
مردم ایران عموما مردم ناامیدی نیستند. آنان علی رغم مشکلات گوناگون اقتصادی و اجتماعی، و سیاسی و فرهنگی و با همۀ آشوبهایی که پشت سر گذاشته اند، علاقمند به پیشرفت و ترقی هستند. ایرانیها معمولا مردمی اهل اندیشه اند و به پیشرفتهای علمی و فنی ای هم دست پیدا کرده اند و مایلند زندگی بهتری داشته باشند. ایرانیها در هر جا و متعلق به هر قوم، گروه و طبقۀ اجتماعی که باشند، خواهان آزادی و آبادی ایران هستند و دلشان می خواهد کشورشان پیشرفته، سعادتمند و سرفراز باشد و آرامش و امنیت در آن حکمفرما باشد، و هر یک به روش خود برای رسیدن به این هدف تلاش می کنند.
این نیروی عظیم را باید به خدمت گرفت و از آن در راه پیشرفت استفاده کرد. آبادی ایران مشارکت همۀ مردمش را می طلبد. سعادت ایران در این است که مردم مختلف آن از همۀ گروههای اجتماعی، فرهنگی، قومی، مذهبی برای پیشرفت آن با هم همفکری و همکاری کنند و هر فرد و گروهی سهم خود را برای رسیدن به این هدف، از طریق ایده های خیرخواهانه و سعی و تلاش صادقانه ادا نماید.
چنین اقدام جمعی ای مستلزم برقرای امنیت و اتحاد در کشور است. جای تأسف است که در حال حاضر گروههای مختلف رو در روی هم قرار گرفته اند و وقت و قوای خود را صرف مبارزه با یکدیگر می کنند. در سالهای اخیر، متأسفانه شاهد آشوب و اغتشاش، درگیریهای خیابانی، دستگیری و اعدام و مبارزات مسلحانه بوده ایم که فضایی از رعب و وحشت در کشور به وجود آورده اند.
این نوع رفتارها از جانب افراد، گروهها و نهادهایی که هر یک خود را مسؤول یا خواهان عزت و آبادانی ایران می دانند، نوعی نقض غرض است. آیا با کشتن می توان آباد کرد؟ کسانی که دست به خشونت می زنند، چه برای حفظ نظم موجود و چه برای مقابله با آن و متحول ساختنش، طرف مقابل را مانع و مخالف پیشرفت و آزادی ایران قلمداد می کنند، ولی در واقع فقط نیروهایی را که باید صرف سازندگی شود، در مبارزات و مخالفتهای بی ثمر تحلیل می برند و فضای امنی را که باید برای تلاش و همکاری برقرار شود، آشفته می سازند.
آنچه مانع پیشرفت می شود افراد، گروهها یا نهادها نیستند، بلکه رفتارها هستند. هیچ چیز به اندازۀ نفاق و تنفر بازدارنده نیست. اندیشۀ نفرت، تفکری ویرانگر است و هیچ مناسبتی با سازندگی و آبادانی ندارد. صرف تصور وجود دشمن و احساس کینه و انتقام کافی است تا شعلۀ امید و اشتیاق را در وجود انسانها خاموش کند و آنها را به جای سازندگی، به سوی ویرانی سوق دهد و خشونت، به عنوان ابزاری برای تسلط و رسیدن به منافع، در دست هر کسی که باشد، نهایتا باعث نابودی می شود. مطمئنا این خواستۀ هیچیک از ایرانیان نیست و با استعداد و اشتیاق این ملت برای پیشرفت و آبادانی هیچ تناسبی ندارد.
راه حل مشکلات ایران و طریق پیشرفت و سازندگی آن در یک کلمه نهفته است: اتحاد. این که بپذیریم همۀ شهروندان این کشور، صرفنظر از پیشینۀ فرهنگی و اعتقادی و جایگاه اقتصادی و اجتماعیشان، خواستار ترقی و سعادت این کشورند و می توانند اندیشه ها، امکانات، قوا و استعدادهای خود را برای رسیدن به این هدف به اشتراک بگذارند. ایرانیان می توانند و باید برای رسیدن به رفاه مادی و معنوی با یکدیگر مشورت کنند و به سعی و تلاش بپردازند و در این راه اختلافات جزئی خود را کنار بگذارند. آیا گفتگو و مدارا راهی بهتر از مجادله و سرکوب نیست؟
اکنون نظرها به سوی ایران دوخته شده است. با وجود وقایع تأسف بار اخیر، و در عین حال، با امکانات موجود برای دستیابی به آینده ای بهتر، باید دید ایران چه مسیری را انتخاب می کند: بی عدالتی و خشونت، یا سعادت و امنیت در پرتو اتحاد و همکاری عمومی. به دلیل تنوع چشمگیر قومی، فرهنگی، فکری و اعتقادی ملت ایران، تجربه ای که این کشور در این برهه از زمان به دست می آورد، می تواند راهنما یا درس عبرتی برای تمام نوع بشر باشد. آیا دنیای متکثر راه مسالمت آمیزی برای پشت سر گذاشتن اختلافات و متحد کردن نیروهای متنوعش در مسیر ترقی و سعادت جمعی دارد؟ تجربۀ ایران نشان خواهد داد.
کنوانسیون ژنو هراس از تهدیدهای جانی و آزار و اذیت در مقولات سیاسی، عقیدتی و اجتماعی و نژادی را مورد نظر میگیرد و به گریخته از هر سرزمینی، به دلایل مبتنی بر این شرایط، نام پناهنجو را اطلاق میکند؛ اما فرار از گرسنگی و گریز از تبعیض اقتصادی هم واقعیت است. واقعیتی است که کشورهای متعهد به این کنوانسیون به خوبی میدانند.
پناهندگان سیاسی اما همواره با وجود آنکه طبق قوانین بینالمللی و تمایل برخی کشورها به تناسب سطح رابطه دیپلماتیک با کشور متبوع متقاضیان پناهندگی، مورد حمایت واقع میشوند، شرایطی به مراتب دشوارتر از پناهدگان اقتصادی داشتهاند.
پناهنجویی که وجودش به دلیل باور یا اقدام سیاسی و حتی دفاع از حقوق برابر انسانها مورد تهدید واقع شده، بیآنکه به زیست اقتصادیاش در آینده نظر افکنده باشد، زادگاه مادری را بدرود گفته است. هیچ برنامهای مطابق با شرایط جدید ندارد، فرصتی نبوده تا بداند حتی به کدام سوی روانه است مگر تصمیمی بزرگ و سریع برای تنفس در فضای آزادی.
دولتهای غربی و به خصوص اروپایی چنانکه اشاره شد، هر از گاهی مطابق با سطح روابط دیپلماتیک با دولتهای توتالیتر، کودتایی و استبدادی به تعهد خود در رابطه با کنوانسیون مصوب ۱۹۵۱ ژنو، جامه عمل میپوشانند؛ اما از فردای آنکه پناهنجو اثبات کرد کیست و چه کرده است و در این دنیای نوین چه میجوید، در جامعهای که کمترین شباهتی با موطن استبدادزدهاش ندارد، رهاست.
ضرورت دیدن شرایط حمایت از جنبش سبز مردم ایران آن جایی پر رنگتر میشود که برخی از همانهایی که تا دیروز تصاویر اعتراضها را روی سایتهای اینترنتی منتشر میساختند و ایرانیان برون مرز را به جوش و خروش وا میداشتند، اکنون نیازمند یاری تماشاچیان سابقاند
درست در این مقطع است که پناهنده سیاسی در مییابد که چگونه از موطنی که در آن شخصیت و چارچوب زیست اجتماعی و سیاسی و اقتصادیاش شکل گرفته بود به دنیایی دیگر پرتاب شده است. در این مقطع است که "باید"های جدید را درمییابد. باید به زبانی دیگر سخن بگوید، بنویسد، بخواند و آنگاه بیاندیشد. باید این بار بر دغدغهی نان، بیش از پیش تامل کند، چرا که سنگ بنای زندگی در این جامعه قدمت یک عمر را ندارد. خودش مانده است و گذشتهاش. این گذشته هم در لحظه یاریاش نمیدهد. هر چه بود، بود؛ حالا شاهد نسل گذشته پناهندگانی است که با تحصیلات عالی جذب مشاغل آزاد شدهاند، خواندن را رها کردهاند، زبان را در حد رفع نیاز روزمره آموختهاند، یک پایشان در رویای بازگشت به موطن است و پای دیگرشان در امروزی که باید هزینه هر ساعتش تامین شود.
از جمله هزینههایی که به جنبش سبز مردم ایران تا امروز تحمیل شده، مساله آوارگی جوانان ایرانی است. ایران پس از انقلاب ۵۷ رتبهدار مهاجرت و پناهندگی شهروندانش بوده است. حتی با عبور از دهه شصت و آن موج عظیم خروج از کشور در دهه هفتاد هم ایرانیان یکی از عمده ملتهایی بودند که به غرب پناه جستهاند. آمارهای موجود بیانگر جابهجایی و تغییر این رتبه در مقاطع گوناگون است؛ اما هرگز توقف یا نقطه پایانی را حتی در کوتاه مدت برای پناهندگی ایرانیان از دولتهای غرب نشان نمیدهد.
جنبش سبز ایران به عنوان یک رخداد سیاسی و مدنی سبب شد تا بسیاری که حاضر نبودند در حداقل فضای آزاد، دست از تلاش برای ساختن فردایی بهتر بشویند، از کشور خارج شوند و به خیل پناهجویان جهان درآیند. جوانانی که حتی پس از خروج از مرزهای ایران نیز باز نسبت به آن جامعه احساس وظیفه میکنند و در قبال مردم معترض و تحولطلب نوعی تعهد را ابراز میدارند.
سرنوشت فرزندان آواره ایران، اما در زمانی تغییر یافته است که جمعیت مهاجران و نه فقط پناهجویان سابق ایرانی در غرب در دفاع از رخدادهای درون مرز به نفع مردم چشمگیر است. به سخنی دیگر، آن عده از ایرانیان مقیم برون مرز که بیتفاوتی نسبت به حوادث داخل ایران را کنار نهاده و به یاری مردم معترض باور دارند، به وضوح در گوشه گوشه جهان دیده میشوند.
در چنین شرایطی اما آنچه مهم به نظر میرسد، ضرورت یک بیداری است. باید پذیرفت که شرایط محیطی بر شیوه مبارزه سیاسی، آگاهی رسانی، فعالیتهای بشر دوستانه و یاریرسانی فکری تاثیرگذار است. بدون لحاظ کردن شرطی همچون فاصله جغرافیایی با میدان عمل سیاسی، نمیتوان شیوه اعتراض را برگزید و اگر جز این بود احتمالا بسیاری به جای تاسیس شبه رسانههای ماهوارهای و اینترنتی، اقدامی دیگر میکردند.
بیداری اما در این نکته نهفته است که ایران را چگونه میشود بدون مردم در نظر آورد و مگر جز آنست که جوانانی که در شهرهای ترکیه و عراق و مالزی در نیمه راه گریزند، به همان مجموعه انسانی یعنی مردم ایران تعلق داشته و دارند؟
مساله جوانان آواره ایرانی، امروز روشنترین و مهمترین مساله معترضان نظام سیاسی ایران و باورمندان به یاری ملت آن کشور است. دریغ از مساله نسل جدید تبعیدیها، نه اخلاقی است و نه منفعت سیاسی در کلان ماجرا به همراه دارد
ضرورت دیدن شرایط حمایت از جنبش سبز مردم ایران آن جایی پر رنگتر میشود که برخی از همانهایی که تا دیروز تصاویر اعتراضها را روی سایتهای اینترنتی منتشر میساختند و ایرانیان برون مرز را به جوش و خروش وا میداشتند، اکنون نیازمند یاری تماشاچیان سابقاند.
بیدار شدن به این معنی اعتبار مییابد که در فقدان آزادی بیان و زیر سایه ناامنی شغلی و تهدید معاش، روزنامهنگاران جوان ایرانی قلم از نقد کج نکردند و هزار نکته را به لطایفالحیل در روزنامههای اصلاحطلبان منتشر ساختند و حالا سخت نیست قبول این نکته که یاری به مردم ایران، از دست گیری همین از راه رسیدگان آغاز میشود.
این درد جامعه ایرانیان برون مرز است و براستی شرم، که روزنامهنگار و فعال حقوق بشر و هنرمند و کنشگر مدنی و سیاسی گریخته از استبداد، خیابان خواب شهرهای اروپا شود و کمی دورتر از تظاهرات اپوزیسیون جمهوری اسلامی، روی صندلی ایستگاه مترو شب را تا بامداد سپری سازد.
ایران مختصات جغرافیایی مشخصی دارد و چون هر کشور به رسمیت شناخته شده دیگری از جمعیت و دولت روشنی برخوردار است. از این روی همانگونه که نباید و نمیتوان تصور دیگری از دولت کنونی و نظام سیاسی فعلی جز آنچه واقعا موجود است، داشت؛ درباره حمایت از ایرانیان معترض هم نمیتوان تصوری غلط به مثابه آنکه همیشه دور از دسترساند به ذهن سپرد.
مساله جوانان آواره ایرانی، امروز روشنترین و مهمترین مساله معترضان نظام سیاسی ایران و باورمندان به یاری ملت آن کشور است. تردیدی نیست که نسل گریخته از میهن در دهه شصت خورشیدی و حتی پس از آن، همین سنگلاخ را پیموده است؛ اما اگر توان دستگیری و یاری وجود دارد و اگر امروز امید به فردایی بهتر در کنار شعارهای انساندوستانه و میهنپرستانه در اوج است، دریغ از مساله نسل جدید تبعیدیها، نه اخلاقی است و نه منفعت سیاسی در کلان ماجرا به همراه دارد.
منبع: تهران ریویو، http://tehranreview.net/articles/3243
در کارگاههای ادبیات آفرینشی تمرینی معمول است برای پردازش شخصیت داستانی. بگذارید سخنم را با تمرینی از آن نوع شروع کنم. گروهی به کوهنوردی میروند. یکی از کوهنوردان ادعا میکند که مسیر را بهتر از همه میشناسد. دیگران به او اعتماد میکنند و در پی او به راه میافتند. او اما چندین بار آنها را به لبهی پرتگاه میبرد، در کام درندگان میفرستد و به بیراهه میکشاند. سر انجام بر همه آشکار میشود که او لاف میزند و راه را نمیداند. از این مرحله به بعد، میتوان شخصیت مدعی رهبری را به چند گونه پرداخت. از آن جمله است شخصیت متنبه شده و نادم. چنین شخصیتی هنگامی که به خطای خود پی میبرد به انتهای صف میرود و اجازه میدهد دیگرانی که با ندانمکاری او به مخمصه افتادهاند چارهی کار خود کنند.
شخصیت نوع دیگری نیز وجود دارد: شخصیتی که پس از آن همه ندانمکاری، اگر نگوییم جنایت، همچنان سینه جلو میدهد و اجازه نمیدهد دیگران در کار خود چارهاندیشی کنند.
اگر بنا باشد شخصیت حکومتیان جمهوری اسلامی (خواه پیشین، خواه کنونی) را در داستانی بپردازیم، کدام گونه را باید برگزینیم؟
در گفتههای گروهی از حکومتیان پیشین که اکنون با خواست همگانی مردم ایران به گونهای محدود و مشروط همراه شدهاند، آشکارسازهایی هست که به ما کمک میکنند ناگفتههای آنان را بخوانیم. ایشان ادعا میکنند که «اکثریت قاطع مردم ایران دین باور» هستند و به همین دلیل نیز رهبری هر گونه جنبشی که در ایران صورت بگیرد با این گروه و به گونهای ملک طلق آنان است. آیا اینان میتوانند ثابت کنند که مردمان دینباور ایران چنین کسانی را نمایندهی خود نیز میدانند؟ اگر این موضوع را در زمینهی مثالی که در بالا آوردیم بررسی کنیم، به چه نتیجهای میرسیم؟ بر آن پایه، بسیار منطقیتر و عاقلانهتر است که بگوییم دینباوران اکنون که میبینند دینشان تباه شده، جنایتهای بیشمار صورت گرفته، خونها ریخته شده، اخلاق و کشور و زندگیشان بر باد داده شده، از همهی رهبران دینکار و دینخویی که در این سی سالهی انقلاب گردانندهی حکومت بودهاند بپرسند که با ما چه کردید؟ با دین ما چه کردید؟ با جوانان و آیندهی ما چه کردید؟
آیا آن گروه ویژهی دینخویی که ادعای رهبری جنبش کنونی مردم ایران را دارد میتواند فهرستی از خدمتهای خود و همفکرانش را در این سی ساله تهیه کند که شایستگی آنها را در رهبری این مبارزه نشان دهد؟
این گروه از مدعیان رهبری، جنبش را تنها در محدوده و مشروط به مخالفت با شخص ولایت فقیه، و نه اصل ولایت فقیه میخواهند.
از یاد نباید برد هنگامی که گروهی از دینباوران مدعی رهبری جنبش بیاننامهای منتشر کرده بودند که به امضای هیچ زنی نرسیده بود. آن بیانیه با اعتراضهای گستردهای روبرو شد، از جمله اینکه هیچ صحبتی از حقهای زنان در آن نشده بود و هیچ زنی نیز در آن گروه رهبران خودخوانده حضور نداشت. آن گروه کار خود را چنین توجیه کردند که زنانی که به آنها مراجعه شده یا مفاد بیانیه را نپذیرفتهاند یا محذوراتی داشتهاند. همین توجیهنمایی آنان به آشکارگی خبر از نگاه "از بالا به پایین" و خوی خودرایی و خودکامگی آنان میدهد. آنان به دنبال زنی بودهاند که تنها تأیید کنندهی کارشان و بله گوی آنان باشد.[1]
از این نباید گذشت. باید فریاد کرد و گفت که حقهای زنان در صدر خواستههای این مبارزه است. نه تنها این، بلکه حقهای زنان بهترین سنجه یا سرمعیار آزادیخواهی یا استبدادی بودن این مبارزه است. کسی که از حق زنان دفاع نمیکند آزادیخواه نیست. و آنکه آزادیخواه نباشد، به ناگزیر یا مستبد است یا استبدادپذیر.
رهبران خودخوانده همچنین سکولارها را محدود به شمار اندکی از خارجنشینان میکنند. آیا ایشان فیلمها، نوشتهها، پیامهای تلفنی، شعارهای خیابانی معترضان را ندیده، نخوانده و نشنیدهاند؟ قضیه از اتفاق بر عکس است. بیشتر سکولارهای خارجنشین، از آن رو که دیگر اعتماد به خویشتن را از دست دادهاند، به پیروی از اسلام مدنی[2] در غلتیدهاند. در حالی که، به روشنی چشم آزادیخواهان، صداهای سکولار از درون کوچه و خیابانهای ایران به گوش جهانیان میرسد. به این اساس، روشن است که آنان که نسخهای دیگر از حکومت دینی را تجویز میکنند، در مخالفت با جنبش ژرف مدنی و سکولار ایران گام میزنند. اکنون به اندازهای سند، گواه و آگاهی در دست داریم که با گمان بالا بگوییم که جوانان ایرانی ارزشهای سکولار را درخواست دارند و جان خود را در این راه هدیه کردهاند. باید روشن و رک گفت که بنا به تعریف رهبران خودخوانده، جانباختگانی مانند ندا آقا سلطان، سهراب اعرابی، سهرابی، آسا و دیگران بی تردید در میان گروهی جای میگرفتند که از «جنبش سبز» رهبران خودخوانده طرد شدهاند. چرا که تردیدی نمانده که آنان خواهان ارزشهای سکولار بودند.
یکی دیگر از تاکتیکهای رهبران خودخوانده که در پی مصادرهی جنبش و پس زدن صداهای سکولار درون ایران هستند این است که اینان میگویند که خواستهای تغییر در قانون اساسی را نباید در این مرحله مطرح کرد، چرا که حکومتیان به هیچ رو با چنان خواستی موافقت نخواهند کرد. نمونهاش این است که یکی از رهبران خودخواندهی جنبش نوشته است: «آنچه کار را آسان می کند این است که ... (جمهوری اسلامی منهای ولایت فقیه) و ... (جمهوری سکولار یا جمهوری اسلامی منهای اسلام) بدون همه پرسی و تغییر قانون اساسی مقدور نیست. همه پرسی و تغییر قانون اساسی هم با توجه به وضعیت فعلی مجلس شورای اسلامی - که با مهره چینی غیرقانونی شورای نگهبان – آنرا به یکی از ضعیف ترین دوره های مجلس در تاریخ تقنینی ایران تبدیل کرده و نیز بینش و روش غیرمدبرانه و انعطاف ناپذیر آقای خامنه ای در آینده نزدیک محتمل به نظر نمی رسد. با کدام راهکار عملی مسالمت آمیز می توان قانون اساسی را تغییر داد و همه پرسی کرد؟»[3]
چرا نباید همهپرسی را همچون بهترین راهکار برگزار کرد؟ این مدعی رهبری جنبش نخست تنها راه ایجاد تغییر بیخشونت را از راههای حکومتی از بالا-به-پایین، از کانالهایی همچون مجلس و مانند آنها میداند. آنگاه از آن رو که همگان میدانند چنان تغییری هرگز صورت نخواهند گرفت، گزینهی حکومتی خود، که همانا استمرار ولایت مشروطهی فقیه باشد را در دستور کار جنبش مردم ایران قرار میدهند.
همان تئوریپرداز و عضو رهبری خودخواندهی جنبش ادامه میدهد که: « اگر باور کرده باشیم که جنبش سبز انقلاب نیست و یک جنبش اجتماعی سیاسی طبقه متوسط شهری است، اذعان خواهیم کرد که "اصلاح مسالمت آمیز جمهوری اسلامی" یعنی به کنار زدن قرائت دیکتاتورمآبانه و فاشیستی از قانون اساسی شرط تحقق اصلاح ساختاری آن یعنی حذف ولایت فقیه است. حتی کسانی که سکولاریسم را جزء لاینفک دموکراسی می دانند و برای اسلام در حوزه عمومی هیچ نقشی قائل نیستند، نیز بدون گذر از دو مرحله قبلی نمی توانند به مطلوب خود برسند.»
آیا این بهترین دلیلی است که برای ضرورت حفظ نظام ولایت فقیه میتوان آورد؟ چیزی در این آقایان هست که آدم را در صداقتشان به تردید وا میدارد. چنین دلیلهایی که آنان میآورند حتا از دلیلهای کودکان دبستانی برای ننوشتن تکلیف درسیشان هم کودکانهتر است. ایشان همهی مبارزههای کنونی مردم ایران را تنها به تلاشی برای «کنار زدن قرائت دیکتاتورمآبانه و فاشیستی از قانون اساسی» فرو میکاهند. حتا اصلاح قانون اساسی هم در دستور کار این رهبران خودخوانده نیست. اینان تنها خواهان تفسیری آسانگیرتر از همین قانون کنونی هستند.
***
نویسندگان ما عادت کردهاند که همواره با قدرت خودکامه دست به گریبان باشند. قدرت و قدرتخواهان نیز همواره توانستهاند آنان را هر جا که مزاحمشان باشند سرکوب کنند. این بار اما بازی دیگر گشته است. این بار نویسندگان از اندیشههای خود با قدرت سخن نمیگویند. بلکه همراه و بازتاب دهندهی خواست مردمی هستند که به حقهای خویش آگاه شدهاند و برای دستیابی به آن بر پا خاستهاند.
در این میان البته که باید با کسانی مانند برخی از دینکاران آزادیخواه نیز با گشادهرویی گفتگو نمود. در ضمن این مثل کهن خودمان را نباید فراموش کنیم که میتوان خفته را بیدار کرد، اما کسی که خود را به خواب زده باشد را نه. ما هرگز نخواهیم توانست که سکولاریته و ارزشهای برتر آن را به کسانی مانند رهبران خودخواندهی خارجنشین دینکار بشناسانیم. چون آنان سود خود را در آن نمیبینند.
در اینجا باید یک نکتهی بسیار مهم را در نظر گرفت، نکتهای که به لحاظ اخلاقی میتواند چراغ راه ما باشد – چنانچه تردید داشته باشیم که وظیفهی اخلاقی ما چیست. نکته این است که سکولاریزم، اگر همراه با مردمسالاری باشد، بنا به سرشت خود هیچ فرد و گروهی را سرکوب نمیکند. دینکاران سیاسی، هرگز آزادی بیان را تضمین نمیکنند.
اکنون کار نویسندگان سکولار نباید بیانیه امضا کردن باشد. این نهایت تنبلی است. کار آنها باید سخن پراکندن، مقاله نوشتن، آگاهی رساندن و ایفای نقش فعال در رهبری این مبارزه باشد.
سکولارها باید دو چیز را درک کنند و هرگز به پرروها و کسانی که با همه ندانمکاریهایشان (اگر نگوییم جنایتها) همچنان از ملت ایران بستانکارند، اجازه ندهند که خود را تنها گزینهی رهبری این مبارزه بنمایانند. یکی اینکه تنها سکولارها شایستگی اخلاقی رهبری این مبارزه را دارند.
دیگر اینکه این شایستگی و قدرت و نمایندگی از درون ایران بر میخیزد. چیزی نیست که از خارج کشور القا شود. این را نگاهی به گرایشهای سیاسی و اندیشگی جانباختگان این مبارزه تأیید میکند. این را نوشتههای هزاران وبلاگی که از درون ایران به-روز میشوند تأیید میکند. این را شعارها و فریادهای سرداده شده در راهپیماییهای خیابانهای تهران، شیراز، اصفهان، کرمانشاه و دیگر شهرهای ایران نشان میدهد.
سکولارهای خارج از میهن، وظیفهی اخلاقی دارند که بازتاب این خواست فراگیر ایرانیان باشند.
------------------------------
1 مهاجرانی، عطاءالله. گفتگو با جرس:
http://www.rahesabz.net/story/7471/ 2 خوانشی که کسانی مانند محمد خاتمی از اسلام سیاسی بر مینهند.
3 کدیور، محسن. جنبش سبز در چهار راه جمهوری: http://hossienhossieni2.blogfa.com/88104.aspx
22 خرداد 1388 سر آغاز یکی دیگر از خیزش های مردم ایران است. در این روز مردم رای گیری برای ریاست جمهوری را با حضور گسترده خود به یک مبارزه مدنی علیه رئیس جمهور مورد نظر ولی فقیه تبدیل کردند و پس از آنکه حکومت در همان شب با بی اعتنائی به خواست مردم دست به تقلب در آراء به نحوی آشکارتر از همیشه زد، در روزهای بعد، علی رغم تمام تهدیدها، با حضور میلیونی خود در خیابانها دست به اعتراض زدند. ملت ایران به جهانیان نشان داد که زنده و پویا، توانا به تمیز نیک و بد و آگاه به نقش خویش است. مبارزات مردم با وجود کشتاری که فقیهان حاکم از آنان کرده اند و علی رغم بازداشت، شکنجه، تجاوز به زندانیان و اعدام، همچنان ادامه دارد و مردم ایران بی تردید تا شاهد مقصود را در آغوش نگیرند، آرام نخواهند نشست.
سازمانهای جبهه ملی ایران در خارج از کشور با الهام از رهبر بزرگ خود زنده یاد دکتر محمد مصدق، خواهان ایرانی مستقل، آزاد، دموکراتیک که در آن دین از حکومت جدا باشد است. ما براین باوریم که دین و مذهب از احوال شخصی است و اگر قرار است رابطه ای بین آدمی با خالقش وجود داشته باشد، این رابطه امری خصوصی بوده و به سیاست و حکومت ربطی ندارد. رنگ سبز نماد آرامش است و به باور ما، نهضتی که به چنین نامی مزین است باید با تمام آرامشخواهی اش خواستار نفی و طرد هرگونه استبداد زمینی و آسمانی باشد. مردم ایران با هر عقیده و دین، با هر نژاد و قوم و قبیله، میتوانند درسایۀ درخت تناور آزادی و دموکراسی به آسایش و آرامش برسند.
پیروز باد مبارزات مردم ایران برای آزادی و دمکراسی
سرفراز باد ملت ایران
هیات اجرائی سازمانهای جبهه ملی ایران در خارج از کشور
مهندس کامبیز قائم مقام ـ مهندس بهمن مبشری - دکتر همایون مهمنش
بیستم خرداد 1389 برابر دهم ژوئن 2010
info@iranazad.info
http://www.iranazad.info/
به نظر شما این به دور از انصاف نیست كه ما افرادی مانند مرتضی احمدی را داشته باشیم كه در عرصه طنز بیبدیل است اما آن وقت او در خانه بیكار باشد و كسی سراغش را نگیرد یا افرادی مثل داریوش اسدزاده...
مشایخی همچنین دربخش دیگری از مصاحبه خود گفت: اگر بازیگری چهره زیبا داشته باشد به خودی خودش برای او نقطه ضعف محسوب نمیشود، بلكه نباید صرفاً روی چهره تكیه كند. متأسفانه برخی از ستارههای ما صرفاً به چهرهشان اكتفا میكنند و هیچ گامی برای افزایش و بالا بردن تواناییهایشان برنمیدارند. یك بازیگر مانكن نیست كه صرفاً با تكیه بر زیباییاش مردم او را ببینند بلكه باید مردم را غرق در تواناییهای ذاتیاش بكند.
منبع : جهان
همسر و مادر و پسر کوچکش، پارسا، و تعدادی از بستگان وی میزبان جمعی بودند که در میان آنها، نسرین ستوده، وکیل آقای اولیایی فر، محمد مصطفایی، عبدالفتاح سلطانی، عبدالصمد خرمشاهی، مهناز پراکند، سارا صباغیان، ، مینا جعفری، منصوره شجاعی، نوشین احمدی خراسانی، رزا قراچورلو و بسیاری دیگر از وکلای دادگستری حضور داشتند.
در این جمع نسرین ستوده، وکیل اولیایی فرد، از روند غیرقانونی دستگیری وی برای اجرای حکم یک ساله اش سخن گفت. زدن پابند به اولیایی فرد برای انتقال به زندان، یکی از این روندهای غیرقانونی بود. اولیایی فرد چندی پیش به جرم اعتراض به اعدام کودکان زیر ۱۸ سال محاکمه شده بود، و به یک سال زندان محکوم شد ولی حکم دادگاه به شیوه ی رسمی، یعنی ابلاغ به صورت کتبی به ایشان یا وکیل ایشان – صادر نشده بود. و از این رو اولیایی فرد پیش از زندانی شدن اش به این روند اعتراض داشت و از این رو حاضر نشد زیر بار مساله غیرقانونی برود و برای حکم غیررسمی درخواست تجدید نظر نماید.
اولیایی فرد خود در مصاحبه ای که پیش از زندان انجام داده بود در مورد این حکم گفته بود: «من در یک مصاحبه ای که با صدای امریکا داشتم، در مورد صدور احکام اعدام یا اجرای احکام اعدام برای افراد زیر 18 سال اعتراض کردم. به خاطر همین اعتراض، محاکمه و به زندان محکوم شده ام. اعتراض من کاملا قانونی بود. چون معتقدم از آنجایی که ایران به کنوانسیون حقوق کودک پیوسته است، و ماده 37 این کنوانسیون می گوید که هر گونه مجازات سالب حیات ممنوع است، بنابراین در کشورما افراد نباید به خاطر جرم هایی که در سن زیر 18 سال مرتکب شده اند، اعدام شوند.»
خانواده محمد اولیایی فر علیرغم گذشت ماه ها از زندان وی ، با روحیه ای قوی و دلی پر امید از نحوه دستگیری این وکیل شجاع و دستهای دستبند زده و پاهای بسته شده اش هنگام انتقال به زندان اوین سخن گفتند.
مادر اولیایی فرد درحالی که اشک در چشمان اش حلقه زده بود، از ملاقات های هفتگی با او سخن گفت و نگران از این که در این ملاقات چهره هر روز نحیف تر شده فرزندش، او را چگونه در عذاب می برد.
عکس هایی که هنگام انتقال به زندان اوین توسط یکی ازنزدیکان تهیه شده بود ، در میان جمع دست به دست می گشت و همسر و مادرش توضیحاتی درباره نحوه دستگیری و رفتن او به اوین می دادند.
در این میان پارسای کوچک، پسر یکدانه اولیایی فرد، با چشمانی که گویی به دنبال پدر می گشت، از این سوی اتاق به آن سو می رفت. می شد در چشمان این پسر کوچک هم شادمانی از دیدن همکاران و دوستان پدر دربندش، را دید و هم غم این پرسش بزرگ و لاینحل برای او که چرا پدرش در کنارشان نیست.
مادر گفت، پارسا در ملاقات هایش با پدر در زندان اوین، فقط او را نگاه می کند و گاه برایش ترانه ای می خواند، ترانه ای که برای پارسای کوچک فرصت های از دست رفته کودکی اش در کنار پدر را بازگو می کند.
مهمانان به پارسای کوچک نگاه می کردند و می دانستند وقتی او ببالد خواهد دانست که پدرش فرصت در آغوش گرفتن او را با تلاش برای جلوگیری از اعدام کودکانی همچون پسرش تاق زده است، کودکانی که شاید برخلاف پارسا پدر و مادری مسئول نداشته اند که آن ها را از خطرات جامعه حفاظت و حمایت کند و امروز این پدر پارساست که خواسته نه فقط برای او که برای همه کودکان سرزمین اش، پدری کند و به جرم این «پدری» در بند است.
منبع: مدرسه فمینیستی
علاوه بر حضور ۳۰۰۰۰ ایرانی- کانادایی دغدغه دار در طول ۱۳ شب، سیاستمداران ارشد دولت فدرال و دولت استان بریتیش کلمبیا شامل ۱۴ نماینده مجلس فدرال، ۱ وزیر از دولت فدرال، ۱ نماینده مجلس سنا، چندین شهردار، چندین نماینده مجلس بریتیش کلمبیا، رهبر حزب لیبرال کانادا و تعداد بیشماری از غیر ایرانیها نیز در این مراسم شرکت کردند.
در روز ۴ مرداد، برگزارکنندگان برنامه "فریاد خاموش" بر اساس توافق همگانی تصمیم به انحلال گروه گرفتند. آنها بر این باور رسیده بودند که وظیفه خبر رسانی در مورد ایران انجام شده و مبارزه مدنی مردم ایران وارد مرحله جدیدی شده که در آن
دیگر سکوت جایز نیست. چندی بعد، بخشی از گروه "فریاد خاموش" تصمیم به تشکیل "جنبش سبز دانشجویی ونکووردر حمایت از مردم ایران" گرفتند.
"جنبش سبز دانشجویی ونکوور " هیچ گونه وابستگی به احزاب و گروههای سیاسی نداشته و فقط از "جنبش مدنی" مردم ایران موسوم به جنبش سبز حمایت می کند. این گروه، به یک رفرم تدریجی از داخل اعتقاد دارد که منجر به تشکیل جامعهای میگردد که در آن حقوق بشر، مدارا و قبول دیگری و دموکراسی نهادینه می شود و با تنگ نظریها مانند زن ستیزی، نژاد پرستی، و تبعیض قومی و دینی مقابله می گردد.
موارد اشاره شده سر فصل حرکات و برنامههای این گروه می باشد . در حقیقت هدف «جنبش سبز دانشجویی» کمک به نهادینه کردن مسائل فوق در سیستم سیاسی ایران است. ما همیشه از پیشنهادات پر بار و انتقادات سازنده مردم از طبقات مختلف جامعه، با نظرات سیاسی مختلف، با سیستمهای ارزشی و فرهنگی متفاوت که ما را جهت رسیدن به اهداف خود یاری دهد، استقبال میکنیم .
«جنبش سبز دانشجویی ونکوور»
آقای فرخ نگهدار نیز نسبت به بیانیهی فعالین سیاسی ایرانی در این زمینه نگرشی انتقادی دارد و با سیاسی و شتابزده خواندن آن معتقداست؛ بیانیه «نگاهی است که اسرائیل را دارای سرشت ویژه از نوع خبیث آن تصویر میکند» (۳)
اما واقعیت این است که یا هیچ نگاهی به جز نگاه نتانیاهو نمیتوان راهزنی دریائی اسرائيل و کشتار وحشیانهی امدادگران صلحجو را توجیه کرد. و نمیتوان انسان بود و از حقوق انسانی مردمی بیدفاع پشتیبانی نکرد. آیا اسرائيل نمیتوانست با نظارت و کمک متحد نظامی خود ترکیه به بازرسی از کشتیهای اعزامی در مبداء بپردازد؟ و یا با کنترل مسیر حرکت آنان از هرگونه نقل و انتقالات مشکوک اطلاع حاصل نماید؟
گزارشی که ترجمهی آن را در زیر میخوانید حاصل مصاحبهی پاتریک مارتین خبرنگار خاورمیانهی روزنامهی گلوباندمیل با فاروق برنی رئیس کانادائی مؤسسه خیریهای مستقر در قطر است که به ترویج آموزش مدرسهای در غزه کمک میکند. (۴) این مصاحبه با یکی از سرنشینان کشتی مرمره انجام شده که خود شاهد برخی جزئیات ماجرا بوده است و مصاحبه کننده از روزنامهی راستگرای گلوباندمیل است که نمیتوان برچسب جانبدارانهی مسلمان یا چپی افراطی به آن چسبانید. گذشته از آن، در مورخه ۶ جون مصاحبهای در یوتیوپ منتشر شده است حاوی مصاحبه با یک سرنشین ایرلندی کشتی مرمره که به علت درگیری با سربازان اسرائیلی زخمی شده و به محض انتقال به ترکیه با سر و روی خونین مقابل دوربین نشسته بود. محتوی این مصاحبه در متن گزارش آقای فاروق برنی را تأیید میکند.
«مترجم»
پ.م: آقای برنی وقتی اسرائیلیها سررسیدند شما کجا بودید و چه دیدید؟
ف.ب: وقتی حمله شروع شد من در عرشه اصلی کشتی بودم. در واقع ما تازه نماز صبح را تمام کرده بودیم که دیدیم دو قایق اسرائیلی به کشتی نزدیک میشوند. ما منتظر اتفاقاتی بودیم زیرا اسرائیلیها چهار ساعت قبل از آن به کاپیتان کشتی بی سیم زده و پرسیده بودند ما به کجا میرویم.
حمله حدود ساعت ۴ و ۱۰ دقیقه صبح شروع شد. اولین اقدامشان شلیک بمبهای گازی یا چیزی شبیه آن به عرشه کشتی بود. صدای خیلی بلند انفجاری را شنیدیم و بعد دود همه جا را گرفت. در همین هنگام بعضی از کسانی که داخل کشتی بودند با شیلنگهای آتش نشانی به اسرائیلیها آب پاشیدند.
پ.م: آیا این شیلینگها قبل از حمله آماده شده بودند؟
ف.ب: بله، شیلنگها از پیش آماده شده بودند. در همین حال یک هلیکوپتر به ما نزدیک شد و همه میدانستند که میخواهند در کشتی پیاده شوند و آن را اشغال کنند. تعداد زیادی دور کاپیتان کشتی ازدهام کردند تا مانع نزدیک شدن آنها به کاپیتان شوند. ابتدا یک کماندو از هلیکوپتر پائین آمد و بعد کماندوی بعدی. به محض فرود آمدن کماندوی اول مردم هجوم آوردند و او را خلع سلاح کردند.
پ.م: چگونه؟ آیا با چوبدستی و میله یا چیز دیگری حمله کردند؟
ف.ب: نه در واقع یک نبرد با دست خالی بود. وقتی جمعیتی حدود ۲۵ الی ۳۰ نفر به یک نفر حمله میکنند معلوم است که به او غلبه میکنند و خلع سلاحش میکنند. بعد او را به عرشه پائینتر انداختند.
پ.م: آیا این کارها را بدون بکارگیری هر نوع سلاحی کردند؟
ف. ب: بله. مطلقا بدون هیچ سلاحی.
پ.م: کماندوی دوم چه شد؟
ف.ب: به او هم با دست خالی غلبه کردند.
پ.م: آیا او را هم به عرشهی پائینتر انداختند؟
ف.ب: نه. او را در اطاقی همان جا زندانی کردند. در همین هنگام هلیکوپتر دوم آمد و سعی کرد کماندوهای بیشتری را به عرشه بفرستد. اما با توجه به ازدهام مردم روی عرشه موفق به انجام این کار نشد و بازگشت. پس از آن هلیکوپتر سوم آمد.
پ.م: چه مدت پس از هلیکوپتر دوم؟
ف.ب: در حدود ۲ یا سه دقیقه بعد. و در این زمان بود که آنها تیراندازی را شروع کردند.
پ.م: چه کسی تیراندازی کرد؟
ف.ب: اسرائیلیها. و بعد صدای تق، تق، تق و باران گلوله در همه جا.
پ.م: کسانی که روی عرشه بودند چه کردند؟
ف.ب: همه سعی میکردند از خط آتش فرار کنند. میدانستیم که خونریزی شروع شده است.
پ.م: آیا از میان مسافران کشتی کسی تیراندازی متقابل کرد؟
ف.ب: نه. مطلقا نه.
پ.م: اما اسلحههای دو کماندوی خلع سلاح شده چه شد؟
ف.ب: تصمیم گرفته شد که از اسلحه استفاده نشود. کسی خشاب آنها را بیرون کشید و آنها را در گوشهای گذاشت. لذا از آنها استفاده نشد.
پ.م: اما اسرائیلیها گفتهاند که حداقل دو کماندوی آنها با گلوله زخمی شدهاند.
ف.ب: نمیتوانم این مسئله را توضیح دهم. نمیدانم چگونه چنین اتفاقی ممکن بوده است.
پ.م: آیا در هجوم بعدی کماندوها کسی از میان مسافران کشتی دست به حملهی متقابل زد؟
ف.ب: نه، در این زمان همه واقعا ترسیده بودند. وقتی دیدند دارند تیر میخورند از درگیری دست کشیدند.
پ.م: ما ویدیوهایی دیدهایم که نشان میدهد مسافران کشتی در حال زدن کماندوها با چیزهائی شبیه چماق و لوله هستند. آیا شما میگوید چنین چیزی اتفاق نیفتاده است؟
ف.ب: نه. میگویم من ندیدم. اما تصورم براین است که در مقطعی، پس از آن که اولین کماندو پس از فرود آمدن کتک خورد، و در اوج هیجان درگیری، کسانی برای مقابله با کماندوها هرچه که دم دست داشته برداشتهاند و در درگیری با کماندوها به کار بردهاند.
پ.م: پس از پایان تیراندازی چه اتفاقی افتاد؟
ف.ب: ما همه به داخل خزیده بودیم و پس از حدود ۵ دقیقه کسی در بلندگو اعلام کرد که کشتی اشغال شده و تعدادی از مجروحین به کمکهای پزشکی نیاز دارند. پس از آن خانمی که عضو کنسه اسرائیل است (خانم Haneen Zoabi از جامعهی عربنزاره) به زبان عربی در بلندگو صحبت کرد و از کماندوها درخواست کرد به مجروحین کمک کنند. اما آنها هیچ کاری نکردند.
پ.م: آیا میگویید نیروهای اسرائیلی هیچ کمکی به مجروحین نکردند؟
ف.ب: درست است. آنان تا مدت یک ساعت هیچ کاری نکردند. پس از آن بود که مردی زخمی که همراه من بود، مرد. بعد یکی از کماندوها به آن عضو کنسه و زن دیگری گفت کمک کنند تا زخمیها را یکییکی بیرون بیاورند.
پ.م: با بقیه چکار کردند؟
ف.ب: به ما گفتند هرچه داریم رها کنیم و یکی یکی دستها را روی سر بگذاریم و بیرون برویم. ما را بازرسی بدنی کردند و دستهایمان را با دستبند پلاستیکی پشت سرمان بستند. سپس ما را به عرشه بالا بردند و خواستند رو به دیوار زانو بزنیم. میبایستی حدود ۶ صبح بوده باشد. در اطراف کشتیمان ۳ قایق بزرگ و چندین قایق کوچک اسرائیلی دیدم. سربازان زیادی در حال وارد شدن به کشتی بودند و زخمیها را بیرون میبردند.
پ.م: چه مدت شما را به حالت نشسته روی زانو نگه داشتند؟
ف.ب: حدود ۳ ساعت. بعد گفتند برگردیم پائین. در آن جا دستهایمان را باز کردند و این بار از جلو آنها را بستند و خواستند که بنشینیم. تا حدود ساعت ۵ بعدازظهر که به بندر (اشدود) رسیدیم ما را در همان حال نگهداشتند.
---------------------
توضیحات:
۱ـ گلوب اند میل جمعه ۴ جون
۲ـ اخبار روز پنجشنبه ۱۳ خرداد
۳ـ مصاحبه دویچهوله با حمید دباشی در مورد بیانیه فعالین سیاسی
۴ـ اخبار روز جمعه ۱۴ خرداد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر