پرسشها از ایرانیان و پاسخها از ابوالحسن بنی صدر
سلام
سئوالی از خدمت شما دارم كه مدتها وقت پرسیدنش را پیدا نكردم. تا جائیكه من میدانم شما منتقد راه حل اصلاح طلبی برای وضعیت ایران بوده و هستید. اصلاح در یک سیستم مبتنی بر ولایت فقیه را تقویت آن میدانید و تلاش در جهت عكس را افساد معنا میكنید. محدوده رژیم را مناسب فعالیت نمیدانید و سایر تحلیلهایی از این دست كه اكثر آن ها را مطالعه كردهام و با شما موافقم. اما مسائلی تاریخی هست كه برای من نیازمند توضیح است:
شما بر تجربه مصدق تاكید فراوانی دارید و به نظر میرسد از مشی او حمایت میكنید (كه البته من هم همینطور). درحالیكه مصدق در نظام مبتنی بر سلطنت فعالیت میكرد و در مجلس وابسته به دربار نماینده بود و از همه مهمتر نخست وزیر شاه بود. در عكسها هست كه در مقابل شاه و ملكه تعظیم میكند (مقصود این نیست كه بگویم درباری بود بلكه برعكس میخواهم بگویم مصدق از درون نظام شروع به اصلاح در جهت آزادی و استقلال کرد که افساد از نظر استبداد بود) آیا این روش مصدق از نظر شما نادرست بود؟
همین سئوال در مورد امیركبیر هم قابل طرح است.
نمونه دیگر خود شما هستید كه در نظام مبتنی بر قانون اساسی كه در آن علیرغم تلاش امثال شما ولایت فقیه گنجانده شده بود، كاندیدای ریاست جمهوری شدید و این معنایش پذیرش عملی همه بندهای قانون اساسی است. یعنی عملا و نظرا پذیرفتید كه قوه قضائیه زیر نظر ولی فقیه اداره شود. آیا تلاش شما در دوران ریاست جمهوری برای پررنگ كردن ولایت جمهور مردم و كم رنگ كردن ولایت فقیه كه تلاشی است از درون نظام، یک فعالیت اصلاح طلبانه به معنای مصطلح آن نیست؟ یا به این روش خود هم منتقدید؟
سپاسگزارم. ارادتمند ایرانی آزاد
❊قیاس صوری میان وضعیتهای بظاهر مشابه و به واقع نایکسان:
۱ - دوران مصدق، بدین خاطر که جنبش ملی کردن صنعت نفت بیرون رفتن از روابط مسلط – زیر سلطه و بنا بر این تغییر ساخت دولت استبدادی وابسته و تغییر رابطه دولت با ملت بود، یک دوران انقلابی بشمار میرفت. این دوران، در سیاست داخلی تحولی را بخود دید که گذار از مرحله تغییر ساخت در درون کشور، در تابعیت با تغییر رابطه مسلط – زیر سلطه با انگلستان و روسیه و امریکا، بحساب است:
در مرحله اول، مجلسی که اکثریت نمایندگانش فرمایشی بودند، زیر فشار نهضت مردم، بعد از قتل رزم آرا، در ۲۹ اسفند ۱۳۲۹ با ملی شدن نفت موافقت می کند. مصدق نخست وزیر و بر آن می شود که در جبهه داخلی اتحادی را پدید آورد که شاه و دربار او را نیز در بر گیرد. هیأت وزیرانی را بر میگزیند که در وصف آن، خود او میگوید: عوامل انگلیس، در همه جا از جمله در هیأت وزیران، هستند.
حادثه ۱۴ آذر و سپس مداخله دربار در انتخابات مجلس، بر مصدق معلوم میکند کسان و گروه بندیهایی که قدرت خود را از رابطه مسلط – زیر سلطه دارند، حاضر نمیشوند در اتحاد، بر ضد قدرت حامی خود، شرکت کنند. اینست که هیأت وزیران را تغییر میدهد و بهنگام معرفی هیأت وزیران، سرپرستی وزارت دفاع را نیز خود برعهده میگیرد. شاه نمیپذیرد. مصدق استعفاء میکند. جنبش ۳۰ تیر شاه را ناگزیر میکند تقاضای مصدق را بپذیرد. از آن پس، مصدق، اصل «شاه سلطنت میکند و نه حکومت»، را به اجرا میگذارد. و میگوید: من نخست وزیر شاه و مجلس نیستم. من نخست وزیر ملتم.
بنا بر اسناد، شاه به سفارت امریکا پیشنهاد کودتا بر ضد مصدق را میکند. در ۹ اسفند، او، باتفاق مسئولین سفارت امریکا، توطئه قتل مصدق را به اجرا میگذارند. اطلاع بموقع یکی از کارکنان دربار و هوشیاری مصدق، سبب شکست توطئه میشود. به دنبال آن، رئیس شهربانی، سرتیپ افشارطوس ربوده و کشته میشود. رابطه شاه و مصدق وارد مرحله سوم میشود. در این مرحله، تغییر ساخت دولت و دستگاه اداری و قطع رابطه دربار بمثابه کانون تمرکز قدرت، با ارتش و دستگاه اداری، بخشی از برنامه گذاری استقلال یا بیرون رفتن از روابط مسلط – زیر سلطه، میشود و در دستور کار قرار میگیرد. کار به کودتای ۲۸ مرداد میکشد و شاه گریخته از ایران به ایران باز میگردد و ساخت دولت وابسته را باز میسازد.
درس تجربه مصدقی اینست که دو تغییر، یکی تغییر رابطه با قدرت مسلط (استقلال) و دیگری تغییر ساخت دولت و رابطهاش با جامعه ملی، به قصد استقرار ولایت جمهور مردم، از یکدیگر جدائی ناپذیر هستند. نظری که من پیشنهاد کردم – جدائی ناپذیری استقلال از آزادی - از این تجربه مایه میگرفت.
بدین قرار، کار مصدق و نهضت ملی ایران، نه در سیاست داخلی و نه در سیاست خارجی، اصلاح نبود، تغییر ساخت (انقلاب ) بود. جز این که انطباق روش با هدف زمانی دراز برد و فرصت را بسوخت. در سوختن فرصت، حزب توده و یک چند از شخصیتها و تمایلهای شرکت کننده درنهضت ملی، نقشی تعیین کننده داشتند. بعد از کودتا، حزب توده از خود انتقاد کرد اما آن شخصیتها و گرایشهایی که به خدمت قدرتهای سلطهگر درآمدند و در کودتا نقش اول را بازی کردند، انتقاد از خود بجای خویش، از طلبکاری نیز دست برنداشتند.
۲ – تجربههای قائم مقام و امیرکبیر یک تجربهاند: قائم مقام، به محمد شاه نوشت: روزی که قرار شد شما سلطنت بجوئید، سه ورق کاغذ، برگرفتم. با یکی ترتیب استقرار سلطنت شما را دادم و با دومی ترتیب بازپس گرفتن سرزمینهای از دست رفته را به نگارش آوردم و با سومی، در کار سازمان دادن شوراندن هند و آسیا بر ضد سلطه انگلستان شدم. وابستگی مقام سلطنت به قدرتهای نوخاسته، او را به کشتن قائم مقام برانگیخت.
امیر کبیر نیز تغییر رابطه با قدرتهای نوخاسته را، برای بازیافتن استقلال، هدف کرده بود.
اما هر دو، در سیاست داخلی، از جهتی اصلاح طلب (در درون دولت) و از سوی دیگر، (تغییر ساختار اقتصادی و اجتماعی) انقلابی بودهاند. هر دو تجربه ناکام شدند زیرا تغییر ساخت دولت از تغییر رابطه مسلط – زیر سلطه و این دو از باز و تحول پذیر کردن نظام اجتماعی، جدائی ناپذیر هستند.
توضیح این که از صفویه بدین سو، ایران، در رابطه با دنیای خارج، موقعیت متوفق خویش را از دست میداد و در موقعیت زیر سلطه قرار میگرفت. در این موقعیت، کانون قدرت و گروه بندیهای وابسته به آن، در حفظ موقعیت و قدرت خویش، وابسته به قدرتهای خارجی میشدند. گنجاندن حمایت روسیه از سلطنت قاجار در قرارداد ترکمن چای و امتیاز فروشی به دو قدرت انگلستان و روسیه، گزارشگر جدا شدن دولت از جامعه ملی و وابسته شدنش به قدرتهای خارجی بودند.
باوجود این، دانش و فن را بکار سازمان دادن دولت و اداره کشور و نیز تحول اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی، بردن، تغییری اساسی بود. این تغییر با رشد دادن اقتصاد شهری از سوئی و تغییر ساخت بودجه دولت و نقش دادن به دولت در رشد اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی همراه بود. سه ستون داخلی (سلطنت و روحانیت و بزرگ مالکی و بخشی از بازار وابسته به اقتصاد مسلط) و ستون خارجی که دو قدرت روس و انگلیس با موقعیت مسلط بودند، نه اصلاح در دولت و نه انقلاب آرام در جامعه را نمیتوانستند تحمل کنند. نتیجه این شد که امیر کبیر نیز کشته شد. رفتار او در واپسین دقایق عمر بس گویا است:
میر غضب رگهای دو دست او را گشود. او برخاست و پنجههای خونین خویش بر دیوار حمام چسباند و بر روزگار سیاهی که در انتظار ایران، وطن او بود، گریست و میدانیم که به زیر سلطه رفتن ایران و خارجی شدن دولت نسبت به جامعه ملی شتاب گرفت.
۳ –انقلاب ۵۷ تغییر بنیادی دولت استبدادی وابسته بود. زیرا پایه سلطنت را برداشت و پایه خارجی نیز توان پیشین را از دست داد. بنا بر این، دولت یا میباید بر ولایت سازمان یافته جمهور مردم، حقوقمدار میگشت و ثبات و دوام میجست و یا دولتی استبدادی وابسته و یک پایه میشد. هرچند اصل راهنمای طرز فکرهای گرایشهای سیاسی ولایت برمردم و نه ولایت مردم بود، اما هرگاه روحانیت (آقای خمینی و دستیاران و موافقان او) به عهد خود وفا میکرد، ستون داخلی سوم دولت استبدادی نیز از میان میرفت و امکان سازمان دادن به ولایت جمهور مردم و استوار شدن بنای دولت حقوقمدار بر این ولایت، پدید میآمد. اما او و دستیارانش درپی شالوده گذاری دولت تک پایه شدند.
پس تقابل، تقابل دو اندیشه راهنما، یکی بیان قدرت بر اصل ولایت برمردم و دیگری بیان آزادی، بر اصل ولایت جمهور مردم شد. در طول ۳۱ سال، بطور مداوم، این دو اندیشه راهنما در تقابل هستند. همانطور که مکرر توضیح دادهام، جمع ما به این نتیجه رسید که برای جلوگیری از استقرار دولت استبدادی تک پایه که به ضرورت رﮊیم جنایت و خیانت و فساد میگشت، نامزد ریاست جمهوری بگردم. در همان حال، در سطح جامعه، ولایت جمهور مردم سازمان بجوید تا که دولت حقوقمدار امکان استقرار بیابد. مقایسهای که شما میان وضعیت بعد از استقرار ولایت مطلقه فقیه و پیش از آن میکنید، مقایسه صوری و نه واقعی میان دو وضعیت نا یکسان است. توضیح این که
۳-۱ در قانون اساسی که بنا بر آن، مردم ایران مرا به ریاست جمهوری برگزیدند، رهبر اختیارات اجرایی نداشت. پیش از انتخابات، نزد آقای خمینی رفتم و به او گفتم: با اینکه می دانم هرگاه نامزد بگردم، انتخاب می شوم، اما زمان را برای انجام انتخابات مناسب نمی دانم. زیرا وضعیت بحرانی است و شما کسی نیستید که قانون اساسی را اجرا کنید. قانون اساسی که شما آن را نقض کنید، مقبولیت نمی یابد و دولت مستند بدان، ثبات و دوام نمی جوید. او قول داد که قانون اساسی را رعایت کند و گفت: انتخابات ریاست جمهوری انجام بگیرد و انتخابات مجلس بماند به بعد از رفع بحرانها. در عمل، هر دو قول را نقض کرد. اگر برعهد خود وفا می کرد، دولت قانونمدار، در خدمت رشد جامعه و متکی به ولایت جمهور مردم، ثبات و دوام می جست. بدین قرار،
۳-۲ وضعیت، از کودتای خرداد ۶۰ بدین سو، وارونه وضعیت در دوران مرجع انقلاب است. در آن دوران، بنا بر «ولایت با جمهور مردم است» (قول آقای خمینی در نوفل لوشاتو) و «میزان رأی مردم است»، بود. میباید از استقرار دولت استبدادی تک پایه جلوگیری میشد. این آقای خمینی و دستیاران او بودند که با نقض قانون اساسی، کودتا کردند و دولت استبدادی را، بر یک پایه، بازساختند. حال اینکه از کودتای خرداد ۶۰ بدین سو، بخصوص پس از آنکه در کودتای دیگری، ولایت مطلقه فقیه را جزء قانون اساسی کردند، وضعیت وارونه شد.
در وضعیت جدید، اصلاح طلبی، زندانی شدن در حصار ولایت مطلقه فقیه و بناگزیر، آلت فعل آن گشتن بود و هست. مشاهده میکنید که قیاس صوری چه سان دو وضعیت نایکسان را در دید عقل، یکسان میکند و در این یک سان کردن، وضعیتی که در آن، قدرت ولایت مطلقه دارد، همان وضعیتی تصور میشود که «رهبر» ناظر بود. خوشبختانه شما پرسیده اید یعنی فریب قیاس صوری را نخوردهاید.
۳- ۳ آن زمان، ستون پایههای دولت تک پایه (سپاه و نیروهای انتظامی و انحصار تبلیغات و دستگاه قضایی در خدمت استبداد و واواک و مجلس دست نشانده و...) توان نجسته بودند. در نوشتهای، ستون پایهها و تدبیرهایی که برای برداشتن آنها سنجیده و بکار بردهایم، را تشریح کردهام. آن نوشته بکار نسلهایی که از پی هم میآیند و می خواهند مستقل و آزاد زندگی کنند، میآید.
باری، با وجود هشدارها، آقای خمینی کودتا کرد. بسا قانع نشد که ستون پایهها سرانجام صاحب دولت تک پایه میشوند و دین و دولت را تباه میکنند و ایران را در ظلمات استبداد فرو میبرند. در موقعیت کنونی، ستون پایهها صاحب دولت و اقتصاد و دین و فرهنگ گشتهاند و جامعه جوان را از رشد بازداشتهاند. در این وضعیت که با وضعیت آن روز نایکسان است، کار دیگر جلوگیری از استوار شدن ستون پایه نیست، زیرا نظام دولت یکسره دیگر شده است و اصلاح طلبی در واقع از میان برداشتن موانع ولایت مطلق این ستون پایهها میتواند باشد. هر عملی ناسازگار با این ولایت مطلقه، بنا بر این قانون اساسی، نه مجاز است و نه قابل توجیه .
۴ – با اینهمه، فرض میکنیم دو وضعیت، نه تنها در صورت بلکه در محتوا و واقعیت خود، نیز، یکسانند. پس اگر اصلاح طلبی هر بار که تجربه شده نتیجه نبخشیده است، آیا جز بدین خاطر بوده است که نیک فهم نشده است که اصلاح چیست و چه وقت و در کدام محل ممکن است؟
به سخن دیگر، دانسته نبوده و نیست که اصلاح در درون نظام (سامانه) ممکن است اما بکار تغییر آن نمیآید. بدیهی است هر سامانهای مرتب نیاز به اصلاح دارد تا که عناصر فرسوده آن جانشین شوند و رابطههای این عناصر پیوسته سامان بجویند تا کارآئی سامانه به حداکثر رسد.
در یک سامانه قدرتمدار، اصلاح به معنای بی نقش کردن و یا کم نقش کردن مرکز قدرت، ناممکن است. اما در سامانهای که قدرت مدار نیست، همچون سامانهای که اعضای بدن را تشکیل میدهند، هر تغییری بسود یک عضو و به زیان اعضای دیگر، وارد کردن زور در تنظیم رابطه اعضاء است و عامل تباهی سامانه میشود. در عوض، انقلاب تغییر سامانه است و این دو کار را به جای یکدیگر نمیتوان انجام داد و هرگاه به جای یک کار، کار دیگر انجام بگیرد، به شکست میانجامد.
امیدوارم این توضیح که بخاطر فایده تکرار، باز دادم، بکار آن میآید که بپذیریم آزموده (اصلاح طلبی بقصد بی نقش و حتی کم نقش کردن عضوی که مرکز تمرکز قدرت است) را آزمودن خطا است و هر کس آزموده را بیازماید، پشیمان میشود.
شما و همه ایرانیان این پرسش را میباید از خود بکنید؟ چرا به رغم شکست مکرر یک راه کار، باز اصرار بر تکرار آنست؟ هرگاه این پرسش را از خود بکنید و در مقام پاسخ به آن برآئید، از دو واقعیت آگاه میشوید که هردو بیکدیگر ربط دارند:
۴-۱ ما ایرانیان عادت کردهایم تجربه را در نیمه رها کردن و تجربه دیگری را آغاز کردن که باز در نیمه رها میشود.
۴-۲ وقتی قدرت هدف میشود، مدار اندیشه و عمل بسته میگردد. در مدار بسته، جانشین زمامداران گشتن، بیشتر از یکی از دو راه کار ندارد: کودتا و اصلاح طلبی بمعنای وارد کردن مردم به صحنه تقابل قوا، بمثابه عامل فشار.
طرز فکری که مردم را بعنوان عامل فشار وارد تقابل قوا میکند، بنایش بر ولایت برمردم است و نه ولایت خود مردم. هرگاه گروه بندیهای حاکم قوا را از دست داده باشند، به رقیبی که مردم را بعنوان عامل فشار بکار میبرد، فرصت تصدی بخشی از دولت را میدهد. تا که ضعف خود را جبران کند و از نو، تمام دولت را قبضه کند.
دو واقعیت با یکدیگر ربط دارند زیرا، در محدوده رﮊیم، راه حل سومی وجود ندارد. پس تجربه «فشار از پائین و معامله در بالا»، تجربه شکست خورده و نیمه تمامی است که مرتب تکرار می شود.
راه حل، بیرون رفتن از مدار بسته و درآمدن به مدار باز و بنا را بر ولایت جمهور مردم گذاشتن و سازمانمند کردن این ولایت است.
منبع:
سرمقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر