-----------------------------
همه خبرها و ديدگاهاي سانسور شده و پشت فيلتر جمهوري اسلامي مانده را يكجا و بي درد سر در "هستي نيوز" بخوانيد... http://groups.google.com/group/hasti-news/

--------------------------------------------







Google Groups
Subscribe to Hasti News
Email:
Visit this group

۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

Latest news from Radio Zamaneh for 12/10/2010

Email not displaying correctly? View it in your browser.
این خبرنامه حاوی عکس است. لطفا گزینه دیدن عکس را در ایمیل خود فعال کنید.

 

از بیژن الهی نوشتن در هر شکل و شمایلی مقابله کردن است با او، چرا که الهی با یک سماجت سخت، ۳۰ سال سکوت کرد و هیچ نگفت و در این سکوت بی‌پایان، خود را در وضعیتی قرار داد که هر گونه سخن گفتن در پیرامون خود را در ورطه‌ی یک وضعیت هولناک قرار می‌دهد. گویی شخصیت الهی آنجا به یک شخصیت مسئله‌ساز تبدیل می‌شود که کسی چیزی از او نگوید؛ و اینطور بود که الهی تمایزش را در عصر رسانه و هیاهو با جهان پیرامونش حفظ کرد.

آیا سکوت الهی یک پز روشنفکرانه است؟

و این تمایز هر نابغه‌ای است که با بر- سازی جهان، بر جهان مألوف خود می‌شورد و در این بر- سازیِ جهان خود، خوانش از جهان موجود را گسترش می‌دهد. اگر گالیله بر تصور موجود از جهان می‌شورد، مارکی دوساد با بر- سازی جهان اخلاقی خود، خوانش‌های موجود از اخلاق را گسترش می‌دهد.

سکوت ۳۰ ساله‌ی جناب الهی را باید به حساب چه بگذاریم؛ بر-سازی چه؟ والا نفس مهر بر دهان زدن و سکوت کردن نه تنها یک امتیاز به حساب نمی‌آید که بقول آدورنو «کسی که از جمع فاصله می‌گیرد در معرض این خطر قرار دارد که خود را برتر از دیگران قلمداد کند، و از انتقادی که بر جامعه دارد به مثابه یک ایدئولوژی در جهت منافع شخصی خود سوءاستفاده کند.»1

همه‌ی اینها ما را در برابر این مسئله قرار می دهد که آیا سکوت الهی یک پز روشنفکرانه است یا او را در وضعیتی قرار داده بود که تمایزش را از جهان پیرامونش به بر – ساختی از جهان موجود تبدیل کند. این مقاله سعی در واکاوی این مسئله دارد که چرا جناب الهی در برابر اصرارهای مکرر، سکوت را ترجیح داد؟

سکوت الهی ربطی به فضای سیاسی نداشته است

در آیین نخبه‌کشی همواره یک چیز از کانون توجه روشنفکران دور بوده است. اینکه نخبه‌کشی، تنها به پراتیک قدرت و سیاست محدود نمی‌شود. بی‌شک سکوت ۳۰ ساله‌ی الهی ربطی به فضای سیاسی موجود نداشته است. چه شعر الهی پیرو آرمان‌های سیاسی گروهی خاص نبود، و چنانچه چنین نیز می‌بود در ۳۰ سال گذشته فرصت‌هایی پیش آمد که هر کسی با هر نوع نگرشی فرصت ارائه و عرضه‌ی آثار خود را بیابد و اساساً در عصر رسانه‌های مجازی این فرصت و محدودیت برای هیچ کس قابل تصور نیست. برای الهی با نوع رویکردی که به ادبیات داشت هرگز این اتفاق یک مسئله‌ی حاد نبود.

حلقه‌ی «شعر دیگر» در سال‌های دهه‌ی ۴۰ و ۵۰

آنچه در بررسی این وضعیت ما را به‌دقت بیشتری فرا می‌خواند، یادآوری شواهدی است که در پیش روی ما قرار دارد. یعنی حلقه‌ی دوستانی که در حوالی سالهای ۴۰ و۵۰ تحت لوای «شعر دیگر» دور هم جمع می شدند. جالب این است که از اعضای آن حلقه همه به نوعی مهر بر لب نهادند. اگر چه در این سماجت برای خاموشی الهی از بقیه بیشتر مُصر بود، اما چنین وضعیتی برای بهرام اردبیلی، پرویز اسلامپور، حمید عرفان، فیروز ناجی، احمد رضا چه‌کنی، هوشنگ چالنگی، سیروس آتابای، فریدون رهنما، محمود شجاعی و.... نیز به‌نوعی دیگر تکرار شد.


از نام‌های اندکی که بر شمردیم یا هرگز صدایی بر نخواست، یا چون بهرام اردبیلی پس از مرگ کلامی از او منتشر شد که بیشتر مرور خاطرات آن سال‌ها بود. دیری نگذشت که فیروز ناجی راهی فرانسه شد. پرویز اسلامپور به نیویورک رفت. آتابای در ادبیات آلمان محو شد، فریدون رهنما پس از بازگشت از فرانسه در سکوت مرد، بهرام اردبیلی به هند و از آنجا به اسپانیا رفت و بیژن الهی راهی لندن شد.

هیچکدام از این شاعران، نه چون شاملو ادبیات را ابزاری برای مبارزه می‌دیدند و نه چون اخوان ثالث آن را ابزاری برای بازگرداندن شکوه فرهنگ ایرانی. جالب این است که هر دوی این شاعران که شعرشان در مبارزات سیاسی‌شان گره خورده بود در ایران ماندند و با اینکه بعد از انقلاب مشی مبارزه‌جویانه‌ی خود را حقظ کردند، (بالاخص شاملو) با همه‌ی سختی‌هایی که پیش روی خود داشتند، هم کتاب‌هایشان به چاپ رسید و هم در نشریات ادبی مثل گردون، آدینه، کارنامه .... و روزنامه‌های ریز و درشت مطالبی درباره‌شان به چاپ رسید.

الهی را نخبگان کشتند

این مقاله بی آن‌که بخواهد خود را در یک وضعیت رادیکال قرار دهد مجبور است به این مسئله اعتراف کند که الهی را نخبگان کشتند! البته این وضعیتی نبود که تنها شامل حال بیژن الهی شود چه پیشتر از آن این اتفاق برای هوشنگ ایرانی و شین پرتو افتاده بود. یادآوری این نکته که شاملو با توجه به نفوذ ادبی خود چطور شعرهای هوشنگ ایرانی را فاقد ارزش قلمداد کرد ما را به این نتیجه نزدیک‌تر می‌کند، یا شین پرتو که در حالی در سال ۷۶ در سکوت رخت از جهان بربست که مهم‌ترین رساله‌های فکری او هنوز از زبان‌های فرانسه و انگلیسی به فارسی ترجمه نشده است.

برای بررسی علل این غیبت بی‌پایان مجبوریم کمی به عقب برگردیم و به مرور دست‌آورد های نیما بپردازیم.

نیما می‌گفت شاعر باید آنچه را که واقعاً می‌بیند وصف کند

برخلاف آنچه درباره‌ی نیما در ۵۰ سال گذشته گفته و نوشته شده است و حتی در کتاب‌های درسی بر آن تأکید می‌شود ارزش نیما به نوع تقطیع‌ها و رویکرد به وزن و کوتاه و بلند کردن مصرع‌ها محدود نمی‌شود، که اگر اینطور بود پیش از او در اشعار تقی رفعت، شمس کسمایی و جعفر خامنه‌ای با چنین و‌ضعیتی روبرو شده بودیم. ارزش نیما در ادبیات معاصر به‌واسطه‌ی گردشی بود که در زیبایی‌شناسی به‌وجود آورد و این گردش افق‌های زیبایی شناسیک ما را از جهان وسعت بخشید.

نیما در تدوین نظریه شعری خود در مجله موسیقی که هرگز مورد مداقه جدی قرار نگرفت، عناصر محوری شعر خود را به چهار دسته تقسیم‌بندی کرد:

۱- استغراق
۲-ابژکتیویته- سوبژکتیویته
۳-وصف
۴-روایت

نیما معتقد بود که ادبیات کلاسیک ما وصف‌الحالی، و به حد اعلای خود سوبژکتیو یعنی ذهنی و ذهنی‌گراست. به نظر نیما شاعر کلاسیک هنگامی که به سرو نگاه می کرد اگر غمگین بود سرو را پای در گِل می‌دید و اگر خوشحال بود آن را آزاد مجسم می‌کرد. وی در نامه‌ای به شین پرتو از دو نوع توصیف اصلی و بدلی نام می‌برد:

«در شعر کلاسیک وصف عاشق از طریق ذکر نام بلبل، وصف اشک از طریق ذکر یاقوت و وصف روی دلبر از طریق ذکر لاله توصیف بدلی است. در واقع شاعر به جای آن‌که به توصیف عاشق یا معشوق بپردازد، جایگزین یا بدلی را به جای آن می‌گذارد و خود را راحت می‌کند. کاربرد چنین کلیشه‌هایی باعث می‌شود که در اثر مرور زمان، ابژه‌ی اصلی به کلی فراموش شود. نیما اصرار دارد که شاعر باید آنچه را واقعاً می‌بیند وصف کند.»2

شاملو یک انحراف مهم در جریان شعر نیمایی بود

اگرچه در مجال این مقاله نیست تا به بررسی شعر نیما بپردازیم اما جهت بررسی این گردش زیبایی‌شناسانه مجبوریم اندکی درباره‌ی مفهوم «وصف» در نظریه‌ی نیما توضیح دهیم. از نظر نیما، «وصف» می‌بایست از سه ویژگی برخوردار باشد:

۱-به جزئیات بپردازد و از کلی‌گویی دور باشد
۲-عینی باشد و ابژه خارج از ذهن را جلوه‌ی مادی بدهد
۳-از کاربرد کلمات سوبژکتیو خودداری کند و به جای آن مشاهده‌گر باشد

آنچه نیما از آن در نظریه‌ی شعری خود سخن می‌گفت نه یک تقطیع ساده یا انهدام شکل‌های شعر کهن، بلکه یک چرخش زیبایی‌شناسی مهم بود. برای همین است که وقتی شاملو وزن را از شعر حذف می‌کند و به جای آن هارمونی را می‌گذارد، مورد غضب استادش نیما قرار می‌گیرد. نیما متذکر می‌شود که اگر برداشتن وزن یک نوآوری است خود از پیش‌تر به آن آگاه بوده و آنچه شعر را مدرن می‌کند این چیزها نیست، بلکه همین زیبایی‌شناسی است که همواره می‌خواسته در یک وضعیت سوبژکتیو جهان را نظاره کند و درگیر وصف‌الحال شاعر است. از همین روست که نیما شعرهای شاملو را در همین دسته طبقه‌بندی می‌کند: یعنی شعرهایی که با این‌که وزن ندارند، اما همان وصف‌الحال شاعر کهن است در جامه‌ای نو...

بی‌تعارف باید بگوییم شاملو یک انحراف مهم در جریان شعر نیمایی بود، و تلاش‌های نیما و غضب‌هایی که بر شاملو روا داشت به ثمر نرسید. زیرا شعر معاصر ما که با نیما از محور خود خارج شده بود، در شکل و شمایل جدید دوباره به محور سابق خود بازگشت و تبدیل شد به شعری که نیما را منهای نظریات زیبایی‌شناسانه‌اش می‌خواست.

از طرف دیگر نیما با همه‌ی تلاش‌های مثال‌زدنی و با ارزش‌اش هرگز نتوانست آنچه را که در نظریاتش تدوین کرده بود در شعرش به کمال برساند. به قول جلال آل احمد به‌عنوان یک شاعر رمانتیک اجتماعی باقی ماند که در ادامه به دلایل آن خواهیم پرداخت.

دو عامل اساسی ادبیات معاصر ما را در یک وضعیت رمانتیک قرار داد

دو عامل اساسی ادبیات معاصر ما را در یک وضعیت رمانتیک قرار داد، و گفتمان ادبیات معاصر را ذیل یک قرائت رمانتیک تعریف کرد، به‌طوری که هر حرکتی که خواست خارج از این قرائت رمانتیک و گفتمان زاییده از آن شکل بگیرد با نوعی بی‌توجه‌ای و بی‌اعتنایی روبرو شد. این دو عامل یکی سیطره ۷۰۰ ساله‌ی ادبیات کلاسیک بود که خصلتی شدیداً رمانتیک داشت و دیگری تأثیرپذیری نسل اول شاعران و داستان نویسان معاصر ما از ادبیات غرب و بالاخص از ادبیات فرانسه که در آن سال‌ها به شدت درگیر رمانتییسیسم بود.

البته نباید از این نکته غافل شد که تمایلات افراطی ادیبان و مترجمان ما به سنت رمانتییسیم در غرب نیز به این بدفهمی از جریانات ادبی در غرب دامن زد. از همین روست وقتی شاعری مثل شین پرتو یا هوشنگ ایرانی با سنت‌های دیگری از ادبیات غربی آشنا می‌شوند و سعی می‌کنند آن را در فضای ادبی آن سال‌ها ارائه دهند، با نوعی بی‌توجه‌ای و دهن کجی مواجه می‌شوند.

در چنین وضعیتی شاعر بزرگی چون نیما با آن‌که در نظریات مدون‌اش به نقد یک‌سری خصلت‌های رمانتیک در ادبیات کلاسیک ما می‌پردازد، اما به واسطه‌ی سنت رمانتیک اجتماعی که در آن زیست می‌کند، نمی‌تواند در اشعارش آنچه را که مدعی آن است به کمال برساند. نتیجه آن می‌شود که در اشعار شاملو، اخوان سپهری و بعضاً فروغ ما با یک وضعیت کاملاً رمانتیک روبرو هستیم که شاعر به عنوان راوی در شعر به وصف حال خود می‌پردازد و مفاهیم را در یک وضعیت حاد احساسی بازتعریف می‌کند. در واقع ما باز هم با همان بحرانی روبرو می‌شویم که در صد سال اخیر با آن دست به گریبان بودیم؛ یعنی نظریه منهای جهان‌بینی!

زندگی دوباره‌ی شاعران «شعر دیگر»

این قرائت تک‌سویه و گفتمان غالب، شرایط را برای معرفی و ارائه کردن هر حرکت جدید و متفاوتی سخت و تا حدودی غیر ممکن می‌کند، زیرا با نفوذ خود، اجازه‌ی شکل‌گیری سنت جدیدی را نمی‌دهد. طبیعی است در نبود یک سنت قوی هر حرکت پیشرویی با هر میزان از توانایی به دلیل فقدان مخاطب به یک انزوای ناخواسته متمایل می‌شود.

وقتی تمام نشریات و فضاهای ادبی در اختیار یک گروه و جریان خاص است، طبیعی است که آنها می‌توانند با هویت‌بخشی به خود، مخاطبین خود را نیز تولید کنند. آنچه هم که امروز از نام‌های شاعران «شعر دیگر» باقی مانده است، بی‌شک مرهون تلاش‌های سخت‌کوشانه‌ی آنهاست که در نشریاتی چون «طرفه» و «روزن» به معرفی و شناساندن شعر خود در هیاهوی آن سال‌ها پرداختند.

شاید اگر شاعران دهه‌ی ۷۰ به بازتولید مفاهیم شعری شاعران «شعر دیگر» نمی‌پرداختند این اندک شناسایی ما از شاعران «شعر دیگر» نیز امروز موجود نبود.هرچند شاعران شعر دهه‌ی ۷۰ کمتر حاضر شدند خود را وامدار تلاش‌های شاعران «شعر دیگر» قلمداد کنند، اما پیگیری خط ارتباطی آنها ما را با حیات دگرباره‌ی شاعران آن سال‌ها روبرو کرد.

«شعر دیگر» ادامه‌ی حقیقی و اصیل شعر نیماست

بیژن الهی به‌عنوان یکی از مهم‌ترین سردمداران «شعر دیگر» در حالی در طول یک دهه به فعالیت ادبی پرداخت، که بی‌شک محصول یک گردش زیبایی شناسیک بود که با نیما شروع شد و در «شعر دیگر» به نتیجه رسید. از همین روست که شعرهای الهی و حلقه‌ی شاعران «شعر دیگر» ادامه‌ی حقیقی و اصیل شعر نیماست که کمتر به آن اشاره شده است. اسماعیل خویی چند ساعت بعد از مرگ الهی به این نکته اشاره می‌کند. او می‌گوید: «با رفتن الهی دفتر یک گونه از شعر نیمایی بسته می‌شود.»؛ اشاره‌ای که هرگز پیش از مرگش به آن پرداخته نشد. آنچه نیما در نظریه‌ی شعری خود تدوین کرد، شباهت نزدیکی به محصولی دارد که با «شعر دیگر» تولید شد. اگرچه «شعر دیگر» تنها وامدار نیما نیست و از شعر جهان نیز تأثیر پذیرفته است، اما شعر دیگر و بالاخص شعر بیژن الهی آنجا که با شطحیات عرفانی ما تلفیق می‌شود و از دل جهان‌بینی شعری نیما بیرون می‌آید، به شعر جدیدی تبدیل می‌شود که اگر در سنت رمانتیک ادبیات معاصر ما گرفتار نمی‌شد، می‌توانست در ادبیات ما جایگاه وسیع‌تری را اشغال کند. امروز جایگاه ادبیات بیژن الهی می‌بایست در ردیف نیما و هدایت در ادبیات ما مورد ستایش قرار می‌گرفت. نه این‌که در این گمنامی و خاموشی به پایان برسد. آنچه شعر شاعران «شعر دیگر» و هر حرکت نوآوری را در محاق قرار داد، ضدیت و مقابله با گفتمان رسمی بود که تنها قرائتی رمانتیک را از ادبیات بر می‌تافت و همانطور که اشاره شد اگر نیما در این وضعیت فرصت رشد و نمو یافت به واسطه‌ی این بود که در نهایت نظریه‌ی نیما در قرائت مألوف حل شد و اگر چنین نمی‌شد، بی‌شک نیما و شعرش به همان وضعیتی دچار می‌شد که «شعر دیگر» و جریان های مشابه آن دچارش شدند.

شعر بیژن الهی در جریان «شعر دیگر» یک وضعیت ویژه و یگانه دارد

شعر بیژن الهی در جریان «شعر دیگر» یک وضعیت ویژه و یگانه دارد. شعر الهی به‌خصوص در شعرهای «دوره‌ی سیاه سرایش شعر پارسی» از چند جهت قابل بررسی و ستایش است. ابتدا به ساکن شعرهای الهی با یک پختگی خود را از وضعیت سوبژکتیو تاریخ شعر فارسی جدا می‌کند. یعنی شعرهایی که کمتر خود را درگیر ذهنیات راوی- شاعر می‌کند و شعر بیشتر سعی می‌کند با استغراق در هر پدیده‌ای به وصف آن پدیده منهای امیال و ذهنیات راوی- شاعر بپردازد. همین فاصله‌گیری و ابژکتیو شدن باعث می‌شود که شعر الهی درگیر واژگان و موقعیت‌های مألوف شاعرانه نشود. همین که الهی بجای سرودن از معشوق یا وطن یا زندگی و مرگ درباره‌ی سل، طاعون و تراخم شعر می‌سرود، نشان از این واقعیت داشت که شعر می‌تواند با جدا شدن از وضعیت رمانتیک خود، موقعیت‌های شاعرانه‌ی دیگری خلق کند.

از طرف دیگر شعر الهی در نوع نگاه به تصویر به‌شدت مترقی بود.اگر شعر شاعران آن سال‌ها مملو از تصاویر قاب شده و محدود بود، خصلت عمده‌ی شعرهای الهی در خلق تصویرهای بسیط بود که همواره زاویه‌ی دید ما را در نظر به شعر به چالش می‌کشید. به این قطعه‌های تصویری در شعرهای شاملو و فروغ دقت کنید:

شاملو:

«باید استاد و فرود آمد
برآستان دری که کوبه ندارد
چرا که اگر به گاه آمده باشی
دربان به انتظار توست
و اگر بی‌گاه به در کوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید»

فروغ:

«زندگی شاید یک خیابان دراز است
که هر روز زنی با زنبیلی از آن می‌گذرد
زندگی شاید ریسمانی‌ست که مردی با آن خود را از شاخه می‌آویزد
زندگی شاید طفلی‌ست که از مدرسه برمی‌گردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو هم‌آغوشی یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر برمی‌دارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی‌معنی می‌گوید صبح به خیر....

در این دو شعر و شعرهایی از این دست ما با یک قاب تصویری روبرو هستیم. قاب محدودی که تصویر را همچون یک عکس زیبا در معرض دید ما قرار می‌دهد. مهم‌ترین ایرادی که می‌توان به این نوع تصویرسازی قائل شد، این است که این نوع نگاه به تصویر به‌جای آن‌که بیشتر خصلتی ایماژیستی داشته باشد، مبتنی است به ساختن تصویر به قصد ایجاد یک فضا، برای همین بیش از آن‌که یک تصویر شاعرانه باشد، نشان‌دهنده‌ی یک فضای مشخص است. برای همین است که تصاویری از این دست را می‌شود به‌راحتی با زبان سینما یا نقاشی دوباره بازآفرینی کرد. این البته نشان ضعف این شاعران نیست بل‌که محصول یک گفتمان زیبایی‌شناسانه است که در نوع نگاه به خلق تصویر آن را چنان قاب‌های زیبایی می‌بیند که محصول نگاه شاعر به جهان پیرامونش است؛ جایی‌که شاعر با درونگری در خصلت سوبژکتیو خودش به یک وحدانیت در ارائه‌ی تصویر می‌رسد و مخاطب را نیز عادت می‌دهد که جهان را به همان گونه‌ای ببیند که شاعر می‌بیند و در واقع زاویه‌ی دید خواننده همان زاویه‌ی دید شاعر است.

تصویرسازی در شهر الهی متفاوت است

در شعر الهی اما نگاه به تصویر با یک چرخش زیبایی‌شناسیک روبرو می‌شود. یعنی شاعر به‌جای ارائه دادن یک قاب بسته از زاویه‌ی دید خود، سعی می‌کند خواننده را از نقطه‌ی تماشا منحرف و او را در وضعیتی قرار دهد که برای یافتن زاویه‌ی دیدش چند بار جا عوض کند و در نهایت متوجه شود که با یک تصویر واحد روبرو نیست.

در شعر بیژن الهی تصویر‌سازی ناگهان یک خصلت بسیط می‌یابد، یعنی عموماً ما از یک نمای بسته ناگهان به یک نمای باز و خارج از تصور پرت می‌شویم. برای همین است که در تماشای این قاب نمی‌توانیم به زاویه‌ی دیدی که شاعر به ما پیشنهاد می‌کند، اطمینان کنیم:

«وقتی مخمل با کرک‌های آبی که به سمت شرق خواب داشت، تمام مدیترانه بود»
«همیشه بگذار من این ماه را، که مدرک سرگردانی من است عنوان کنم»
«و بیامرز یخ را که آب می‌شود، ای طوفان»
«چاه کن سقوط می‌کند، افق را میان دو لب، به اعماق می‌برد»
«چاه‌های شرقی در چشمان تو / ای مرد/ به آب رسید»
«من کنار کره‌ای /که سراسر آن دریاست/به خواب رفته‌ام/در خطوط سرگردان دست تو/ این گله‌هایی که از چرا باز می‌گردد»

در این تصاویری که از میان اشعار الهی انتخاب کرده‌ایم، همواره با یک نمای بسته (کلوزآپ) روبرو هستیم که در ابتدای امر ما را به یک قاب تصویری محدود راهنمایی می‌کند، اما ناگهان با یک چرخش سریع و یک پرش ناگهانی در تصویر مواجه می‌شویم، چنان‌که زاویه‌ی دید ما را ناگهان دچار یک شکست می‌کند و ما را در یک نمای باز (لانگ شات) قرار می‌دهد؛ نمایی که فاصله‌های معنادار و دگرگون شده‌ای با نمای بسته‌ی اولیه‌ی خود دارد.

در این پرش ناگهانی، شاعر ما را از زاویه‌ی دید خود دور می‌کند و در خوانش شعر، ما را در وضعیتی قرار می‌دهد تا میان این دو سطح تصویر مدام در سیلان باشیم و کشف این تفاوت ما را در وضعیتی قرار میدهد که تصویر را مدام مورد بازیابی و بازآفرینی قرار دهیم.

وقتی محمود شجاعی می‌گوید: «می‌خواهم مژگانت از دریا برگردد»

متوسل به همین روش می‌شود و خواننده را در یک چرخش ناگهانی به خوانش‌های متفاوت فرا می‌خواند. از مژه برگرداندن برای زیبایی چشم تا موج‌های دریا که چون مژگان بر می‌گردند، همه وضعیتی است که خواننده را در نقطه‌ای از تماشا قرار می‌دهد که تصویر بسیط است و دست‌نیافتنی و هرگز خود را به یک قاب بسته محدود نمی‌کند.

یا وقتی بیژن الهی می‌گوید:

«و این که قند بر نمی‌داری/مال من خواهد بود،این که می‌خندی»

ما در این شعر با یک نوع ردیف‌سازی روبرو هستیم که بیش از آن‌که یک خاصیت عینی و زبانی داشته باشد، یک شباهت ذهنی را به تصویر می‌کشد؛ جایی که سفیدی قند در مقابل سفیدی دندان‌ها هنگام خندیدن قرار می‌گیرد. اینکه تو قند تعارف می‌کنی و درعوض خنده پس می‌گیری، این تصویر نه ابتدا دارد و نه انتها و نه مدعی تشریح یک تصویر کامل است، بلکه از همان ابتدا برشی است از یک لحظه که ما وارد آن می‌شویم و به سرعت از آن خارج می‌شویم. در پیشنهاد این تصویر شاعر جز توصیف یک وضعیت هیچ کار دیگری نمی‌کند؛ یعنی آن خصلت سوبژکتیو هرگز عیان نمی‌شود. تنها وصف است و استغراق در یک لحظه، از طرفی این تصویر و تصاویری که در بالا به عنوان نمونه از آن یاد شد، عرضه‌ای کاملاً درون‌شعری دارند، یعنی تصاویری هستند منحصر در شعر. برای همین است که نمی‌شود آن را چون شعر شاملو در سینما و نقاشی دوباره بازآفرینی کرد. به این جهت از نوعی استقلال شاعرانه بهره می‌برند و لذا وام‌دار شعر هستند.

چرا الهی سکوت کرد؟

آنچه الهی و «شعر دیگر» در جهان شعری‌شان به دنبالش بودند، در یک ضدیت با هستی‌شناسی شعر در هفتصد سال گذشته داشت. از همین رو هر حرکتی برای هویت‌بخشی به خود با یک شکست همراه بود. شاید از همین رو بود که شعر الهی و جریان «شعر دیگر» مجبور به یک سکوت ناخواسته شد تا شاید زمان مناسب از راه برسد. بی‌شک بیژن الهی نمی‌توانست در زمانه‌ای که نزدیک‌ترین دوستانش (چون اسماعیل نوری اعلا که از قضا نظریه‌پرداز «شعر دیگر» بود) شعر او را تمام شده قلمداد می‌کردند، در مقابل سنت هفتصد ساله‌ی قرائت رمانتیک از ادبیات ایستادگی کند. زیرا این شورش مسلماً به یک درگیری فرسایشی تبدیل می‌شد. الهی سکوت کرد تا تمایز خود را با آنچه در پیرامونش می‌گذشت حفظ کند و هویت شعری خود را متمایز از آنچه در ادبیات ما می‌گذشت به اثبات برساند.

1- اخلاق صغیر
2- بوطیقای شعرنو- شاپور جورکش

Share/Save/Bookmark

در همین زمینه:
برای زندگی‌های بیژن الهی، پرهام شهرجردی
شادی من مردنم را کافی‌ست، یادنامه‌ی بیژن الهی در دفتر خاک

 
 

دور بعدی مذاکرات ایران با گروه ۵+۱، ژانویه‌ی سال‌ ۲۰۱۱، یعنی ماه آینده در استانبول خواهد بود. این تنها توافق آشکاری بود که مذاکرات دو روزه‌ی ژنو پیرامون مسئله‌ی اتمی ایران با گروه ۵+۱ دربرداشت.

Download it Here!

این گفت‌وگوها در حالی به پایان رسید که واشنگتن و تهران هریک تلاش دارند به دیگری ثابت کنند که نسبت به ۱۴ ماه پیش، تاریخ توقف گفت‌وگوها، در موضع قوی‌تری قرار گرفته‌اند. درواقع مذاکرات به‌طور جدی آغاز نشده است. در مورد آن‌چه طرفین می‌گویند هم اختلاف نظر وجود دارد.

کاترین اشتون، مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا که ریاست نمایندگان پنج کشور فرانسه، آمریکا، انگلیس، چین و روسیه، به همراه آلمان را به‌عهده داشت، محتوای مذاکرات دو روزه‌ی ژنو را ایده‌های عملی و حل نگرانی‌های اصلی در مورد برنامه‌ی هسته‌ای ایران توصیف کرد، اما سعید جلیلی، مذاکره‌کننده‌ی ارشد جمهوری اسلامی در مورد پرونده‌ی هسته‌ای، اظهارت خانم اشتون را رد کرد و گفت «نکته‌ی مورد توافق ما یک جمله بیشتر نبود. گفت‌وگو برای همکاری حول نقاط مشترک». کاترین اشتون در جلسه‌ی خبری پایانی شرکت نکرد.


مهران براتی

در گفت‌وگو با دکتر مهران براتی، کارشناس مسائل سیاسی و پژوهشگر دانشگاه برلین می‌پرسم: نگاه شما به این مذاکرات و اختلاف نظری که طرفین در آنچه که در گفت‌وگوها به عمل آمده است چیست؟

نه ایران و نه غرب هیچکدام یک برنامه‌ی گفت‌وگو، یک نقشه‌ یا راهی که بتواند گفت‌وگوها را به نتیجه‌ی مثبت برساند نداشتند. ایران همچون سابق بر موضوع خودش پافشاری می‌کند که من صحبتی در مورد ادامه‌ی غنی‌سازی اورانیوم در ایران ندارم که انجام دهم. آن‌چه من مایلم در مورد آن صحبت کنم، مسائل عمومی مربوط به امنیت و سیاست‌گذاری در منطقه و جهان می‌شود. غرب برعکس معتقد است که مصوبات شورای امنیت باید اجرا شود و برنامه‌ی اتمی ایران جنبه‌های نظامی دارد و خطراتی را به‌همراه می‌آورد.

ایران نیز تا به‌حال پاسخ‌های لازم را در این زمینه به پرسش‌های آژانس نداده است. این هر دو موضع قابل تفاهم نیستند. روز اول گفت‌وگوها آقای جلیلی دو ساعت اول گفت‌وگو را صرف این کرد که از غرب بخواهد سوءقصدی که به دانشمندان اتمی ایران شد را محکوم کند و ایران به نوعی غرب و اسراییل و همچنین آژانس بین‌المللی اتمی را مسئول می‌داند. چون ایران می‌گوید نام دانشمندان اتمی ایران از طریق آژانس به دیگر کشورها گزارش شده و این دلیلی برای پیداکردن و سوءقصد به آنها شده است. به همین دلیل هم روز اول مذاکره اصلاً نتیجه‌ای نداشت.

روز دوم هم همان‌طور که شما به آن اشاره کردید، بر سر این که درباره‌ی چه موضوعی باید صحبت شود، گفت‌وگو انجام گرفت. حداقل تفاهم در این مورد بوده است که گفت‌وگوها ادامه پیدا کند. ایران هم خود را از ادامه‌ی گفت‌وگوها کنار نکشیده و پیشنهاد غرب را برای ادامه‌ی گفت‌وگوها پذیرفته است. فکر می‌کنم این تنها نتیجه‌ است. هنوز هر دو طرف، همان‌طور که شما اشاره کردید، فکر می‌کنند در موضع قدرت‌ هستند. ایران از این نظر که به روند غنی‌سازی ادامه داده و الان در موضعی‌ست که فکر می‌کند چون دیگر مسئله‌ی «غنی‌سازی، آری یا نه» در دستور کار غرب نمی‌تواند انجام گیرد، پس مسائل مورد نظر ایران در مرکز ثقل گفت‌وگوهای آینده قرار خواهد گرفت.

غرب هم معتقد است که تحریم‌های شورای امنیت در اقتصاد و سیاست ایران مؤثر بوده و به نوعی دوگانگی در موضعگیری سیاستمداران حاکم بر ایران مشهود است و امید برآن دارد که لااقل آن اصول‌گرایانی که واقع‌بین‌تر هستند، آقای احمدی‌نژاد را مجبور کنند که به نوعی نرم‌تر در مذاکرات آینده شرکت کند و به نتیجه برسد.

شما به مسئله‌ی تحریم‌ها اشاره کردید. در حال حاضر مشخص شده است که تحریم‌های بین‌المللی مردم ایران را در حال حاضر تحت فشار قرار داده است و نه دولت را. اگر این مذاکرات و تحریم‌ها همین‌طور ادامه پیدا کند، چه وضعیتی برای مردم در داخل ایران پیش خواهد آمد؟

البته وضعیت مردم روز به روز بدتر خواهد شد، ولی حکومت‌های دیکتاتوری کمتر به این مسئله توجه دارند که چه بلایی بر سر مردم و ملت خودشان می‌آید. بیشتر آنچه در دستور کار حاکمیت و حکومت قرار دارد، برای آنها لازم شمرده می‌شود و در رأس علایق‌شان قرار دارد. به همین دلیل هم حتی تشدید تحریم‌ها و شدت گرفتن نگرانی‌های مردم، سخت شدن زندگی روزانه‌ی مردم، تأثیری در سیاست دولت آقای احمدی‌نژاد نخواهد داشت.

این امید هست که در وضعیت موجود که اعتراض‌های عمومی به سیاست و روش دولت در برخورد به ملت و مردمش هنوز از بین نرفته است و به احتمال قوی مثل آتشی زیر خاکستر روزی بروز خواهد کرد، دست‌کم از طرف طرفداران نظام به کلیت نظام و به دولت آقای احمدی‌نژاد فشار وارد شود.

راه زیادی برای این مسئله وجود ندارد. راه‌هایی که در میان سیاستمداران و سیاستگذاران اروپا بحث می‌شود، اکنون دو مسئله بیشتر نیست. یک این که دیگر بر سر مسئله‌ی غنی‌سازی صحبت نشود، بلکه بر چگونگی شرکت غرب در روند پیشرفت صنایع اتمی ایران بحث شود. حکومت ایران ابتدا پیشنهاداتی کرده بود مبنی بر این که غرب می‌تواند در سرمایه‌گذاری‌های مشترک، آنچه joint venture نامیده می‌شود، شرکت داشته باشد و از این طریق هم بر این مسئله نظارت داشته باشد. ایران خواسته بود این مسئله به نوعی از طرف غرب اکنون در دستور کار قرار گیرد.

دیگر این که چگونه مسئله‌ی حقوق بشر را با مسئله‌ی گفت‌وگوهای اتمی می‌شود پیوند زد. برای این هم راهی جز این نمی‌بینند که کنفرانسی شبیه کنفرانس صلح و امنیت اروپایی که با کشورهای اروپای شرقی انجام گرفته بود، برای خاورمیانه طراحی کنند. سپس در قالب چنین کنفرانسی هم مسائل حقوق بشری و هم مسائل آزادی رسانه‌ها و هم مسائلی که مربوط به نهادهای مدنی ایران می‌شد، میان ایران و کشورهای عربی و از آن طرف اسراییل روی میز قرار گیرد و برنامه‌ی عملی، گسترده‌تر از آنچه مربوط به غنی‌سازی می‌شود، در سیاستگذاری اعمال شود.

به نظر شما گزینه‌ی واشنگتن و متحدین آن چه خواهد بود: مذاکره‌ی بلندمدت یا حمله به ایران؟

فکر نمی‌کنم که اصلا گزینه‌ی نظامی در این شرایط ممکن باشد. چنین گامی احتمالش هست که از طرف اسراییل برداشته شود، حتی بدون توافق با آمریکا، و آن وقت کشورهای غربی هم مجبور به عکس‌العمل شوند. این مسئله هم فعلاً ممکن به نظر نمی‌رسد. گزینه‌ی اصلی فکر می‌کنم همین ادامه‌ی گفت‌وگوها و گسترش تحریم‌ها باشد و به نوعی تفاهم روی این مسئله که بخشی از گفت‌وگوها هم به آن چیزی اختصاص داده شود که مورد علاقه‌ی ایران است. ایران مایل است در مدیریت سیاستگذاری منطقه و در سیاست جهانی شرکت داشته باشد.

حالا سهم ایران چه می‌تواند باشد، واقع‌بینی به ما می‌گوید که این حق یا این امکان بیشتر از آن نخواهد بود که در چهارچوب یک گفت‌وگو و کنفرانس مربوط به مسائل و مشکلات منطقه، ایران هم به عنوان یک نیروی مهم سر میز مذاکره نشسته باشد و از این طریق آن احتیاجی که آقای احمدی‌نژاد به تأیید نظام حکومتی‌اش دارد به او داده شود. در حول وحوش این گفت‌وگوها در درازمدت به تفاهمی هم در مورد مسئله‌ی اتمی برسد. من راه کوتاه‌مدتی برای این مسئله نمی‌بینم.

Share/Save/Bookmark

 
 

یکی از مهم‌ترین فرازهای حکومت ۳۷ ساله‌ی محمد‌رضا پهلوی که نقش مهمی در تحکیم پایه‌های رژیم وی داشت کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بود.

این کودتا که در دوازدهمین سال حکومت پهلوی به‌وقوع پیوست، سبب تثبیت حاکمیت او تا ربع قرن دیگر شد. قیام مردم در ۳۰ تیر ۱۳۳۱،‌ زمینه‌های لازم برای نخست‌وزیری دکتر محمد مصدق را فراهم کرد.

این دومین دوره‌ی حکومت دکتر مصدق بود. وی قبل از قیام ۳۰ تیر نیز از اردیبهشت ۱۳۳۰ تا ۲۵ تیرماه ۱۳۳۱، عهده‌دار کابینه بود. زنده‌یاد مصدق در ‌آن ۱۵ ماه توانسته بود حقانیت ایران را در مجامع بین‌المللی در خصوص ملی شدن صنعت نفت اثبات کند،‌ اما در همان مقطع با توطئه‌های بزرگی از جانب دولت‌هایی که دست‌شان از منابع نفتی و سرمایه‌های مردم ایران کوتاه شده بود مواجه شد و دولتش در ۲۵ تیر ۱۳۳۱ زمانی که شاه درخواست او را برای واگذاری وزارت جنگ به کابینه‌ی وی رد کرد، سقوط کرد.

او در دوره‌ی یک‌ساله‌ی کابینه‌ی دوم خود تلاش فراوانی کرد تا به بهانه‌ی ضرورت آزادی عمل در اعمال اصلاحات در کشور، اختیارات خود را در برابر مجلس شورای ملی که مرکز قانونگذاری و قدرت کشور بود، افزایش دهد.

فاصله‌ی زمانی قیام ۳۰ تیر ۱۳۳۱ تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در حقیقت مقطع شکل‌گیری و تعمیق اختلافات مصدق با سایر نیروها و طبعاً زمان فراهم آمدن مقدمات کودتا بود. در این مدت آمریکایی‌ها فعالانه وارد عمل شدند و پس از آن‌که مطمئن شدند نمی‌توانند از راه‌های سیاسی، نفت از دست‌رفته‌ی ایران را بار دیگر به چنگ آورند، تصمیم به کودتا گرفتند.

انگلیسی‌ها نیز با امریکایی‌ها معامله کردند و قسمتی از منافع خود را به آنها واگذار کردند. سازمان جاسوسی آمریکا ابتکار عمل را برای انجام کودتا و ساقط کردن حکومت مصدق به دست گرفت. ابتدا در ۲۵ مرداد کودتایی صورت گرفت که ناکام ماند و شاه به خارج از کشور فرار کرد. با این رویداد مصدق و اطرافیانش تصور کردند خطر برطرف شده است. به همین دلیل حتی به هشدارها و تذکرات بعدی شخصیت‌های سیاسی بی‌طرف و مستقل نیز اعتنایی نکردند.

طرح کودتا که به نام رمز «آژاکس» خوانده شد، پس از انتخاب چرچیل به نخست‌وزیری انگلیس در مهر ۱۳۳۱ تهیه شد و انتخاب آیزنهاور به ریاست جمهوری امریکا در ماه آبان همان سال به پیشبرد این طرح در ایران کمک شایانی کرد. این طرح مشترک، با کمک عواملی در داخل ایران از جمله برادران رشیدیان، ذوالفقاری‌ها و دیگر جریان‌های وابسته به انگلیس و امریکا که از مرتبطین فعال دربار محمد‌رضا پهلوی بودند به اجرا گذارده شد.

تا پیش از انتخابات آمریکا مقامات انگلیسی طرح آژاکس را به یاری دوتن از بلندپایه‌گان سازمان «سیا» از جمله کرمیت (کیم) روزولت و ‌آلن دالس به پیش برده بودند، لیکن ‌آن را تا آغاز دوران ریاست جمهوری آیزنهاور مسکوت گذارده بودند. طرح مزبور، دو هفته پس از آغاز ریاست جمهوری آیزنهاور یعنی از روز ۱۴ بهمن ۱۳۳۱ که یک هیئت انگلیسی برای اجرایی کردن طرح به ملاقات جان فوستر دالس وزیر خارجه آمریکا و برادرش آلن دالس رئیس سازمان «سیا» به واشنگتن رفت لازم‌الاجرا شد.

در خرداد ۱۳۳۲ مصدق در نامه‌ای به آیزنهاور رئیس‌جمهور آمریکا از همراهی آن کشور با سیاست‌های خصمانه‌ی انگلستان گلایه کرد. غافل از آن‌که این نامه چهار روز پس از تشکیل جلسه‌ای در وزارت خارجه‌ی آمریکا برای تهیه‌ی مقدمات کودتا و براندازی حکومت مصدق به دست آیزنهاور رسید. آیزنهاور نیز پاسخ نامه را به عمد یک ماه به تأخیر انداخت تا عملیات آ‌ژاکس، روال برنامه‌ریزی شده‌ی خود را طی کند.

کودتا در ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲به اجرا درآمد. این کودتا در شرایطی به وقوع پیوست که از آن همبستگی و حضور مردمی که در ۳۰ تیر وجود داشت، خبری نبود. به همین دلیل حکومت مصدق در عرض چند ساعت سرنگون شد و سرلشکر زاهدی به نخست‌وزیری رسید. شاه که در پی شکست کودتای اول در تاریخ ۲۵ مرداد ۳۲ از طریق بغداد به رم گریخته بود، در ۳۱ مرداد به تهران بازگشت و در صدد برآمد تا با کمک اربابان انگیسی و آمریکایی خود قدرت را بیش از پیش قبضه کند. از این‌رو نخست‌وزیر دولت کودتا سپهبد زاهدی در نامه‏‌ای به آیزنهاور رئیس جمهور وقت آمریکا ضمن اعلام تلاش برای بهبود وضع بین‌‌المللی ایران و تجدید مناسبات سیاسی ایران و انگلیس، از آمریکا برای آن‌‌چه که «نجات ایران از هرج و مرج اقتصادی و مالی» می‏‌نامید تقاضای کمک فوری کرد. (باری روبین، جنگ قدرت‌‌ها در ایران، ترجمه‌‌ی محمود مشرقی، تهران: آشتیانی ، ۱۳۶۳، ص ۸۴)

در شهریور همان سال دولت امریکا موافقت خود را با پرداخت مبلغ ۲۳/۴ میلیون دلار بابت کمک‏های فنی سالانه اعلام و همچنین مبلغ ۴۵ میلیون دلار کمک بلاعوض به ایران اعطا کرد. (عبدالرضا هوشنگ مهدوی، سیاست خارجی ایران در دوران پهلوی، تهران: البرز ، ۱۳۷۵ ، ص ۲۲۲)

بعدها معلوم شد که آمریکایی‌ها پنج میلیون‌دلار از این مبلغ را بابت دستمزد زاهدی و اطرافیانش در قبال کودتا پرداخته بودند. اگرچه امریکایی‏ها هدف خود را کمک به دولت جدید ایران برای «اعاده‌ی ثبات در کشور» و «پیشرفت اقتصادی» عنوان می‌کردند، اما واقعیت این بود که آنها ارسال کمک‏های مالی به دولت کودتا را به منظور سازماندهی دوباره‌ی ارتش و دستگاه اداری در جهت مقابله با فشار شوروی در مرزهای شمالی و مبارزه با قدرت حزب توده در داخل را دنبال می‌کردند.

از سوی دیگر تسلط همه‌جانبه بر ایران و منابع نفتی آن از دیگر اهداف آنها بود. از این‌رو امریکا تنها پس از امضای قرارداد کنسرسیوم در ۲۸ شهریور ۱۳۳۲ با پرداخت ۳/۱۲۷ میلیون دلار به عنوان وام به ایران موافقت کرد. در این مسیر رژیم شاه نیز تلاش کرد با کمک‌های مالی و اطلاعاتی آمریکا (سیا)، مخالفان را سرکوب و عمر حکومت خود را تداوم بخشد.

در جریان کودتای ۲۸ مرداد حزب توده با آن‌که شبکه‌ی گسترده‌ای از افسران ارتش را با خود داشت، کمترین عکس‌‌العملی در برابر کودتاچیان نشان نداد. پس از کودتا بسیاری از اعضای فعال حزب توده دستگیر شدند و عده‌ای از افسران توده‌ای نیز اعدام شدند. سران حزب توده نیز به خارج از کشور مهاجرت کردند.

دولت روسیه طلاهایی را که در نهایت نیاز و احتیاج دولت مصدق، به او برنگردانده بود، پس از کودتا به دولت زاهدی تحویل داد! مصدق دستگیر و در یک دادگاه فرمایشی به سه سال زندان محکوم شد.

بعد از کودتا و حادثه‌ی ۱۶ آذر

با پیروزی کودتا، نیروهای ملی با تشکیل «نهضت مقاومت ملی» که یک روز پس از کودتا صورت گرفت، سعی در شکستن فضای اختناق کردند. در این میان دانشجویان به عنوان بازوی اجرایی نهضت، عمل می‌کردند.

با این همه عده‌ای از استادان دانشگاه به «مذاکرات نفت» که در حقیقت سرپوشی سیاسی برای بازگرداندن آمریکا و انگلیس به سر چاه‌های نفت بود، اعتراض کردند و از دانشگاه اخراج شدند. در حقیقت کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ فقط علیه دولت مصدق یا شخص نخست‌وزیر نبود. بلکه مهم‌تر از آن، علیه مردمی بود که در راه کوتاه کردن دست انگلیس و آمریکا و بازیابی استقلال سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، نظامی مبارزه می‌کرد.

بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، در شهریور ۱۳۳۲، تهران شاهد برپایی تظاهرات گسترده‌ای بود و تظاهرکنندگان علی رغم دخالت مأموران شهربانی و واحدهای لشکر نظامی ضد شورش پایتخت، همچنان به اعتراض‌های خویش ادامه دادند.

معترضین در آن روز با پلاکاردهایی دراعتراض به حاکمیت پهلوی دوم و همچنین شعارنویسی بر در و دیوار شهر بر ضد رژیم کودتایی و خودکامه، مخالفت خود را اعلام کردند.

پس از بازگشایی دانشگاه در مهرماه ۱۳۳۲ که همزمان با شروع دادگاه فرمایشی دکتر مصدق، شایگان و مهندس احمد رضوی بود، جنب و جوش زیادی در میان دانشجویان برای فعالیت‌های سیاسی پدید آمد. نخستین حرکت عملی در این زمینه تظاهرات ۱۶ آذر ۱۳۳۲ به نشانه‌ی اعتراض به محاکمه‌ی این سه تن بود.

دانشجویان با سر دادن شعارهایی مثل «مصدق پیروز است»، نسبت به تجدید رابطه‌ی سیاسی با انگلیس به شدت اعتراض کردند. تظاهرات به‌قدری سنگین بود که کودتاچیان وارد معرکه شدند و طاق بازار را بر سر بازاریان خراب کردند و دکان‏های آنان را به وسیله‌ی مزدوران خود غارت کردند. (سه یار دبستانی- روایتی از وقایع ۱۶ آذر ۱۳۳۲ در دانشگاه تهران)

همان روز دانشجویان به برپایی تظاهراتی آرام در محیط دانشگاه مبادرت کردند. متعاقب آن، فرمانداری نظامی سراسیمه و وحشت‌زده چند افسر را به همراه چند دستگاه کامیون پر از سربازان تفنگدار به سوی دانشگاه گسیل داشت. سربازان مسلح در جای جای دانشگاه تهران موضع گرفتند و همه‌جا را زیر نظر قرار دادند.

در این روز نیروهای نظامی دست به اقدام کم سابقه‌ای زدند و در داخل محیط دانشگاه مبادرت به دستگیری شماری از دانشجویان به اتهام اخلال در امنیت عمومی و برهم زدن نظم، کردند. آن‌چه روز شانزدهم مهرماه روی داد، نخستین واکنش همه‌جانبه‌ی دانشگاه و دانشگاهیان (استاد و دانشجو) در برابر دولت کودتا بود.

در ۱۶ آبان سال ۳۲ دولت کودتا به‌رغم آگاهی از حاکم‌بودن احساسات ضد انگلیسی بر افکار عمومی، برای تجدید روابط ایران و انگلستان که در جریان ملی‌سازی نفت قطع شده بود، مخفیانه شروع به مذاکره کرد و در ۱۴ آذر ۳۲ تصمیم دو دولت را مبنی بر «مبادله‌ی بدون تأخیر سفیر» (سیاست خارجی ایران در دوران پهلوی، منبع پیشین) اعلام داشت.

از همان روز اعلام رسمی تجدید روابط ایران و انگلیس که با وعده‌ی ورود قریب‌الوقوع «دنیس رایت» به عنوان کاردار سفارت انگلیس در تهران همراه بود ناآرامی‏ها و تظاهرات پراکنده‏ای در چند نقطه‌ی پایتخت از جمله بازار تهران و دانشگاه تهران به وقوع پیوست و در پس آن عده‏ای از معترضین در دانشگاه و بازار دستگیر شدند. (۱۶ آذر تولد مرگ بر آمریکا ، محسن حیدری، شریف نیوز) همزمان با بروز این ناآرامی‏ها، روز ۱۷ آذر برای ورود نیکسون معاون رئیس جمهور امریکا به تهران تعیین و اعلام شد.

نیکسون در واقع به ایران می‏آمد تا نتیجه‌ی سرمایه‌گذاری ۲۱ میلیون دلاری را که سازمان جاسوسی آمریکا، سیا، در راه کودتا و سرنگونی دولت مردمی مصدق هزینه کرده بود، از نزدیک مشاهده و نتایج تحولات اخیر را ببیند که به تعبیر آیزنهاور «پیروزی سیاسی امیدبخشی را در ایران نصیب قوای طرفدار تثبیت اوضاع و قوای آزادی کرده است».

دانشجویان دانشگاه نیز تصمیم گرفتند هنگام ورود نیکسون، نفرت و انزجار خود را به دستگاه کودتا و نیکسون نشان دهند.

رژیم شاه برای مسلط شدن بر اوضاع و حفظ سلامت سفر نیکسون نیروهای نظامی خود را در دانشگاه مستقر کرد؛ روز ۱۵ آذر یکی از دربانان دانشگاه شنیده بود که تلفنی به یکی از افسران گارد دانشگاه دستور می‏رسد که «باید دانشجویی را شقه کرد و جلوی در بزرگ دانشگاه آویخت که عبرت همه شود و هنگام ورود نیکسون صداها خفه شود و جنبنده‏ای نجنبد.» رژیم دراقدامی کم سابقه، نیروهای لشکر دو زرهی را به دانشگاه اعزام کرد.

صبح شانزده آذر، دانشجویان هنگام ورود به دانشگاه، هوشیارانه سعی داشتند کمترین بهانه‌ای به دست بهانه‌جویان ندهند، اما فضای حاکم کاملاً ملتهب بود. ساعات اولیه بدون حادثه‌ی مهمی سپری شد و چون بهانه‏ای به دست نظامیان نیامد، به داخل دانشکده‏ها هجوم آورند؛ از رشته‌های پزشکی، داروسازی، حقوق و علوم سیاسی عده‌ی زیادی از دانشجویان و حتی استادان را دستگیر کردند و مورد ضرب و شتم و فحش و ناسزا قرار دادند.

رئیس وقت دانشگاه تهران برای آرام کردن، کل دانشگاه تهران را تعطیل کرد. حضور نظامیان در صحن دانشکده‌ی فنی باعث شد که بین نظامیان و دانشجویان، درگیری شدیدی رخ دهد. عده‏ای از سربازان، دانشکده‌ی فنی را به صورت کامل محاصره کرده بودند تا کسی از میدان نگریزد. هنگامی که دانشجویان در حال خروج از دانشکده بودند به یکباره با یورش سربازان مسلح و حمله‌ی آنان، با سرنیزه مواجه شدند که بر اثر آن عده‌ای از دانشجویان مجروح شدند. برخی از دانشجویان در واکنش به این اقدام وحشیانه‌ی نیروی نظامی، به شعار دادن روی آوردند.

رگبار گلوله باریدن گرفت و چون دانشجویان فرصت فرار نداشتند به کلی غافلگیر شدند و در همان لحظه‌ی اول تعداد زیادی هدف گلوله قرار گرفتند. مصطفی بزرگ‌نیا به ضرب سه گلوله از پا درآمد. مهندس مهدی شریعت رضوی که ابتدا هدف گلوله قرار گرفته بود به سختی مجروح و بر زمین می‏خزید و ناله می‏کرد که مجددأ هدف گلوله قرار گرفت و جان سپرد. احمد قندچی حتی یک قدم هم به عقب برنداشت و در جای اولیه‌ی خود ایستاده بود که توسط یکی از افراد گارد شاهنشاهی با رگبار مسلسل، بر زمین غلتید و جان سپرد. (سه یار دبستانی، منبع پیشین)

بدین ترتیب سه دانشجو به نام‏های شریعت رضوی، قندچی و بزرگ‏نیا به قتل می‌رسند و در تاریخ مبارزات مردم و دانشجویان ایران جاودانه می‌شوند. درست روز بعد از واقعه‌ی ۱۶ آذر و در جو خفقان و وحشت، نیکسون معاون رئیس جمهور آمریکا به ایران آمد و در همان دانشگاهی که هنوز به خون دانشجویان بی‌گناه رنگین بود دکترای افتخاری حقوق دریافت کرد.

بدین‌گونه حادثه‌ی ۱۶ آذر ۱۳۳۲، به عنوان نماد مبارزه با استبداد و عدالت‌خواهی دانشجویان در تاریخ ایران ثبت شد. از آن پس، همه‌ساله به رغم کوشش رژیم و ساواک، در دانشگاه تهران و دیگر دانشگاه‌های سراسر کشور مراسم و تظاهراتی به یاد این جانباختگان برگزار می‌شود.

منابع:

- افراسیابی، بهرام؛ ایران و تاریخ، تهران، نشر زرین، ۱۳۶۴

- اسماعیلی، علیرضا (و دیگران)؛ اسنادی از جنبش دانشجویی در ایران، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۸۱، ج ۱و۲

- حجازی، مسعود؛ رویدادها و داوری، تهران، انتشارات نیلوفر، ۱۳۷۵

- شوکت ، حمید؛ کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی (اتحاد ملی)، عطایی، تهران ۱۳۷۸

- شریعت رضوی، پوران؛ طرحی از یک زندگی، تهران، چاپخش، ۱۳۷۶

- متین، افشین؛ تاریخ جنبش دانشجویان ایرانی در خارج از کشور ۵۷ – ۱۳۳۲، ارسطو آذری (ترجمه) ، تهران، مشر شیرازه، ۱۳۷۸

- نجاتی، غلامرضا؛ تاریخ سیاسی بیست و پنج ساله ایران، تهران، رسا، ج۱، ۱۳۷۱

- نجاتی، غلامرضا، شصت سال خدمت و مقاومت، خاطرات مهندس بازرگان، رسا، تهران ۱۳۷۵

- یزدی، ابراهیم، جنبش دانشجویی در دو دهه از ۱۳۲۰ تا ۱۳۱۰، شرکت انتشارات قلم، ۱۳۸۳

مقاله‌ها:

- مهدی، بازرگان؛ «دانشجو، دانشگاه و جنبش دانشجویی»، ماهنامه‌ی ایران فردا، سال اول، شماره ۴، آذر و دی‌ماه سال ۷۱

- شاه حسینی، حسین؛ سه قطره خون، ماهنامه‌ی ایران فردا، شماره ۳۸، آبان و آذر ۱۳۷۶

Share/Save/Bookmark

بخش پیشین
نگاهی به مبارزات دانشجویی و روز دانشجو در ایران- بخش سوم

 
 

علی شکوری‌راد، عضو جبهه مشارکت ایران اسلامی به اتهام «تبلیغ علیه نظام و نشر اکاذیب» دوباره بازداشت شد.

به گزارش تارنمای دادستانی تهران، شکوری‌راد به دلیل انتساب «سخنان کذب و خلاف واقع» به آیت‌الله صادق لاریجانی، رئیس قوه قضائیه، امروز احضار شده و با تشدید قرار وثیقه به زندان معرفی شده است.


آیت‌الله لاریجانی سخنان شکوری‌راد را تکذیب کرده است

شکوری‌راد چند روز پیش در مناظره با عبدالرضا داوری، مدیر عامل پیشین خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران (ایرنا) که توسط بسیج دانشجویی دانشگاه لرستان برگزار شد، خطاب به وی گفته بود: «رسانه‌های خود شما گفتند كه علی لاریجانی تلفنی به آقای موسوی تبریک گفت، وی آن را تكذیب نكرد چنین مطالبی راجع به آقای صادق لاریجانی نیز وجود دارد كه تاكنون بنا به دلایلی رسانه‌ای نشده است و اگر لازم بود این كار را انجام خواهد شد.»

با این حال به گفته دادستانی تهران، آیت‌الله لاریجانی این سخنان را به «صراحت» تکذیب کرده است.

علی شکوری‌راد، ٢٠ مهرماه ٨٩ نیز به دلیل اتهامات «امنیتی» بازداشت شده بود اما ششم آبان ٨٩ با دخالت آیت‌الله موسی شبیری زنجانی از زندان آزاد شد.

شکوری‌راد افشای سخنان «سردار مشفق» را که به گفته وی جزو «كادر مركزی كودتا» بوده از مهم‌ترین اسناد «مهندسی کردن انتخابات» سال گذشته نامیده است

شکوری‌راد همچنین در این مناظره که متن آن در تارنمای شخصی‌اش منتشر شده، گفته است: «بلافاصله پس از انتخابات، بلایی بر روزگار معترضان آمد كه تمام اسناد و مدارک آن‌ها را گرفتند و حتی مدارک كمیته صیانت از آراء هم از بین رفت و اصولاً بخشی از كودتا از بین بردن آن‌ها بود.»

مخالفان دولت می‌گویند که در انتخابات ریاست‌جمهوری ایران در سال گذشته، محمود احمدی‌نژاد با «تقلب، کودتا و دخالت نهادهای امنیتی و نظامی» به عنوان فرد پیروز معرفی شده است.

شکوری‌راد افشای سخنان «سردار مشفق» را که به گفته وی جزو «كادر مركزی كودتا» بوده از مهم‌ترین اسناد «مهندسی کردن انتخابات» سال گذشته نامیده است.

پاییز سال ٨٨ فایل صوتی از فردی به نام «سردار مشفق» منتشر شد که در آن وی در یک نشست ظاهراً امنیتی به نقش سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات در هدایت انتخابات ٢٢ خرداد ٨٨ اشاره کرده بود.

پس از انتشار این سخنان، هفت عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت ایران اسلامی و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ۱۷ مرداد ماه ٨٩ با ارسال نامه‌ای به آیت‌الله صادق لاریجانی، رئیس قوه قضاییه ایران نسبت به «دخالت غیرقانونی» یک گروه نظامی و اطلاعاتی در انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ اعلام جرم کرده بودند.

محسن امین‌زاده، بهزاد نبوی، مصطفی تاج‌زاده، عبداله رمضان‌زاده، فیض‌الله عرب‌سرخی، محسن صفایی‌فراهانی و محسن میردامادی هفت نفری هستند که این شکایت را امضا کرده‌اند. آن‌ها در این شکایت، از «سردار مشفق» و یک گروه اطلاعاتی و نظامی به عنوان متهمان دخالت در انتخابات ریاست‌جمهوری نام برده‌اند.

پس از برگزاری انتخابات بحث‌برانگیز ریاست‌جمهوری ایران در سال گذشته، بسیاری از اعضای جبهه مشارکت بازداشت شدند.

به نوشته تارنمای نوروز که به جبهه مشارکت وابسته است، هم‌اکنون ١٦ عضو این حزب از جمله «محسن میردامادی، دبیر کل، عبدالله رمضان‌زاده، قائم‌مقام دبیر کل، مصطفی تاج‌زاده و محسن صفایی فراهانی از اعضای شورای مرکزی» در زندان هستند.

Share/Save/Bookmark

 
 

شانزدهم آذر یکی از روزهای حساس تاریخ سیاسی این کشور است که با تغییر نظام و حکومت نیز در تقویم ایران باقی مانده است.

Download it Here!

تحولات گوناگون سیاسی و اجتماعی در بیش از ۵۰ سال گذشته، از اهمیت این روز نکاسته است. گرچه همواره تحلیل‏های جدیدی را نسبت به مضمون فعالیت دانشجویی و دستاوردها و نقد و انتقاد نسبت به آن مطرح می‌شود.

به مناسبت این روز، در گفت‌وگو با مهرداد بزرگ، یکی از دانشجویان عضو «انجمن دانشجویان لیبرال دانشگاه‏های ایران»، به نقد و بررسی مقطعی از تاریخ جنبش دانشجویی ایران پرداخته‌ام.


مهرداد بزرگ

نقطه‏ی عطف حرکت‏های دانشجویی را در سال‏های پس از انقلاب، در کجا می‏بینید؟

شاید بزرگ‏ترین نقطه‏عطف سال ۱۳۷۸ بوده است. فعالیت‏های قبل از سال ۷۸ که از یکی دو سال پیش از خرداد ۷۶ و با حضور آقای خاتمی به عنوان رئیس جمهور شروع شده بود، تا سال ۷۸ بیشتر هم‏سو با اصلاح‏طلب‏های حاکم در قدرت و جناح چپ حاکمیت در آن زمان بود.

از سال ۷۸، با اتفاق‌هایی که افتاد و عدم حمایت اصلاح‏طلب‏ها از حرکت‏های دانشجویی در تیرماه ۷۸ و این‏که دانشجویان خودشان را به نوعی بی‏پشت‏ و پناه دیدند، باعث شد در کل از تمام جناح‏های حاکمیت ببرند و نحله‏ای از حرکت مستقل دانشجویی شکل گرفت که در سال ۸۰ کاملاً عینی شد و بعد از آن، با شکافی که در اوایل دهه‏ی ۸۰ در درون دفتر تحکیم وحدت شکل گرفت و دو طیف علامه و شیراز از هم جدا شدند، یک حرکت تقریباً مستقل شکل گرفت که از یک طرف معطوف به انتقاد از قدرت و از طرف دیگر معطوف به فعالیت‏های صرفاً دانشجویی و مطالبه‏ی حقوق صنفی دانشجویی بود.

نقطه‌ی عطف بعدی حرکت‏های دانشجویی، روی کار آمدن آقای احمدی‏نژاد بود.

به این ترتیب، شما در نقد مسائلی که آن سال‏ها گذشت، امروز کم‏کاری اصلاح‏طلبان را هنوز می‏بینید.

می‏شد بهتر از این عمل کنند. یعنی نمی‏شود به بهانه‏ی این‏که آن موقع تحت فشار بودند، انتظار این را هم داشته باشند که دانشجویان هم سکوت کنند. به‏هرحال، وقتی به خانه‏ی کسی حمله می‏شود، قاعدتاً صدایش بلند می‏شود. حال یکی می‏تواند به او کمک کند و یکی هم می‏تواند پشتش را خالی کند و بگوید نه؛ تقصیر خودت بود.

نقطه‏ی آغاز دوران بعد را، شما انتخاب محمود احمدی‏نژاد می‏دانید. در این دوران، چه اتفاقی می‏افتد؟

اتفاقی که در دوره‏ی آقای احمدی‏نژاد افتاد، کارشکنی در فعالیت‏های دانشجویی بود. در اواخر دولت آقای خاتمی، در شورای عالی انقلاب فرهنگی، با حضور شخص وزیر علوم، دکتر معین و خود آقای خاتمی اساسنامه‏ی انجمن‏های اسلامی، به عنوان تنها تشکلی که حق فعالیت سیاسی داشت یا حداقل در عمل، حق فعالیت سیاسی داشت، به تصویب رسید.

اما آقای احمدی‏نژاد به این هم پای‏بند نبود و چون عمر فعالیت دانشجویی هم کم است و هیچ شورای مؤسسی نیست که مدام پی‏گیر مسائل تشکل‏های دانشجویی باشد، خیلی از تشکل‏ها را تعلیق کرد، خیلی از فعالان دانشجویی را احکام انضباطی و بازداشت‏های موقت داد. حرکت اولیه‏ی دولت نهم باعث شد که فعالان دانشجویی به این سمت بروند که به فکر بقای فعالیت دانشجویی و تشکل‏های دانشجویی باشند.

یعنی همه‏ی این فعالیت‏ها خلاصه شد در این که موجودیت تشکل‏ها حفظ بشود و فعالیت‏های سیاسی و اجتماعی به حاشیه رفت.

دقیقاً همین‏ بود. یعنی در حرکت‏هایی که سال‏های ۱۳۸۵ و ۸۶ در پلی‏تکنیک صورت می‏گرفت یا بعد از آن در دانشگاه علامه ادامه داشت، دعوا بر سر این بود که: به ما اجازه بدهید که انجمن اسلامی‏مان را داشته باشیم؛ انجمن منتخب دانشجویان است و این هم اساس‏نامه‏‌ی آن. یا از حق تحصیل‏شان دفاع می‏کردند، به صرف این‏که ما حق تحصیل و حق حضور در دانشگاه داریم. چیزی اضافه بر آن مطالبه نمی‏کردند. اینها حقوق اولیه است.

ولی بعد از آن، در سال ۸۸ و بعد از حوادث پس از انتخابات، برخوردهای شدیدی با فعالان دانشجویی شد. فکر می‏کنم احکام حبسی که برای دانشجویان بریدند، در مجموع بیشتر از صدسال شد. در چنین شرایطی، وقتی کسی وضعیت پرونده‏ی آقای ضیا نبوی را نگاه کند، دیگر هیچ‏وقت به فکر پی‏گیری و مطالبه‏ی حق تحصیل‏ش نمی‏افتد؛ نه مصاحبه‏ای می‏کند و نه حتی اسم‏اش را مطرح می‏کند که ستاره‏دار شده است. یا وقتی کسی نه‌سال و نیم حبس بهاره‏ هدایت را ببیند، دیگر به فکر مطالبه‏ی حق تحصیل‏اش نمی‏افتد.

به این ترتیب، شما معتقدید که دانشجویان، امروز فقط به تحصیل و حق تحصیل فکر می‏کنند و یا به این حداقل می‏توانند فکر کنند؟

بدون هیچ دغدغه‏ای. در پی هر دغدغه‏ی سیاسی، هر دغدغه‏ی اجتماعی و صنفی‏ای که در دانشجویان به‏وجود می‏آید، دغدغه‏ی حق تحصیل و بقای آن در دانشگاه هم هست. یعنی در کنار شبکه‏ی اجتماعی‏ای که قرار بود پیش‏برنده‏ی جنبش باشد، الان ما یک شبکه‏ی ترس می‏بینیم که بین همه‏ هست.

امروز در کنار هم نشستن و حتی حضور در یک جلسه‏ی کتاب‏خوانی و مطالعاتی هم برای دانشجویان هزینه دارد. سال گذشته، ما خودمان بازداشت شدیم، امسال می‏بینیم که روزنامه‏ی جوان و روزنامه‏ی کیهان برای دانشجویان اصلاح‏طلب عضو تشکل‏های رسمی دانشجویی، پرونده‏سازی می‏کنند. این روزنامه‏ها اسم دانشجویان را به‏صورت کامل و یا مخفف می‏نویسند و می‏گویند اینها می‏خواهند اغتشاش کنند. با این‏که اینها فقط می‏خواهند جلسه‏ای تشکیل بدهند.

در این فضای تقریباً ناامیدکننده‏ای که وجود دارد، آیا جنبش دانشجویی دستاوردی هم تاکنون داشته است؟

شاید بد نباشد از دستاورد‏ فعالیت‏های دانشجویی در سال ۷۸ بگوییم. در این سال یک حرکت مستقل دانشجویی شکل گرفت که مشروعیت حداقل لایه‏هایی از نظام و بخش‏هایی از حکومت را زیر سئوال برد و به نظر من، مطالبات مردم را عینی‏تر کرد.

چه در دولت اصلاحات و چه بعد از آن، در دولت آقای احمدی‏نژاد، این امکان به‏وجود آمد که مطالبات مردم و مطالبات دانشجویی، مستقل از معادلات سیاسی مطرح شود و این زنده بماند.

من حتی حرکت‏ها و موجی که بعد از انتخابات شکل گرفت و موجی که در حمایت از نامزدهای ریاست جمهوری شکل گرفت را نتیجه‏ی عملکرد فعالان دانشجویی می‏بینم. فعالان دانشجویی و جنبش‏های دیگری مانند جنبش زنان، جنبش سندیکاها و ... سبب شدند این مطالبات زنده بمانند.

به این ترتیب که شما محیط دانشگاه را تصویر کردید حاصل فعالیت‌های دانشجویی چه بوده یا افق آینده چیست؟

امروز من تنها افقی که برای فعالیت دانشجویی می‏بینم، صرفاً این است که کیان دانشگاه حفظ بشود. با حرف‏هایی که در مورد تغییر متون کتاب‌های درسی، اخراج استادان دانشگاه و دانشجویان زده می‏شود، به‏نظر من، تنها حرکتی که افق فعالیت دانشجویی می‏تواند باشد، این است که فضای دانشگاه از معنای آکادمیک خود که تولید اندیشه و دانش باشد، تهی نشود. در کنار این، به صورت ضمنی و تلویحی برود به سمت این‏که مطالبه‏ی اصلی‏‌اش که همان استقلال دانشگاه باشد را مطرح کند.

به این ‏ترتیب، برخلاف آن‏چه سنت جنبش دانشجویی بوده، شما وظیفه‏ی جنبش دانشجویی را در حال حاضر، نه تأثیرگذاری در مناسبات سیاسی- اجتماعی، بلکه نوعی حرکت در حوزه‏ی علمی- فنی می‏بینید.

من می‏گویم، وقتی ما نتوانیم خانه‏ی خودمان را حفظ کنیم، نمی‏توانیم برای دیگران و همسایه‏ها و سطح جامعه‏مان و کل جهان برنامه بدهیم. برای این‏که بگوییم تغییری در ایران صورت بگیرد، نمی‏توانیم حرفی بزنیم. دانشجویان این را فهمیده‏اند که توان تغییر در سطح جامعه را ندارند. حتی این را بگویم که توان تغییر در سطح سیاست‏های کلان دانشگاه را هم ندارند.

پس بهترین کاری که می‏توانند بکنند، این است که جدا از فعالیت‏های سیاسی، در جهت استقلال دانشگاه گام بردارند که گام اصلی برای تغییرات کلان یا حتی تغییرات درونی دانشگاه است. امکان فعالیت دانشجویی وقتی به‏وجود می‏آید که دانشجو برای این‏که فعالیتی انجام داده، پاسخگوی نهاد دانشگاهی باشد؛ حال کمیته‏ی انضباطی باشد، حراست دانشگاه باشد و یا هرجای دیگر و نه نهادهای اطلاعاتی و امنیتی. این گام اولیه به عنوان فعالیت‏های سیاسی است.

فعالیت علمی هم در گرو همین است. در گرو این است که استقلال دانشگاه حفظ بشود. امروز حتی مداحان و روضه‏خوان‏ها هم برای محتوای درسی و استادان دانشگاه‏ها نسخه‏پیچی می‏کنند و می‏گویند: فلان استاد منافق است، فلان استاد سکولار است، فلان استاد بی‏دین است و محتوای درس‌ها لاییک و غرب‏زده است و… اینها مسائلی است که فقط وقتی به‏وجود می‏آید که دانشگاه به عنوان یک نهاد مستقل شناخته نمی‏شود و حق حرف زدن ندارد.

هدف اصلی به نظر من، استقلال دانشگاه است و گام اولیه این است که نهاد دانشگاهی را حال به هر نوعی که می‌شود حفظ کنیم.

به‏نظر می‏رسد که شما به نتایج تازه‏ای رسیده‏اید. اگر این‏طور است در نگاهی که به حرکت جنبش دانشجویی تا حالا داشته‏اید، چه نقطه‏ی ضعفی می‏بینید؟ چه چیزی باعث شده که این مسائل در گذشته دیده نشود؟

نقطه‏ضعف جنبش دانشجویی، از نظر من، روی آوردن به افکار کل‏نگر و معطوف به قدرت است. این‏که ما می‏توانیم به فلان سیاست اعتراض کنیم و نتیجه بگیریم. در صورتی که توان و پتانسیل چنین حرکتی در جنبش دانشجویی نیست.

مثلاً می‌بینیم سه‏، چهار هزار دانشجو دور هم جمع می‏شوند و شعار «مرگ بر دیکتاتور» می‏دهند، اما این توان بین فعالان دانشجویی نیست که تغییر کلانی در کشور بدهند. یا به سیاست‏های کلی معترض می‏شوند، اما این چیزی نیست که در توان فعالان دانشجویی و در حد فضای دانشگاهی باشد.

پس یک نقطه‏ی ضعف را نگاه کل‏نگر جنبش دانشجویی می‏دانید؟

کل‌نگر، رمانتیک و احساس‏گرا. این‏ به‏نظر من آفت فعالیت دانشجویی است. چیز دیگری که هست، گسست نسلی‏‏ای است که در فعالان دانشجویی به‏وجود می‏آید. همچنین عدم اعتماد، امکان هرگونه سازماندهی و متشکل شدن‏ را از آنها می‏گیرد. این عدم اعتماد مانع از هرگونه شکل‏گیری فعالیت می‏شود.

این چیزی بود که گاهی در فعالان دانشجویی به‏وجود می‌آید، ولی مسئله‏ی اصلی روی آوردن به بحث‏های کلی و مسائلی بوده که در حد فضای دانشجویی و فعالیت دانشجویی نبوده است.

Share/Save/Bookmark

 
 

حسین درخشان، وبلاگ‌نویسی که آبان سال ١٣٨٧ در ایران بازداشت شده بود، شامگاه چهارشنبه ١٧ آذر ٨٩ پس از ٢٦ ماه حبس با وثیقه یک میلیارد و پانصد میلیون تومانی به طور موقت از زندان آزاد شد.

به گزارش تارنمای کمپین بین‌المللی حقوق بشر در ایران، خانواده این وبلاگ‌نویس ابراز امیدواری کرده‌اند که با صدور رأی دادگاه تجدیدنظر، وی دیگر به زندان برنگردد.


حسین درخشان درمهرماه ٨٩ از سوی شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب اسلامی تهران به اتهام «همکاری با دولت‌های متخاصم، تبليغ عليه نظام اسلامی، تبليغ به نفع گروهک‌های ضد انقلاب، توهين به مقدسات و راه‌اندازی و مديريت سايت‌های مبتذل و مستهجن، به ۱۹ سال و نيم حبس تعزيری، پنج سال محروميت از عضويت در احزاب و فعاليت در رسانه‌ها و بازگرداندن وجوه اخذشده به مبلغ ۳۰ هزار و ۷۵۰ يورو، دو هزار و ۹۰۰ دلار و ۲۰۰ پوند انگليس محکوم شد.»

وکیل حسین درخشان به حکم دادگاه بدوی اعتراض کرده اما رأی دادگاه تجدید نظر هنوز صادر نشده است. سازمان گزارشگران بدون مرز ششم مهر ٨٩ با صدور اطلاعیه‌ای با اعلام «انزجار» از صدور این حکم، آن را «سنگین‌ترین» حکم صادرشده برای یک وبلاگ‌نویس در ایران خواند.

حسین درخشان به ۱۹ سال و نيم حبس تعزيری محکوم شده است

این انجمن بین‌المللی که در دفاع از آزادی مطبوعات و روزنامه‌نگاران فعالیت می‌کند، افزود: «ما خواهان دخالت شخص محمود احمدی‌نژاد (رئیس‌جمهور ایران) برای آزادی این وبلاگ‌نویس هستیم. حسین درخشان در وبلاگ خود از اصول انقلاب اسلامی و رهبران آن و از سیاست های محمود احمدی‌نژاد دفاع می‌کرد و با تضمین نزدیکان رئیس‌جمهور مبنی بر عدم دستگیری به ایران بازگشته بود.»

حسين درخشان در خارج از ايران ابتدا از مخالفان دولت ايران به شمار می‌رفت اما به‌تدريج در وبلاگ خود به دفاع از دولت محمود احمدی‌نژاد پرداخت.

پیش از این یک منبع نزدیک به خانواده درخشان به کمپین بین‌المللی حقوق بشر گفته بود که وی در حدود ده ماه را در سلول انفرادی، «در انزوای کامل از جهان خارج» گذرانده و در طول این مدت برای «اعترافات دروغین» در خصوص ارتباط با سازمان اطلاعاتی آمریکا (سیا) و سازمان‌های اطلاعاتی اسراییل «تحت فشار و ضرب و جرح» بوده است.

Share/Save/Bookmark

 
 

ژان لوک گدار که به همراه اریک رومر، کلود شابرول، فرانسوا تروفو و دیگران جریان موج نو در سینما را به‌وجود آورد، فقط در سینما و علیه هالیوود هیاهو نکرده است. او علیه تابوهای فرهنگی- سیاسی و فلسفی هم شوریده، با کهنه‌خواهان در همه‌جا جنگیده و با فیلم «سلام بر مریم» با کلیسا هم درافتاده است.

او از نمادهای بیداری نسل شورشی سال‌های دهه‌ی ۶۰ در اروپاست که چراغ روشنگری را هنوز که هنوز است روشن نگه داشته است. او اخیراً اسکار افتخاری هالیوود را رد کرد، چون نمی‌خواست در سالخوردگی سرش را شیره بمالند. او معتقد است کسانی که در هالیوود به او جایزه می‌دهند، اصلاً فیلم‌هایش را ندیده‌اند. گدار البته از جایزه بدش نمی‌آید، او تاکنون جوایز متعددی و آخرین جایزه‌اش را همین چندی پیش در سوئیس دریافت کرده است.

روزنامه‌ی تاگس انسایگر به مناسبت جایزه‌ی بزرگی که در سوئیس به گدار داده‌اند، با او گفت‌وگو کرده است. در این گفت‌وگو از هر دری سخن به میان آمده: از حق کپی رایت، انقلاب فرانسه، فیلم‌های تارانتینو، «فیلم سوسیالیسم»، اروپای امروز، هالیوود و موضوعات دیگر. این گفت‌و‌گو را می‌خوانیم:

آقای گدار، شما بیش از ۳۰ سال است که در سوئیس زندگی‌ می‌‌کنید. به سیاست در این کشور علاقه دارید؟

نه، ابداً. من روحاً خیلی‌ فرانسوی‌ام. در فرانسه متولد شده‌ام. پاسپورت سوئیسی‌ام را بیست و یک سالم که بود، خریدم. یعنی‌ بابتش پول دادم. من خودم را سوئیسی نمی‌دانم. از تاریخ این کشور هم هیچ چیزی نمی‌دانم.


ژان لوک گدار

شما در انتخابات سوئیس شرکت نمی‌کنید؟

نه. در فرانسه هم شرکت نمی‌کنم.

اما فیلم تازه‌ی شما «فیلم سوسیالیسم» عنوان سیاسی و در عین حال چشمگیری دارد. می‌‌توانید بگویید منظورتان از این عنوان چیست؟

دوست نویسنده‌ام این عنوان را به من پیشنهاد داد. اگر اسم فیلم، آن‌طور که یک‌بار در نظر گرفته شد، فقط «سوسیالیسم» بود، آن‌وقت مردم می‌‌گفتند: آه، موضوع سر سوسیالیسم است، یعنی‌ سیاست حزبی، یعنی‌ که فیلم علیه سرمایه‌داری است. اما مسئله‌ی من سر چیز دیگری، سر چیزهای کهن است، سر اوهام. سر توتم‌های فرهنگی.

شاید بشود گفت سوسیالیسم وهم زمان ماست، وهمی که از ذهن بیرون رانده می‌‌شود. بله، طبیعی است. در این مورد چیزی عوض نشده. شکاف بین فقیر و غنی بزرگ‌تر شده. وضع اجتماعی ما تقریباً باز مثل قرون وسطی شده است، هنگامی که شاهزاده‌ها در خانه‌های اعیانی‌شان زندگی‌ می‌‌کردند. وقتی کسی‌ حقوق مناسبی می‌‌گیرد، من از خودم می‌پرسم آخر چرا آدم همیشه می‌‌خواهد درآمد بیشتری داشته باشد.

شما زمانی برای حفظ حقوق مؤلف در برابر دزدی و کپی‌برداری موضع گرفتید. در این فیلم هم مؤکداً علیه حق مؤلف هستید. چرا حق خودتان را زیر سؤال می‌‌برید؟

وقتی تلویزیون بابت فیلمی که نمایش می‌دهد، باید پول بدهد، طبیعتاً من هم از حق مؤلف سود می‌‌برم. اما وقتی قرار می‌شود حق مؤلف را کنار بگذاریم - که من با کنار گذاشتنش کاملاً موافقم - آن وقت من مؤلف باید دنبال راه دیگری باشم. کل مسئله این است که آدم مزد کافی‌ بگیرد. کسی‌ که درآمدش کافی‌ نیست، مجبور می‌‌شود دزدی کند. وقتی کارگران مزدشان کم است، این امر منجر می‌شود به این که قیام کنند. به همین دلیل بیمه‌های اجتماعی درست شده است. چه بسا بهتر باشد که کارگران بیشتر درآمد داشته باشند.

شما مشکلی در این نمی بینید که کسی‌ تصاویر یا اصلاً یک تکه کامل از فیلم شما را بدزدد؟

چه بهتر از این! من کل فیلم‌هایم را پیشکش می‌‌کنم. اصلاً حق مؤلف چیز بی‌خودی است. مؤلف حقی‌ ندارد، فقط وظیفه دارد.

برگردیم به موج نو: شما امروز میراث انقلاب اروپایی سینما را در کجا می‌‌بینید؟ انقلابی که خود شما نیم قرن قبل راه انداختید.

من دیگر خودم را خوب به‌جا نمی‌آورم، چون ما در این منطقه‌ای که زندگی می‌کنیم، جز تولیدات آمریکایی فیلم دیگری برای دیدن پیدا نمی‌کنیم. البته امروز هم یقیناً کارگردانانی هستند که سینمای خاص خودشان را دارند و می‌کوشند به‌عنوان مؤلف بیرون از سیستم حاکم فعالیت ‌کنند. هر چند که این اصطلاح مؤلف قوز بالا قوز شده.

یعنی چه؟ شما خودتان از بنیان‌گذاران نظریه‌ی مؤلف در سینما هستید.

ما قبلاً از «سیاست مؤلف» حرف می‌زدیم، اما کلمه‌ی سیاست به مرور زمان فراموش شد. آن‌وقت‌ها مؤلف سناریو مؤلف واقعی فیلم محسوب می‌‌شد. نوشتن هنوز هم با وجاهت‌تر از کارگردانی قلمداد می‌‌شود. ما آن‌وقت‌ها گفتیم: کارگردان، هر که می‌‌خواهد باشد، خوب یا بد، مؤلف فیلم است. آن‌وقت‌ها منظور از کارگردانی صرفاً هدایت بازیگران بود. کارگردانان کارشان فقط این بود که بازیگران را هدایت کنند.

حالا که اینطور است، پس بفرمایید مؤلف همین «فیلم سوسیالیسم» کیست؟

باعث درمان یک بیمار کیست؟ معلوم است که پزشک، اما همچنین خود بیمار. اگر بیمار وجود نداشته باشد، پزشک هم در کار نخواهد بود. در مورد «فیلم سوسیالیسم» می‌شود گفت: مؤلف این فیلم یک حس معین در اروپای امروز ماست، اروپایی که درست نمی‌داند به کجا می‌‌رود.

کوئنتین تارانتینو شرکت تولید فیلم‌اش را بر اساس عنوان یکی از فیلم‌های شما «گروه خارج گودها» نام گذارده. این موضوع باعث افتخار شماست، یا این‌که برای‌تان اهمیتی ندارد؟

چیزی که باعث ناراحتی‌ام می‌ شود این است که این یکی از فیلم‌های خیلی بد من است. اما اصلاً تعجب نمی‌کنم که آدمی مثل تارانتینو از قضا این فیلم مرا انتخاب کرده.

شما فیلم‌های تارانتینو را می‌بینید؟

شاید یکی‌ یا دو تا را دیده باشم. سعی می‌‌کنم در جریان امور باشم که کار سختی است. بعضی‌ فیلم ها را با DVD می‌‌بینم، که طبیعتاً کیفیت خود فیلم را ندارد.

نظرتان راجع به فیلم‌های او چیست؟

فیلم‌هایش کمی ساده هستند. پلیس هم درجا نمی‌گوید کی‌ مقصر است، بلکه قبل از نتیجه‌گیری کمی وقت صرف مطالعه‌ی شواهد می‌کند. تارانتینو از اول می‌گوید می‌‌خواهد چه‌کار کند. او همین را جلوی خبرنگاران هم تکرار می‌‌کند. با این حال باز خبرنگاران از او می‌پرسند که با فیلم مربوطه چه می‌خواهد بگوید، یا سؤال‌های مضحک مشابه.

به نظر شما خبرنگآران اگر از کارگردان نپرسند، پس از که بپرسند؟

از هیچکس. باید دست بردارند از این پرسش‌ها. چون فایده‌ای ندارد.

نوشتن در مورد فیلم هم یکی از ابزارهای انتقادی شما بود.

طبیعی است، ما هم نوشتیم. اما ایده‌ای که پشت موج نو بود، این‌بود که ما آن‌وقت‌ها سینما را کشف کرده بودیم.

البته سینمای هالیوود را.

هالیوود آن زمان جالب بود. استودیوها به کارگردانان حقوق ماهانه می‌‌دادند. کارگردانان مانند کارگران قراردادی بودند که می‌بایست فیلم‌نامه‌ها را پیاده می‌‌کردند. بعدا فیلم توسط همکاران استودیو تدوین می‌‌شد. تولیدکنندگان کارفرمایانی بودند، که آدم با آنها می‌‌توانست دعوا کند. بگذارید مثالی از ایتالیا بزنم: هنگامی که فلینی فیلم «جاده» را می‌ساخت، با تولیدکنندگانش به‌شدت دعوایش شد. اما اگر این تولید کنندگان نبودند، فلینی کسی‌ را نداشت که با آنها دعوا کند. این دعواها به نفع فیلم‌اش تمام شد. این چیزها دیگر ورافتاده.

آیا به این دلیل هم نیست که فیلم‌سازی دمکراتیزه شده است؟ به لطف فنون دیجیتالی دسترسی به دوربین امروزه خیلی‌ ساده‌تر و ارزان‌تر شده است.

این درست، اما مداد هم در دسترس و ارزان است. با این حال هر کسی‌ نمی‌تواند مانند شکسپیر بنویسد. بیشتر مردم هنوز نمی‌دانند چطور آدم با دوربین کار می‌‌کند. آنها هنوز سر در نمی‌آورند که دوربین دو دریچه دارد. دوربین می‌بایست ابزار اندیشه باشد.

منظورتان این است که انسان‌ها بر دوربین مسلط نیستند، بلکه دوربین بر آنها سلطه دارد؟

آدم‌ها بر دوربین سلطه دارند، اما دوربین برده‌ی آنها می‌‌شود. دوربین آزاد نیست. چنانچه یک دانشمند میکروسکوپ‌اش را همان‌طور به‌کار بگیرد که سه چهارم کارگردانان دوربین‌شان را به‌کار می‌گیرند، آن‌وقت این دانشمند هرگز چیزی کشف نمی‌کند.


تعداد فیلم‌های تولیدی افزایش یافته. شما در این افزایش شانسی نمی‌بینید؟

منظورتان از فیلم چیست؟ انبوه فیلم در تلویزیون و اینترنت را می‌‌گویید؟ سینما، آن‌گونه که ما آن‌ را از زمان برادران لومیر می‌‌شناختیم، از بین رفته. از سال‌های دهه‌ی۱۹۶۰ یا ۱۹۷۰ در بعضی لحظات به زندگی‌ ادامه می‌‌دهد، لحظاتی که در جشنواره‌ها آنها را جشن می‌‌گیرند. اما سینما به‌عنوان یک ابزار تولید دیگر وجود ندارد. سینما امروزه مثل یک مومیایی مصری شده است.

یعنی واقعاً اعتقاد دارید سینما مرده؟

چیزهای دیگری هست که اگر بخواهید می‌‌توانید به آنها باز هم سینما بگویید. یا بگذارید همین خانم را اینجا مثال بزنیم: او به من می‌‌گوید از فیلم تازه‌ی من خرسند است. اما هنگامی که فیلم من اکران می‌‌شود، او دیگر چیزی نمی‌گوید. او فیلم را نمی‌‌بیند، و من هم از او دلخور نیستم. همچنین شاید از من بپرسد آیا به کن می‌روم یا به هالیوود پرواز می‌‌کنم تا جایزه‌ام را دریافت کنم. اینها همه عبارات زبان رسانه‌ای است. خود فیلم‌ها دیگر اهمیتی ندارند.

پس تکلیف این جوایزی مانند اسکار برای یک عمر فعالیت هنری یا همین جایزه‌ی بزرگی که در سوئیس به شما می‌‌دهند، چه می‌شود؟ آیا اینها جوایزی هستند که به نماینده‌ی یک هنر رو به زوال می‌‌دهند؟

جهت اطلاع‌تان که این جوایز برای من چه معنی‌ می‌‌دهند: من فقط سعی‌ می‌‌کنم از این جوایز به‌عنوان سرمایه استفاده کنم. پول باشد یا موقعیت، من از آن استفاده می‌کنم تا کسی‌ را بیابم تا فیلم بعدی‌ام را تأمین مالی کند. می‌‌کوشم یک مقدار دورتر از این جوایز زندگی‌ کنم. البته امیدوارم که بهره‌ی بالایی پرداخت نکنم.

شما این را طنز تاریخ می‌بینید که از قضا آکادمی هالیوود برای یک عمر کار هنری از شما تقدیر می‌‌کند؟

ما همیشه هوای هالیوود را داشته‌ایم، همان‌طورکه هوای بعضی دولت‌های به‌خصوص را. ما در زمانی از هالیوود دفاع کردیم که مورد حمله قرار گرفته بود. گریفیث هم برای من به هالیوود متعلق است. اگر روح گریفیث بخواهد به من اسکار بدهد، البته که رد نمی‌کنم.

در فیلم تازه‌ی شما ایده‌آل‌های انقلابی اروپای عصر روشنگری - آزادی، برابری، برادری - از زبان یک بچه بیان می‌‌شود. آیا این نشان امید است یا تهدید؟

بچه‌ها در واقع امیدند، چون هیچ قاعده‌ی ثابت و معینی ندارند. اما آنها منطقی هم دارند، کلمه‌ای که مورد علاقه‌ی همه انقلابیون است، اما این منطق خیلی‌ مقتدرانه است. در هنگام مطالعه‌ی انقلاب فرانسه، می‌‌بینید که انقلابیون بزرگ تماماً نویسندگان شکست خورده، یا بازیگرانی بودند که روی صحنه هو شده‌ بودند. همین است که خود را در صحنه واقعی قرار دادند. انقلاب فرانسه یک تئاتر بود.
اما یک تئاتر خونین.

نه بیشتر و کمتر از روسیه یا آمریکای آن زمان. فکر می‌‌کنم رهبران انقلاب فرانسه در مورد اعلامیه‌ی حقوق بشر و حقوق شهروندی اشتباه کردند. آنها در آن اعلامیه فقط از جنبه‌ی حقوقی حق حرف می‌‌زنند، نه از جنبه‌ی اخلاقی‌ وظیفه. حق اما باید در پی وظیفه‌ی اخلاقی‌ بیاید. قدرت باید در خدمت عدالت قرار بگیرد، این را می‌توانید در کتاب «تفکرات» پاسکال بخوانید. قدرت سیراب نبود و تلاش می‌کرد بر عدالت رجحان داشته باشد. این‌طور شد که عدالت در خدمت قدرت قرار گرفت، و نه بر عکس.

در فیلم شما این سؤال مطرح می‌‌شود که آیا می‌توان چیزهایی را با هم مقایسه کرد که قابل قیاس نیستند. حتی مطرح می‌شود که باید این‌کار را کرد: مقایسه‌ی مثلاً هیتلر، ناپلئون، استالین، انقلاب فرانسه…

باید مقایسه کرد. این جمله در تلویزیون مدام به گوش می‌‌خورد که نباید چیزهای غیر قابل قیاس را با هم مقایسه کرد. من همیشه مایلم این حرف را رد کنم. چون درست برعکس، باید چیزها را با هم مقایسه کنیم که ببینیم آیا می‌شود این‌کار را کرد. وقتی چیزها ابتدا به‌سآکن با هم قابل قیاس باشند، دیگر چه معنی‌ دارد آنها را با هم مقایسه کنیم؟ اما هنگامی که هیتلر را با استالین مقایسه می‌‌کنیم و به طور اصولی آنها را بررسی می‌‌کنیم، یقین حاصل می‌‌کنیم که این دو با هم قابل قیاس نیستند.

همیشه نقاط مشترک هست، ولی هرگز نمی‌شود گفت: هردو با هم مساوی‌اند. سینما وقتی‌ جالب است که بتواند چیزی را نشان بدهد، بدون آن‌که نتیجه بگیرد یا قضاوت کند. موضوع این است که چیزها را طوری در رابطه با هم قرار دهیم، که بتوانیم یکباره بگوییم: عجب، این درست در همان زمان اتفاق افتاده که این یکی!

یعنی‌ تماشگران باید خودشان نتیجه بگیرند؟

بله، در صورتی که بتوانند. اما آنها به ندرت به چنین کاری قادرند. عذرشان هم موجه است. امروزه به‌واسطه‌ی تلویزیون با وضع فعلی کار مشکل‌تر شده است. در مورد «فیلم سوسیالیسم» قضیه‌ی سرراست این بود که من تازه حالا، با هشتاد سال سن، دریافته‌ام که پریکلس و سوفکلس در یک زمان زندگی می‌کردند. هنگامی‌که از یونان قدیم حرف می‌زنیم، منظورمان دمکراسی است، نه تراژدی.

دمکراسی و تراژدی همزمان ایجاد شدند. نتیجه می‌‌گیرم که هر جا دمکراسی هست، تراژدی هم هست. این قضیه با هر برنامه‌ی اخبار تلویزیون ثابت می‌شود: بیست تا تراژدی در مقابل حداکثر یک ذره خوشبختی ناقابل.

قسمت نخست «فیلم سوسیالیسم» بر روی یک کشتی تفریحی می‌‌گذرد. اما بعد از حرکت کشتی زود این حس ایجاد می‌‌شود که کشتی ثابت است.

دقیقاً. این کشتی‌ها همیشه شب‌ها که مسافران خوابند، طی مسیر می‌‌کنند. به همین دلیل این احساس ایجاد می‌‌شود که گویی آنها بی‌‌حرکت‌اند. به‌عنوان مثال از بندر ناپل راه می‌‌افتند و صبح روز بعد به اسکندریه می‌‌رسند. سپس بعد از شش ساعت طی مسیر با اتومبیل، فقط ده دقیقه وقت می‌‌ماند که جهانگردان اهرام مصر را ببینند. از این گذشته بعضی‌ مسافران به زحمت خود دریا را می‌ ‌ببیند، بس‌که کشتی بزرگ است.

کشتی همچنین تمثیلی برای اروپاست: آیا از این وضع سکون کشتی باید نتیجه بگیریم که شما نسبت به وضع امروز اروپا عمیقاً بدبین هستید؟

ترجیحاً مایل بودم بگویم خوشبین‌ام. ببینید: پدرم پزشک بود، یعنی اینکه می‌دانم وقتی کسی‌ بیمار است، باید دید چه‌اش است. مسافرانی که سوار این کشتی بودند، وضع‌شان خوب بود، ما کمی خسته شدیم و حوصله‌مان سر رفت. این مسئله بیشتر ناراحت کننده است. اما خوشبختانه بدبختی هست! ما در زمانه‌ی خیلی جالبی زندگی‌ می‌‌کنیم، چون همه‌جا امروزه وضع خراب است.

یک‌جا در فیلم نوشته‌ای دیده می‌شود که: «کجا می‌‌روی اروپا». برای این پرسش آیا پاسخی دارید؟

کجا می‌روی اروپا؟ من خودم جوابی ندارم. ایده‌ی اروپا امروزه توسط کنشگران فرمول‌بندی می‌‌شود. اروپا هر چه بیشتر شبیه سوئیس می‌‌شود، همین است که اروپا از سوئیس خوشش نمی‌آید. سوئیس مانند یک اروپای کوچک است، که کم یا بیش خوب کار می‌‌کند.

شما اروپا را یک پروژه‌ی شکست‌خورده می‌‌دانید؟

نه، اروپا قطعاً جنبه‌های خوبی هم دارد. اما این اروپای فعلی چنگی به دل نمی‌زند. یادم می‌‌آید بچه که بودم مأموران کنترل بلیت در قطارها به چند زبان صحبت می‌‌کردند. امروزه همه فقط به یک زبان حرف می‌‌زنند و در کنار آن انگلیسی‌ هم حرف می‌زنند. زبان‌ها هم دارند مانند خیلی چیزهای دیگر از بین می‌روند. پیشرفت‌هایی حاصل می‌شود، اما بسیاری از ایده‌های قدیمی به‌خاطر همین پیشرفت‌ها فراموش می‌شوند. وقتی‌ همه فقط انگلیسی‌ حرف بزنند، دیگر بحث و جدلی صورت نمی‌گیرد و تناقضی پیش نمی‌آید.

فیلم‌های شما که هست.

آه، آنها را که به‌ندرت کسی‌ می‌بیند.

منبع: Tagesanzeiger

Share/Save/Bookmark

در همین زمینه
بودن یا نبودن، مسأله این نیست، امید حبیبی‌نیا

 
 

مرکز رسيدگی به امور مساجد بخشنامه‌ای را صادر کرد که بر اساس آن مقرر شده در مراسم عزاداری برای امام سوم شيعيان درباره «ابعاد فتنه سال ۸۸» و «مقابله با جنگ نرم دشمن» سخنرانی شود.

بر پايه اطلاعيه‌ای که در تارنمای «مرکز رسيدگی به امور مساجد» با امضای حسين ابراهيمی، رئيس اين مرکز منتشر شده است؛ عزاداران موظف‌اند تا همزمان با «تبيين فلسفه نهضت عاشورا»، درباره «ابعاد فتنه سال ۸۸ و بصيرت‌بخشی در مقابله با جنگ نرم دشمن» نيز بر منبر مسجدها صحبت کنند.


صحنه‌ای از اعتراضات خيابانی در روز عاشورای سال گذشته

پس از انتخابات بحث‌برانگيز دهمين دوره رياست جمهوری در ايران، مقامات اين کشور اعتراضات به نتايج اين انتخابات را «فتنه» می‌نامند و معتقدند «دشمنان» حکومت ايران در يک «جنگ نرم» با جمهوری اسلامی ايران شرکت دارند.

سال گذشته در جريان همين اعتراضات خيابانی، در روز عاشورا گروه زيادی از معترضان توسط نيروهای امنيتی جمهوری اسلامی ايران بازداشت شدند که برخی از آن‌ها هنوز در زندان به‌سر می‌برند و برخی نيز احکام سنگينی دريافت کرده‌اند.

شيعيان جهان در ايام ماه محرم، نخستين ماه تقويم اسلامی (هجری قمری)، به‌ويژه از آن‌رو که حسين بن‌علی، امام سوم شيعيان در دهم محرم (عاشورا) کشته شده است، به عزاداری می‌پردازند.

اين بخشنامه مورد تأييد برخی مراجع دينی و همچنين آيت‌الله علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی ايران قرار گرفته است

در بخشنامه مرکز رسيدگی به امور مساجد همچنين عزاداران از «هر آن‌چه که موجب وهن دين و مذهب می‌شود»، از جمله «برهنه شدن سينه زنان و زنجيرزنان در مساجد، قمه‌زنی، مداحی‌های سخيف و روضه‌خوانی‌های جعلی و غير مستند و اجتناب از تحريفات عاشورا و وقايع کربلا» منع شده‌اند.

اين بخشنامه که مورد تأييد برخی مراجع دينی و همچنين آيت‌الله علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی ايران قرار گرفته، آورده است که عزاداران از «مداحان متعهد و واجد شرايط» دعوت کنند.

از سوی ديگر سردار بهمن کارگر، معاون اجتماعی نيروی انتظامی ايران صبح امروز از «موضع جديد پليس» درباره اعمال قانون در ماه محرم خبر داد.

سردار کارگر گفت: «به‌جز مسأله قمه‌زنی که ممنوع است، باقی مراسم محدوديت ندارد و انجام ساير مراسم عزاداری مانند حمل علم، طبل، سنج و موارد ديگر مانند خطاطی روی خودروها و حتی استفاده از شمايل آزاد است.»

بهمن کارگر با اشاره به اين‌که تهرانی‌ها هيچ وقت با مسأله قمه‌زنی روبه‌رو نبودند گفت: «اين موضوع بسيار کم بوده است و تنها در چند نقطه ايران با اين مسأله روبه‌رو بوده‌ايم.»

ايلنا گزارش می‌دهد که در سه سال گذشته افزون بر مراسم قمه‌زنی، کاروان علم‌کشی با ممنوعيت پليس روبه‌رو بوده‌ و صدای بلندگوها توسط نيروی انتظامی کنترل می‌شد و هيأت‌های عزاداری اجازه داشتند تنها تا ساعت ۱۲ شب به برگزاری مراسم بپردازند، همچنين استفاده از شمايل در هيأت‌ها و استفاده از خطاطی پشت خودروها ممنوع بود.

Share/Save/Bookmark

 
 

اعظم افشاریان مادر نازنین خسروانی، روزنامه‌نگاری که از ١٢ آبان ٨٩ در زندان است، می‌گوید که برای رساندن صدایش به گوش مسئولان قوه قضائیه ایران با رسانه‌ها مصاحبه می‌کند.

افشاریان در‌ گفت‌وگو با تارنمای فارسی کمپین بین‌المللی حقوق بشر در ایران از مسئولان قوه قضائیه خواسته تا به او اجازه دهند که فرزندش را ملاقات و از سلامتش اطمینان پیدا کند.


مادر این روزنامه‌نگار زندانی افزوده: «گفت‌وگو کردن حق من است. چون من هر روز به دادگاه انقلاب، دادستانی و زندان اوین می‌روم و یک کلمه جواب نمی‌گیرم. فکر می کنم از طریق مصاحبه کردن شاید بتوانم صدایم را به گوش مسولان برسانم.»

عباس جعفری دولت‌آبادی، دادستان تهران مدتی پیش اعلام کرد که نازنین خسروانی به دلیل «جرائم امنیتی» بازداشت شده اما خانم افشاریان در مصاحبه با کمپین بین‌المللی حقوق بشر این اتهام را رد کرده و افزوده که دخترش در یک سال‌ونیم گذشته بیکار بوده است.

اعظم افشاریان: به معاون دادستان گفتم من فقط می‌خواهم بدانم که دخترم زنده است و او گفت که انشاالله زنده است. این جواب خیلی بدی برای یک مادر است

به گفته اعظم افشاریان، نازنین خسروانی حدود ۴۰ روز است که در« انفرادی» به سر می‌برد و فقط «یک ثانیه» تماس گرفته و گفته که در انفرادی و بند ۲۰۹ زندان اوین است.

وی افزود: «آخرین باری که به دادستانی رفتم، گریه‌ام گرفت. به معاون دادستان گفتم من فقط می‌خواهم بدانم که دخترم زنده است و او گفت که انشاالله زنده است. این جواب خیلی بدی برای یک مادر است. من فقط از آقای دادستان خواهش دارم که اجازه ملاقات حضوری با دخترم را به من بدهند تا بلکه بدانم حالش خوب است، ببینمش و صدایش را بشنوم.»

با وجود صدور قرار کفالت برای نازنين خسروانی، مسئولان زندان اوين از دريافت کفالت برای وی خودداری می‌کنند و می‌گویند که نازنين تحت نظر مقامات قضايی است و شرايط آزادی را ندارد.

کمپين بين‌المللی حقوق بشر در ايران ٢٨ آبان گذشته به نقل از «يک منبع آگاه» خبر داده بود که نازنين خسروانی ممنوع‌الملاقات است و مأموران از ارائه هرگونه توضيحی در مورد دليل اين موضوع خودداری کرده‌اند.

نازنين خسروانی پيش‌تر در روزنامه‌های اصلاح‌طلب بهار، دوران امروز، سرمايه و کارگزاران که همگی توقيف شده‌اند، کار می‌کرد.

در يک سال گذشته و پس از انتخابات بحث‌برانگيز دهمين دوره رياست‌جمهوری در ايران، ده‌ها روزنامه‌نگار در اين کشور بازداشت و به حبس محکوم شده‌اند.

همچنین در تازه‌ترین برخورد با روزنامه‌نگاران در ایران، عصر روز ١٦ آذر نيروهای امنيتی پس از ورود به دفتر روزنامه شرق در تهران، احمد غلامی، سردبير، کيوان مهرگان، دبير سرويس سياسی، فرزانه روستايی، دبير سرويس‌ بين‌الملل و علی خدابخش، مديرعامل و سرمايه‌گذار این روزنامه را بازداشت کردند. دادستان تهران دلیل بازداشت این چهار نفر را نیز «جرائم امنیتی» اعلام کرده است.

سازمان گزارشگران بدون مرز که انجمنی بین‌المللی در دفاع از آزادی مطبوعات است، می‌گوید که ایران با ٢٦ روزنامه‌نگار، ٩ وب‌نگار و يک همکار مطبوعاتی زندانی، «بزرگ‌ترين زندان حرفه‌کاران رسانه‌ها در خاورميانه» است.

Share/Save/Bookmark

 
 

شنیدن صدای ابریشمی پری زنگنه برایم خاطره‌های دور را زنده می‌کند. او را اول بار در تالار رودکی دیده بودم و حال پس از سال‌ها در آمستردام روبه‌رویش نشسته‌ام. به‌خوبی به یاد می‌آورم که این تنها صدای ابریشمی و رویایی او نبود که مرا در نوجوانی مسحور می‌کرد. بلندبالا و بس زیبا بود و گونه‌ای راز و رمز، وقار و شکوه را تداعی می‌کرد. هنرمندی به معنای واقعی کلمه متمایز بود و اقتدار حضورش محسورکننده می‌نمود و با موسیقی کلاسیک، آوازهای بومی و یا جادوی شعر سهراب سپهری و مهدی اخوان ثالث شنونده را در مخمل صدایش می‌پیچید و به اوج می برد.

پری زنگنه را باز به همان زیبایی و استواری گذشته می‌بینم. او یکشنبه پنجم دسامبر در مرکز فرهنگی مضراب در آمستردام برای جمعی از مشتاقان در مورد فعالیت‌هایش برای نابینایان صحبت کرد.موضوع اصلی صحبت او برخورد جامعه‌ی ایرانی به نقص عضو و به طور خاص مسئله‌ی نابینایی بود. در یکی از کتاب هایش به نام «آنسوی تاریکی» علاوه بر بازنویسی زندگی شخصی، با ظرافت و دقت به تجربه و تحلیل مشکلات روزمره‌ی زندگی نابینان و ارائه آخرین دستاوردهای جهانی در این مورد پرداخته است.


هدف او از مکتوب کردن مشاهدات خود و دیگران تغییر فرهنگ و بازنگری جامعه‌ی ایرانی در برخورد با افراد نابینا است. نگرشی انسانی و امروزی به آسیب‌های جسمی می‌تواند زندگی افرادی را که به هر علت از نقص عضوی رنج می‌برند دگرگون و بسیار بهتر کند. البته اگر آنها این فرصت را بیابند که هوش و توانایی‌های خود را به کار گیرند و در جامعه از حقوق برابر هم برخوردار باشند.

پری زنگنه متولد سال ۱۳۱۸ است. او در آغاز از زندگی‌اش می‌گوید و این که در جوانی به تحصیل موسیقی و آواز می‌پردازد، ولی کار هنری حرفه‌ای‌اش را پس از نابینا شدن در یک حادثه‌ی رانندگی شروع می‌کند. آواز های کلاسیک غربی و هم اجرای اپرایی ترانه‌های بومی گوشه و کنار ایران شهرت زیادی برای او به همراه آورد. در عرصه‌ی بین‌المللی با ایفای نقش سولیست در سمفونی نهم بتهوون با ارکستر سمفونیک فلوریدا درخشید.

کارنامه آوازی او اجرای ۳۰۰ آواز و ترانه را در برمی‌گیرد. خانم زنگنه هم‌چنین در چهل سال گذشته به فعالیت‌های متعدد در سطح ملی و بین‌المللی برای بهبود آموزش، توانمندی و ایجاد اشتغال برای نابینایان پرداخته و جوایزی را در این زمینه به خود اختصاص داده و به پاس خدمات فرهنگی‌اش «سفیر بین‌المللی حسن نیت» نامیده شده است.

پری زنگنه در گفت‌وگوی صمیمانه‌اش در یکشنبه‌ی گذشته از مشکلات و تاملات روحی نابینایان می‌گوید. از این‌که ندیدن به معنای آن نیست که فرد قادر به یادگیری و داشتن یک زندگی عادی هم نیست. آیا شما هم خواب می‌بینید؟ لباس‌تان را چطور می‌پوشید؟ اگر گفتی من کیستم؟ چگونه راه می‌روید؟چطور می‌توانید بخوانید؟ این سئوالات و ده‌ها سئوال دیگر پرسش‌هایی هستند که معمولاً در برخورد با نابینایان از آنها می‌شود.


متاسفانه برخورد جامعه‌ی ایرانی با مسئله‌ی نقص عضو و یا آسیب‌های جسمی در کل برخوردی انسانی و پیشرفته نیست. همه‌ی ما در زندگی شاید بارها شاهد دید منفی، انکارکننده و ترحم‌آمیز افراد نسبت به کسانی بوده‌ایم که به دلایل گوناگون از آسیب‌های مغزی و جسمی رنج می‌برند. بسیاری هنور داشتن فرزندی با نقص جسمی و یا روحی را غضب الهی می‌پندارند و شاید هم خود را سرزنش می‌کنند. و یا تا آن‌جا که بتوانند نقص جسمی کودک‌شان را انکار و حتی پنهان می‌کنند. بیماری‌های مهلک، صرع، لکنت زبان، عقب‌ماندگی ذهنی، انواع محدودیت‌های حرکتی، ناشنوایی و نابینایی و غیره از این جمله‌اند.

با به‌کار گیری یک نگرش منطقی و پیشرفته در برخورد به محدودیت‌های جسمی و روانی، به طور مثال در شمال اروپا می‌بینیم که چگونه با آموزش و برخورد انسانی می‌توان زندگی را برای این گروه از افراد آسان‌تر کرد. به‌گونه‌ای که مثلا بسیاری از افراد نابینا حتی می‌توانند به تنهایی زندگی کنند، شاغل باشند و یک زندگی عادی را ادامه دهند.

به عقیده‌ی پری زنگنه برخورد با نابینایان در ایران در مقایسه با گذشته کمی بهتر شده و امروزه امکانات آموزشی بیشتری در دسترس آنان است، اما هنوز برای آگاهی و تغییر رفتار مردم در این زمینه باید خیلی تلاش کرد.
او آموزش و اطلاع‌رسانی در این زمینه را یکی از وظایف خود و دیگران می‌داند و به همین علت با نوشتن کتاب جامع «آنسوی تاریکی» خواهان دگرگونی نگرش جامعه‌ی ایرانی نسبت به افراد نابینا است.

در بخش اول این کتاب زنگنه با نثری زیبا و روان به زندگی خصوصی‌اش می‌پردازد. بازگویی شاعرانه و سرشار از رنگ با تصاویری زنده از دوران کودکی پری‌رخ شاه‌یلانی، که بعدها به پری زنگنه معروف شد. قصه‌ای خواندنی درباره دخترکی شوخ و شیطان که در آشیانه‌ای گرم و در آغوشی پر از عشق و خانواده‌ای با فرهنگ بزرگ شده است.
این بخش با وصف آفتاب داغ، گندمزار، سرداب تاریک و خنک، باغ‌های انار و انجیر، آسمان پرستاره‌ی کویر، دارهای قالی و باغ فین کاشان از یک سو و هم خیابان شاهپور و پهلوی، سینما و کافه‌های لاله‌زار، کوچه‌باغ‌های شمیران ادامه می‌یابد. زنگنه دوران نوجوانی‌اش را هم با خاطرات مدرسه، عشق به هنر و موسیقی، روایت دیدن کالسکه‌ی عروسی شاه و ثریا، بازگشت پیروزمندانه‌ی دکتر مصدق از لاهه و ده‌ها خاطره‌ی دیگر بازگو می کند.


پری‌رخ در آخرین سال دبیرستان برای تحصیل در رشته‌ی گل‌آرایی به ژاپن می‌رود. در بازگشت از این سفر افسانه‌ای، رشته‌ی آواز را در هنرستان موسیقی شروع می‌کند. مدتی بعد ازدواج می‌کند و صاحب دو دختر می‌شود و به تدریس زبان انگلیسی می‌پردازد.

او می‌نویسد: «روزهای روشن به سرعت طی می‌شد تا در شبی تاریک قدم بگذارم، شبی که دیگر صبحی سپید به دنبال نداشت، و باز هم در پاییز. دنیایی جدید، ناشناخته و پر از صداهای بی‌تصویر. در یکی از خیابان‌های فرعی که به جاده قدیم شمیران منتهی می‌شد و مرا به خانه‌مان هدایت می‌کرد می‌راندم. در یک لحظه ماشین من بر زمین خیس و لغزنده که نور کم چراغ‌ها بر آن افتاده بود، به سوی ماشینی که در جهت مخالف و در آن سوی خیابان پارک شده بود، منحرف شد و باقی زندگی مرا نیز به سمت دیگری منحرف کرد: صدای به هم خوردن سپرها و شکستن شیشه‌ها، درد خفیفی در زانوان و ساعد دست راستم، لحظه‌ای سکوت و بعد شنیدن صدای چند عابر: " زن است، زن!"

این تصادف سبب نابینایی او شد. عمل جراحی در تهران و سپس در لندن هم در بازگرداندن نور به چشمانش موثر واقع نشد. ضایعه‌ای جبران‌ناپذیر که پس از مدتی هم سبب جدایی همسرش از او شد. بخشی از کتاب «آنسوی تاریکی» به این موضوع و هم نقش جنسیت در زندگی نابینایان اختصاص دارد.

خانم زنگنه با بیان تجربه‌ی فردی و مشاهداتش معتقد است که مردان نابینا در جامعه‌ی ما شانس بیشتری برای داشتن عشق و خانواده دارند. این موضوع البته درباره‌ی بیشتر آسیب‌های جسمی صدق می‌کند. به‌ندرت مردانی پیدا شده‌اند که خواهان زندگی با زنی نابینا باشند.

روایت پری زنگنه از رها شدن در تاریکی، برخورد همسر و اطرافیان، جدایی از فرزندان، با بازگویی جزئیات دقیق و روزمره‌ی زندگی نابینایان ادامه می‌یابد. توضیحاتی مفید که برای آموزش نحوه‌ی برخورد انسانی و متمدنانه با افرادی که به این نوع آسیب جسمی دچارند، بسیار آموزنده و راهگشا است. او درباره‌ی آموزش‌ها و خدماتی که در ایران و هم کشورهای پیشرفته وجود دارند در کتابش به طور مفصل توضیح داده است. تاریخچه‌ی چشم پزشکی در ایران، زندگی‌نامه‌ی مختصر افراد مشهور نابینا در تکمیل دانش وسیع پری زنگنه درباره‌ی نحوه‌ی آموزش و برخورد با نابینایی با زبانی بسیار خواندنی و شیوا نوشته شده است.

او امیدوار است که این کتاب به زبان‌های دیگر هم ترجمه شود.

پری زنگنه در صحبت‌هایش در کانون مضراب با صداقت و مهربانی به سئوالات حاضرین پاسخ داد. او با جدیت خواهان یک بازبینی فرهنگی، برخورد انسانی و امروزی جامعه‌ی ایرانی با آسیب‌های جسمی و روحی از هر نوع آن بود و این‌بار هم با جادوی کلام و هم آوازهای دل‌انگیزش قلب‌ها را دوباره فتح کرد.

دیدار با این بانوی شور، شعور و سراپا روشنی مرا به یاد بیتی از شعر «کوچه»‌ی فریدون مشیری می‌اندازد و با خودم می‌گویم: او «همه تن چشم شده» است.

Share/Save/Bookmark

 
 

روز یکشنبه، ۱۴ آذرماه سال جاری، کاوه اشتهاردی ، مدیر مسئول روزنامه‏ی «ایران»، روزنامه‏ی حامی دولت که بیشترین اتهام‌ها را متوجه مهدی هاشمی، فرزند اکبر هاشمی رفسنجانی کرده است، بر اساس شکایت مهدی هاشمی، در دادگاه حاضر شد و در دفاعیه‏ی تند خود، او و بسیاری از دیگر افراد سرشناس کشور را به دست داشتن در فسادهای مالی و سیاسی متهم کرد.

Download it Here!

این دفاعیه که در ساعت سیزده و چهل دقیقه‏ی بعدازظهر در دادگاه خوانده شده بود، بنا بر اظهار دادستان تهران، ساعاتی قبل از آن، روی سایت روزنامه‏ی ایران قرار داشت و از آن‏جا در سایت‏های دیگر انعکاس یافت.
دادستانی تهران دستور حذف این متن را از روی همه‏ی رسانه‏ها صادر کرد. در عین حال، روزنامه‏ی ایران در سایت خبری خود و نیز چندین روزنامه‏ی هوادار دولت، به انتشار آن ادامه داد.

امروز حسین صفارهرندی، وزیر سابق فرهنگ و ارشاد اسلامی، به این حرکت دادستانی اعتراض کرد و موضع‏گیری‏های مختلف پیرامون آن ادامه دارد.در رویداد تازه‏تر در تهران، مأموران امنیتی، بدون اطلاع قبلی، به دفتر روزنامه‏ی «شرق» حمله کردند و سردبیر روزنامه، احمد غلامی، دبیر سرویس بین‏الملل، فرزانه‏ روستایی و نیز دبیر سرویس سیاسی آن روزنامه، کیوان مهرگان را دستگیر کردند.

در گفت‏وگو با محمد سیف‏زاده، وکیل دادگستری، در زمینه‏ی این دو رویداد، نخست نظر ایشان را در مورد برخورد با روزنامه‏ی شرق پرسیده‌ام.

محمد سیف‏زاده: من هنوز نمی‏دانم که مستند دادسرا برای بستن روزنامه و مسائلی که اتفاق افتاده، چیست، اما منشا این مسائل و مباحث، قانون اساسی است. بر مبنای آن‏چه در قانون اساسی در مورد محاکمات مطبوعات آمده، این محاکمات باید حتماً در محاکم دادگستری با حضور هیئت منصفه و به‏صورت علنی باشد.

بستن روزنامه، توقیف اشخاص و نویسندگان روزنامه، همه مجازات هستند و چون مجازات است، باید حتماً این سه صفت را داشته باشد که در محاکم دادگستری صورت بپذیرد، به صورت علنی باشد و با حضور هیئت منصفه باشد.


محمد سیف‌زاده، حقوق‌دان

آیا به‏خاطر این نیست که جرم سیاسی هنوز مشخص نشده و جایگاه قانونی خود را پیدا نکرده است؟ شاید به این ترتیب، این‏گونه محاکمات ‏نمی‏توانند تحت جرایم سیاسی و مطبوعاتی بررسی بشوند و تحت جرایم عادی به آنها رسیدگی می‏شود.

اگر ما نگاهی عمیق‏تر به قوانین عادی کنیم، می‏بینیم که در تبصره‏ی ذیل ماده‏ی ۲۰ قانون تشکیل دادگاه‏های عمومی، مصوب ۷۳، اصلاحیه‌ی ۸۱ هم عین همین آمده است. معهذا در آن‏جا می‏گوید که محاکمات سیاسی و مطبوعاتی باید در محاکم کیفری استان، با حضور هیئت منصفه- که آن‏جا باز تعدد قاضی وجود دارد و نه یک قاضی تک‏نفره- و هم‏چنین به‏صورت علنی باشد.

شما و حقوقدانان دیگر، همواره به این موارد حقوقی اشاره کرده‏اید، ولی در عمل به‏نظر می‏‏آید این روند تغییری نمی‏کند و حتی شاید نسبت به گذشته بدتر شده است؟

تا سال ۷۹ نمی‏شد مثلاً سردبیر یا سایر اعضای یک روزنامه را تحت تعقیب قرار داد. بلکه فقط مدیر مسئول را می‏شد تعقیب کرد. آن‏هم باید عین قانونی اساسی در موردش اجرا می‏شد. در سال ۷۹، مجلس پنجم، در اواخر کار خود، قانون مطبوعات را به‏صورتی تغییر داد که اولاً غیر از مدیر مسئول، افراد دیگری را می‏شد تعقیب کرد و هم‏چنین بر اساس آن قانون می‏شد روزنامه را توقیف موقت کرد و این مسائل روزبه‏روز تسری پیدا کرد.

آن قانون آمد بر کارهایی که بعضی از قضات به صورت تخلف‏آمیز انجام می‏دادند، مهر تایید گذاشت و دست را برای این قضایا باز کرد.

به این‏ ترتیب، در حال حاضر برای این رفتاری که می‏شود، قانونی وجود دارد.

من همیشه حرفم با حقوقدان‏ها این بوده که وقتی بنا بر اصل نهم قانون اساسی «مجلس هم نمی‏تواند حتی با گذراندن قوانین، آزادی‏های مشروع مردم را حتی به بهانه‏ی استقلال مملکت، محدود کند»، اگر این اتفاق افتاد و قانون مطبوعات در سال ۷۹ آزادی‏های روزنامه‏نگاران را محدود کرد، آن قانون بی‏اعتبار و بر مبنای این اصل قانون اساسی فاقد مشروعیت است.

بنابراین، من قانون سال ۷۹ را به لحاظ فقدان مشروعیت، معتبر نمی‏بینم و ناچار تفاسیر من با تفاسیر سایر حقوقدان‏ها متفاوت است. من این اعمال را به‏هیچ‏وجه قانونی نمی‏دانم.

کاوه اشتهاردی، مدیر مسئول روزنامه‏ی ایران، روز یکشنبه در پی شکایت مهدی هاشمی در دادگاه بود و همان‏طور که می‏دانید، دفاعیه‏ی خود را در آن‌جا خواند که در آن اتهام‌هایی علیه مهدی هاشمی و برخی افراد مرتبط با وی مطرح شده بود. این دفاعیه همان روز روی سایت روزنامه‌ی ایران منتشر شد، ولی دادستانی تهران، چند ساعت بعد، همه‏ی سایت‏ها را موظف کرد که این متن را از روی صفحه‏ی خودشان حذف کنند. این حرکت دادستانی را در شرایط فعلی یا به‏طور کلی، به‏لحاظ قانونی، چطور ارزیابی کردید؟

گه‏گاهی این اتفاق‌ها می‏افتد، اما به‏موجب تبصره‏ی ذیل ماده‏ی ۱۸۸ قانون آیین دادرسی کیفری، کسی تا در محکمه‏ی صالح، محکومیت قطعی پیدا نکرده، هیچ روزنامه‏ای و هیچ سایتی حق ندارند به آن شخص، صفات یا اوصاف مجرمانه را نسبت بدهند.

بنابراین وقتی چنین اتفاقی می‏افتد، قانون‌گذار این عمل را افترا دانسته و هرکس این کار را بکند، به عنوان مفتری قابل تعقیب خواهد بود. بنابراین، من این عمل دادستان را قانونی، صحیح و منطقی ارزیابی می‏کنم.

گفته می‏شود که این اتفاق‌ها پیش از این هم می‏افتاده است. هم نشر تهمت و افترا نسبت به افراد، قبل از این‏که در دادگاه ثابت بشود و هم این‏که متن دفاعیه‏ی متهمی در دادگاه یا دادخواست دادستان، هم‏زمان روی سایت‏ها می‏رفته و این بار به علت این‏که نام برخی از افرادی که موقعیتی در نظام دارند ، در این متن بوده، دادستانی دست به چنین اقدامی زده است. شما با این تفسیر موافقید؟

حداقل می‏توانیم بگوییم که این مسائل از زمان آمدن دادستان جدید، خیلی کمتر اتفاق افتاده است، ولی در زمان دادستان قبلی، بسیار اتفاق می‏افتاد و حتی مواردی بود که خود ایشان، دادنامه یا مسائل را به روزنامه‏ها می‏داد که منتشر کنند و ما هرچقدر می‏گفتیم که این کار مخالف قانون است، توجهی نمی‏شد، اما در زمان روی کار آمدن دادستان جدید، کمتر این مسائل اتفاق افتاده است.

بنابراین دید من، دید سیاسی نیست، دید حقوقی است و این عمل را همان‏طور که گفتم، مثبت و قانونی تلقی می‏کنم.

صفارهرندی، وزیر سابق فرهنگ و ارشاد اسلامی که سابقه‏ی مسئولیت در مورد نشریات، مجموعه‏ی انتشارات در کشور و چنین مصادیقی را هم دارند، از دادستانی خواسته‏اند که مانع‏تراشی در راه انتشار این مطلب را کنار بگذارند. این را چگونه تفسیر می‏کنید؟

آقای صفارهرندی که دیگر وزیر نیستند. ایشان به عنوان یک شخص حقیقی، چنین تقاضایی را کرده است و اختیار با دادستانی است که می‏تواند به این مسائل توجه کند یا اصلاً توجهی نکند.

Share/Save/Bookmark

 
 

این روزها در بسیاری از شهرهای اروپا و آمریکا جلسات سخنرانی و پرسش و پاسخ در پیوند با جنبش دانشجویی و سالگرد ١٦ آذر و روز دانشجو برگزار می‌شود.آن‌چه در حرکت‌های اخیر خارج از کشور شاهد بوده‌ام، این بوده که بیشتر سعی شده سخنرانان از میان فعالان قدیمی خارج از کشور و نسل جدید مهاجران انتخاب شوند.

این به خودی خود بد نیست. مشکل وقتی پیش می‌آید که پای صحبت‌های سی‌ساله‌ی هم‌نسلان خودت می‌نشینی که با جابه‌جا کردن بعضی از جملات و عوض کردن اسامی، سخنان تکراری خود را به ظن خود «آپ‌دیت» کرده‌اند و به اسم حرفی نو عرضه می‌کنند.در ادامه این بحث حرف من مسلماً این نیست که دوستان تازه وارد به صرف تازه وارد بودن خود حرف تازه‌ای هم داشته باشند، سئوال اصلی این نوشته این است که این سخنرانی‌ها، آکسیون‌ها و همایش‌ها چه هدفی را دنبال می‌کنند؟

اگر به سخنان نسل اول مهاجران بپردازیم، به راستی دلیل سخنرانی این دوستان را نمی‌فهمم. چراکه سی‌سال‌هم‌چنان این روال را ادامه داده و با سخنرانی‌های خود به‌جز دریافت توجه شخصی ـ که بعضی به آن نیاز دارند ـ هیچ مسئله‌ای حل نشده است.

تحلیل‌ها در عمل دست دوم است و مشقی که از روی دست همدیگر می‌نویسند، عمدتاً کارآیی خاصی ندارد و تاثیرگذار نیستند؛ روشنگرانه نیستند. هیچ جنبشی در بود یا نبود این سخنرانی‌ها چیزی به دست نیاورده یا از دست نداده، پس ادامه‌ی این آکسیون‌ها به این شکل چه فایده‌ای دارد؟


جنبش نوینی در ایران قد علم کرد و پیامد این جنبش در خارج از کشور دور جدیدی از آکسیون‌های محلی در شهرهای مختلف اروپاست.در این دوره‌ی جدید، سخنرانان که عمدتاً همان سخنرانان اپوزیسیون سی‌ساله‌گذشته بوده‌اند ـ و هر شهری در هر کشوری کسانی را دارد که شیفته‌ی تریبون هستند و احتمالا در هر جلسه در نهایت برای حدود ۵۰ نفر- سخنرانی خواهند کرد.

این سخنرانان چه خواهند گفت که در طول این سی سال نگفته‌اند و این شنوندگان چه خواهند شنید که تاکنون نشنیده‌اند؟ نتیجه‌ی این سخنرانی چه خواهد بود که تاکنون مطرح نشده است؟

تجربه‌ی من به عنوان یک فعال اجتماعی در طول سالیان این است که شرکت‌کنندگان ثابت و قدیمی این گونه مراسم، به روال همیشه در این برنامه‌ها هم شرکت خواهند کرد و حرف‌هایی را که همیشه شنیده‌اند و گفته‌اند، خواهند گفت و خواهند شنید و این چرخ کماکان بر روال همیشگی‌اش خواهد چرخید.

اما آیا واقعا هدف این است؟ آیا هدف رفتن همان راهی است که سی سال رفته‌ایم؟ یا شاید هدف این است که که یک بعد از ظهر جمعه‌مان را دور هم باشیم؟

اپوزیسیون خارج از کشور بیش از ۲۵ سال است که چنین جلسات سخنرانی را ترتیب داده است. تفاوت این دوره‌ی جدید با حرکت‌های سال‌های گذشته در چه خواهد بود؟ تفاوت سخنرانی‌هایی که در رابطه با بزرگداشت ۱۶ آذر برگزار می‌شود با سخنرانی‌های قبلی ـ یا بعدی ـ چیست؟


جنبش سبز ایران، حرکت نوینی است. حرکتی که با افت و خیزهای خاص خود راهی نرفته را جست‌وجو می‌کند. با تلاش‌های پرهزینه در پی یافتن راهکارهای نوینی در حرکت است. پشتیبانی از جنبش سبز ایران در خارج از کشور با رفتن راه‌هایی که هزاربار رفته شده امکان ندارد.

حرکت نوین، به شیوه‌های نوین برای پشتیبانی نیاز دارد و جلسات سخنرانی افراد برای تعدادی شرکت‌کننده که خود پیگیر مسائل هستند، یکی از این شیوه‌های نوین نیست. برای ادامه‌ی راه، به طرحی نو نیازمندیم. این طرح نو را با تکرار مکررات نمی‌شود پیاده کرد.


راهی نوین جست‌وجو کنیم. راه سی‌ساله‌ی ما نشان داده که حرکاتی که نتیجه‌ی تاثیرگذاری ندارند، نه تنها مثبت نیستند بلکه به انفعال نیرو‌های فعال نیز منجر می‌شوند.

تلاش کنیم حرکت‌های‌مان را سنجیده و موثر انتخاب کنیم. گذاشتن آکسیون برای خالی نبودن عریضه، اثرات غیر قابل جبرانی بر اپوزیسیون خارج کشور گذاشته که نتیجه‌ی آن همین است که امروز شاهد آن هستیم. همین عمل‌های بی‌اثر منجر به تبدیل اپوزیسیون خارج از کشور به چیزی شد که یاد آور آن ترانه‌ی غم‌انگیز قدیمی است: «تو فقط هستی که باشی، تو نه مرگی، نه تلاشی.»

در همراهی با جنبش نوین ایران به تلاشی نوین، تلاشی سازنده و موثر و پی‌گیر احتیاج داریم وگرنه این جلسات سی‌سال است که برگزار شده‌اند و سی‌سال دیگر هم می‌توانند برگزار شوند.

باورم کنید!


راهی طولانی در پیش رو داریم، اشتباهات جدید به اندازه کافی در سر راه ما صف کشیده‌اند و سپری کردن این اشتباهات وقت و هزینه‌ی خود را به دنبال دارد و آنقدر هست که دیگر نیازی به تکرار اشتباهات قدیمی نداشته باشیم!

Share/Save/Bookmark

 
 

در این هفته‎ و در زمانی که اهل ادبیات داستانی درگیر بحث مافیا و شبکه‌سازی بودند و همچنین با اعلام نتایج جایزه‌ی منتقدان و نویسندگان مطبوعات بر حجم حاشیه‌های این فضا به شکل محسوسی اضافه شده بود، دو چهره‌ی نام‌آشنا در ادبیات ایران را از دست دادیم: بیژن الهی از شاعران پیشرو شعر نو در دهه‌ی چهل و دیگری شمس آل احمد، «برادر کوچک» جلال آل احمد.

می‎گویم «برادر کوچک جلال آل احمد»، چرا که شمس چه در زمانی که جوان بود و فعالیت سیاسی داشت (در حول و حوش سال‌های کودتای ۲۸ مرداد)، چه در مقطعی کوتاه که به طور جدی‎تر به فعالیت ادبی پرداخت (میانه دهه‌ی ۵۰) و حاصل‌اش شد دو مجموعه داستان کوچک و چه در سال‌های پیری و عزلت‌نشینی، چه آن هنگام که جلال آل احمد زنده بود و چه بعد از آن‌که به شکلی ناگهانی درگذشت و خلاصه در تمام طول عمر، زیر سایه‎ی برادر بود، به تمام معنا. فعالیت‌های سیاسی‎اش همچون پیوستن به حزب توده و انشعاب از آن، رفتن به سراغ نیروی سوم خلیل ملکی، داستان‌های انتقاد که در میانه‌ی دهه‌ی پنجاه نوشت تا فرهنگ مصرفی و غرب‎زده‌ی اجتماعی آن روزگار را به چالش بکشد، همه متأثر از برادر بود. چنان‌که گویی او به جای آن‌که در تلاش برای بیرون آمدن از زیر سایه‌ی برادر باشد، خودخواسته می‌کوشید تحت‎الشعاع اعتبار جلال قرار داشته باشد!


شمس آل‌احمد

درست است که اغلب کسانی که با موقعیتی مشابه روبرو بوده و یکی ازنزدیکان‌شان چنان نامدار بوده‎ که خواسته یا ناخواسته تحت‌الشعاع شهرت آنان قرار گرفته‎اند، با شرایطی نظیر آنچه شمس آل احمد در این زمینه برخوردار بوده، روبرو هستند؛ اما بسیاری از آنان توانسته‎اند به دلیل کم و کیف کار خود، از زیر سایه‌ی آن دیگری بیرون بیایند. اتفاقاً در پیرامون خود شمس آل احمد، سیمین دانشور را داریم که اگرچه روزگاری به‌عنوان همسر جلال آل احمد شناخته می‎شد، اما اندک زمانی بعد، به‌دلیل آثاری که نوشت و نوع نگاه خاص خود و البته کفیت آثارش از هویتی مستقل از شوهر نامدارش برخوردار شد؛ آن‌گونه که اگر جایگاه او را در ادبیات داستانی بالاتر از جلال آل احمد در نظر نگیریم، قطعاً پایین‌تر از او نیست.

در سال‌های پس از انقلاب، با تغییر سیاست‎های فرهنگی و هنری، جلال آل احمد به‌تدریج به‌عنوان یک چهره‌ی شاخص شناخته شد و چه بسا حتی خودش به جریانی در داستان‎نویسی که نویسندگان انقلاب را نمایندگی می‌کرد، بدل گشت. قرار دادن آل احمد در این جایگاه که در بسیاری موارد در مقابل جریان روشنفکری در ادبیات قرار می‎گرفت، نیازمند ارائه‌ی تصویری از آل احمد بود که با این نیاز همخوانی داشته باشد؛ تصویری که منطبق با تبلیغات دولتی درباره‌ی آراء و عقاید این نویسنده باشد. این درحالی بود که دوستان نزدیک او همانند غلامحسین ساعدی براین باور بودند که اگر آل احمد زنده بود و دوران انقلاب را می‎دید، بی‌‎شک در صف آنها قرار می‎گرفت نه در کنار حکومت جدید. با این حال مایه‎های مذهبی در برخی آثار آل احمد و همچنین دیدگاه‌هایی که او در آن روزگار نسبت به رهبر انقلاب ابراز کرده بود، از او چهره‌ای مناسب برای بهره‌برداری در راستای سیاست‌گذاری‌های فرهنگی جدید می‎ساخت و برخی نیز براین باورند که شمس آل احمد به ویژه در دو دهه‌ی نخست انقلاب سهم بسیاری در تثبیت چنین تصویر و تصوری از برادرش داشت؛ و این نکته‎ای‎ست که نه تنها اعتبار جلال آل احمد را تا اندازه زیادی مخدوش کرد، بلکه باعث شد شمس آل احمد نیز با انتقادات زیادی از سوی جریان روشنفکری روبرو شود. علت این‌که شمس آل احمد اغلب بر این نکته تأکید داشت که روشنفکران میانه‌ی خوبی با او ندارند، بیش از هر چیز حاصل این مسئله بود و ردپای آن را در کتاب «ازچشم برادر» که در سال ۱۳۶۹ منتشر شد نیز می‎توان مشاهده کرد. شمس در زمینه‌ی قلب واقعیت‎های زندگی برادرش تا آنجا پیش‌ رفته بود که مرگ نابه‌هنگام آل احمد را نیز کار ساواک و حاصل نقشه‌ای از پیش طراحی شده می‎دانست!

بعد از مرگ جلال، شمس با سیمین دانشور رابطه‌ی چندانی نداشت، به نظر می‌رسد که این اختلاف‌نظرها، به‌ویژه در مورد جلال در به‌وجود آمدن قهر و آشتی‎هایی میان آنها بی‎تأثیر نبود، به‌خصوص وقتی که شمس کتاب «از چشم برادر» را نوشت، مطالب مندرج در کتاب خوشایند سمین دانشور قرار نگرفت و ارتباط بین آنها قطع شد؛ چرا که سیمین اصراری نداشت تصویری مغایر با آنچه جلال در حقیقت از آن برخوردار بود، برای خوشایند جریانی دولتی ارائه کند.

شمس‎آل احمد متولد سال ۱۳۰۸ بود و بدین‌ترتیب هشت سال از برادرش کوچک‌تر بود. او در رشته‌ی علوم تربیتی در دانشگاه تحصیل کرد و پس از آن هم سال‌ها به معلمی پرداخت، همان‌طور که اشاره شد چه آن هنگام که در کسوت یکی از اعضای حزب توده فعالیت داشت و چه زمانی که به انشعابیون نیروی سوم پیوست، از جمله چهره‎های شاخص و شناخته شده نبود. در حوالی دهه‌ی ۵۰ چند سالی را به‌طور متمرکز به کار ادب پرداخت که حاصل آن دو مجموعه داستان بود به نام‌های گاهواره (۱۳۵۲) و عقیقه (۱۳۵۵) که هیچ یک به لحاظ ادبی کاری شاخص به‌شمار نمی‌آیند. در همین سال‌ها انتشارات رواق را هم بنیان نهاد که دوام چندانی پیدا نکرد. بعد از انقلاب در قلمرو ادبیات داستانی کار در خور تأملی ارائه نکرد، جز تصحیح کتاب «طوطی‌نامه» و البته نوشتن «از چشم برادر» که معروف‎ترین کتاب او محسوب می‌شود. در این سال‌ها با جریان فرهنگی دولتی نزدیکی داشت و هر چند گاه یک‌بار در محافل و رسانه‎ها حضوری البته نه چندان پررنگ می‎یافت. دهه‌ی پایانی عمرش را در تنهایی و فراموش‌شدگی کامل سپری کرد و سرانجام در ۱۴ آذر ماه ۱۳۸۹ بر اثر عفونت ریوی درگذشت.

Share/Save/Bookmark

 
 

در اسناد محرمانه تازه منتشرشده از سوی سايت ويکی‌ليکس آمده است که ايران برای گسترش دامنه نفوذ خود در افغانستان، گروهی از رهبران سياسی و مذهبی اين کشور را ثروتمند می‌کند.

ويکی‌ليکس از احمدعلی جبرئيلی، سيدحسين عالمی بلخی و محمد اکبری نمايندگان ولسی جرگه يا مجلس نمايندگان افغانستان نام برده است که روابط نزديک با ايران دارند و اين کشور از آنان حمايت می‌کند.


مجلس افغانستان

اين موضوع بر مبنای اسناد محرمانه ديپلماتيک يک سال پيش سفارت آمريکا در کابل که ويکی‌ليکس به آن دسترسی پيدا کرده، بيان شده است.

همچنين حکومت ايران متهم شده است که از طريق يک مأمور ارشد اطلاعاتی اين کشور با معاون مجلس نمايندگان افغانستان ارتباط برقرار کرده و از وی خواسته بود تا يک موضوع جنجالی مرتبط با ناتو را در مجلس اين کشور به بحث بگذارند.

بر پايه اسناد منتشر شده، ايران با خريد بعضی از نمايندگان مجلس افغانستان توانسته است پارلمان اين کشور را طی چهار سال گذشته به يک نهاد غير مؤثر تبديل کند

در اسناد منتشرشده از سوی ويکی‌ليکس به نقل از ميرويس ياسينی، معاون ولسی جرگه افغانستان، گفته شده که يک مقام ارشد اطلاعاتی ايران وی را تحت فشار قرارداده بود تا ضمن تغيير يک برنامه مجلس، موضوع تلفات غيرنظاميان از سوی ناتو را به بحث بگذارند.

اين نمايندگان ادعای مطرح شده در ويکی‌ليکس را به شدت رد کرده‌اند.

افزون بر آن سفارت ايران در کابل به داشتن روابط نزديک با شماری از اعضای احزاب مخالف دولت افغانستان، از جمله «جبهه متحد»، متهم شده است.

بر پايه اسناد منتشر شده در اين سايت افشاگر، ايران با خريد بعضی از نمايندگان مجلس افغانستان توانسته است پارلمان اين کشور را طی چهار سال گذشته به يک نهاد غير مؤثر تبديل کند.

سايت ويکی‌ليکس که ازسوی جولين آسانژ استراليايی بنيان‌گذاری شده است طی دو هفته گذشته ۲۵۱ هزار سند طبقه‌بندی شده محرمانه راهبردی مربوط به سفارت‌خانه‌های آمريکا را که در کشورهای مختلف قرار دارند، منتشر کرد.

تاکنون چگونگی افشای اين اسناد مشخص نشده است اما انتشار آن باعث خشم دولت آمريکا شده و مقامات آمريکايی آن را غيرقانونی و برخلاف منافع اين کشور توصيف کرده‌اند.

صبح روز ۱۶ آذرماه، جولين آسانژ بر اساس حکم بين‌المللی بازداشت شد.

مارين نی، رئيس دفتر دادستانی سوئد آبان‌ماه گذشته از دادگاهی در اين کشور خواسته بود تا حکم بازداشت آسانژ را صادر کند. خانم نی، دليل اين درخواست را «بازجويی از آسانژ در مورد اتهام تجاوز جنسی و حمله به يک زن در سوئد» اعلام کرده بود.

پيش‌تر نيز حکم بازداشت مؤسس سايت ويکی‌ليکس، مرداد ٨٩ هنگامی که برای شرکت در يک کنفرانس بين‌المللی به سوئد سفر کرده بود، صادر شده بود اما اين حکم يک روز بعد لغو شد.

از زمانی که ويکی ليکس اسناد وزارت امور خارجه آمريکا را منتشر کرده است، عده‌ای از هکرها تلاش کردند دسترسی کاربران به تارنمای ويکی‌ليکس را مختل کنند.

به تازگی نيز شرکت آمريکايی «آمازون» ارائه خدمات‌اش به ويکی‌ليکس را قطع کرده و اسناد ويکی‌ليکس را از فضايی که در اختيار دارد، خارج نموده است.

مقامات ايران نيز افشاگری‌های ويکی‌ليکس را «توطئه آمريکا» می‌دانند.

Share/Save/Bookmark

 
 

علی اشرفی‌پور، مديرکل اداره محيط زيست استان تهران اعلام کرد که پيش‌نويس ساماندهی خروج ۵۰ واحد صنعتی آلاينده و غير آلاينده در تهران آماده شده است.

به گزارش خبرگزاری مهر، علی اشرفی‌پور اين اقدام را به دليل نياز تهران به توازن جمعيت و به‌منظور کاستن از بار جمعيتی اين شهر عنوان کرد.


علی اشرفی‌پور، مديرکل اداره محيط زيست استان تهران

وی گفت ظرفيت اکولوژيک تهران اشباع شده است و اين پيشنهاد برای خروج تمامی صنايع به شور گذاشته شده که تاکنون ۵۰ واحد صنعتی شناسايی شده‌اند.

مديرکل اداره محيط زيست استان تهران با بيان اين که انتظار نمی‌رود اين اتفاق در يک برنامه کوتاه‌مدت بيفتد افزود: «پروسه زمانی پنج تا ۲۰ سال برای خروج صنايع از تهران برنامه‌ريزی شده که عمده اين صنايع بار جمعيتی بالايی دارند و حجم زيادی آلاينده توليد می‌کنند.»

مديرکل اداره محيط زيست استان تهران: پروسه زمانی پنج تا ۲۰ سال برای خروج صنايع از تهران برنامه‌ريزی شده است

اول آذرماه جاری نيز لطف‌الله فروزنده، معاون توسعه مديريت و سرمايه انسانی رئيس جمهور از انتقال ۴۰ درصد کارمندان تهران تا پايان سال خبر داد.

وی گفت: «۱۴برنامه، محور انتقال داوطلبانه کارکنان است و تاکنون ۲۰ هزار کارمند به‌صورت داوطلبانه ثبت نام کرده‌اند که ۱۰ هزار نفر آن‌ها به‌طور قطعی منتقل شده‌اند.»

معاون توسعه مديريت و سرمايه انسانی رئيس جمهور همچنين گفت کارمندانی که شامل طرح انتقال از تهران شده‌اند، در صورت مخالفت با انتقال، بايد بين استعفا و بازخريد، يکی را انتخاب کنند.

لطف‌الله فروزنده همچنين اعلام کرد برای کاهش جمعيت تهران «طرح ممنوعيت ايجاد هرگونه واحد صنعتی در ۱۰۰ کيلومتری تهران» پيش‌بينی شده است.

در شهريورماه امسال نيز ايرج نديمی، معاون وزير صنايع و معادن ايران اعلام کرده بود که تمامی شرکت‌های صنعتی و معدنی زيرمجموعه اين وزارتخانه تهران را بايد ترک کنند و هيچ کارمند شرکت غير توسعه‌ای نمی‌تواند در تهران بماند.

طرح انتقال کارمندان دولت از تهران زمانی در دولت مطرح شد که محمود احمدی‌نژاد، رئيس جمهوری اسلامی ايران، در اواخر فروردين‌ماه سال جاری از برنامه دولت برای کاهش جمعيت تهران به دليل آسيب‌هايی نظير زلزله خبر داد.

دولت دهم اعلام کرده که برای «تمرکززدایی از پایتخت، برخی از وزارت‌خانه‌ها، سازمان‌ها و شرکت‌ها از تهران خارج خواهند شد.»

Share/Save/Bookmark

 
 

کمپين بين‌المللی حقوق بشر در ايران خبر داد که ۲۰ نفر ديگر از مجرمان مواد مخدری در زندان وکيل‌آباد مشهد اعدام شده‌اند. مقامات ايران تاکنون سخنی از اعدام‌های گسترده در اين زندان نگفته‌اند.

به گزارش وب‌سايت کمپين بين‌المللی حقوق بشر در ايران، «منابع مطلع محلی» به اين کمپين گفته‌اند که ۹ نفر در تاريخ ۹ آذرماه جاری و ۱۱ تن نيز در ۱۸ آبان‌ماه با جرايم مواد مخدری در اين زندان اعدام شده‌اند.


اين کمپين پيش از اين خبر داده بود که ۱۰ زندانی نيز در روز چهارم آبان‌ماه امسال اعدام شده‌اند؛ که با در نظر گرفتن اين تعداد شمار اعدام‌های دو ماه گذشته در زندان وکيل‌آباد مشهد به ۳۰ تن رسيد.

همچنين گزارش شده بود که ۲۳ نفر ديگر در دو نوبت و در تاریخ های ۱۳ و ۲۰ مهر ۱۳۸۹ در اين زندان اعدام شده‌اند.

اين اعدام‌ها هنوز به‌شکل رسمی از سوی دستگاه قضايی جمهوری اسلامی ايران اعلام نشده‌اند.

کمپين بين‌المللی حقوق بشر: اين اعدام‌ها نيز بدون رعايت قوانين رسمی جمهوری اسلامی و بدون حضور و اطلاع وکلا و خانواده اعدام‌شدگان، در زندان وکيل‌آباد اجرا شده است

به گزارش کمپين بين‌المللی حقوق بشر اعدام‌های روزهای ۱۸ آبان و ۹ آذر نيز همچون موردهای اخير در اين زندان، بدون رعايت قوانين رسمی جمهوری اسلامی و بدون حضور و اطلاع وکلا و خانواده اعدام‌شدگان، در بندحفاظت زندان وکيل‌آباد اجرا شده است.

اين «منابع مطلع» به کمپين گفته‌اند که تأييد حکم اعدام از سوی ديوان عالی کشور به وکلا و خانواده‌های اعداميان ابلاغ نشده است و حتی محکومان تا ساعاتی پيش از اجرای حکم اعدام از اين موضوع اطلاعی نداشته‌اند.

گفته می‌شود در ميان اعدام شدگان اخير هم قاچاقچی حرفه‌ای و هم قاچاقچی خرده‌فروش ديده می‌شوند.

در مرداد ماه گذشته يک فعال حقوق بشری شهر مشهد در مصاحبه با کمپين بين‌المللی حقوق بشر از بخشنامه غلامحسين محسنی اژه‌ای، دادستان کشور برای اعدام گسترده متهمان مربوط به مواد مخدر خبر داده بود.

زندانيان سابق زندان وکيل‌آباد مشهد در گفت‌وگو با کمپين از اعدام گروهی و پنهانی دست‌کم ۵۰۰ تن در اين زندان از ابتدای سال ۸۸ تا پايان مرداد ۸۹ خبر داده بودند.

ماه گذشته طاها طاهری، قائم مقام ستاد مبارزه با مواد مخدر گفته بود: «حمل بيش از ۳۰ گرم هروئين اعدام در پی دارد و بر اساس قانون جديد حمل و توزيع روانگردان ها و محرک های صنعتی نيز هم‌پايه هروئين شناخته شده است.»

آيت‌الله صادق آملی لاريجانی، رئيس قوه قضائيه ايران نيز روز گذشته در سخنانی اعلام کرد «کسانی که تجاوز به عنف و سرقت مسلحانه می‌کنند، اعدام‌شان قطعی است.»

ايران بالاترين آمار اعدام در جهان را پس از چين دارد. به گزارش سازمان عفو بين‌الملل در سال ۲۰۰۹ بيش از ۴۰۰ نفر در ايران اعدام شده‌اند.

بنا بر همين گزارش از سال ۲۰۰۵ تا کنون هر سال آمار اعدام در ايران افزايش پيدا کرده‌ است. قتل، حمل و نگهداری مواد مخدر، تجاوز به عنف و محاربه از جمله جرائمی هستند که مجازات مرگ را در ايران در پی دارند.

Share/Save/Bookmark

 
 

چهارمین دوره جایزه ادبی روزی روزگاری با تقدیر از بابک احمدی و علی‌محمد افغانی برگزار شد.

به گزارش روابط عمومی جایزه ادبی روزی روزگاری، مراسم اختتامیه چهارمین دوره این جایزه ادبی که قرار بود اردیبهشت‌ماه برگزار شود، روز گذشته، چهارشنبه، ۱۷ آذرماه با تقدیر از بابک احمدی و علی محمد افغانی برگزار شد.


روابط عمومی جایزه ادبی روزی روزگاری پیش از این اعلام کرده بود که این جایزه ادبی به دلیل شرایط کشور دیرتر برگزار می‌شود.

در بخش مجموعه داستان، «شاخ»، مجموعه‌ای از چند داستان پیوسته نوشته پیمان هوشمندزاده جایزه ادبی روزی روزگاری را از آن خود کرد. امیرحسین خورشیدفر، نویسنده و روزنامه‌نگار ادبی و مسئول بخش ادبی انتشارات افق درباره مجموعه‌داستان‌هایی که در چهارمین دوره جایزه ادبی روزی روزگاری با هم رقابت کرده بودند، گزارشی ارائه داد.


در بخش نظرسنجی این جایزه ادبی، از رمان «یوسف‌آباد خیابان سی و سوم» نوشته سینا دادخواه تقدیر شد و همچنین نمایش‌نامه «رقصی چنین» نوشته محمد رضایی‌زاد جایزه بخش ادبیات نمایشی را از آن خود کرد. جلال تهرانی گزارشی پیرامون ادبیات نمایشی در ایران و آثاری که در این قلمرو در سال ۱۳۸۸ منتشر شده است، ارائه داد.



در بخش اثر داستانی غیر ایرانی به کتاب آلیس، اثر یودیت هرمان، ترجمه محمود حسنی‌زاد، جایزه داده ‌شد و مهدی غبرایی درباره‌ کتاب‌های این حوزه در سال ۸۸ گزارشی ارایه ‌داد.



همچنین در بخش رمان آفتاب‌پرست نازنین، اثر محمدرضا کاتب، جایزه گرفت و امیر احمدی‌آریان درباره رمان‌هایی که در سال ۱۳۸۸ منتشر شده‌اند، گزارشی ارایه داد.

در این مراسم از علی‌محمد افغانی، نویسنده رمان «شوهر آهوخانم» و بابک احمدی، مترجم و نویسنده تقدیر شد.

مشیت علایی، سعید طباطبایی، بابک احمدی، مدیا کاشیگر، علی‌محمد افغانی در این مراسم سخنرانی
کردند.



جایزه‌ ادبی روزی روزگاری، جایزه‌‌ای است که با هدف کمک به ارتقاء آفرینش داستانی و کتاب‌خوانی و منحصراً با پشتیبانی مادی بخش خصوصی، در اردیبهشت هر سال، به بهترین کتاب‌هایی تعلق می‌گیرد.

سال پيش اين جايزه، در چهار زمینه‌ آفرینش داستان کوتاه فارسی، آفرینش رمان فارسی، اثر داستانی غیرایرانی و ادبیات نمایشی، اهدا شد.

جایزه‌ ادبی روزی روزگاری به آثاری تعلق می‌گيرد که برای نخستین بار در ایران منتشر شده باشند و گذشته از ارزش ادبی قابلیت بالقوه‌ی جلب مخاطب عام و کمک به ارتقاء سطح کتاب‌خوانی را داشته باشند.

اين جایزه‌ ادبی، در سال ۱۳۸۵ توسط مدیا کاشیگر، دبیر جایزه، پایه‌گذاری و نخستین دوره‌ آن، در سال ۱۳۸۶ برگزار گردید.

Share/Save/Bookmark

 
 

چهارمین شماره‌ مجله‌ ادبی ـ انتقادی دستور انتشار یافت.

به گزارش بخش ادبی رادیو زمانه چهارمین شماره‌ مجله‌ ادبی – انتقادی دستور منتشر شد. نشریه دستور به شکل فایل پی دی اف منتشر می‌شود و در هر شماره در قالب پرونده‌هایی به یک یا دو موضوع مشخص می‌پردازد.

چهارمین شماره دستور به کتاب «پس از بابل» نوشته شهریار وقفی‌پور و اشعار سوده نگین‌تاج اختصاص دارد.


در این پرونده‌ها مطالب انتقادی از امیر احمدی آریان، آرش اله‌وردی، حسین ایمانیان، شاهین باوی، پویا رفویی، علی سطوتی قلعه، امید شمس، رضا عامری، پیمان غلامی و خدامراد فروهر و طرح‌هایی از محمد سانیان منتشر شده است.

علاوه بر این در بخش مجزایی به نام «نقدِ نقد» مقالاتی از حسین ایمانیان، پیمان غلامی منتشر شده است.

نشریه دستور به طور منظم و به شکل پی دی اف منتشر می‌شود و هر شماره به یک الی دو موضوع مشخص می‌پردازد

در بخشی از سرمقاله‌ این شماره‌ دستور که امید شمس آن را نوشته، آمده است: «امروز رویه‌ نقد ادبی بر بنیاد یادداشت‌نویسی ژورنالیستی استوار است. بدیهی است که در چنین فضایی، یعنی فضای سطحی، خلاصه و اخته‌ ژورنالیستی، نظریه‌ ادبی فارسی هیچ جایگاهی ندارد.»

اين سرمقاله می‌افزايد: «نقد ادبی که خاصیت تکمیل‌کنند‌گی اثر ادبی را از دست داده، در فضای ادبی صرفاً بدل به معرف اثر ادبی شده است. معرفی که گاه صفاتی را به اثر می‌بندد که بیش‌تر معرف ویژگی‌های مطلوب نظر منتقد هستند تا معرف ویژگی‌های اثر.»

نویسنده در ادامه انتقاد از جریان ادبی در ایران می‌افزاید: «ناتوانی نقد و نظریه‌ ادبی فارسی برای روشن کردن و تغییر دادن ذهن خواننده و آماده کردن او برای روبه‌رو شدن با اثر ادبی معاصر، شکافی عظیم میان سطح درک خواننده و سطح تولید آثار ادبی پدید آورده است. حقیقت آن است که بخش عمده‌ای از نقد ادبی چیزی جز آینه‌ای نیست که نارسیس‌وار، رو به خود گرفته شده است. نقد ادبی اثر را مصادره و بهانه می‌کند تا چهره‌ بی‌رمق خود را با رنگ و لعاب نظریه‌پردازی بزک کند.»

بر فراز این سرمقاله و از سوی تحریریه‌ دستور از مریم خدایگان، ویراستار مجله سپاسگزاری شده است.

شهریار وقفی‌پور و سوده نگین‌تاج هر یک در یادداشت‌هایی تحت عنوان «چرا من چنین می‌نویسم؟» توضیحاتی درباره‌ آثارشان داده‌اند.

شهریار وقفی‌پور در بخشی از یادداشت‌اش آورده است: «نظریه از وحشت برمی‌آید. برانگیزنده‌ وحشت کیف مادر است و نشانگر تقرب به دیگری بزرگ است. وحشت پاسخ به مواجهه با امری ناشناخته و غیرقابل شناخت است. [...] نظریه باید اختگی را بپذیرد یعنی محدودیت‌های نمادپردازی.»

سوده نگین‌تاج نیز در یادداشت خود نوشته است: «آن‌چه در من ایجاد می‌شود تمایل به محو کردن است؛ محو کردن سرنخ‌ها، تصاویر مهلکی که مدام تکثیر می‌شوند و نشانه‌سازی می‌کنند. نشانه می‌شوند و بالا می‌روند. با آن پنجه‌های درشت و توخالی که خود را از دسترس خارج کرده‌اند. با قرار دادن‌ام در برابر منشوری از آینه‌های خالی و قدرتمند با تصاویری مسخره از خودم.»

پرونده‌های شماره‌ آینده دستور به «رمان‌های محمدرضا کاتب» و «معضل‌شناسی جامعه‌ی ادبی» اختصاص یافته است. در پرونده‌ ویژه‌ ترجمه هم به رمان الجزایر از کتی آکر که اخیراً در سایت شیزوکالت منتشر شد، پرداخته می‌شود.


مجله‌ ادبی انتقادی دستور که نخستین شماره‌ آن در شهریور ۸۸ منتشر شد، هم‌چون یک مجله‌ کاغذی تولید می‌شود؛ با این تفاوت که چاپ و توزیع آن به خوانندگانش سپرده شده است.

Share/Save/Bookmark

در همین زمینه
دانلود چهارمین شماره دستور، فایل پی دی اف

 
 

پشت پرده ویکی‌لیکس
سرمقاله امروز روزنامه آرمان با عنوان «ویکی‌لیکس؛ ابعاد و زوایای پنهان» در مورد منشا و دلایل انتشار اسناد محرمانه دولت آمریکا در سایت ویکی‌لیکس است.

در این سرمقاله آمده است: «در مورد گردانندگان اصلی سایت (ویکی‌لیکس) و حامیان اصلی انتشار این اخبار در مطبوعات و خبرگزاری‌های مختلف جهان اختلاف‌نظر وجود دارد. طبق نظر برخی از متخصصان فناوری اطلاعات و نیز دستگاه امنیتی و اطلاعاتی آمریکا، دلیل درز این اطلاعات و دست‌یابی کاربران اینترنتی و سایت‌ها و خبرگزاری‌های مختلف، وجود اختلاف میان هیأت حاکمه آمریکا و تسویه حساب درون حکومتی بوده است، به طوری‌که شخصی به نام برادلی مانینگ، متخصص امور اطلاعاتی ارتش آمریکا عامل این درز اطلاعاتی بوده است. برادلی پس از دست‌یابی به اطلاعات محرمانه آن‌هم به شکل ساده که حاصل فعالیت وی در بخش نهاد امنیتی وابسته به پنتاگون بوده است، توانسته پس از کپی این اطلاعات سری، آن‌ها را در اختیار مسئول سایت ویکی‌لیکس قرار دهد.»

نویسنده این سرمقاله افزوده: «نکته مهمی را در این مورد نباید فراموش کرد و آن عدم اشاره به رژیم صهیونیستی و تجاوزات مکرر آن در منطقه است. این در حالی است که این رژیم از عوامل اصلی بحران و تنش در منطقه است. بنابراین برخی بر این باورند که انتشار این اسناد با خوشحالی مقامات رژیم صهیونیستی روبه‌رو گردیده و نشان دهنده هدف‌گذاری این رژیم برای تطویل بحران در خاورمیانه است.»

در بخش دیگری از سرمقاله می‌خوانیم: «بدون شک اهداف چندگانه‌ای در انتشار این اسناد وجود دارد، ممکن است در آمریکا دموکرات‌ها پس از شکست در انتخابات کنگره و ناکامی در دیپلماسی عمومی برای پیشبرد اهداف خویش در سطح داخلی و خارجی برای منتسب کردن مشکلات سیاسی و اقتصادی به جمهوری‌خواهان، این اطلاعات را منتشر کرده باشند. البته در صورت واقعیت داشتن این موضوع این امر می‌تواند یک رسوایی برای آمریکا محسوب گردد.»

نویسنده سرمقاله آرمان ادامه داده است: «در موضع‌گیری نسبت به این اسناد از سوی آمریکا شاهد تناقض‌گویی هستیم. این موضوع نیز می‌تواند نشانگر ابعاد و زوایای پنهان درز این اطلاعات و اسناد به اصطلاح سری قلمداد گردد. بدین مفهوم، آمریکا قصد داشته که در زمان خاص و با هدف از پیش تعیین شده از این اطلاعات بهره‌برداری کند. در راستای سیاست دو پهلوی مقامات کاخ سفید نسبت به این اطلاعات و ابهامات از یک طرف مایل هستند که این اطلاعات و گزارشات محرمانه را بی‌اهمیت جلوه دهند و انتشار این اخبار و اسناد را نوعی عرف دیپلماتیک در افکار عمومی جلوه دهند در همین حال با برجسته‌سازی اخباری که مربوط به مخالفین خود در سطح جهان و منطقه هست، به اصطلاح از آب گل‌آلود ماهی بگیرند.»

متن کامل سرمقاله

«بازی رسانه‌ای»
سرمقاله امروز روزنامه تهران امروز با عنوان «تناقض های غرب در مذاكرات ژنو سه» در مورد اختلاف‌نظرهای دستور مذاکراه هسته‌ای ایران و ١+٥ است.

در این سرمقاله آمده است: «تعیین استانبول به‌عنوان محل نشست آتی در اواخر ژانویه ٢٠١١ نشان‌دهنده آن است كه اگر خانم اشتون و هیأت مذاكره‌كننده ١+٥ ملاقات و مذاكره با هیأت ایرانی را مفید ندانستند، چرا بلافاصله محل و زمان مذاكره بعدی را آن هم در چند هفته بعد مشخص ساختند؟ آیا این امر نشان‌دهنده آن نیست كه طرف غربی صرفاً به‌خاطر اینكه امكان بهره‌برداری از مذاكرات ژنو سه كه در اولین دور گفت‌و‌گو به محاكمه غرب تبدیل گشت را از جمهوری اسلامی ایران سلب نماید، چنین رهیافتی را پیشه كرده است؟»

این سرمقاله افزوده: «مذاكرات ژنو میان ایران و گروه ١+٥ در حالی به پایان رسید كه حرف و حدیث‌ها و تحلیل‌ها از این مذاكرات در رسانه‌ها همچنان ادامه دارد. واقعه‌ای به نام مذاكره رخ داده است اما از صدر تا ذیل آن مورد بازخوانی و تفسیر قرار می‌گیرد. عده‌ای به اسم آن ایراد می‌گیرند، چرا مذاكره، بگوییم گفت‌وگو. در گذشته می‌گفتند بگوییم تفهیم اتهام یا تشریح مواضع. عده‌ای دیگر می‌گویند نگوییم مذاكرات هسته‌ای، بگوییم مذاكره با ١+٥. اختلاف تفسیرها از همین ابتدا خود را نشان می‌دهد تا نتیجه‌گیری و جمع‌بندی و بیانیه مشترک مذاكرات.»

در ادامه سرمقاله تهران امروز آمده است: «یک بخش از سیاست در همه جای دنیا، بازی زبانی و رسانه‌ای است اما مشكل آنجایی است كه خود سیاست‌مداران گاه این بازی‌های زبانی را جدی گرفته، آن را مبنای تحلیل و درک خود از محیط پیرامون قرار می‌دهند. در همه جای دنیا مرسوم است كه سیاست‌مداران و دیپلمات‌ها از ابزار رسانه به عنوان مكمل مذاكرات و ابزاری برای تحت فشار قرار دادن طرف مقابل استفاده می‌كنند اما به ندرت اتفاق می‌افتد كه خود آن‌ها گرفتار بازی‌های زبانی و رسانه‌ای شوند. در چنین شرایطی است كه حاشیه بر متن غلبه می‌كند.»

سرمقاله افزوده است: «سیاست‌مدار و مذاكره‌كننده به جای اینكه تمام توان خود را به تأمین منافع ملی معطوف كند، نگران آن است كه مبادا رفتار و گفتار او ناقض شرط و شروطی باشد كه رسانه‌ها یا خود او طرح كرده است. ما از ابتدای مذاكرات با طرف اروپایی و گروه ١+٥ با همین مشكل مواجه بودیم. هیأت مذاكره كننده از ترس آنكه مبادا رقبای سیاسی آنچه را آن‌ها رشته‌اند، یك‌باره پنبه كنند، به اظهارات مبهم و گاه متناقض روی آورده‌اند. در توافق بروكسل معلوم نشد اصل توافق چه بود یا حداقل افكار عمومی بعدها متوجه این امر شدند. در مذاكرات پارسال ژنو هم اتفاق مشابهی رخ داد. چند ماه گذشت تا معلوم شد اصل پیشنهاد گروه ١+٥ چه بوده است. اگر مسأله هسته‌ای یك مسأله ملی و همگانی است كه بدون شک این‌گونه است، افكار عمومی نباید آخرین بازیگری باشد كه از محتوای مذاكرات باخبر شود.»

متن کامل سرمقاله

سایر مطبوعات:
سرمقاله امروز روزنامه ابتکار با عنوان «شاخاب پارس نه خلیج فارس»

سرمقاله امروز روزنامه مردم‌سالاری با عنوان «هدفمندی یارانه‌ها و آمادگی مردم»

سرمقاله امروز روزنامه رسالت با عنوان «دو دستاورد ١٦ آذر امسال»

Share/Save/Bookmark

 
شما این خبرنامه را به این دلیل دریافت می کنید که ایمیل شما پس از تایید وارد لیست دریافت کنندگان شده است. برای لغو عضویت از این خبرنامه به این لینک مراجعه کنید یا به zamaneh-unsubscribe@sabznameh.com ایمیل بزنید. با فرستادن این خبرنامه به دوستان خود آنها را تشویق کنید که عضو این خبرنامه شوند. برای عضویت در این خبرنامه کافی است که به zamaneh@sabznameh.com ایمیل بزنید. برای دریافت لیست کامل خبرنامه های سبزنامه به help@sabznameh.com ایمیل بزنید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خبرهاي گذشته