-----------------------------
همه خبرها و ديدگاهاي سانسور شده و پشت فيلتر جمهوري اسلامي مانده را يكجا و بي درد سر در "هستي نيوز" بخوانيد... http://groups.google.com/group/hasti-news/

--------------------------------------------







Google Groups
Subscribe to Hasti News
Email:
Visit this group

۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

Posts from Khodnevis for 12/10/2010

Email not displaying correctly? View it in your browser.
این خبرنامه حاوی عکس است. لطفا امکان دیدن عکس را در ایمیل خود فعال کنید.



«ايران يکپارچه» يعنی چه؟

مدت ها است در اين فکر بوده ام که عبارت «تماميت ارضی ايران» (که تجزيه طلبان از آن بوی فاشيسم و، به اصطلاح خودشان، «شوونيسم فارس» را استشمام می کنند و، از سوی ديگر، مخالفان تجزيهء ايران به مناطق قومی و زبانی و مذهبی آن را به اصرار بکار می برند) چيزی را از واقعيتی که در نظر داريم جا می اندازد. نتيجه اينکه از يک سال پيش تصميم گرفته ام بجای «تماميت ارضی ايران» از «ايران يکپارچه» و يا «يکپارچگی ايران» ياد کنم. علت هم، لااقل برای خودم، روشن است: ايران تنها تکه ای خاک نيست که بخواهيم تماميت اش را حفظ کنيم. ايران يک سرگذشت، يک تاريخ و يک فرهنگ است که بر يک گسترهء جغرافيائی دائم التغيير آفريده شده و اکنون در مرزهای سياسی کنونی اش محصور گشته است. و تجربه نشان داده که «تغييرات ارضی» نتوانسته اند در آن مفهوم روشن تاريخی تغييری چشم گير ايجاد کنند. در اين صورت، يکپارچگی ايران، در جنبهء معنائی خود، از تماميت ارضی اش بر می گذرد و مردمان گوناگون ساکن در نقاط مختلف آن را بصورتی والاتر از هم سرزمينی، و در گستره ای که تنها در ذهن انسان معنا پيدا می کند ـ و، لذا، مفهومی انسانمدار است ـ بهم می پيوندد. يعنی، «ايران يکپارچه» آن کليتی است که بر فراز ترک و بلوچ و فارس و کرد و لر و عرب زبان بودن تک تک ما پل می زند و از هستی يگانه ای سخن می گويد که در اين همه رنگارنگی به وحدتی شگرف می رسد؛ آن سان که چه کرد باشی و چه ترک و چه عرب و چه لر، وقتی که در خيابان های جهان می شنوی که کسی صدا می کند: «آی! ايرانی!» تو سر بر می گردانی تا ببينی مخاطب صدا توئی يا شخص ديگری از همان «ايران يکپارچه».

    آلمانی ها واژه ای دارند که زبان های ديگر نيز ناچارند همان را بکار برند: «گشتالت». شايد بشود با درهم آميختن چند مفهوم در زبان فارسی به معنای آلمانی اين واژه نزديک شد: نتيجه، کليت، طرحمندی، برآيند و غيره. در اين مورد مثال کوتاهی می تواند روشنگر مقصود باشد:  يک «ساعت» تنها عقربه و پيچ و فنر نيست و اين «اجزاء» تنها در يک «يکپارچگی طرحمند» به ابزاری به نام ساعت تبديل می شوند، مفهوم ساعت يک «گشتالت» است. اجزائی معين، بر اساس طرحی معين، کنارهم قرار می گيرند و نتيجه کليتی می شود که با مجموعهء عددی و فيزيکی اجزاء متفاوت است. و، بنظر من، «ايران» نيز، در يکپارچگی اجزائش که در تطوری تاريخی کنار هم قرار گرفته و در يک کليت يکپارچه بهم متصل شده اند، يک چنين مفهومی انسانی است، چنبر زده بر فراز کوه و دشت و رود و دريای يک جغرافيا.

******

    ساعت را به اجزائش تجزيه کنيد و آن اجزاء را در ظرفی بريزيد. همهء بازيکنان نمايش هنوز وجود دارند، اما از خود نمايش خبری نيست. ساعت مرده است. وقت گم شده است. هويت زمان از دست رفته است. و حال، همين ايران، حتی در همين شکل تکيده و سرزمين از دست داده اش، اگر منشاء هويت و شخصيت ما باشد، آيا نه اينکه بودنش ضرورت وجودی ما است و، در نتيجه، برای حفظ هويت خودمان هم که شده بايد حفظ آن را بر هر امر ديگری برتر بدانيم؟ و اگر بخشی از «ما» بخواهد تکه ای از اين جغرافيای تاريخی را از آن جدا کند و خود را نه ايرانی، که بهر اسم ديگری بخواند، آنگاه ما چگونه می توانيم با آن از «ايران مان» سخن بگوئيم؟ يا با آن برای «آيندهء ايران» همفکری کنيم، و راه و چاه مبارزه با دشمنانش را وابرسيم؟ جدا شدن از ايران جدا شدن از يک سرگذشت تاريخی است و اتخاذ هويتی تازه به دوران رسيده را می طلبد.

«جداسازی» و «تجزيه» کشتن «گشتالت» است و، در نتيجه، همهء اجزاء بايد در تصميم گيری نسبت به آن شراکت کنند. عقربه های ساعت نمی توانند خودسرانه اعلام جدائی کنند. اين کارشان بقيهء اجزاء ساعت را هم بی معنا و کارکرد می کند. و، به همين دليل ساده، جداسازی امری ساده و آسان نيست.

با نگاهی به ايران تاريخی، يا تاريخی که از آن ايران است، می توان ديد که در گسترهء اين پديده هزاران بار فرصت جدا سازی و جدا شدگی وجود داشته و تحقق نيافته است. انگار که ققنوسی در آتش بسوزد و از خاکسترش جوجه هاش همو را بازآفرينی کنند. در اينجا نظرم به آن «يکپارچگی ِ» تاريخی و فرهنگی است که اخباری اينگونه را معنا می بخشد: حملهء اعراب نومسلمان به ايران، حملهء مغول به ايران، تصرف شمال غربی ايران بوسيلهء روس ها و سپس شوروی ها، جدا شدن افغانستان غربی از ايران، جدا شدن بخشی از بلوچستان ايران و انضمام آن به پاکستان نوتأسيس به دست انگليس ها.

مگر نه اينکه در مرکز اين اخبار هميشه چيزی به نام «ايران» وجود دارد که شکست می خورد، غارت می شود، اندامش پاره پاره می شود، اما هنور و همچنان هست؟ مگر نه اينکه می گويند پس از سقوط ساسانيان تکه های مختلف کشورشان در خلافت گستردهء اسلامی مستحيل شد؟ مگر نمی گويند که در دوران سلسله های غزنوی و سلجوقی و مغول و تيموری ديگر ايرانی وجود نداشته است؟ مگر نمی گويند که تنها شاهان نوشيعهء صفوی بودند که، پس از ده قرن، ايرانی نوين را بوجود آوردند؟ اگر چنين بوده باشد چگونه بايد توضيح داد که ايرانيان، برخلاف مردم عراق و سوريه و لبنان و فلسطين و شمال افريقا، زبان عربی را نياموختند و به اعتبار آن عرب نشدند، تاريخ شان قمری نشد، و ديری نگذشت کخ ميترا و مهرشان از دل حافظ و مولوی شان شعله ور شدند؟ و چگونه بايد توضيح داد که، کمتر از قرنی گذشته از فروپاشی حکومت صفوی و پيدايش فرصت هرج و مرج و تجزيه، سلسلهء قاجاری ظهور می کند که بزرگان ترک زبانش بعنوان «شاهان ايران» تاج بر سر می گذارند و شاعران درباری شان می کوشد تا از شاعران فارسی زبان دربار شاهان غزنوی تقليد کنند؟

بله، درست است که نام «ايران» را رضاشاه پهلوی احياء و رسمی کرد اما آيا او «ايرانيت» ما را هم از هيچ اختراع کرد يا بيرون کشيد؟ و چگونه است که وقتی شاهان قاجار از «ممالک محروسهء ايران» سخن می گفتند و به نامش سکه و تمبر می زدند از اين هراس نداشتند که ممکن است ايران به آن «ممالک» تجزيه شود و هر گوشه برای خود سازی بزند؟ حتی چگونه است که وقتی مغول ها و تيموريان از آسيای مرکزی براه افتاده و بر شمال غربی ايران و سراسر آسيای صغير مسلط شدند، آنگونه که زبان مردمان اين قلمروی گسترده را عوض کردند، داستان تصرف شرق و شمال مديترانه و شمال افريقا و عرب شدن همهء ملل گوناگون ساکن در آن مناطق در اينجا تکرار نشد و شاه اسماعيلی که خود به ترکی شعر می گفت و فرمان صادر می کرد به فکر ايجاد «کشور ترکان» نيفتاد و کوشيد تا ايران را از حافظهء تاريخ بيرون کشد و در مقابل ترکان عثمانی کشوری را بوجود آورد که ايرانی باشد، نه ترک و نه عرب؟

****

اشتباه نشود؛ «ايران يکپارچه» به معنای انکار ظلم و تبعيض منطقه ای يا قومی هم نيست و گوشهء چشمی به مشت آهنين و چکمهء چرمی نظاميان «حکومت مرکزی» ـ که اغلب برآمده از همهء اقوام ساکن ايران، و بخصوص اقوام ترک زبان، بوده اند ـ ندارد. نه خواهان نفی سياست های رفع تمرکز است و نه مبلغ سياست های نافی رنگارنگی فرهنگی مردمانی که بر اين خاک زندگی می کنند. در واقع، به گواهی تاريخ، يکپارچگی رنگارنگ ايران را زور بوجود نياورده است که بخواهيم با زور آن را از ميان برداريم.

«ايران يکپارچه» حتی از صورت بندی سياسی اين سرزمين نيز فراتر می ايستد و اموری همچون تمرکز و عدم تمرکز حکومتی، فدراليسم غير قومی و زبانی و مذهبی، يا تمرکز فشردهء حکومتی نيز در قبال «حفظ آن» فرعی می شوند. چرا که هاضمهء تاريخی اين سرزمين نشان داده است که می تواند حوادث تلخ را بگوارد و «نظم طبيعی و هميشگی» را ديگرباره جاری سازد. مثلاً، بنگريم که هم اکنون بر اين خاک باستانی حکومتی متمرکز و  فاشيستي مسلط است که، بنا بر اقتضای طبيعت فاشيسم، خواستار زدودن رنگارنگی است و هر آنچه را که در آفاق کوچک ذهن اش با فهم و درک و ارزش هاي او همخوانی ندارد غيرخودی و حتی گاه بيگانه می شمارد. اما اين يک واقعيت تعميم پذير و هميشگی نيست و تجربهء تاريخی نشان مان می دهد که چنين ذهنيت کنترل کننده و فاشيستی با ذهنيت فرهنگی ايرانيان خوانائی ندارد و تنها بر اثر شرايط تحميل شده بر کشورمان بوجود آمده و به سنت رايج حکومتی کنونی مبدل گشته است.

    در اين راستا بيائيد به يک نمونهء روشن رجوع کنيم و برای اين پرسش کوچک پاسخی در خور بيابيم که فرق ميان ِ، مثلاً، ستارخان و پيشه وری چيست؟ چرا آن يکی در اوج ضعف حکومت مرکزی به «مرکز حکومت» لشگر می کشد تا مشروطه و قانون اساسی و دولت مدرن مرکزی را در اين کشور قرار کند؟ و چرا اين ديگری از نمايندگی مجلس ملی ايران تن می زند، به آذربايجان می رود، فرقهء دموکرات را بوجود می آورد، و مآلاً باعث جدائی موقت خطهء آذربايجان از بقيهء خاک ايران می شود؟ کدام اين دو بر اساس«وضع طبيعی» در تفکر ايرانی عمل کرده اند؟ و در فاصلهء سه دهه ای ِ بين انقلاب مشروطه و ماجرای فرقه دموکرات چه رخ داده است که آذربايجان ايران پناه ما به خطهء  تسلط گروهی جدایی طلب تبديل گشته است؟

****

به نظر من، اگر ايران را بحال خود رها کنند، تجربهء دو هزار و پانصد سالهء اين مردم حاکی از کارائی برتر حکومت های غير متمرکز و توانائی های نهفته در خودگردانی های مناطق مختلف است. اين روش که با آفرينش ساتراپی های عهد شاهان سلسلهء ماد بنيان نهاده شد و سپس، به دست کورش بزرگ و داريوش هخامنشی، به کمال ديوانسالارانهء خود رسيد، چنان کارا بود که نه تنها بوسيلهء سلسله های اشکانی و ساسانی، که بدست متصرفان قلمرو حکومت آنان، يعنی اسکندر و سلوکيدها و خلفای اسلامی و ايلخانان مغول و تيموری نيز ادامه يافت و در لحظهء تولد ايران نوين، در قانون اساسی مشروطه بصورت پيش بينی مجالس شورا و حکومت های ايالتی و ولايتی، قانونيت مدرن يافت، هرچند که با پيدا شدن همسايگانی تازه (همچون شوروی در شمال و انگلستان در شرق و جنوب) و تحريکات دائم آنان امکان متحقق شدن اين پيش بينی ها فراهم نشد.

می خواهم بگويم اين قاعدهء کار بوده است و تنها وقتی وقتی «بيگانه» در کنار مرزهای ما ظهور می کند و به دلايل مختلف سياسی و اقتصادی می کوشد تا خود «ايران» را منتفی سازد آنگاه، ايدئولوژی های ضد «ملت گرائی» و نافی هويت های گسترده در کار می آيند تا خام انديشان را شستشوی مغزی دهند، در ذهن شان نسيانی تاريخی را مسلط سازند، و از آنان عروسک هائی برای پيشبرد مطامع خود بسازند. و اين حقايق آنگاه عريان و علنی می شوند که بيگانه، به طمع منافعی بالاتر، دست از پشت عروسک هايش بر می دارد و آنها را در برابر مردم شان تنها می گذارد.

نمونه ای بياورم. هم اکنون ما در آذر ماه هستيم و چند روز ديگر 21 آذر (که در رژيم گذشته «روز نجات آذربايجان: خوانده می شد) از راه می رسد. من، برخلاف همهء تبليغاتی که از کودکی با آن مواجه بودم، هرگز فکر نکرده ام که در دههء بيست شمسی، اين ارتش قدر قدرت شاهنشاهی بود که آذربايجان را به ايران برگرداند. اگر دچار فراموشی نشده باشيم می توانيم به ياد آوريم که همين ارتش، تنها چهار پنج سال پيشتر از آن، در نخستين حمله های نيروهای متفقين، سلاح بر زمين گذاشته و تسليم شده بود، سربازان بخود رها شده بودند و برخی شان در خيابان ها گدائی می کردند. تيمسارانی را شخصاً می شناسم که بزدلانه از مراکز ارتشی گريخته بودند. چنين ارتشی چگونه چهار پنج سال بعد به جنگ تجزيه طلبان آنچه که «حکومت ملی آذربايجان» خوانده می شد برخاست و  «سر ايران» را به تنش برگرداند؟ نه! چنين کاری ممکن نبود اگر ارتش شوروی که پشتيبان تجزيه طلبان بود، بخاطر منافعی که در جائی ديگر يافته بود، آذربايجان را به آسانی ترک نمی کرد؛ و نيز اگر مردم آذربايجان خود به مخالفت با حکومت پيشه وری بر نمی خاستند. آذربايجان را ارتش شاهنشاهی به ايران بازنگرداند؛ اين مردم آذربايجان بودند که، در پس تجربه ای تلخ و دردناک، عزم بازگشت سرزمين شان به ايران تاريخی را در دل پروراندند و در دست های خويش جاری ساختند.

در اينجا قصد من بهيچ روی تخفيف فداکارهای ارتشيان کشورم، نه در هنگام تصرف ايران بوسيلهء متفقين و نه در جريان پيدايش حکومت پيشه وری، نيست. اما به يقين می دانم که بی خواست مردم آذربايجان بازگشتی در کار نمی بود. اين نکته نيز که بازی درست و به جای دولتمردان ايران در صحنه های سياسی بين المللی باعث شد که شوروی خام شده و نيروهای خود را از شمال ايران پس بکشد نافی نظرات من نيست و حتی آنها را با قدرت بيشتری تثبيت می کند.

    می خواهم نتيجه بگيرم که در ايرانيان هيچ کجای اين کشور تمايلی «درون زاد» برای جدا شدن از «ايران يکپارچه» وجود ندارد، بی آنکه کتمان کنم که حکومت های مرکزی، بخصوص در يکصد سال اخير، گاه به خاطر وجود تهديد واقعی تجزيه و گاه از سر اشتباه و بی خردی و ميهن ستيزی ـ چنانکه توضيح خواهم داد ـ، بر مردم نواحی کشور ظلم و تبعيض روا داشته اند، بی آنکه اعتقاد داشته باشم اين نامردمی ها ريشه در گرايشات نژادی و قومی داشته و حاصل ستم تيره ای از اقوام ايرانی عليه تيره های ديگری باشند.

****


اما امروز داستان تازه ای در کار آمده؛ چرا که آن «بيگانه» تبديل به «دشمنی خانگی» شده است که هرچه می کند و می گويد عليه يکپارچگی ايران از آب در می آيد و روندی را می پيمايد که در دو قطب گستردن نارضايتی های داخلی از يکسو، و دعوت کشورهای دور و نزديک به توطئه چينی عليه کشورمان، از ديگر سو، عمل می کند. آنگونه که می بينيم اين بار «ايران يکپارچه» را نه تنها خطراتی بيرونی، که عواملی درونی نيز، تهديد می کنند.

در ظاهر امر می بينيم که از يکسو مغرب زمين (بخصوص امريکا و اسرائيل) در هراس از اتمی شدن حکومت اسلامی و شعله ور کردن جنگ های مذهبی در منطقه، تجزيهء ايران را، بعنوان يک امکان، بر روی ميز عملياتی خود دارند و به جولان تجزيه طلبان منطقه ای ميدان می دهند، از سوی ديگر، ترکيه و روسيه، که همواره کفتاروار بر سر جنازه ظاهر می شوند اکنون نيز دندان تيز کرده اند و، از ديگر سو، به استناد همين اسنادی که اخيراً از جانب «ويکی ليکز» منتشر شده، همسايگان و هم منطقه ای های عرب ما، که خطر بالقوهء نيرو گرفتن حکومت اسلامی متجاوز را با پوست و گوشت خود احساس می کنند خواهان نابودی ايرانند. بدينسان، اين بار اگر دشمن بيگانه خود به سراغ مان نيامده است اين دشمن خانگی همگان را به تکه پاره کردن کشور دعوت می کند.

در اينجا و اين زمان، من از تجزيه طلبانی که می خواهند در برکه های کوچک ادای نهنگ را درآورند و بوی رياست جمهوری مادام العمر و وزارت و وکالت کشورهائی نيم وجبی مست شان کرده می گذرم چرا که اعتقاد دارم که هم میهنانم این معادلهء ساده و ابتدایی را به خوبی می دانند که حاصل چنان «روز مبادا» ئی چیست. براستی هم که در اين تجزيه و نابودی، مردم مناطق مختلف ايران، بهر زبانی که تکلم کنند و بهر مذهبی که اعتقاد داشته باشند، کدام سود را می برند؟ آيا بلوچ های ايران در پيوستن به بلوچستان پاکستان وضعيت بهتری خواهند داشت؟ آيا مردم آذربايجان در پيوستن به شرق ترکيه، به آناتولی عقب افتاده و تا گلو در لجن خرافه فرو رفته، ترقی خواهند کرد؟ يا در پيوستن به آران (که با تقلب خود را آذربايجان شمالی می نامد) بهرهء بيشتری دريافت خواهند داشت؟ مردم عرب زبان جنوب ايران چه؟ آيا در همين نزديکی های تاريخ مان رفتار لشگريان صدام را با آنان نديده ايم؟ آيا خرمشهر و آبادان از آن آنان نبودند و در زير آتش بمباران های صدامی نسوختند و مردم زحمت کش شان آوارهء شهرهای ديگر نشدند؟

تجزيهء ايران فاجعه ای با ابعاد مهيب و تصور ناکردنی است و به همهء همين دلايلی که آوردم است که می پندارم همهء معتقدان به يکپارچگی تاريخی و فرهنگی (و سپس سرزمينی ِ) ايران، بايد که آن «عوامل و دشمنان درونی» را که موجب قرار گرفتن ناخواستهء ايران و مردم آن در لبهء چنين خطری می شوند، يا شده اند، بشناسند تا نتيجه و تصميمی درست در مورد آيندهء سرزمين شان بگيرند.
اين ضرورت بخصوص در آنجا جنبهء حياتی بخود می گيرد که، با کمال تعجب، کسانی را می بينيم که، بر اساس همهء آنچه که گفته شد، به اين نتيجه می رسند که، پس، در شرايط کنونی، بايد از فروپاشی نظام اسلامی جلوگيری کرد و حتی، در برابر تجزيه طلبان، در کنار آن ايستاد.

اما، به نظر من، اين بزرگ ترين خطا است اگر در برابر به مخاطره افتادن «ايران يکپارچه» بخواهيم به جای رویاروی شدن با حکومت اسلامی و برداشتن این مهمترین مانع یکپارچگی ایران، روی حکومت اسلامی (در همهء صور قابل تصورش) حساب باز کنيم يا بخواهيم تقويت اش کنيم؛ چرا که عامل اصلی آفرينش اين خطرات خود حکومت اسلامی است که ادامه اش ظلم و تبعيض را نهادينه تر می کند، تمايلات جدائی طلبانه را آب و نان می دهد، همسايگان دور و نزديک را به فکر چاره جوئی در برابر تهديدهای تروريستی آن می اندازد و تجزيهء ايران را بعنوان يک راهکار ممکن بر روی ميزهای تصميم گيری شان قرار می دهد.

****


حکومت اسلامی در ايران يک «حکومت ملی» (متعلق به آحاد ملت ايران) نيست، به ارزش های ملی ايرانيان وقعی نمی نهد، با آنان رفتار غاصبان و فاتجان بيگانه و از خارج آمده را پيشه ساخته است، ثروت های آنان را به ثمن بخس می فروشد و آتش می زند، و در منطقه چنان رفتاری دارد که نانخورانش حتی جرأت آن را پيدا کرده اند که اعلام دارند از ايرانيت ايران چيزی باقی نمانده و رهبران ايران اعراب حاکم بر ايرانند. در اين صورت ما چگونه می توانيم با داشتن اين «دشمن خانگی» در فکر نجات «يکپارچگی ايران» بدست اينان باشيم و تا آن حد پيش برويم که، برای تحقق همين هدف، در کنار «دشمن خانگی» مان بايستيم و، دون کيشوت وار، با بيگانگان مهاجم بجنگيم؟

ما اگر ذره ای واقع بين باشيم بايد از خود بپرسيم که حکومت اسلامی، در برابر تجزيهء کشورمان، از چه چيز ايران دفاع خواهد کرد؟ و اصلاً کدام امکان را در برابر نيرومند ترين ارتش های جهان دارد، نیرویی که برای ويران کردن کشور ما آماده گشته است و مرتباً نيز از جانب همسايگان مان (از عربستان گرفته تا امارات و...) به اين کار ترغيب می شود؟ و ما ـ در اپوزيسيون خارج کشور ـ کدام نيرو را داريم که بتوانيم در آن «روز مبادا» در کنار حکومت اسلامی از کشورمان دفاع کنيم؟ اين چه رجز خوانی بيهوده ای است که فکر چاره را به عقب می اندازد و جادهء مبارزه با رژيم اسلامی را سنگلاخ می کند؟

ما اگر دوستدار ايران، معتقد به يکپارچگی آن، و مخالف تجزيه و از هم گسيختگی آن هستيم چاره ای نداريم جز اينکه هرچه زودتر دامن همت به کمر بسته و در برابر اين حکومت ايدئولوژی زده «مابه ازا»، «بديل» و «آلترناتيو»ی مدرن و امروزی بوجود آوريم که بتواند جهان را، و بخصوص همسايگان ايران را، قانع کند که چارهء کارشان اضمحلال ايران و فروپاشی يکپارچگی آن نيست و ويرانهء دچار جنگ های داخلی شده ای در سراسر شمال خليج فارس هرگز منافع هيچکس را تأمين نمی کند.

ادامهء حکومت اسلامی يعنی فقر و بدبختی بيشتر مردم، تکه تکه شدن کشور آن هم همراه با کشتار های نژادی و قومی و مذهبی، و نيز ويرانی سراسر آن به دست نيروهای بيگانه ای که چارهء کار خويش را در بلند مدت در نابودی رژيم اسلامی ِ نشسته بر ايران، و در نتيجه خود ايران، می دانند.

در اين ميان، پندار متمايل به «حفظ رژيم اسلامی بخاطر حفظ يکپارچگی ايران» اشتباه محاسبه ای دردناک است که هرچه زودتر بايد عواقب تلخ آن را بر همگان، چه ايرانيان و چه مردم کشورهای جهان، آشکار ساخت.

در منطق من، اين مهم نه به دست نيروها و شخصيت های منفرد سياسی، که تنها به دست يک «آلترناتيو ِ» مورد وثوق ملت ايران ممکن می شود. چرا که يک ايران مدرن، سکولار و معقول که رفاه و آسايش ملت اش را در نظر دارد، می تواند دوست همهء کشورهائی باشد که از دست حکومت اسلامی و توطئه های آن به جان آمده و می خواهند مرض را با کشتن مريض مداوا کنند.


 


بازگشت گنجی به موضوع قتل‌های زنجیره‌ای، کمی دیر و با چند اما و اگر

نام «اکبر گنجی» برای بسیاری مترادف با واژه‌ها و نام‌هایی است که به این زودی از فکر مخاطبان رسانه‌ها رخت بر نخواهد بست: اکبر هاشمی رفسنجانی را سال‌ها با نام «کوسه» یا «اکبرشاه» می‌شناختند، اما بعد از مقاله گنجی، او را «عالیجناب سرخ‌پوش» خواندند. بعد از مقاله‌های گنجی بود که خیلی‌ها علی فلاحیان را به شکل «شاه‌کلید» می‌دیدند و افرادی چون دری نجف‌آبادی و محسنی اژه‌ای «عالیجناب خاکستری» نام گرفتند.

در سال‌های ۷۸ و ۷۹، به دنبال قتل گروهی از دگراندیشان، اکبر گنجی و عمادالدین باقی به باز کردن پرونده‌ها پرداختند. آن زمان گفته می‌شد که به خاطر ارتباط قوی سعید حجاریان با افرادی در داخل وزارت اطلاعات، اکبر گنجی دسترسی بهتری به منابع دارد.  اما این بار در گفتگوی بی‌بی‌سی با اکبر گنجی، بسیاری از اهالی رسانه با این سخن جدید گنجی روبرو شدند که برای به‌دست اوردن اخبار پیرامون قتل‌ها، بارها جان خود را به خطر انداخته است. در آن سال‌ها در مجامع رسانه‌ای گفته می‌شد که خبرهای پشت پرده از طریق حجاریان به گنجی منتقل می‌شده است، اما او در پاسخ به سوال بی‌بی‌سی در باره نحوه گرفتن خبرهای محرمانه می‌گوید:

این نکته درست مطرح نمی شود. درست مطرح شدن آن این نیست که کسانی به ما اطلاع می دادند. درست مطرح شدن آن این است که ما دنبال اطلاعات می رفتیم. ما تحقیق می کردیم، ما به هر دری می زدیم، ریسک می کردیم، خطر را می پذیرفتیم، و این اطلاعات را کسب می کردیم و منتشر می کردیم، در شرایطی که شرایط بسیار بسیار خطرناکی بود.

من گاهی برای به دست آوردن این اطلاعات ریسک های خیلی خیلی بزرگی کردم که الان از گفتن آن معذورم، ولی شاهدانی داشته ام در بین دوستان نزدیک ما که مشهور هستند و همه آنها را می شناسند، و من نمی خواهم الان اسم آنها را بگویم برای اینکه مشکلی برای آنها پیش نیاید.

ولی ریسک های خیلی خیلی عظیمی بوده، گاهی برای گرفتن یک خبر بنده مجبور می شدم به جاهایی بروم که امکان داشته اصلا دیگر برنگردم، یعنی کشته بشوم. این اطلاعات این جوری جمع آوری شده. لذا ما این خطر را می کردیم. ما که می گویم منظور اکبر گنجی نیست، بلکه کلیه کسانی است که در آن زمان راجع به این قتل ها تحقیق می کردند و جستجو می کردند تا آنها را افشا بکنند.

گنجی البته به این اشاره می‌کند که خودش هیچگاه عضو وزارت اطلاعات نبوده است، اما همیشه در محافل رسانه‌ای از کسانی از «حلقه کیان» بوده‌اند نام برده شده که کمک به‌حال او برای کسب اخبار بوده‌اند. گنجی در پاسخ به سوالی در باره ارتباط با اطلاعات و نیز اعتمادش به منابع می‌گوید:

ببیند، بنده هیچ موقع در عمرم نه وزارت اطلاعات بودم و نه با وزارت اطلاعات همکاری داشتم. اما یک روزنامه نگار از هر راهی استفاده می کند تا به خبرهای صحیح برسد.

بنده چیزی که می توانم خدمت شما بگویم این است که منابع من کاملا معتبر بوده و منابع درست و حسابی بوده و صددرصد به آنها اطمینان داشتم. آن قدر اطمینان داشتم که من همیشه خواهان این بودم که در باره قتل های زنجیره ای دادگاه علنی بگذارند، و در آن دادگاه بنده مستندات و شواهد خودم را ارائه بکنم. حرف من هم این بوده که این قتل ها پروژه حکومت بوده است.

کسانی که گنجی را می‌شناسند می‌دانند که او اهل خطر کردن است و از در افتادن با گردن‌کلفت‌ها نمی‌ترسد، اما این سوال مطرح می‌شود که چرا بعد از این همه سال چنین مساله‌ای عنوان شده است؟

سوال دیگر برای بسیاری از مخاطبان کارهای گنجی این است که چرا در سال‌های بعد از خروجش از ایران، به جای دنبال کردن مساله قتل‌ها در وضعیتی نسبتا آزاد در خارج از کشور، به سراغ موضوع‌هایی رفت که شاید انتظارش را می‌شد از دیگران داشت.

گنجی همچنان در این گفتگو تاکید می‌کند که مواردی را نمی‌توانسته عینا بیاورد و بعضی را منتشر نکرده است:

به هرحال بوده، همان میزان هم که نوشته می شد، اگر شما یادتان باشد، با کلی ایما و اشاره نوشته می شد. من مجبور بودم واژگان برای آن جعل بکنم، واژه هایی مثل عالیجناب سرخ پوش، شاه کلید، عالیجناب خاکستری پوش، عالیجنابان خاکستری پوش، بخاطر اینکه بتوانم بنویسم و خیلی چیزها را با ایما و اشاره بنویسم، مثلا بگویم شاه کلید زنگ زد به سعید امامی گفت فلانی را بکشید.

شما اینها را باید به حد مقدورات ما در نظر بگیرید. یعنی روزنامه هایی که موجود بود و این روزنامه ها برای بقا و حیات خودشان تا یک میزانی می توانستند ریسک بکنند.

برای اهالی رسانه و مخاطبان روزنامه‌های «زنجیره‌ای» این سوال وجود داشته که آیا گنجی در زندان اطلاعات بیشتری کسب کرده است؟ گفته شده است که تعدادی از زندانیان رسانه‌ای، با متهمان قتل‌ها هم‌سلول یا هم‌بند بوده‌اند. آیا از هم‌تیمی‌های سعید امامی پیامی برای گنجی نبرده‌اند؟ آیا در فضای زندان، کسی اطلاعات بیشتری به گنجی منتقل نکرد؟

نمی‌توان منکر اهمیت کار گنجی در سال‌های ۷۸ و ۷۹ شد. تاثیر مقاله‌های او بر نتیجه انتخابات مجلس و کمک به کاندیداهای اصلاح‌طلب غیرقابل انکار است. پیوندی که او بین قتل‌های دهه هفتاد و هاشمی رفسنجانی ترسیم کرد، در تبدیل شدن فرد دوم مملکت به «آقا-سی» در انتخابات مجلس تهران موثر بود. پیوندی که شاید باعث شد هم رابطه سردار سازندگی با اصلاح‌طلبان هیچگاه بهبود نیابد و هم‌چنین باعث انداختن سنگ‌های بسیاری در راه دولت خاتمی از سوی مجمع و یاران مجمع شود.

گنجی در بخشی از گفتگو، ارتباطی میان رهبر نظام، هاشمی رفسنجانی و قتل‌های بعد از سال ۱۳۶۸ برقرار می‌کند:

سال ۱۳۶۸ که آقای خامنه ای به رهبری انتخاب می شود و همزمان ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی هم شروع می شود، تا سال ۱۳۷۵ یعنی این ۸ سال اوج ترورهای مخالفان در داخل و خارج از کشور است.

اگر شما به این دوره نگاه بکنید می بینید که یک نکته حائز اهمیتی روی می دهد. یعنی درست در همان سال ۱۳۶۸ که آقای خامنه ای روی کار می آید، تحولات اروپای شرقی شروع می شود. یعنی فروپاشی آن دول اروپای شرقی، چکسلواکی، لهستان، مجارستان، رومانی، بلغارستان، آلمان شرقی؛ تمامی آن حکومت ها از اوت ۱۹۸۹ تا آخر سال فرو می پاشند. دو سال بعد هم در سال ۱۹۹۱ اتحاد جماهیر شوروی فرومی پاشد.

آغاز اینها درست همدوره با آغاز رهبری آقای خامنه ای بوده است. ایشان این تحولات را به دقت نگاه می کرده و این نگرانی برایش وجود داشته که عینا همین وقایع در جمهوری اسلامی تکرار شود.

لذا این قتل ها یک پروژه حکومتی بود که خود آقای خامنه ای هم پشت آن بود و شروع کردند به ترور مخالفان در داخل و خارج کشور و تعداد زیادی از مخالفان را در خارج کشور در همین دوره ۸ ساله ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی ترور کردند که اوج آن به دادگاه میکونوس کشید که کل اتحادیه اروپا سفرای خودش را از ایران بیرون کشید.

اکبر گنجی در باره همزمانی نوشته‌هایش در باره نقش هاشمی رفسنجانی در دوران ریاست جمهوری‌اش تحت عنوان «عالیجناب سرخ‌پوش» و تلاش گروهی برای شکست رفسنجانی در انتخابات مجلس می‌گوید:

اگر یک حجم وسیعی فعالیت علیه اکبر هاشمی رفسنجانی صورت گرفته که به مجلس ششم وارد نشود و همه احساس می کردند که این آدم به دلیل سوابقی که داشته نباید وارد آن مجلس شود، این یک بحث است. یک بحث دیگر این است که ما بگوییم در پرونده قتل ها نوک اصلی حمله، هاشمی بوده. نه، چنین نبوده، اگر گفته شود این اشتباه است. یعنی مستندات تاریخی هم ندارد که کسی بگوید.

اما اینکه روزنامه ها چه کار می کردند. ببینید اولا روزنامه های آن دوره را لزوما نمی شود با گروه های اصلاح طلب یکی دانست. درست است که این روزنامه ها امکان می دادند که این حرف ها در آن نوشته شود ولی لزوما نمی شود گفت که آن روزنامه ها لزوما در دست گروه ها و احزاب اصلاح طلب بود.

اما به هرحال آن رونامه ها آن امکان را فراهم می کردند و گروه های اصلاح طلب هم از این نوع پرونده ها استفاده خودشان را بردند. دقیقا این کار را کردند، نه اینکه نکرده باشند.

 

بررسی چند باره گفتگوی اخیر بی‌بی‌سی با گنجی می‌تواند مخاطب را به این نتیجه برساند که گنجی حرف‌هایی در آن روزگار زده که از سوی خیلی‌ها نشنیده مانده است. اما سوال دیگر این است که آیا گنجی به این نتیجه رسیده که باید پرونده قتل‌ها را مجددا باز کرد؟ بر اساس شناخت کسانی که با گنجی هم‌کار بوده‌اند، او جزو معدود گفتگو شوندگانی است که موضوع گفتگو را عملا خودش تعیین می‌کند و گفتگو کننده اگر سوال‌های «نامربوط به خواست گنجی» بپرسد متوجه بی‌سرانجامی سوال‌هایش خواهد شد.

اکبر گنجی بدون برنامه دست به کاری نمی‌زند. وقتی به سراغ فلاسفه می‌رود، می‌توان دید که دنبال یک کار مدون و یک «پروژه» است. اینک که گنجی باز باب گفتگو را باز کرده، باید دید که این بار می‌خواهد ماجرا را به شکل یک پروژه» دنبال کند یا نه؟ اگر چنین هدفی دارد، بسیاری از فعالان سیاسی و حقوق بشری به احتمال زیاد به او خواهند پیوست تا این بار به جای تاباندن نور یک شمع به تاریک‌خانه، آن را نورباران کنند.

در مجموع، گنجی به بسیاری از سوال‌های مخاطبان خود پاسخ نداده است. در مواردی بنا به دلایل و «محذورات»ی از کنار مسائلی عبور کرده، اما می‌توان درک کرد که در یک گفتگوی کوتاه نمی‌شود همه رازها را گفت.


 


پرس تی‌وی، آزادی سکینه آشتیانی را تکذیب کرد

این خبر نخستین بار توسط «فرشاد حسینی» اعلام شد و سپس «مینا احدی»، که خود را چهره اصلی «کمیته بین‌المللی علیه اعدام و کمیته بین‌المللی علیه سنگسار» معرفی کرده است، این خبر را تایید کرد.


بسیاری از رسانه‌های خبری فارسی‌زبان - هم‌چون جرس و ندای سبز آزادی - نیز این خبر را تحت پوشش قرار دادند. حتی برخی نشریات معتبر هم‌چون «گاردین» نیز خبر آزادی وی را نقل کردند.

 

  


آن‌گونه که سایت «پرس تی‌وی» اعلام کرده است، سکینه محمدی به همراه فرزندش به منزل رفته و در آن‌جا اعترافات جدیدی را مطرح کرده است که این اعترافات روز آینده از تلویزیون جمهوری‌اسلامی پخش خواهد شد. 

 


 


قلم قرمز روی خطای «سبز»نویسان

دستگیری مجدد دکتر علی شکوری‌راد، عضو برجسته جبهه مشارکت به خاطر نقل گفته‌هایش در یک مناظره، بحث‌های زیادی برانگیخته، اما یکی از مهم‌ترین مباحث، اشاره سایت «کلمه« به نقل قوم غیر واقعی از شکوری‌راد از سوی تعدادی از رسانه‌هاست. کلمه توضیح نمی‌دهد چه رسانه‌هایی چنین اشتباهی مرتکب شده‌اند، اما در توضیح خود چنین آورده است:

«...دادستانی، شکوری راد را به انتساب اظهارات کذب و خلاف واقع وی به ریاست قوه قضاییه متهم کرده، حال آنکه در واقع، این رسانه‌ها بوده‌اند که به جای علی لاریجانی که تبریک گوینده ی واقعی است، از صادق لاریجانی نام برده‌اند. کما اینکه در اطلاعیه مذکور نیز اذعان شده که آقای شکوری راد بیان این موضوع را تکذیب کرده و حال مشخص نیست او چرا به تاوان اشتباه برخی رسانه‌ها، بازداشت می‌شود.»

بررسی عبارت نقل شده از علی شکوری‌راد، خواننده را به تعدادی از سایت‌ها می‌رساند:

سحام نیوز:

«رسانه های خود شما گفتند که علی لاریجانی تلفنی به آقای موسوی تبریک گفت، وی آن را تکذیب نکرد چنین مطالبی راجع به آقای صادق لاریجانی نیز وجود دارد که تاکنون بنا به دلایلی رسانه‌ای نشده است و اگر لازم بود این کار را انجام خواهد شد نظرسنجی وزارت اطلاعات نیز دلالت بر این داشت که انتخابات به مرحله دوم می‌رود اما اختلاف آرا ۱۰ میلیونی بود. چطور است که گنجی را شاهد مثال می‌آورد ولی وزارت اطلاعات خودتان را قبول ندارید؟»

جرس:

«این نماینده مجلس ششم خطاب به داوری گفت: رسانه های خود شما گفتند كه علی لاریجانی تلفنی به آقای موسوی تبریك گفت، وی آن را تكذیب نكرد چنین مطالبی راجع به آقای صادق لاریجانی نیز وجود دارد كه تاكنون بنا به دلایلی رسانه‌ای نشده است و اگر لازم بود این كار را انجام خواهد شد نظرسنجی وزارت اطلاعات نیز دلالت بر این داشت كه انتخابات به مرحله دوم می‌رود اما اختلاف آرا 10 میلیونی بود. چطور است كه گنجی را شاهد مثال می‌آورد ولی وزارت اطلاعات خودتان را قبول ندارید؟»

بی‌بی‌سی:

«رسانه های خود شما گفتند که علی لاریجانی تلفنی به آقای موسوی تبریک گفت... چنین مطالبی راجع به آقای صادق لاریجانی نیز وجود دارد که تاکنون بنا به دلایلی رسانه‌ای نشده است و اگر لازم بود این کار انجام خواهد شد.»

و تعدادی دیگر.

اما سوال بزرگ‌تر آنجاست که سایت کلمه، در خبر امروز خود، اشاره‌ای به «رجانیوز» دارد، چرا حرفی از سایت‌های دیگر «سبز» که مدعی است با خبر اشتباه خود برای شکوری‌راد دردسر آفریده‌اند نمی‌زند: «اظهارات شکوری راد در مورد «تبریک علی لاریجانی به میرحسین موسوی»، به مطلب منتشر شده در سایت رجا نیوز، از حامیان دولت، در ۱۹ مرداد ۱۳۸۸ اشاره دارد که نوشته بود: "کاری که ایشان (علی لاریجانی) بعد از ظهر روز اخذ رأی کرد و تلفنی به موسوی، به بهانه حتمی شدن ریاست جمهوری‌اش تبریک گفت، قابل گذشت نیست."»

سایت جرس نیز در خبر خود از بازداشت مجدد دکتر شکوری‌راد چنین نوشته: «بازداشت دکتر شکوری راد به دلیل افشای تبریک ٢٢ خرداد ٨٨ صادق لاریجانی به میرحسین موسوی». به عبارت بهتر، یک سایت، از خبر پیشین خود دفاع کرده، سایتی دیگر، آن را اشتباه و عامل بازداشت شکوری‌راد خوانده است.

با این حساب، مخاطبان سایت‌های «زنجیره‌ای» نمی‌دانند به کدام خبر اطمینان کند.

 


 


جایزه برای عبدالرضا تاجیک


جازه مشترک سازمان گزارش‌گران بدون مرز و موسسه fnac فرانسه، در سال 2010 به عبدالرضا تاجیک اهدا شد. این جایزه، امروز طی مراسمی در شهر پاریس، به شیرین عبادی، رییس کانون مدافعان حقوق‌بشر و برنده جایزه صلح نوبل اعطا شد.


گفتنی است عبدالرضا تاجیک، روزنامه نگار، فعال ملی -مذهبی و عضو کانون مدافعان حقوق بشر، در تاریخ هفتم دی ماه ۱۳۸۸ بازداشت شد. تاجیک بعد از اعدام هم‌سلولی اش آرش رحمانی‌پور از نظر روحی در وضعیت نامناسبی در زندان اوین به سر می‌برد. وی دهم اسفند ماه با وثیقه 100 میلیون تومانی از زندان آزادشد. وی که یک بار در نخستین روزهای پس از انتخابات نیز بازداشت شده بود، در سالگرد این انتخابات، روز بیست و دوم خرداد، برای بار سوم بازداشت شد. 


وی از آن زمان تاکنون هم چنان در بازداشت به سر می‌برد و هیچ اطلاعی از وضعیت پرونده وی، و اتهامات احتمالی در دست نیست. 


چندی پیش دادگاه، پروین تاجیک، خواهر وی را به دلیل مصاحبه و اطلاع‌رسانی درباره وضعیت برادرش به دو سال زندان محکوم کرد. 


 


خبر تایید نشده: سکینه محمدی آزاد شد

این خبر هنوز از سوی رسانه‌های داخلی تایید نشده است. همکاران خودنویس در حال بررسی درستی یا نادرستی خبر هستند.

در حال حاضر تعدادی از وبلاگ‌ها، عکس‌هایی از این دو منتشر کرده‌اند.

 


 


تکمیلی: سکینه محمد‌ی‌آشتیانی آزاد نشد

تکمیلی: رویترز اعلام کرده بود که سکینه محمد‌ی‌آشتیانی، زنی که به اتهام رابطه نامشروع و قتل همسرش، در دادگاه به سنگسار محکوم شده بود، از زندان ازاد شده است. علاوه بر این اعلام شده بود که فرزندش سجاد، هوتن کیان وکیل وی، و همچنین دو خبرنگار آلمانی که چندی پیش بازداشت بوده بودند نیز از زندان ازاد شده‌اند.

هم‌زمان با انتشار خبر اولیه تایید نشده آزادی وی، صدا وسیمای جمهوری‌اسلامی، دست به پخش فیلم مستندی درباره وی زده است. گرچه در این فیلم سخنی از احتمال آزادی وی به میان نیامده است. 


 


هم‌گرايي اصول‌گرايان، حوزه و اصلاح‌طلبان!

۱. در اوج شادماني دولت در پي دست آوردهاي اخير خانم‌هاي ورزشكار در مسابقات آسيايي كوانگ ژو، حوزه مراتب تاسف عميق خود را از فرستادن بانوان ورزشكار به خارج از كشور ابراز مي‌دارد؛ مجلس از بي‌قانوني و تخلف دولت از قانون شكايت دارد و علما از شرايط بد اقتصادي و فقر مردم شكايت مي‌كنند و... اين همه نشان مي‌دهد كه به رغم حمايت‌هاي بي دريغ آقاي خامنه‌اي از دولت و درخواست‌هاي مكرر ايشان براي حمايت از دولت، از حجم حملات حوزه علميه و اصول‌گرايان به دولت كاسته نشده است.

۲. در شرايطي كه آيت‌الله خامنه‌اي پايين‌ترين سطح محبوبيت خود در بيست سال گذشته و در ميان جناح اصول‌گرا و حوزه را تجربه مي‌كند، اصلاح‌طلبان معترض هم فتيله اعتراضات را پايين كشيده‌اند! اعلام ارادت به «اصل نظام» در سايه ارجاع به امام راحل، پر قدرت‌تر از پيش از لابه‌لاي بيانيه‌هاي اعتراضي اصلاح‌طلبانه به گوش مي‌رسد؛ ارجاعات مهندس موسوي به دوران امام راحل با بالا رفتن شمارگان بيانيه‌ها بالاتر مي‌رود؛ شيخ شجاع كروبي در پيام ۱۶ آذر از دوران امام راحل ياد مي‌كند؛ بر خلاف سال گذشته، اعتراضات دانشجويي ۱۶ آذر امسال انعكاسي شايسته در رسانه هاي اصلاح‌طلب پيدا نكرده و تنور اعتراض اصلاح‌طلبانه را داغ نمي‌كند. ظاهرا اصلاح‌طلبان ترجيح مي‌دهند در پناه يك فضاي آرام به پررنگ‌تر كردن خطوط اختلاف خود با سكولارهاي معترض بپردازند.

۳. از سوي ديگر حوزه علميه پيام آقاي خامنه‌اي در سفر اخيرشان به قم را به خوبي دريافت كرده، و به روشني دريافته نهادها و موسسات فرهنگي و ديني كه در چند سال اخير در قم- و به موازات حوزه علميه- رشد كرده‌اند، به كجا مي‌روند- نهادهايي كه در چند سال اخير قدرت گرفته‌اند، و ارتباطات موثر حكومتي بالايي هم دارند-.

۴. هم كلامي و هم زباني و درد مشترك اصلاح‌طلبان و اصول‌گرايان و حوزه علميه و استقبال هر سه‌ي اين جناح‌ها از فضاي نسبتا آرام كنوني و سكوت آيت‌الله هاشمي رفسنجاني، مي‌تواند نشانه شكل‌گيري اتحادي تاكتيكي باشد. اتحادي كه قدرت حاكم را نگران كرده. نگراني آن قدر جدي بوده كه حكومت ترجيح داده فضاي آرام فعلي را- كه پس از هزينه‌هاي فراوان به دست آمده- با بحراني به اسم «پرونده مهدي هاشمي» كمي متلاطم كند. و به اين ترتيب وجهه‌ي آيت‌الله هاشمي رفسنجاني را- به اميد جلوگيري از قدرت گيري عنصر بديل موثر- مورد حمله قرار دهد.


 


مرخصی دو روزه حسین درخشان، بعد از ۲۵ ماه بازداشت

بنا به گزارش یک فرد نزدیک به خانواده درخشان در تهران، قرار بود هیچ رسانه‌ای آزادی حسین را تبدیل به خبر نکند، اما «مشرق» پیش از رجانیوز و دیگر رسانه‌های نزدیک به منابع امنیتی آن‌را مخابره کرده است. سایت مشرق، مبلغ وثیقه را میلیاردی ذکر کرده است.

بعد از انتخابات ریاست جمهوری، یکی از اصلاح‌طلبان که فرزندش دستگیر شده بود، به افراد مختلف گفته بود که حسین درخشان آزاد شده و فرزند او زندانی است. همچنین شباهت زیاد متن کیفرخواست دادگاه ۱۰۰ نفر از دستگیر شدگان پس از انتخابات با نوشته‌های درخشان، این گمانه را تقویت کرده بود. این دو مساله باعث شده بود بسیاری زندانی بودن درخشان را باور نکنند، تا روزی که یکی از هم‌بندهای درخشان در «۲ الف» آزاد شد و به تعدادی از خبرنگاران گفت که درخشان نه تنها زندانی است، که در طول ۸ ماه اول بازداشتش در سلول انفرادی نگهداری می‌شده است.

این نخستین بار در ۲۵ ماه گذشته است که خانواده درخشان خارج از دیوارهای زندان، حسین را می‌بینند. این وبلاگ‌نویس که یکی از پیشروان وبلاگ‌نویسی فارسی محسوب می‌شود، در مهر ۱۳۸۷ به تهران رفت اما در نیمه نخست آبان دستگیر شد. پس از آنکه دادستان برای او اشد مجازات را درخواست کرده بود، خانواده و گروه‌های بسیاری با نگرانی روند رسیدگی به پرونده را دنبال می‌کردند.

صدور حکم ۱۹ و نیم سال زندان گرچه از اشد مجازات سبک‌تر بود، اما از نظر کارشناسان حقوقی و آشنایان به وضعیت دادگاه‌های ایران بسیار سنگین می‌نمود، چه، درخشان مرتکب هیچ جرمی در داخل کشور نشده بود. حتی قانون جرایم رایانه‌ای هم بعد از بازداشت او به تصویب رسیده بود.

گفته می‌شود وکیل حسین درخشان نسبت به حکم دادگاه اعتراض کرده است.

مقام‌های کانادایی از کانال‌های مختلف در طول ماه‌های اخیر پیگیری وضعیت درخشان بوده‌اند. مایکل ایگناتیف، رهبر حزب لیبرال، یکی از نمایندگان این حزب در پارلمان کانادا را مسوول رسیدگی به پرونده کرده و بر اساس اخبار رسیده، پیام‌هایی نیز با واسطه و بدون واسطه به تهران مخابره شده است.


 


محکومیت امیر خرم به هفت سال حبس


به گزارش «میزان خبر»، وی به اتهام‌های اقدام علیه امنیت ملی از طریق عضویت در نهضت آزادی ایران، نوشتن مقالات و انجام مصاحبه با رادیوهای بیگانه و نیز حضور در تجمعات غیرقانونی، به هفت سال حبس تعزیری و ۷۴ ضربه شلاق محکوم شد.


حکم بدوی این عضو دفتر سیاسی نهضت آزادی ایران که در ۲۶ مهر ماه محاکمه شده بود، روز ۱۶ آذر به وکیل وی ابلاغ شد. آقای خرم سال گذشته و در پی وقایع عاشورا به دفتر پیگیری وزارت اطلاعات احضار و بازداشت شد و مدت ۵۰ روز را در بند ۲۰۹ زندان اوین به سر برد. همچنین او از سال گذشته ممنوع الخروج است.


این فعال سیاسی، در سال ۸۰ نیز همراه با دیگر اعضای نهضت آزادی و نیروهای ملی مذهبی بازداشت شد و ۱۳۵ روز را در سلولهای انفرادی بازداشتگاه ۵۹ سپاه گذراند و در نهایت در شعبه ۲۰ دادگاه انقلاب به چهار سال و هشت ماه زندان محکوم شد. این حکم که با اعتراض او مواجه شد، همچنان در دادگاه تجدیدنظر به سر می برد.



پیش از این عماد بهاور، مسوول شاخه جوانان و عضو دفتر سیاسی نهضت آزادی که در دوران تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸، و عضو هسته مرکزی «پویش حمایت از خاتمی و موسوی» (موج سوم)، در دادگاه به ده سال زندان محکوم شده بود.


حکم بهاور توسط قاضی صلواتی در شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب صادر شده بود. وی به اتهام اجتماع وتبانی به قصد برهم زدن امنیت ملی، تبلیغ علیه نظام و عضویت در نهضت آزادی به ۱۰ سال حبس و ۱۰ سال محرومیت از هر گونه فعالیت حزبی و رسانه ای و حتی فعالیت در فضای مجازی محکوم شده بود.


عماد بهاور ابتدا چند روز قبل از انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸ بازداشت شد. او در یک سال و نیم بعد از انتخابات هم چند بار بازداشت و آزاد شده و از اسفند ماه سال ۸۸ بدون وقفه در زندان اوین بوده است.




 
شما این خبرنامه را به این دلیل دریافت می کنید که ایمیل شما پس از تایید وارد لیست دریافت کنندگان شده است. برای لغو عضویت از این خبرنامه به این لینک مراجعه کنید یا به khodnevis-unsubscribe@sabznameh.com ایمیل بزنید. با فرستادن این خبرنامه به دوستان خود آنها را تشویق کنید که عضو این خبرنامه شوند. برای عضویت در این خبرنامه کافی است که به khodnevis@sabznameh.com ایمیل بزنید. برای دریافت لیست کامل خبرنامه های سبزنامه به help@sabznameh.com ایمیل بزنید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خبرهاي گذشته