به علت قاچاق، تلاش میکردند از مرز وارد ایران شوند را با تیراندازی مستقیم، کشتند و این نیز در فقدان پاسخ شایسته از طرف دولت افغانستان یعنی ایجاد اشتغال، کنترل بهتر مرزها و ایجاد موانع برای پایان دادن به این قاچاق یا عبور غیرقانونی از مرز، باقی ماند.
نکته دیگری را هم باید اشاره کنیم، اعدامهای مکرر قاچاق چیان در ایران که تعدادی از ان‌ها افغانی هستند، می‌باشد.
جدا از این که ما به طور کل با اعدام مخالفیم، محکوم میکنیم و جامعه بین‌المللی نیز ثابت کرده است که با این روش نمی‌توان جلوی قاچاق را گرفت؛ از دید جامعه افغانستان این جوانان معصوم و بی‌گناه محسوب می‌شوند، چرا که از بد روزگار برای امرار معاش دست به این کار میزنند.
مجموعه این رفتارهای خشونت‌آمیز از طرف دولت ایران، حسی فراتر از گله در افکار عمومی افغانستان ایجاد کرده است و احساسات مردم را جریحه‌دار کرده است.
در این میان نقش تبلیغی بازیگران بین‌المللی و منطقه‌ای که از این طریق خصومت‌های سیاسی خود با دولت ایران را نیز تشدید می‌کنند نباید فراموش کرد به طوریکه برای مثال به وضعیت نابسامان پناهندگان افغان در پاکستان کمتر اشاره می‌شود اما هر حرکت ناشایست از طرف ایران نمایان می‌گردد، و زمینه برای این کار به دلایلی که قبل نیز ذکر شد، کاملا مساعد است.

آیا چنین رفتارهایی از ایران نشانه‌ای از خصومت با دولت افغانستان نیز هست؟

دولت ایران رسما هیچ خصومتی با دولت افغانستان ندارد و حتی میشود گفت که پس از کنار رفتن طلابان با خوشرویی با نیروهای بین‌المللی در افغانستان همسویی کرد؛ بدین معنی که در عمل، مخالفتی با حضور مقطعی این نیروها نشان نداد و قراردادهای ضمنی برای عدم مداخله‌ی بیشتر از یک همسایه را قبول کرد اما طبیعتا اگر از جانب تهران و افغانستان نگاه کنیم حضور چند صدهزار نفری نیروهای ارتش امریکا، ناتو، ایجاد پایگاه‌های نظامی نیمه‌ دائمی یا دائمی و فعالیت‌های اطلاعاتی این نیروها در مرز هزار و چند کیلومتری با ایران، نه تنها خوشایند نیست بلکه خطرناک نیز هست، در واقع ایران به خاطر جنگ در عراق و در افغانستان همسایه مستقیم ارتش آمریکاست و طبیعتا احساس خطر می‌کند و در نتیجه از امکانات خود برای تاثیرگذاری بر مسائل داخلی افغنستان استفاده می‌کند این در حالی است که افغانستان در چهار دهه گذشته محل رویارویی منافع کشورهای همسایه، منطقه و کشورهای قدرتمند جهان بوده است و هرکسی به نفع خود از این آب گل‌آلود ماهی میگیرد و هیچ کسی به جز مردم افغانستان نقشی «معصوم» را بازی نمی‌کند.

با توجه به این که گفتید «افغانستان چهار دهه است که محل رویارویی منافع کشورهای همسایه بوده است»، نقش ایران و غرب را در ادامه بحران و جنگ در ده سال آینده را چگونه میبینید؟

افغانستان امروز در موقعیت بسیار پیچیده و نگران‌کننده‌ای به سر می‌برد، پیچیده به این دلیل که نیروهای متعددی اوضاع سیاسی کشور را به جهت‌های متضاد پیش می‌برند و نگران کننده با این نگاه که به نظر می‌آید امروز که دست‌آوردهای ده‌سال گذشته ناچیز بوده‌ است، راهکارهایی که در جهت آرام کردن تنش و پایان دادن به جنگ در افغانستان بوده هر روز قدمی به سناریویی که طالبان به عنوان یک نیروی سیاسی در هرم‌ قدرت کشور قرار بگیرد نزدیکتر می‌کند، پروژه صلح در افغانستان امروز به نظر دور از باور است، اکثر حامیان ارتش آمریکا یعنی کشورهای اروپایی و کانادا مایل هستند هرچه زودتر خود را از مخمصه‌ای که در بنای آن، خود شریک بودند خارج کنند.
ناتو به گونه‌ای، از بحران لیبی با خوشرویی استقبال کرد چرا که ادامه حیات خود را به عنوان یک پیمان نظامی بعد از افغانستان شاید در شمال آفریقا می‌بیند.
به نظر می‌رسد که در آینده‌ای نه چندان دور، شاهد موافقت رسمی دولت افغانستان برای پایداری پایگاه‌های نظامی آمریکایی و استقرار آن باشیم، مذاکرات پنهان با سران درجه اول طالبان در کشورهای متعددی در جریان بوده و هست؛ آخرین نمونه آن هفته پیش در انگلستان در حالی رخ داد که دیدار یکی از سران بلندپایه طالبان همزمان با سفر رئیس جمهور کرزای که برای دیدار با آقای کامرون از کشور خارج شده بود، به طور غیررسمی اتفاق افتاد.
با وجود مخالفت‌های آشکار نخبگان کشور افغانستان و با هشدارهایی که آن‌ها در ارتباط با تقسیم قدرت جدید با طالبان مطرح می‌کنند، ماشین تبلیغاتی دولت‌هایی مثل آمریکا، انگلستان، عربستان سعودی و حتی ترکیه که به تازگی دفتر نمایندگی طالبان را در خاک خود به رسمیت شناخته‌اند، نشان آن است که همراه با پاکستان مجموعه‌ی بازیگران خارجی، امروز مخالفتی با ظهور دوباره طالبان در افغانستان ندارند.

پس از تجربه تلخ و فاجعه آمیز حکومت طالبان، چه چیز باعث می‌شود که بازگشت طالبان، راه حل پایان بحران قلمداد شود؟

شاید در چارچوب این گفتگو نتوان به همه پیرامون این قضیه پرداخت اما لازم است که بگوییم تصمیم اوباما و مشاورینش برای گره زدن دوباره آینده افغانستان با پاکستان، امکان تصمیم‌گیری برای آینده را از افغان‌ها گرفت.
در سال‌های جنگ سرد نیز پاکستان، به عنوان مجری سیاست آمریکا در منطقه، این کشور را به گونه‌ای حیات خلوت خود فرض می‌کرد، امروز نیز رابطه و منافع کشورهایی مانند آمریکا و انگلستان در منطقه در گرو رابطه آنها با پاکستان است.
فراموش نکنیم که مرز میان پاکستان و افغانستان، به این دلیل که این مرز بوسیله بریتانیای کبیر تعیین شد و اراضی ملی افغانستان در آنسوی مرز متعلق به پاکستان گشت، مرزی جنجال‌آفرین است، مرز خاکی «دیورند» مورد قبول افغانستان نیست و شهرهایی مثل پشاور که پشتون‌نشین هم هست صد سال گذشته متعلق به خاک افغانستان بود.
به همین دلیل و به خاطر حساسیت این مساله، نه پاکستان و نه افغانستان مایل نیستند پرونده این مرز را باز کنند، به طوریکه نه افغانستان قدرت پس‌گیری این اراضی را دارد و نه به نفع پاکستان است که این مرز را مانند هر مرز بین‌المللی دیگری کنترل کند و امروز رفت آمد در این مرز آزاد است.
اما رویه ایران در مورد طالبان نیز نمی تواند رویه ای یک جانبه باشد به این دلیل که هر از گاهی سر و صدای حمایت حکومت ایران از طالبان بلند می شود در حالی که از زاویه دید دولت ایران، همسایگی مجدد با طالبان طبیعتا دلچسب نیست، به خصوص طالبانی که به پایگاه نظامی آمریکا نیز تن بدهد و طبیعتا مرز میان ایران و افغانستان هم مرزی جنجال‌آفرین خواهد شد.
خوش‌فکران افغانستان مطرح کرده‌اند که مایل نیستند کشورشان به عنوان سکوی پرش جنگ در منطقه، چه در ایران و چه در چین و چه در کشورهای تحت‌الحمایه روسیه باشند.
بازگشت طالبان با تجربه‌ی تلخی که مردم افغانستان از آن ها داشتند، ضامن ترقی کشور نخواهد بود.
با این بیم از دهه‌ی آینده افغانستان صحبت می‌کنیم، داده‌های امروز آینده‌ی درخشانی را نوید نمی‌دهد.

آیا راهکاری برای از میان برداشتن مرز میان روشنفکران و مردم ایران و افغانستان پیشنهاد می‌کنید؟

به نظر می‌آید که اگر صد سال پیش، جنبش‌های مشروطه‌خواه و ده ‌سال پس از آن، جنبش‌های ترقی‌خواه و حتی پنجاه سال پیش، جنبش‌های ملی منطقه در ارتباط تنگاتنگی با هم به گفتگو نشسته بودند، تاثیر انقلاب ایران برای پایان دادن به ستم‌شاهی طبیعتا بر جامعه خوش‌فکران افغانستان نیز بی‌تاثیر نبود، در شرایط امروز صدای حق‌طلبانه‌ی مردم دو کشور کمتر به گوش هم می‌رسد.
گفتگویی میان ملیون دو کشور در جریان نیست؛ هر دو کشور خود را جزیره‌ فرض می‌کنند، به سرنوشت‌های مشترک نمی‌اندیشند، با هم همبستگی ندارند و در دام تبلیغات دولت‌مردان روز خود گرفتار می‌شوند و اندیشه‌ای متفاوت و مستقل برای رویکردی متفاوت با این همنشینی اجباری که همسایگی نام دارد ندارند.
ما در یک بحران جدی در منطقه گرفتار شده‌ایم، راه‌حل‌های برون‌رفت از این بحران، به نظر، محدود است.
این طور به نظر می‌آید که یا باید آمریکایی باشیم و با نظم آمریکایی زندگی کنیم، یا همسویی با تحجر داشته باشیم؛ به قدری به این شرایط عادت کرده‌ایم که جرات پرورش رویای دیگری را در سر نداریم. اما گویا حق گرفتنی است و نه دادنی، میلیون‌ها جوان آموزش دیده و خوش‌فکر، دختر و پسر در منطقه ما می‌توانند خود، ابتکار ایجاد فضاهای مکالمه و تبادل و حتی یک قدم پیشتر، همکاری در پایان دادن به مجموعه صدای طبل‌های جنگ، نشر نفرت، تدام تبعیض، بی‌عدالتی و جبر را در منطقه ایجاد کنند.
بزرگتران ما راهکارهای سازنده‌ای را امروز پیشنهاد نمی‌کنند و بر نسل جدید منطقه است که طرحی نو در اندازند.


 
شما این خبرنامه را به این دلیل دریافت می کنید که ایمیل شما پس از تایید وارد لیست دریافت کنندگان شده است. برای لغو عضویت از این خبرنامه به این لینک مراجعه کنید یا به tehranreview-unsubscribe@sabznameh.com ایمیل بزنید. با فرستادن این خبرنامه به دوستان خود آنها را تشویق کنید که عضو این خبرنامه شوند. برای عضویت در این خبرنامه کافی است که به tehranreview@sabznameh.com ایمیل بزنید. برای دریافت لیست کامل خبرنامه های سبزنامه به help@sabznameh.com ایمیل بزنید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خبرهاي گذشته