-----------------------------
همه خبرها و ديدگاهاي سانسور شده و پشت فيلتر جمهوري اسلامي مانده را يكجا و بي درد سر در "هستي نيوز" بخوانيد... http://groups.google.com/group/hasti-news/

--------------------------------------------







Google Groups
Subscribe to Hasti News
Email:
Visit this group

۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

Latest news from Jaras for 06/06/2010

Email not displaying correctly? View it in your browser.
این خبرنامه حاوی عکس است. لطفا گزینه دیدن عکس را در ایمیل خود فعال کنید.





جرس: دکتر ملکی با اشاره به آگاهی و معلومات نسل جوان، خواستار میدان دادن و حمایت از جوانان شد و تاکید کرد که امروز این جوانان خود رهبرند و جنبش نیازی به رهبری ندارد.


عصر روز شنبه 15 خرداد اعضای ارشد جبهه ملی ایران با حضور در منزل دکتر محمد ملکی که هفته گذشته به دلیل فشارهای وارده در دوران زندان مورد عمل جراحی قلب قرار گرفت ،از وی عیادت کردند.

به گزارش دانشجونیوز، در این دیدار که دکتر داود باوند سخنگو، مهندس کوروش زعیم وعیسی خان حاتمی اعضای شورای مرکزی، پیمان عارف عضو سازمان دانش آموختگان و دکترعلی رشیدی عضو هیئت رهبری جبهه ملی حضور داشتند ،دکتر ملکی ضمن قدردانی از حضور اعضای جبهه ملی در منزلش اذعان داشت: به دلیل پیشرفت تکنولوژی ارتباطات امروز می بینیم که دیگر اطلاعات جوانان ما دیگر حتی نه به روز که به ساعت است.

در زندان من با تعداد زیادی از دانشجویان و از جمله با آقای عارف که حضور دارند همبند بودم و می دیدم که این نسل جدید چقدر آگاه و با معلومات است. ملکی با تاکید بر شایستگی جوانان گفت :واقعا اکنون کاری که مصدقی ها باید انجام دهند میدان دادن و حمایت از جوانان است. 

وی افزود: در دوران دکتر مصدق به دلیل ناآگاهی حاکم بر جامعه نیاز بود که فردی که آگاه تر بقیه است بیاید و بقیه را آگاه کند و رهبری شان کند ولی امروز این جنبش به رهبران آنچنان نیاز ندارد.امروز این جوانان خود رهبرند و آگاه.

 ملکی ضمن انتقاد از تداوم نگرش تفرقه انگیزانه و مبتنی بر تقسیم بندی افراد به خودی و غیرخودی در جنبش سبز اذعان داشت: اصلاح طلبان حکومتی هنوز سایر دموکراسی خواهان را غیر خودی می دانند و لذا اتکاء کامل و پذیرش رهبری آقایان کروبی و موسوی امکان ناپذیر می نماید. 

دکتر داود باوند نیز ضمن تاکید بر همگرایی نیروهای سیاسی دموکراسی خواه و پذیرش منطق و دیدگاه همسنگری در تداوم راه در میان دموکراسی خواهان افزود: آنچه که ما امروز به آن نیاز داریم مدارای سیاسی نیروهای دموکراسی خواه با یکدیگر بر مبنای دیدگاه مسئولانه همسنگری است.

باوند گفت: وقتی نیروها احساس مسئولیت کنند و فکر کنند که مسئولیت گذار به دموکراسی را دارند، آنگاه دیگر انرژی خود را صرف تقسیم بندیها و مجادلات تاریخی نمی کنند.

پیمان عارف نیز با بازخوانی تجربه زندان از شکل گیری مناسبات میان زندانیان سیاسی در بند 350 و پیشتر در بند 8 اوین بر مبنای آموزه های مداراجویانه و از میان رفتن مرزبندی ها و منطق خودی-غیرخودی سخن گفت. 

عارف افزود: این همان منطق رفتار مسئولانه و مناسبات همسنگرانه است که دکتر باوند بر آن تاکید دارند.
 
عیسی خان حاتمی نیز ضمن بازگویی رخدادهای مربوط به جلسه محاکمه خود در ماه گذشته در شعبه 28 داگاه انقلاب به ریاست قاضی مقیسه گزارشی را از وضعیت مهندس طبرزدی به جمع ارائه نمود. 

این دیدار پس از طرح نقطه نظرات مهندس کوروش زعیم و دکتر علی رشیدی درفضایی بسیار صمیمی پایان یافت.

 


 




 
وی با اشاره به این مساله که عاملان خشونت‌ها و سرکوب  مردم‌، مسئولان برگزاری انتخابات هم بوده‌اند، بار دیگر تاکید کرد که  ما می‌خواهیم با بهره‌ گیری از روش‌های غیرخشونت‌ آمیز، حکومت را اصلاح کنیم.


مهدی کروبی در رابطه با درخواست مجوز برای برگزاری راه پیمایی اظهار داشت:  پس از تقلب گسترده در انتخابات، مردم به خیابان‌ها آمدند و به شیوه‌ای کاملا صلح‌آمیز و مدنی به نتایج اعلام‌شده اعتراض کردند. امسال ما از وزارت کشور درخواست کردیم که مجوز راه‌پیمایی معترضان را صادر کند تا از وقوع هرگونه خشونتی جلوگیری شود. اگر آنها چنین مجوزی صادر نکنند، ما باید راه‌حل‌های دیگری بیابیم.


متن کامل این گفت و گو که در سایت
ایران در جهان منتشر شده،  به شرح زیر است:
 
مهدی کروبی که اکنون ۷۳ سال سن دارد، در ایران به‌عنوان شیخ اصلاحات شناخته می‌شود. از ژوئن سال گذشته و در پی انتخابات جنجال‌برانگیز و پرشبهه ریاست‌جمهوری، او و میرحسین موسوی، دیگر کاندیدای اصلاح ‌طلب، علیه آن‌چه «کودتای انتخاباتی» توسط محمود احمدی‌نژاد می‌خوانند، دست به اعتراضات گسترده زدند.

از آن زمان تاکنون بسیاری از نزدیکان و بستگان کروبی دست‌گیر و زندانی شده‌اند و تندروهای طرفدار دولت هم چندین بار به صراحت بر ضرورت بازداشت شخص وی تاکید کرده‌اند. مقامات ایران به او هشدار داده‌اند که نباید با رسانه‌های خارجی گفت‌وگو کند و بسیاری از روزنامه‌نگاران نزدیک به او هم یا دست‌گیر شده‌اند و یا همواره در معرض خطر بازداشت و زندانی‌شدن بوده‌اند، اما آقای کروبی هفته گذشته پذیرفت که به سوال‌هایی که از طریق ایمیل توسط مازیار بهاری، از گزارشگران نیوزویک و مسیح علی‌نژاد، روزنامه‌نگار مستقل برایش ارسال شد، پاسخ دهد. این از معدود مصاحبه‌های مهدی کروبی با رسانه‌های خارجی است.


گفته می‌شود که شما خائن به کشورید و خطری برای امنیت ملی محسوب می‌شوید. فکر می‌کنید چرا تاکنون دستگیر نشده‌اید؟

آنها تا به حال دو بار به خانه من حمله کردند و همه شیشه‌ها را شکستند. دفتر کارم را پلمب کردند، روزنامه‌ام را توقیف کردند و حزبم را به تعطیلی کشاندند. یکی از فرزندانم را مجروح کردند. از خروج دو تن از فرزندانم از مرزهای کشور جلوگیری کردند. بسیاری از افرادی که به من نزدیک بودند را بازداشت و زندانی کردند. هر یک از نمایندگان مجلس که به دیدار من می‌آیند، تحت تعقیب و مورد حمله قرار می‌گیرند. من واقعا نمی‌دانم که آنها برنامه‌ای برای دست‌گیری من دارند یا نه، اما خودم و خانواده‌ام در راه نبرد برای تحقق خواسته‌های مردم ایران، خود را برای پرداخت هر هزینه‌ای آماده کرده‌ایم.


آیا شما خود را یکی از رهبران جنبش سبز می‌دانید؟
 
 
اگر قرار بود جنبش سبز توسط افراد مشخصی هدایت و رهبری شود، حکومت بلافاصله با بازداشت و زندانی کردن آنها به قائله خاتمه می‌داد. وقتی من و آقای موسوی در جریان اعتراضات پس از انتخابات کمیته‌ای چهارنفره را مسئول رسیدگی به وضعیت خانواده‌های آسیب‌دیدگان پس از انتخابات کردیم، هر چهار عضو این کمیته دستگیر شدند.



آیا به اعتقاد شما آنچه در انتخابات ایران رخ داده را می‌توان کودتا نامید؟
 
بله، قطعا! یک گروه نظامی که در سال ۲۰۰۵ (تیر ۸۳ و دور اول ریاست‌جمهوری محمود احمدی‌نژاد) به قدرت رسید، بلافاصله همه مقامات و شخصیت‌های با کفایت را از حکومت کنار زد. حالا نظامیان کاملا کنترل عرصه‌های سیاسی و اقتصادی را به دست گرفته‌اند.



آیا شما با جمهوری اسلامی به‌عنوان شکلی از حکومت‌گری مخالفید؟ یا معتقدید باید اصلاحاتی در آن صورت گیرد؟

من چندین دهه پیش از انقلاب اسلامی، برای تاسیس جمهوری اسلامی مبارزه کرده‌ام و پس از انقلاب هم پست‌های بسیار مهمی در حکومت داشته‌ام. من با تمامیت‌گرایی گروهی که اکنون در مسند قدرت است مخالفم؛ گروهی که فجایع و مصیبت‌های بسیاری برای کشور به بار آورده است.



به نظر می‌رسد در سالگرد انتخابات جنجال‌برانگیز ریاست‌جمهوری، اعتراضاتی صورت خواهد گرفت، شاید بتوان گفت وقوع این اعتراضات اجتناب‌ناپذیر است. آیا شما نگران به خشونت کشیده شدن اعتراضات هستید؟

پس از تقلب گسترده در انتخابات، مردم به خیابان‌ها آمدند و به شیوه‌ای کاملا صلح‌آمیز و مدنی به نتایج اعلام‌شده اعتراض کردند. امسال ما از وزارت کشور درخواست کردیم که مجوز راه‌پیمایی معترضان را صادر کند تا از وقوع هرگونه خشونتی جلوگیری شود. اگر آنها چنین مجوزی صادر نکنند، ما باید راه‌حل‌های دیگری بیابیم.



به نظر شما چه کسی مسئول سرکوب خشونت‌آمیز تظاهرات معترضان در سال گذشته است؟

کسانی که مسئول خشونت‌ها و سرکوب خشونت‌آمیز مردم‌اند، همان کسانی هستند که مسئول برگزاری انتخابات هم بوده‌اند. وقتی میلیون‌ها نفر از مردم مخالفت خود با نتایج انتخابات را اعلام کردند، آقای احمدی‌نژاد آنها را «خس و خاشاک» خواند. روحانیون وابسته به دولت، معترضان و مخالفان را «احمق» خواندند. این دولت بود که برای مقابله با معترضان به خشونت متوسل شد. من سال‌های بسیاری در زندان‌های رژیم شاه محبوس بوده‌ام. در برخی موارد شکنجه‌ها و آزارهای صورت گرفته در زندان، حتی از زمان شاه هم بدتر بوده است.



فکر می‌کنید جامعه جهانی، به‌خصوص آمریکا، باید از مبارزات مردم ایران حمایت کند؟

دولت‌های خارجی نباید از ما حمایت کنند، چون در این صورت حکومت ما را به جاسوسی برای آنها و تلاش برای تحقق اهداف دولت‌های خارجی متهم خواهد کرد. اما من از مردم سراسر جهان و به‌خصوص ایرانیانی که در خارج از مرزهای کشور زندگی می‌کنند می‌خواهم که از جنبش مردم ایران حمایت کنند.



ارزیابی شما از آینده ایران چیست؟

به اعتقاد من تنها راه خروج از بحران کنونی، بازگشت به قانون اساسی است و این مستلزم آزادی همه زندانیان سیاسی، آزادی رسانه‌ها، احترام به حقوق دانشجویان و شخصیت‌های دانشگاهی و اصلاح شیوه‌های مدیریت کشور است. ما نمی‌خواهیم انقلاب دیگری را تجربه کنیم. ما می‌خواهیم با بهره‌گیری از روش‌های غیرخشونت‌ آمیز، حکومت را اصلاح کنیم.

 

 




اخبار زندانیان سبز -

 

 
جرس: عرب مازار، دیروز پس از تحمل چند ماه حبس در بند امنیتی وزارت اطلاعات به اندرزگاه هشت زندان اوین منتقل شد.

به گزارش کلمه، عرب مازار استاد اقتصاد و از مشاوران ارشد مهندس موسوی هم اکنون در بند هشت زندان اوین به همراه تعدادی دیگر از زندانیان حوادث پس از انتخابات و همچنین زندانیان معمولی نگهداری می شود.
گفتنی است، علی عرب مازار استاد دانشگاه علامه طباطبایی از هفتم دی ماه سال گذشته در زندان به سر می‌برد.
وی وضعیت جسمی مناسبی ندارد چرا که سابقه بیماری قلبی و همچنین دیسک کمر دارد. براساس اطلاعات رسیده، این مشاور مهندس موسوی به همراه سایر مشاوران‌اش ماه‌ها است که در شرایط بلاتکلیف در زندان هستند و گفته می‌شود تحت شدیدترین فشارها برای اعتراف تلویزیونی قرار گرفته اند اما حاضر به اعتراف نشده اند.
بهشتی شیرازی از دیگر مشاوران دربند میر حسین موسوی نیز چند روز پیش به بند عمومی زندان اوین منتقل شده است.


ادامه بلاتکلیفی بهزادیان نژاد در بند عمومی

قربانعلی بهزادیان نژاد، رییس ستاد انتخاباتی مهندس موسوی به بند عمومی زندان اوین منتقل شد.
این استاد دانشگاه پس از ماه ها بازداشت در بند ۲۰۹ زندان اوین، سرانجام به بند عمومی منتقل شد. وی یک روز بعد از عاشورای حسینی بازداشت شد و تاکنون بلاتکلیف و بدون اینکه دادگاهی برایش برگزار شود در زندان اوین محبوس است.
به گزارش کلمه، این مشاور میر حسین موسوی هم اکنون به همراه تعدادی دیگر از زندانیان سیاسی حوادث پس از انتخابات ازجمله محمد نوری زاد، محسن میردامادی، علیرضا بهشتی شیرازی دربند هفت زندان اوین به سر می برد.
گفته می شود قربان بهزادیان نژاد در طول دوران بازداشت خود به شدت برای اعتراف از سوی بازجویان تحت فشار بوده اما به خواسته های بازجوها تن نداده است.
دکتر قربان بهزادیان نژاد، استاد میکروبیولوژی در دانشگاه تربیت مدرس است که در سال های اخیر فعالیت های فرهنگی زیادی داشته است. بهزادیان نژاد معاونت وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی در دولت سیدمحمد خاتمی و مشاور وزیر بهداشت در انتخاب رؤسای دانشگاه های علوم پزشکی را در کارنامه مسئولیت های خود جای داده است. در سال های اخیر دکتر بهزادیان نژاد در موسساتی که نزدیک به مهندس میر حسین موسوی بوده، در زمینه علوم انسانی و مطالعات ایرانشناسی فعالیت می کرده و از مشاوران ارشد اوست.

 
محبوبه خوانساری همچنان در سلول انفرادی است


محبوبه خوانساری خبرنگار و وبلاگ نویس زندانی برای دومین بار از زندان اوین با خانواده خود تماس گرفت.
به گزارش خبرنگار "تا آزادی روزنامه نگاران زندانی" طبق گفته خانواده اش حال عمومی این روزنامه نگار خوب و همچنین از روحیه خوبی برخوردار بوده است.
وی در این تماس به خانواده‌اش اطلاع داده است که همچنان در انفرادی به سر می‌برد.
این روزنامه نگار حوزه اجتماعی شب یازدهم خرداد در منزل مسکونی اش بازداشت شده است.

 
هفت سال حبس و 40 ضربه شلاق برای پژمان رحیمی


یک فعال کارگری به هفت سال حبس و  40 ضربه شلاق محکوم شد.
به گزارش سایت دانشجویان سوسیالست، پژمان رحیمی از فعالان کارگری خوزستان و دبیر انجمن فرهنگی هنری سایه در اهواز در دادگاه عمومی اهواز، به اتهام اخلال در نظم به یک سال حبس و 40 ضربه شلاق محکوم شد.
پیش از این نیز وی به اتهام اجتماع و تبانی علیه جمهوری اسلامی و همچنین به اتهام تحریک کارگران هفت تپه و کارگران لوله سازی اهواز به پنج سال حبس و همچنین به دنبال ارائه یک سمینار علمی در دانشگاه اهواز به یک سال حبس محکوم شده بود.

 
یک سال حبس تعلیقی برای عضو دانشجویان و دانش‌آموختگان لیبرال


شعبه‌ی بیست‌و‌ششم دادگاه انقلاب، البرز زاهدی دانش‌‌آموخته‌ی علوم سیاسی دانشگاه تهران را به یک سال حبس تعلیقی محکوم کرد.
البرز زاهدی عضو دانشجویان و دانش‌آموختگان لیبرال دانشگاه‌های ایران، به اتهام فعالیت تبلیغی علیه نظام به یک سال حبس محکوم کرد که این حبس به مدت سه سال به حال تعلیق درآمده است.
به گزارش بامدادخبر، دادگاه این فعال دانشجویی روز بیستم اردیبهشت‌ماه امسال در شعبه‌بیست‌ و‌ ششم دادگاه انقلاب به ریاست قاضی پیرعباس برگزار شده بود. زاهدی، بیست‌وهشتم آبان‌ماه سال گذشته، به همراه شش عضو دیگر دانشجویان و دانش‌آموختگان لیبرال دانشگاه‌های ایران، در یک جلسه کتابخوانی بازداشت شد و مدت یک‌ماه را در سلول انفرادی بند ۲۴۰ زندان اوین سپری کرد.


بی خبری مطلق از آزاد کمانگر دانشجوی سنندجی

پس از گذشت 10 روز از بازداشت جمعی از دانشجویان دانشکده فنی و مهندسی یزدان پناه سنندج خانواده کمانگر از وضعیت آزاد کمانگر اطلاعی ندارد.
به گزارش هرانا، آزاد کمانگر دانشجوی دانشکده فنی و مهندسی یزدان پناه سنندج و خواهرزاده فرزاد کمانگر معلم اعدام شده در 19 اردیبهشت از تاریخ شش خرداد ماه مفقود شده است و پس از گذشت بیش از 9 روز هیچ اطلاعی از سرنوشت وی در دست نیست. خانواده وی در تلاش برای یافتن فرزندشان به تمام ارگان‌های اطلاعاتی، انتظامی و قضایی در سنندج مراجعه کرده و تا کنون موفق به این امر نشده اند.
اقوام وی خبر دادند که تلفن همراه وی از 10 روز پیش تا کنون خاموش است و تا این لحظه نیز هیچ ارگانی مسئولیت بازداشت آزاد کمانگر را بر عهده نگرفته است، وی خاطر نشان کرد خانواده کمانگر نسبت به سرنوشت او به شدت نگران هستند.


آزادی دو دانشجو و دو معلم دربند

محمود بهشتی لنگرودی و علی‌رضا هاشمی، پس از گذشت یک ماه از زمان بازداشت با قرار وثیقه آزاد شدند.
به گزارش بامداد خبر، محمود بهشتی لنگرودی، سخنگوی کانون صنفی معلمان و علی‌رضا هاشمی، دبیر کل سازمان معلمان با قید وثیقه از زندان اوین آزاد شدند.
این دو نفر به همراه علی اکبر باغانی دبیر کل کانون صنفی معلمان در تاریخ ۸ اردیبهشت سال جاری و در آستانه هفته معلم در ایران بازداشت شده بودند.
گفتنی است، باغانی به همراه تنی چند از اعضای کانون صنفی معلمان همچون اسماعیل عبدی، رسول بداغی، هاشم خواستار و محمد داوری هم چنان در زندان بسر می برد.
همچنین دو تن از دانشجویان بازداشت شده‌ی حوادث عاشورا، محسن عبدی و آرش قاسمی، به مرخصی آمدند.
به گزارش دانشجونیوز، محسن عبدی دانشجوی باستان شناسی دانشگاه بوعلی سینا که روز عاشورا بازداشت شده بود پس از ۱۶۰ روز بازداشت چندی پیش به مرخصی امده است. این فعال دانشجویی از سوی دادگاه بدوی به دو سال حبس تعزیری محکوم شده است.
همچنین آرش قاسمی، دیگر دانشجوی زندانی نیز که از روز عاشورا در بازداشت به سر می برد سه شنبه شب از زندان اوین آزاد شد. وی در دادگاه تجدید نظر به دو سال حبس قطی محکوم شده است.


چهار روز بی‌خبری از دو دانشجوی مفقود ‌شده‌ دانشگاه تهران

با گذشت چهار روز از مفقود شدن دو دانشجوی کرد دانشگاه تهران به نام های امجد کردنژاد و جمال رحمتی، همچنان از وضعیت آنان خبری در دست نیست.
گمانه زنی‌ها حاکی از ربایش امجد کردنژاد و جمال رحمتی، دو دانشجوی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران توسط نهادهای امنیتی است.
به گزارش بامداد خبر، این دو تن آخرین بار ساعت ۱۹ روز دوشنبه حوالی میدان ولیعصر تهران مشاهده شده‌اند. هیچکدام از نهادهای امنیتی از جمله پلیس امنیت و وزارت اطلاعات هنوز مسوولیت بازداشت این دو دانشجو را به عهده نگرفته‌اند و خانواده ی ایشان نیز خبری در دست ندارند.
امجد کردنژاد در ۱۲ اردیبهشت ماه سال گذشته نیز بازداشت و به دو سال حبس محکوم شده بود.
 
 

 




سوسن بیانی -

ما اینک برفرازی ایستاده ایم

 

که براستی تکرار همه تاریخ اسلام است

 

جدا از قداست افراد ، می توان نظاره گر باشیم

 

که چگونه تاریخ از چشمه تکرار سیراب می شود

 

 

به یاد بیاوریم

 

پیامبر از میان مردم رفته است، توصیه اش

 

برای پس از خود بوتراب بوده است

 

اخرین خواست او در بستر مرگ، کاغذ و قلم

 

که باز هم او را تکرار کند

 

لکن آنها که داعیه سرسپردگی اش را داشتند

 

او را کاغذ و قلم ندادند

 

 

و اکنون

 

اعقابشان همچنان بر حقایق قلم شکسته می خواهند

 

 

بیاد بیاوریم

 

پیامبررفته است و برای همه رنجی که متحمل شد ، هیچ نخواسته

 

مگر حرمت اهل و بیت اش را

 

لکن مدعیان سرسپردگی، چه ها کردند با اهل وبیت و حتی هجوم

 

برده بیت ام ابیها را درب شکستند و چه رنج ها

 

 

واکنون

 

خمینی رفته است و برای رنج هایش ، شهادت حاج مصطفی ایش و ..

 

هیچ نخواسته است تنها توصیه برای خدمت به مردم بوده

 

لکن مدعیان چه کرده اند با خاندانش ، احمدش رفت با سینه ای

 

مملو از درد واسرار ، بازماندگانش را منزوی می خواهند ، بیت اش

 

را هجوم برده تخریب کرده اند و فرزند نور دیده اش را پیغام

 

می دهند به صلاحیت نداشتن حتی برای ریاست جمهوری

 

 

به یاد بیاوریم

 

سوء استفاده از قرآن را با برنیزه بردن آن برای حق جلوه دادن باطل

 

 

و اکنون

 

سوء استفاده از قرآن با عنوان آتش زدن آن برای باطل جلوه دادن حق

 

به یاد بیاوریم

 

عاشورا ( ماه حرام ) ، کربلا و جنبش حسینی

 

تیرو ترکش ، سم ستوران بر بدن یاران حسین (ع)

 

 

و اکنون

 

عاشورا (ماه حرام ) ، سرزمین ما و جنبش سبز

 

گلوله ، چرخ های ماشین بر بدن یاران میر حسین

 

 

به یاد بیاوریم

 

حماسه زینب را

 

 

و اکنون

 

حماسه زنانی از جنس زینب را

 


 




حسن یوسفی اشکوری -

 

آیت الله خمینی در اواخر عمر خود نگران « نا اهلان انقلاب » بود و چند بار ( از جمله در بیانیه مهم اسفند 67 خطاب به روحانیون و علما مشهور به « منشور روحانیت » ) هشدار داد که مبادا پس از او سرنوشت انقلاب و نظام به دست این نا انقلاب بیفتد و انقلاب را از مضمون و محتوای خود تهی کنند و انقلاب اسلامی را به انحراف بکشانند.

 

چنانکه از سخنان تصریحی و تلویحی بنیانگذار جمهوری اسلامی استنباط می شود منظور ایشان از نا اهلان انقلاب به طور کلی عناصر یا جریانهای غیر انقلابی و نا باور به « اسلام انقلابی » و به طور خاص غیر معتقد به تأسیس نظام یا حکومت دینی بر بنیاد ولایت فقیهان در عصر غیبت بود که طبق تحلیل و تشخیص ایشان در دهه نخست انقلاب در دو جریان مشخص یعنی فقیهان و روحانیان نا باور به تز ولایت فقیه و نیز عناصر یا جریان غیر روحانی نا باور به اندیشه حکومت مذهبی و یا سست اعتقاد به نظام به نظام ولایت فقیه متجلی بودند و ایشان بار ها و بارها این دو طایفه را به شدت مورد انتقاد قرار داده اند. به ویژه جریان دوم، که در آن زمان در دو جریان اصلی « لیبرالها » ( با محوریت نهضت آزادی ) و نیز انجمن حجتیه خود را نشان می دادند، در زبان و بیان و ادبیات آیت الله خمینی به سختی و با تعابیری چون « لیبرالهای خود فروخته » که می خواهند مملکت را تحویل آمریکا بدهند مورد انتقاد و حمله قرار گرفته اند. البته جریان حوزوی نیز در همان منشور افزون بر غیر سیاسی و غیر انقلابی بودن به حمایت از کاخ نشینان و « سرمایه داران زالو صفت »  متهم شده اند. شاید اتهام اصلی و مشترک هر دو جریان ظاهرا نه همگن این است که هر دو اولا به حکومت مذهبی ( حداقل به روایت رهبر انقلاب ) باور ندارند و ثانیا برای تحقق نظام اسلامی مبتنی بر ولایت فقیه کار شکنی می کنند و مانع می تراشند.

 

اما اکنون پس از بیش از دو دهه از درگذشت ایشان چه می بینیم؟ انقلابیون مورد تأیید ایشان نظام را رهبری می کنند یا همان نا اهلان انقلاب زمام امور را به دست گرفته و نظام مطلوب او را به انحراف کشانده یا می کشند؟ روشن است که اکنون دو گروه مورد خشم و انتقاد آیت الله خمینی یعنی همان نا اهلان مورد بحث نه تنها در حاکمیت نیستند بلکه به شدت مطرود و منزوی اند و حتی هیچ کاری از آنها در تغییر اوضاع بر نمی آید، اما آیا این بدان معنا است که اهلان انقلاب دست اندرکار تدبیر امورند و به سکانداری کشتی نظام اهتمام می کنند؟

 

داستان شگفتی است و مسائل بسیار پیچیده و بغرنج است و داوری سخت مشکل! به نظر می رسد که نظام مطلوب و محبوب آیت الله درست از همان جایی که ایشان پیش بینی نکرده بود در معرض خطر و تهدید قرار گرفته است: از ناحیة جریانی افراطی و بی ریشه و به شدت قدرت طلب و احیانا متوهم نسبت به خود و جهان و مردم ایران! گرچه نمی توان جناح حاکم کنونی واز جمله احمدی نژاد و احمدی نژادیسم را در خارج از نظام فکری و میراث آیت الله خمینی دانست و قطعا این جریان بی ریشه بخشی از آن میراث را نمایندگی می کند، اما در یک سطح کلان و در یک تحلیل عمیق تر و محتوایی تر به نظر می رسد که این جریان نمی تواند از جهات مختلف مطلوب آیت الله باشد و حداقل نمی تواند در مجموع بویژه با دستاوردهای عملی حاکمیت نمادین این جریان در پنج سال اخیر مصداق همان اهلان انقلاب مورد نظر قلمداد شود. چرا که امروز پس از بیست سال و پس از پنج سال حاکمیت این جناح افراطی بی ریشه و قدرت پرست کدام تحلیل گر و ناظر بی طرفی از داخل نظام و خارج از آن تردید دارد که میراث بنیادگذار جمهوری اسلامی، که آن همه مورد علاقه و حمایت وی بود و ایشان حفظ آن را از اوجب واجبات می دانست، در خطر جدی قرار گرفته و می رود تا به فروپاشی نزدیک شود؟

 

در توضیح بیشتر این تحلیل می توان گفت که درست است در برخی از گفتارها و رفتارهای آیت الله خمینی احمدی نژادیسم نیز استنباط می شود و حتی می توان گفت از آن سنت و میراث چنین تفکری و رفتاری نیز قابل استخراج است، اما انصاف آن است که ایشان در طول ده سال فرمانروایی اش گفتارها و رفتارهای دیگری نیز دارد که نه تنها با گفتارها و رفتارهای نابخردانه و حداقل خلاف «مصالح نظام» جناح حاکم منطبق نیست بلکه آشکارا در تعارض بنیادین با آن است. از باب نمونه می توان گفت:

موعودگرایی و خرافه گرایی رایج و ویژه احمدی نژادی و مشائیسم نسبتی با مهدویت گرایی سنتی آیت الله خمینی و دیگر علمای سنتی ندارد.

 

بی اعتنایی ایدئولوژیک و معنادار رئیس دولت و دولتیان به فقه و فقاهت و فقیهان و طبعا اصل تئوری ولایت فقیه، که فقط بر اساس آن میراث قابل طرح و تثبیت است، با نگاه و نگرش و سنت آیت الله خمینی بیگانه است.

 

حاکمیت نظامیان و نظامی گری ( به تعبیر درست زنده یاد آیت الله منتظری « ولایت نظامیان » ) به کلی در تعارض با افکار و آموزه های صریح آیت الله است. این ولایت نظامیان از پس از درگذشت آیت الله آغاز شد و در یک سال اخیر در تمامیت خود آشکار شده است.

 

ماجراجویی در روابط بین الملل و بحران آفرینی های مداوم برای کشور و نظام با افکار و سنت آیت الله و دولت های مورد حمایت ایشان در دهه نخست انقلاب ناسارگار است و هرگز ایشان از چنین حرکات و رفتارهای نامتعارف موافق نبود.

 

اینها چند نمونه است و می توان بر آنها افزود اما چرا به امور کلی و انتزاعی استدلال کنیم، برای اثبات تعارض بنیادین حاکمیت کنونی با آموزه ها و مجموعه میراث مؤسس جمهوری اسلامی، چه دلیلی روشن تر از این که اکنون تقریبا تمام نزدیکان و یاران ویژه آیت الله و حتی اعضای بیت ایشان در سطوح مختلف حاکمیت موجود و نوع مدیریت کنونی را بر نمی تابند و آن را با سنت و میراث مؤسس ناسازگار می دانند و شیوه های مدیریت از سطح رهبری و نهادهای تحت فرمان و نظارت رهبری گرفته تا رئیس دولت و دولتیان را نه با قانون اساسی موافق می بینند و نه با سنت و میراث بنیانگذار سازگار می دانند و نه با مصالح عالی نظام، که عنصر « مصلحت نظام » در آموزه های مؤسس بسیار برجسته بود، منطبق می شمارند. این که این استدلالها چه اندازه درست و جامع است اکنون مورد نظر نیست، آنچه من روی آن تأکید دارم این است که خط امامی های اصیل و مدعی در طول این 31 سال اکنون جناح حاکم و بویژه گروه بی بنیاد احمدی نژاد را به کلی با خط امام بیگانه و در تعارض با آن می بینند و این مدعا را می توان پذیرفت. این که چنین انشعاب عظیمی در ارکان نظام رخ داده و جناحی که به استناد دلایل غیر قابل انکاری بیشتر مورد تأیید آیت الله خمینی و پس از آن فرزندش احمد بوده و از موضع میراثداری بیانگذار به نقد و نفی جناح حاکم پرداخته اند، خود معنایی جز این ندارد که به هرحال اینان نیز بر جای استواری تکیه زده اند و نمی توان آن را نادیده گرفت. از این رو تکیه رهبران خط امامی جنبش سبز ( خاتمی و کروبی و موسوی ) و احزاب اصلاح طلب بر بخشی از میراث آیت الله خمینی چندان بی وجه نیست و قابل درک است و حداقل در این شرایط، که جناح حاکم بر آن است اینان را به خروج از خط امام و انقلاب و نظام متهم و در نتیجه سرکوب کند، راهی معقول برای تأمین امنیت خود و مردم معترض است.

 

واقعیت این است که جناح حاکم در این پنج سال برآمده از یک جریان افراطی و بی ریشه است که در زمان آیت الله خمینی چندان در عرصه نبودند و ایشان نیز چندان به آنان میدان ترکتازی و عمل نمی دادند. اگر شخیت نمادین روحانی این جریان را آقای مصباح یزدی بدانیم و نماد غیر روحانی را محمود احمدی نژاد، این هر دو نماد مطلوب آیت الله خمینی نبودند و ایشان و یاران نزدیک ترش ( از هاشمی بگیرید تا احمد خمینی و بیت ایشان و مجمع روحانیون و . . . ) اینان و عقبه های فکری و سیاسی شان را آگاهانه در انزوا نگهد اشته بودند. حتی اصولگراهای میانه رو نیز با این جریان همدل و همراه نبوده و نیستند. اما شگفت این که پس از درگذشت مؤسس، این جریان با شتاب اما خزنده جلو خزید و در چند سال اخیر تقریبا تمام ارکان حکومت را در اختیار گرفته و اکنون چنان احساس قدرت می کند که می خواهد ساختار قدرت را به کلی از وفاداران شناخته شده و از شخصیت های اصیل صدر انقلاب از هر دو جریان اصولگرا و خط امامی تهی کند و اگر بتواند آنها را با یک جراحی خونین از حیات ساقط کند. حادثه مهم روز 14 خرداد 89 و مضامین سخنان رئیس دولت و طرح شعارهای معنادار احمدی نژادی ها در مرقد آیت الله خمینی مبنی بر مرگ خواهی صریح برای هاشمی و موسوی و حتی طرد نوة مؤسس ( نوة روح الله / سید حسن نصرالله ) در حضور رهبر نظام و عدم اعتراض ایشان و تهدید تلویحی ایشان به اعدام خارج شدگان از کشتی نظام و خط امام ( با تلمیح به جریان اعدام صادق قطب زاده )، تهدیدهای برنامه ریزی شدة افراطیون بی ریشه را به اوج خود نزدیک می کند و می رود که میراث مؤسس را به فروپاشی بکشاند. « خمینی زدایی » به روشنی در دستور کار است. حمله در شب عاشورا به حسینیه جماران ( که کعبه ولایتمداران دانسته می شود ) و بیت آیت الله خمینی، که علی القاعده باید در حریم امن و احترام باشد، با چه انگیزه صورت می گیرد و حامل چه پیامی است؟ اگر اینان نا اهلان انقلاب نیستند، پس نا اهلان چه کسانی هستند؟ بنا بود اهلان بیایند و نظام را از خطرات حفظ کنند اما اینان چه کسانی اند که آگانه یا نا آگانه کمر به نابودی نظام بسته اند و در این راه از هیچ عملی ابایی ندارند؟ آیا همان لیبرالها، که آیت الله این همه از آنها بیم داشت و حتی از آنها بیزار بود، مدیریت نظام و کشور را بر عهده گرفته بودند، کار نظام امروز به اینجا می کشید و نظام در چنین گردابی فرو غلطیده بود؟ به نظر می رسد آیت الله خمینی تصور نمی کرد که روزی از ناحیه افراطیون حزب اللهی، که گاه مورد حمایت خود او نیز قرار می گرفتند، نظام و انقلاب دچار بحران و تهدید شود.

 

کسی که در این سالها بیش از همه و عمیق تر از همه به این خطر و انحراف توجه کرد و پیوسته هشدار داده آقای هاشمی رفسنجانی است. او از آغاز دولت نهم پوشیده و اخیرا آشکارتر از خطر به قدرت رسیدگان « بی ریشه »که با نظام همراه نیستند و روحانیت و نهاد علم و فقاهت را بر نمی تابند سخن گفته است. چند روز پیش نیز باز از خطر انحراف به دست نا اهلان یاد کرده است. صریح ترین و صریح اللهجه ترین سخن هاشمی در همان نامه مشهور سال گذشته ایشان به آیت الله خامنه ای انعکاس یافته است و به گمان من این نامه در آینده دلیل روشنی بر هوشمندی نویسنده آن و در عین حال اتمام حجتی به دوست دیرین خود و رهبر کنونی نظام خواهد بود. گرچه مخاطب نامه نه تنها بدان بی اعتنا ماند که پس از کمتر از ده روز در نماز جمعه تهران ( 29 خرداد 88 ) آشکارا نماد و رئیس همان افراطیون بی ریشه را به رخش کشید و او را به خود نزدیکتر شمرد و عملا نگرانی هاشمی را بی وجه دانست. این نامه قطعا به عنوان سند استواری برای درک و تحلیل بی ریشگان آفت انقلاب و نظام قابل توجه است و می توان به جمله جمله آن ارجاع داد و اتخاذ سند کرد. هرچند جناب هاشمی رفسنجانی خود در دهه 60 و در اوج اقتدار خود زمینه های قدرت یافتن افراطیون را فراهم آورده بود اما او مانند مقتدایش آیت الله خمینی و دیگر وفاداران نظام هر گز نمی خواست انقلاب و نظام گرفتار چنین گردابی و چنین مصیبتی بشود و شگفت اکنون خود آماج قدرت پرستان بی ریشه و افراطی مهار نا پذیر شده است و ظاهرا راهی به جایی نیز نمی برد. به خاطر می آورم که در مجلس اول بارها به مناسبت در گفتگوهای حضوری و یا کتبی به هاشمی ( و نیز آقای خامنه ای ) تذکر داده ام که خلیفه کشی را باب نکنید و گرنه روزی دامن شما را هم خواهد گرفت. برخی از آن نامه ها موجود است و یکی از آنها در یازده سال پیش در روزنامه نشاط چاپ شد و در کتاب « یاد ایام » نیز تجدید چاپ شده است. یکبار وقتی در گفتگویی با مرحوم سید رضا زاوره ای از اعضای حزب جمهوری اسلامی و نماینده مجلس از سخن آیت الله منتظری اتخاذ سند کردم، ایشان گفت: منتظری هم لیبرال شده است. این سخن هم حزبی را به آقای هاشمی نقل کردم و گفتم: آقای هاشمی! فردا شما هم لیبرال خواهید شد! لبخندی تحویلم داد و با نگاه عاقل اندر سفیه حالی ام کرد که اشتباه می کنم. سال گذشته پس از انتشار نامه هاشمی به رهبری، نامه سرگشاده ای به ایشان نوشتم و بر این خاطرات شخصی با ایشان مروری کردم اما به دلیل رخ دادهای بعدی مصلحت ندیدم آن را انتشار دهم و به موقع منتشر خواهد شد.

 

اکنون تا حدودی راز کینه و نفرت افراطیون بی ریشه و به قدرت مطلقه رسیده و انگیزه آنان برای حذف حتی فیزیکی هاشمی آشکار می شود. هاشمی از یک سو به خوبی از عمق فاجعه برای نظام آگاه است و از سوی دیگر تا کنون استوار در برابر آن ایستاده و اگر نتوانسته مانع اقتدارشان شود حداقل فاجعه و خطر را فریاد کرده و بر مقامات اصلی و تصمیم گیرنده اتمام کرده است. واقعیت این است که در حال حاضر در ساختار حاکمیت جمهوری اسلامی هاشمی تنها شخصیتی است که با توجه به سوابق پر افتخارش در دوران مبارزه و نقشش در تثبیت نظام و در جنگ و انبوه حامیانی که بالفعل و بالقوه در نظام و در میان روحانیون دارد، می تواند پلی بین جاح ها باشد و اصولگرایان میانه رو و قدیمی و اصلاح طلبان را با هم متحد کند و تعادلی ایجاد نماید و در نهایت نظام را از خطر افراطی گری بی ریشگان برهاند. افراطیون، که ناگهان ظهور کرده و خود را ورای هر دو جناح حاکمیت تعریف کرده اند، در حال در نوردیدن تومار اصلاح طلبان خط امامی اند و پس از آن نوبت هاشمی خواهد بود و در نهایت مانع اصولگرایان مخالف و منتقد و معتدل را از سر راه بر خواهند داشت و اگر تا آنجا پیش بروند احتمالا رهبری را نیز پشت سرخواهند گذاشت و البته آن سو تر دیگر چیزی به نام « جمهوری اسلامی ایران » بر جای نخواهد ماند. اما « گر فلک شان بگذارد که قراری گیرند »!   

                   

 

ديدگاه هاي وارده در یادداشت ها لزوما ديدگاه جرس نیست.

 


 




احسان شریعتی -



به خلاف شایعه مخالفت با فلسفه و فیلسوفان، شریعتی در تداوم سیدجمال و
اقبال، بر ضرورت ازسرگیری پرسشگری فلسفی در تمدن اسلامی و ایرانی تاکید و توصیه می کرد که جنبش بازاندیشی دینی به رغم جهت گیری اجتماعی گذشته خویش، نیازمند بازسازی فلسفی است به ویژه در دو حوزه جهان بینی و انسان شناسی و این مهم جز با بازخوانی قیاسی -تطبیقی آثار و متون کلاسیک فلسفه غرب و شرق (میراث فلسفی اسلام و ایران) ممکن نخواهد بود. انتقاد شریعتی از هند و یونان زدگی در تاریخ علم و فلسفه ایران و اسلام، نشانه کمبود علاقه و احترام عمیق او نسبت به این دو قله بلند فرهنگ یا تمدن بشری نیست، چنانکه معنای قرینه سازی بوذر در برابر بوعلی، ترجیح بدویت عقیدتی- انقلابی در برابر غنای فلسفی- علمی رئیس حکمای ایران و اسلام نیست. فضیلت سلمان بر ابوذر را در حدیث «والله لو علم ابوذر ما فی قلب سلمان لقتله و انما صار سلمان من العلماء لانه امرء منا اهل البیت»، بازمی یابیم. بحث فقط بر سر جهت گیری عقیدتی - اجتماعی است و ابوذر یک نماد و سمبل است. مانند اسطوره اسپارتاکوس نزد مارکس که در کنار کپلر، یکی از دو قهرمان خود می دانست



شریعتی فلسفه و فرهنگ یونان را دوست می داشت، به ویژه میتولوژی و تراژدی هلنی را، و همچنین دموکراسی مستقیم شورایی آتن را که از دموکراسی های بورژوا -لیبرال جدید جالب تر می یافت. دعوت شریعتی به این آغاز نو، در بازپرسی از چیستی هستی و انسان از منظر جهان یعنی توحید، پرسش های جدیدی را پیش روی دوستداران راه او می گشاید؛ تفکر یا تعقل مورد تاکید این «جهان بینی» چه شاخص های خودویژه ای دارد؟ از یکسو، چه تفاوت هایی با «فلسفه و متافیزیک» در سنت افلاطونی -ارسطویی این دو اصطلاح دارد و از سوی دیگر، با «جهان بینی» ها (تصویر ها و تصورات جدید از جهان) به عنوان بنیاد «ایدئولوژی» های مدرن؟ در سی امین سالگشت بزرگداشت هجرت شریعتی، مقصد این بحث، یافتن پاسخی کامل برای این پرسش کلیدی نیست، بلکه طرح درست صورت مساله است در انبوه سوءتفاهم هایی که گاه در افکار عمومی، پیرامون موضع واقعی شریعتی شیوع یافته است. بزرگداشت درست میراث فکری شریعتی، در سنجش آثار او به مثابه یک راه است. و این بزرگداشت، با الهام از یک آموزه نیچه ای در بازخوانی تاریخ، نه پاسداشت بیمارگونه یک شیء «عتیقه» سنتی است و نه درد بنیادگذاری یک «بنای یادبود» تاریخی، و نه سقوط به ورطه «نقادیگری» بنیان برانداز شبه مدرن، بلکه بازگشت به خود شریعتی به عنوان یک روش است متوجه آینده ای که گذشته ای دارد و گذشته ای که هرچند دگرگونه و نو، بازمی گردد. فلسفه خودآگاهی رهایی بخش مورد ستایش و تجلیل شریعتی، فلسفه «پفیوزی» یعنی در خدمت قدرت ها و توجیه تئوریک وضع موجود و تمجید از حاکمان تاریخ تا حد «روح جهان» (Weltseele) و مدح قداره بندانی چون دونیز و اسکندر و ناپلئون و هیتلر و استالین نیست زیرا فلسفه در خدمت هیچ چیز و هیچ کس نتواند بود مگر حقیقت و معنویت، و عدالت و آزادی مردم. و چنین فلسفه ای همان فرزانگی یا حکمت گمشده ای است که جوهرش را زمانی پیام آوران توحید، به زبان وحی خدایی زنده و یکتا، از آسمان به زمین آوردند و در زمان ما، که انسان دلیری خوداندیشیدن فارغ از قیمومت «سایه و آیه و مایه» را یافته، بازمی اندیشد و این همان خواست خداست که در فلسفه خلقت آدم، او بتواند متکی به خود، حتی در برابر «منع» خدا، بیندیشد. و در این توطئه الهی، شریعتی در خدمت خدا، یعنی برای خلق، در جست وجوی «بهشتی است که درختانش همه میوه ممنوعه باشند».

 

فلسفه مورد ستایش شریعتی، نوعی خودآگاهی ناکجاآبادی (اتوپیایی) ضد«استحمار»ی (ایدئولوژی به معنای منفی کلمه) است و پرسش اصلی فلسفی او «من کدامم؟» خویشتن «خود» در نگاه او همان من قومی و دینی موروثی و سنتی نیست و دعوت «بازگشت» او، به خود حقیقی یا اصیل انسانی و همان روح خدایی است که با موهبت خرد و عقل نقاد و پرسشگرش، خودآگاهی و اختیار و اراده و «مسوولیت» یافته و شأن و کرامت او، در قیاس با همه جانوران فرودست و فرشتگان فراسو، در این است که یک گزینش است.این فلسفه، پایه اومانیسم معنوی شریعتی است که در کنار فلسفه تاریخ وی، پایه فلسفه سیاسی دموکراسی «آینده» مورد نظر او را می سازد. نه اومانیسمی «بشرمدار» ماتریال-سکولاریستی و نه بورژوا- دموکراسی نیابتی و غیرمستقیم «نمایندگان» و قیم های عوامفریب دماگوگ، بلکه انسانیتی تشنه تعالی و معنا و نظم نوینی که در چارچوب آن، مردم و ملت ها به خودمختاری و حق تعیین سرنوشت و سیادت و حقوق انسانی و مدنی برسند. سرانجام این فلسفه اما یک سناریوی یکسره کمدیک- اتوپیک نیست، جنبه تراژیک آن، نقش «عنصر آگاهی» در تاریخ و جامعه است و «شوم بختی» آگاهی که بر دوگانگی نقش روشنفکر از سویی به عنوان وارث انبیا و ائمه است و از سوی دیگر مبارزی سیاسی که به رغم وسوسه راهبری، باید به نقش راهنمایی فکری- اعتقادی بسنده کند. پس توهم شاه شدن فیلسوف به همان اندازه اشتباه است که فیلسوف شدن شاهان. زیرا قدرت سیاسی، همچون قدرت اقتصادی، منطق خاص خود را دارد و مغایر منطق فلسفه است. فلسفه امامت و شهادت حسینی نیز همان فضیلت «پیام» خونی است که توسط زینب ابلاغ می شود و مرکب عالمانی که خون شهیدان را خوانا می سازد. پس باز به رغم مشهورات پیرامون شریعتی، نه خون و خشونت و نه جنگ و مرگ، هیچ کدام فلسفه و فرهنگ او نیستند، و شریعتی، می کوشد تا پیامش پیک آگاهی، دوستی و زندگی باشد. تراژیک در اینجا، همچون مورد یونان، نقشی پالایشگرانه (کاتارسیس) دارد، زیرا تصحیح کننده دموکراسی است زیرا محدودیت های آدمیان را برایشان آشکار می سازد. و در آخر این که خودآگاهی باید توان تحمل و شکیب آموختن دائمی و دلیری و ایثار را، در برابر نیروهای «جهل و ترس و طمع» آدمیان، بر خود هموار سازد، تا در مبارزه با «زر و زور و تزویر» از پای نیفتد و به بهای فدای بسیار همچنان به آرمان های «آزادی، برابری، عرفان» وفادار بماند.

 

منبع: شریعتی و نوشتهای سبز

 


 




وبلاگ خرد منتقد -

 

سیاست ورزی، امری پیچیده و لایه به لایه است، اما دیر زمانی است که در ایران این امر مهم، به دو رفتار ساده و شفاف تقلیل یافته است. چه فرقی می کند کجای جبهه ی سیاست ایستاده باشی، کافی است اولا، رهبران سیاسی خود را از هرگونه اشتباه مبرا بدانی . واله و شیدا و سر سپرده شان شوی و ثانیا، همه ی آنانی را که در آن سوی پرچین سیاست ایستاده اند، مستحق هرگونه نفرین و ناسزا تلقی کرده، برای شان مداوما آرزوی مرگ کنی. با این حساب سیاست ورزی را دو مولفه ی متضاد تشکیل می دهد: فدای این شدن و مرگ بر آن گفتن. انجذاب و سرسپردگی از یک سو و انهدام و نفرت از دیگر سو. خیره شدن به این و دندان عصبانیت نشان دادن به آن. اشک شوق بر این و مشت نفرت بر آن. از این رو وقتی با مخالف سیاسی خود مواجه می شوی، "مرگ را فراموش مکن". اما نه مرگ خودت را بلکه مرگ او را. معشوقه ورزی های سیاسی سبب می شود که تفکر انتقادی و مواجهه ی پرسش برانگیز را از یاد ببری. او معشوق توست و هر آن چه غیر اوست دشمن تو و جز به هلاکتش نباید رضایت دهی.

 

سیاست ورزی در ایران، فارغ از عقلانیت سیاسی، به لشگرکشی دو سپاه متخاصم می ماند. اردوگاه جنگ جویانی که بر خصم می تازند و با مشت آهنین بر سر و روی آنان می کوبند. در ایران، کسی رقیب سیاسی دیگری محسوب نمی شود. یا با تو در یک جبهه ی سیاسی اند و یا بی تو در لشگر دشمن اند. گویی جبهه ی حق و باطل در هر نزاع سیاسی، خود را نشان می دهد. وقتی بازار سیاست به جبهه ی حق و باطل تبدیل شد، بدیهی است که باید بجنگی.روزی مرحوم شریعتی در تحلیل جبهه ی حق و باطل گفته بود:" وقتی در جبهه ی حق و باطل نیستی هر کجا می خواهی باش. چه به نماز ایستاده باشی ، چه به شراب، هر دو، یکی است". در این جا منطقه ی سوم بی طرف، معنا ندارد. یا با ما هستی و در جبهه ی حق. و اگر با ما نیستی، دیگر چه فرقی می کند کجا باشی. سیاست ورزی، دیری است که به نزاع ایدئولوژیک و پیکار اعتقادی تبدیل شده است. در نتیجه و بدین سان از سیاست، سیاست زدایی می شود و منطق سیاست ورزی به خصومت های ایدئولوژیک و حتی شخصی تغییر می یابد. از این رو است که خرد سیاسی و گفتگوی خردمندانه میان اردوگاه های سیاسی، از این دیار رخت بربسته و جای آن را "مرگ بر"، پرکرده است. آسمان  سیاست را ابرهای کدورت و سیاه فریادهای مرگ خواهی فرا گرفته است. مرگ خواهی، اوج کین ورزی و نفرت از دیگران است و خشونتی است که حد و پایانش نیست. دیرزمانی است که انصاف و عدالت سیاسی را فراموش کرده ایم. اذهان ساده، پیچیدگی های سیاست ورزی را در نمی یابند و برنمی تابند، به همین جهت است که سیاست را با دو شاخصه ی عشق ورزی و کین ورزی تعریف می کنند. عاشق این شدن و نفرت از آن داشتن . یکی برایش خدا می شود و دیگری، شیطان.

 

 بی جهت نیست که اسطوره سازی سیاسی و قهرمان گرایی های افراطی در میان ما رواج دارد و ما مستمرا در کار خلق فرشتگان پاک از هر گونه آلودگی هستیم. چنین می اندیشیم که عالم سیاست در ایران را جمعی از فرشتگان و دیوسیرتان می چرخانند. آنانی را که دوست داریم، فرشته می دانیم و حاضریم در دفاع از آنان جان خود فداکنیم و جان دیگران را بستانیم و آنانی را که در جبهه ی ما نیستند، دیوهای سیاه و شرور تلقی می کنیم که در کار فتنه و شرارتند. جهان سیاست برای ما به دو دسته بزرگ " خوب ها " و " بدها" تقسیم می شود. ما خوبیم و آنها بد. ما فرشته خو و آنها دیوصفت.  کار اصلی سیاست در ایران، بت سازی و شیطان سازی است. کارکرد سیاست در ایران، تولید دوگانگی های خصومت زا و تناقضات و دشمنی های آشتی ناپذیر است. زبان سیاست در ایران آلوده است.

 

کار ما این است که :

 

الف) ساحت سیاست را از عشق ورزی های بت پرستانه پاک کنیم و رهبران سیاسی مان را انسان هایی فرشته خو و مبرا از خطا ندانیم. اشک شوق را که از دیدنشان بر صورتمان جاری می شود، بشوییم و فاصله ی انتقادی مان را با آنها حفظ کنیم. مدعیاتشان را بی دلیل نپذیریم و سر را از سپردگی شان آزاد کنیم تا بتواند بیندیشد و خردورزی کند. کمی به عقل اعتماد کنیم و فرصت تعقل فراهم کنیم. کرنش نکنیم، واله و شیدا نشویم. باید مستمرا به خود نهیب بزنیم که عرصه ی سیاست، عرصه ی عاشقی و شیفتگی نیست. بلکه سیاست را عقلانیت و خرد ورزی لازم است. باید به تجربه دریافته باشیم که  تا زمانی که در پی "ارابه ی خدایان" قدرت می دویم، گرد و خاک سیاست، چشمانمان را می آزارد و غبار ملالت بر چهره مان می نشاند.

 

 ب) دیگری را دشمن ندانیم و انصاف را در هنگام داوری از دست ندهیم. مجال بودن و گفتن را برای شان فراهم کنیم و بگذاریم سخن بگوید و گاهی به  او گوش دهیم و به خود بگوییم که شاید حقیقتی در سخنان او نهفته باشد. سیاست را میدان کین ورزی و خصومت های شخصی تلقی نکنیم. باید روزی برسد که برای هیچ کس آرزوی مرگ نکنیم و مشت های گره کرده را باز کنیم. ناسزاها را فراموش کنیم و گفتگوهای انسانی و راهگشا را جایگزین آن نماییم. ابزارهای سرکوب را واگذاریم، آهنگران را از ساختن پتک و سندان حشونت منع کنیم و به نجارها بگوییم تا به جای تیشه و سندان، میز مذاکره و گفتگو بسازند. یقین کنیم که سیاست حذف، در نهایت به حذف سیاست منجر می شود. و آن هنگام که سیاست به بن بست برسد و حذف شود، راهی جز گفتگو از طریق لوله ی تفنگ باقی نمی ماند. دیگران را رقیب سیاسی خود بدانیم و نه دشمن خویش. و در نهایت بدانیم که بازی سیاست را دو گروه لازم است. بودن ما در گرو بودن آنها است. حذف رقیب به منزله ی حذف ما نیز خواهد بود. کنش های قهرآمیز را واگذاریم و  رفتارهای صلح آمیز را برگیریم.

 

 

منبع: وبلاگ خرد منتقد

 


 




رضا علیجانی -

 

مریم محمدی: واقعیت متکثر جنبش سبز و اتحاد فعالان این جنبش در صحنه مبارزه برای آزادی‌های سیاسی، سکولاریسم به معنای جدایی دولت از دین و ایدئولوژی را به ابزاری نیرومند برای آشتی ملی و زمینه‌ساز برقراری دموکراسی در کشور تبدیل کرده‌است. در این مصاحبه که با رادیو فردا انجام شده‌است، رضا علیجانی بر این واقعیت و لزوم و اهمیت درک درست آن تأکید می‌کند.

 

سکولاریسم چگونه در جنبش سبز مطرح است، چه جایگاهی دارد و با اختلاف‏نظرها چگونه برخورد می‏کند؟

بحث سکولاریسم، بحث پرمناقشه‏ای است. در ایران هم در چند سال اخیر مطرح بوده است. شاید این واژه مقداری ابهام‏زا هم باشد، اما به‏نظر می‏رسد اگر به‌عنوان یک ایدئولوژی به سکولاریسم یا سکولاریزاسیون که معنای وسیع‏تری دارد نگاه نکنیم، بلکه آن را یک پروسه و فرآیند ببینیم، آن وقت نسبت آن را با جنبش سبز بررسی کنیم، شاید روشن‏تر باشد.

 

پس شما معتقدید که در جنبش سبز به سکولاریسم به‌عنوان یک ایدئولوژی نگاه نکنیم. اگر بخواهیم سکولاریسم را از منظر یک فرایند در روند تحولات اجتماعی ببینیم، آن وقت آیا تعبیر واحدی از سکولاریسم وجود دارد؟

در این فرایند و روند سکولاریزاسیون هم وقتی تاریخچه و تعین آن در واقعیت خارجی را ببینیم یا مباحث نظری‏اش را دنبال کنیم، می‏بینیم که در دو سطح مطرح است:

 

یک سطح کلان و عام است که خواهان حذف هرنوع ارجاع به دین در همه‏ حوزه‏های اجتماعی است. در واقع سکولاریزاسیون فراگیر و حتی گاهی اوقات بنیادگرا است. یا این که در سطحی مطرح است که خواهان تفکیک نهادها و به‏ویژه و مشخصاً نهادهای دین و دولت و روحانیون و کلیسا از دولت است.

 

اگر سئوال شما را به‌طور مشخص به این سطح از سکولاریسم برگردانیم و مبنا را تفکری قرار بدهیم که خواهان تفکیک نهاد دین و دولت است و طبیعتاً با حاکمیت دینی و حاکمیت شریعت و ارجاع مشروعیت سیاسی به دین یا متولیان دین مخالف است، آن وقت می‏توانیم به این مسئله بپردازیم که این تفکر چه نسبتی با جنبش سبز دارد.

 

آیا جنبش سبز که می‏خواهیم ارتباط سکولاریسم را با آن و در درون آن تعیین کنیم، تعریف مشخصی برای هر نگاه و هر نحله‏ فکری معین دارد یا باید داشته باشد؟

در تلقی جنبش سبز هم ابهاماتی وجود دارد، اما نه آن اندازه که در سکولاریزاسیون بحث می‏شود. جنبش سبز، یک حرکت اعتراضی به نتایج انتخابات بود که بعد تبدیل به اعتراض به وضعیت سیاسی حاکم بر کشور شد.

 

البته من ناراضیان ایرانی را، کسانی که منتقد حاکمیت و یا جناح حاکم هستند را وسیع‏تر از جنبش سبز می‏بینم. عده‏ زیادی هم مثلاً در شهرستان‏ها و یا در مناطقی بوده‏اند که هرچند تمایل به مشارکت در انتقادات و اعتراضات داشته‏اند، ولی هنوز بنا بر دلایلی شرکت نکرده‏اند و یا اصلاً به‌دلایل شخصی مشارکت نداشته‏اند.

 

به هرحال اگر ما جنبش سبز را نمادی - حال نمی‏دانم اسمش را چه بگذاریم - از پویش ناراضیان ایرانی بدانیم، این‏جا هم بحث روشن‏تر می‏شود.

 

اگر جنبش اعتراضی وسیع‏تر از جنبش سبز است، آیا می‏توانیم جنبش سبز را بخشی از جنبش اعتراضی بدانیم؟ یا این که جنبش اعتراضی در حال حاضر در عمل همین جنبش سبز است؟

بله کاملاً. من برای تعبیر کلان‏تر، کلمه‏ جنبش را به‏کار نبردم و نگفتم: جنبش ناراضیان ایرانی، بلکه از ناراضیان ایرانی نام بردم. ناراضیان ایرانی وسیع‏تر از آن‏هایی هستند که ابتدا در اعتراض به نتایج انتخابات و بعد هم به وضعیت سیاسی کشور به خیابان‏ها آمده‏اند. یعنی کسانی هم بوده‏اند که با جنبش سبز هم‏دلی داشته‏اند یا نه حتی مرزی داشته‏اند و نیامده‏اند.

 

ناراضیان ایرانی وسیع‏تر از جنبش سبز هستند، ولی همان‏طور که شما اشاره کردید، جنبش سبز الان نماد ناراضیان ایرانی است.

 

حال می‏خواهیم نسبت جنبش سبز را با این تعریف با آن بحث سکولاریسم یا سکولاریزاسیون بسنجیم. وقتی از جنبش سبز می‏گوییم، یک بار یک واقعیت و عینیت اجتماعی را مد نظر داریم که دارای بدنه‏ای است و رهبران مدنی و نمادین دارد. یک بار هم وقتی از جنبش سبز می‏گوییم، ذهن‏مان به‌سمت یک سری خواسته‏های آرمانی جنبش می‌رود یا برنامه‏ها و مطالبات مشترکی که دارد.

 

ولی با تعریفی که شما اول صحبت‏تان از جنبش سبز به‏دست دادید، در بخش برنامه‏ای می‏خواهیم تاثیر یا جایگاه سکولاریسم در جنبش سبز را بررسی کنیم.

واقعیت جنبش سبز، یک جنبش متکثر است. اگر ناراضیان ایرانی را به طور عام‏تر درنظر بگیریم، بازهم متکثرتر خواهد شد. فکر نمی‏کنم چه کسی که ناظر این جنبش بوده و چه کنش‏گر و فعال آن، انکار کند که نوعی تکثر درونی در عینیت و واقعیت جنبش سبز وجود دارد.

 

یعنی از نیروهای مذهبی حتی سنتی که گفتمان آقای موسوی آن بخش را جذب کرد و به درون این حرکت آورد، تا نیروهای رفرمیست مذهبی، نواندیشان مذهبی و هم‏چنین نیروهای غیرمذهبی در درون این جنبش حضور دارند. یعنی طیف وسیعی در داخل جنبش سبز فعال بوده‏اند.

 

وقتی یک پله جلوتر می‏رویم، بدنه‏ جنبش سبز متکثر است، خواسته‏های آرمانی‏اش هم متکثر است. اما اگر به مطالبات، یعنی برنامه‏ مطالباتی مشترک توجه کنیم، به نظر من، این پرسش در پرانتز قرار می‏گیرد.

 

می‏خواهم به‌یک مثال دقیق‏تر که شاید بحث را روشن‏تر کند، اشاره کنم. قبل از انتخابات، در ایران حرکتی به‏ نام "رویکرد مطالبه‏محور" به‏راه افتاد. این رویکرد مطالبه‏محور، همین تکثر را پذیرفته بود و پیش‏فرضش این بود که اساساً می‏تواند این سطح همکاری و مشارکت را سطح میانه بگیرد. به زبان روش‏شناسی علوم اجتماعی، سطح مشارکت، سطح کلان نبود، بلکه سطح میانه‏ را دربرمی‏گرفت. در سطح کلان افراد می‏توانند ایدئولوژی‏های مختلفی داشته باشند. در حرکت مطالبه‏محور این تنوع ایدئولوژیک می‏تواند در پرانتز قرار بگیرد.

 

می‏توان این توضیح را این‏طور جمع‏بندی کرد که از آن‏جایی که مبنای جنبش سبز مطالبه‏محوری و توافق روی برنامه‏های مشخص است، در اساس اختلاف تعابیری که در مورد سکولاریسم وجود دارد، می‏تواند در آن نقشی بازی نکند؟

 

بله؛ من به‌صورت تجربی می‏گویم و نه به‌عنوان امری تحقیق‏شده و آماری، که به‏هرحال جنبش سبز خواسته‏های دینی نداشته است. یعنی خواسته‏هایش را در قالب گفتمان دینی و گفتمانی که می‏خواهد حکومت دینی برقرار کند، اعلام نکرده. این یک واقعیت است.

 

این واقعیت به‌معنای آن نیست که بخشی از فعالین جنبش سبز یا حتی بخش مهمی از آن‌ها دین‏دار نیستند و یا خواهان ارزش‏های دینی نیستند. همان‏طور که گفتم، بدنه‏ جنبش سبز، بدنه‏ متکثری است، اما گفتمان غالب بر جنبش سبز، گفتمان آرمانی‏ای که خواهان حکومت دینی و اجرای قوانین شریعت باشد و یا خواهان ارجاع قوانین به شریعت باشد، نبوده است.

 

اما مطالباتی که جنبش سبز دارد، می‏تواند درون هر گفتمانی تعبیه بشود. یعنی هم در درون گفتمانی که خواهان اجرای بدون تنازل قانونی اساسی است و هم گفتمانی که اساساً به قانون اساسی اعتقاد ندارد و آن را دارای ظرفیت نمی‏بیند. هردو گفتمان در حرکتی مطالبه‏محور می‏توانند با هم هم‏سو باشند.

 

همین امر می‏تواند در رابطه با نگاه‏های آرمانی مصداق پیدا کند. یعنی اگر نگاه آرمانی را تلقی‏ حداکثری از سکولاریسم ببینیم، بخشی از جنبش سبز به همین شکل فکر می‏کردند و بخشی هم این‏طور فکر نمی‏کردند. در حرکت مطالبه‏محور این‏ها باهم هم‏سو هستند.

 

اما آن روی سکه می‏توان گفت - به‏عنوان یک استنباط می‏گویم - جوهره‏ جنبش سبز، یک نوع جوهره‏ سکولاریستی بوده است. یعنی جوهره‏‏ای است که مطالبه‏محور هست و می‏خواهد سبک زندگی را اصلاح کند. این اصلاح سبک زندگی، می‏تواند در درون گفتمان‏های مختلف، از جمله در درون گفتمان‏های دینی، قرار بگیرد، اما نمی‏پذیرد که یک گفتمان، گفتمان غالب بر جنبش سبز باشد.

 

چگونه می‏شود این را بهتر فهمید که شما به‌عنوان یک روشنفکر دینی، معتقدید که جوهره‏ جنبش سبز سکولاریستی است و در عین حال بحث سکولاریسم، به‌عنوان یک ایدئولوژی، در درون جنبش سبز جای ندارد یا بهتر است نداشته باشد؟

 

با این تفسیر که این جنبش مطالبه‏محور است و در مطالبه‏محوری، اساساً ادغام نهادهای دین دو دولت، خارج از بحث است.

 

اما آقای علیجانی، به‏هرحال بحث سکولاریسم و سکولارها چه بیرون از جنبش سبز و چه در درون آن وجود دارند. آیا با تعریف شما می‏توانیم به این قائل شویم که در مرحله‏ کنونی، اساساً رویارویی‏ای میان سکولارها و دیندارها در درون جنبش سبز وجود ندارد؟

 

نه. حتی اگر کسی بگوید که اصلاً جنبش سبز یک بحث درون‏ حکومتی اصلاح‏طلب است و فعالین آن آدم‏های دیندار هستند و مطالبات‏شان هم دینی است، با او یک بار بحث تئوریک می‏کنم، یک بار بحثش را با واقعیت انطباق می‏دهم و می‏گویم به گفته‏ خود شما تمام افرادی که به خیابان آمده‏اند که یک نظر و ایده ندارند.

 

اما یک بحث پروژه هم انجام می‏دهم و می‏گویم در این پروژه، ممکن است آیت‏الله منتظری با تفسیر فقاهتی از حقوق بشر دفاع کند. من ممکن است تفسیر فقاهتی را قبول نداشته باشم و تفسیر نواندیشانه‏ دینی بدهم و دیگری تفسیری غیردینی ارائه بدهد.

 

هیچ‏ اشکال ندارد که از کدام نقطه‏ی عظیمت حرکت می‏کنیم؛ اما وقتی بحث پروژه مطرح می‏شود، به برنامه برمی‏گردیم و این که خواسته‏ ‏ما در حال حاضر چیست؟ ما خواهان آزادی انتخابات، آزادی بیان و آزادی احزاب هستیم. کسی می‏گوید این آزادی‏ها در قانون اساسی می‏گنجد و دیگری می‏گوید که نه این خواسته‏ها در چهارچوب قانون اساسی نمی‏گنجد.

 

من می‏گویم این که این خواسته‏ها در چهارچوب قانون اساسی و یا در درون دین می‏گنجد یا نه، بحث تئوریک و نظری خارج از جنبش سبز است.

 

 

منبع: جمهوری خواهی

 


 


مسئولیت «قانونی» ولی فقیه در «اجرای» احکام قصاص

امید ساعدی -



با توجه به اهمیت و جایگاه ویژه ای که خون و خون ریزی در قوانین جمهوری اسلامی ایران دارند، اذن قصاص کردن و سَفکِ قانونی دِماء در شأن هر شخص و مقامی نبوده و این اختیار در عالی ترین سطح خود «قانوناً» به مقام «ولی امر» اعطاء شده است و اوست که نهایتاً و حتی قبل از اولیاء دم، در مورد مرگ و زندگی و یا قطع عضو یک انسان محکوم به قصاص، تصمیم می گیرد. اگر بخواهد می تواند به این انسان محکوم به قصاص نفس امکان حیات دوباره بدهد واگر نخواهد، او را در معرض قصاص قرارمی دهد. اختیار با اوست، والبته که، اختیار مسئولیت آور است.

 

طبق ماده ٢٦٥ قانون مجازات اسلامی «ولی دم بعد از ثبوت قصاص با اذن ولی امر می تواند... قاتل را قصاص كند...».

 

طبق ماده ٢٦٩ قانون مجازات اسلامی «قطع عضو يا حرج آن اگر عمدی باشد موجب قصاص است و حسب مورد مجنی عليه می تواند با اذن ولی امر جانی را با شرايطی كه ذكر خواهد شد قصاص نمايد».

 

طبق ماده ٢٠٥ قانون مجازات اسلامی «قتل عمد... موجب قصاص است وازاولياء دم می توانند با اذن ولی امر قاتل را با رعايت شرايط مذكور در فصول آتيه قصاص نمايند و ولی امرمی تواند اين امر را به رئيس قوه قضائيه يا ديگری تفويض نمايد».

 

طبق ماده ٢١٢ قانون مجازات اسلامی «هرگاه دو يا چند مرد مسلمان مشتركاً مرد مسلمانی را بكشند ولی دم می تواند با اذن ولی امر همه آنها را قصاص كند...».

 

بنابراین، برخلاف ادعا و اظهارات مقامات جمهوری اسلامی ایران مبنی بر اینکه «قصاص بلحاظ حق الناس بودنش هیچ ربطی به حاکمیت ندارد» اتفاقاً مسئولیت قانونی ِ «اجرائی شدن» هر حکم قصاصی که در ایران به اجراء گذارده می شود، به حکم قانون بر ذمۀ «ولی امر» است.

 

در فرازهای آتی، در تحلیل و تشریح این موضوع، بدواً به آثار حقوقی «اذن ولی امر» در سلب حیات از محکومین به قصاص یا قطع عضو آنها پرداخته (بخش اوّل) و سپس به آثار حقوقی «عدم اذن ولی امر» در اجرای قصاص و مآلاً امکان اعطاء حیات دوباره، اقلاً به برخی از این محکومین نگون بخت از قبیل نوجوانان زیر ١٨ سال، امثال دل آرا دارابی ها، بهنود شجاعی ها و بهنام زارع ها... می پردازیم (بخش دوم).

 

 اوّل ــ اذن ولی امر به قصاص، «سبب» مرگ است

 

در جرایم مستوجب قصاص، پس از رسیدگی قضائی در مرجع صالح و قطعیت یافتن حکم صادره، «اجرای» حکم قصاص ممکن نیست مگر با «اذن ولی امر» یا نمایندۀ این مقام که برای چنین امر خطیری به وی تفویض اختیار شده است.

 

در واقع، پس از تقاضای اجرای حکم قطعی ِ قصاص از طرف اولیاء دم یا خود مَجنی علیه (در مورد قصاص عضو) و احراز حصول کلیّۀ شرایط قانونی مربوطه، مراتب طی تشریفات خاصی جهت استیذان از ولی امر باستحضار این مقام یا شخص مفوضٌ الیه از قِبَل او می رسد.( معمولاً در عمل و برای تسهیل و تسریع امور، این اختیار به رئیس قوۀ قضائیۀ تفویض می شود).

 

هنگامی که ولی امر یا نماینده اش «اذن» قصاص می دهد، این اذن او، «سبب» مرگ یا قطع عضو محکوم علیه است. ممکن است قصاص بشود (اگر ولی دم یا مَجنی علیه بخواهد) و ممکن است قصاص نشود (اگر ولی دم یا مَجنی علیه عفو یا مصالحه کند). یعنی اذن دادن، راه را برای مرگ یا قطع عضو محکوم علیه باز می کند و استیفاء قصاص را «ممکن» می گرداند.

 

از لحاظ حقوقی، «سبب» آن چیزی است که از وجودش، وجود مسبب لازم نمی آید ولی از عدمش، عدم لازم می آید. یعنی در مانحن فیه، اگر ولی فقیه «اذن ندهد»، قانوناً، قطعاً و مطلقاً حکم قصاص اجرا نخواهد شد و دقیقاً به همین دلیل است که، اذن ندادن ولی فقیه به استیفاء قصاص، «علت» نجات است. (ورود تفصیلی به تمایزات تئوریک مفاهیم علت، سبب، شرط، مانع و غیره در حوصلۀ این گفتار نیست).

   

با توجه به آثار حقوقی فوق العاده مهمی که بر این اختیار «ولی امر» مترتب است، در بخش دوم این مقاله و از منظری دیگر، به تبیین این راهکار نجات می پردازیم.

 

دوم ــ عدم اذن ولی امر به قصاص، «علت» نجات است

 

ولی امر می تواند، مستنداً به مواد قانونی صدرالاشاره، و با در نظرگرفتن مقتضیات معقول زمان، اوضاع و احوال و مصالح عالی جامعه و با توجه به مصلحتی که در عدم استیفاء قصاص و یا مفسده و توالی فاسدی که در اجرای آن تشخیص می دهد، اذن به استیفاء قصاص «ندهد». در این خصوص قانوناً صاحب اختیار است.

 

اِعمال این اختیار قانونی وعدم اذن ولی امر به استیفاء قصاص، موجب انتفاء قصاص است. یعنی، «عدم اذن»، می شود «علت» نجات شخص محکوم به قصاص، از قصاص و فقط از قصاص! در واقع، «علت» آن چیزی است که از وجودش، وجود لازم می آید و از عدمش، عدم. در مانحن فیه، از عدم اذن، عدم اجراء قصاص لازم می آید و نتیجۀ قهری، قانونی و منطقی آن، نجات محکوم علیه از قصاص است.

 

البته نباید این نکتۀ بسیار مهم را فراموش کرد که: انتفاء قصاص، به هیچ وجه به منزلۀ انتفاء مجازات ومعافیت یا رهائی محکوم علیه از کیفر نیست، زیرا در مواردی که «جانی به هرعلت قصاص نشود»، مکانیسم تعبیه شده در مادۀ ٦١٢ قانون مجازات اسلامی عملیاتی شده و محکوم علیه به سه تا ده سال زندان محکوم خواهد شد. «هركس مرتكب قتل عمد شود و شاكی نداشته يا شاكی داشته ولی از قصاص گذشت كرده باشد و يا به هرعلت قصاص نشود در صورتي كه اقدام وی موجب اخلال در نظم وصيانت و امنيت جامعه يا بيم تجری مرتكب يا ديگران گردد دادگاه مرتكب را به حبس از سه تاده سال محكوم می نمايد». ضمناً، میتوان از طریق قانونگذاری، حد اکثر مجازات حبس را درچنین مواردی تشدید کرده و آن را به جای ده سال به بیست و یا حتی سی سال افزایش داد.

 

مضاف براین، حق اولیاء دم یا مَجنی علیه نسبت به محکومیت جانی به پرداخت دیه و خون بهاء محفوظ بوده وطبق مادۀ ٢٩٨ همین قانون، «دیۀ قتل عمد در مواردی كه قصاص ممكن نباشد...یکی از موارد ششگانۀ»...مذکور در مادۀ ٢٩٧ قانون مجازات اسلامی خواهد بود که عبارتند از«یکصد شتر، دویست گاو، یکهزار گوسفند، دویست دست لباس از نوع حله های یَمنی، یکهزار دینار، ده هزار درهم» و ارزش ریالی هر یک از این موارد هم سالانه از سوی قوۀ قضائیه تعیین و به مراجع قضائی ابلاغ می شود.

 

وآنگهی، محکوم علیهی که به ترتیب فوق از قصاص رهائی یافته اما به حبس و پرداخت دیه محکوم شده است، اصولاً و مادام که دیه را به اولیاء دم یا مَجنی علیه پرداخت نکرده است در زندان محبوس خواهد بود. این همان ضمانت اجرائیست که اصطلاحاً «حبس تا یومُ الاداء» خوانده می شود و در مادۀ ٦٩٦ قانون مجازات اسلامی پیش بینی شده است، که مقرر می دارد: «در كليه مواردی كه محكوم عليه علاوه بر محكوميت كيفری... به پرداخت ديه... محكوم شده باشد... در صورت تقاضای محكوم له دادگاه... تا استيفاء حقوق محكوم له، محكوم عليه را بازداشت خواهد نمود».

 

در نتیجه، کلیّۀ کسانی که در ایران قصاص می شوند، مسئولیت قانونی اجرای احکام قصاص آنها، با ولی امر و رئیس قوۀ قضائیه (در صورت تفویض) است. اوست که عالماً عامداً اذن قصاص کردن می دهد و مانند هر فاعل مختاری، مسئول و پاسخگوی چگونگی استفادۀ عادلانه یا نا عادلانه از این اختیار خواهد بود. نفس اعطاء چنین اختیاری توسط قانونگذار به مقام ولی امر، اخیرالذکر را در مقابل جامعه و افکار عمومی ملتزم به پاسخگوئی می کند و باید افکار عمومی را حداقل در مورد قصاص نوجوانان زیر ١٨ سال توجیه و اقناع کند.

 

بنابراین، بسیار ضروریست که کلیۀ اشخاص حقیقی و حقوقی مدافع حقوق بشر، که برای نجات جان محکومین به قصاص تلاش می کنند، از این راه نجات حقوقی استفاده کرده وبه موازات اقدامات و پیگیریهای همیشگی خود، هَّم خود را مصروف این مهم نمایند که ولی امر یا نماینده اش را، به هر طریق ممکن «مُجاب» کنند «که اذن قصاص ندهد».

 

اساساً علت غائی این اختیار قانونی هم همین است، که بتوان درمواردی که عدالت اقتضاء می کند، این اختیار قانونی را مسئولانه و عادلانه اِعمال کرد و «اذن قصاص نداد». و الاّ چه نیازی به پیش بینی آن در قانون بود!؟

 

در خاتمه یادآوری یک موضوع مهم، ضروری می نماید و آن اینکه، اگر در جرایم مستوجب قصاص، که موضوع بحث ما بود، ولی امر (یا نماینده اش) قانوناً اختیار دارد عملاً مانع اجرای حکم قصاص و مرگ یک انسان شود (آنهم در حالیکه قصاص، مجازات جُرمیست که هم حق الناس را تضییع می کند و هم حق الله را)، به طریق اولـٰی در جرایمی از قبیل اقدام علیه امنیت ملی وغیره، که اصولاً ناقض «حق الله» بوده و شاکی خصوصی نداشته و الزاماً هم حق الناسی از احدی الناسی ضایع نمی شود، اختیار دارد و می تواند، از طریق مکانیسم عفو مجرم و یا لااقل تخفیف مجازات او، به کمتر از مرگ این محکومین رضایت بدهد!

 

امید ساعدی     

دانشجوی دکتری حقوق

دانشگاه سوربُن ـ پاریس

پاریس، خرداد ١٣٨٩

omidsaedi2000@gmail.com  

 

 

منبع: گویا نیوز

 


 




کاوه -

 

      به دنبال انتخابات سال گذشته و حوادث پس از آن، کشور در زمینه های مختلف دچار تغییرات و بعضا دگرگونی هایی  مثبت و منفی گشت. در این میان صداو سیما و رویکرد مردم نسبت به آن هم عاری از تغییر نبود. هرچند عملکر صدا و سیما از مدت ها قبل در معرض نقد های فراوان بوده و صاحب نظران بسیاری  معتقد به تغییر رویکرد این رسانه در برخی زمینه ها بودند، اما به دنبال حوادث پس از انتخابات عملکرد این رسانه از مسیر اصلی خود تغییر جهت بسیار داد و به دنبال خود نقد های بیشتر جدی تری  نسبت به گذشته با خود به همراه داشت. در این میان می توان به گفته های عماد افروغ اشاره کرد:    " متاسفانه در مواقعي موضع گيري هاي سياسي رسانه ملي به جانبداري از يک جناح و گروه خاص مي پردازد. به گونه اي که رسانه ملي را به رسانه اي دولتي تبديل مي کند." ( منبع: روزنامه مردم سالاری 13/2/1388) همچنین علی مطهری عضو شورای نظارت بر صدا و سیما در مورد عملکرد سازمان خود اینگونه اظهار نظر می کند:" تذکرات شوراي نظارت بر صداوسيما زياد هستند اما معمولا رسانه اي نمي شود . . . به دليل اين که شوراي نظارت بر صدا سيما هيچ ضمانت اجرايي ندارد، اين شورا فقط مي تواند تذکر دهد." ( منبع: روزنامه مردم سالاری 13/2/1388) در جایی دیگر احمد توکلی نماینده اصولگرای مجلس عنوان می کند : "در جريان اتفاقات روي داده در پاره ای بازداشتگاه‌ها . . . وظيفه رسانه‌‌ي ملي آن بود كه به دفاع از حريم کسانی که در حق آن‌ها جفا شده بر مي‌خواست و با تهيه گزارش از خانواده‌‌هاي بي‌پناه مسئولين را به پاسخگويي وامي‌داشت . . .. چرا مجرمين خود را در حريم امن مي‌بينند اين‌ها سوالاتي است كه مسئولين صدا و سيما بايد به آن پاسخ دهد".( منبع: سایت الف 8 / 5/1388)

 

      درچنین شرایطی کم نبودند اذهان جویای خبری که از صدا و سیما زده شده و روی به سایر رسانه های از جمله رسانه های خارجی آوردند. (رسانه هایی که درادبیات صدا و سیما از آن ها به عنوان رسانه بیگانه تعبیر می شود حال آنکه  به نظر می آید مردم با صدا و سیما نیز آشنایی چندانی احساس نمی کنند!). در این بین صدا و سیما هم بیکار ننشسته و اقدام به دفاع از عملکرد خود در قالب بخش های خبری و تحلیلی گوناگون می پردازد. رویکردی که این رسانه در پیش گرفته بیش از آنکه به دفاع شبیه باشد در واقع نوعی حمله به رسانه های دیگر از جمله رسانه های خارجی است که این روز ها در میان مردم جایگاهی پیدا کرده اند و به منبع خبری مردم تبدیل شده اند. در واقع در این رویکرد صداو سیما قصد آن دارد با ثابت نمودن اینکه سایر رسانه های خارجی هم هیچگاه اقدام به خبر رسانی بی طرف نمی کنند، عملکرد ناقص خود و خبر رسانی ها و تحلیل های بعضا مغرض خود را توجیه نماید و بدین وسیله مخاطبان این دسته از رسانه ها را مورد سرزنش قرار می دهد.  هر چند که  رسانه های خارجی نیز عملکرد ایده آلی نداشته و آن ها هم مسلما در جهت منافع خود و در مسیر اهداف کشور خود عمل می کنند و  آگاهیم که در این میان کسی به حال ما دلسوزی نکرده است و اعتماد کردن تنها  به اخبار و تحلیل های آنان ما را به همان سمتی می برد که صدا و سیمای خودمان با عملکردش مخاطبانش را در در آن مسیر قرار داده است؛ اما در این میان تفاوت هایی ما بین نحوه خبر رسانی و تحلیل صداو سیما به عنوان یک رسانه با دیگر رسانه های خارجی وجود دارد که بایستی آن ها را به مسئولین این رسانه متذکر شد.

 

     در وهله اول باید گفت که اگر کسی به دلیل عملکرد ضعیف صدا و سیما به رسانه های خارجی پناه ببرد، نمی توان بر وی خرده ای گرفت. بلکه این واکنش نشان دهنده نقطه ضعف صدا و سیما است و بر کار خود این رسانه بایستی ایراد گرفت که از بیت المال متعلق به همین مخاطب، استفاده می کند اما وی را اینگونه از خود می راند.

 

      بی شک هیچ رسانه ای در جهان ارتباطات وجود ندارد که بتوان ادعا کرد به طور کاملا بی طرف به ارائه تحلیل و خبر می پردازد. در ساده ترین حالت می توان گفت که هر رسانه ای برای فعالیت به هزینه احتیاج دارد که منبع تامین این هزینه مسلما در جهت گیری آن رسانه بی تاثیر نمی باشد. اما در هیچ جای دنیا نمی توان رسانه ای را با لقب " ملی"  مانند صدا و سیمای کشورمان پیدا کرد که ما از پول مردم کشورش تامین شود اما از پوشش دادن رای و نظر بخش عمده ای از مردم خود امتناع ورزد!

 

     از سویی دیگر بی طرفی و غرض ورزی در امر خبر رسانی دو سر یک طیف می باشند. عملکرد رسانه ها نقطه ای میان این طیف را به خود اختصاص می دهد و نمی توان رسانه ای را کاملا مغرض و یا کاملا بی طرف نامید که در این زمینه عملکرد صدا و سیما به نقطه غرض ورزی نزدیک تر و فاصله بسیاری با نقطه عملکرد رسانه های خارجی دارد.

 

    نکته دیگر آنکه رسانه های خارجی هنگام خبر رسانی سعی بر آن دارند که به انعکاس همه ابعاد خبر بپردازند اما پس از آن بر روی قسمت خاصی از خبر که تامین کننده منافعشان می باشد تاکید کرده و مبنای تحلیل های خود را بر آن می گذارند. اما صدا و سیما نه تنها هیچ خبری را به طور کامل منعکس نمی کند بلکه گاهی این اخبار ناکامل چنان از آب در می آید که نه تنها عقل سلیم بلکه عقل غیر سلیم هم قادر به پذیرش آن نیست. (نمونه های این گونه پخش خبر را در یک سال گذشته به دنبال اتفاقاتی که در خیابان ها شاهد بودیم و آنچه در صدا و سیما به عنوان خبر شنونده و نظاره گر بودیم بسیار است).

 

     در ضمن بسیاری از خبر ها و تحلیل های رسانه های خارجی که در صدا و سیمای ما به عنوان موارد خبر رسانی مغرضانه به نمایش در می آید مربوط به کشور هایی است که  دارای رسانه های متعدد ( اعم از  کانال های رادیویی و تلویزیونی ، وب سایت ها و مطبوعات و . . .) با گرایشات و نقطه نظرات متفاوت می باشند و اگر یکی از آن ها به خبر رسانی یک طرفه و  تحلیل های یک جانبه بپردازد، رسانه های متعدد دیگری در همان کشور و در کنار همان رسانه و با همان امکانات و تسهیلات هستند که ابعاد دیگر آن خبر را اطلاع رسانی کنند  تا در این میان مخاطبان بر اساس فهم و درک خود از حقیقت ماجرا مطلع گردند. اما متاسفانه در کشور ما جهت گیری همه کانال های رادیویی و تلویزیونی و سایر رسانه ها یک شکل و مانند هم می باشد و تفاوت چندانی با هم ندارند و نمی توان ادعا کرد که  خبر رسانی مناسبی در مورد مخاطبان آن ها انجام شده است.  اگر هم رسانه ای بخواهد نظری متفاوت با جهت گیری این رسانه ها داشته باشد با محدودیت های بسیاری مواجه می شود که همگی از ان آگاهیم.

 

   از دیگر عملکرد های نه چندان جالب صدا و سیما سعی در برتر نشان دادن کشورمان نسبت به کشور های غربی درهمه زمینه ها (حتی شرایط آب و هوایی!) می باشد که به ندرت در رسانه های معتبر خارجی شاهد آن هستیم. در شرایطی که وسایل ارتباط جمعی چنان گسترده شده است که برخلاف گذشته اکنون مردم از تحولات سایر کشور های جهان بسیار سریع مطلع می شوند و به راحتی قادر به مقایسه کشورمان با دیگر کشور ها در زمینه های مختلف می باشند، چنین رفتار متعصبانه ای از سوی صدا و سیما تنها منجر به دلخوری مخاطبانش و از بین رفتن اصل اعتماد میان رسانه و مخاطب می گردد.( اصلی که سرلوحه فعالیت همه رسانه های معتبر دنیا می باشد ولی  در نظر صدا و سیمای ظاهرا بی اهمیت ترین موضوع است!) در این زمینه ذکر مثالی خالی از لطف نیست. " در یکی از بخش های خبری صدا و سیما تصاویری از بارش برف در برخی از شهر های کشورمان به نمایش در آمد و گوینده خبر اعلام کرد که بارش برف باعث شادی مردم این شهر ها شده و در همان حال کودکانی را نشان می داد که مشغول بازی با برف بودند. اما بلافاصله پس از این خبر، خبری راجع به بارش برف در یکی از کشور های اروپایی پخش گردید و گوینده اعلام کرد که بارش برف در این کشور باعث بوجود آمدن مشکلات بسیار در این کشور شده و زندگی را بر مردم آن سخت نموده و در همان حال تصاویر گروهی را نشان می داد که مشغول بیرون راندن اتومبیلی از حاشیه جاده برفی به روی جاده بودند ". گویا تهیه کننده خبر قصد القا این مفهوم را به مخاطب خود داشته است که در آن کشور اروپایی، هیچ کودکی برف بازی نمی داند و یا در کشور ما پس از بارش برف ماشینی در  برف جاده ها گیر نمی کند!

 

        بر آنچه که در بالا گفته شد شاید بتوان باز هم افزود و سخن را طولانی تر از این نمود. در هر صورت هنگامیکه رسانه ای از آن سوی دنیا با هر نیتی علم بی طرفی را در دست گیرد و خود را دلسوز ما نشان دهد و منت بی طرفی رسانه خود را بر سر ما گذارد، حس خوبی را در وجود هر یک از ما ایرانیان ایجاد نمی کند. اما تا زمانی که صدا و سیما بخواهد این روش را در پیش گیرد بی شک نه تنها در جذب مخاطب به شکست بر می خورد بلکه همان تعداد مخاطب نه چندان زیاد خود را نیز روز به روز از دست خواهد داد و روی گردان شدن این مخاطبان به رسانه های دیگر از سر ناچاری نمی تواند تضمین کننده پیامد های خوبی برای آینده کشور در طولانی مدت گردد. به امید روزی که پس از مطلع شدن از رویدادی در کشور برای آگاهی از چند و چون آن و پی بردن به اصل ماجرا دست به دامان رسانه های خارجی نباشیم.

 

 

ديدگاه هاي وارده در یادداشت ها لزوما ديدگاه جرس نیست.

 


 
شما این خبرنامه را به این دلیل دریافت می کنید که ایمیل شما پس از تایید وارد لیست دریافت کنندگان شده است. برای لغو عضویت از این خبرنامه به این لینک مراجعه کنید یا به jaras-unsubscribe@sabznameh.com ایمیل بزنید. با فرستادن این خبرنامه به دوستان خود آنها را تشویق کنید که عضو این خبرنامه شوند. برای عضویت در این خبرنامه کافی است که به jaras@sabznameh.com ایمیل بزنید. برای دریافت لیست کامل خبرنامه های سبزنامه به help@sabznameh.com ایمیل بزنید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خبرهاي گذشته