-----------------------------
همه خبرها و ديدگاهاي سانسور شده و پشت فيلتر جمهوري اسلامي مانده را يكجا و بي درد سر در "هستي نيوز" بخوانيد... http://groups.google.com/group/hasti-news/

--------------------------------------------







Google Groups
Subscribe to Hasti News
Email:
Visit this group

۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه

Latest Posts from Tehran Review for 12/18/2010

Email not displaying correctly? View it in your browser.
این خبرنامه حاوی عکس است. لطفا گزینه دیدن عکس را در ایمیل خود فعال کنید.



An opposition website says Iranian authorities have released family members of an imprisoned documentary filmmaker after briefly detaining them.

The kaleme.com website said late Thursday the wife, son, two daughters, parents and brothers of filmmaker Mohammad Nourizad were freed hours after they taken into custody. They were picked up after inquiring about Nourizad’s reportedly failing health.

The website said Nourizad’s wife was taken to the hospital because she felt sick immediately after being detained.

Nourizad is serving a three-and-a-half-year prison sentence for spreading propaganda against the government and insulting the country’s leaders.

Opposition websites have recently reported that Nourizad has been hospitalized because of his failing health. He also is reported to have started a hunger strike last week.

source: AP


 


Chevron Corp. expressed interest in developing oil reserves straddling the Iran-Iraq border, potentially putting the American energy giant at risk of violating U.S. sanctions against Tehran, according to comments made public in a leaked diplomatic cable.

During a March 2009 meeting detailed in the document, Iraqi Prime Minister Nouri al-Maliki told a senior U.S. embassy official he was in talks with Chevron about the cross-border oil field. He added that Chevron, America’s second-largest oil company, had also approached Iran about the project — a claim the memo makes clear the embassy was unable to confirm.

Al-Maliki said Iraq was interested in awarding Chevron rights to develop the unnamed field but wanted the embassy’s guidance about the “political feasibility of such a deal” in light of U.S. sanctions against Iran.

“He prefers to go with Chevron on the deal; however, he remarked that if U.S. rules prevent Chevron from doing this project, he would approach a non-American firm,” said the cable dated March 23, 2009. It described a meeting led by Patricia Butenis, who was the Baghdad embassy’s charge d’affaires at the time.

The cable was obtained by WikiLeaks and first reported in the Thursday edition of the British newspaper The Guardian.

The U.S. has for years prohibited American oil companies from doing business with Iran through sanctions that are now aimed at thwarting Iran’s disputed nuclear program. In the cable, Butenis told al-Maliki that “U.S. law on sanctions would apply, but added that the administration was reviewing its policies on Iran.”

Chevron denies any wrongdoing.

“We have not engaged in business discussions that are, or could potentially be, in violation of U.S. law. Any suggestion to the contrary is false,” spokesman Lloyd Avram said.

When asked about the cable, Iraqi Oil Ministry spokesman Assem Jihad said only that “no oil deal was signed with Chevron.” However, an official at Iraq’s state-run South Oil Co. in Basra said the talks with San Ramon, California-based Chevron took place in 2009 and were focused on a cluster of three oil fields in the country’s south. The fields, known as Missan, like the province, currently produce close to 100,000 barrels of crude a day and hold more than 2.6 billion barrels in reserves.

Samuel Ciszuk, a London-based Mideast energy analyst with IHS Global Insight, said it was not surprising a major oil company such as Chevron would hold exploratory talks about fields near the still-disputed border. Even “informal contacts” with Iranian officials wouldn’t necessarily be strange, he said, if only to understand what operating close to the frontier on the Iraqi side might entail.

“You basically need to have an understanding of what you’re getting into,” Ciszuk said, noting that some Iraqi fields are located in areas where the border itself is unclear. Just last year, Iranian troops crossed into Iraq and briefly seized an oil well near the border before withdrawing.

But he said it was unlikely a prominent oil major would openly try to break U.S. sanctions by setting up a drilling operation in Iran directly.

“You can’t keep a thing like that secret,” he said. “Running an oil and gas development project requires a lot of physical work, imports of material. You can’t hide it.”

source: AP
___


 


گامبیا روز پنجشنبه این ادعا که گفته می شود مقصد سلاح های قاچاق شده از ایران به نیجریه، گامبیا بوده است را رد کرد و کشور سنگال را به «دامن زدن به نفرت» متهم کرد.

به گزارش رادیو فردا، پس از کشف و ضبط سلاح و مهمات قاچاقی ارسالی از ایران در نیجریه، سنگال اعلام کردکه مقصد نهایی این محموله، کشور گامبیا بوده است. حتی گزارش شد که قطع روابط دیپلماتیک میان گامبیا و ایران، ناشی از همین مساله بوده است.

دولت گامبیا روز پنجشنبه طی بیانیه ای که از تلویزیون دولتی این کشور پخش شد، این ادعا را قویا رد و رییس جمهوری سنگال را به عنوان مسئول طرح این اتهام معرفی کرد.

در بیانیه دولت گامبیا آمده است: «اگر مقصد این سلاح ها و مهمات گامبیا بود، هیچ چیز جلوی ما را نمی گرفت که با دولت نیجریه وارد مذاکره شده و این سلاح ها را آزاد کنیم.»

این بیانیه می افزاید: «متاسفانه رییس جمهوری سنگال بدون توجه به حقایق و فقط به دلیل نفرت از گامبیا، ادعاهایی را مطرح کرده است. وی محموله قاچاق سلاح و مهمات از سوی ایران به نیجریه را دستاویز اهداف خود و مقابله با گامبیا قرار داده است.»

گامبیا اوایل آذر ماه سال جاری روابط خود را با ایران قطع کرد.

وزارت خارجه سنگال هم روز سه شنبه نسبت به سلاح هایی که در نیجریه کشف و ضبط شده «ابراز نگرانی» کرد و بار دیگر گفت که مقصد نهایی این سلاح ها، گامبیا بوده است.

مطبوعات و رسانه های سنگال گزارش دادند که داکار از این مسئله هراسان بوده که شاید مقصد این سلاح ها، شورشیان جدایی طلب در جنوب سنگال باشد که گفته می شود مرکز این گروه در گامبیا است.

در همین زمینه، سنگال هم روز سه شنبه سفیر خود را از تهران فراخواند چرا که «تهران پاسخ قانع کننده و کافی در مورد محموله سلاحی که در نیجریه ضبط شد، ارائه نکرده بود.»

گامبیا هرگونه وجود مرکز جدایی طلبان و مخالفان سنگال در گامبیا را رد کرده است. دولت گامبیا می گوید به هیچ وجه اجازه نمی دهد که به عنوان پایگاهی برای عده ای که فقط «به فکر براندازی» هستند، مورد سوءاستفاده قرار گیرد.

مقام های نیجریه روز ۲۶ اکتبر سال جاری اعلام کردند که یک کشتی حامل سلاح های ارسالی جمهوری اسلامی ایران را در بندر لاگوس ضبط کرده اند.

این محموله که در ۱۳ کانتینر جاسازی شده بود شامل گلوله های توپ، خمپاره و سایر سلاح ها بود و برچسب مواد ساختمانی روی جعبه های آن خورده بود.

دولت نیجریه پس از ضبط این محموله اعلام کرد که دولت ایران در ارسال این تسلیحات به نیجریه دست داشته است و این در حالی است که به موجب چهارمین قطعنامه تحریمی علیه جمهوری اسلامی، «خرید، فروش یا ارسال مستقیم یا غیر مستقیم هر گونه سلاح یا تجهیزات مربوطه» از خاک ایران و یا از طریق ایرانیان، ممنوع است.

کشف و ضبط محموله تسلیحات در لاگوس، پایتخت نیجریه، باعث شد که دو ایرانی به سفارت این کشور در این شهر پناه ببرند. برخی دیپلمات‌ها و منابع امنیتی می‌گویند که این دو نفر از اعضای سپاه قدس هستند که فعالیت‌های خارجی سپاه پاسداران را هدایت می‌کنند.

دولت ایران به سرعت منوچهر متکی، وزیر وقت خارجه را به لاگوس فرستاد و سعی کرد که این موضوع را نوعی سوء تفاهم جلوه دهد. منوچهر متکی در آن زمان گفت این محموله شامل موشک‌های صد و هفت میلی‌متری است که توسط یک شرکت خصوصی در ایران ساخته شده و برای یک کشور آفریقای غربی ارسال شده است.

نیجریه این موضوع را به شورای امنیت گزارش داد و هنوز خبرهای آن ادامه داشت که یک محموله مواد مخدر که گفته می شود از ایران ارسال شده، در نیجریه توقیف شد.

آژانس مبارزه با مواد مخدر نیجریه اعلام کرد محموله ای به وزن ۱۳۰ کیلوگرم هروئین با کیفیت و خلوص بالا را که در میان قطعات ماشین سازی ارسالی از ایران مخفی شده بود، ضبط کرده است.

ارزش این محموله حدود ۱۰ میلیون دلار ارزیابی شده است. این محموله در بندر «آپاپا» در لاگوس کشف و ضبط شد. آژانس مبارزه با مواد مخدر گفته با کمک آژانس های اطلاعاتی خارجی، از انتقال این محموله مطلع بوده و توانسته شبکه و افراد مرتبط با آن را در چند ماه گذشته تحت نظر قرار دهد.

«میچل اوفویه جو»، سخنگوی آژانس مبارزه با مواد مخدر نیجریه گفت:« بلافاصله پس از رسیدن محموله که قطعات ماشین و خودرو بود، آن را بازرسی کرده و درون قطعات موتور ماشین، محموله هروئین به ارزش ۹.۹ میلیون دلار، کشف شد.»

وی افزود:«این محموله از ایران ارسال شده و سه نفر در ارتباط با آن دستگیر شده اند.» او جزییات بیشتری از هویت این سه تن را بازگو نکرده است.

جزییات این مسئله هنوز مشخص نشده و ایران هم به این اخبار واکنشی نشان نداده است.


 


مراسم روز عاشورا (پنجشنبه 25 آذر) در تهران در شرایط کنترل شدید امنیتی و همراه با حرکت های اعتراضی به دولت برگزار شد.

به گزارش بی‌بی‌سی، وبلاگ های مرتبط با مخالفان دولت ایران تصاویری از حضور گسترده نیروهای انتظامی و نفربرهای پلیس در خیابان های مرکزی تهران و پرواز هلیکوپترهای نیروی انتظامی از نخستین ساعات روز عاشورا منتشر کرده اند.

یک شاهد عینی به بی بی سی فارسی گفته است که برخی از مسیر ها در سطح شهر بسته شده است تا مسیر حرکت دسته ها محدود شود.

به گفته همین منبع که نخواست نامش برده شود، به خانواده های کشته شدگان در مراسم عاشورای سال گذشته گفته شده است که از برگزاری مراسم سالگرد در بهشت زهرا یا اماکن عمومی دیگر خودداری کنند.

پیش از این سایت جرس از رسانه های نزدیک به مخالفان از” وجود فشارهای امنیتی” برای عدم انتشار آگهی های مربوط به مراسم سالگرد کشته شدگان عاشورای سال گذشته خبر داده بود.

سایت های مخالفان در صبح روز عاشورا از دستگیری تعدادی از مخالفان خبر داده اند که در برابر زندان اوین تجمع کرده بودند. در همین حال اعلان هایی منتشر شده است که در آن ها از مردم خواسته شده است تا در مراسم سالگرد معترضان کشته شده در بهشت زهرای تهران شرکت کنند.

همزمان در کرمانشاه امروز، پنجشنبه 25 آذر، گروهی بر سر مزار کیانوش آسا یکی از معترضان کشته شده در حوادث سال قبل حضور پیدا کرده اند.

در سال های گذشته مرسوم بود که سازمان تبلیغات اسلامی راهپیمایی مشترکی را به عنوان راهپیمایی روز عاشورا سازمان می داد اما امسال هنوز گزارشی در این باره از سوی رسانه های دولتی منتشر نشده است.

رسانه های دولتی در ایران از برگزاری نماز ظهر عاشورا در سطح تهران خبر داده اند و سایت خبری تابناک به نقل از منابع خود از حضور محمود احمدی نژاد، رییس جمهوری ایران در حرم حضرت عبدالعظیم خبر داده که زیارتگاهی در جنوب شرقی تهران است.

گزارش هایی هم از بروز تشنج در دسته های عزاداری در چند نقطه تهران در وبلاگ های مخالفان منتشر شده که هنوز رسانه های مستقل آن را تایید نکرده اند.

همچنین روز عاشورا، رسانه های داخلی ایران از جلوگیری از برگزاری مراسم توسط نهضت آزادی خبر داده اند.

سایت خبری تابناک خبری منتشر کرده که بر اساس آن نیروی انتظامی از برگزاری مراسم در منزل هاشم صباغیان جلوگیری کرده است.

بنا بر این خبر، ماموران نیروی انتظامی در روز تاسوعا آقای صباغیان و یک روحانی اصلاح طلب را به قصد جلوگیری از برگزاری مراسمی بازداشت کردند که آن را “تنش زا ” توصیف کردند.

بنا بر گفته منابع نزدیک به مخالفان به بی بی سی فارسی، آقای صباغیان چند ساعت بعد از بازداشت آزاد شد.


 


اعضای خانواده محمد نوری‌زاد، فیلم‌ساز و نویسنده زندانی که به دلیل اعتصاب غذا به بیمارستان منتقل گردید، به همراه همسر مصطفی تاج‌زاده، زندانی اصلاح‌طلب، در مقابل زندان اوین دستگیر و پس از ساعاتی آزاد شدند.

به گزارش زمانه، فاطمه ملکی، همسر محمد نوری‌زاد، فرزندان، والدین و برادر او به همراه فخرالسادات محتشمی‌پور، همسر مصطفی تاج‌زاده که به دلیل نگرانی از حال این زندانی سیاسی در مقابل زندان اوین بست نشسته بودند توسط مأموران بازداشت شدند.

این گزارش می‌افزاید مأموران امنیتی به آن‌ها حمله کرده و با «بدرفتاری و خشونت» آن‌ها را دستگیر کردند. همچنین فاطمه ملکی پس از بازداشت حالش وخیم شد اما همه افراد دستگیر شده سپس آزاد شدند.

این در حالی است که امروز تارنمای شخصی محمد نوری‌زاد خبر داد وضعیت جسمانی این مخالف دولت ایران با گذشت شش روز از اعتصاب غذای خشک به وخامت گراییده و در ساعات بامدادی امروز، مأموران زندان او را «به‌زور» به بیمارستان منتقل کرده‌اند.

روز گذشته نیز وضعیت جسمانی محمد نوری‌زاد وخیم گزارش شد و اعلام گردید که وی دچار خون‌ریزی شدید معده و بالاآوردن خون شده است.

محمد نوری‌زاد که به دلیل نوشتن نامه‌های انتقادی به آیت‌الله علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی ایران زندانی است، نزدیک به چهار ماه است که به همراه مصطفی تاج‌زاده، در قرنطینه زندان اوین به‌سر می‌برند. مسئولان قضایی، این دو مخالف را ممنوع الملاقات اعلام کرده‌اند و تاج‌زاده نیز اعلام «روزه سیاسی» کرده است.

در چند روز گذشته شخصیت‌های سیاسی، هنری و دینی با دیدار از خانواده نوری‌زاد درخواست پایان اعتصاب غذای وی را کرده‌اند اما از آن‌جا که خانواده وی اجازه دیدار با محمد نوری‌زاد را ندارد این درخواست‌ها به گوش نوری‌زاد نرسیده است.

به غیر از محمد نوری‌زاد، هم‌اکنون نسرین ستوده، آرش صادقی، رضا شهابی و غلام‌حسین عرشی در زندان دست به اعتصاب غذا زده‌اند.


 


در نخستین روزهای تابستان سال هشتاد و چهار با روی کار آمدن دولت احمدی نژاد سیاست خارجی ایران به یکباره تغییر جهت داد و رویکردی هماوردطلبانه در برابر دولتهای خارجی و نهادهای بین المللی به خود گرفت و بویژه در زمینۀ فعالیت های هسته ای ایران به جای دفاع به حمله روی آور شد. اما حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته و وقوع یک بحران سیاسی دامنه دار و مزمن یک بار دیگر معادله را در روابط ایران با دنیای خارج تغییر داد و کار به جایی رسید که احمدی نژاد برای اثبات عدم انزوا مجبور بود به درخواست و دعوت و اصرار خود و با پرداخت هزینه های گزاف در روابط فیمابین عازم سفرهای چند ساعته به کشورهای فاقد اهمیت در معادلات جهانی شود تا کارنامۀ تحرکات دیپلماتیک دولتش چندان هم سیاه و ناموفق ارزیابی نشود. به نظر می رسد این وضعیت بحرانی در سیاست خارجی جمهوری اسلامی همچنان تا اطلاع ثانوی دوام خواهد داشت اما این که چه اتفاقاتی بطور مشخص در انتظار جمهوری اسلامی است هنوز دقیقا مشخص نیست.
بدین مناسبت بر آن شدیم پرسش هایی را در همین زمینه با احمد سلامتیان پژوهشگر و تحلیگر مسائل ایران در میان بگذاریم که متن آن در پی می آید:

آقای سلامتیان اگر چه آقای احمدی نژاد در نخستین دورۀ ریاست جمهوری خود نیز به سبب اظهارات غافلگیر کننده و غیر متعارف بطور خواسته یا ناخواسته در مناسبات دیپلماتیک ایران با غرب بحران آفرینی میکرد؛ اما به نظر میرسد به دلایل مختلف از جمله اهمیت اقتصادی و ژئوپلتیک ایران و نیز دردسرهای آمریکا و هم‌پیمانانش در عراق و افغانستان؛ قدرت های غربی و از جمله آمریکا همچنان برای گفتگو با ایران تمایل جدی داشتند. به نظر شما آیا وقوع حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری در سال گذشته تغییری جدی و اساسی در این وضعیت ایجاد کرده یا نه؟ و آیا هزینه های سیاست خارجی جمهوری اسلامی به جهت کاهش مشروعیت و درگیر شدن با بحران های عمیق سیاسی افزایش یافته است؟

همانطور که در سوال شما مندرج است جنبه غالب بر سیاست خارجی دولت اقای احمدی نژاد جایگاه ویژه «اظهارات» تحریک آمیز در پیش برد آن است. این شیوه غیر دیپلماتیک با آنچه که در تاریخ روابط بین المللی و هنر دیپلماسی، مدیریت سیاست خارجی می نامند در تعارض و تناقض است. هدف از سیاست خارجی هر کشور تعامل با شرائط پیرامونی در ارتباط با همسایگان، منطقه و جهان به منظور تبدیل آنها به ابزار دفاع پایدار از منافع و امنیت ملی و استقلال و یا حتی ثبات سیاسی یک کشور است. موفقیت در این زمینه ها میتواند در دراز مدت همراه با مدیریت بهینه در سیاست های دیگر در داخل به استمرار نظام حاکمی که توانائی بر آوردن آنها و مقبولیت عمومی را داشته باشد نیز کمک کند.

مقدمه لازم برای کارآئی سیاست خارجی در مسیر دستیابی به چنین اهدافی برنامه ریزی درازمدت و رعایت ضرورت های مرحله ای اجرای این برنامه ها و تنظیم تبلیغات و اظهارات در خدمت پیشبرد آنها است. شرط لازم برای ایجاد توانائی در این زمینه ها، ارج گذاری به کارشناسانه و تخصصی بودن دیپلماسی از یکسو و مصون نگاه داشتن آن از اقدامات نمایشی، احساسی، عجولانه، تبلیغاتی و تحریک آمیز است و نه عکس آن.

در تاریخ دیپلماسی، این مقدمه و شرط لازم، شکل و قالب ویژه ای را نیز بر رفتار دیپلماتیک حاکم نموده اند که در آن تشریفات، پروتکل، وقار و احتیاط و تانی هر چند هم که تصنعی باشند بدل به چهارچوب های لازم برای پیش برد اقدام دیپلماتیک شده اند. عدم رعایت این مقدمات و پشت کردن به این شروط و عدم توجه به این پروتکل ها یعنی رها کردن سیاست خارجی در وادی بی در و پیکر و حفاظ و غیر قابل پیش بینی احساس، تبلیغ و تحریک لحظه ای و واکنشی و این زهرآگین ترین شیوه برای سترون کردن دیپلماسی است. منبر تهییج ناگهانی احساسات عامیانه و بلندگوی تبیلغات روزمره هیچ سنخیتی با دیپلماسی و مدیریت سیاست خارجی ندارد.

متاسفانه سی سال است دیپلماسی و سیاست خارجی ایران، مبتلا به این سترونی است و از کار افتاده و نتوانسته است خود را از حال و هوای رجز خوانی و تکفیر و مداحی منبری و خطابی رها سازد. به عبارت دیگر اغراق نگفته ام اگر مدعی شوم که دیپلمات های گروگان گرفته شده در سفارت آمریکا بالاخره پس از 444 روز رها شده و به کشور خود باز گشتند اما در ایران هنوز سیاست خارجی و دیپلماسی گروگان و گرفتار اعتیاد به شعار و تبلیغ و تهییج احساسات لحظه ای پا منبری و خطابی ناشی از این حادثه است.

در ساختار حکومتی جمهوری اسلامی و سابقه رفتاری آن به ویژه در سال های اخیر با گسترش بی و حد و حصر اختیارات رهبری و مداخله روزمره و جزء به جز ایشان در امور، تدوین و اخذ تصمیمات عمده و اساسی در سیاست خارجی انحصارا در اختیار رهبری و ارگان های مستقیما وابسته به ایشان است

این نوع بر خورد ساده انگارانه، غیر کارشناسانه و لحظه ای با واقعیت های سخت تناسب قوا و روابط بین المللی و دیپلماسی هزینه های گرانی به ملت و کشور و حتی انقلاب ایران تحمیل کرده است که مهمترین آنها بر باد رفتن دهها میلیارد ثروت ایران بدنبال گروگانگیری و تجاوز نظامی صدام حسین به ایران و تداوم جنگ خانمانسوز هشت ساله و آثار و عواقب ویرانگر آن بوده اند.

در ماهها و سالهای اول انقلاب این روند حاکم بر سیاست خارجی ایران را میشد تا حدودی ناشی از رومانتیسم انقلابی و بی تجربگی کادر های انقلابی دانست که هنوز آگاهی و اشراف کامل نسبت به طبقه بندی مصالح ملی در متن روابط بین المللی و مدیریت برنامه‌ریزی شده آن نداشتند. فراموش نباید کرد که در بیست ماه اول انقلاب، وزرات امور خارجه هفت وزیر و سرپرست وزارت خانه عوض کردو مدت ماموریت هر یک ار آنها و آشفتگی و تداخل امور و مسئولیت ها چنان بود که کمتر وزیری توانست در جو عدم استقرار و بی ثباتی حاکمیت جدید نظم و نسق لازم برای تصور و برنامه‌ریزی و اجرای سیاست خارجی منسجمی را ایجاد کرده و به مرحله اجرا در آورد. وزیر هفتم علی اکبر ولایتی توانست پس از استقرار حاکمیت جدید برای مدت شانزده سال بر کرسی خود باقی بماند و از حمایت رهبر، رئیس جمهور و نخست‌وزیر و مجلس که در نظام جدید هر یک به نحوی در تدوین سیاست خارجی و روند آن تاثیر و نظارت داشتند نیز برخوردار باشد. اما بیماری ابتدائی شعار زدگی و نابینائی و ناشنوائی نسبت به واقعیت‌های تناسب قوای بین المللی و تحولات سریع آنها چنان بدل به بیماری مزمن سیاست خارجی ایران شده بودند که در واقع وزارت امور خارجه در تنظیم و اداره سیاست خارجه همچنان به صورت بخشی تدارکاتی، دنباله رو از مراکز قدرت و کشمکش های آنها در درون حاکمیت و فاقد تاثیر اساسی در پایه گذاری و پیش برد سیاست خارجی کشور باقی ماند.

در دوران ریاست جمهوری آقایان رفسنجانی و خاتمی کوشش هائی برای کادر سازی و برنامه ریزی در جهت پیش‌برد دیپلماسی در مسیر استفاده بهینه از وضعیت بین المللی صورت گرفت اما بدنه حاکمیت و به ویژه ارگانهای موازی فعال در آن بسادگی تن به ضرورت های یک سیاست خارجی مسئولانه و دیپلماسی خردپذیر نمیدادند. اکثریت غالب نخبگان سیاسی ایرانی درگیر در جناحهای گوناگون جمهوری اسلامی و حتی خارج از آن نیز در نگاه ابزاری و استفاده جوئی لحظه ای از زمینه های سیاست خارجی در کشمکش های داخلی، فارغ نبودند. به همین دلیل نقد جدی سیاست خارجی و ارزیابی منصفانه از دیپلماسی جمهوری اسلامی و درس گیری از ناکامی‌ های آن و تجربه اندوزی از آنها نیز میسر نگردید.

و به این ترتیب بود که با دولت آقای احمدی نژاد دوباره تب بیماری مزمن دیپلماسی منبری و تهییجی حاد شد، دست‌آوردهای ضعیف دولتهای قبل بر باد رفتند و دوباره، گوئی وظیفه اصلی سیاست خارجی، گرم کردن جمعه بازارهای تبلیغی جناحهای درونی و یارگیری برای هر یک آنها است و نه میدان دفاع از منافع ملی و یا حتی مصالح میان مدت نظام حاکم بر آن.

بی انصافی است که بار این همه ناتوانی را انحصارا بدوش دولت آقای احمدی نژاد و وزارت خارجه اش بیاندازیم. این عجز مادر زادی همه نظام هائی است که در دام قالب های انتزاعی ایدئولوژیک، در بینشی دلخواهانه و نه واقع بینانه به دنیای پیرامونی خود و تناسب قوای موجود در آنها گرفتارند. در جنگل بیرحم روابط بین المللی، اغلب طعمه است که نرمی نقاط ضربه پذیر اندام خود را هدف دندان تیز معاندان و رقبا وحتی شرکای کار کشته خود میسازد.

اما نمیتوان در برابر «پیروزی های درخشان» او در مسیر ایجاد تنش های بیهوده جدید و تشدید بحران های مزمن قدیمی و بالاخره تبدیل فرصت ها به تهدید ها، انگشت به دهان باقی نماند. بحث بر سر حق مسلم ایران در استفاده از انرژی هسته ای صلحآمیز که به روشنی در بند چهار معاهده بین المللی منع گسترش سلاح های هسته ای برای کشورهای امضا کننده آن تصریح شده است، به یک بحران عظیم و بی سابقه بین المللی تبدیل شده است که میتواند امنیت و حتی موجودیت کشور ما را به خطر بیاندازد و این تنها نتیجه غدر و حیله گری معاندان و مغرضان و رقبا و شرکای ناپایدارجمهوری اسلامی نیست؛ بلکه در این ماجرا بزرگترین شگفتی هنرمندی صید است که چه مشتاقانه به دنبال صیاد شتابان است.

ما در دنیای لجام گسیخته‌ای بسر میبریم که مهمترین مشخصه آن باصطلاح عامیانه خودمان «بی صاحب» بودن آن است و اتخاذ بازی رقص شمشیر بر لب پرتگاه های آن بعنوان تاکتیک اصلی سیاست خارجی می‌تواند بسیار خطرناک باشد و هر لحظه بازیگران آن را ناخواسته به قعر دره ای پرتاپ کند که عاقبت آن بر هیچ کدامشان روشن نیست.

در سؤال خود به درستی به «اهمیت اقتصادی و ژئوپلتیک ایران» اشاره میفرمائید. این اهمیت فراوان است و به ویژه در سه دهه گذشته با دگرگونی های عظیم دنیای پیرامونی آن چندین برابر شده است.

فرو پاشی اتحاد جماهیر شوروی به دنبال شکست ماجراجوئی نظامی آن در افغانستان؛ اضمحلال ناسیونالیسم زیاده طلب عربی در وجه نظامی شده و بعثی آن در عراق، رو در روئی اسلام جهادی با پدر خوانده های آمریکائی و سعودی خود در شرق ایران، سقوط قدرت طالبانی ناشی از آنها در افعانستان به دنبال حوادث یازدهم سپتامبر و بالاخر زمین گیر شدن نظامی، سیاسی و اقتصادی ایالات متحده و هم پیمانان وی در پیمان اتلانتیک شمالی در ماورا النهر و بین النهرین یعنی دو بال تاریخی تکوین و تحول امپراطوری ها در فلات ایران در هزاره های گذشته، وضعیت استراتژیک استثنائی برای ایران بوجود آورده که لااقل در سه قرن گذشته بی سابقه بوده است. اهمیت حیاتی ویژه نفت و گاز در جهان کنونی و معجزه زمین شناسانه تمرکز عظیم این منابع در این منطقه از جهان و اهمیت خارق العاده فلات ایران که بازو بر زیر پای خزر و پای در دامنه خلیج فارس گسترانده است؛ به عنوان گره گاه اصلی ارتباطی و نقل انتقال این منابع، وضعیتی برای ایران فراهم آورده است که قطعا در طول تاریخ آن بی سابقه بوده است.

امروز همه ناظرانی که واقعیت های جغرافیائی، تاریخی، اقتصادی و فرهنگی این منطقه را در نظر می‌گیرند متفق القوال هستند که در عمل، در خلا عظیمی که در مناطق بین استانبول تا دهلی نو از غرب تا شرق و بین جنوب قفقاز تا شاخ آفریقا از شمال تا جنوب به وجود آمده است، هیچ موجودی استراتژیک شایسته اعتنا و اتکا، منسجم تر و طبیعی تر و بالقوه تواناتر از ایرانی که در طول تاریخ امپراطوری وسطی یا میانه اش خوانده اند، وجود ندارد. اغراق نگفته ام که برای این بخش از جهان شعر شاعر بزرگ آذری و پارسی گوی، نظامی گنجوی را تکرار کنم که «همه گیتی تن است و ایران دل» و هم آوای با وی شوم که «نیست گوینده زین قیاس خجل».

برای همه همسایگان، قدرتهای منطقه ای و قدرتهای جهانی، ایران، صرف نظر از آنکه چه کسانی بر آن حکومت می‌کنند، موجودیت و واقعیتی است که باید به نوعی وضعیت خود را با آن تعریف و تنظیم و اداره کنند. موقعیت استراتژیک ایران و چهره بندی و تناسب قوای پیرامونی آن و تحولات عظیم بین المللی که در دو دهه گذشته چهره جهان را عوض کرده است به هیچ قدرت مسئول و حسابگری اجازه تصور درگیری نظامی در سرزمین ایران را نمیدهد. ایران امروز در دنیای کنونی لقمه ای نیست که به سهولت عراق و افغانستان و گرجستان و تبت و کشمیر و فلسطین از گلوی هیچ قدرت و ائتلافی پائین رود. به ویژه که برای هر استراتژی بی و باک و متهوری که به حد جنون صدام حسین نرسیده باشد، هزینه این امر چندین برابر لشگرکشی ایالات متحده و متفقینش به عراق و افغانستان تخمین زده شود.

در چنین وضعییتی است که در میدان روابط بین المللی دیپلماسی و دیپلمات ها بر جنگ و نظامیان سبقت میگیرند. ابزار عادی و اساسی دیپلماسی حتی خصمانه ترین شیوه آن نیز مذاکره است. البته مذاکره هدف نیست ابزار رسیدن به آن است و به کار گرفتن و استفاده از این ابزار به مراتب از ابزار و شیوه نظامی و جنگی پیچیده تر و کارشناسانه تر است.

اما مصیبت آنجا است که این همه فرصت عظیم دستخوش احساس و شعار و هوسبازی ساختار قدرت و شیوه و رفتار و بیانی شده است که به همان اندازه در تصور و پیشبرد یک دیپلماسی کارا و مسئول و مذاکرات و تعامل لازم برای مدیریت آن عاجز است که از درک منافع ملی در ابعاد تاریخی و یا حتی کوتاه مدت و میان مدت آن.

حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری دوره دهم تغییری جدی و اساسی در تمایل قدرت های غربی و آمریکا برای گفتگو با ایران به وجود نیاورده است؛ چون این قدرتها در مذاکره و گفتگو خواستار پیش برد اهداف و منافع خویش اند و متاسفانه به تجربه کاسب کارانه در یافته اند که از طرف مذاکره ضعیف و مبتلا به بحران مشروعیت و درگیر با بحران های سیاسی داخلی بهتر میتوانند امتیاز بگیرند تا از دولت هائی که مستظهر به مقبولیت عمومی و متکی به وحدت ملی باشند.

این ناتوانی و عدم کفایت تصمیم گیران اصلی سیاست خارجی ایران است که بهترین فرصت ها را در دفاع از منافع کشور در برابر مطامع دیگران به هدر میدهد و به جای استفاده صحیح و بهینه از ابزارهای دیپلماتیک و اختلاف منافع و سیاستی که مشخصه عمده دنیای کنونی که به سرعت شگفتی در مسیر تغییر و چند قطبی شدن حرکت میکند، این فرصت ها را بدل به جمع اضداد و اتحاد طبایع مختلف علیه حقوق حقه ملت ایران نموده است. شگفت است از چین و ماچین، یاجوج و ماجوج، حتی امیر نشینانی به قد و قواره دبی و ابوظبی و قطر، گدائی و دریوزگی میکنند، بازار و اقتصاد و امور مالی ایران را در اختیار آنان میگذارند تآ انها باتفاق آرا با دیگران علیه مردم کشور ستمدیده ایران قطعنامه و تحریم صادر کنند و یا در خلوت با اربابان خود تضرع حمله نظامی به ایران را بکنند.

حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری دوره دهم تغییری جدی و اساسی در تمایل قدرت های غربی و آمریکا برای گفتگو با ایران به وجود نیاورده است؛ چون این قدرتها در مذاکره و گفتگو خواستار پیش برد اهداف و منافع خویش اند و متاسفانه به تجربه کاسب کارانه در یافته اند که از طرف مذاکره ضعیف و مبتلا به بحران مشروعیت و درگیر با بحران های سیاسی داخلی بهتر میتوانند امتیاز بگیرند تا از دولت هائی که مستظهر به مقبولیت عمومی و متکی به وحدت ملی باشند

در سال های گذشته رهبران جمهوری اسلامی با تکیه به روابط خود با روسیه و چین که خود آن را ویژه و راهبردی توصیف می کردند و می کنند، تلاش های غرب را برای ایجاد اجماع علیه ایران در نهاد های بین المللی نظیر شورای امنیت سازمان ملل خنثی کرده و نوعی انسداد دیپلماتیک ایجاد کرده بودند؛ اما اخیرا به نظر می رسد که دست کم روسیه تمایل چندانی به تداوم این بازی با آهنگ پیشین ندارد. آیا گمان می کنید که دوران سختی در انتظار دولتمردان ایران است؟ دورانی که چتر حمایتی چین و روسیه از سر جمهوری اسلامی برچیده شده خواهد شد و ایران باید به تنهایی هزینۀ‌ ماجراجویی های آقای احمدی نژاد یا تصمیم گیران اصلی را بپردازد؟

ابتدا باید توجه نمود روسیه و چین نیز همانند کشورهای غربی روابط ویژه و راهبردی با جمهوری اسلامی ندارند. اصولا روابط کشورهای بزرگ در متن روابط بین المللی بیشتر بر مبنای منافع و امتیازاتی که بتوانند از هر کشوری کسب کنند تنظیم میشود تا روابط ویژه عاطفی و یا احساسی و یا عقیدتی یا ایدئولوژیک. مشخصه عمده نهادهای بین المللی مانند شورای امنیت سازمان ملل متحد از ابتدای ایجاد آنان پس از جنگ بین الملل دوم تا به حال این بوده است که به ندرت میتوانند در مسائل اساسی به اجماع برسند. این روند پس از فروپاشی نظام دو قطبی در جامعه بین المللی بسیار تشدید شده است. در واقع هر مساله و پرونده ای که به این مجامع راه پیدا کند طعمه کشمکش و برخورد منافع اعضا به ویژه پنج عضو دارای حق وتو می شود که موجب امتیاز طلبی‌هایشان از اصحاب دعوی می گردد. تفاوت اصلی در این مورد بین روسیه و چین و سه کشور دیگر دارای حق وتو این است که این دو کشور نگرانی پاسخ‌گوئی به ارگانهای دموکراتیک مستقل و مطبوعات و افکار عمومی در کشور خود را نسبت به آرائشان در مجامع بین المللی نیز ندارنند و بنا بر این دستشان در باج خواهی و پاسخگو نبودن بازتر است و از این رو کمتر قابل اعتماد و اتکا هستند. از همین رو است که دیپلماسی مدبرانه در دنیای کنونی این است که دست اندر کاران هر پرونده سعی کنند آن را در روابط و گفتگوهای دو جانبه، منطقه ای و یا چند جانبه حل و فصل کنند و نگذارند مشکلاتشان به شورای امنیت ارجاع شود.

در مورد پرونده هسته ایران ارجاع پرونده به شورای امنیت و رسیدن به اجماع در درون آن بدون «نبوغ هنرمندانه» دست اندر کاران سیاست خارجی جمهوری اسلامی و شخص آقای احمدی نژاد نزدیک به محال بود. آنچه «چتر حمایتی» روسیه و چین مینامید، بنظر بنده در واقع دام باج خواهی این دو کشور از ایران است که دیگر به این سادگی جمع کردنی نیست. البته در فرصت طلبی در روابط بین المللی این نوع دولتها همیشه رای خود را به معرض مزایده میگذارند و به کسی میدهند که باج بیشتری بپردازد. اگر اشتباه نکنم به موجب مدارک اخیر منتشر شده از اسناد وزارت امور خارجه آمریکا معلوم میشود که برای کسب رای موافقت چین علیه ایران، دولت آمریکا توانسته است عربستان سعودی را قانع کند که نفت ارزانتر به چین بفروشد و رفع احتیاجات وی را بنماید. البته چینی ها زرنگ هستند و هم کالاهای بنجل‌شان بازار ایران را در خود غرق کرده است، هم نفت ارزان ایران و عربستان سعودی را دریافت میکنند، هم شریک مالی و اقتصادی ایالات متحده آمریکا شده اند و با این همه رندی حقشان هم هست که دولت آقای احمدی نژاد به علت رائی که در شورای امنیت علیه ایران داده اند از آنان چنان متشکر باشد که چشم بر روی کشتار مسلمانان ایغور در این کشور هم ببندد. با این سیاستمداران و این اندازه بصیرت البته خوردن چوب و پیاز را نیز حواله ملت ایران خواهند کرد.

از سوی دیگر به نظر می رسد که قدرت های غربی و بویژه ایالات متحده محتاطانه با مسائل داخلی ایران پس از انتخابات اخیر برخورد کردند. به هر حال حکومت جمهوری اسلامی همچنان کنترل کشور را در دست دارد و علاوه بر تاثیرگذاری جدی بر بازار جهانی نفت، هنوز اهرم های خود را در خاورمیانه در اختیار دارد. آیا شما فکر می کنید شرایط در ما‌ه‌های آینده به سمت و سویی پیش خواهد رفت که زمامداران اقتدار و مشروعیت آسیب دیدۀ خود را ترمیم کنند و جایگاه منطقه ای و بین المللی خود را تثبیت نمایند یا بر عکس موقعیت جهانی آنان وخیم تر خواهد شد؟

برای تبیین برخورد ایالات متحده و قدرتهای غربی با مسائل داخلی ایران پس از انتخابات اخیر من ترجیح میدهم صفت حسابگرانه را بکار ببرم تا محتاطانه. جنبش عظیم اعتراضی مردم ایران به دنبال تجاوز به حقوق اولیه رای دهندگان توسط ستبداد داخلی، در اهداف آزادی خواهی و دموکراسی طلبانه خویش و اشکال مسالمت آمیز و مدنی و بسیار مدرنی که به خود گرفت مورد استقبال وسیع افکار عمومی این کشورها قرار گرفت. اکثر مردم و رسانه های آزاد در این کشورها بنا بر سابقه تاریخی و شکل گیری ذهنیت تاریخ خود این جوامع در مبارزات برای تامین حق رای و دموکراسی در آنها با این مبارزات مردم ایران احساس همدردی میکردند. بویژه در زمانی که پس از چندین سال بار دیگر نوای آزادیخواهی و دموکراسی طلبی در یک کشور مسلمان بیان استبدادی مسلط بر این بخش جهان را تحت الشعاع خود قرار میداد. در ابتدا حتی برای برخی از ناظران غربی که در نوعی بینش تبعیض آمیز، این مقوله ها را انحصار جوامع غربی میدانند باور تحرک و بسیج گسترده یک جامعه شرقی و با هویت دینی در این زمینه ها سخت بود.

با این همه، دولت های غربی و ایالات متحده آمریکا در اعلام اعتراض به تجاوزات به حقوق بشر و آزادیهای عمومی در ایران و ابراز همبستگی با قربانیان این تجاوزات در ایران، حسابگرایانه تعلل ورزیده و تاخیر روا داشتند. یک لحظه میزان همبستگی و پشتیبانی همین دولت ها با جنبش هائی شبیه جنبش اخیر مردم در پراگ 1968 و لهستان در ابتدای دهه هشتاد میلادی و سراسر اروپای شرقی و روسیه آخر همین دهه را به یاد بیاورید تا ببینید تفاوت برخورد و موضع گیری از کجا تا به کجا است. این دولت ها حتی از اقدام جدی علیه تجاوز آشکار دولت ایران نسبت به مقررات قردادهای بین المللی در زمینه مخابرات که تا پارازیت اندازی توسط ایران بر روی برنامه های تلویزیونی داخل خود این کشورها هم پیشرفته بود، عاجز ماندند.

ایالات متحده آمریکا و دولت های غربی و متحدین آنان در منطقه خاورمیانه به دلائل گوناگون به ایرانی بیشتر احتیاج دارند که زبان تهدید و رجزخوانی چهره ای نامطلوب از وی در افکار عمومی در عرصه منطقه ای و جهانی ایجاد کرده باشد. ایرانی که فاقد یارائی اقتصادی و سیاسی بوده و چنان ضعیف و پر وبال شکسته شده که مایحتاج خود را به چندین برابر قیمت بازار از آنها بخرد و سرمایه های ملی و معدنی خود را به ثمن بخس به تاراج آنها بگذارد، نه ایرانی مدرن و آزاد و دموکرات که قطعا از منافع اقتصادی و موقعیت جهانی خود بسیار کار آمدتر و جدی تر دفاع خواهد کرد و حتی میتواند به رقیبی جدی و حتی شریکی سر سخت تبدیل گردد. به همین علت برای آنان همیشه پرونده هائی شبیه پرونده هسته ای ایران و یا مسائل خاورمیانه و نظائر آن ها مقدم بر مسائل مربوط به تجاوزات به حقوق بشر بوده است. در این زمینه نیز همیشه چنان با معیارهای دو گانه و تبعیض آمیز اقدام کرده اند که حمایت و پشتیبانی‌شان مورد تردید و ظن افکار عمومی مردم مار گزیده ایران واقع میشود. تاریخ یکصد ساله روابط جنبش های دموکراسی خواهی و استقلال طلبانه در کشور های منطقه ما نشان داده است که دولت های غربی همواره در کشورهایی مانند کشور ما، دغدغه منافع ویژه خود را داشته اند و تامین این منافع را همواره با دولتهای نا مشروع و با مشروعیت آسیب دیده، سهل الوصول تر دیده اند تا دولت های متکی به حمایت آزاد و بهره مند از مقبولیت عمومی. متاسفانه واقعیت روابط بین المللی نشان داده است که گرایش منافع کوتاه مدت قدرت های غربی بیشتر بدین سو است که چشم بر آسیب مشروعیت ها ببندد و به اقتدار دولت‌ها صرف نظر از شیوه ای که آن را بدست آورده اند تکیه کنند.

حال به نظر جنابعالی آیا دستگاه سیاست خارجی دولت آقای احمدی نژاد و یا تصمیم گیرندگان و تصمیم سازان اصلی در این زمینه توانایی غلبه بر بحران کنونی و هدایت صحیح و بی خطر این کشتی از درون امواج و گردابهای منطقه ای و بین المللی دارند؟ به عبارت دیگر توانایی های ماشین سیاست خارجی ایران را در این زمینه چگونه ارزیابی می کنید؟

مشخصه عمده این تصمیم گیران در دوره ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد همانطور که در پاسخ به سوال نخست گفتم، سقوط مجدد به دوران کودکی جمهوری اسلامی است با این تفاوت که سی سال قبل دنیای خارج این مسائله را ناشی از شرائط عدم استقرار ابتدای انقلاب و در نتیجه گذرا تصور میکرد، حال آنکه امروز جمهوری اسلامی سی ساله است و بنا بر این، این عوارض مزمن شده اند. همگان متوجه شده اند که جمهوری اسلامی چنان با فضای بحران و دشمن تراشی خو کرده است که گوئی تهدید عمده را تنش زدائی و رفع و حل و فصل این بحران ها میداند. دنیای خارج کم کم به ابن نتیجه میرسد که باید رفتار های خود را با این نوع رفتار تنظیم کند. سردمداران جمهوری اسلامی مرتبا در شیپور و اعدوا، وا عدوا میدمند اما در سی سال گذشته هیچ دشمنی نتوانسته است باندازه این رفتارهای تنش زا و بحران تراش به منافع ملی ابران و حتی ثبات و استقرار یافتن نظام حاکم بر آن در روابط عادی اقتصادی و دیپلماتیک جهانی و منطقه ای لطمه وارد کند. هر زمان که در ارگانهای دیپلماتیک جمهوری اسلامی کسی خواسته است زبان خرد کاربردی و کارشناسانه نسبت به تحلیل این بحران ها و کوشش برای دسترسی راه حل آنها اقدام کند، بلافاصله آماج انواع تهمت های سیستم هیاهوی مسابقه از چپ قرار گرفته و راهی زندان و تبعید و یا عزلت و گوشه نشینی و سکوت شده است. با این ترتیب «ماشین سیاست خارجی» جمهوری اسلامی خود بیشتر در تشدید بحران هائی موفق بوده است که برای معاندان نابکار و رقبای سرسخت و دوستان شریک دزد و رفیق رئیس قافله شرائطی فراهم نوده تا در کنار آب گل آلود این «گردابهای منطقه ای» با فراغ بال به ماهیگیری مشغول باشند. برای آنان نیز استقرار در وضعیت بحرانی و ادامه آن مطلوبتر است تا حل و فصل آن. البته این وضعیت و ادامه آن یعنی اصرار در هدر دادن ثروت ها و توانائی های ملی، تضعیف روز افزون قابلیت ها و توانائی های ایران در تناسب با قوای متلاطم بین المللی و ضربه پذیر شدن بیشتر آن است.

تجربه نشان داده است که وضع تحریم ها علیه ایران یا تشدید آنها و نیز تهدید ایران به حملات نظامی معمولا به گسترش احساسات ناسیونالیستی در میان ایرانیان و تقویت موضع دولت و حکومت و سکوت و انفعال اپوزیسیون منجر می شود. آیا فکر نمی کنید که زمامداران ایران از اتخاذ چنین رویکردهایی از سوی قدرت های جهانی استقبال می کنند تا در سایۀ آن حمایت مردمی بیشتری بدست آورند و سرکوب اپوزیسیون را نیز توجیه نمایند؟

تحریم و تهدید به حملات نظامی در دوران های برزخ در روابط بین المللی رونق میابند. یعنی زمانهائی که قدرت های درگیر یک بحران و کشمکش به دلائل گوناگون از تفاهم و صلح و یا تقابل نظامی و جنگ عاجز مانده و در انتظار تناسب قوای جدید بلا تکلیف هستند. بنا بر این ابزارهایی اساسا فرسایشی هستند. اگر تهدیدهای نظامی متوجه تشویش روحیه سردمداران رقیب هستند، تحریم ها بیشتر توان استقامت مردم کشور مورد تحریم را هدف می گیرند. به این امید که فشار این مردم نسبت به حکومت باعث تغییر در رفتار آن گردد. تاثیرات این مکانیسم در نظام‌هائی که ساختار اقتصادی تولیدی و تجاری و مالی مبتنی بر ارتباطات گسترده بین المللی وجود دارد و حداقلی از کنش و واکنش افکار عمومی، لا اقل در بخشی از جامعه جریان دارد، ممکن است بدل به موضوع بحث و گفتگوی عمومی درباره ارزش و هزینه موضوع بحران و تبدیل آن به منازعه سیاسی و مالا تغییر روش حاکمیت در نحوه برخورد با بحران گردد. در بررسی میزان تاثیر تحریم ها در چند دهه اخیر مورد آفریقای جنوبی آپارتاید تنها مورد موفقیت تحریم ها است. البته در آن مورد نیز تاثیر فعالیت سیاسی و نظامی کنگره ملی آفریقا و درایت رهبران آن مانند نلسون ماندلا در جلب حمایت اقشار وسیعی از سفید پوستان آفریقای جنوبی و محبوبیت فراوان جنبش مبارزه با تبعیض نژادی بود که در نهایت نظام آپارتاید را از پای در آورد. اما نمونه های دیگر محاصره اقتصادی و تحریم در نظام های استبدادی به ویژه رانت خوار، ثمر بخشی فراوانی از خود نشان نداده است و حتی این نتیجه بیشتر آشکار شده که تحریم ها در درجه اول با ایجاد فضاهای اقتصاد غیر رسمی و کنترل آنها توسط مراکز قدرت، منجر به ایجاد و تقویت مافیاهای اقتصادی و مالی می شود که با تکیه بر بازارهای موازی ناشی از تحریم خود بدل به نوعی موتور جدید تقویت و ادامه بحران می‌شوند. همانند عراق صدام حسین که از 1992 تا 2002 مورد شدیدترین تحریم های اقتصادی بود و تحریم ها باعث پر کردن جیب سران حکومت بعثی و دلالان وابسته به آنها و غارتگران بین المللی گردید و بالاخره منجر به تحمیل جنگی خانمان برانداز بر این کشور شد. مردم عراق اولین قربانیان این جنگ و تحریم بودند. درست است که صدام با آن سرنوشت فجیع به جزای جنایاتش رسید اما تحریم و جنگ چنان وضعیت وحشتناکی به وجود آوردند که کمتر از هشت سال پس از تجاوز نظامی آمریکا در حالی که عراق همچنان در آتش جنگ و نا امنی ناشی از آن میسوزد، قبر صدام بدل به زیارتگاه بخشی از قربانیان سابق وی شده است و فرماندهان نیرو های پیروز جنگ در جستجوی اعاده حیثیت از بعث قدیم برای ایجاد تعادل جدیدی در عراق تحت سلطه نظامی خود هستند. طرفه این جاست که بخش عمده ای از همان مردمی که قربانی تحریم و سرکوب در زمان ورود نیروهای خارجی به بغداد به استقبال آنان می شتافتند، پس از اشغال بدل به مهم‌ترین تکیه گاه نیروهای مبارزه با اشغال خارجی شدند.

سرمایه‌گذاری در ماجراجوئی و دشمن تراشی در صحنه بین المللی به منظور تهییج پوپولیستی احساسات ملی و سرکوب معترضین داخلی به بهانه های واهی ناشی از این سیاست، عمده ترین عامل تضعیف وحدت و انسجام ملی است که شرط لازم و اولیه بازدارندگی هر دشمنی در تصور به تجاوز و اقدام عملی به آن است.

روی هم رفته ارزیابی شما از سیاست خارجی آقای احمدی نژاد چیست؟ چشم انداز آینده را چگونه می بینید؟

تصور میکنم که با توضیحات قبلی مشخص می شود که اقدامات دولت ایشان در زمینه خارجی مصداق وجود سیاست خارجی نیست که بتوان آن را مورد ارزیابی قرار داد. در قاموس و فرهنگ ایشان، سیاست خارجی سالبه بانتقاء موضوع است. این چه سیاست خارجی است که تنها در شیپور تبلیغ و نیش تحریک قابل بروز و ایجاد هیاهو است و دیگر هیچ؟

به عنوان آخرین پرسش؛ شما به عنوان یک تحلیلگر مسائل سیاسی ایران، آقای احمدی نژاد را تا چه میزان صاحب نقش تعیین کننده در مسائل سیاست خارجی ایران تلقی می کنید؟

در ساختار حکومتی جمهوری اسلامی و سابقه رفتاری آن به ویژه در سال های اخیر با گسترش بی و حد و حصر اختیارات رهبری و مداخله روزمره و جزء به جز ایشان در امور، تدوین و اخذ تصمیمات عمده و اساسی در سیاست خارجی انحصارا در اختیار رهبری و ارگان های مستقیما وابسته به ایشان است. آقای احمدی نژاد همچنان که خودشان میگویند و آقای خامنه ای هم به کرات نسبت به آن تکیه و تاکید کرده، اگر نگوئیم ذوب شده ترین؛ لا اقل باید اذعان کنیم همسوترین رئیس جمهور با ایشان هستند. مصداق کامل سرود جدید دانشجویان بسیجی که روز پنجم شهریور امسال در حضور آقای خامنه ای خواندند و موجب رضایت خاطر و تشویق ایشان گردیدند.
«ما همه شیریم، شیران علمداری که هست ما / همه دلبسته یاریم، آن یاری که هست»
« گم شوید ای نیست‌ها! نقش دل ما مهر اوست نیست / در بازار هستی جز خریداری که هست»
«هان مباد ای خاکیان کز فتنه ما گم شود / نقش پای لیلی از دیوانه بازاری که هست»
«رهزنان را اعتباری نیست گر همره شوند / کاروان دل بر مدار از حکم سالاری که هست»


 


محمد مالجو محقق اقتصادی ساکن ایران و موقتاً پژوهشگر میهمان در مؤسسۀ بین‌المللی تاریخ اجتماعی در آمستردام است که حوزۀ علایق و پژوهش‌های او تاریخ اندیشۀ اقتصادی، اقتصاد سیاسی و تاریخ اقتصادی ایران در دورۀ پس از انقلاب را دربرمی‌گیرد.

نقش کارگران در جنبش سبز را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

ببینید، اعضای طبقۀ کارگر، مثل هر عضو از هر طبقۀ دیگر، در نقش‌های گوناگونی ظاهر می‌شوند: در خانه در نقش عضو خانواده، در سپهر عمومی و خیابان در نقش شهروند، در فضای مجازی در نقش کاربر، و البته در محل کار در نقش طبقۀ کارگر. نشانه‌ها و قرائن زیادی هست مبنی بر این که کارگران در نقش شهروند، مثل سایر شهروندان از سایر طبقات اجتماعی، در سلسله تظاهرات خیابانی هشت ماهۀ پس از انتخابات در چارچوب جنبش سبز حضور داشته‌اند، اما در نقش طبقۀ کارگر در چارچوب جنبش سبز اصولاً هنوز نقشی ایفا نکرده‌اند، یعنی محل کار هنوز در چارچوب جنبش سبز به مکان منازعه و محل نقش‌آفرینی کارگران بدل نشده است. جنبش سبز تاکنون به صورت یک جنبش مدنی با خواسته‌های فراطبقاتی که به همۀ طبقات اجتماعی تعلق دارد، بوده است. تمام توان خود را با همین خواسته‌های فراطبقاتی در خیابان به نمایش گذاشت و از مشروعیت جریان اقتدارگرا به شدت کاست اما عجالتاً که نتوانسته در صحنۀ روابط حقیقی قدرت به دگرگونی‌های بنیادی مبادرت ورزد. این فراطبقاتی بودن مطالبات جنبش سبز تا یک مرحله‌ای از حیات این جنبش نقطۀ قوت آن بود؛ اما وقتی حوالی یک سالگی جنبش سبز تقریباً محرز شد که تا اطلاع ثانوی خیابان به مثابۀ محل منازعه چندان کفایت نمی‌کند همین نقطۀ قوت به پاشنۀ آشیل و نقطۀ ضعف این جنبش بدل شده است. هنوز اکثریت تحلیلگران و نیروهای سیاسی در حال ستایش از همین فراطبقاتی بودن جنبش سبز هستند. اصلاً این نوع ستایش به شدت مد روز شده است. اما من معتقدم مادامی که جنبش سبز ظرف فراطبقاتی خویش را نشکند و مادامی که به جنبشی طبقاتی بدل نشود، نمی‌تواند کارگران را در نقش طبقۀ کارگر به جنبش سبز فرا بخواند و نمی‌تواند محل جدیدی را که عبارت باشد از محل کار به محل منازعه بدل سازد و نمی‌تواند توازن قوای موجود در صحنۀ سیاسی کشور را به سود نیروهای دموکراسی‌خواه تغییر دهد. البته اگر جنبش سبز به یک جنبش طبقاتی بدل شود احتمالاً نیروهایی به آن می‌پیوندند و احتمالاً نیروهایی دیگری نیز از قطار آن پیاده می‌شوند اما شخصاً تصور می‌کنم حاصل این بده بستان به نفع جنبش سبز خواهد بود چون به گمانم در این صورت رویش‌ها احتمالاً از ریزش‌ها بیشتر خواهد بود.

آیا تبدیل جنبش سبز فراطبقاتی به جنبش سبز طبقاتی در چشم‌انداز آتی را محتمل می‌بینید؟

پاسخ این پرسش را نمی‌دانم اما نیک می‌دانم که این نوع دگردیسی در جنبش سبز در گرو شکل‌گیری یک ائتلاف سیاسی میان دو مجموعه است، یکی هستۀ اصلی نخبگان سیاسی جنبش سبز و دیگری فعالان کارگری و نیروهای سیاسی چپ. در شرایط فعلی به نظر می‌رسد دو بخش اولترا راست و اولترا چپ به هیچ وجه تمایل به چنین ائتلافی ندارند. هر دو دسته دربارۀ توان سیاسی خود مبالغه می‌کنند. سبزهای نولیبرال یا در واقع اولترا راست‌ها بر این باورند که کارگران باید بدون پیش کشیدن خواسته‌های طبقاتی خویش صرفاً در راستای برقراری نوعی دموکراسی صوری که به کارگران مجال حداقلی از تنفس را نیز می‌دهد کوشش کنند و از این رو در خدمت جنبش سبز باشند. این متوهمان بر این باورند که بدون یاری طبقۀ کارگر برای تبدیل کردن محل کار به محل منازعه و صرفاً از طریق بسط آگاهی‌های سیاسی اقشار گوناگون و تاکتیک‌هایی از این دست می‌توانند جریان اقتدارگرا را به زانو درآورند. جناح اولترا راست و نولیبرال جنبش سبز که به هر حال دست بالا را نیز در این جنبش دارد در حقیقت فاقد استراتژی مشخصی برای تغییر دادن توازن قوای موجود در صحنۀ سیاسی کشور است و از این رهگذر دست کم تاکنون ضربۀ سنگینی به اشاعۀ جنبش سبز زده است. از سوی دیگر، جناح اولترا چپ نیز که در میان فعالان کارگری و جریان‌های چپ به هر حال برای خودش وزنه‌ای است، گاه تصریحاً و گاه تلویحاً ارزیابی اغراق‌آمیزی از پتانسیل‌های عروج طبقۀ کارگر برای مبارزۀ اجتماعی به دست می‌دهد به نحوی که طبقۀ کارگر را در دفاع از منافع طبقاتی خویش کمابیش بی‌نیاز از ائتلاف با برخی طبقات فرادست سیاسی و اقتصادی می‌داند. این دسته از نیروها نیز بر این باورند که طبقۀ کارگر قادر است همزمان در دو جبهه بجنگد و هم جناح‌های گوناگون بورژوازی قدرقدرت سی سالۀ پس از انقلاب را در موقع مناسب شکست دهد و هم جناح اقتدارگرا را. از این رو، نه جناح اولترا راست و نولیبرال جنبش سبز تمایل به رادیکالیسم در محل کار دارد و نه جناح اولترا چپ اصولاً راضی به این که اعتراضات کارگری در خدمت جنبش سبز قرار گیرد. یکی خواهان استمرار هژمونی بورژوازی در جنبش سبز است و دیگری درصدد برقراری هژمونی طبقۀ کارگر روی جنبش اعتراضی کنونی. می‌خواهم بگویم در دورۀ پس از بیست و دوم خرداد در میان معترضان نیز یک نوع منازعۀ طبقاتی در جریان بوده است و نمایندگان دو طبقۀ متمایز بورژوازی و کارگر هر یک خواهان هژمونی طبقۀ خویش بر روی جنبش سبز بوده‌اند. استمرار هژمونی بورژوازی در جنبش سبز احتمالاً کمکی به برون‌رفت از بن‌بست سیاسی کنونی نخواهد کرد و برقراری هژمونی طبقۀ کارگر در جنبش سبز نیز احتمالاً امکان‌پذیر نخواهد بود. اگر بین این دو گروه نوعی سازش طبقاتی صورت نگیرد، می‌توان گفت برنده به احتمال قوی جریان اقتدارگرا خواهد بود که بورژوازی نظامی برآمده از آن در شرف دستیابی به قدرت تمام و کمال است. جریان اقتدارگرا در نیمه‌راه یک نوع بازآرایی اساسی در ساختار طبقاتی جامعۀ ایرانی است، یعنی از یک سو در حال تضعیف شتابندۀ بورژوازی شکل‌گرفته در سه دهۀ اخیر و همچنین نشان دادن ضربۀ شست به طبقۀ متوسط است و از دیگر سو همسو با همۀ دولت‌های پس از انقلاب در حال تضعیف فزایندۀ قوای طبقاتی طبقۀ کارگر است، خواه به طور مستقیم از طریق سرکوب بخش متشکل اما نحیف نیروی کار و خواه غیرمستقیم از طریق آشفتگی‌های اقتصادی که پروژۀ بازآرایی طبقاتی‌اش برای معیشت طبقات فرودست اجتماعی در پی دارد. آنچه می‌تواند پروژۀ جریان اقتدارگرا را نقش بر آب سازد پیوند خوردن اعتراضات کارگری با جنبش سبز است. بخش متشکل نیروی کار در ایران به واسطۀ سال‌ها سرکوب شدید بسیار نحیف است. در شرایط سرکوب فعلی عمدتاً این بخش غیرمتشکل نیروی کار است که می‌تواند نقش‌آفرینی کند. اما بخش غیرمتشکل نیروی کار، بنا به تعریف، فاقد سازمان‌یافتگی و تشکل است. شبکه‌های اجتماعی جنبش سبز شاید بتوانند این کمبود را جبران کنند. غلبۀ تفکر اولترا راست در جنبش سبز و استراتژی انزواگزینی جریان‌های اولترا چپ عجالتاً مانع شکل‌گیری چنین پیوندی است. اگر چنین پیوندی امکان‌پذیر باشد، سطح بازی احتمالاً هم در جنبش کارگری بسیار ارتقا خواهد یافت و هم در جنبش سبز.

اما آیا در دورۀ پس از انتخابات ریاست جمهوری اخیر ما شاهد گسترۀ وسیعی از اعتراضات کارگری نبوده‌ایم؟

اجازه بدهید تصویری اجمالی از جنبش کارگری در سال 88 را ارائه دهم تا از آن دو ویژگی مهم اعتراضات جاری کارگری را استخراج کنم. این تصویر مبتنی بر روزشمار جنبش کارگری در سال 1388 است که به نوبۀ خود از اخبار خبرگزاری‌های رسمی داخل کشور به همت چند فعال کارگری استخراج شده است. از آن جایی که اخبار خبرگزاری‌های رسمی عمدتاً به تحرکات بزرگ کارگری خصوصاً در صنایع کلیدی و بخش‌های بزرگ خدماتی منحصر است دربرگیرندۀ همۀ اعتراضات و اعتصابات و اجتماعات کارگری نیست. بر مبنای این روزشمار، مهم‌ترین مشکلات کارگران عبارت بوده است از ناامنی شغلی، حقوق معوقه، قطع مزایایی از قبیل عیدی و پاداش و آکورد، اخراج و بیکاری، قراردادهای موقت و پیمانی و سفید امضا، تعطیلی کارخانه، رشد ناکافی دستمزدها، نابرخورداری از تشکل‌های مستقل، سوانح کارگری در حین کار، عدم برخورداری مناسب از بیمۀ بیکاری، و غیره. مهم‌ترین مطالبات کارگران در سال 88 برای رفع مشکلاتی از این دست نیز عبارت بوده است از دریافت حقوق معوقه، افزایش دستمزدها، برخورداری از امنیت شغلی، حذف انواع قراردادهای موقت در کارهایی که ماهیت دائمی دارند، برچیدن شرکت‌های پیمانکاری کاریابی، اجرای قراردادهای دسته‌جمعی، برخورداری از حق بیمۀ درمانی و تأمین اجتماعی و بیمۀ بیکاری، لغو بردگی کار کودکان، الغای نابرابری جنسیتی در محل کار، برخورداری از حق تأسیس تشکل‌های مستقل کارگری، برخورداری از حق اعتصاب، رفع تبعیض نسبت به کارگران افغانستانی، و غیره. سی و چهار درصد از اعتراضات کارگری در رشته‌های خدماتی به وقوع پیوسته است، هفده درصد در صنایع فلزی، چهارده درصد در صنایع غذایی، یازده درصد در صنایع ریسندگی و بافندگی، هفت درصد در خودروسازی، هفت درصد در بخش ساختمانی، هفت درصد در صنایع کشاورزی، و سه درصد نیز در صنعت نفت و گاز. واحدهای کارگر که به طور مکرر تحرکات اعتراضی داشته‌اند عبارت بوده‌اند از لوله‌سازی خوزستان، لوله‌سازی اهواز، واگن پارس اراک، لاستیک دنا، مخابرات راه دور، آلومنیوم اراک، خبازان سنندج، پالایشگاه قدیک بندرعباس، کنف کار، آونگان، لاستیک‌سازی البرز، نساجی مازندران، رانندگان کامیون احیا گستر و ذوب آهن. سی درصد از شکل‌های اعتراضات کارگری به صورت تجمع اعتراضی در برابر نهادهای دولتی بوده است، بیست و نه درصد به صورت تجمع اعتراضی در کارخانه‌ها یا مقابل دفاتر شرکت‌ها، نوزده درصد به صورت اعتصاب، هشت درصد به صورت راه‌پیمایی‌ها و بستن جاده و تحصن، و چهارده درصد نیز به صورت طومارنویسی‌ها و شکایات و مراجعه به مراکز دولتی. حدود دویست و نه مورد محکومیت و احضار و دستگیری فعالان کارگری به وقوع پیوسته است و پانزده مورد از اعتراضات کارگری نیز به شدت سرکوب شده است. حمایت‌هایی که از این قبیل اعتراضات کارگری به عمل آمده است در داخل کشور عمدتاً محدود بوده است به اطلاعیه‌های کانون نویسندگان ایران، موضع‌گیری‌های فعالان جنبش‌های زنان و دانشجویی و معلمی، جمعی از فعالان کارگری ایران خودرو، و برخی از سایت‌ها و وبلاگ‌های داخلی.

در آینۀ این تصویر آماری و همچنین فضای سیاسی سال 88 دو ویژگی را که به بحث ما مرتبط است می‌توان برای جنبش کارگری در این سال خاص برشمرد. اولاً جنبش کارگری هنوز سرشتی عمیقاً دفاعی دارد نه تهاجمی، به این معنا که در بهترین حالت فقط می‌تواند از دستاوردهای گذشتۀ خود دفاع کند و هنوز به هیچ وجه قادر نیست چنان ضرباتی به جبهۀ بورژوازی و اقتدارگرایی وارد بیاورد که دستاوردهای جدیدی را برای بهبود وضعیت زندگی و شغلی کارگران و طبقات اجتماعی فرودست تحقق بخشد. اگر این نتیجه‌گیری درست باشد به این معناست که نیروهای اولترا چپ روی توانایی‌های عروج طبقۀ کارگر برای مبارزۀ طبقاتی با جناحین بورژوازی و اقتدارگرایی بیش از حد حساب باز می‌کنند. ثانیاً از الگوی اعتراضات کارگری و میزان و شکل حمایت‌هایی که از آنها به عمل آمده کاملاً محرز است که فعالان جنبش سبز و خصوصاً هستۀ اصلی نخبگان سیاسی این جنبش به هیچ وجه نه چندان از این اعتراضات پشتیبانی کرده‌اند و نه چندان روی آن‌ها حساب باز کرده‌اند. اگر این نتیجه‌گیری نیز درست باشد به این معناست که هستۀ اصلی نخبگان سیاسی سبزها که زیر سیطرۀ فکری عناصر اولترا راست و نولیبرال قرار دارند، اعتراضات کارگری را به دیدۀ فشاری بر روی دولت مستقر نگریسته‌اند که صرفاً به کار چانه‌زنی در کریدورهای تاریک و غیرشفاف سیاسی می‌آید. بنابراین به نظر می‌رسد گرچه جنبش کارگری و اعتراضات کارگری مثلاً در سال 88 گسترش یافته است اما عمدتاً به منزلۀ جنبشی بوده است که مستقل از حیات جنبش فراطبقاتی سبز راه خود را طی می‌کرده است. جنبش کارگری و جنبش سبز در دورۀ پس از انتخابات برای مبارزه با اقتدارگرایی به هیچ وجه در خدمت یکدیگر قرار نگرفته‌اند. علت اصلی را نیز از جمله باید در مواضع نیروهای اولترا راست و اولترا چپ جستجو کرد. در هشت ماهۀ اول عمر جنبش سبز که هنوز خیابان در حکم مکان منازعه در حال نقش‌آفرینی بود، نیروهای مدافع ائتلاف جنبش کارگری و جنبش سبز عمدتاً نوک پیکان نقد خود را به سوی جریان‌های اولترا چپ معطوف کرده بودند. حالا که خیابان به منزلۀ مکان منازعه عجالتاً از حیز انتفاع ساقط شده است ضرورت برخورد انتقادی با موقعیت هژمونیک تفکر اولترا راست و نولیبرالی در جنبش سبز بیش از پیش احساس می‌شود. تردیدی ندارم که نیروهای نولیبرال جنبش سبز نیز در حال مبارزه برای تحقق دموکراسی هستند؛ اما در عین حال در چارچوب جنبش سبز به طور بالفعل می‌کوشند از شکل‌گیری یک دموکراسی عمیق‌تر نیز ممانعت به عمل بیاورند. در واقع دست در کار نوعی مهندسی رضایت هستند تا به توده‌ها بقبولانند و بیاموزانند که به جای این که سهمی در به دست‌گیری زمام امور داشته باشند بهتر است در چارچوب قواعد نظام بازار زندگی کنند. بنابراین، دموکراسی مورد نظر آنان یک دموکراسی عمیقاً توسعه‌یافته نیست؛ بلکه در بهترین حالت به یک جور دموکراسی سطح پایین و حداقلی در حوزۀ سیاست محدود است که از تحمیق توده‌ها سرچشمه می‌گیرد. بنابراین باید هشیار باشیم که گرچه جناح مسلط نولیبرال در جنبش سبز برای به حرکت درآوردن چرخ این دموکراسی حداقلی مبارزه می‌کند؛ اما هم بالقوه و هم بالفعل در حال ممانعت از مبارزه برای نوعی دموکراسی عمیق‌تر که نه فقط حوزۀ سیاست بلکه حوزۀ اقتصاد را هم در بر می‌گیرد نیز هست. پرسش مهمی که پیشاروی نیروهای فکری مترقی قرار دارد اما این است که چگونه باید جریان فکری نولیبرال در جنبش سبز را که به سهم خویش برای برقراری دموکراسی محدود سیاسی مبارزه می‌کند به نحوی نقد کرد که هم مبارزه‌اش برای تحقق دموکراسی سیاسی را تضعیف نکرد و هم تأثیرگذاری‌اش در ممانعت از تحقق نوعی دموکراسی عمیق‌تر را بی‌اثر ساخت.


 


جنجال اخیر درباره “ندا آقا سلطان” و خانواده اش و نحوه پوشش اخبار مربوط به او، موجب شد تا باب گفتگوی جدیدی باز شود که به نوعی بازخوانی “ندا” به عنوان یکی از مهمترین نشانه های جنبش آزادی خواهی مردم ایران است. در این بین در میان انواع تحلیل های ارایه شده، نوشتاری با عنوان “حقیقت امری خانوادگی است” باز کننده زاویه جدیدی بود و به تحلیل جدال میان گروه های مدعی ندا خواهی و رقابت صاحبان روایات مختلف برای خودی کردن “ندا” می پرداخت. حقیقتی که تاکنون کمتر دیده شده یا به آن پرداخته شده است. اما با وجود تلاش هر سه سمت ماجرا ـ هواداران اصلاح طلب مذهبی جنبش سبز، هواداران سکولار آن و نظام جمهوری اسلامی ـ هنوز “ندا” به عنوان نشانه ای دست نخورده در سطحی بالاتر از همه جریانات قرار دارد.

در این نوشته تلاش می کنم با بازخوانی شیوه اسطوره سازی مدرن و تظبیق آن بر اسطوره گی ندا توضیح دهم چرا جمهوری اسلامی قادر به ساختن اسطوره نیست و از اسطوره ای که جنبش سبز به وجود آورده باشد می هراسد و با آن می ستیزد.

“ندا” به مثابه اسطوره

نشانه شناسی و اسطوره شناسی مدرن که امروز برای تاویل و تفسیر نشانه های جهان مدرن استفاده می شود حاصل نظریات رولان بارت است. در این میان او از نظریات بنیادی فردینان دوسوسور نیز استفاده بسیاری کرده است. نشانه ترکیبی است از دال (signifier) و مدلول (signified). آوا، تصویر یا نقش دال و معنایی که به ذهن متبادر می شود مدلول است. مثلا سگ در مقام دال، سگ در مقام مدلول را موجب می شود. معنای این سخن آن است که وقتی ما کلمه “سگ” را تلفظ می کنیم، آوایی از دهان خارج کرده ایم. اما در واقع به تصویر ذهنی موجودی پشمالو با چهار دست و پا اشاره داریم. آن صدا یا نقش دال و تصویر ذهنی مدلول نامیده می شود. بارت این رابطه را دلالت اولیه یا اصلی (denotation) می نامد. اما در عین حال همان واژه “سگ” می تواند دلالت باشد بر انسان پرخاشگر. اینجاست که دلالت ثانویه یا ضمنی (connotation) شکل می گیرد. در مرحله دلالت ثانویه است که اسطوره شکل می گیرد. بارت معتقد است در جهان مدرن هر چیزی قادر است اسطوره شود (دریا، ماشین، دادگاه، گل) زیرا هر چیزی قادر است پیام رسان باشد و اسطوره در شکل مدرن در حقیقت عنصری پیام رسان است. از دیدگاه بارت اسطوره نه تنها از زبان بلکه از زبان هر سیستمی استفاده می کند. اعم از آنکه آن زبان نوشتاری، گویشی یا تصویری باشد. در واقع اسطوره فرازبانی است که بر پایه زبان های دیگر شکل می گیرد.

در جامعه خالی از اسطوره، ساخته شدن یک نماد همه گیر مانند “ندا” می تواند ایدئولوژی حاکم را که از ابتدا بر اساس مفاهیمی مانند شهادت و ظلم ستیزی ساخته شده، به چالش کشد. در واقع نماد “ندا” یک تنه کارکرد بسیاری از مفاهیم اصلی ایدئولوژی انقلاب اسلامی را وارونه می کند. این همان جایی است که جمهوری اسلامی با آگاهی از نقطه ضعف خود می کوشد مقابله به مثل کند

“ندا” پس از شهادتش، بیش از آنکه یک فرد باشد یک تصویر و یک نشانه است. بسیاری در اقصا نقاط جهان از “ندا” تنها یک تصویر دارند. تصویر دختری تیر خورده که با چشمان باز در حال جان دادن است. هنگامی که گفته می شود “ندا”، به عنوان یک دال، بلافاصله تصویری از صورت پر خون او به عنوان مدلول شکل می گیرد. تا اینجا ما با یک نشانه طرفیم. اما همزمان این نشانه دلالت دارد بر مظلومیت یک انسان و کشته شدن او در جریان یک راهپیمایی سکوت به دست حکومتی دیکتاتوری. اینجاست که دلالت ثانویه شکل می گیرد و اسطوره “ندا” زاده می شود. ضمن اینکه عوامل دیگری هم در ساخت این دلالت ثانویه دخالت دارند. جوان بودن، زن بودن، تصویری بودن و نام. “ندا” به عنوان یک نام، خود دلالت دارد بر معنی مستتری که قابل تاویل به ندای آزادی خواهی نیز هست.

دال هم معناست هم شکل، از یک سو پر است از سوى دیگر تهى. منظور از پر بودن، اشاره به تاریخمند بودن است و زمانى که معنا به شکل مبدل مى‏شود تهى مى‏شود. اما آنچه بارت بر آن تاکید مى‏گذارد این است که شکل، معناى اولیه را سرکوب نمى‏کند; معناى اولیه نباید بمیرد زیرا که شکل اسطوره مى‏بایست نیروى حیاتى خود را از آن کسب کند. به زبان ساده با باز خوانی مثال مشهور بارت از “سلام نظامی سرباز سیاه پوست به پرچم فرانسه”، می توان نشانه شناسی “ندا” را با همان الگو تفسیر کرد: برای ساخته شدن این نشانه، داستان زندگی “ندا” به عنوان شخص باید به کناری گذاشته شود تا جا برای نشانگی شدن خشونت نظام دیکتاتوری باز شود. در واقع بر پایه این تحلیل او صرفا نماد جنبش سبز نیست، بلکه حضورى خود انگیخته و معصوم دارد که نشانه ای از دیکتاتوری حاکم بر ایران نیز هست. از همین جاست که برای بسیاری زندگی، پیشینه، عقاید سیاسی و رای دادن یا ندادن و سبز بودن یا نبودن او مهم نیست. بلکه نشانگی او بر اساس همان تصویر منتشر شده اهمیت دارد. “ندا” هنگامی که از فردیت به اسطوره شدگی می رسد به واسطه اندیشه اش نیست بلکه به واسطه تصویرش و نماد ساخته شده از آن است.

هنگامی که به تصویر “ندا” به عنوان یک نماد توجه شود جدال های گروهی یا خانواده های صاحب روایت برای تصاحب او به عنوان جزیی از یک گروه کمرنگ می شود. حتی تحلیل های گوناگون در شکستن اسطوره شدگی او از جانب جمهوری اسلامی نیز بی حاصل می گردد. “ندا” در جایگاهی بالاتر از گروه بندی های سیاسی ـ اجتماعی می ایستد و ناخودآگاه کارکرد تاریخی می یابد. هر چند که این کارکرد موجب شود تا خود “ندا” به عنوان یک شخص با پیشینه فکری و تاریخی، کمرنگ گردد.

جمهوری اسلامی و اسطوره‌های ناکام

علم نشانه شناسی بیان می کند که وظیفه اسطوره ارائه توجیهی طبیعی از مفهومی تاریخی است. بشیریه در اینباره می گوید: “اسطوره … نوعی زبان یا نظام نشانه‌هاست که اگر چه مقید به تاریخ و جامعه است ولیکن خود را عام و کلی نشان می‌دهد. بنابراین کار ویژه اسطوره تبدیل تاریخ به طبیعت است.” بارت معتقد است هر جا که انسان با هدف دگرگونی واقعیات سخن بگوید و از نگاه داشتن تصاویر آن امتناع کند، تولید اسطوره ناممکن می گردد. به همین دلیل یک انقلاب کامل نمی تواند تولید اسطوره کند. در جوامع انقلابی (به خصوص انقلابات چپ) ایدئولوژی کارکرد اسطوره را دارد. تمامی نشانه ها بر محور ایدئولوژی حرکت می کنند و این ایدئولوژی است که کارکرد نشانه ها را شکل می دهد. “انقلاب … برپا مى‏شود تا بار سیاسى جهان را آشکار کند: انقلاب جهان را مى‏سازد و … تمامى زبان آن، از حیث کارکردى جذب همین ساختن مى‏شود. از آنجا که انقلاب گفتارى را تولید مى‏کند که کاملا یعنى از بدایت تا به نهایت‏سیاسى است ـ و نه همچون اسطوره گفتارى است که در بدایت ‏سیاسى و در نهایت طبیعى است ـ اسطوره را طرد مى‏کند. بورژوازى این حقیقت را پنهان مى‏کند که بورژوازى است و بنابراین دست ‏به اسطوره‏سازى مى‏زند، اما انقلاب آشکارا خود را انقلاب مى‏نامد و به همین جهت اسطوره را ملغى مى‏کند.”

چنانچه انقلاب دست به ساخت اسطوره بزند، از آنجا که این اسطوره به شیوه ای فرمایشی و برای کارکرد مشخص و مدت زمان موقت و محدود تولید شده، ذاتا پوچ و خالی است و نمی داند چگونه بارور شود و هر کاری هم انجام دهد در نهایت چیزی خشک و واقعی در آن باقی می ماند.

این نقص اسطوره سازی در جمهوری اسلامی نیز به وضوح دیده می شود. اسطوره های ساخته شده در بستر نظام اسلامی ایران یا توسط عوامل خود آن به چالش کشیده می شوند یا به خاطر قرار گرفتن بر بستر ایدئولوژی، کارکردهای خود را از دست می دهند. به عنوان مثال “فهمیده” به عنوان یک شهید نوجوان، در جامعه بورژوازی قابلیت تبدیل به اسطوره ای عمومی را دارد. اما اگر در جامعه بورژوازی عمل او تبدیل به اسطوره وطن پرستی شود در جامعه انقلابی ایدئولوژیک به شستشوی مغزی و عملی از سر ناآگاهی تعبیر می شود. به این معنا که ایدئولوژی انقلابی، عمل او را در انفجار تانک با گذشتن از جان خود، از حالت طبیعی خارج می کند. در اصل آنچه موجب تولید اسطوره می شود طبیعی بودن نسبت میان دال و مدلول است، اما هنگامی که نظام ایدئولوژیک وارد این نسبت می شود، این نظم طبیعی مختل می گردد و اسطوره ی حاصل عناصر انعطاف پذیر مورد نیاز را از دست می دهد.

در چنین جامعه خالی از اسطوره ای، ساخته شدن یک نماد همه گیر مانند “ندا” می تواند ایدئولوژی حاکم را که از ابتدا بر اساس مفاهیمی مانند شهادت و ظلم ستیزی ساخته شده، به چالش کشد. در واقع نماد “ندا” یک تنه کارکرد بسیاری از مفاهیم اصلی ایدئولوژی انقلاب اسلامی را وارونه می کند. این همان جایی است که جمهوری اسلامی با آگاهی از نقطه ضعف خود می کوشد مقابله به مثل کند. به نوعی با آگاهی از عدم توانایی در ساخت اسطوره ها و نمادهای قابل برابری با “ندا” می کوشد به شیوه منفی چهره این نشانه را وارونه کند یا در حالت ایده آل از آن خود سازد. با ساخت روایت های گوناگون و اصرار بر قلب واقعیت و نسبت دادن این جنایت به خارج مرزها می کوشد از جنبه دلالت ثانویه به نفع خود سود ببرد. اما همانطور که اسطوره در بستر ایدئولوژی به چیزی پوچ و تصنعی تبدیل می شود، تخریب اسطوره نیز با تکیه بر ایدئولوژی سیاسی همانقدر هدفمند و مصنوعی جلوه خواهد کرد.

روایت‌های اسطوره خواه

همان طور که جمهوری اسلامی به عنوان یکی از سه ضلع مدعی سعی در قلب حادثه دارد، جناح های دیگر نیز هرکدام بنا به استراتژی و اهداف خود می کوشند که این اسطوره را برای خود کنند. منتها جمهوری اسلامی از اسطوره شدن ندا می ترسد و بنابرین تلاش می کند از آن چلوگیری کند و آن را انکار کند اما دو روایت دیگر بحث شان اسطوره بودن یا نبودن ندا نیست. بلکه این است که این اسطوره به کدام روایت تعلق دارد. این جدال روایتهای اسطوره طلب را می توان در موارد مختلفی دید، چه آنجا که با سفر نامزد “ندا” به اسرائیل مخالفت می شود، چه آنجا که بحث از رای ندادن او بالا می گیرد. اما آنچه در حال حاضر عیان است این است که این جدال با توجه به نحوه ساخت و شکل گیری این نماد، راه به جایی نخواهد برد. زیرا جریان حوادث به سمتی رفته است که در جامعه بین الملی و همینطور توده مردم، ندا فراتر از دعواهای جناحی به صورت یک شکل واحد پذیرفته شده است. هر چند که در آینده ممکن است بنا به شرایط سیاسی و وزن گروه های درگیر، این اسطوره در جایگاه فعلی خود چرخشی داشته و به سمت یک گروه خاص بلغزد.

————————–

منابع:
• بارت، رولان (1375)، اسطوره امروز، ترجمه شیرین دخت دقیقیان، نشر مرکز
• بارت، رولان (1377)، نقد و حقیقت، ترجمه شیرین دخت دقیقیان، نشر مرکز
• اباذری، یوسف (1380)، اسطوره در زمان حاضر، ارغنون، شماره 18
• بشیریه، حسین (1379)، نظریه‌های فرهنگ در قرن بیستم، موسسه فرهنگی آینده پویای تهران
• سیارپور، فاطمه، بررسی اندیشه های رولان بارت با تاکید بر نظریه اسطوره شناختی وی (مقاله)


 
شما این خبرنامه را به این دلیل دریافت می کنید که ایمیل شما پس از تایید وارد لیست دریافت کنندگان شده است. برای لغو عضویت از این خبرنامه به این لینک مراجعه کنید یا به tehranreview-unsubscribe@sabznameh.com ایمیل بزنید. با فرستادن این خبرنامه به دوستان خود آنها را تشویق کنید که عضو این خبرنامه شوند. برای عضویت در این خبرنامه کافی است که به tehranreview@sabznameh.com ایمیل بزنید. برای دریافت لیست کامل خبرنامه های سبزنامه به help@sabznameh.com ایمیل بزنید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خبرهاي گذشته