-----------------------------
همه خبرها و ديدگاهاي سانسور شده و پشت فيلتر جمهوري اسلامي مانده را يكجا و بي درد سر در "هستي نيوز" بخوانيد... http://groups.google.com/group/hasti-news/

--------------------------------------------







Google Groups
Subscribe to Hasti News
Email:
Visit this group

۱۳۸۹ اسفند ۲۱, شنبه

Lastest News from Shahrgon for 03/12/2011

Email not displaying correctly? View it in your browser.
این خبرنامه حاوی عکس است. لطفا امکان دیدن عکس را در ایمیل خود فعال کنید.



هرچه زمان می‌گذرد، سیمای خشونت‌بار نظام سیاسی "ولایتِ فقیه" آشکارتر می‌گردد. یوتوپیای حکومتِ اسلامی‌ـشیعی که رؤیای بازگشت به سنترا در سر داشت، با مدرن‌ترین تکنیک‌های خشونت، مردم ایران‌ را به "جنبدگان محض" و "حیات برهنه"، فروکاسته است. تصمیم و دستورِ ولی فقیه حکم قانون را دارد، قانونی که از هیچ خشونتی ابا ندارد.

هرچند برخی کوشش می‌کنند از خشونتِ این حکومت بکاهند، واقعیت آن است که حکومتِ جمهوری اسلامی بدون قربانی‌گیری از مردمِ ایران نمی‌تواند خودش را سرپا نگه‌دارد . نظام سیاسی ولایتِ فقیه، فقط اشتهایی سیری‌ناپذیر به حذف و ادغام مردم ندارد، خشونت‌گرانش را نیز می‌خورد. شاید بتوان گفت، نظامِ ولایتِ همان رستمِ فرزندکشی است که هر سهرابی را که زادۀ اوست، نابود می‌کند. اکنون آخرین بازماندگانش‌را می‌بلعد و می‌خورد.

نخستین و شاید مهمترین قربانی آن آیت‌الله منتظری، تئوری‌پردازِ اصلی ولایت فقیه بود که در تهِ همان "چاهِ شغاد" جان داد که در راهِ مردمِ ایران کنده بود. آیت‌الله آذری قمی، یکی دیگر از نظریه‌پردازانِ این نظام، نیز قربانی ایده‌های ولایتِ فقیهی‌اش گردید و به غربت و انزوا کشانده شد. سید احمد خمینی، رازِدار آیت الله ‌خمینی و کسی‌که فتواها و سخن‌های ناگفته‌ی خمینی در بارۀ منتظری از زبان او پخش و نشر گردید، به طرز مشکوکی زندگی را وداع گفت.

کارگزاران این حکومت نیز به سرنوشتِ نظریه‌پردازان آن گرفتار آمدند. اکبر گنجی و سعید حجاریان که از عوامل نظام خشونت بودند، خود موضوع خشونتِ نظام قرار گرفتند. گنجی به تبعیدیان غریبی پیوست که ولایتِ فقیه توانِ درونی‌سازی آنان‌را ندارد و حجاریان اکنون ملول و رنجور از خدمت به ولایت، رنج اسارت در زندان ولی فقیه را بر پیکر دردمندش می‌نالد.

اکنون، نوبت خاتمی، کروبی، موسوی و رفسنجانی است که بی‌هیچ تردیدی هر کدامشان در توجیه و تطبیقِ نظام ولایتِ فقیه از هیچ تلاشی دریغ نورزیده‌اند. به سخنی دیگر، در حال حاضر، "اسلامِ زدنی"، بر تمامی قلمروهای زندگی ایرانیان سلطه پیدا کرده و طراحِ گفت‌وگوی تمدن‌ها و اسلامِ مدنی، پس از هشت‌سال فعالیت به حیثِ رییسِ جمهورِ اسلامی ایران، توان گفت‌وگو با همکارانش را هم ندارد.

کروبی و موسوی، رهبرانِ جنبشِ سبز به "حبسِ خانگی" محکوم شده‌اند. مجلسِ شورای اسلامی خواهان آن شده است که این "سرانِ فتنه" باید اعدام گردند. لویاتان فقهی حتی بر رفسنجانی "شاه‌کلید تاریخ حکومتِ فقهی" هم رحم نمی‌کند. درست همان‌گونه که آیت‌الله منتظری با تیغ تئوری خودش گردن زده شد، هاشمی رفسنجانی محکومِ حکمِ حاکمی است که خود در کمتر از ۲۴ساعت او را به مقامِ آیت‌اللهی رساند و ولایتِ مطلقه‌ی او را بر مردمِ ایران تحمیل کرد.

من تاریخ‌نگار نیستم، بی‌تردید یک "تاریخ‌نگار" تیزبین می‌تواند رخدادهای خشونت‌بار تاریخی‌ای را که در دوران حکومتِ جمهوری اسلامی ایران رخ داده‌اند، برشمرده و تاریخی را تحت عنوان "تاریخ خشونتِ مطلقۀ فقیه" بنگارد. موارد کافی، از "میدانِ توبه" در چند قدمی زندانِ اوین، تا کشتارهای قومی و مذهبی در کردستان و بلوچستان و تبریز، از قتل‌های زنجیره‌ای تا مثله‌کردن در سلول‌های انفرادی، از کشتار بی‌رحمانۀ دانشجویان در "کوی دانشگاهِ تهران" تا قتل‌عام مهاجرینِ افغانی در "اردوگاهِ سفیدسنگ" و بی‌شمار موارد دیگر، وجود دارند که پیوند تام و تمام نظامِ جمهوری اسلامی ایران و "خشونتِ مطلق" را آشکار می‌سازند.

تاریخ ولایتِ فقیه تاریخِ قساوتِ دینی است، تاریخی که در آن الاهیاتِ شیعی که پیش از آن نه الاهیاتِ حوزوی و در تملک چند تن فقیه، بلکه "تاریخِ جمعی"، "مناسکِ مردمی" و "بیانِ زخمی ستمدیدگان" بود، به "فتوای فقهی" و تکنیکِ سیاسی کنترل بدن‌ها تنزل پیدا کرد.

ضرورتِ تامل در بارۀ خشونتِ مطلقۀ فقیه

با گذشت بیش از سه دهه از عمرِ این حکومت، به جز تاریخ‌نگار که می‌تواند "شواهدِ تجربی" بر مطلق بودنِ خشونت اقامه کند، اکنون تأمل بر سرشتِ آن و در حقیقت کشف رمز و رازِ این خشونت مطلق، به‌ویژه برای روشنفکرانی که در حوزۀ تمدنی فارسی، ترکی- اسلامی "شاهد" و "ناظر" خشونت مطلق و بیش از حد این حکومت‌اند، ضروری به نظر می‌رسد. در بارۀ این خشونت باید تامل جدی صورت گیرد. برخوردِ ادبی- تغزلی کسانی چون عبدالکریمِ سروش با "خشونتِ مطلق فقیه" و برگردانِ خشونت‌ها به آه و نالۀ عارفانه بیش از آنکه ما را به راز و رمزِ این حکومت آگاه سازند، آنرا پنهان‌تر می‌سازد. در خواستِ آقای سروش از خامنۀ مبنی بر ترکِ "مسندِ ولایت"، آن هم صرفا به این دلیل که در "سخنرانی اخیرش تشبیهات تاریخی نا به‌جا به کار برده است"، همان قدر ساده‌لوحانه و فروکاست‌گرایانه است که تفسیرِ کسانی که بیدادگری‌های این حکومت‌ را به مذهب نسبت می‌دهند.

همان‌گونه که سروش قربانی "انقلاب فرهنگی"‌اش است که اکنون یگانه دستاویز حکومتِ ایران برای سانسور و اختناق به شمار می‌رود، خامنه‌ای نیز اگر دست از خشونت بر کشد، به سرنوشت "فقهای ضد ولایت" و "اصحابِ فتنه" گرفتار خواهد شد. اصلاحات در درونِ ساختار نظامِ سیاسی‌ای که بر مبنای "برتری تام و تمامِ حاکم/ولی فقیه برنفسِ آدمیان" استوار است، صرفا یک رؤیا از جنسِ پندارهای شاعرانه در زبانِ فارسی و عارفانه در متافیزیکِ شیعی است که محمدخاتمی می‌تواند باور کند.

اگر نه از سر "سیاست‌زدگی" بلکه از دید یک ناظر بی‌طرف به ماجرا بنگریم، همان‌گونه در دنیای تفکر، بر پای داشتنِ اندیشۀ تجربی و کثرت‌گرای پوپر بر مبنای متافیزیک وحدت‌گرای مولانا قرائت عقیمی است که تنها می‌تواند دل داغدار و خشونت‌کشیده‌ی آقای سروش و پیروانش را تسلی می‌دهد، دلخوش‌کردن به اصلاحات، همراه با پذیرشِ ولایتِ مطلقۀ فقیه، در هر حالت نوعیِ ساده انگاری سیاسی بود که محمدخاتمی و طرفدارانش، خواسته یا نا خواسته وقت و فرصت خویش را برسر آن گذاشتند. این تقلا‌ها از سر غفلت از این نکته صورت می‌گرفت که دریافتِ رمز و راز این حکومت و ارائۀ هرگونه راهِ حل برای بیرون‌رفت از دامگهِ آن، بدون توجه به "خشونتِ مطلق" که "جوهرِ اصلی" و "درون‌ماندگار" آن به شمار می‌رود، رخدادپذیر نیست.

ولی فقیه در مقام خدای ورای قانون

مطابق قانونِ جمهوری اسلامی ایران، ولی فقیه گرچه شخصیتی هم ارز امام معصوم ندارد، اما، مقامِ همارزِ امام معصوم را داراست. در فصل دوم این قانون بر «امامت و رهبری مستمر و نقش اساسی آن در تداوم انقلاب اسلامی» تاکید می‌گردد. همچنین آیت‌الله خمینی در بحث ازِ "شئون و اختیاراتِ ولی فقیه" برای ولی فقیه همان اختیاراتی را قائل است که پیامبر و ائمه در اداره جامعه داشتند. ولی فقیه دارای اختیاراتی پبامبر است و تصمیمِ ولی فقیه/حاکم، قانون/امر مقدسی است که مخالفت با آن، مخالفت باخدا و قرآن به شمار می‌رود. آن‌چه در این قانون، اما، نامشخص می‌ماند، پاسخ‌گویی شخص ولیِ فقیه در برابر قانون است. درست در این نقطۀ گنگ و نامشخص است که ولایت مطلقه جایگاه اصلی‌اش را که همان پرسش‌ناپذیری و مسئولیت‌ناپذیری در برابر مردم و قانون باشد، به عنوان «مولای آدمی و اولی بر نفوس مردم» در می‌یابد.

اگر ولی فقیه پیامبر است و دستورش قانونِ الهی، در این صورت «سیاست نه به معنایِ کنشی حقیقتا انسانی»، بلکه به مثابه‌ای وضعیتِ استثنایی پدیدار می‌گردد که به قول آگامبن «در آن محتوایِ قانون به‌تمامی تعلیق می‌گردد، اما نفس وجود قانون یا زورِ آن برجای می‌ماند، وضعیتی که در آن فقط اقتدار و تصمیم حاکم می‌تواند مرز میانِ درون و بیرونِ قانون، دوست و دشمن، یا مهم‌تر از همه حیاتِ قانونیِ شهروند و حیاتِ برهنۀ انسان(حیات جسمانیِ صرف در مقام یک ارگانیسم زنده zoē) را ترسیم کند.» [۱]

هرچند برخی از روشنفکرانِ ایران، ازجمله یوسف اباذری، تاریخ "قدرتِ حاکم و حیاتِ برهنه" را تا زمانِ مغول‌ها دنبال می‌کنند و معتقد است که مردم ایران از زمان مغول‌ها تا کنون حیاتِ برهنه بوده‌اند، اما به نظر می‌رسد، از نظر تاریخی نخستین‌بار رگه‌های اعمال قدرت بر حیاتِ برهنه در دوران پهلوی شکل گرفت و در "دولتِ جمهوری اسلامی ایران"با کمکِ فقه به مثابه‌ تکنیکِ کنترلِ تن بود، که حاکمِ مطلقی که نه تنها حاکمِ ایران، بلکه حاکمِ نفسِ شهروندانِ ایرانی و آوارگانِ ساکن در ایران نیز هست، پدیدار و مرز حاکمیت و حیاتِ شهروندان به امرِ تمیزناپذیر بدل گردید.

جابه‌جایی قدرتِ حاکم از "قلمرو/سرزمین/ایران" بر "تن شهروندان" و کاربردِ آن به صورت بی‌میانجی بر تن کسانی که "بیگانه"، "ضدانقلاب"، "مرتد"، "جاسوس"، "بی‌حجاب"، "ضد خطِ امام" و در حالِ حاضر "اصحابِ فتنه" و "مفسدین فی‌الارض" (تعابیری که در باره کروبی، خاتمی و موسوی به کار می‌روند) را می‌توان راز و رمزِ اصلی حکومت فقهی در ایران دانست.«ذوبِ در ولایت»، یعنی بدل‌کردن مردم ایران به حیاتِ برهنه و حذف و ادغامِ آنها در ساختار تصمیم ولی فقیه، حاکمی که بر اساسِ قانونِ بر مردم حکومت می‌کند، اما خود ورای قانون قرار دارد.

ولی فقیه تصویر تام و تمام همان "خدای مطلق" است که از بندگانش اطاعت می‌خواهد، با این تفاوت که تاخیری در مجازات تا دنیای بعد از مرگ در کار نیست، پلیس و نیروهای امنیتی به عنوان "حافظِان قانونی خشونتِ مطلق" فرد متمرد در برابر تصمیمِ حاکم را به زندان و بازداشتگاه‌های خصوصی فرستاده و تصمیمِ حاکم را بر قلمرو تنِ اعمال می‌کند.

پلیس خشونتِ بی‌میانجی ولی فقیه

خشونت‌های انتخاباتِ اخیر و همچنین وضعیتِ حاکم بر اردوگاه‌های پناهندگی در ایران، نشانگرِ ادغامِ ولایتِ مطلقه فقیه، در خشونتِ مطلقۀ پلیس است. خطاست،اما، اگر پلیس را صرفا "کارگزارِ اداری اجرای قانون" بپنداریم و یا تصور شود میان حاکم و پلیس فاصله‌ای در کار است، «پلیس شاید همان مکانی باشد که در آن، قرابت و مبادله‌ی تقریبا برسازنده میانِ خشونت و قانون، که مشخصۀ سیمای شخصِ حاکم [ولی فقیه]است، عریان‌تر و عیان‌تر از هرجای دیگر نشان داده می‌شود.» [۲]

درگیری محمدخاتمی و آیت‌الله خامنه‌ای بر سر "جامعۀ پلیسی" و "پلیسِ اجتماعی"، در سال‌هایِ اخیر ریاستِ جمهوریِ خاتمی و تاکید خامنه‌ای بر "جامعۀ پلیسی" نشان‌گرِ آن است که خامنه‌ای مدرن‌تر از خاتمی می‌اندیشد، زیرا پلیس، هرگز و در هیچ‌کجایِ عالم معرفِ سیمای جمع/مردم نیست، پلیس تنها معرفِ سیمایِ حاکم است و البته نیرویِ انتظامیِ جمهوریِ اسلامیِ ایران، تنها از طریق کاربرد خشونت مطلق است، که سیمای مطلقِ حاکم‌ را به نمایش می‌گذارند. خشونت مطلق اما، در شرایط خاص و فقط از طریق خلق استثناها کاربردپذیر می‌گردد. به سخنی دیگر، ولایتِ مطلقۀ فقیه فاقدِ خودارجاعی است و از طریقِ وضعیت‌هایِ اضطراری، بقای خودش ‌را تامین می‌کند.

اردوگاه‌های مهاجرین

برخورد تخیلی و صرفاً الاهیاتی، از نقد این حکومت ناتوان است. برای درک و نقدعینیِ این حکومت، باید استثناها را بررسی کرد. یکی از این استثناها که انضمامی‌ترین نقد حکومتِ اسلامی در ایران به شمار می‌رود، اردوگاه است. اگر اردوگاه را جایی بدانیم که «در آن مطلق‌ترین وضعیتِ غیرانسانی‌ایِ که تا کنون بر کره‌ی خاکی ظاهرگشته» [۳]، به عنوان «چارچوبِ و قانون/نوموسِ پنهانِ فضایِ سیاسی» پدیدار می‌گردد، ایجادِ اردوگاه‌های پناهندگی برای مسلمانان، سرشت خشونت‌بار حکومت جمهوریِ اسلامیِ ایران را درک‌پذیر و ما را به رمز و رازِ سیاستِ فقهی آگاه می‌سازد.

مسلمانان مهاجر، نه تنها به عنوان "اتباع بیگانه" (چیزی که با نص صریح قرآن و متافیزیکِ اسلامی آشکارا در تناقض است) به اردوگاه‌ها فرستاده می‌شدند، بلکه بسی بیش از آن‌که در پندارما بگنجد قربانیِ خشونتِ مطلقِ و بیحد و حصر پلیس قرار می‌گرفتند. خشونتِ حاکم در اردوگاه‌‌های ایران ‌را تنها کسی می‌داند که با اردوگاه یگانه شود. از نقطه نظر تئوریک، بازگشایی اردوگاه‌ها در شرایط طبیعی و عادی رخدادناپذیر است، چراکه «اردوگاه زمانی گشوده می‌شود که وضعیتِ استثنا رفته‌رفته به قاعده بدل می‌گردد.» [۴]

اردوگاه‌های پناهندگی، مصداقِ حقیقی وضعیتِ استثنایی است که در آن تصمیم حاکم بر گوشت و پوستِ کسانی که در مکانی بیرون از نظام قضایی عادی ویژۀ بیگانگان جای گرفته و در عین حال، خشونتِ قانونی در بالاترین حدش بر آن فرمان می‌راند، اعمال می‌گردد. به سخنی دیگر «اگر قدرتِ حاکم بر توانایی در تصمیم‌گیری در موردِ وضعیتِ استثنایی استوار است، اردوگاه نیز ساختاری است که در آن وضعیتِ استثنایی تحقق دایمی یافته» [۵] و خشونت به مطلق‌ترین حد خود رسیده است.

خشونت‌های امنیتی- پلیسی در آخرین دور انتخابات و فضای سرشار از خشونتِ کنونی، اما، نشانگرِ آن است که تمامی قلمروِ حاکمیتِ ولی فقیه، اعم از دانشگاه‌ها، اداراتِ دولتی، فرهنگ‌سراها، رستوران‌ها و حتی پارک‌های عمومی و خیابان‌ها نیز به مکانِ استثنایی یا اردوگاه‌های پناهندگانِ بدل شده‌اند. آن خشونتِ مطلقه‌ای که ویژگی مهاجرین به شمار می‌رفت، تمامی ایران‌ را فراگرفته است و هر شهروند ایرانی به صورت بالقوه "بیگانه" است که موضوع اعمال بی‌میانجی قدرت ولی فقیه است.

پیش از این اردوگاه‌های پناهندگی "زخمی در پیکر کل" بود، اکنون، اما، این زخم پیکر کل را نیز تسخیر کرده است. ایرانِ کنونی، برای جمهوری اسلامی، به کمپ بزرگی می‌ماند که مجموعه‌ای از بیگانگان را در خود جای داده است. لباس‌شخصی‌ها در فضاهای جمعی حضورِ دایمی دارند و در تمامی فضاهای خصوصی سرک می‌کشند، کارمندانِ اداری و حتی مسئولینِ دانشگاه‌ها در مقامِ همدستِ پلیس و نیروهای امنیتی در راستای تصمیمِ حاکم خشونت را به مطلق‌ترین حد آن رسانده است. شهروندان "حیات برهنه" و جسدهای بی‌جان هستند، به تعبیر احمدی‌نژاد "خس و خاشاک" که سیلابِ خشونتِ فقهی آنها را به سیاه‌چال‌ها و گودال‌ها می‌برد.

درونی‌سازی امر مازاد

خطاست اما اگر این خشونت بیش از حد در استراتژی احمدی‌نژاد و آیت‌الله خامنه‌ای فروکاسته شود. اردوگاه‌های پناهندگی در زمانِ آیت‌الله خمینی تاسیس گردیدند، منتظری در دوران حاکمیتِ رفسنجانی خانه‌نشین و حسینیه‌اش توسط طلابِ بسیجی تخریب گردید. کشتارهای زنجیره‌ای در دورانِ اصلاحاتِ سید محمد خاتمی رخ دادند.

در پس تمام این رویدادها دست ولی فقیه حضور دارد و خشونت‌ها هرگز منحصر به یکی دو سال اخیر نبوده است. از نقطه نظر تئوریک، خشونتِ مطلق به یک "امرِ بیرونی برسازنده" متکی است، به واقعیتِ نمادین بیرون از قانون. جزئی یا عضوی تحت عناوین گوناگون باید به بیرون پرتاب شود. همان‌گونه که طرح بحث "شرک " در خارج از قلمروِ "الاهیات یکتاپرستی"، بی‌معناست، بحث ضد ولایت فقیه در خارج از پارادایم حکومتِ فقهی نیز معنایی را هم‌رسانی نمی‌کند.

نفسِ قانون حاکمیتِ مطلق ولی فقیه، تخطی از آن را در پی دارد، زیرا این قانون با فرضِ تخطی و نه با ارجاع به حقانیتِ خویش، هستی می‌یابد. ضدولایتِ فقیه، تکنیک درونی‌سازی و حذفِ مخالفانِ این نظام از طریق "منع" است. منع تظاهراتِ مردم در ۲۵ بهمن، منعِ آزادی در گفتار و کردار، منع حضور منتظری در اجتماع، منعِ حضور آذری قمی در "مدرسه علمیه فیضیه"، منع نقد آزاد حکومت در دانشگاه‌ها و نهادهای فرهنگی، منعِ حضور زنان در اجتماع، منعِ روابط آزاد دختر و پسر و و اکنون حبس خانگی و منع ارتباط رهبرانِ جنبش سبز با مردم و جلوگیری از حضورِ آنان در تظاهراتِ ۲۵ بهمن و حتی منعِ هاشمی رفسنجانی رئیس مجمعِ تشخیصِ مصحلتِ نظام و رئیس شورای خبرگانِ رهبری، از ایراد خطبه در نمازجمعه.

از نقطه نظر تئوریک، اعمالِ خشونت مطلق این حکومت، بر آن‌چیزی رخدادپذیر است که بتواند آنرا درونی کند. "اصحاب فتنه" و همچنین دستورِ تشکیلِ کمیته "بررسی افراد ضدانقلاب" به دنبال تظاهرات ۲۵بهمن از سوی رئیس مجلس کنونی، تلاش برای برساختنِ نوعی فضای بی‌مرز "برای درونی‌سازی امر مازاد یا سر ریز شده" از ولایت فقیه است.

اکنون پیروانِ جنبشِ سبز جایگزینِ آوارگانِ ساکن در اردوگاه‌های پناهندگی شده و به عنوان "بیگانگان" (outsiders)، در "مجموعۀ مازاد و خارج از وضعیت" دسته‌بندی می‌گردند. این امر که با آمدنِ احمدی‌نژاد اردوگاه‌های پناهندگی موضوعیتش را از دست داد، تصادفی نیست، اکنون دوران "حبس/ منع اعظم" است و در واقع تمامی ایران به اردوگاه پناهندگی بدل شده که در آن امر مازاد از طریق حذف، در ولایت مطلقه ادغام می‌گردد. تاریخ ولایتِ فقیه، تاریخ مصادرۀ امر مازادی است که خود آنرا تولید کرده است.

ولایتِ فقیه، خشونتِ گذارناپذیر

اگر بپذیریم که دوران حاکمیتِ ولایت فقیه در ایران، دوران غریب و استثنایی است، در سطحِ تئوریک خشونتِ مطلق فقیه را می‌توان در چارچوبِ مفهومی کارلاشمت در "الاهیاتِ سیاسی" که در آن به منطقِ حاکمیت می‌پردازد، توضیح داد. اشمیت می‌گوید که «حاکم کسی است که درباره وضعیتِ اسثنایی تصمیم می‌گیرد» [۶] و بنابراین برای «خلقِ قانون، نیازی به قانون ندارد. » [۷] راز این امر که ولایت مطلقۀ فقیه تنها با نیروی ‌نگهدارندۀ خشونتِ مطلق دوام می‌آورد، آن است که فقط در وضعیتِ استثنایی می‌تواند خودش ‌را به حیث امام/خدا جابزند.

آن وضعیتِ استثنایی دورانِ انقلاب و وضعیتِ استثنایی جنگِ هشت‌ساله با عراق در مقام "ساختار بنیادین حکومتِ مطلقۀ فقیه" در مرور زمان به قاعده بدل شد که تجلی عینی و انضمامیِ آن پیش از این اردوگاه‌های پناهندگی بود، اکنون اما تمامی ایران به نقطه عدمِ تمایزی بدل شده است که جایگاهِ افراد نه بر اساس قانون، بلکه براساس تصمیم شخصِ حاکم/ولی فقیه مشخص می‌گردد.

تصمیم ولیِ فقیه، اما، اما "امر ارتباطی" است و بنفسه و به‌خودی خود معنا ندارد. تنها در ارتباط با "حیاتِ مردم" است که این تصمیم معنا می‌یابد. بنابراین نوعی کاربرد بی‌میانجیِ قدرت بر بدنِ شهروندان نیز هست که پلیس و نیروهایِ امنیتی و به تعبیر آگامبن این"حیواناتِ دست‌پروده" که ولی فقیه را "خدا/پیامبر/ شعور مطلق" تشخیصِ کجی‌ها و انحراف‌ها در جامعۀ ایران می‌پندارند، تصمیمات او را با شکنجه‌های روحی و جسمانی، زندان و اعتراف‌گیری، تکفیر و اعدام، سرکوب و حبس و سنگ‌سار، عملیاتی می‌سازند.

وظیفه‌ی نظامِ اداری و دستگاه بوروکراتیکِ ایران، نه چون و چرا در برابر تصمیمِ ولی فقیه، و نه ترمیم شکاف‌های سیاسی و اجتماعی، بلکه عملیاتی‌سازیِ خواستِ انتزاعی او، به احکام انضمامی‌ای است که بر "تن شهروندانِ ایرانی" و دیگر کسانی که در قلمروِ این حکومت به‌سر می‌برند، کاربردپذیر باشند.

آن‌چه، اما، ولایتِ مطلقه را به خشونت مطلقه بدل می‌کند آن است که از نظر قانونی، ولی فقیه همواره توانِ خشونتش‌ را با خود دارد، حتی در آن لحظه که همراه خانواده‌اش غذا می‌خورد، با خشوع و خضوع نماز می‌خواند، در مراسم عزاداری امام حسین اشک می‌ریزد، در پارکِ جمشیدیه مشغول اسب‌سواری است و یا با هم‌پیاله‌ای‌هایش کیف قلیان و شعر و ادب ‌را تجربه می‌کند. خشونت مطلق به صورت امر بالقوه در حکومت مطلقه فرض شده است و نظامِ سیاسی ولایتِ فقیه با مصرف این خزانۀ همواره ناتمام و مدام بالقوه به حیاتش ادامه می‌دهد.

اگر در چارچوبِ تئوریک این بحث وفادار باشیم می‌توان گفت که با توجه به اختیاراتِ ولی فقیه خشونت امر بالقوه و رخدادپذیر، اما گذار از آن رخدادناپذیر و غیرعملی است. گذار از بالقوگی، بالقوه بودنِ امر مطلق را نقض می‌کند و چنان‌که آگامبن می‌گوید: «اگر بناست بالقوگی انسجامِ خاص خودش‌را دارا باشد و همواره بلافاصله در دلِ فعلیت یا کنش گم نگردد، ضروری است که بالقوگی قادر به عدم گذرکردن به فعلیت باشد.» [۸] به سخنی دیگر، بالقوگی نه به عنوانِ رخدادپذیری منطقی ناب، بلکه به عنوان آن بالقوگی‌ای وجود دارد، که «نمی‌تواند به فعلیت گذر کند». [۹]

در حوزۀ امر بالقوه هیچ ناممکنی وجود ندارد، زیرا هستیِ ناممکن در دایرۀ امر بالقوه، از آن‌جا که آن ‌را به "امر ممتنع" بدل می‌کند، هم از نظر منطقی و هم از نظر عملی محال است. بنابراین ولایت مطلقۀ فقیه از یک‌سو در دایرۀ حاکمیتِ خودش، که همان توان مطلق خشونت است از هیچ خشونتی ابا نمی‌ورزد، از سوی دیگر در مقام عمل توان گذار از خشونت را ندارد. ولی فقیه در بالقوگیِ مدام خشونت خود را از قانون تعلیق می‌کند و سر پا نگه می‌دارد، تا به تحقق خویش به مثابۀ حاکمِ مطلق دست‌یابد. پی‌آیند حکومت مطلقۀ فقیه بر مردم ایران همان است که شاهدیم: خشونتِ مطلق، که "نوموس" یا به سخنی دیگر، قرآنِ سیاست در ایرانِ امروز است.

پانویس‌ها:

[۱] قانون و خشونت: گزیده مقالات جورجو آگامبن، کارل اشمیت، والتر بنیامین و...، گزینش، ترجمه و ویرایش، مراد فرهادپور، امیدمهرگان، نجفی صالحی، تهران انتشارات گام نو، ۱۳۸، ص ۱۰.

[۲] وسایل بی‌هدف، جورجیو آگامبن، ترجمه امید مهرگان و صالح نجفی، تهران، انتشارات گام نو، ۱۳۷۸، ص ۱۰۶.

[۳] همان.

[۴] همان، ص ۴۶

[۵] همان.

[۶]

Carl Schmitt, Political Theology, four chapters on the concept of sovereignty, translated by Georg Schwab, The MIT press, 1985, p 5

[۷] قانون و خشونت، ص ۵۰.

[۸] قانون و خشونت ص ۸۱.

[۹] همان، ص ۸۱.


 


ـ بخش نخست ـ


مسکن ما را که شد رشگ اثیر

تو خدا به دانی و خوانی حقیر

همچو آن مستی که پرّد بر اَثیر

مَه کنارش گیرد و گرید که گیر

لیک شمسی که از او شد هست اَثیر

نبوَدَش در ذهن و در خارج نظیر

(مولوی)

اَثیر و پس هوا پس آب و پس خاک

که زادستند این هر چار از افلاک

(ناصر خسرو دهلوی)

 

اَثیر از یونانی" اثِر" و لاتین " تِر"

کره نار که بالای کره هواست

فلک الدنیا

فلک الافلاک

بی وزن

(لغت نامه دهخدا)

تقدیم به همسر عزیزم که وقتی به سائقه جوانی و بی‌تجربگی، محبت مرا در دلش پذیرا شد، نمی‌دانست چه بار سنگینی پذیرفته . و شاید هم که میدانست... کسی نمیداند.

This is a work of fiction.
All names, places, characters, and incidents are imaginary. Any resemblance to actual events, or to persons living or dead, is coincidental.

مقدمه نویسنده: 

نگارش این کتاب با یک شوخی شیطنت آمیز و یا به قول انگلیسی زبانان«prank» شروع شد.  یکی از دوستان که چند ایمیل اولیه را خواند، به نویسنده پیشنهاد کرد که از آن نطفه، کتابی بسازد. و ظاهرا چنین شد.

شاید مختصر توضیحی درباره شخصیتهای کتاب ضروری باشد.  البته نویسنده قویا معتقد است که«مشک خود باید ببوید» ولی احساس میکند ناچار است – ولو به اختصار – نقش «عطار» را بازی کند.  زیرا پس از آنکه تنی چند از دوستان به خود زحمت مطالعه پیش‌نویس را دادند، دراین نظر متفق القول بودند که اشاره‌ای، ولو مختصر، به خصوصیات شخصیت‌های داستان ضروری است.  بگذریم که نویسنده شخصاً ترجیح می‌دهد نوشته‌هایش را «کتاب» نخواند و ضمناً براین عقیده است که لزومی ندارد همه خواننده‌ها به یک شکل و اندازه و به مقیاسی برابر، با شخصیت‌های کتاب آشنا شوند.  فراموش نکنیم آنچه به نوشته روح میدهد فقط قلم نویسنده – ولو اینکه پارکر باشد! – نیست، بلکه بیش از هرچیز، تخیل خواننده است که میتواند به هر مطلبی، افقی جدید و وسیع تر ببخشد:

و اینک مختصری درباره شخصیت‌ها:

مینا (موشی، مینی) بازدیاری

مهمترین و - بدون شک، جالب ترین - شخصیت کتاب، زنی پنجاه و چند ساله است.  شاید هم نزدیک به شصت! همیشه، البته سوای سال‌های تحصیل‌اش در آلمان، ساکن اراک بوده.  حوالی چهارده سال گذشته در آلمان اقامت داشته. مینا در یک روزنامه آلمانی کارمیکند و به قول خودش باشوهرش فقط "همخانه است".

مریم (مرمر) کلانباری

زنی که درکسب و کارش در کانادا بی نهایت موفق است.  او هم پنجاه و چند ساله، نزدیک به شصت سال است! پس از ازدواج دومش – حوالی بیست و هفت هشت سال پیش – همراه شوهرش به اراک نقل مکان کرد و از همان زمان دوست نزدیک مینا شد.  مریم حدود پانزده سال قبل، همراه دو پسرش، به کانادا مهاجرت کرد.

جهان

قبل از انقلاب، در تهران با مریم در یک دانشگاه درس میخوانده.  سابقه دوستی گهگاه بسیار نزدیکش با مریم ازهمان زمان شروع میشود. اهل ادب است و آشنا به چند زبان.

پوری

دخترخاله و دوست و محرم مینا از کودکی و نوجوانی.  حدود دو سال است که به خاطر ابتلاء به بیماری، گویش و شنوائی‌اش را ازدست داده و از انگشتانش هم فقط به طور بسیار محدود استفاده میکند.  ساکن استرالیا است و به هیچ وجه مشکل مالی ندارد!

هرمز (هُرهُری)

تحصیل کرده آلمان است.  خانواده‌اش سه نسل است که مقیم ترکیه بوده.  در آخرین سال تحصیلش در دانشگاه مونیخ با مینا که تازه برای تحصیلات به آلمان آمده بود، آشنا میشود.  هرمز در امور کسب و کار بسیار موفق است و ضمنا وارث ثروت بسیارقابل توجه خانوادگی.

ففر

دختر دائی مینا است و با شوهرش در فلوریدا زندگی میکند.  ففر که در خانواده‌ای مذهبی رشد کرده، با ظواهر تمدن غرب چندان میانه‌ای ندارد.

 

June 4, 2008

Mar/Mina

4ژوئن 2008

از مرمر به مینا

مینی جان سلام

باید لطفأ و فورأ زحمت بسیار بزرگی برایم بکشی.  جهان دیوانه دیروز روی پیامگیرخانه امان که در دسترس همه است، پیامی برایم گذاشته که ظاهرأ بچه ها نشنیده‌اند.  چون هر پیام ضبط شده‌ای را که بشنوی به اصطلاح ذخیره میشود ولی این پیام ذخیره نشده بود.  اما از این ترس دارم که یکی از بچه ها، به خصوص فرامرز که خلاف طفلکی فرشید حواسش به همه چیز و همه جا هست، در زمانی که پیام ضبط میشده شنیده باشد که طبعأ به خاطر حرفهایی که جهان جان دیوانه زده سعی کرده، نشنیده بگیرد.

خوشبختانه جناب مجنون، اسمی از من نبرده و به همین دلیل بعد از ساعتها فکر و خیال و نگرانی، متوجه شدم که چاره ای وجود دارد و کلیدش در دست تو نازنین است.  لطفأ بین ده صبح تا دو بعد از ظهر به وقت ما (7 تا 11 شب به وقت شما) به منزلمان زنگ بزن و طبعأ چون کسی خانه نیست برایم پیامی تقریبأ به این مضمون بگذار که خیلی شرمنده‌ای چون که پسر خاله‌ی لوس و ننرت، به جای اینکه شماره دوست دخترش را در لس آنجلس بگیرد، شماره مرا (مرمر) که زیر اسم دخترک بوده گرفته و طبعأ به خاطر مستی عشق، چند دقیقه طول کشیده تا دوزاریش بیفتد که دیگر به اصطلاح کار از کار گذشته بوده.

مینی جان دستم به دامنت.  البته شاید احدی این پیام را نشنیده باشد اما اگر ولو یک در هزار یکی از پسرها شنیده باشد به مزاحمتی که برایت فراهم میکنم می‌ارزد.  برنامه من اینست که فردا صبح که از خانه خارج میشوم تا قبل از شام برنگردم و ضمنأ به هیچ وجه تلفونی هم، به خانه نکنم که مطمئن باشم پیامت هم مثل خودت باکره بماند. حالا بیا و به من سلیطه خوبی کن!

قربونت بشم.

 

June 5, 2008

Mina/Mar

5 ژوئن 2008

از مینا به مرمر

اوامر اجراء شد.

مینا به قربونت.

 

June 6, 2008

Mar/Mina

6ژوئن 2008

از مرمر به مینا

مینی جان یک دنیا ممنون.  به زبان جاهلی خودت باید بگویم؛ دست مریزاد.  سناریو از این بهتر نمیشد.  آفرین بر تو.  من اگر جای تو بودم، با داشتن چنین قدرت تخیلی نمایشنامه مینوشتم.  نگران نباش. حتی احتیاجی نیست اول فارسی درست و حسابی یادبگیری!  نمایشنامه‌های این دوره زمانه، یک مشت اراجیف دور از قواعد صرف و نحواست وپر از حرف مفت، انگار دقیقا به قامت تو ساخته باشند.  داستان یکی ازصدها «لوزانزیت » بازی هایت را با چندتا تکیه کلام جاهلی که از دوستان بد دهن و بی سوادت یادگرفته‌ای، چاشنی کن و یک تیتر موج نوئی هم رویش بگذار و بده یکی از کشته مرده‌هایت به خرج خودش برایت چاپ کند.

دختر تو چقدر نازی. بازهم تشکر.

میبوسمت.

 

June 7, 2008

Mina/Mar

7 ژوئن 2008

از مینا به مرمر

قبل از این که خواهر ومادرت رو یکی کنم، بهت بگم که دلم برات یه ذره شده.  حتی برای اون متلک‌های بالاتر از لیسانس که بارم کرده بودی.  ولی خودمونیم - ذلیل مرده، اگه من بیچاره هم مثل سرکار لیسانس و فوق لیسانس و فوق فوق لیسانس داشتم که اونوقت منتظر ته مونده‌های تو جیم جیم خانوم نمی‌شدم. اونوقت منم مثل تو با مردای باسواد- و بیشتر از سواد، پول و پله- از سعدی و حافظ و فروغ  دکلمه میکردم و همه جاشونو از بالا تا پائین میلرزوندم.  و بعدشم برای خودم هر کدومشونو که میخواستم انتخاب میکردم.  چه کنم که تو ولایتمون گیر یه مشت روشنفکر افتاده بودم ...منو ببین دارم به کی چی میگم.  تو فلان فلان شده سردسته تمام اون انتلکتو چی چی‌ها بودی.

زنده و مرده باید فردا بهم زنگ بزنی.  باهات کارجدی دارم.  نمیتونمو، نمیخورمو ...اینا هم به گوشم نمیره!

جهنم، منم میبوسمت.

 

June 10, 2008

Mar/Jahan

10 ژوئن 2008

از مرمر به جهان

سلام جهان

برای نوشتن یا ننوشتن این نامه، چند روز با خودم مبارزه داشتم.  درست سه شنبه هفته پیش، آن پیام را که به هیچوجه نه تو شایسته گفتنش بودی و نه من سزاوار شنیدنش، برایم گذاشتی.  از این در حیرتم که انسان فهمیده و ملاحظه کاری چون تو (دستکم تا زمانی که از دوستی‌ات بهره مند بودم) انتظار نداشتم روی تلفون خانه که فرامرز بیشتر از من استفاده میکند، پیامی بگذاری که نه تنها بیرحمانه که بی پایه و اساس هم بود.  بگذریم که لااقل اینقدر تدبیر به خرج داده بودی که مرا مستقیما مورد خطاب قرارندهی – ضمن اینکه تمام تهدیداتت را هم کرده بودی – و ازخودت هم اسمی نیاوری.  تو که غریبه نیستی، ولو اینکه مرا غریبه بدانی،  ناچار شدم با دوز و کلک و به کمک مینا (همان مینا هامبورگی که همیشه از حرفهایت برمیآمد آرزو داشتی من او بودم!) ترتیبی بدهم که ولو فرامرز و فرشید پیامت را شنیده باشند، فردایش با پیامی از سوی مینای محبوبت متوجه شوند که اشتباهی رخ داده و در حقیقت یکی از بستگان دیوانه او شماره مرا با دختری که زمانی ارتباط تنگاتنگ داشته – و مثل من و تو – دیگر ندارد، اشتباه گرفته بوده.  بلی جهان عزیز، نگرانی من – فعلا – رفع شد.  ولی آیا میتوانم اطمینان داشته باشم، جهان که من روزی برایش تمام دنیا بودم و شاید هم بیش، از این پس کاری نکند که ذهن فرزندانم را به شبهه‌هائی درباره مادرشان بکشاند که برای هر مادری بدترین کابوس است؟  میتوانم؟

تردیدی نیست که نوع و مسیر روابط من و تو دستخوش تغییرات بزرگ – و گاه ناخوش آیند – شده ولی دلیلی ندارد که من یا تو ضوابط مردمی را در روابط انسانها نادیده بگیریم و رفتاری کنیم که در شأن هم‌دانشگاهی‌های سابق نباشد.

 

June 14, 2008

Mina/Mar

14 ژوئن 2008

از مینا به مرمر

سلام مرمری

طبق معمول حرفهامون پای تلفون ناتموم موند.  وای که تو چقدر مشتری تلفونی داری.  خدا میدونه چند تا هم غیر تلفونی!

همونطور که سعی کردم بهت بگم و نشد، بهتره به این طفلک یک زنگی بزنی و بعد از اون همه اخم و تخم، یک کم از دلش دربیاری.  فکر کنم حتماً اون بیچاره – بد تر از من – نمیدونه با تو چیکار کنه.  دعوات رو که به قول خودت خیلی مفصل باهاش کردی، بهتره کمی استمالتش بدی.  اگه بلد نیستی چه طوری استمالت بدی... باز دارم کار دست خودم میدم.  فکر کنم بهتره لال بشم.  فرشید و فرامرز جون رو از طرف من ببوس.

میبوسمت.

 

June 17, 2008

Jahan/Marmar

17 ژوئن 2008

از جهان به مرمر

سلام

شاید پیامی که گذاشتم  احتمالا« ناخوش آیند» بوده و یا اینکه از دید تو، از مردمی بودن عاری، اما دستکم باعث شد که ژوپیتر – و شاید هم که آفرودیت -  برای چند لحظه کوتاه از فراز قله المپیا به زمین نزول کند و پای بر خاک گذارد. همین برای من کافی است.

تعجب من از اینست که... ببخشید اصلاح میکنم: علیرغم اینکه چندین سالست دریافته‌ام که از بعضی اعمال و افعال خانمها بطور عام و تو خانم بسیار موفق در کسب و کار، بطور خاص، حیرت نکنم، باز هم اشتباهم را تکرار کردم و پس از خواندن نامه ات به حیرت افتادم.  برایم خیلی جالب بود که تو حتی یک کلمه اشاره به علت گذاشتن پیام "بیرحمانه و بی اساس" از سوی من نکردی.  من همیشه بر این تصور بودم که گوش تو در برابر لغت «پول» حساسیت خاصی دارد ولی ظاهرا در این مورد هم، نظیر موارد فراوان دیگر درارتباط با تو، اشتباه میکردم.  غرض اصلیم از ارسال پیام "بیرحمانه"ام این بود که از سرکار پاسخی به سئوالم دریافت کنم، نه موعظه درباره «آئین پیام رسانی»!

انتظار دارم پاسخی به سئوالم دریافت کنم.  ضمنا محض اطلاع‌ات عرض کنم که بلی خانم، من همیشه و به خصوص در دورانی که به قول خودتان"سرور" سرکار بودم،  همسرم را دوست، و از همه مهمتر این که همیشه در حضور شما احترامش را پاس داشته‌ام.  اگرکه شما برای توجیه بعضی اعمالتان ناچار بودید همسرتان را "خودخواه" و یا "از خودراضی" خطاب کنید، من هرگز نیازی و یا دلیلی برای کوچک کردن همسرم نداشتم.  اما شما دوست داشتید که، شایدهم برای تشویق بیشتر! «پارتنرهای» خود - که من هم برای مدتی، البته به صورت نیمه وقت، این افتخار! را داشتم - ازماجراهای خود و همسرتان، و نارسائی‌های او (عین لغتی که خودتان بکار میبردید)، سخن بگوئید.

همچنان در انتظار پاسخ به سئوالم هستم.

جهان

ادامه دارد


 


ترجمه: سیامند زندی

بخش ششم

خيالش راحت شد، جانی گرفت. گام‏های متزلزلش، به تشکِ مرد رسيد؛ که نيمه برهنه، همانطوری که زن رهايش کرده بود، بر آن آرميده بود.  مدت زمانی بسيار طولانی به او خيره شد، گويی می‏کوشيد از نو نفس‏هايش را بشمرد. آماده می‏شد که بنشيند، اما ناگاه فريادزنان از حرکت ايستاد.

- قرآن ؟!

اضطراب از نو نگاهش را پر کرد. به دقت به همه‏ی گوشه کنارِ اتاق سر زد و گشت.  هيچ اثری از کلامِ خدا نبود.

- تسبيح؟

آن را زير بالش پيدا کرد.

- بازم کسی آمده؟!

بازهم ترديد.  بازهم نگرانی.Siamandسیامند زندی-مترجم

- ديروز قرآن اينجا بود، نه؟

نامطمئن خود را روی زمين رها کرد.  و ناگاه با صدايی فريادگونه گفت:

- پر!

و با غيظ شروع به جستجویِ همه جا کرد.

- وای خدایِ من! پَر!

صدایِ بچه‏های محل بلند شد.  در ويرانه‏ها سرگرمِ بازی‏اند.

- حاجی مرغاله

بعله

کی آب می‏خواد، کی آتيش؟

زن به سویِ پنجره رفت، پرده‏ها را کنار زد، از بچه‏ها پرسيد:

- بچه‏ها شما کسی رو نديديد بياد توی خونه؟

همه با هم يک‏صدا فرياد می‏زنند:

- نه!

و به بازی‏شان ادامه می‏دهند.

- من آتيش می‏خوام.

اتاق را ترک کرد، سراسرِ خانه را بازرسی کرد.

به ستوه آمده، برگشت.  به ديواری که دو پنجره را از هم جدا می‏کرد، تکيه داد و نشست.

- آخه کی مياد؟  اينا با تو چيکار می‏کنند؟

اضطرابی توام با پريشانی در نگاهش خواناست.

- ديگه اينجا نمی‏شه موند!

سخن گفتنش را ناگهانی قطع کرد، گويی کسی وسطِ حرف زدنش پريده باشد.  پس از ترديدی کوتاه ادامه داد.

- ولی با تو چيکار بايد کرد؟  با اين وضعی که داری، کجا می‏تونم ببرمت؟  فکر کنم که ...

نگاهش به کيسه‏ی خالیِ سرم افتاد.  برای ‏آن‏که به خود فرصتی بدهد، گفت:

- بايد برم آب بيارم.

برخاست، رفت و دو ليوان آب آورد. امور روزمره‏اش را انجام داد. سپس نشست.  هوشيار.  متفکر.  چيزی که چند نفس بعد او را قادر ساخت ظفرمندانه اعلام کند:

- تونستم عمه‏ام رو پيدا کنم.  رفته بود شمالِ شهر، يک جایِ امن‏تر، خونه‏ی پسر خاله‏اش.

مکثی کرد. از آن نوع مکث‏های هميشگی که منتظر واکنشی است، واکنشی که نمی‏آيد.  پس ادامه داد.

- بچه‏ها رو گذاشتم پيشِ عمه‏ام.

باز هم مکثی ديگر.  سپس عاصی و به ستوه آمده زمزمه کرد:

- من اينجا می‏ترسم.

گويی می‏خواست تصميمش را توجيه کند.  با نگرفتنِ هيچ نشانی يا کلامی که حق را به او بدهد، سرش را همراه با صدايش پائين آورد.

- از تو می‏ترسم!

نگاهش به دنبالِ چيزی روی زمين می‏گشت.  واژه‏ها.  اما بيش از آن به دنبالِ جسارت بود.  آنها را يافت، گرفت و پرتاب کرد.

- نمی‏تونم کاری برات بکنم.  فکر کنم که تو ديگه کارت تمومه!

بازهم سکوت کرد، و سپس عجول و قاطع ادامه داد:

- به نظر می‏آد که اين محله خط حايلِ جديدِ جبهه بينِ گروه‏ها باشه.

با کينه افزود:

- تو خبر داشتی، نه؟

بازهم مکثی ديگر،  تنها نفسی برای اين که توانِ اظهار داشتن بيابد.

- برادراتم همينطور، می‏دونستند!  برایِ همينه که همه‏شون گذاشتند و رفتند.  ما رو به امانِ خدا وِل کردند!  تنه لش‏ها!  منو با خودشون نبردند چون تو زنده بودی!  اگر ...

آب دهان و کينه‏اش را با هم قورت داد.  ادامه داد منتها با شوری کمتر.

- اگر ... تو مرده بودی، مسائل فرق می‏کرد...

انديشه‏اش را نيمه‏کاره گذاشت.  ترديد کرد.  بعد از نفسی طولانی بالاخره تصميمش را گرفت:

- يکی‏شون منو به زنی می‏گرفت!

خنده‏ای درونی صدايش را خش‏دار کرد.

- شايد هم بدشون نمی‏آمد که تو مرده باشی.

لرزيد.

- اينطوری، اونا هم می‏تونستن منو ... بکنند!  خيالِ راحت.

با گفتنِ اين، زن ناگهانی از جا برخاست و اتاق را ترک کرد. گام‏های عصبی‏اش در راهرو، طول و عرض را طی می‏کرد. دنبالِ چيزی می‏گردد.  آرامش.  آسودگی.  اما او تبدارتر از پيش بازگشت.  به سویِ مرد رفت و واژگانش را به دنبالِ واژه‏های پيشين رديف کرد.

- برادرات از همون اولش هم دلشون می‏خواست منو بکنند! آنها ...

دور شد و از نو نزديک شد.

- آنها منو ديد می‏زدند ... هميشه، توی آن سه سالی که تو نبودی ... از پنجره‏ی کوچک حمام موقعی که خودم رو می‎‏شستم، ديد می‏زدند، و خودشون هم ... جلق می‏زدند. ما رو هم ديد می‏زدند، شب‏ها ...

لب‏هايش می‏لرزند. دست‏هايش در هوا، در موهايش، در چين‏های پيراهنش تکان می‏خورند.  گام‏هايش رویِ تار و پودِ رنگ و رو رفته‏ی گليمِ قديمی کج و معوج می‏شوند.

- جلق می‏ز...

رویِ اين واژه‏های معلق، اتاق را باری ديگر خشمگين ترک کرد تا در هوایِ آزاد تنفس کند و کمی از خشمش را بيرون بريزد. خشمگين فرياد زد:

- کثافت‏ها!  لجن‏های گُهی! ...

سپس، سريعا صدايش به گوش می‏رسد که گريه می‏کند و التماس می‏کند:

- چی گفتم من؟!  چرا من اين چيزها رو می‏گم؟!  خدایِ من، ياريم بده!  ديگه نمی‏تونم خودم رو کنترل کنم.  دارم چرت و پرت می‏گم...

ديواری از سکوت به‏گرد خود کشيد.images-NEWS7-M01-D09-17-6عتیق رحیمی - نویسنده کتاب سنگ صبور

ديگر بچه‏هايی که در ويرانه‏ها بازی می‏کردند هم پيدايشان نيست.  بالاخره گذاشتند رفتند جايی ديگر.

زن دوباره ظاهر می‏شود. موهایِ پريشان. نگاهی سرگردان. پس از يک دور زدن کنارِ سرِ مرد به زمين نشست.

- نمی‏دونم چی به سرم اومده. توانم داره روز به روز بيشتر آب می‏ره. مثلِ ايمانم. تو بايد حرفمو بفهمی.

نوازشش کرد.

- اميدوارم که بتونی فکر کنی، بشنوی، ببينی... منو ببينی، صِدامو بشنوی ...

کمرش را به ديوار تکيه داد، و گذاشت تا لحظاتی بلند و طولانی طی شوند - شايد يک ده دوری از تسبيح، گويی هنوز با آهنگِ نفس های مرد تسبيح می‏اندازد- زمانی برای تفکر، برای رفتن به اجزاء زندگيش، و بازگشتن با خاطراتش.

- تو هيچوقت به حرفم گوش نکردی، هيچ موقع حرفمو نشنيدی!  هيچوقت با هم از اين جور چيزا حرف نزديم!  الان داره می‏شه بيشتر از ده سال که ما زن و شوهريم، اما همه‏ش دو يا سه سال با هم زندگی کرديم. مگه نه؟

سال‏ها را شمرد.

- آره، ده سال و نيم تاهل، سه سال زندگی با هم!  الانه که دارم حساب می‏کنم. امروزه که اين چيزها رو می‏فهمم!

لبخندی، لبخندی بی‏رنگ و کوتاه که جای هزار و يک کلام برای بيانِ تاسفش، تلخی‏هايش را می‏گيرد... اما خاطرات خيلی سريع بر همه چيز غالب می‏شوند.

- اون موقع‏ها اصلا غيبتِ تو مسئله‏ام نبود. برام کاملا طبيعی بود!  تو جبهه بودی.  داشتی برای آزادی و برای خدا می‏جنگيدی! و همين همه چيزو توجيه می‏کرد. همين به من اميد و غرور می‏داد.  از برخی جهات تو حاضر بودی.  در هر کداممان به نوعی.

چشمانش زمان را درمی‏نوردد و دوباره می‏بيند...

- مادرت با آن پستان‏های گنده‏ش، آمده بود خونه‏ی ما برای خواستگاریِ خواهرِ کوچکم.  نوبتِ شوهر کردنِ او نبود.  نوبتِ من بود.  و مادرت به همين راحتی، انگشتِ اشاره‏ی گوشتالودش رو موقعی که داشتم چای می‏ريختم، طرفِ من گرفته بود و جواب داده بود: باشه عيب نداره، خُب اين باشه! از بس ترسيده بودم که قوری از دستم افتاد زمين.

چهره‏اش را در کفِ دو دستش پنهان کرد.  از شرم، يا شايد هم برای اين که تصويرِ مادرشوهرش را که در اين لحظه می‏بايست حسابی مسخره‏اش کرده باشد از ذهن خود بزدايد.

- تو اصلا در جريان هم نبودی. بابام هم که فقط منتظر همين بود، يک ثانيه هم معطل نکرد و فوری پذيرفت.  اصلا به تخمش هم نبود که تو باشی يا نه!  تو کی بودی؟  هيچکس نمی‏دونست.  برای همه‏ی ماها از دم، تو فقط يک اسم بودی : قهرمان!  و خوب مثلِ همه‏ی قهرمان‏ها هم غايب!  برای يک دختر هفده ساله نامزد يک قهرمان بودن، خيلی چيزِ قشنگی بود.  به خودم می‏گفتم: خدا هم غايبه،  اما من دوستش دارم، بهش ايمان دارم ... خلاصه، نامزدیِ ما رو بدونِ نامزد جشن گرفتن!  مادرت وانمود می‏کرد: خوبه، پيروزی نزديکه!  همين روزا جنگ تموم می‏شه، آزادی، و برگشتنِ پسرم! حدودِ يک سال بعدش، مادرت برگشت خونه‏مون.  پيروزی هنوز خيلی دور بود.  آمد و گفت: اصلا خوبيت نداره يک دخترِ جوون نامزد کرده رو برای مدتِ اينقدر طولانی خونه‏ی پدرش بذاری! بايد که به رغمِ غيبتِ تو، عروسی می‏کرديم. طیِ جشنِ عروسی حضورِ تو با عکست و اينِ خنجرِ زهرماری که گذاشته بودند بغل دستِ من، سرِ جایِ تو، تضمين شده بود.  و بعدش هم بايد که سه سال منتظرت می‏موندم.  سه سال!  و مدتِ سه سال نه حق داشتم دوستامو ببينم، نه خانواده‏ام ... خوب نيست که يک تازه عروسِ باکره با دخترای شوهر کرده رابطه داشته باشه.  غلط کرديد! می‏بايست با مادرت می‏خوابيدم که مراقبم بود، يا بهتر بگم، مواظبِ باکره‏گيم بود.  و همه‏ی اينها به نظر عادی می‏آمد، برای همه طبيعی بود.  حتی خودم!  انزوا برام معنی نداشت.  شبا با مادرت می خوابيدم، روزا با پدرت حرف می‏زدم.  خوشبختانه او بود.  چه مردی!  همه‏ی کس و کارم بود.  مادرت اصلا از اين خوشش نمی‏آمد.  وقتی منو با بابات می‏ديد، حرص می‏خورد.  فوری بيرونم می‏کرد و می‏فرستادم به آشپزخونه.  بابات برام شعر می‏خوند، برام قصه تعريف می‏کرد.  منو به خوندن، نوشتن، فکر کردن وامی‏داشت. دوستم داشت.  واسه‏ی اين‏که تو رو دوست داشت، تو.  اون موقع که داشتی برای آزادی می‏جنگيدی، بِهِت افتخار می‏کرد. اينو برام می‏گفت.  بعد از آزادی بود که ديگه ازت متنفر شد، تو، و همينطور برادرات، چونکه همه‏تون داشتيد فقط برای قدرت می‏جنگيديد.

در ويرانه‏ها صدای بچه‏ها از نو طنين انداخت.  فريادهايشان حياط خانه را تسخير کرد.

سکوت کرد.  به بچه‏ها گوش سپرد که بازی‏شان را از سر شروع کردند:

- حاجی مُرغاله؟

بعله؟

کی پا می‏خواد، کی سر؟

من پا می‏خوام.

و باری ديگر در کوچه پخش شدند.

زن ادامه داد :

- چرا از بابات حرف زدم؟

با ماليدنِ سرش به ديوار به نظر می‏رسد که سرگرم فکر کردن، و جستجو در حافظه‏اش باشد ...

- آره، چون که از ما دو نفر، از عروسی‏مون، از تنهائيم ... حرف می‏زدم، آره همين. سه سال انتظار، و تو برگشتی. خوب يادمه، انگار ديروز بود. روزی که تو برگشتی، روزی که برای اولين بار ديدمت...

خنده‏ای تمسخرآميز بطور غيرارادی از سينه‏اش برخاست.

- مثل امروز بودی، نه يک کلمه، نه يک نگاه ...

نگاهش روی عکسِ مرد ثابت ماند.

- کنارِ من نشستی. انگاری که ما همديگه رو از خيلی وقت پيش می‏شناسيم ... انگاری که تو بعد از يک غيبت کوچک منو دوباره ديدی، يا انگاری که من يک جايزه‏ی پيش‏پا افتاده به پاسِ پيروزيت باشم!  من بِهِت نگاه می‏کردم، اما تو، چشمات نمی‏دونم به کجا خيره شده بود.  هنوز هم نفهميدم از شرم بود يا از غرور.  مهم نيست.  اما آره، می‏ديدمت، يواشکی نگاهت می‏کردم، در کمترين حرکتِ تنت، در جزئی‏ترين حالتِ چهره‏ات به تماشات می‏نشستم ...

دستِ راستش در موهایِ چرب و چرکمردِ مرد می‏گردد.

- و تو، حالتی غايب، متکبر، اصلا با ما نبودی.  قديمی‏ها درست گفتند : هيچوقت روی آن‏که لذتِ سلاح رو چشيده، حساب نکن!

ادامه دارد


 


ahmadian@live.ca

در این مقاله جهت اختصار از Fund یا   MF به جای Mutual Fund استفاده شده.

همانطور که در مقاله هفته قبل اشاره شد Mutual Fund مجموعه ای از سرمایه افراد مختلف است که به صورت یکپارچه توسط یک مدیر متخصص در سرمایه گذاری(Professional Fund Manager) به صورت ترکیبی از سهام(Stock) و مشتقات آن(Derivatives)، اوراق مشارکت(Bond) و نقدینگی(Cash) سرمایه گذاری می شود. به طور معمول سهام(Stock) دارای ریسک های بالا و طبیعتا بازگشت سرمایه بالاتری در مقایسه با اوراق مشارکت(Bond) می باشند ولی در عوض اوراق مشارکت پرداختی ثابتی را به صورت تضمین شده پرداخت می نماید.

تقسیم بندی MF ها

از منظر هدف سرمایه گذارازسرمایه گذاری MFها به سه دسته اصلی تقسیم می شوند که به شرح زیر می باشد:

1-      Income Fund: این نوع MF که معمولا از ریسک پایینی برخوردار هستند اغلب برای درآمد زایی استفاده می شوند. در حقیقت قسمت عمده سرمایه فرد) بین 80 تا 100 درصد) در این Fundها در ابزارهای در آمد زا به ویژه اوراق مشارکت(Bond) ومابقی آن (0 تا 20 درصد) درسهام شرکتهای بزرگ نظیر بانکها و شرکتهای بیمه سرمایه گذاری می شود. استراتژی سرمایه گذاری دراکثر Fund های موجود در این گروه محافظه کار(conservative) می باشد و اغلب مورد توجه افراد بازنشسته یا افرادی که علاقه ای به ریسک بالا و سرمایه گذاری بلند مدت ندارند قرار می گیرد. از نمونه های این نوع  MF می توان به Money Market Fund، Mortgage Fund و Bond Fund اشاره کرد.

نکته: لازم به ذکر است برخی از Income Fund ها برای درآمد زایی در سهام ویِِِژه شرکتهای بزرگ که دارای ریسک بالاتری هستند سرمایه گذاری می شوند که لازم است مد نظر گرفته شود.

2-      Growth Fund: هدف اصلی سرمایه گذار در این نوع MF رشد سرمایه می باشد. پروفایل سرمایه گذاری در این Fundها عمدتا(بین 80 تا 100 درصد) به صورت سهام) Stock) و مابقی آن(0 تا 20 درصد) در اوراق مشارکت(Bond) می باشد. سرمایه گذاران در این نوع MF معمولا افراد جوان و میانسالی می باشند که نیاز به در آمد ناشی از سرمایه نداشته و به یک دوره معمولا بلند مدت(بین 5 تا 10 سال) برای سرمایه گذاری نگاه می کنند. معمولا به این MFها به دلیل ریسک و بازگست بالای سرمایه گذاری Aggressive Fund هم گفته می شود. ازانواع این نوع Fund می توان به Equity Fund، Index Fund و Specialty Fund اشاره نمود.

3-      Balanced Fund: این نوع MF در حقیقت  ترکیبی از ابزارهای در آمد زایی و رشد سرمایه می باشد. در این نوع Fund معمولا 50 در صد سهام((Stock و 50 درصداوراق مشارکت) Bond) وجود دارد و ریسک آنها معمولا متوسط می باشد. Balance Fund هایی که میزان سرمایه گذاری آنها در سهام(Stock) 60 درصد ومیزان سرمایه گذاری دراوراق مشارکت((Bond 40 درصد باشد Balance Growth Fundنام دارند و به آنهایی که میزان سرمایه گذاری در سهام) Stock) 40 درصد ومیزان سرمایه گذاری در اوراق مشارکت(Bond) 60 در صد باشد Balanced Income Fund اطلاق می شود .  این نوع MF بیشتر مورد توجه افراد میانسال با ریسک پذیری متوسط قرار می گیرد، لکن به دلیل امنیت، در آمد و رشد سرمایه برای سایر گروههای سنی نیز می تواند مد نظر قرار گیرد.

نکته: لزوما نام یک MF نمی تواند گویای نوع ومیزان ریسک آن باشد و همواره باید استراتژی سرمایه گذاری و میزان توزیع سرمایه در آن مطالعه شود. فی المثل Monthly Income Fund که توسط برخی از بانکها عرضه می گرددعلی وجود کلمه Income Fund  درآن به دلیل توزیع نسبتا مساوی سهام و اوراق مشارکت نوعی Balanced Fund محسوب می شود.

نتیجه گیری

انتخاب MF برای هر فرد نیاز به ارزیابی دقیق میزان ریسک پذیری، دانش و تجربه سرمایه گذاری و هدف سرمایه گذاری وی دارد. در این میان انتخاب Fund مناسب در میان دهها شرکت سرمایه گذاری و بانک همچون RBC ، TD، AGF، Fidelity، Franklyn Templeton وغیره این انتخاب را پیچیده تر می سازد. نگاه به بازار سرمایه در 50 سال گذشته نشان می دهد که جهت رشد همواره  به سمت بالا بوده و علی رغم رکود در بازار دوره های رشد همواره قوی تر و طولانی تراز دوره های رکود بوده است. سرمایه گذاری در حسابهای امنی چون GIC یکی ازراههای حفظ سرمایه است، لکن با توجه به رشد کنونی موجود دربازار سرمایه بهتر است به ابزارهایی همچون MF نیز بیندیشیم. به خاطر داشته باشیم موفقیت اقتصادی هر فرد و خانواده او در گرو دامنه اطلاعات و تصمیمات اقتصادی او در هرزمان می باشد و استفاده از مشاوره کارشناسان و صاحبنظران همواره راهگشای آینده ای بهتر خواهد بود.

 

نمودار زیر میزان ریسک و بازگشت سرمایه تعدادی از انواع MF های متفاوت را مقایسه کرده است. همانطور که مشاهده می کنید به هر میزان که رشد و بازگشت سرمایه افزایش می یابد میزان ریسک موجود در سرمایه گذاری نیز زیاد می شود.Nemoodar_Hamid


 


alborzrahmani@yespros.com

امروزه با دشوارتر شدن شرایط پرداخت وام مسکن به متقاضیان، نقش "پیش پرداخت"  (Down Payment) بیش از هر زمان دیگری در خرید مسکن پر رنگ شده است. در واقع بانک‌ها و موسسات مالی‌ اولویت اعطای وام را به کسانی‌ میدهند که "پیش پرداخت" بیشتری برای خرید فراهم کرده باشند. در این گفتار به طور خلاصه سعی‌ بر آن داریم تا شیوه‌های پس انداز مبلغ لازم جهت "پیش پرداخت" خرید ملک را مرور کنیم. بدین منظور نیاز به برنامه‌ای مدون و منظم داشته تا بتوانیم با کمترین تغییر کیفی در شیوه روزمره زندگی‌ قادر به صرفه جویی و در نهایت، پس انداز کافی‌ برای خرید ملک مورد نظرمان باشیم. به طور کلی‌ برای پس انداز مالی‌ تنها دو راه متصور می‌باشد:

الف- افزایش سطح درآمد

ب- کاهش هزینه جاری

راه کارهای زیر بسته به نوع ماهیت آن سبب دستیابی به یکی‌ از دو هدف فوق و در مجموع منتج به هدف نهایی که همان افزایش میزان "پیش پرداخت" است خواهد شد.

 

۱- محاسبه کنید برای خرید مسکن چه میزان پیش پرداخت مورد نیاز است.

بدین منظور میتوانید با کمک گرفتن از مشاور وام مسکنتان یا ماشین حسابهای آنلاین، میزان دقیق پیش پرداخت را تعیین نمائید. در حقیقت مشاور وام شما با بررسی شرایط مالی‌، میزان در آمد، و سطح بدهی روزمره شما قادر خواهد بود تا میزان تقریبی وامی که به شما تعلق خواهد گرفت را مشخص نماید. بدیهی‌ است که تفاوت مبلغ وام با قیمت خانه مورد پسند، باید به عنوان "پیش پرداخت" در نظر گرفته شود.

 

۲- تصمیم بگیرید چه هنگامی احتیاج به مبلغ پیش پرداخت خواهید داشت.

همانطور که برای دستیابی به هر هدفی‌ احتیاج به یک زمانبندی دقیق داریم، در این مورد خاص نیز نخست باید زمان خرید ملک را تعیین نمایید. مثلآ مشخص نمایید آیا تا یک، پنج یا ده سال آینده اقدام به خرید خواهید کرد؟ با تعیین این زمان، مشخص خواهد شد که آیا هدف ما کوتاه مدت، میان مدت یا بلند مدت خواهد بود.

۳- میزان پس انداز هفتگی را مشخص نمائید.

حال که شما دریافته اید چه میزان پیش پرداخت نیاز دارید، باید مشخص کنید با چه مقدار صرفه جویی در هفته به این هدف خواهید رسید. به طور مثال اگر شما احتیاج به ۴۰،۰۰۰ دلار پیش پرداخت دارید تا ۳ سال آینده اقدام به خرید ملک نمائید، باید بتوانید هر هفته به اندازه ۲۵۶ دلار پس انداز نمایید. در نظر داشته باشید که زمانبندی و برنامه ریزی باید با واقعیت زندگی‌ شما نیز همخوانی داشته باشد. به عنوان مثال اگر برای رسیدن به هدفتان نیاز به ۹۰۰ دلار پس انداز هفتگی دارید و در آمد شما تنها هفته ای ۱۰۰۰ دلار است، این برنامه ریزی قابلیت اجرایی نداشته و منطبق با شرایط زندگی‌ شما نمی‌باشد.

۴- لیست هزینه‌های ماهیانه را به صورت به روز شده جمع آوری نمایید.

همانطور که پیشتر گفته شد، میزان پس انداز از اختلاف میان دو مقدار درآمد و هزینه‌های ماهانه بدست می آید. از آنجایی‌ که معمولا افراد به نسبت درآمد، کنترل بیشتری بر روی هزینه‌های جاری خود دارند، بنابر این ثبت و بررسی هزینه‌ها میتواند ایده خوبی‌ به حساب آید. چگونه می‌توان این کار را انجام داد؟ با تهیه یک دفترچه یادشت و درج کلیه هزینه‌های روزمره می‌توان به سادگی‌ این مقدار را محاسبه نمود. شیوه آسانتر آن نیز از طریق استفاده از نرم افزار‌های کامپیوتری است که دقیقا به همین منظور تهیه شده اند و شما تنها نیاز دارید تا هزینه‌های مورد نظر را در جا‌های مشخص شده در این برنامه‌ها وارد کنید و کلیه محاسبات توسط برنامه انجام خواهد گرفت.

۵- هزینه ها را تا جای ممکن اصلاح کرده و کاهش دهید.

پس از اینکه لیست هزینه‌ها را برای چند هفته متوالی ثبت کردید، اقدام به مرور مورد به مورد آن نمائید. احتمالا در این لیست به مواردی برخواهید خورد که می‌توان با صرفه جویی در آن مبلغ پس اندازتان را افزایش دهید. بسته به نوع و میزان پیش پرداخت مورد نیاز، میتوانید تصمیماتی چون موارد زیر نیز اتخاذ نمایید.

 

- کاهش یا از بین بردن برخی‌ از بدهی‌ها(Debt consolidation)

- صرفه جویی در پرداخت هزینه اتومبیل با استفاده از وسایل نقلیه جمعی‌

- کاهش هزینه تلفن ثابت یا همراه به وسیله حذف یکی‌ از آنها، محدودیت در مکالمه‌های راه دور و ...

- صرفه جویی در هزینه تلویزیون یا ماهواره با حذف اشتراک ماهانهVaame_Maskan555

- کاهش هزینه برق مصرفی با استفاده بهینه از لوازم برقی

- صرفه جویی در هزینه مواد غذایی با کاهش تعدد وعده‌های غذای خارج از منزل

۶- تعیین بودجه 

هنگامیکه موفق به تنظیم دخل و خرج ماهیانه گشتید، نوبت تعیین بودجه ای است که بتوانید بر اساس آن به سمت هدف نهایی حرکت کنید. در خاطر داشته باشید تا بودجه را به نحوی تعیین کنید که اجازه نوسانی محدود در آن در نظر گرفته شده باشد. همیشه مبلغی را به عنوان هزینه های غیر قابل پیش بینی لحاظ نمایید.

۷- پس اندازتان را در حساب بانکی‌ جداگانه ای نگاه دارید.

اغلب بانک‌ها حسابی ویژه پس انداز دارند که در مقایسه با سایر حساب‌ها بهره بیشتری به سپرده شما پرداخت میکنند. این میزان بهره به شما کمک می‌کند که حتی سریع تر از برنامه پیش بینی‌ شده به هدفتان برسید.


 


مهسا امرآبادی و همسرش مسعود باستانی دوتن از روزنامه‌نگاران کشور ما هستند که با احساس مسئولیت و تعهد نسبت به حرفه خود، ضمن اشتغال و عشق به این حرفه در ایران، نسبت به هموطنان و همکاران خود در خارج از مرزهای جغرافیایی نیز نگاهی برابر داشتند و مقالات و گزارشات اجتماعی - سیاسی خود را برای محدودی از رسانه‌های خارج از کشور ارسال می‌کردند.  سایت اینترنتی شهرگان و هفته نامه شهروند بی. سی در کانادا، همواره بر اساس ضرورت‌ها و نیازهای جامعه مهاجر ایرانی، از دیدگاه‌ها و نظرات این دوروزنامه نگار جوان و متعهد، بهره می جست و خوانندگان ما به خوبی مقالات و گزارشات این زوج روزنامه‌نگار را به یاد می‌آورند.mandm_s

مهسا امرآبادی در تاریخ ۲۴ خرداد ۸۸ یعنی دو روز پس از اعلام آرای دستکاری شده به سود احمدی نژاد، دستگیر و تنها هنگامی آزاد می‌شود که همسرش مسعود باستانی پس از دو ماه ونیم تلاش و پیگیری برای آزادی مهسا، سرانجام به زندان اوین مراجعه می‌کند.  مراجعه مسعود به بازداشتگاه اوین برای آزادی همسرش، منجر به دستگیری وی می‌شود و از همان تاریخ یعنی از مرداد سال ۸۸ تاکنون در زندان باقی می‌ماند و در دادگاه نمایشی به ۶ سال زندان محکوم و پس از مدتی نیز، به جرم راه‌اندازی کلاس روزنامه‌نگاری در زندان، از اوین به زندان گوهردشت کرج - از زندانی به زندانی دیگر - تبعید می‌شود.  او که دوره محکومیت ۶ ساله‌اش را پشت سر می‌گذارد، از تاریخ دستگیری‌اش تاکنون حتی یکبار هم، امکان استفاده از مرخصی برای وی صادر نشده‌است.

با موج جدید حرکت‌های اعتراضی جنبش سبز در ایران، مهسا امرآبادی نیز در تاریخ ۱۰ اسفند ۸۹ مجدداً توسط سپاه دستگیر می‌شود.

مهسا امرآبادی برای حاضر شدن در دادگاه در تاریخ ۲۱ مهرماه سال جاری احضاریه‌ای دریافت می‌کند و دادگاهش به ریاست قاضی محمد مقیسه کسی که در سال ۱۳۶۷ نقش فعالی در دوران کشتار زندانیان سیاسی در زندان گوهردشت داشته و تاکنون جرم‌های سنگینی نیز به بهاره هدایت، میلاد اسدی، زهرا جباری و معصومه یاوری داده‌است، تشکیل می‌شود و منتظر صدور حکم نهایی می‌ماند.  مهسا امرآبادی قبل از حضور در دادگاه در گفت‌ و گویی با هفته نامه شهروند بی. سی و شهرگان آنلاین در تاریخ ۸ سپتامبر گذشته گفته‌بود: « من به دلیل پرونده‌ای که سال گذشته به‌خاطر آن بازداشت شده‌بودم به دادگاه احضار شده‌ام.  یعنی مراحل مقدماتی پرونده من مانند بازجویی و بازپرسی تمام شده و در مرحله دادگاه است.  اتهامات من اقدام تبلیغی علیه نظام و توهین به رییس جمهور عنوان شده‌است.  از طرف دیگر هم کارهای مسعود را پیگیری می کنم و منتظر پاسخ مسئولین هستم.  متاسفانه چندین بار درخواست مرخصی برای مسعود داده‌ایم اما دادستانی هیچ پاسخی نمی‌دهد.»

مهسا دلیل دستگیری و محکومیت همسرش مسعود باستانی را نیز در این مصاحبه چنین عنوان کرده‌بود: «همسر من به ۶ سال زندان و پرداخت جریمه نقدی بسیار سنگین ۳۴ میلیون تومانی محکوم شده‌است.  دلیل این جریمه، همکاری با نشریات خارجی عنوان شده در صورتی که وزارت اطلاعات به ما گفته بود همکاری با نشریه شهرگان به دلیل آنکه مستقل است و از دولت‌های متخاصم کمک نمی گیرد، مشکلی هم ندارد و می‌توانیم همکاری با این نشریه را ادامه بدهیم اما بعد از انتخابات و بازداشت به ما گفتند مرتکب جرم شده‌ایم.»

ما ضمن تاکید بر آزادی مهسا امرآبادی، همسرش مسعود باستانی و آزادی همه روزنامه‌نگاران و فعالان سیاسی و حقوق بشری ایران، فرازهایی از گفت و گو با مهسا امرآبادی را مرور می‌کنیم:

- در ایران که به سازمان‌ها و نهادهای دولتی و قضایی برای دادخواهی امیدی نیست. سازمان‌ها و نهادهای مردمی و «ان جی او»ها در ایران هم که در شرایط کنونی، یا کار نمی کنند یا بسته شده‌اند و اعضای آنان در زندان هستند.  بنابراین تنها می‌توان به نهادهای حقوق بشری سازمان ملل و مستقل امید داشت که تا الان هم زحمات بسیاری کشیده‌اند اما باید به مقوله روزنامه‌نگاران زندانی توجه بیشتری نشان بدهند.  روزنامه نگاران در این دوران بسیار مظلوم واقع شدند.  نگاهی به احکام سنگین آنان و تعداد زیاد بازداشتی روزنامه نگاران نشان می‌دهد که فشار بر ما برای حکومت بسیار کم هزینه تر از بازداشت سیاسیون است چرا که این روزنامه نگاران همیشه مستقل و همواره منتقد بوده‌اند و نباید فراموش کرد که روزنامه نگار، تنها حرفه خود را انجام می دهد.

-  به نظر من در این دوره بازداشت افراد، انتقام دولت از منتقدانی است که ۴ سال ابتدای دولت احمدی نژاد از او و عملکرد کابینه او انتقاد کرده‌اند و تنها جرم این افراد هم انتقاد از دولت بوده است.  ما هیچ گاه قصد و حتی ادعای براندازی و مخالفت با نظام را نداشته‌ایم، تنها خواستار اصلاح در کشور بوده‌ایم و این جرم بزرگ همه ایرانیان است.  قضات دادگاه انقلاب هم، که در این یک سال نشان دادند، استقلال قوه قضاییه به شدت مخدوش شده و حتی برخی از آنان علناً اعلام می کنند که نظر وزارت اطلاعات بر فلان پرونده خوب یا بد است و مطابق نظر وزارت اطلاعات حکم صادر می کنند.

مهسا امرآبادی در پایان، نظر خود را نسبت به هموطنان خارج از کشور چنین عنوان کرده‌بود:

-  هموطنان خارج در کشور تا کنون هم، همبستگی و همراهی زیادی با جنبش سبز و مردم داخل ایران نشان داده‌اند اما نکته‌ای که وجود دارد این است که هم وطنان ساکن کشورهای دیگر، باید بدون در نظر گرفتن عقاید سیاسی‌شان به خواسته‌ها و مطالبات مردم ایران و جنبش سبز احترام بگذارند و نقش حمایتی خود را ادامه بدهند.  باید قبول کرد که جنبش سبز خواسته‌هایی به حق دارد و ایرانیان خارج از کشور باید به این خواسته‌ها احترام بگذارند.

 

 




 


با وجود کمک‌ها و حمایت‌های فراوان پدرم در کشف استعدادها و فراگیری دانش، یادگیری زبان انگلیسی را به عنوان مهارتی که در آینده نقش مؤثری در زندگی‌ام خواهد داشت، از سن ۱۰ سالگی آغاز کردم.  همزمان با فارغ‌التحصیل شدن از مقطع پیش دانشگاهی در سال ۲۰۰۷، تصمیم به ادامه‌ی تحصیل در کشور مالزی را گرفتم.  در مالزی مشغول به تحصیل در رشته‌ی مشاوره روانشناسی (Counseling) شدم.  مطمئنا، زندگی کردن در مالزی، شروع خوبی برای تطبیق در محیط یک کشور جدید که تفاوت زیادی با وطنم ایران داشت، بود.  در واقع، با استفاده از اطلاعات و تجربیاتم به عنوان یک دختر ۱۸ ساله، زندگی را با همه‌ی خطرهای پیش‌رو، تجربه می‌کردم.  در حقیقت، به‌دست آوردن این تجارب خوب و درک زیبایی‌های زندگی را، مدیون پدر و مادرم هستم.  در سال ۲۰۰۸ به کانادا - مکانی که خیلی تجربه‌های بیشتر و زیباتری بدست آوردم - وارد شدم.  هرچه بیشتر می‌گذشت، دیدن زندگی با همه‌ی رنج و شادی‌هایی که در بر داشت، برایم معنای تازه‌تری پیدا می‌کرد.  به عنوان یک دختری که در سن ۱۹ سالگی باید زندگی را تا حدودی به تنهایی اداره می‌کردم، پستی‌ها و بلندی‌های زیادی را در زندگی تجربه کردم.  به همین علت بود که پایه‌های زندگی را طوری بنا کردم که بتوانم در زندگی آینده به مردم کمک کنم و هم چنین به عنوان یک انسان، به انسان کمک کرده باشم.  این اتفاقات باعث شد که امروز به عنوان یک دختر مستقل با همه‌ی سختی‌هایی که جلوی رویم قرار می‌گیرند، مبارزه کنم.  سرگرمی‌های مورد علاقه‌ی من نقاشی کردن، نواختن، رقصیدن و ورزش کردن هستند.  در سال ۲۰۰۰، در سن ۱۰ سالگی برنده‌ی یک دیپلم افتخار نقاشی از یک نمایشگاه بین‌المللی جوانان و نوجوانان در سطح جهان شدم.

در کانادا، مشغول به تحصیل در رشته‌ی علوم تجربی شدم.  هر چند کمی بعد وارد رشته‌ی روانشناسی شدم، زیرا که رشته‌ی روانشناسی را با هدف‌ها و زندگی‌ام سازگارتر دانستم.  این رشته در زندگی من، از آن جایی که می‌توانستم هر تئوری را در بخشی از زندگی‌ام استفاده کنم، نقش بزرگتری داشت.  در حال حاضر دانشجوی سال سوم در رشته‌ی روانشناسی هستم.  هدف من تنها به لیسانس ختم نمی‌شود، آرزو و هدف زندگی‌ام این است که بتوانم به عنوان یک دکتر روانشناس - و البته روانشناسی بالینی - در خدمت مردم باشم.  به این دلیل که بتوانم یک روانشناس موفق با درک بهتر از فرهنگ‌های متفاوت باشم، تصمیم گرفتم تا به زبان سوم (French) تسلط پیدا کنم.  در واقع، من زندگی‌ام را براساس کمک رساندن به دیگران بنا کرده‌ام.

به امید این که بتوانم بخشی از وظیفه‌ام را به عنوان یک انسان انجام بدهم.

من باور دارم که هیچ چیز غیرممکنی وجود ندارد و باور دارم که فقط غیرممکن، غیرممکن است.  همیشه با رؤیاهایم زندگی کرده‌ام و خیلی خوشحالم از این که رؤیاپردازم زیرا که این رؤیاها به من امید، تشویق و الهاماتی می‌بخشد که می‌توانم زندگی‌ام را بر روی آن‌ها بنا کنم.

به جرأت می‌توانم بگویم که بعضی از این رؤیاها دیگر رؤیا نیستند و مطمئن هستم که سایر آن‌ها در آینده‌ای نه چندان دور به واقعیت خواهند پیوست.  و در آخر کلام . . .

 

زندگی صحنه‌ی یکتای، هنرمندی ماست

هر کسی نغمه‌ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

«ژاله اصفهانی»


 


 

فرود هواپیمایی با ۲۹ تن مواد مخدر در فرودگاه امام 

پس از فرود اين هواپيما در تهران در حالی که رييس پليس فرودگاه‌های کشور اعلام کرد که اين محموله با مجوز وزارت بهداشت و درمان وارد شده و سابقه قبلی هم دارد، رئيس ‌پليس مبارزه با مواد مخدر نيروی انتظامی گفت: «تاکنون ورود محموله مواد مخدر برای توليد دارو به کشور بی‌سابقه بوده و پيش از اين صرفا از کشفيات داخلی برای اين امر استفاده می‌شده است».  از سوی دیگر، محمد نجار، وزير کشور نیز اعلام کرد که ايران بيش از ۹۰ درصد کشف قاچاق ترياک جهان را به خود اختصاص داده و حجم کشفيات ترياک چنان بالاست که شرکت‌های دارويی کشور نيازی به خريد ترياک ندارند. در پاسخ به وزیر کشور، معاون وزارت بهداشت و درمان گفت: «اين مواد با مجوز قانونی وارد شده و پس از ساخت دارو به کشورهای ديگر از جمله به کشوری که موادمخدر از آن وارد شده، صادر می‌شود.»

این گفته‌های متناقض، کارشناسان ايران سبز را واداشت تا شبکه مافيايی قاچاق مواد مخدر نيروهای امنيتی که منجر به اين رسوايی بزرگ شده را افشا کند، تا پرده ديگری از فساد و تباهی گسترده ريشه دار در استبداد حاکم را بر اندازد.  به گزارش کارشناسان ايران سبز، علاوه برشيوه های قاچاق مواد مخدر از افغانستان به اروپا و کانادا توسط سپاه پاسداران که در گزارش پيشين آمد، شبکه‌ای متشکل از چند بخش به هم پيوسته بانکی، حمل و نقل زمينی، هوايی، دريايی، و حقوقی توسط افراد سرشناس سياسی و امنيتی کشورتشکيل شده تا چرخه اين فعاليت در ظاهر غير مرتبط اما در باطن کاملا سازمان يافته، ايجاد کند.

در سال ۲۰۰۸ حساب مشترکی در هنگ کنگ گشايش می‌يابد که همزمان ميليون‌ها دلار به حساب افراد زیر واریز می‌شود: رحيم صفوی، حسن يکتا و محمد باقر خرازی. همچنین حساب مشابه ديگری نيز به نام محمد جواد لاريجانی گشوده می‌شود. از اين حساب‌ها و حساب‌های مشابه ديگر همواره ميليون‌ها دلار ارز برای معاملات بين‌المللی جابجا می‌شود.

 

شیوه انتقال مواد مخدر از افغانستان به کشورهای دیگر 

ابتدا محموله‌های عظيم مواد مخدری که از افغانستان و از مزارع تحت سيطره طالبان يکجا توسط سپاه خريداری می‌شود - در گزارش قبلی به تفصيل، چگونگی تهيه آن شرح داده شد - و پس از انتقال به پاکستان و چين و هند و برخی ديگر از کشورهای شرق آسيا با دو شيوه هوايی و دريايی به بازارهای [مورد]هدف منتقل می‌شود. به اين منظور دو فروند هواپيمای اختصاصی اجاره و چهار فروند لنج غول پيکر و مجهز خريداری شده‌اند که فعاليت‌های مورد نظر را با هماهنگی سپاه پاسداران به انجام می‌رساند.  لنج‌های مورد نظر که ارزش هر کدام از آنها یک ميليون و چهارصدهزار دلار است، پس از خريد از سوی سپاه، به شرکتی در هنگ کنگ تحويل داده شد تا با هزينه‌ای کلان، بدنه آنها برای قاچاق گسترده مواد مخدر و عبور از دستگاههای امنيتی مواد ياب، مجهز و امن گردد.

 

استفاده از هواپیما‌های اختصاصی و مصونیت سیاسی  

از سوی ديگر هواپيماهای اجاره‌ای اختصاصی نيز با استفاده از مصونيت ديپلماتيک و تحت عنوان بسته‌های باندرول شده سياسی، حمل و نقل بخش ديگری از اين محموله‌ها را بر عهده داشته‌اند.  اين هواپيماها به کشورهای شرق اروپا در رفت و آمد بودند و با استفاده از رشوه‌های کلانی که می‌پرداختند تعدادی از ماموران امنيتی و گمرکی آن کشورها را به خدمت خود درآورده بودند.  بررسی‌ها نشان می‌دهد که هزينه گزاف اجاره اين هواپيماها و خريد و تجهيز لنج‌ها از حساب مشترکی برداشت شده که در بالا به آن اشاره شد.  همچنين شرکت حمل و نقل خريدار لنج‌ها و اجاره‌کننده هواپيماها نيز به محسن رفيق دوست تعلق دارد و بخشی از سهام آن در اختيار حسين صفار هرندی است.

محموله‌های هوايی مواد مخدر به آلبانی، رومانی و بلغارستان انتقال می‌يابد و از آنجا در بسته‌های بسيار کوچک‌تر (حداکثر ۱۵۰ کيلويی) در کاميون جاسازی و سپس به غرب اروپا منتقل می‌شود.  شرکت‌های حمل و نقل مستقر در آلبانی و رومانی و .... نيز در پيوستگی با زنجيره مافيايی حکومت ايران هستند که در مجموع ۳۰۰ دستگاه کاميون را به خدمت گرفته و برای پيشگيری از برخی مشکلات غير مترقبه، مديريت حقوقی فعالی را بکار گرفته‌اند که مسئوليت آن بر عهده فردی به نام عبدالله عراقی است.  وی همچنين مسئوليت گردآوری درآمد معاملات مافيايی را بر عهده دارد تا پس از پراکندن آن در حساب‌های مختلف و عبور از مراحل پولشويی، آن مبالغ را به صاحبان درآمد ( که در ميان آنها اسامی کسانی مانند محمد سعيدی، جزايری ، عادل و خرازی ديده می‌شود) بازگرداند.

 

چگونگی فرود اجباری هواپیما در فرودگاه امام و لو رفتن محموله ۲۹ تنی آن 

لو رفتن هواپيمای حامل ۲۹ تن مواد مخدر نيز به دليل همکاری يکی از افراد مطلع اين باند با نيروهای آمريکايی مستقر در افغانستان بود که بخاطر پاره‌ای اختلافات مالی با سپاه پاسداران، شيوه قاچاق ديپلماتيک ترياک به اروپا را نيز افشاء کرد. آن هنگام بود که دولت هند به درخواست آمريکا، زمان و مکان پرواز اين هواپيما را اعلام کرد. البته همانگونه که در گزارش ماه گذشته کارشناسان ايران سبز اشاره شده بود آمريکايی‌ها دقيقا بر خريد ۹۰% ترياک مزارع طالبان توسط سپاه آگاهی داشتند اما لازم بود تا شيوه‌های آنان برای قاچاق گسترده را کشف کنند.

پس از پرواز اين هواپيما از هند و عبور از فراز پاکستان، آمريکايی‌ها با استفاده از شيوه‌های الکترونيکی، سيستم رادارهواپيما را از کار انداخته تا امکان رسيدن به آلبانی را نداشته باشد که اين هواپيما به اجبار در تهران به زمين می‌نشيند. از آنجا که پروژه قاچاق مواد مخدر توسط سپاه پاسداران موضوعی سری و غير قابل توجيه به شمار می‌آمد، فرود غير مترقبه اين هواپيما و عدم امکان هماهنگی بين رده‌های مختلف باعث بروز تناقض‌گويی‌های فراوان بخش‌های مختلف حکومتی و به بار آمدن افتضاح بزرگ سياسی و امنيتی برای حکومت شد.  همزمان دولت آمريکا نيز از طريق سفير سوئيس در تهران به عنوان حافظ منافع اين کشور به حکومت ايران اعلام کرد اين هواپيما حق پرواز در فضاهای بيرون از خاک ايران را نخواهد داشت.  بعلاوه آنها خواستار پاسخ قانع کننده‌ای از سوی دولت ايران شدند.

 

اینترپل و بازرسی دفاتر هنگ‌ کنگ و توقیف چهار فروند لنج 

از سوی دیگر، نيروهای وابسته به پليس اينترپل با هماهنگی دولت چين به دفاتر مرتبط با اين عمليات قاچاق در هنگ کنگ وارد می‌شوند و اسناد و مدارک حساب‌های بانکی و ... آنان را بازرسی می‌کنند.  اين اسناد نشان دهنده مالکيت ايرانی شرکت‌ها و وابستگی آنها به مقام‌های ارشد سياسی و امنيتی و نيز بنيادهای زير مجموعه دفتر رهبری است.  پليس اينترپل همچنين به محل استقرار ۴ فروند لنج مجهز و بزرگ متعلق به شرکت‌های امنيتی ايرانی رفته و با توقيف و بازرسی آنها موفق شدند حجم عظيمی از مواد مخدر را کشف کنند که از نظر کيفيت و نوع، دقيقا مشابه محموله‌ای بود که در هواپيما حمل می‌شد و نمونه‌ای از آن توسط همان عامل لودهنده به نيروهای آمريکايی ارائه شده بود.  جالب توجه اينکه لنج‌های بارگيری شده عازم مقصدهايی در استراليا و نيوزيلند بودند و نشان می‌داد که مافيای مواد مخدر سپاه به عنوان يکی از فعال‌ترين باندهای قاچاق با سرعت در حال حذف باندهای بين المللی مواد مخدر در ديگر مناطق جهان است.

به عقيده کارشناسان، مافيای قاچاق مواد مخدر دولتی ايران در سال گذشته ۴ ميليارد دلار درآمد داشت که می‌توانست در صورت ادامه اين روند، به درآمدی معادل ۲۰ ميليارد دلار در سال ۲۰۱۱ دست يابد اما کشف و توقيف بخشی از شبکه‌های حمل و نقل دريايی و هوايی اين شبکه ضربه بزرگی را به آنان وارد ساخته است و احتمالا چنین درآمدی در این سال نصیب آن‌ها نخواهد شد.

منبع اصلی: خبرنگاران سبز/ کارشناسان ایران سبز


 


nooshabehamiri@yahoo.com

صندلی ریاست مجلس خبرگان عاقبت دست به دست شد و ایت الله کهنسال و بیماری که در سال های اخیر یا روی صندلی چرخدار بوده و یا تخت بیمارستان، بر آن تکیه زد. از اینکه بگذریم که این جا به جایی یک موهبت بود برای هاشمی رفسنجانی،  یک نشانه بسیار دقیق هم بود برای بازخوانی وضعیت حکومت. حکومتی که دیگر نه تنها "ستون" نظامش ـ لقبی که به هاشمی داده  بودند ـ قابل جایجایی است بلکه ادامه حیات اش در گرو نمایش اقتدار، مشروعیت و البته در متن سکوت قبرستانی ست؛ هر چقدر هم که غیر این بنماید.

قانون اساسی جمهوری اسلامی برای مجلس خبرگان، وظایفی تعیین کرده که در طول حکومت سیدعلی خامنه ای، یک بار به منصه ظهور رسیده و آنهم پر از داستان: انتخاب حجت السلامی بدون رساله  به مقام ولایت فقیه.

از آن زمان تاکنون نزدیک به سه دهه گذشته؛ سه دهه پر ماجرا که حتی یک لحظه آن نیز موجب گزیدن کک این مجلس نشده است. آخرین این ماجراها هم تقلب در انتخابات، قرار گرفتن ولی برگزیده این مجلس در راس سرکوب ها وسپس کشتار و نقض روز به روز حقوق مردمان. واکنش مجلس خبرگان اماچه بود؟ دادن بیانیه ای که لباس رهبری را زیبنده سید علی خامنه ای می دانست.

از چند صدای معترض که بگذریم ـ که این صداها الزاما برای شنیده شدن به تریبون مجلس خبرگان نیاز نداشتند ـ بیش از ۶۰ روحانی این مجلس  با عمری بیش از۵۰۰۰ سال، سال هاست که نام خبره یدک می کشند و هزینه گزاف بر بودجه مملکت تحمل می کنند و دفتر و دستک دارند و... بی هیچ ثمری. حالا هم که معمم دیگری از این جمع، تکیه زده بر صندلی ریاست قوه قضا، گفته است نظارت بر رهبری کار این مجلس نیست. لپ کلام.test_KHOFTE

حال سئوال این است:این آقایان که همه تریبون ها را دراختیار دارند تا در مدح "رهبری" سخن بگویند، چرت را هم که می توانند در بیوت خود بزنند، چرتکه ها را هم که در حجره ها می اندازند، جمع شدن شان در اینجا به چه کار می آید؟

در یک کلام کارکرد این مجلس چیست؟ گماردن مرده ای  بر مسندریاست یک قبرستان، چه اندازه اهمیت دارد که کودتاچیان  اینگونه به میدان می  آیند و داد سخن می دهند؟

پاسخ را باید در گذشته و در آرمان های ادعایی جمهوری اسلامی که دیگر هیچ نشانی از آنها باقی نمانده یافت؛ حکومت آقای خامنه ای مجبورست هفت دست آفتابه و لگن داشته باشد؛ مجبورست یک سالش را سال "عدالت علی" بنامد و سال دیگرش را "قانون" تا بتواند این عجوزه درمانده را بزک کرده در میان نگاه دارد. باید که هم مجلس باشد و هم قوه قضاییه و هم دادگاه و هم دیوان عدالت اداری و..... تا احمدی نژادش بتواند بگوید ایران آزادترین کشوردنیاست، و دیگری شان بگوید استقلال داریم و آخر سر اینکه این ملغمه ای که می بینیدهم "جمهوری" است و هم "اسلامی".

این مخلوق سیاهدل وچرک، به این نمایش ها نیاز دارد؛ مجلس خبرگان را می خواهد، مجلس اسلامی را می خواهد، قوه  قضاییه را می خواهد، روزنامه و رسانه را می خواهد... اما همه را در سکوت قبرستانی. بر صندلی چرخدار، روی تخت بیمارستان، با صدایی که در نمی آید، با کلامی که بی محتواست.

بله؛ وقتی "ستون" نظامی جا به جا شدنی باشد، کار به بیمار بیمارستانی می کشد. در بیمارستان هم معمولا تابلویی نصب شده به این معنا: سکوت

منبع اصلی: روز آنلاین


 


- بخش 73 –

لباس و آرایش زنان اندرون

در زمینه‌ی آرایش خانم‌های اندرون، نوع لباس آن‌ها، و علاقمندیشان به زر و زیور مطالب گوناگونی از زمان قاجاریه باقی مانده که ما به دو قسمت از نوشته‌ها که مستند به نظر می‌رسد اشاره می‌کنیم.  دوستعلی معیرالممالک که خود زنان آن دوره اندرون را دیده می‌نویسد: «...در آنوقت مد از اندرون بیرون می‌آمد و زن‌های شهر پیوسته چشم بدان جا داشتند تا از آن میان چه تراوش کند و آن‌ها پیروی نمایند.  چهارقدها معمولا از زری و گارس و مشمش بود.  و چهارقد قالبی را در اندرون اختراع نمودند.  بدین معنی که سر چهارقدها را به زحمت زیاد و با آدابی مخصوص با نشاسته قالب می‌کردند، و مرغوب‌ترین انواع آن را آفتابگردانی می‌خواندند.  این عمل کار هر کس نبود، بلکه برخی در این فن متخصص بودند و دیگران به آن‌ها رجوع می‌کردند.  بعضی روی چهارقد، کلاغی سربسته زیرگلو گره می‌زدند.  زن‌ها زلف‌ها را چین‌چین و حلقه‌حلقه نموده با لعاب و بهدانه به پیشانی می‌چسباندند.  با وسمه یا رنگ و حنا ابروهای پهن و پیوسته می‌کشیدند و گاه میان آن خالی کوچک می‌نهادند.  چشم‌ها را سرمه کشیده، چهره را سفیداب و سرخاب زیاد می‌مالیدند.  بر پشت لب سبیلی باریک می‌کشیدند و لب را اندکی با سرخاب رنگ می‌دادند.  زنان در اوایل ارخالق بر تن می‌کردند که سردست بلندی داشت و دور آن را یراق دوخته، روی پیراهن برمی‌گرداندند.  رفته رفته نیم تنه جای آن را گرفت که آن هم به انواع مختلف دوخته می‌شد.  تنبان‌ها کوتاه و تا سر زانو نمی‌رسید، ولی بسیار گشاد و پرچین بود و در آن فنرها قرار می‌دادند تا به اصطلاح چتری بایستد، و برای آن که این منظور بهتر عملی شود زیر تنبانی‌های آهار زده می‌پوشیدند، و تنبان دایره‌ای به شعاع نیم ذرع بلکه بیشتر به دور خانم‌ها تشکیل می‌داد.  دور آن‌ها را نیز کمر و یراق‌های پهن گرانبها می‌دوختند.  هنگامی که دسته‌ای از خانم‌ها به دنبال شاه راه می‌رفتند تنبان‌هایشان به طرز خوشی حرکت می‌کرد و از عقب منظری تماشائی داشت.  آن وقت در ایران جوراب بلند معمول نبود.  و همه جوراب کوتاه بپا می‌کردند و ساق‌های سیمین تا بالای زانو نمایان بود، کفش‌ها هم نوعی از گالش بود که ازدیار فرنگ می‌آوردند و خانم‌های کشیک از آن می‌پوشیدند.  بعدها که مسیو پیلو تاجر فرانسوی با زنش به تهران آمد و چیزهای تازه با خود آورد، مد اندرون نیز با وارد شدن این اشیاء، تغییر یافت و شلوارهای کش، جای جوراب‌های کوتاه، و کفش‌های چرمی گوناگون جای ارسی‌های مداد را گرفت.  خانم‌ها در آرایش خود جواهر زیاد بکار می‌بردند.  نیم‌تاج و بوته‌های زیبا به سر می‌زدند و گاه در گوشه زلف پرهای الوان نصب می‌کردند و سینه‌ریز می‌انداختند و بازوبندهای بزرگ گرانبها می‌بستند که رشته‌های ابریشمی در زیرش آویزان و به هر رشته سکه‌ای زر آویخته بود.  هم چنین گل‌ها و اشیاء ظریف دیگر از طلا و سنگ‌های قیمتی به خود می‌زدند و انگشترهای متعدد در انگشتان می‌کردند.»(۱۵۷)

دکتر فوووریه لباس زنان اندرون را نسبتا ساده می‌داند و اشاره می‌کند به این که آنان «...یلی بر تن دارند که جلوی آن را از سینه به پائین با دکمه می‌بندند و تا پائین کمر می‌آید و از زیر آن پیراهن کوتاهی پیداست، و زیر جامه‌ای می‌پوشند که از زانو پائین‌تر نمی‌آید و روی آن شلیته‌ی پربادی است.  نیم تنه و پیراهن به قدری کوتاه است که با هر تکان مختصری قسمتی از بالا تنه نمایان می‌شود.  برای آن که چیزی از قلم نیفتاده باشد، می‌گوئیم که این زن‌ها غالبا چهارقدی بر سر می‌اندازند و آن را در زیر چانه گره می‌زنند برای آن که گیسوان زیاد و بافته‌ی ایشان را که روی دوش و پشت سرشان آویزان است مستور دارد.  به علاوه بعضی از ایشان جوراب سفید نازکی نیز به پا می‌کنند.  خلاصه لباس همه از پیر گرفته تا جوان به همین وضع است.  زنی که می‌خواهد در اندرون حرکت کند چادر نمازی بر سر می‌اندازد و دم در کفش خود را می‌پوشد و حرکت می‌کند.  اما اگر بخواهد بیرون بیاید.  حرکت صورتی دیگر دارد.  به این معنا که به لباس مخصوص تمام زن‌های مسلمان که اجبارا باید همان را در بر کنند در می‌آید تا به آزادی بتواند در کوچه‌های قدم بزند.  در کوچه لباس همه زن‌ها یکی است.  تا آن جا که شناختن ایشان حتی بر شوهرانشان نیز ممکن نیست.  زن بعد از آن که شلوار بلندی را که آبی تیره و گاهی هم بنفش، و اگر سیده باشد سبز است و تا بند پا را می‌گیرد، پوشیده، چادری سیاه یا نیلی رنگ که آستین ندارد و تا مچ پائین می‌آید و همه اندام را می‌پوشاند بر سر می‌اندازد و صورت را در زیر روبندی مخفی می‌کند و از سوراخ‌های آن که بی‌شباهت به غربال کوچکی نیست می‌بیند و نفس می‌کشد.  اگر چه این لباس رو برای همه زنان ایرانی از جهت شکل و رنگ و جنبش پارچه یکی است، لیکن نباید تصور کرد که حال لباس زیر هم همین است.» (۱۵۸)

فوووریه، از اندرون شاهی به عنوان مرکز تفنن بازی و آرایشگری زن‌ها یاد می‌کند که از هر جا بیشتر در آن جا بازار آن رواج دارد و جائی است که نمایشگاه مخصوص جواهرات گرانقیمت و پارچه‌های نفیس و البسه‌ی زربفت محسوب می‌شود و هر زنی در بند این است که با چه آرایش و نمایشی رقبای خود را سرافکنده و دوستان خود را شاد نماید.  فووریه آنگاه به حرصی که زنان اندرون از جهت جلوه کردن و منحصر به فرد بودن دارند اشاره می‌کند و می‌گوید: «...اگر زنی می‌خواهد که لباسش از جهت جلوه و جمال منحصر باشد می‌فرستد هرچه از آن پارچه در بازار بدست آید بخرند تا دیگری نتواند از همان لباس داشته باشد، و من زنی را می‌شناسم که در عرض یک ماه برای همین قبیل خریدها سی‌هزار فرانک پول داده است.» (۱۵۹)

* * *

ساختمان‌های اندرون

قبل از آن که به ساختمان‌های اندرونی ناصرالدین شاه بپردازیم بد نیست اشاره شود که بنای ساختمان فتحعلیشاه قاجار دارای وسعت زیادی نبود ولی طرز ساختمان خوشی داشت.  ایوان‌های منقش به صورت‌های مختلف و زینت یافته به گچ‌بری‌های ظریف و طلا و لاجوردیش هر نظری را جلب می‌کرد، و در یک قسمت عمارت تالار آئینه فوق‌العاده زیبائی که دارای شاه‌نشین‌ها، طاقچه‌ها و گریختگی‌های قشنگ وجود داشت که به تالار منظر مشهور بود که آن قسمت بعدها به خجسته‌خانم تاج‌الدوله دختر سیف‌اله میرزا نوه‌ی خاقان و زن عقدی ناصرالدین شاه اختصاص داشت.  در مورد گسترش یافتن بنای اندرونی در زمان ناصرالدین شاه، دوستعلی معیرالممالک می‌نویسد: «...پس از آن که زن‌های ناصرالدین شاه رو به ازدیاد گذاشتند، رفته‌رفته جا تنگ و مجبور به بزرگ کردن اندرون شدند.  در سال یکهزاروسیصد و یک قمری که ناصرالدین شاه به مشهد رضا علیه‌السلام مشرف شد، به آقا ابراهیم امین‌السلطان پدر میرزاعلی اصغرخان اتابک امر کرد که دستور دهد در زمان غیبت او اندرون وسیع و درخوری بنا کند.  او نیز معمارهای کاردان و بناهای زیردست را بخواست و طرح بنای اندرون تازه را ریختند و در ظرف چند ماهی که شاه به مسافرت رفته بود بنای یاد شده را به پایان رسانیدند.  البته ناگفته نباید گذاشت که با وسعت دادن اندرونی و بنای ساختمان‌های جدید قسمت‌هایی از ابینه‌ی تاریخی قبلی ویران شد.  با پایان گرفتن بنا شاه از سفر مشهد مراجعت کرده و با اهل حرم در آن قرار گرفتند.

اندرون، فضای مستطیلی بود که در چهار طرف آن بناهای دو طبقه بسیار بی‌تناسبی با تالارهای بزرگ ساخته شده و اتاق‌ها از طرفی به فضای وسیع محصور بین بناها و از طرف دیگر به حیاط‌های کوچکی که هر یک متعلق به یکی از زنهای شاه و به نام مخصوصی از قبیل حیاط سروستان و انارستان و غیره نامیده می‌شدند راه داشت.  در وسط، عمارت دو طبقه بسیار زیبائی برخلاف بناهای دیگر از روی نقشه کاخ دلمه باغچه‌ی سلطان عثمانی ساخته شده بود که خوابگاه خوانده می‌شد و دور آن نرده‌های فلزی قرار داده بودند و در آهنی مخصوصی داشت.

پس از آن که یکی از سرایداران موزه، شبانه از جواهر تخت سلطنتی دزدید، شاه تمام جواهر و اشیاء گرانبها را به اندرون برده در طبقه‌ی زیرین همین عمارت جای داد و خزانه و وجوه نقد را نیز به آن جا منتقل کرد.

اطاق‌های انیس‌الدوله که در واقع ملکه بود به حیاطی نگاه می‌کرد که حیاط طنبی نامیده می‌شد و تالاری داشت که به همین نام معروف بود و میدان‌های جنگ شاه با روس‌ها به دیوارهای آن منقوش بود.  در اندرون دو چنار بزرگ کهنسال بود که هر دو را در دوره‌های بعد بریدند.  یکی از آن‌ها به چنار عباسعلی معروف بود و دور آن نرده‌ای سبز رنگ نصب و دری برای ورود در یک طرف قرار داده بودند.  زیارت نامه‌ها در آن‌جا آویخته بودند و هر شب شمع‌ها میافروختند و بنابر عقیدت، کهنه‌ها به نرده‌ها و شاخ‌های درخت می‌بستند.  نهر بزرگی نیز همیشه به دور چنار عباسعلی می‌گردید و آن جا را مناسب برای بازی کودکان اندرون کرده بود.  نکته جالب در مورد چنار عباسعلی در اندرون این بود که یکی از خدمه‌ی اندرون مرتکب خلافی شد و از آن جا که دانست مورد خشم و بازخواست خانم خود قرار خواهد گرفت، شبانگاه فرار کرد و در حضرت عبدالعظیم متحصن شد.  چون این خبر به گوش شاه رسید سخت به رقت آمد و به خانم کلفت فراری گفت تا از تقصیر وی در گذرد.  آن گاه برای آن که اهل اندرون ملجاء و مأمن نزدیکتری داشته و هنگام ضرورت بدان پناه برند، در نهان به یکی از گیس سفیدان حرم دستور داد تا شهرت دهد که خواب نما شده و به وی گفته‌اند که در پای چنار کهنسال پر شاخ و برگ کنار مظهر فنات مهر گرد واقع در اندرون، امامزاده‌ای به نام عباسعلی مدفون است.  همین که این آوازه در اندرون پیچید اهل حرم شادی‌ها کردند و از شاه خواستند تا نرده‌ای دور آن درخت کشیده شود.  شاه به نصب نرده‌ای امر نمود و آن را به رنگ سبز اندود کرد.  از آن پس درخت یاد شده به چنار عباسعلی معروف شد و زیارتنامه‌ی مخصوصی به تنه‌ی آن آویختند و اطرافش شمعدان‌های نقره کوبیدند و هرشب شمع‌ها در آن افروختند.  رفته‌رفته این چنار اهمیتی به‌سزا یافت و بست محکمی شد.  اهل اندرون نذرهای خود را از قبیل حلوا و غیره در پای آن می‌پختند و به بدنه و پوستش دخیل‌ها می‌بستند.  به این ترتیب با حیله‌ی ناصرالدین شاه برای نیازمندان حرم نقطه‌ی توجه و مأمن نزدیکی در اندرون به وجود آمد.(۱۶۰)

اطاق‌های بنای شمس‌العماره نیز که اکنون در خیابان ناصر خسرو تهران باقیست مخصوص اهل حرم بود و ایشان از اندرون و از دالان‌هائی که هیچ کس در آن‌ها نبود به این جا می‌آمدند و در پشت پنجره‌های محفوظ می‌نشستند و از بالای آن‌، باغ گلستان را از طرفی و خیابان پرجمعیت ناصریه را از طرفی دیگر تماشا می‌کردند.  یک در بازار نیز در مقابل شمس‌العماره باز می‌شد، و از بالای این ساختمان علاوه بر نقاط نزدیک، اطراف تهران را هم می‌توانستند ببینند.(۱۶۱)

در توصیف ساختمان‌های اندرون دکتر فووریه نیز که آن نقاط را دیده مطالبی در یادداشت‌های خود آورده است.  از جمله در مورد ساختمان اندرون و خوابگاه می‌نویسد: «...اندرون در قسمت شمالی قصر است و من تاکنون چند بار داخل آن شده‌ام، گاهی از در نارنجستان که مخصوص رفت و آمد شاه است، گاهی نیز از در معمولی که از راه خیابان به در الماسیه منتهی می‌شود.  این در اخیر نیز که به اندرون راه دارد هیچ وقت باز نیست و این که آن را به این اسم مرسوم ساخته‌اند به علت آئینه‌های کوچکی است که روی آن کار گذاشته‌اند و از دور مثل الماس می‌درخشد.  هر وقت که از در نارنجستان داخل شوم به دستور شاه است، و در این صورت خواجه‌سرایی به امر او مرا تا اندرون هدایت می‌کند، ولی اگر از اندرون مرا برای عیادت مریضی بخواهند از در خارج میروم تا به حیاطی که خواجه‌سرایان در آن جا منزل دارند می‌رسم و پیش آغاباشی که سیاهی بلند بالا و لاغراندامی حبشی است میروم.  جناب اعتمادالحرم اگر هم همیشه همراه من همه جا نیاید، اقلا مرا تا دری که آخر دالانی است هدایت می‌کند، و از آن جا به خواجه سرایان مخصوص خانمی که باید به عیادت او بروم تحویلم می‌دهد، و من از دری که فورا از عقب به روی ما بسته می‌شود داخل حیاط بزرگی می‌شوم و می‌بینم که یک عده زیاد از زنانی که خود را در چادر سفیدی که مثل کفن پیچیده‌اند به فریاد خواجه‌سراها هر کدام به گوشه‌ای متواری می‌شوند و به اطاق‌های خود که همه طرف حیاط را گرفته جز طرف جنوبی که متکی به موزه و نارنجستان است یا به حیاط‌های کوچکتر دیگری می‌روند.  در وسط این حیاط بزرگ که باغچه‌هایی مربع شکل دارند و درخت چنارهای بلند و پربرگ در آن‌ها کاشته شده عمارت دو طبقه‌ایست به نام خوابگاه که شاه معمولا شبها در آن جا استراحت می‌کند.  عمارت خوابگاه که مربع شکل است بر روی زمین کم ارتفاعی ساخته شده و دورادور آن غلام گردشی است با ستون‌های عدیده و به توسط پلکانی به مرتبه اول راه دارد و در جلوی آن سردری است که به شکل طاق بر روی آن قرار گرفته و در وسط این سردر یک پلکان مرمری است با پانزده پله.  عمارت خوابگاه از بالا منتهی می‌شود به بام مسطحی که در دور آن نرده‌ی کم ضخامتی کشیده و روی آن گلدان‌هایی پر از گل گذاشته‌اند، و همین کیفیت نمایش و جلوه‌ی عمارت را بیشتر کرده است.  چهار طرف عمارت با حجاری و سرستون‌های گچی و نقوش گچ‌بری تزئین شده و بر سردر پنجره‌های بیضوی شکل آن از گل و بوته گچ‌بری‌های بسیار زیبا می‌ساخته‌اند و این ترتیب در تمام طبقات عمارت رعایت شده.  البته کسی که در چنین قصر آرام مجللی که هزار زن به پاسداری آن مشغولند می‌خوابد، بهترین خواب‌ها را می‌بیند و به خوشترین وضعی سر بر بالین استراحت می‌گذارد.»(۱۶۲)

به جز اندرونی و خوابگاه که در قصر شهری وجود داشت و وصف آن رفت، اندرونی‌هایی نیز در اطراف شهر و در نقاط خوش آب و هوا ساخته شده بود که در مواقع بخصوصی شاه و اهل حرم بدانجاها می‌رفتند و مدتی را در آن مکان‌ها می‌گذراندند.  از جمله این‌ها یکی عمارت اندرون در عشرت‌آباد بود.  فووریه در مورد این ساختمان و عمارت خوابگاه آن می‌گوید: «اندرون در قسمت آخر قصر واقع است و وضعی خاص دارد و عمارت خوابگاه آن به صورت یک برج واقعی است، دارای سه مرتبه روی یک طبقه زیرزمین، و هر قدر عمارات اهل حرم کوتاه و کوچک است، خوابگاه، بلند و بزرگ می‌نماید.  عمارات اهل حرم، خانه‌های کوچک مجزایی است که آن‌ها را در ردیف هم و به یک شکلی دور حوض ساخته‌اند و منظره هر یک از آن‌ها از دور بی‌شباهت به قبر نیست.  دیوار بلندی بر آن‌ها مشرف است و یک ردیف درخت تبریزی آن‌ها را از نظر اشخاص نامحرم مستور می‌دارد.»(۱۶۳)

فووریه، اندرونی صاحبقرانیه را یکی از بهترین اندرونی‌های سلطنتی می‌داند که ظاهرا حرم شاه در آن جا از سایر مکان‌ها راحت‌تر و خوشتر بوده‌اند.  او می‌نویسد: «...در بالاتر از محلی که ناصرالدین شاه عمارت حالیه را ساخته سابقا قصر فتحعلیشاه بوده و این شاه آن را خراب کرده و قصر خود را به عوض آن در میان این پارک وسیع بنا نموده قریب چهل منزل جداجدا کرد که هر یک اقلا سه اطاق دارند برای زنان حرم ساخته است و جلوی آن که از همه بزرگتر است ایوان بزرگی ترتیب داده.  از این منازل گذشته، در طرف دست راست، عمارت مجزائی است مخصوص به امینه اقدس و در طرف چپ عمارتی دیگر مخصوص به انیس‌الدوله را که چند دستگاه است سابقا برای مهدعلیا مادر شاه ساخته بودند.»(۱۶۴) البته به جز ساختمان‌های یاد شده، بناهای دیگری نیز چه در نزدیک تهران و چه در شهرستان‌ها وجود داشت که کمتر مورد استفاده قرار می‌گرفت.

«ادامه دارد»

 

پاورقی‌ها:

۱۵۷ـ همان، ص ۴۴.

۱۵۸ـ سه سال در دربار ایران، پیشین، ص ۱۱۷.

۱۵۹ـ همان، ص ۱۱۹.

۱۶۰ـ یادداشت‌هائی از زندگانی خصوصی ناصرالدین شاه، پیشین، ص ۱۰ تا ۱۲ و ص ۴۳.

۱۶۱ـ شمس‌العماره بنایی است هفت طبقه با معماری ایرانی و اسلوب فرنگی که پس از بازگشت ناصرالدین شاه از سفر اول فرنگ ساخته شد.

۱۶۲ـ سه سال در دربار ایران، پیشین، ص ۱۱۴.

۱۶۳ـ همان، ص ۱۹۱.

۱۶۴ـ همان، ص ۱۶۵.


 
شما این خبرنامه را به این دلیل دریافت می کنید که ایمیل شما پس از تایید وارد لیست دریافت کنندگان شده است. برای لغو عضویت از این خبرنامه به این لینک مراجعه کنید یا به shahrgon-unsubscribe@sabznameh.com ایمیل بزنید. با فرستادن این خبرنامه به دوستان خود آنها را تشویق کنید که عضو این خبرنامه شوند. برای عضویت در این خبرنامه کافی است که به shahrgon@sabznameh.com ایمیل بزنید. برای دریافت لیست کامل خبرنامه های سبزنامه به help@sabznameh.com ایمیل بزنید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خبرهاي گذشته