
روضه خوانی مهدی بازرگان
در اینجا قصد نداریم تاریخ واقعة كربلا را از سر بگیریم یا از چگونگی و حكمت این شهادت بحثی به میان آوریم. از نتایج اجتماعی و دینی آن نیز چیزی نمیگوئیم. میخواهیم این عمل روضه خوانی و عادت تعزیهداری را كه میان شیعیان معمول است و با وجود ضعف عقائد و قوت مخالف هنوز علمش بر پا و آوازش رسا است مطالعه كنیم ببینیم آیا طبقة جوان و متمدن مآب كشور كه بنظر تعجب و گاهی تمسخر به آن نگاه كرده این بساط سیاه پوش را ننگی برای جامعه میدانند، حق دارند یا راه خطا می پیمایند. پس اجازه دهید قبلاً قدری مقدمه بچینیم:
مردم را وقتی درست نگاه كنید خواهید دید اكثر آنها حتی بداندیشان زشتكردار در پس چهره خبیث و طبع حریص دارای حس نیكخواهی و سرشت كمالپرستی پاكی می باشند. مادامی كه با منافع شخصی درگیرند و به تأمین لوازم زندگانی مشغول آن طبیعت پوشیده است: بد می گویند، كینه می ورزند، حقوق اشخاص را فدای آمال خویش می كنند، و بالاخره چون حیوان درنده فاقد هرگونه احساسات لطیف انسانی می نمایند ولی وقتی تصادفاً منافع شخصی كنار می رود و اتفاق می افتد درباره محیط و كسان دور از خود ابراز حب و بغض كنند، آنجائی كه پای مال و مقام، اسم و علاقه در میان نیست اگر قضاوتی به زبان رانند یا احساسی در قلب نمایند ملاحظه می كنید قضاوتشان ساده و صاف می شود، حاضر به تفكر و تأمل شده در تشخیص خوب و بد كمتر تردید یا خطا می نمایند. باطناً نیز از عمل ناپسند انزجار داشته طبعاً طرفداری از حق می نمایند.
خصوصاً موقعی كه موضوع راجع به گذشته یا طرفین دعوی بازیگران یك افسانه باشد، می بینید اغلب اوقات و بلكه همیشه با شوق و حرارت خاصی طرفدار بیگناه و دشمن ظالم می شوند. این نكته را در سینماها چه درباره خود (كه البته آدم خوبی هستید) و چه درباره سایر تماشاچیان دیدهاید. در قصهها نیز به آن برخورد كردهاید.
پس در هر كس یك طینت پاك وجود دارد كه اصولاً حق جو و حقخواه است. روی این زمینه می بیند در كلیه داستانها و رمانها و فیلمها همهجا وصف پهلوانان و مدح نیكان است. هیچوقت آخر داستان به كامیابی مرد لئیم یا سعادتمندی زن كریه ختم نمی شود. همیشه تاج پیروزی را به سر صاحب حسن یا صاحب كمال می نهند و آخر حق را به كرسی می نشانند.
ملل حقشناس از تاریخ مدد گرفته، برای بزرگان دانش و پیشوایان فداكار مجسمهها برپا می كنند. جشن صد ساله و هزارساله می گیرند و در كتب و مقالات نام آنها را دائماً بخاطر جوانان می آورند. این مجسمهها و پانتئونها و قصرهای تاریخی و موزههای اروپا مگر از این لحاظ چه فرقی با معابد قدیم یا امامزادگان و بقاع متبرك ما دارند؟ در هر دو جا نسل امروز به زیارت بزرگان نسل دیروز رفته یك مشت احساسات پاك و عقاید و افكار جاویدانی را كه در تمام اعصار استوار است می بیند احترام می كند، تقدیس می نماید و می پرستد.
همانطور كه برای تقویت عضلات بدن خود را وادار به حركت و ورزش می نمائیم و فكر ما برای تدبیر امور زندگانی محتاج به تعلیم گرفتن یعنی مشاهده و تجربه است، روح انسانی نیز ناگزیر به تحریكات اخلاقی و آشنائی با ارواح بزرگ است تا فداكاریها را بیند، بسنجد و بیاموزد و چون منظور اصلی كیفیت و نفس عمل است نه عامل آن در هر حال سرگذشت بزرگان خواه به صورت افسانههای شعری و میتولوژی باشد و خواه به صورت تاریخ جوانمردی به منزلة تمرین درسی دقیق است برای تعلیم بزرگواری.
مگر اساس روضهخوانیهای ما غیر از این است؟ به فرض كه بر قضایای كربلا شاخ و برگهای زیادی بسته باشند یا اصلا چنین واقعهای در عالم رخ نداده یك تراژدی بیش نباشد، بالاخره چیست؟ تجسم یك مشت احساسات و فضائلی است كه به نظر هموطنان ما پسندیده می آید. سرتاسر تظاهرات حقانیت، شجاعت، شهامت، عزت نفس و بردباری است.
اطاعت و یاوری را كه به عالی ترین درجه امكان جمع شده است نمایش می دهد. اصحابی را وصف می كند كه نمونه انضباط بوده، اخلاص را به جان بازی رسانده با و جود یقین كامل به كشته شدن و ناكامی دنیا دست از پیشوای خود برنداشته در میدان شهادت بر هم سبقت می جویند. برای انهدام این قوم قلیل كه عظمت اراده و بلندی آرمان نیروی فوقالعاده به آنها بخشیده است حریف هزارها مرد جنگی گسیل داشته.
خانوادهای را نشان می دهد كه خود مؤسس سلسله بوده، ملت عرب را از حال بردگی و درندگی به فرمانروایی دنیا سوق دادهاند و حالا به عوض چشیدن میوه ریاست و بهرهبرداری فتوحات دست از عقیده مطلق حق برنداشته با تمام عفت و بزرگی كه برای ایشان فرض می شود خود را تسلیم زنجیر اسارت و تفویض شمشیر اهانت می نمایند. در نهایت سختی دست از شكیبائی و عزت نفس بر نمی دارند.
همانطوری كه برای شخص نامبرده رنج گنج میسر نمی شود، برای اقوام و ملل نیز هیچوقت ناداده شهید بقاء و عظمت حاصل نمی گردد. تمام افكار بزرگ دنیا با جوهر خون در صفحات قلوب بشر نگذشته شده، سقراطحكیم اگر به دست خود زهر حكومت را نمی نوشید تعلیماتش شهرة آفاق نمی شد. نشان صلیب كه علامت مشخصه مسیحیت شده، برای آن است كه انتشار مذهب عیسی «ع» را بسته به مصلوبیت او بود؛ گالیله ایتالیایی چون دم از گردش زمین زده حاضر به اقرار جهل نگردید خونش را ریختند. مگر انقلاب كبیر فرانسه و اعلامیه آزادی بشر كم شهید فدائی داد؟
بطور كلی بنای هر ایده بزرگ با استخوانهای چند قربانی استوار گردیده است، زیرا طبیعت پدر مالدار بخیلی است كه نفایس دانش و حقایق حكمت خزینه خود را آسان و رایگان به اولاد خویش نمی دهد. بالای گنج بیكران نشسته خوش دارد كودكانش بسمت او بدوند. دست دراز كنند. شادی و شیرینزبانی ها كنند. بالاخره محروم برگردند. رنج و محنت برند تا گوشة از روزنه ذخائر را بنمایاند. دست از مال و جان برداشته دل و دین در راهش ببازند تا در كنار پذیرد. و تا جان شیرین در كف ننهند بكف دیگر گوهری نستانند.
این شهادت عالی ترین درجه مردانگی است و گرانبهاترین تحفه زندگان حق است كه نام شهید را با تجلیل بریم و روح ما به پرواز در آید. آیا باید خرده گرفت بر كسی كه استراحت نفس را كنار گذارده به استقبال مجلسی می رود كه در آنجا صحبت صفات عالی وصف افكار پاك شهیدان به میان باشد و خود را خدمتگذار سالكان راه حقیقت بخواند.
به فرض كه چنین اشخاص با چنین كیفیات سابقه تاریخی نداشته باشد آیا نظایر چنین احساسات هم در دنیا وجود نداشته؟ بفرض محبت رفتگان آن هم رفتگانی بقول شما مجعول یا بیگانه ناروا باشد و سرگذشت آنها آمیخته با هزاران پیرایه، آیا عشق به كمال و شنیدن كمالات قابل ملامت است؟
چه ضرر دارد سالی چند روز در برنامه اشتغالات فكری انسان مختصر انصراف حاصل شده از تعاقب مطامع مادی به سوی مدارج خالصتری موقتاً انحراف نماید. قدم در علمی غیر از علم خود پرستی و محیطی بالاتر از خواب و خوارك گذارد. اگر اهل شهامت است نمونههای بالاتر از خود ببیند. اگر گرفتار محنت است بداند كه تألمات شدیدتر هم قابل تحمل است. اگر در دستگاه حكومت عامل ستمكاری است شاید پند گیرد و شرم كند.
خوب حالا كسی كه در چنین مجلسی نشست و در مقابل آثار بزرگ روح انسانی حیران گردیده، چند لحظه خویشتن را فراموش كرد و آتش عشقش در اثر دمیدن هوای دوست (همان دوست باطنی طبیعی كه در نهاد تمام افراد بشر است و قبلا اشاره نمودیم) شعلهور گشت قلبش بطپیدن درآمد و چشمش نیمی در اثر حسرت نیمی در اثر شوق اشك باریدن گرفت، انسان جاهل موهوم پرستی است؟
و چون نیك به ایام عمر و اطوار جهان نگریسته گذشته و حال را پر از ناملایمات و غرق در جهل و فساد دید و یقین كرد كه تنها راه علاج دردهای شخصی و جامعه پیدایش، همان افكار حكومت، همان خصال است؛ فكرش بخطا رفته؟
البته وقتی حس كند چنین علمداران عدل و مظاهر علم را (حقیقی یا خیالی) لشكریان دیو سیرت یكی بعد از دیگری با قساوت تمام پاره پاره می نمایند، دلش به درد می آید و جانش می سوزد خصوصاً اگر بیاد نظایر ستم و ناحقی كه به چشم دیده و به تن چشیده است بیفتد بنابراین اگر بشر باشد می گرید و می نالد.

حبیب الله پیمان
به نام خدا
راز ماندگاری خاطره عاشورا و شهادت حسین(ع) در چیست؟ چه ویژگی در آن تجلی زیبا و با شکوه انسانی نهفته است که انبوه غبار روایات مجعول، تصاویر معیوب ، خرافه ها و داستان پردازی های بیمارگونه، که بویژه در طول چهارصد سال اخیر تولید و بازتولید شده اند، نتوانسته است سیمای پاک و درخشان انسانی او را در برابر وجدان آگاه بشریت مخدوش و یا محو نماید و یا مهر او را از دل های مردم آزاده و عدالت خواه جهان بزداید؟ درمیان تفاسیری که از انگیزه حرکت حسین ارائه شده سه تفسیر از بقیه مشهور ترند
. 1- مطابق تفسیراول که هم رسمی وهم روج بیشتری دارد ، امام حسین تسلیم سرنوشت مقدری شد که در ازل و بی حضور وی در آسمانها برایش رقم زدند ، او قراربود در روز دهم محرم سال 60 هجری در صحرای کربلا به شهادت برسد . وچون فرمان تقدیر خارج از اراده فرد بروی تحمیل می شود.از این رو قیام وشهادت حسین در عاشورا جز تحقق یک تقدیر محتوم، معنی دیگری نمی تواند داشته باشد.
2- برطبق نظریه دوم ، جذابیت و ماندگاری قیام عاشورا به این خاطر است که امام حسین در زمانه نتوانستن ها و در حالی که بسیاری ارزش هاو آموزه های رهایی بخش بخش پیامبر، زیر توده عظیمی از آگاهی های دروغ و تبلیغات فریبننده از نظرها پنهان شده بود. مردم از سر جهل و فریب خوردگی یا جبر و اضطرار، روح و اراده خود را تسلیم جباریت حاکم کرده بودند . از صحابه وتابعین ، بسیاری آلوده دنیا و مادیات شده وبرخی دیگر به سکوت مصلحتی پناه برده و بسیاری هم محکوم به عزلت گزینی و انزوا گشته بودند. شدت سرکوب تمامی امکانات مقاومت واعتراض را ازدسترس مردم دور ساخته است . در چنین شرایطی است که حسین می بیند تنها سلاحی که در اختیارش باقی مانده خون اوست . پس تصمیم می گیرد همان را برای کنار زدن نقاب ریا و دروغ از چهره جباریت وخنثی کردن افسون تبلیغات فریبننده آن به کاربرد . بااین حال درآن سفر بی بازگشت ترجیح می دهد یاران جان برکف وهمه اعضای خاندان پیامبر را با خود همراه کند ،تا خبر در گیری و شهادت وی و یارانش واسارت خاندان پیامبر ، ازدیوار ضخیم و بلند سکوت و خفقان حاکم عبور کند و در سراسر قلمرو وسیع امپراطوری اسلامی به گوش تمامی مسلمانان برسد. .تا بدین وسیله مشروعیت دروغین حکومت اموی و استبداد یزیدی زایل گردد. وچه بسا مردم جرات و دلیلی قوی برای سرپیچی از فرامین حاکمان غاصب و اعتراض و شورش بر ضد آنان پیدا گنند. در این تفسیر، "شهادت" انتخابی آگاهانه و به مثابه نوعی "مقاومت" در برابر جباریت حاکم تلقی می گردد. به پیشباز مرگ شتافتن، عین مقاومت است و شهادت ، خود یک راهبرد است نه هزینه احتمالی که در جریان مبارزه پرداخت ان لازم شود.
. 3 – بنا بر سومین نظریه ،
حرکت حسین به سوی کوفه و کربلا، نه برای تحقق سرنوشت محتوم و از پیش مقدر، یعنی کشته شدن در روز عاشورا در صحرای کربلا و نه انتخاب شهادت به عنوان تنها راه برای رسوا و بی اعتبار کردن حکومت خودکامه یزید؛ بلکه ا قدامی سنجیده وحساب شده به منظور استفاده از یک فرصت استثنایی برای تغییر حکومت مستبد و غاصب یزید و تاسیس حکومتی بر پایه حق و عدالت بود. مطابق این تفسیر، امام حسین که مترصد فرصت بود تا قدرتی را که معاویه و فرزندش یزید از پدر و برادرش غصب کرده بودند، به چنگ آورد و چون مردم کوفه را آماده قیام دید، موقع را برای قیام مسلحانه جهت سرنگونی حکومت یزید مناسب تشخیص داد. اما وقتی به نزدیکی کربلا رسید و شنید که مردم کوفه از مقاومت دست کشیده اند، تصمیم به بازگشت گرفت، ولی این بار یزید بود که نمی خواست این فرصت را برای حذف خطرناک ترین رقیب خود از دست بدهد . قیام های مسلحانه و شهادت هایی از این نوع در تاریخ فراوان رخ داده و می دهد و اگر تنها از این زاویه به واقعه عاشورا و شهادت حسین بنگریم ، بعید است که حائز امتیاز چشمگیری بر آنها باشد و راز ماندگاری و جاذبیت فوق العاده آنرا توضیح دهد .
4 –
به نظر من تفسیر چهارمی از واقعه عاشورا و شهادت حسین می توان ارائه داد که با داده های تاریخی و دقایق کنش ها و انتخاب های امام حسین ، سازگاری بیشتری دارد. این تصویر بیانگر ارزیابی امام حسین از صلح و تحولات بعد از صلح و سپس شهادت برادر بزرگش امام حسن است . وی در جمع بندی خویش از صلح برادر به این نتیجه می رسد که سران نظام اموی که قدرت را از راه کودتا و با اعمال خشونت و به یاری فریب و تزویر و تطمیع به چنگ آورده اند ، با مسدودکردن همه راههای مسالمت آمیز تغییر حکومت ( از طریق شورا و رضایت و بیعت عمومی) و اخذ اجباری بیعت برای یزید توسط معاویه زیر سایه رعب و وحشت و تزویر و تطمیع و تهدید که با نقض مواد صلح با اما حسن همراه بود، نشان داد که آنان به رغم تظاهر به اسلام و تبعیت از کتاب و سنت و سیره خلفای راشدین، در اعتقاد به هیچیک از اصول و آموزه های دینی اخلاق و میثاق ها و تعهدات مزبور پای بند نیستند. مهم تر از هر چیز با مهارت و قدرتی که در تبلیغات فریبنده و تظاهر به دین داری و رعایت و شعائر مذهبی و استفاده همزمان از سه حربه تیغ و طلا و تسبیح از خود بروز داده اند، توانسته اند انبوه بزرگی از مردم را مرعوب یا مجذوب و جیره خوار ومطیع خویش نگاه دارند. و بد تر از همه اینکه با جعل حدیث و قلب حقایق، مخالفان خود بویژه علی و فرزندانش را افرادی یاغی و آشوبگر معرفی کنند که ازدین خارج شده وبر حاکم وامامت مشروع وجانشین رسول خروج کرده اند، طبیعی بود که حسین با آن منش و شخصیت فکری و اخلاقی و آزادمنشی نمی توانست با چنان شرایطی سازگاری و همراهی داشته باشد، ضمن آن که هیچ نوع حرکت ماجراجویانه و واکنش احساسی و شتاب زده و توام با خشونت را نیز برنمی تافت. لذا در عین حال که از بیعت با یزید و تایید سیاست های جاری خودداری نمود، به فعالیت در بیرون از حوزه قدرت، یعنی در عرصه عمومی به منظور روشنگری و برقراری یک رشته ارتباط و گفت و گو با قشرهای مختلف مردم و بویژه هواداران (شیعیان) پدر خود علی، در سراسر قلمرو خلافت پرداخت. سعی او بر این بود که ارتباط مردم با حقیقت و معنا و هدف بعثت پیامبر و آموزه های وحی بکلی قطع نشود. شخصیت حسین چنان شکل گرفته بود که نمی توانست نسبت به وضعیت وجودی وموقعیت خود و دیگر انسانها از هر مذهب و نژاد و ملت بی اعتناء باشد. وجودی خودآگاه و حساس به حوادث پیرامون و فعال وکنشگر داشت. مقاومت او در برابر سلطه سیاسی، فرهنگی – دینی و اجتماعی نظام جبار و مستبد اموی از نوع "خلاق" بود. مقاومتی بر پایه تولیدات و ابتکارات فکری، وپیوندهای عاطفی وهمبستگی های انسانی و اخلاقی که بستر ساز تعاملات عقلانی و ارتباطات سنجیده می گردند. امام حسین با مردم بدون واسطه گفت و گو و تعامل داشت . در حوادث و پیشامد ها در کنار مردم بودو عکس العمل نشان می داد. با وجودی که دست به هیچ نوع اقدام سیاسی یا نظامی بر ضد حکومت یزید نمی زد،اما حاکمان همان خودداری از بیعت با یزیدرا تهدیدی جدی علیه مشروعیت و حکومت وی تلقی کردند و نگران تجمع ناپیدای ناراضیان برگرد شمع وجود او بودند. از این رو تصمیم گرفتند وی را برسر دو راهی بیعت اجباری با یزید ویا جنگ و کشته شدن در حالی که نه طرحی برای بدست قراردادند . از این جا به بعد است که شخصیت والای حسین و ظرفیت های ناشناخته انسانی اش یک یک آشکار می شوند. او درآن ایام نه قصد گرفتن قدرت داشت و نه تصمیمی برای عزیمت به شهادتگاه، صرفا به اقتضای وضعیت وجود انسانی خود (خودآگاهی و آزادی درونی) و ارزشهایی که به هستی او هویت و به زندگی او معنا می بخشیدند، از بیعت خودداری کرد زیرا آنرا مساوی تهی شدن از معنا و ارزشهایی می دید که به یاری آنها زنده بود و نفس می کشید. با خودداری از بیعت ، قصد نداشت با قدرت مسلط رسما درگیر شود. به همین خاطر مخفیانه مدینه را به قصد مکه ترک نمود. در این کار فقط به ندای وجدان خودآگاه و جان روشن و بیدار خویش پاسخ می داد و مخاطرات احتمالی را نادیده گرفت، هر چند عاقلانه از آنها فاصله می گرفت.
در این اثناء با تقاضای دیگری این بار نه از جانب جباران، بلکه از سوی مردمی روبه رو شد که تصمیم گرفته بودند خود را از سلطه یک حاکم فاسد و آدمکش نجات دهند. اکثریت مردم کوفه در آزاد کردن شهر خود و بیرون کردن فرماندار اموی اتفاق کرده، همدل و هم زبان شده بودند. به اقتضای زمان و سطح رشد فرهنگی و اجتماعی نیازمند شخصیتی بودند که آنان را در این کار رهبری کند، شایسته تر از حسین نیافتند. با نامه و پیک از او طلب یاری نمودند. حسین به فرمان عقل ، بااعزا م فردی مورداعتماد وشایسته ، در صدق و کذب و کمیت و کیفیت قضیه تحقیق نمود. بعد از کسب اطمینان از صحت و اصالت تقاضا، بار دیگر بر سر دو راهی یک تصمیم بزرگ قرار گرفت. این بارنیز همنوا با ندای و جدان خودآگاه انسانی خویش ، به درخواست آنها پاسخ مثبت داد، نمی توانست از کمک به کسانی که برای رهایی خود بپاخاسته اند و نیازمند رهبری او هستند خودداری کند.(1) سومین بزنگاه حساس برای یک انتخاب دیگر سرنوشت ساز زمانی فرا رسید که به او خبر دادند قیام مردم کوفه درهم شکسته و بسیاری کشته و دستگیر شده اند و مردم به ناچاراز مقاومت دست کشیده اند. آیا حسین می باید با همان چند ده نفر یاران باوفای شجاع خود به مقابله با سپاه یزید بشتابد،و کاری را که کوفیان نتوانستند با همان شیوه مسلحانه به انجام رساند؟ جدا از این که چنین رویا روئی نامتوازنی از پیش محکوم به شکست بود ، حسین دلیل اساسی تری برای امتناع از رفتن به کوفه داشت.او به فرمانده سپاهی که راه رفتن به کوفه را مسدود و او و یارانش را محاصره کرده بود، گفت ما به درخواست مردم کوفه آمدیم . حال که آنان نمی خواهند برمی گردیم.ما قصد جنگ نداریم اجازه دهید بازگردیم. روشن است که اگر برای جنگیدن و یا شهادت آمده بود نمی باید تقاضای بازگشت کند وتقاضای خود را سه بار دیگر تکرار نماید. امام حسین هرگز در جنگ پیشقدم نمی شد، زیرا بر طبق آموزه های وحیانیَ؛ مومنان تنها زمانی که مورد تهاجم و تجاوز قرار گیرند و هیچ چاره ای جز توسل به خشونت برای دفاع از خود در برابرشان گشوده نباشد، مجاز به جنگ و دفاع از خویشند. پیامبر و علی نیز به همین شیوه عمل کرده بودند، پس حسین هم حاضر نبود مبتکر مبارزه مسلحانه و توام با خشونت هر چند برای نیل به هدف های مشروع و انسانی خود باشد. شهید شدن را هم به عنوان تنها راه رسواسازی خصم را نمی دانست. او به شیو ه وراهبرد پیامبران وبر اساس پایداری خلاق ، مبارزه ای را که ماهیتی اگاهی بخش و مسالمت آمیز داشت، پیش می برد. اما یزید نمی خواست فرصت حذف حسین را از دست بدهد. معاویه درباره امام حسین توصیه به مدارا و رها کردن وی به حال خود کرده بود. اما یزید ضعیف النفس تر از آن بود که بتواند وجود شخصیتی استوار و مستقل و اثرگذار مثل حسین را تحمل کند. فرمان داد اورا مجبورکنند میان تسلیم و بیعت و جنگ و کشته شدن یکی را انتخاب کند. اصرار حسین برای خودداری از جنگ و بازگشت بی حاصل ماند. لحظه انتخابی سرنوشت ساز فرا رسیده بود ؛ حسین مانند هر انسان سالم و رشیدوخلاقی، زندگی را دوست می داشت ،اما آن نوع زیستنی که با آزادی فکر و روح و استقلال وجدان همراه باشد. نزد او ، حیات حقیقی وپایدار ، زندگی معنوی و اخلاقی است . زندگی جسمی و مادی را دوست داشت اما نمی پسندید که جسم او گور ارزشهای معنوی روحی و اخلاقی او شود .لذا ترجیح داد جسم اش رازندانبان حیات معنوی خود نسازدو برای این که عمر فیزیکی خو را چند صباحی طولانی تر کند ، مجبور نباشد برای همیشه ازنعمت برخورداری شادمانه از لذت حیات حقیقی که در گرو، آزادی اعتماد به نفس و خلاقیت است، محروم بماند. دراین لحظه بود که شهادت را بر ننگ تسلیم وبیعت با حاکم جائر برگزید .
با نگاهی به این چهار تفسیر می توان گفت درچارچوب نظریه اول ، تصمیم واقدام حسین درروز عاشورا از عهده هیچ انسانی ساخته نیست .زیراآن تقدیر الهی وخارج از اراده وی بود .پس نمی تواند سر مشق دیگران قرار گیرد .
سرمشق برآمده از قرائت دوم را فقط معدود افرادی از طراز قدیسین می توانند پیروی کنند.
راهبرد ی که در قرائت سوم از حرکت امام حسین به دست داده شده ، یعنی قیام مسلحانه برای در اختیار گرفتن قدرت و تشکیل حکومت به قصد تحقق آزادی ،عدالت وسپردن امور جامعه به دست مردم ، در طول تاریخ به دفعات تجربه شده است اما در یک مورد هم هدفهای پییش بینی شده تحقق نیافته اند.
اما چهارمین قرائت ،سرمشقی از شخصیت ،منش و رفتار امام حسین در برابر حوادث زمانه و از جمله وقایع عاشورا و راهبردی برای تغیر امور به دست می دهد که برای همه انسانها در همه زمانها قابلیت پیروی دارد به ویژه که اهداف یاد شده در جریان عمل به صورتی انضمامی در هر لحظه تحقق می یابند.
1) قرآن خطاب به انسانهای مومن و آزاده: " چرا در راه خدا و برای رهایی مردان و زنان و کودکان زیر سلطه و استضعاف، که برای نجات از چنگ ستمگران از پروردگار خود طلب یاری و یاوری می کنند
(سوره نساء / 75)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر