-----------------------------
همه خبرها و ديدگاهاي سانسور شده و پشت فيلتر جمهوري اسلامي مانده را يكجا و بي درد سر در "هستي نيوز" بخوانيد... http://groups.google.com/group/hasti-news/

--------------------------------------------







Google Groups
Subscribe to Hasti News
Email:
Visit this group

۱۳۸۹ خرداد ۱۵, شنبه

Lastest News from Shahrgon for 06/05/2010

Email not displaying correctly? View it in your browser.
این خبرنامه حاوی عکس است. لطفا امکان دیدن عکس را در ایمیل خود فعال کنید.



تازه جویند و خود از گوهرۀ فردایند
زینهمه کهنۀ دیروز به جان آمده اند

نه ز آداب ِ سرورآور ایرانی مان
که بجان از سُنـَنـَن مرگزیان آمده اند

وضع ِ قانون قبیله نکند کس امروز
جزهمانان که ازان رسم و زمان آمده اند

ریشۀ هرز دوانند به اندام وطن
زندگی سوز همان چون سرطان آمده اند

بسته بر نسل ِ جوان راه نفس مُفتی ِ پیر
دین فروشان به یقین، خصم جوان آمده اند

این جوانان خردمند که با منطق داد
ظلم را ریشه کنان، بسته میان آمده اند

خوان یغماست وطن از نظر دینکاران
تا برانند فقیه از سر خوان آمده اند

تا که آزادی و شادی به وطن باز آید
و به هر سفره فراوانی نان آمده اند

تا رَهَد زندگی از بند غم و تاریکی
روشنی بخش فضای خفقان آمده اند

باکشان نیست ازین تیره نهادان هرگز
شب ستیزند که خورشیدºدمان آمده اند

هیچ سدّی نتواند که ببندد رهشان
چشمه سارند که با ذات ِ روان آمده اند

هرچه دیدند و شنیدند ریا بود و دروغ
به عیان کردن ِ سالوس ِ نهان آمده اند

خندخندان و سرافراز چُنین در دم مرگ
نزدل حُجره که از کوی مُغان آمده اند

مانی و مزدکشان داده مگر راه نشان
که چُنین راهبر و دادوران آمده اند

پدران، شب زدگان، دیو، سلیمان دیدند
هم به جبران خطای پدران آمده اند

*

این جوانان به هواداری ِ آزادی و داد
روی با افعی ِ آتش به دهان آمده اند

بر سَر ِ بودن و نابودنشان بُرده فقیه
پس درین رزم همان با دل و جان آمده اند

این نبردی ست کزان روی نشاید پیچید
دو صف کهنه و نو رو به همان آمده اند

پسران شرزه پلنگند، مدارا جویان
دختران شیر، در آهوی چمان آمده اند

باز پس گیری ِ ایران ز خلافت اصل است
نسل ِ بابک همگی خُرد و کلان آمده اند

پای میهن به میان است و نشاید سُستی
دشمنان گرچه پر از توش و توان آمده اند

کاشکی زان طرف مرز و انیران بودند
در درونند و از آن سوی ِ زمان آمده اند

خصم آزادی خلقند که می پندارند
فاتحانند که در مُلک ِ کیان آمده اند

سده ها رفته که در گسترۀ ایرانشهر
تازی و تـُرک، زیان روی زیان آمده اند

*

جبهۀ خلق سِلاحش نه خشونت ورزی ست
دشمنان گرچه پر از تیر و سِنان آمده اند

رزم ما میهنی و میهن ما مِلک مُشاع
صاحبانش همگی دادستان آمده اند

هر که پروردۀ این خاک بُوَد، ایرانی ست
تا ببینند که هم این وهم آن آمده اند

سنجه آزادی ایران بُوَد و جز این مرز
کرد و ترک و عرب و فارس یکان آمده اند

سهم دارند درین خانه به یکسان همه خلق
و به یکسان به ترازو همگان آمده اند

*

قدرت خلق نباشد به خشونت محتاج
دشمنانند که ناچار چُنان آمده اند

جنبش مردم ما هست خشونت پرهیز
دادخواهند ازین رو به توان آمده اند

جنبشی خواسته اش شادی و آزادی و داد
آشکار است که خصمان نگران آمده اند

هست همذات خشونت سر و سامان فقیه
بی سبب نیست که بگسسته عِنان آمده اند

مردم و جنبش ما ضد خشونت هستند
این چنین است که مقبول جهان آمده اند

زود باشد که ببینیم که این دُژخیمان
شده درمانده ز هر سو به امان آمده اند

ساده زین گونه به خاموشی ِ دریا منگر
موج هایند که از دیده نهان آمده اند

چاره ها هست درین جنبش و نافرمانی
و اعتصابات که بنیاد کـَنان آمده اند

لشکر کار به همراه سپاه دانش
بخت پیروزی ما را به ضمان آمده اند

از لب بحر خزر تا دل سوزان جنوب
از ری و توس و مرند و همدان آمده اند

بینم آزادی ایران و در آن روز بزرگ
دختران و پسران، رقص کُنان آمده اند

ویژه از سنگر آزادی ِ ایران: تبریز
آتش افروز به قلـّه ی سَبَلان آمده اند

باغ میهن شده شاداب و پر از بوی بهار
خلق با شور شکفتن به بیان آمده اند

سیل امواج خروشندۀ تبعیدی ها
سوی میهن همه ز اقصای جهان آمده اند

تا ببینند جوانان، پدران از ره دور
بر سر و صورتشان بوسه زنان آمده اند.

پاریس – سی ام اردی بهشت 1389 خورشیدی


 


نه ! ...من بقیه خودم را به کسی پس نخواهم داد ... نه پس نخواهم داد ...
چرا که سیار بودن قبرم هنگامه ای است که نمی خواهم بجز
تاریخ تولد
دسته گلی همراهش باشد ...

من ان دختر هم صحبت باد ؟ شاید.... شاید هم آن دغدغه بوسه یک فاحشه ام .

نیم تنه از دست برفت ...

احوالم را در کجا ثبت کرده بودند که
تولدم
جا به جا شد ؟

ابتدای استخوان در حفره قلم شده است و
من اما هنوز
چشم به راه پستانهای متواری ام هستم
که شبی از چرا برگردند .

نیم تنه از دست برفت ...

آن زمان که رستگاران غسل دادن باران را به بهانه سرباز زدن می دانستند ، هنوز

چشمانم باز نشده بود که خودم را همراه با
مردگان بی وثیقه
گمنام میکردم و گمان
میکنم شما هم مثل من تولد پرونده تان مختومه اعلام شده است ...

2010-05-31


 



سوفی سریع پاسخ داد: «این فقط خرافات است. اینها یک مشت جانی و هرجایی و بت‌پرستند که لهو و لعب می‌کنند و دروغ می‌گویند.»
واگنر گفت: «چه کسی؟ دربارۀ کی حرف می‌زنید؟»
ـ پروردگار فرموده که مار شیطان است و نیز آنهایی که فریبش را خورده‌اند.
واگنر فنجان قهوه‌اش را روی میز گذاشت، ظرف قرمزرنگ ساندویچ‌ها را برداشت و از آشپزخانه بیرون رفت. از پشت سر شنید که سوفی با سر و صدا این طرف و آن طرف می‌رفت. فکر کرد شاید بهتر بود خدمتکار دیگری پیدا کند. ترجیح می‌داد خدمتکارش آلمانی نداند اما این عقاید مسخره را هم نداشته باشد.
زنگ خطر خانه را خاموش کرد، در را گشود و وارد گرمای تاریک و چسبنده‌ای شد. پشت سرش در بسته شد. جلو خانه حشرات در نور چراغ می‌چرخیدند. واگنر سوار ماشینش شد و بطرف نگهبانی پائین تپه که از نور دو نورافکن روشن بود به راه افتاد. سربازی با مسلسلی روی شانه‌اش از اتاق نگهبانی بیرون آمد و سلام کرد.

جادۀ فرعی که به شمال می‌رفت تقریباً خالی بود. در طول راه واگنر فقط چند کامیون و یک جیپ ارتشی را دید که با نور بالا از جهت مخالف می‌آمدند. کمی ‌جلوتر دو کامیون ارتشی اریب وسط جاده ایستاده و راه را بسته بودند. یک نظامی‌ که کلاه‌خود سفیدی داشت با چراغ قوه به کنار جاده اشاره کرد. واگنر همزمان راننده کامیونی را دید که دست‌ها را به ماشینش تکیه داده و پاها را از هم باز کرده بود و کنترل بدنی می‌شد. روی زمین مال و اموال راننده پخش بود: یک چاقوی جیبی و یک بسته سیگار. سربازی پاسپورت و تصدیق واگنر را گرفت و وقتی متوجه شد خارجی است آنها را به افسری داد. افسر هم از ورق زدن پاسپورت چیزی دستگیرش نشد تا اینکه واگنر اوراق کارش را به او نشان داد. افسر آرم شرکت را شناخت و بلافاصله به واگنر اجازۀ عبور داد.

در پرتو چراغ ماشین واگنر متوجه پرپر زدن و لرزشی شد. به یاد مار افتاد و به یاد تکان‌های تند سر و دم حیوان که می‌خواست بدن له شده‌اش را از روی جاده به سمت دیگر بکشد. سوار اتومبیلش شد و بی‌اعتنا به جاده و هر چه ممکن بود از آن بگذرد (یا بخزد) راند. هرازگاهی حشراتی به شیشۀ ماشین می‌خوردند و تودۀ لزجی از آنها بیرون می‌زد. وقتی از جنگل عبور کرد و به دشت باز رسید در نور صبح‌گاهی بال‌های پروانه‌هایی را دید که روی شیشۀ ماشین با طرح‌های رنگینی پخش شده بودند و آبی و زرد و سرخ می‌درخشیدند.

مقابل دروازۀ ساختمان که نرده‌های آهنی داشت ایستاد. از مهندس‌ها هنوز کسی نیامده بود. بوق زد و نگهبانی که هفت‌تیر سنگینی روی لباس خوابش بسته بود دوان دوان آمد. مدتی طول کشید تا مرد پابرهنه و خواب آلود توانست قفل در آهنی را باز کند. واگنر پوتین‌هایش را پوشید و به سمت ساختمان شمارۀ ٢ راه افتاد. لب گودی بزرگی ایستاد و به درون آن خیره شد. پیدا بود که در طول شب در آن گودال آب جمع شده و سه بولدوزر به گل نشسته بودند. شکی وجود نداشت که سطح آب منطقه بالاتر از حدی بود که در گزارش رسمی ‌ارزشیابی می‌شد. آنوقت به طرف ساختمان شماره ١ رفت. از زیر خاکستر روی زمین گیاهانی بیرون زده بودند. نهال‌های کوچک و ظریفی به رنگ سبز روشن شفاف که لابلای آنها برگ‌های پهن و تیره‌ای نور را می‌بلیعدند. از دفتر ساختمان صدای سوت کار بلند شد و کارگرها از کلبه‌هایشان بیرون آمدند و سر ساختمان‌ها پخش شدند. واگنر در حالی که از پا گذاشتن روی ماری در میان گیاهان بلند نگران بود در راهی باریک به مسیرش ادامه داد. اشتین هورست گفته بود که هر سه ماه یک بار زمین سوزانده می‌شد. فقط وقتی درختان را برای کاغذ سازی در سطح گسترده‌ای قطع می‌کردند، جنگل عقب می‌نشست. آنوقت آنچه باقی می‌ماند زمین قرمز و قهوه‌ای خشکی بود پوشیده از تپه‌هایی لخت.

سر ساختمان شمارۀ ١ سه کامیون ایستاده بود که روی آنها محفظه‌های سیمان‌ساز می‌چرخیدند. جرثقیلی اولین سطل‌های سیمان را بالا می‌کشید. کارگرها ایستاده بودند و بالا رفتن سطل‌ها را نگاه می‌کردند. کسی به واگنر توجهی نداشت. کسی او را نمی‌شناخت.
زیر بنایی که می‌ساختند طبق محاسبات انجام شده می‌بایست وزن ساختمان را تحمل می‌کرد. واگنر رو برگردانده و چند قدم بطرف دفتر ساختمان برداشته بود که بی‌اختیار سر جایش ایستاد. چیزی ناراحتش کرده بود. دوباره به عقب برگشت. کارگرها داشتند دور یک ستون سیمان می‌ریختند و او متوجه شد که ستون فاقد میله‌های تقویتی است. ناگهان صدای خودش را شنید که بدون اراده فریاد می‌زد: «میله‌های تقویتی یادتان رفته». کارگرها از پایین نگاهش کردند. صدایش را می‌شنیدند ولی متوجه منظورش نمی‌شدند. آنوقت دستگاه سیمان‌ساز خاموش شد و سطل‌های سیمان که از جرثقیل آویزان بودند از حرکت ایستادند. حالا سرخپوسته‌ای کوچک‌اندامی ‌با پیراهن و شلوارهای پاره، با صندل یا پای برهنه، در حالیکه سطل‌های سیمان بالای سرشان آهسته تاب می‌خورد، با خونسردی و بی‌تفاوتی او را نگاه می‌کردند.
ناگهان آن صحنه که خیسِ عرق و با صورتی سرخ ازعصبانیت و آفتاب سوختگی آنجا ایستاده بود به نظر خودش مسخره آمد. با سر و دست اشاره‌ای كرد و دوباره داد زد: «میله‌های تقویتی...» و همزمان متوجه اشتباه خودش شد. می‌دانست که همه چیز به رفتار روزهای نخست او بستگی داشت و تصویری که کارگرها و مهندس‌ها در این مدت از او در ذهن خود می‌ساختند تعیین کنندۀ برخورد چند ماه آیندۀ آنها می‌بود. در دوره‌های مدیریت به او آموخته بودند که اطرافیان همیشه انسان را طوری می‌بینند که شخص موردنظر میل دارد دیده شود و واگنر که از پیش فکرهایش را کرده بود، می‌خواست بدون اینکه بیش از حد با زیردست‌هایش- حتی مهندس‌ها- نزدیک شود رفتاری آرام، دقیق و دوستانه داشته باشد. می‌خواست دستوراتش کوتاه، واضح و قاطعانه باشند، پیش از تصمیم‌گیری فکر کند ولی هرگز آنها را تغییر ندهد. در ضمن می‌خواست از عصبانیت و هیجان‌زدگی به هر قیمتی بود پرهیز کند زیرا که این روش تأثیرش را خیلی زود از دست می‌داد. او اعتقاد داشت که مدیریت با جیغ زدن مسخره است و در طی تجربۀ کاریش هم همیشه مطابق این اعتقاد رفتار کرده بود.
واگنر سرکارگر را خواست و چون اسپانیایی بلد نبود چند لغت بین‌المللی را پشت سر هم تکرار کرد. مردی که روبرویش ایستاده بود در سکوت نگاهش می‌کرد و نگاهش نه دوستانه و نه خصمانه بلکه فقط کنجکاوانه بود. واگنر ناگهان متوجه شد از لقب‌هایی که به بکار برده ممکن است کارگرها استنباط کنند که او می‌خواهد سِمَت خودش را به آنها بفهماند. چه سوءتفاهم احمقانه‌ای! همه چیز داشت حالت مسخره‌ای می‌گرفت و واگنر چاره‌ای جز عقب‌نشینی نداشت. حتی نمی‌توانست کسی را دنبال مترجم بفرستد. ناگزیر بود خودش برود و در این مدت کارگر‌ها احتمالاً به ریختن سیمان در قالب‌ها ادامه می‌دادند.

صلاح ندانست بدود اما با قدم‌های سریع به دفتر رسید و باعجله وارد سالن غذاخوری شد. خیس عرق بود و نفس‌نفس می‌زد. مهندسین بومی ‌دور هم ایستاده بودند و قهوه می‌خوردند. واگنر متوجه شد که تازه رسیده‌اند. انگار به مهمانی آمده باشند، با لیوان‌های کاغذی آنجا ایستاده بودند و بانگرانی واگنر را نگاه می‌کردند.
واگنر فریاد زد: «خوان!»، اما چون نفس‌نفس می‌زد صدای نامفهومی‌ از دهانش بیرون آمد. ناگزیر دوباره خوان را صدا زد و به مرد سرخ‌پوست که جلویش ظاهر شد گفت برای مهندس‌ها ترجمه کند که یک ساعت دیگر در سالن غذاخوری جمع بشوند. اضافه کرد: «البته اگر تا آنموقع قهوه خوردنشان تمام شده» و بلافاصله متوجه اشتباهش شد. یک اشتباه دیگر. با گوشه و کنایه زدن نمی‌شد کسی را به کار تشویق کرد. ولی دیگر دیر شده بود که از خوان بخواهد آنچه را که گفته برای مهندس‌ها ترجمه نکند. چون اگر هم ترجمه نمی‌کرد حتماً بعداً برایشان می‌گفت. واگنر پرسید اشتین هورست کجاست؟
ـ هنوز نیامده.
ـ پس بگویید‌ هارتمن بیاید.
واگنر با خوان و‌هارتمن به طرف ساختمان شمارۀ ١ رفتند. کارگرها همانطور که واگنر ترکشان کرده بود بیل به دست و در حالی که سطل‌های سیمان بالای سرشان تکان می‌خورد ایستاده بودند. واگنر از خوان خواست بگوید که سرکارگر بیاید. یکی از مردان جلو آمد و کلاه حصیری‌اش را از سر برداشت. روی صورت مرد جای سه جراحت با خطی اریب از پیشانی تا لب کشیده شده بود. پیدا بود که ابروی راستش پس از جراحت مثل روز اول رشد نکرده و دو شقه شده است. مرد چیزی به خوان گفت و او برای واگنر ترجمه کرد که سرکارگر امروز خانه مانده است. پس از چند سؤال دیگر کاشف به عمل آمد که سرکارگر چند روزی است که ا صلاً سر کار نمی‌آید.
ـ خیر، بیمار نیست. به برادر زنش در ساختن خانه‌ای کمک می‌کند.
روز پیش کار ستون‌ها را آغاز کرده بودند. تا زمانی که آهن داشتند در آنها کار می‌گذاشتند و اگر نداشتند ستونها را بدون آهن تقویتی سیمان می‌ریختند.
مردی که صورتش جراحت داشت به ستون‌ها اشاره می‌کرد و «بله» یا «خیر» می‌گفت.
واگنر دستور داد قالب چوبی را از ستونی که همان موقع در آن سیمان می‌ریختند جدا کنند. وقتی کارگرها قالب چوبی را تکه‌تکه کندند، به اندازۀ نصف گنجایش سطل‌های معلق بالای سرشان از چند محل آن سیمان بیرون زد. ولی سیمانی که روز قبل ریخته بودند دیگر سفت شده و سرجایش ماند.
واگنر گفت: «این نهایت بی‌دقتی و شلختگی است» رویش به‌ هارتمن بود که بر خلاف اسمش مردی ملایم و خجالتی بود و انگار با لبخند دایمی‌اش همیشه داشت از چیزی عذرخواهی می‌کرد. وقتی‌ هارتمن شروع به ترجمه کرد، واگنر با اشارۀ دست او را متوقف ساخت. کارگرها در این مورد بی‌تقصیر بودند.

به دفتر باز گشتند.‌ هارتمن توضیح داد که سرکارگرها فقط با درآمدهای جنبی می‌توانند اموراتشان را بگذرانند. این رسم آنجاست و نباید کسی را به این خاطرسرزنش کرد.

واگنر گفت: «این رسوم را دیگر باید دور ریخت».

در دفترش مقابل پنجره ایستاد و فکر کرد به مهندس‌ها چه بگوید. به بیرون نگاه می‌کرد و حرکاتی که می‌دید به نظرش بی‌نظم و بی‌برنامه می‌رسیدند: چند بولدوزر، جرثقیل، کامیون، بارکش و بینشان کارگرانی در جنب وجوش و تقلا. سرش گیج رفت. تشخیص کارکارگرها برایش میسر نبود. کامیونی پر از سیمان می‌گذشت، چند کارگر بیل می‌زدند و بلوک‌های بتونی این طرف و آن طرف می‌شدند. کوشش کرد افکارش را تمرکز بدهد اما در سرش تام تامی ‌می‌شنید. این صدا از گردش خون در سرش بود و واگنر تا به حال آنرا به این وضوح نشنیده بود. ناگهان در به شدت باز شد و اشتین هورست وارد اتاق گشت. صورتش پف کرده و مچاله بود، انگار همانموقع زمین خورده باشد. پلک‌هایش قرمز بودند و زیر چشم‌هایش مثل کسی که تمام شب را گریسته باشد ورم داشت. پیراهن و شلوارش کثیف بود و بوی مشروب و دود سیگاراز او بلند می‌شد. پرسید: «چه اتفاقی افتاده؟ این جنب و جوش برای چیست؟»
واگنر پاسخ داد: «این چنین شلختگی تا به حال ندیده ام» و از خودش عصبانی شد که چرا به خاطر پریشانیش اجازه داده اشتین هورست او را به این بحث بکشاند. به جای این حرف باید می‌پرسید که تا آن موقع کجا بوده. ولی از قرار اشتین هورست هم مثل بقیۀ الکلی‌ها این استعداد را داشت که قبل از بازخواست شدن، موضوع صحبت را عوض کند.
اشتین هورست گفت: «درست می‌گویید. بی‌کفایتی و شلختگی خصوصیاتی هستند که بهتر است همان اروپا جایشان گذاشت». این را گفت و از شیشۀ آب معدنی‌اش با ولع جرعه‌ای نوشید. بعد شیشه را زمین گذاشت و با پشت دست دهانش را خشک کرد.
ـ سه هفته پیش دو ساختمان چند طبقه‌ای در پایتخت فرو ریخته. یکی هنوز نیمه‌کاره بوده و آن دیگری فقط برای چند هفته ای قابل سکونت...
جرعۀ دیگری از شیشه نوشید.
ـ بیست و پنج نفر، بله دقیقاً بیست و پنج نفر کشته شدند.
واگنر به اشتین هورست نگاه کرد. از حرص مهار نشدۀ او، آنطور که با ولع می‌نوشید، از لذتی که از تعریف کردن فجایع می‌برد و از عرق کردن بیش از اندازه‌اش که تا آنروز در هیچ انسان دیگری ندیده بود چندشش می‌شد. چنان عرق از تن او می‌جوشید انگار آبی که می‌خورد بلافاصله از بدنش بیرون می‌زد.
واگنر رویش را برگرداند و دوباره پای پنجره رفت. به زمین ساختمان نگاه کرد که روی آن سه بولدوزر کار می‌کردند. زیر لب گفت: «یک باتلاق است» و پشت سرش شنید که اشتین هورست می‌گفت «درست می‌گویید. کارخانه تمام نشده توی لجن فرو خواهد رفت. ولی باز فرو رفتن از فرو ریختن بهتر است.»
آن وقت بود که واگنر طاقتش طاق شد و برای دومین بار فریاد زد، اگر چه این بار دیگر نمی‌توانست صدایش را پایین بیاورد:
ـ اینجا هیچ چیز فرو نخواهد ریخت... فقط تنبلی را باید کنار گذاشت. نه من خرابه‌سازم و نه اینجا آفریقا است.
رویش را برگرداند تا اشتین هورست را ببیند که درکمال آرامش از شیشه‌اش می‌نوشید. کمی‌ بعد صدای آروغش بلند شد.

بعدازظهر واگنر با اشتین هورست و‌هارتمن برای بازدید زمینی رفتند که سه بولدوزر روی آن مشغول بودند. دو تا از بولدوزر‌ها کار می‌کردند و سومی‌ ایستاده بود. واگنر گفت بپرسند چرا این یکی کار نمی‌کند؟
ـ شمع ندارد.
ـ چرا؟
خوان ترجمه کرد: «دزدیدنشان. همه چیز را می‌دزدند: سیمان، چوب قالب‌سازی، شمع ماشین، پیچ، بیل.»
واگنر از‌ هارتمن پرسید آیا منظورش بلیویایی‌ها هستند؟
ـ خیر. احتمال اینکه بلیویایی‌ها بدزدند از همه کمتر است. آنها اینجا توی این کلبه‌ها زندگی می‌کنند و این چیز‌ها به دردشان نمی‌خورد. ولی غیر از آنها هر کس دیگری می‌تواند مظنون باشد. حتی مهندس‌ها.
ـ پس باید همۀ اتومبیل‌ها را هنگام خروج از محوطه کنترل کنیم و این شامل حال مهندسین هم می‌شود.
هارتمن گفت: «این محشر به پا خواهد کرد.»

آنروز بعدازظهر واگنر به مهندسین و تکنسین‌هایی که در سالن غذاخوری جمع شده بودند گفت که از آن پس در صورت بیماری و غیبت باید نامه‌ای از دکتر بیاورند. به اخراج تهدیدشان کرد و اگر چه اسمی‌ به زبان نیاورد اما روی صحبتش با اشتین هورست بود.
واگنر با اشتین هورست و‌ هارتمن لب گودال ایستاد. اگر بولدوزرها یک لحظه از کار می‌ایستادند آب در خط مسیرشان جمع می‌شد. بولدوزر سوم هم دیگر به گل نشسته بود.
اشتین هورست گفت: «نباید ترس به دلمان راه بدهیم.»
واگنر فکر کرد بهتر است کارها را بلافاصله متوقف کند. اما تصمیم گرفت اول با بردو صلاح و مشورت بکند. ناگهان صدای آژیر بلند شد: دو بار کوتاه یک بار بلند.
هارتمن گفت: «این برای شماست. باید بلافاصله به دفتر بر گردید.»

واگنر به طرف دفتر دوید ولی هنوز چند متری بیشتر نرفته بود که نفسش برید و عرق به صورتش نشست. احساس ناتوانی و ضعف می‌کرد و نمی‌توانست به روشنی فکر کند. به خودش گفت این آشفتگی باید به خاطر گرمای سرسام‌آور باشد، به خاطر تغییر آب وهوا و تفاوت ساعت، به خاطر شنیدن حرف‌های عجییب وغریب دربارۀ زن‌های بدکار و بت‌پرست‌ها، به خاطر مشکلات جمع شدن آب روی زمین و ستون‌های سیمانی بدون میلۀ تقویتی، به خاطر مار له شده و نفرینش. اطمینان داشت که در دفتر یک مصیبت جدید در انتظارش خواهد بود. شاید دیواری ریخته، سیم‌های بولدوزری گیر کرده یا کامیونی واژگون شده. شاید هم کسی مجروح یا کشته شده باشد. واگنر خودش را توی دفتر انداخت، ولی بر خلاف انتظارش فقط تکنیسینی گوشی تلفن را جلو او گرفت.
با نفس بریده توی گوشی گفت «واگنر.»
آنوقت صدای رناته را شنید که از هزارها کیلومتر آن سوتر می‌گفت دوست داشته پیش از رفتن یک بار دیگر او را تنها ملاقات کند. می‌خواسته با او صحبت کند، می‌خواسته بگوید همیشه از او با خاطرات خوشی یاد می‌کند و دوست دارد با او مکاتبه داشته باشد، دوست دارد برایش از کارش، از خودش بنویسد.
واگنر صدای رناته را همراه با صدای زن دیگری که به اسپانیایی صحبت می‌کرد توأم با صدای هق‌هقی می‌شنید. فکر کرد شاید رناته گریه می‌کند. ولی دوباره صدای رناته آمد و صدای دیگری به انگلیسی و شخص سومی‌ که به زبان غریبی حرف می‌زد که واگنر تا به حال نشنیده بود. بعد دوباره هق‌هق. واگنر سعی کرد به این همهمۀ گنگ و دور گوش کند.
ـ صدای مرا می‌شنوی؟
ـ بله، بله، اما خیلی ضعیف.
و به یادداشت‌هایش خیره شد که آن روز صبح پس از جلسه نوشته بود. او شکایت‌های مهندس‌ها را هم یادداشت کرده بود. گفته بودند جنس سیمانشان خوب نیست و درصد شن آن بیشتر از حّد معمول است. فکر کرد: «داریم روی شن و باتلاق می‌سازیم.»
صدای رناته دوباره نزدیک و واضح آمد. گفت: «می‌خواهم از برتولد جدا بشوم. دیگر طاقت ندارم». واگنر یک لحظه نگران شد رناته بگوید تصمیمش را آن شب پس ازملاقات با او گرفته. اما رناته ادامه داد که این تصمیم را مستقل... و دوباره صدایش در همهمه‌ای فرو رفت. واگنر توی گوشی بلند گفت: «نمی‌توانم صدایت را بشنوم. واقعاً متأسفم» و گوشی را گذاشت. فکر کرد چه جملۀ احمقانه‌ای. امیدوار بود که رناته حرفهایش راهمان اندازه فهمیده باشد که او حرفهایش را شنیده بود. با وجود این ته دلش دوست داشت دوباره با رناته ملاقات می‌کرد. نه برای اینکه با او بخوابد بلکه دوست داشت دوباره با او صحبت کند. نزدیکی بدنی آنها موجب شده بود بتوانند باهم با صراحت حرف بزنند و از ترس‌های پنهانشان بگویند. دلش می‌خواست از رناته دربارۀ احساسش بپرسد که گفته بود «انگارهمه چیز ساکن می‌ایستد». اگرآن شب زنگ تلفن مانع نشده بود، واگنر همان موقع از رناته سؤال کرده بود اما بعد از آن دیگر نمی‌خواست سر صحبت را باز کند و بپرسد که از چه زمانی این احساس را داشته. آیا ممکن بود که این حالت رناته شبیه احساسی باشد که برای نخستین بار یک سال پیش گریبان‌گیر او هم شده و دیگر رهایش نکرده بود؟ احساسی که جز تنگی نفس اسم دیگری نمی‌شد روی آن گذاشت و اولین بار در حین دوچرخه‌سواری با سوزان و ساشا در پارک ینیش (یعنی در هوای آزاد) به او دست داده بود. انگار درونش سرد و خشن شده باشد نمی‌توانست نفس بکشد. این حمله اگر چه از نظر بدنی کاملاً محسوس بود اما نمی‌شد آنرا تنها به حساب یک عارضۀ جسمانی گذاشت. حالتی بود که انگار دنیای بیرون پشت پرده‌ای از بی‌تفاوتی می‌رفت و او ورای آن پرده می‌توانست حتی خودش را ببیند که روی دوچرخه‌ای نشسته، به شکل مضحکی پا می‌زند و کوشش می‌کند نفس عمیق بکشد. در پارک روی جادۀ خاکی می‌راندند و دوچرخه سوارهای دیگری هم رکاب‌زنان از روبرویشان می‌آمدند. اینکه می‌بایست آهسته برود آزارش می‌داد. این فقط به خاطر ساشا نبود بلکه سوزان هم ترجیح می‌داد آهسته براند. آنروز یک صبح عادی یکشنبه بود.
اگر چه این حمله‌ها به مرور زمان تداوم یافتند، اما نه سر کارش در زائرلند و نه در لودنشید (اگر چه از آن شهر بیزار بود) بلکه فقط آخرهفته‌ها و در خانه‌شان در‌هامبورگ به او دست می‌دادند. تا اینکه نزدیک سه هفته پیش یکبار هم در لودنشید دچار حمله شد. آنروز صبح وقتی در آن آسانسور کوچک دلگیر پایین می‌رفت حالت گرفتگی که دردناک هم نبود به طور ناگهانی از سینه‌اش بالا رفته و به گلویش خزیده بود. ناچار شده بود یک لحظه دستش را به دیوار آسانسور بگیرد تا در باز شود و دوباره بتواند نفس بکشد.
حتی فکر صحبت کردن دربارۀ این حمله‌ها هم با سوزان به سرش نیفتاده بود. زیرا در اینصورت آنچه رکن زندگیشان محسوب می‌شد زیر سؤال می‌رفت: با هم بودن. ولی کم کم در دلش احساسی ریشه می‌گرفت که داشت چیزی را از دست می‌داد.

به نوشته‌هایش خیره شد. چطور می‌توانست این همه مشکل را رفع و رجوع کند؟ ولی شاید این درست همان چیزی بود که دنبالش می‌گشت: مشکلات ارضا کننده. فقط ای کاش می‌دانست که از کجا می‌بایست شروع می‌کرد؟ به سختی می‌توانست افکارش را تمرکز دهد. باید لیستی می‌نوشت و ضروریات را بر حسب اهمیتشان رتبه‌بندی می‌کرد. خودکاری برداشت و روی کاغذ نوشت «١» اما دوباره بلند شد و به بیرون نگاه کرد. روی زمین و میان گیاهانی که از خاکستر سر بلند کرده بودند دو کامیون بارشان را خالی می‌کردند. ولی چرا وسط آن زمین خالی؟ آنجا که قرار نبود چیزی ساخته شود. چرا داشتند آجرها را آن وسط می‌ریختند؟ خواست بیرون برود اما فکر کرد بهتر است سرش را بیشتر از آن با مسائل کوچک گرم نکند. تا همان موقع هم برای خودش به اندازۀ کافی خرده‌کار تراشیده بود. اول باید پاسخ این سؤال داده می‌شد که آیا باید بنای کارخانۀ ٢ را همان جا که کار زیربنا را شروع کرده بودند ادامه می‌دادند؟ به عبارت دیگر باید مشخص می‌شد که آیا مکان فعلی با نقشه‌های مهندسی مطابقت داشت. اگر پاسخ این سؤال مثبت بود آنوقت می‌بایست نقشه‌های ساختمان به کلی عوض می‌شد چون در غیر این صورت بدون شک کارخانه با ماشین‌آلات سنگینش در گل فرو می‌نشست. سرنوشت کارخانۀ ١ هم که در دویست متری ساخته می‌شد نمی‌توانست بهتر از آن باشد. بعد از آن می‌بایست تکلیف سیمان را روشن می‌کرد که در مورد آن یکی از مهندسین محلی شکایت کرده بود. (خوان ترجمه کرده بود می‌گوید «کثافت است.»)

واگنر حس کرد که عرق پیشانیش را می‌سوزاند. توی آیینۀ دستشویی به صورتش نگاه کرد. اگر چه روز پیش فقط برای مدت کوتاهی بدون کلاه ایمنی بیرون ایستاده بود، حالا آفتاب‌سوختگی بزرگی روی پیشانیش دیده می‌شد. موهای بلوندش خیسِ عرق از سرش آویزان بود. تصمیم گرفت چند قدمی ‌در هوای آزاد راه برود. کلاه پلاستیکی را روی سرش گذاشت و در آفتاب داغ بیرون رفت. یک لحظه تأمل کرد. به نظرش رسید برای شروع بهتر است از خوابگاه کارگرها بازرسی کند و به طرف کلبه‌ها به راه افتاد. دوازده کلبه را شمرد که پنجاه متر طولشان بود و سقف‌های حلبی داشتند. کسی آنجا نبود. یک لحظه تردید کرد شاید بهتر باشد زمانی از خوابگاه‌ها بازدید کند که کارگرها مشغول به کار نباشند، اما با وجود این به راهش ادامه داد. یک خوک توجهش را جلب کرده بود. خوکی بزرگ با موهای بلند و تیره در حال چرت زدن. وقتی نزدیکش رسید خوک برای یک لحظه سرش را بلند کرد ولی دوباره به چرت زدن ادامه داد. واگنر یک آن به نظرش رسید که حیوان به حالت تهاجم دندان‌های تیزش را نشان داده بود. بین کلبه‌ها به راه افتاد. سبزه‌ها لگدمالی شده بودند و تعدادی مرغ و خروس روی خاک سرخ پراکنده می‌چرخیدند. از چند طناب، پیراهن و شلوارهای ژنده‌ای آویزان بودند و یک حیوان مرده روی آب بشکه‌ای شناور بود که چنگال‌های بلندش به موش کور شباهت داشت. چند پوتین لاستیکی سوراخ‌سوراخ دیده می‌شدند، پوستی که برای خشک شدن کشیده و رو به آسمان روی یک تخته میخ شده بود، آتشگاهی که دور آنرا با آجر دیوار کشیده بودند، یک کوره و یک سگ که با نزدیک شدن واگنر برخاست و درون کلبه‌ای که در قرمز پلاستیکی داشت ناپدید شد.
واگنر مکثی کرد و به طرف در رفت. دوباره تـأمل کرد. آنوقت داخل شد و در گرما و بوی گند خفقان‌آوری ایستاد. لحظه‌ای صبر کرد تا چشم‌هایش به تاریکی عادت کنند. از شکاف‌های سقف حلبی چند شعاع تند نور روی تخت‌های چوبی افتاده بود. روی تخت‌های باریک دو یا سه طبقه‌ای، کیسه‌های کاهی انداخته بودند. جلو تخت‌ها چند جعبه قرار داشت که اموال کارگرها رویشان بود: چاقو، قوطی کنسرو، پیپ و چند لیوان حلبی. به واگنر احساس خفگی دست داده بود اما وقتی خواست به هوای آزاد برگردد صدای ناله و نفس‌های بریده‌ای توجه‌اش را جلب کرد. در تاریکی گوش ایستاد. صدا از پشت کلبه، از جایی بین تخت‌ها می‌آمد و حالا با صدای سرفه آمیخته بود. واگنر با احتیاط از میان تخت‌های چوبی جلو رفت و در تاریکی شبحی را دید که روی تخت خوابیده. برای یک لحظه فکر کرد چیزی پشت اتاق حرکت می‌کند و دوباره ایستاد. حالا صدای ناله را از نزدیک می‌شنید. بوی تعفن غیرقابل تحمل بود. آهسته روی تخت خم شد. پیکر کوچک و نحیفی با وجود گرمای تحمل‌ناپذیر اتاق خود را در پتوی پشمی‌ پر از سوراخی پوشانده بود. پلک‌های مرد جوان روی چشم‌هایش سنگینی می‌کردند و نفس کشیدنش به نبردی برای فرو بردن هوا می‌مانست. صدای نفس مرد همراه با صدای وزوزی به گوش می‌رسید. کنار تخت پارچ سفالی آبی بود. واگنر مکثی کرد و با کف دست از پارچ کمی ‌آب برداشت. دوباره مکث کرد. مطمئن نبود نوشیدن برای او خوب باشد. فقط لبهایش را با دست مرطوب کرد. دست‌های مرد گشوده و آرام کنارش روی پتو افتاده بودند. آنوقت واگنر از یکی از سوراخ‌های پتو متوجه پانسمان خونی روی سینۀ مرد شد و همزمان، کنار کیسۀ کاهی، استفراغ زرد و سبز رنگی را دید که مگس‌های روغنی براقی به آن هجوم آورده بودند. نفسش را گرفت و بیرون دوید. اما جلو در که رسید استفراغ کرد. نفس عمیقی کشید. داشت با پاشنۀ پا روی استفراغش خاک می‌ریخت که متوجه شد کسی نگاهش می‌کند. همان سرخپوست با صورت زخمی ‌بود که در گذرگاه باریک بین دو کلبه ایستاده بود و واگنر را نگاه می‌کرد که داشت مثل یک حیوان، روی استفراغش را با خاک می‌پوشاند. به طرز مضحکی این صحنه تحقیرآمیز بود. واگنر به تندی رویش را برگرداند و به دفتر ساختمان باز گشت.
به دستشویی رفت. پیراهن خاکی رنگش را که خیس عرق بود درآورد و صورت و بالا تنه‌اش را با آب شست. کمی ‌از چای لیمویی که سوفی در فلاکسش ریخته بود نوشید. بعد خوان را صدا زد و از او خواست از مهندسینی که برای ناهار دور هم جمع شده بودند بپرسد آیا در چند روز گذشته تصادفی رخ داده یا کسی مجروح شده است.
هیچ کس از مرد مجروح اطلاعی نداشت.
واگنر گفت که در یکی از کلبه‌ها مجروحی خوابیده و دستور داد از شهر آمبولانس خبر کنند.
هارتمن روی سر طاس پر از کک و مکش دستی کشید و گفت: «کارگرها خودشان مسئول تصادفات کاریشان هستند» و اشتین هورست با خنده اضافه کرد «تازه دکتر خودشان را هم دارند.»
ـ حال مرد وخیم است. شاید در حال مرگ باشد. به شما می‌گویم یک آمبولانس خبر کنید!
اشتین هورست ادامه داد: «بهتر است که کارگرها خودشان به این کارها رسیدگی کنند. اگر نتوانند از پس کاری بر آیند خودشان خبرمان می‌کنند.»
ـ نمی‌فهمم چطور کسی متوجه نشده. جراحتش یک خراش کوچک که نیست.
ـ جای به این بزرگی، اگر نخواهند، ما از هیچ چیز خبردار نمی‌شویم. شانسشان هم همین است وگرنه بلافاصله از کشور بیرونشان می‌کنند. از اینها چند نفری بیشتر اجازۀ کار ندارد. بگذارید به حال خودشان باشند. اینها نظم وقانون خودشان را دارند. بهتر است ما در کارهایشان دخالت نکنیم.
واگنر دوباره دستور داد: «آمبولانس را خبر کنید» و به اتاقش رفت.
هنگام گذشتن از مقابل مهندس‌ها و تکنسین‌ها که سالاد و ساندویچشان را می‌خوردند، واگنر دید که درمانده و مردّد به نظر می‌رسند. معلوم بود که چیزی از آن گفتگو دستگیرشان نشده فقط یک نفر نگاهش کرد و لبخندی زد. او همان مهندس جوانی بود که دربارۀ سیمان هم شکایت کرده بود. حتماً فکر می‌کردند که توپ این رئیس جدید حسابی پر است. واگنر تصمیم گرفت از خوان بپرسد آیا چنیین ضرب‌المثلی در اسپانیایی هم مصداق دارد؟

واگنر جلو پنجره ایستاد و کارگرها را نگاه کرد که از سر ساختمان باز می‌گشتند و به طرف کلبه‌هایشان می‌رفتند. گروهی از آب بشکه‌ها به سر وصورتشان زدند و اکثریت درون کلبه‌ها ناپدید شدند. واگنر کلبه‌ای را که فکر می‌کرد مرد مجروح در آن بود زیر نظر داشت. تعدادی از کارگر‌ها درونش رفته بودند اما او در رفتار کارگرانی که بعد از مدتی برای برداشتن آب یا رفتن به آشپزخانه بیرون آمده بودند چیز غیرعادی نمی‌دید.
پشت میزش نشست و مشغول مطالعۀ گزارش جنس زمین و مقایسۀ آن با نقشه‌های ساختمان شد. کل ساختمان را می‌بایست ٥٠٠ متر به طرف غرب انتقال می‌دادند. گزارشی از طرف ادارۀ دولتی هم منطقه‌ای را با خاک مناسب‌تر برای ساختمان پیشنهاد کرده بود که از محل اولیه ٥٠٠ متر فاصله داشت.

نزدیک‌های عصر اشتین هورست بدون در زدن وارد اتاق شد. در یک دستش یک شیشه بربُن و در دست دیگرش دو تا گیلاس بود. در را پشت سرش با آرنج هل داد. گیلاس‌ها را روی میز واگنر گذاشت، مشروبی ریخت و گفت:
ـ یخ تمام شده ولی ویسکی توی یخچال بوده و خنک است. بفرمایید...
گیلاس را به واگنر تعارف کرد. آنوقت ادامه داد:
ـ می‌دانم که هضم همۀ این اتفاقات باید برایتان سخت باشد.
و دوباره گیلاسش را پر کرد.
واگنر دستش را روی گیلاس گذاشت: «باید رانندگی کنم.»
ـ نگران چی هستید. اینجا غیر از مار چیزی برای زیر گرفتن نیست!
ـ آمبولانس آمد؟
ـ هنوز نه. ولی خوان تلفن کرده. اگر اجازه می‌دهید نصیحتی به شما بکنم، دیگر به کلبه‌های کارگر‌ها نروید. از ما هیچ کس آنجا نمی‌رود. دنیای آنها کاملاً مجزاست و درستش هم همین است. اگر چیزی از آنها می‌خواهید باید با نماینده‌شان مذاکره کنید. هر کلبه‌ای نمایندۀ خودش را دارد. با یکی از آنها هم قبلاً صحبت کرده‌اید. همان مرد پلنگی.
ـ مرد پلنگی؟
ـ همان که روی صورتش جای زخم است. می‌گویند که با دست خالی با پلنگی جنگ کرده. اینجا نه، سر ساختمان دیگری که بولیوییها قبلاً کار می‌کردند. می‌گویند پلنگ به او حمله کرده و او با دست‌های خالی خفه‌اش کرده است.
اشتین هورست به دست‌های خودش نگاهی کرد. انگار می‌خواست بداند آیا از آنها هم چنین کاری ساخته هست؟ بعد سرش را تکان داد و ادامه داد:
ـ شاید هم قصه‌ای بیشتر نباشد. به هر حال اینجا خیلی به او احترام می‌گذارند. حتی مهندس‌های محلی هم قبولش دارند. قهوه میل دارید؟
و بدون اینکه منتظر پاسخ شود دست بلندی زد و به مرد کوچک سیاه چرده‌ای که وارد شد به اسپانیایی سفارش دو قهوه داد.
خورشید در غرب آسمان پایین آمده بود و از لای پرده‌ها نور ملایمی ‌وارد اتاق می‌شد. روی میز گیلاس‌های خالی و یک زیرسیگاری پر از ته‌سیگار بود. زیر جاسیگاری نقشه‌های ساختمان با لکه‌های باقی‌مانده از جای لیوان‌های قهوه دیده می‌شدند. واگنر فکر کرد ابتدا باید این میز را مرتب کند. این میز هنوز میز اشتین هورست بود.
پدرو در حال بالانس کردن یک سینی و دو لیوان قهوه وارد اتاق شد و تلوتلو خوران دوباره از در بیرون رفت. مست بود. اشتین هورست به پرتغالی چیزی به او گفت. او هم پوزخندی زد، به واگنر نگاهی انداخت و انگشت سبابه‌اش را روی لبش فشار داد.
ـ این معنی اش چی بود؟
ـ گفت حتماً از قهوه خوشتان خواهد آمد. پدرو تنها سیاه‌پوست این نزدیکی است.
واگنر قهوۀ غلیظ و شیرین را نوشید که او را از حالت خماری و بی‌تفاوتی بیرون آورد. در سکوت نشسته بودند. واگنر پاهایش را روی میز گذاشته بود و حس کرد چیزی زیر فشار پایش خم می‌شود. اشتین هورست روی صندلی نشسته و دست‌ها را روی پا تکیه داده بود. توی یک دستش لیوان خالی قهوه تکان می‌خورد. واگنر حدس زد حتماً دارد به زنش فکر می‌کند، به ملاقات‌هایش با آن معاون مدرسه، به سگشان و به آن نامه. اما بهتر دید در این باره سر صحبت را باز نکند. می‌ترسید که از سؤال او سیل درددل اشتین هورست سرازیر شود و حس ترحم، او را غرق کند.
اشتین هورست گفت: «اگر اجازه می‌دهید نصیحتی به شما بکنم، همه چیز را به حال خودش بگذارید. در هر کاری قاطی نشوید. کارتان را بکنید، اما نه بیشتر. اینجا چیزی را نمی‌شود عوض کرد. فقط موجب درهم وبرهم شدن کارها می‌شوید. من حالا دیگر می‌روم.»
آنوقت از جایش بلند شد.
ـ راستی اگر ممکن است امروز خوان و‌ هارتمن را با خودتان به شهر ببرید. من امروز به شهر نمی‌روم.

واگنر در دفتر خالی قدم می‌زد. یک بار دیگر از پنجره به کلبه‌ها نگاه کرد. در آشپزخانۀ کارگرها که فقط یک سقف حلبی داشت آتشی می‌سوخت. نزدیک غروب بود و سایه‌ها بلند شده بودند.

خوان و ‌هارتمن جلو دروازه ایستاده بودند. واگنر مرد سرخ‌پوست را به این بزرگی به خاطر نداشت. درست یک سر و گردن از‌ هارتمن بلندتر بود. گذشته از او سرخ‌پوستهای بولیوی کوچک‌اندام و ظریف بودند.
آخرین کامیون داشت از محل ساختمان حرکت می‌کرد. پشت کامیون پر بود از کارگرها. چند نفر هم در حالی که یک پایشان روی پله بود به درهای کامیون آویزان شده بودند. مردی که سعی داشت روی پله سوار شود کنار کامیون می‌دوید اما جایی که بتواند پایش را بگذارد پیدا نمی‌کرد. آنوقت کامیون سرعت گرفت و مرد جا ماند. با قیافه‌ای خسته و فرسوده به طرف کندۀ درختی رفت، صورتش را انگار که زندگیش را باخته باشد با دستهایش پوشاند و روی کنده نشست. صدای کامیون کم کم محو می‌شد و همهمه‌ای از جنگل به گوش می‌رسید. آوایی همراه با غورغور و‌هام‌هامی‌ که فضا را پر می‌کرد و هر دقیقه بلندتر می‌شد. واگنر سوار ماشینش شد.‌ هارتمن جلو و خوان روی صندلی عقب نشستند.
ـ کجا می‌روند؟
‌هارتمن گفت: «به شهر. هفته‌ای یک بار بولیویهایی که اجازۀ اقامت دارند برای خرید به شهر می‌روند. برای آنها سفر مهمی ‌است. برای خودشان و آنهایی که نمی‌توانند بروند توتون می‌خرند و در ضمن سری هم به زن‌های مورد علاقه‌شان می‌زنند.»
واگنر کنار مردی که روی کندۀ درخت نشسته بود ترمز کرد. به خوان گفت به او بگوید که سوار شود.
خوان از پنجرۀ نیمه باز به مرد تعارف کرد. او در حالی که هنوز داشت از دویدن نفس‌نفس می‌زد نگاه کوتاهی به بالا انداخت، آنوقت سرش را تکان داد و چیزی گفت.
ـ چه می‌گوید؟
ـ نمی‌خواهد بیاید.
واگنر به راه افتاد.
ـ چرا با ما نیامد؟
ـ نمی‌دانم. شاید به خاطر مار.
ـ به خاطر مار؟ داستان این مار چیست؟
ـ راستش این را کسی به خوبی نمی‌داند. برای گروهی از بولیواییها این مار احترام خاصی دارد. اسمش مار اینکا است. یک نوع سمبل زندگی. کسی که این مار را عمداً بکشد خودش هم از بین خواهد رفت. این چیزی است که تکنسین‌ها می‌گویند که البته خودشان هم آنرا از دیگران شنیده‌اند.
ـ از بین خواهد رفت. یعنی می‌میرد؟
ـ این طور می‌گویند. می‌گویند غرق می‌شود.
واگنر خنده‌ای سر داد و گفت: «وقتی به زیربنای ساختمان فکر می‌کنم می‌بینم پر بی‌ربط هم نمی‌گویند. ساختمانی که من می‌بینم حداقل یک طبقه اش در آب فرو خواهد رفت.»
واگنرسؤال کرد: «آیا بولیوییها مشکلی هم درست می‌کنند؟»
ـ اصلاً و ابداً. آنها کلاً انسان‌های آرام و بی‌آزاری هستند.
واگنر از خوان پرسید: «راستی آین آمبولانس کی می‌آید؟»
ـ به زودی. جای دیگری برایش کاری پیش آمده. ولی گفته که حتماً می‌آید.
واگنر که از لهجۀ غلیظ محلی خوان خنده‌اش گرفته بود پرسید: «مننیت‌ها چطوری گران چکو را پیدا کردند؟»
ـ اصلیتشان روسی است. از روسیه آمده‌اند.
هارتمن خندید: «پس بهتر است با من روسی حرف بزنی. چون یک کلمه از این زبان محلی را نفهمیدم!»
ـ باید ببخشی (و حالا دوباره آلمانی حرف می‌زد) مننیت‌ها پنجاه سال پیش از روسیه به پاراگوئه رفته‌اند، ولی اصلیتشان از فریزلند است. نزدیک دویست سال پیش از فریزلند به روسیه مها جرت می‌کنند و پس از انقلاب به گران چکو می‌آیند و در محلی که اقوام من ساکن بودند می‌مانند. ما هم که روی زمین‌هایشان کار می‌کردیم زبانشان را یاد گرفتیم. من اولین کسی بودم که آنها به مدرسۀ مسیحی بازل فرستادند. اگر به خاطر یک فیلم مستند که می‌خواستند از من درست کنند نبود، آلمانیِ سوئیسی هم یاد می‌گرفتم. ولی از مدرسه بیرون آمدم و با کارگردان به برلن رفتم. آنجا سه سال زندگی و تحصیل کردم.
آنوقت خنده‌ای کرد و ادامه داد: «رشتۀ نژادشناسی.»
ـ پس چطور شد آمدید اینجا؟
ـ پیش آمد دیگر. هر چه پیش آید خوش آید.
هارتمن خوابش برده بود. سرش روی سینه‌اش افتاده بود و با هر دست‌انداز بالا و پائین می‌رفت.
ـ تصمیم ندارید پیش اقوامتان برگردید؟
ـ من بدم نمی‌آید. ولی ژنرال اجازه نمی‌دهد.
ـ پس چطور اینجا اجازه دارید بمانید؟
ـ اگر چه همه دیکتاتورهای این منطقه مثل همند ولی هر کدام می‌خواهد چپی‌ها را به دیگری پاس بدهد. این را بهش می‌گویند غرور ملی.

وقتی به شهر رسیدند تاریک شده بود. همه جا چراغ روشن بود و مردم گوشه و کنار خیابان‌ها نشسته بودند. مردها پیژامه‌های اتو کشیده‌ای به تن داشتند. خوان به آپارتمانی اشاره کرد که واگنر می‌بایست جلو آن توقف می‌کرد.‌ هارتمن سرش را بلند کرد و شق و رق نشست. گفت مثل اینکه فقط برای چند لحظه‌ای خوابش برده.
واگنر از خوان پرسید آیا کسی را می‌شناسد که به او اسپانیایی یاد بدهد.
ـ ببینم. اگر کسی را پیدا کردم خبرتان می‌کنم.
واگنر به طرف خوان دست دراز کرد. ولی خوان به جای دست، انگار می‌خواست مستی را از افتادن باز دارد، مچ او را محکم گرفت.
واگنر پیش خودش فکر کرد حالا من کسی را دارم که می‌توانم با او بدون اینکه دیگران متوجه بشوند صحبت کنم. از اینکه این شخص یک سرخ‌پوست بود که به لهجۀ محلی آلمانی صحبت می‌کرد خنده‌اش گرفت.
ادامه دارد


 



به این شغل در ایران می‌گویند پیک موتوری. فعالیتی رایج در نقاطی از شهر که ترافیک سنگین است. جابه جایی مسافر و حمل بارهای سبک از فعالیت‌های پیک‌های موتوری است.
نجم‌الدین بخشی در دوران سرمربیگری علی پروین، سال‌ها در پرسپولیس بازی کرد و هم بازی ستاره‌های فوتبال ایران بود. او سابقه بازی در اكباتان، راه آهن، نيروی زمينی، معادن، آدنيس خراسان، مس كرمان و شهرداری اردبيل را هم دارد.
بخشی به خبرگزاری ایسنا می‌گوید: «رفتم بازار تره بار، مدرسه فوتبال راه انداختم، به كمك دوستان در بازار آهن كار كردم اما نشد كه نشد. مجبور ‌شدم فراموش كنم روزی در پرطرفدارترين تيم اين مملكت توپ زده‌ام.»
منبع: بی‌بی‌سی

 


 



برانکو که در حال حاضر سرمربی تیم شاندونگ چین است بعد از جام جهانی 2006 از ایران اخراج شد، این مربی 56 ساله اما همچنان دلبسته روزهایی است که در ایران داشته است. او می‌گوید:«ایران سرزمین فوتبال است.»
او ادامه می‌دهد:«فوتبال در ایران بسیار مهم است و انتظارات نیز فوق‌العاده بالاست. این تیم هنوز یکی از غول‌های آسیاست اگر که در آفریقای جنوبی حضور ندارد.»
او نمی‌داند که چرا ایران از راهیابی به این تورنمنت بازمانده است: «نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد، وقتی در سال 2006 این تیم را ترک می‌کردم بازیکنان بسیار خوبی در این جمع حضور داشتند. آنها باید در جام جهانی حضور می‌داشتند.»
برانکو در جام جهانی 2006 تنها یک امتیاز به دست آورد و اخبار بسیاری در مورد مشکلات سرمربی و بازیکنان تیم در رختکن وجود داشت. برانکو این حرف‌ها را تکذیب می‌کند و می‌گوید: «هیچ مشکل خاصی در آنجا نبود ما 4 سال عالی را پشت سرگذاشتیم، با قدرت به جام جهانی صعود کردیم و در جام ملت‌های آسیا سوم شدیم.»
منبع: فوتبال ایران

 


 



با نزدیک شدن به نوزدهمین دوره رقابتهای فوتبال جام‌جهانی یک پایگاه خبری اقدام به معرفی منفورترین ها در این دوره از رقابت‌ها کرده است که براین اساس تیم ملی آلمان، دیه گو مارادونا سرمربی آرژانتین و کریستیانو رونالدو بازیکن تیم پرتغال این عناوین را به خود اختصاص دادند!
به گزارش خبرگزاری مهر، پایگاه اینترنتی سانفرانسیسکو کرونیکل در آستانه نوزدهمین دوره مسابقات فوتبال جام جهانی ۲۰۱۰ آفریقای جنوبی اقدام به انتخاب منفورترین های این دوره از مسابقات کرده است.

براساس این گزارش، دو تیم منفور حاضر در رقابت های جام جهانی به این شرح اعلام شده اند:
۱- آلمان: آلمانی ها به دلیل پیشینه تاریخی خود به عنوان منفورترین تیم این دوره از رقابت ها برگزیده شده اند اما در هر جام جهانی به خاطر رفتار جوانمردانه و خوشرویی آلمانی‌ها، دیگر نمی توان از این تیم متنفر بود.
۲- فرانسه: فرانسوی ها به دلیل تباه کردن حق جمهوری ایرلند در راه حضور در رقابت های جام جهانی ۲۰۱۰، به عنوان تیم دوم این رقابت ها از حیث نفرت انگیز بودن قرار دارند. فرانسه با گلی که تیه ری آنری با دست وارد دروازه ایرلند کرد جواز حضور در این رقابت ها را به دست آورد.

● رونالدو منفورترین بازیکن جام جهانی ۲۰۱۰
این پایگاه از کریستیانو رونالدو، بازیکن تیم ملی فوتبال پرتغال، به عنوان منفورترین بازیکن رقابت های جام جهانی ۲۰۱۰ یاد کرده است.

بر این اساس سه بازیکن منفور جام جهانی ۲۰۱۰ آفریقای جنوبی به شرح زیر معرفی شدند:
۱- کریستیانو رونالدو: ملی پوش پرتغالی تیم فوتبال رئال مادرید به دلیل خودخواهی و خودپسندی به عنوان منفورترین بازیکن انتخاب شده است. این بازیکن در دوره پیشین رقابت ها در دیدار تیم های پرتغال - انگلستان باعث اخراج وین رونی هم تیمی خود در تیم منچستریونایتد شد.
۲- جان تری: کاپیتان پیشین تیم ملی انگلستان به دلیل رابطه غیراخلاقی با همسر بهترین دوستش، وین بریج، یکی از بازیکنان منفور این دوره از رقابت هاست.
۳- دیدیه دروگبا: ملی پوش ساحل عاج به دلیل شیرجه های آشکارا، شبیه سازی در زمین، فریب داوران و گرفتن پنالتی عنوان سومین بازیکن منفور رقابت های جام جهانی را به خود اختصاص داده است.

● مارادونا منفورترین مربی جام جهانی ۲۰۱۰
پایگاه اینترنتی سانفرانسیسکو کرونیکل از سرمربی تیم ملی آرژانتین به عنوان منفورترین مربی حاضر در رقابت های جام جهانی ۲۰۱۰ خبر داد.
به گزارش خبرگزاری مهر، دیه گو مارادونا که مجموعه ای از بهترین بازیکنان از جمله لیونل مسی، کارلوس ته وز، میلیتو، آگوئرو، ماسکرانو و هیگواین را در اختیار دارد، به عنوان نفرت انگیزترین مربی حال حاضر رقابت ها انتخاب شده است.
مارادونا به رفتارهای تهاجمی و فحاشی علیه روزنامه نگاران شهره است و گل با دست متقلبانه او موسوم به "دست خدا" در رقابت های جام جهانی ۱۹۸۶ در دیدار با انگلستان از خاطر هیچ کس پاک نمی شود.
نوزدهمین دوره رقابتهای فوتبال جام جهانی ۲۰۱۰ آفریقای جنوبی روز ۲۱ خردادماه با دیدار تیم های ملی فوتبال آفریقای جنوبی و مکزیک آغاز خواهد شد و تا روز ۱۹ تیرماه ادامه خواهد داشت.
منبع: خبرگزارى مهر


 


عشق چیزی نیست که با بخشش آن به دیگران آن را گم کنی. می‌توانی مهر خود را ارزانی صدها آدم دیگر کنی و هنوز آن چه را که در اصل داشتی، داشته باشی، بمانند علم، همانند دانش. انسان خردمند می‌تواند هر آن چه را که می‌داند بیاموزد و باز همه آن چه را که می‌دانسته می‌داند. اما اول باید آن دانایی را داشته باشد. بهتر است اگر بگوئیم که آدمی عشق را مانند دانایی با دیگران سهیم می‌شود، اما تنها آن چه را که داراست می‌تواند با دیگران سهیم گردد.
خود را دوست داشتن خود محوری نیست. مثل جادوگر پیر داستان سفیدبرفی که شیفته و مسرور از خویش از آئینه می‌پرسد که چه کسی زیباترین است؟ دوست داشتن خود یک علاقمندی اصیل یک مراقبت و احترام برای خویشتن است. برای خود اهمیت قایل شدن اساس عشق است. آدمی وقتی خویشتن را با دقت می‌نگرد، خود را دوست دارد، آن چه را در خود می‌بیند ارج می‌گذارد، اما چشم‌انداز آنچه می‌تواند بشود او را به نبرد می‌خواند و به هیجان می‌آورد.
هر انسان موجودی یگانه است. طبیعت از همسانی و یکی بودن بیزار است. هر گلی در مزرعه با گل دیگر فرق دارد، هر تیغه‌ی علف از دیگری متمایز است. آیا تا به امروز در یک باغ دو گل سرخ یک شکل را دیده‌ای؟ هیچ دو چهره‌ای حتی در دوقلوهای کاملا یکسان هم دقیقا مثل هم نیست. اثر انگشتان هر یک از ما با دیگری فرق دارد و به این دلیل می‌توان هر آدمی را از اثر انگشت او شناسایی کرد. اما انسان مخلوق عجیبی است. تنوع و غیرهمگونی او را به هراس می‌اندازد، به جای پذیرش، این مقابله، این شگفت، این گوناگونی شگفت‌انگیز، معمولا از آن می‌هراسد، یا از آن می‌گریزد و یا می‌کوشد تا یگانگی و منحصر به فرد بودن را به هم‌سان بودن با دیگران بدل سازد. تنها در این صورت است که احساس امنیت می‌کند.
هر کودکی که به دنیا می‌آید آفریده‌ای یگانه و ترکیب تازه‌ای از شگفتی است. به لحاظ ساختمان بدن با دیگران تفاوتی ندارد، اما در سطحی ظریف‌تر و پیچیده‌تر، کارکرد همین ساختمان بدنی او خاص خود اوست و نه هیچ انسان دیگری و بر رشد شخصیتی او، توارث، محیط و شانس اثر می‌گذارد. با این حال، مسلما عنصر دیگری نیز در کار است که هنوز به لحاظ علمی شناسایی نشده و می‌توان آن را فاکتور مجهول شخصیت نامید، آن ترکیب ویژه نیروهایی است که بر روی شخص چنان اثر می‌گذارند که او واکنشی و قدرت درکی تنها از آن خود داشته باشد. کودک استثنایی است اما غالب آن چیزهایی که از بدو تولد می‌آموزد به او این آزادی را نمی‌دهد که یگانه بودن خود را کشف کرده، آن را رشد بخشد.
همان طور که قبلا گفتیم وظیفه‌ی راستین آموزش کودک باید فرایند یاری رساندن به او باشد تا منحصر به فرد بودن خود را کشف کند، باید به کودک یاری کرد، تا به سوی تکامل خود یگانه‌اش پیش رود، باید به او آموخت که چگونه خود را با دیگران سهیم کند. به جای همه این‌ها، تعلیم و تربیت ما تحمیل چیزی به نام «واقعیت» بر کودک است. از سوی دیگر جامعه نیز باید وسیله‌ای باشد تا از طریق آن منحصر به فرد بودن کودک با دیگران به شراکت گذاشته شود. از آن جایی که جامعه‌ی کنونی ما به شکل وحشتناکی به راه‌های تازه‌ای برای سازندگی فردی و گروهی نیازمند است، بنابراین، این جامعه است که باید وسیله قرار گیرد تا در آن همگی در یگانگی فردی انسان‌های دیگر شریک شوند. اما اجتماع بر این عقیده است که آن چه قرن‌ها بوده، حتی اگر حقیقی بودنش به اثبات نرسیده باشد باز هم بهترین راه است. اگر به این خطا، به این اشتباه محض دو دستی بچسبیم شیرازه‌ی «فردیت» از هم خواهد پاشید، مرگ فردیت را فراهم می‌آوریم.
هر کودکی امید تازه‌ای برای جهان به ارمغان می‌آورد. اما این اندیشه ظاهرا بیشتر آدم‌ها را می‌ترساند. جامعه‌ای که از این همه «فرد» درست شده باشد، چگونه اجتماعی خواهد بود؟ آیا جامعه‌ای بی‌قاعده و ترتیب نخواهد بود؟ آیا کارش به هرج و مرج نخواهد کشید؟ از چنین فکری از وحشت به خود می‌پیچیم. ما با یک جمع کثیر خاموش احساس راحتی بیشتری می‌کنیم. به آدم‌های غیر جور با خودمان مشکوکیم، به آن‌ها اعتماد نمی‌کنیم. وظیفه‌ی آموزش می‌دانیم که کودک را مطابق معیارهای جامعه تربیت کند. به آموزش هم نقش مشابهی اعطا شده، اگر بتواند نظام مورد پذیرش اجتماعی را حفظ کند، اگر بتواند به اصطلاح شهروند خوب بسازد در اوج موفقیت است. شهروند خوب کیست؟ شهروند خوب کسی است که مانند دیگران فکر کند، مانند دیگران بیاندیشد و مانند دیگران بازتاب نشان دهد. معلم در شرایطی قرار می‌گیرد که مطالب شخصی را به خورد دانش‌آموز بدهد. مربیان تعلیم و تربیت احساس می‌کنند که یک مجموعه‌ی اساسی از دانش وجود دارد که وظیفه‌ی ایشان است تا عمیقا آن را در ذهن کودک بنشانند. در دفاع از این کار می‌گویند که «حاصل خرد اعصار را تعلیم می‌دهند.»
مهر ورزیدن به خود یعنی تلاش برای کشف دوباره‌ی خویش برای حفظ یگانه بودن خود. دوست داشتن خود یعنی درک و تقریر این عقیده که «تو» تنها «تویی» تو هستی که در این کره خاکی زندگی می‌کنی و وقتی می‌میری، همه‌ی امکانات شگفت‌انگیز تو با تو می‌میرند. درک این دوست داشتن خود یعنی این نکته که حتی خود تو تماما از شگفتی‌های خفته در وجودت بی‌خبری. هربرت اوتو می‌گوید که تنها ۵ درصد امکانات بالقوه انسانی ما در دوران زندگیمان به فعل می‌گراید. مارگارت مید نظرش بر ۴درصد است. ۹۵درصد باقی مانده چه می‌شود؟
آر، دی‌ لیینگ (R.D. Laing) روانپزشک می‌گوید: «بسیار کمتر از آن چه می‌دانیم می‌اندیشیم، بسیار کمتر از آن چه باید دوست داشته باشیم، دوست می‌داریم. و در حد دقیق، بسیار کمتر از آنیم که هستیم.»
«تو»‌ی خفته‌ای وجود دارد. یک نیروی بالقوه در تو که باید تشخیص داده شود. مهم نیست که بهره هوشی تو ۶۰ باشد یا ۱۶۰، چیزی بیش از تو، که از آن واقفی در تو وجود دارد. شاید که تنها آرامش و شادی زندگی در طلب این نیروی بالقوه نشستن و رویاندن و پرورش دادن آن باشد. بعید است که حتی اگر تمامی لحظات زندگی خود را صرف این کار کنیم بتوانیم در طول عمر خود همه‌ی این استعداد را کشف نمائیم. تردیدآمیز خواهد بود اگر فکر کنیم که آدمی حتی اگر هر لحظه از زندگی‌اش را وقف این طلب کند، در طول حیات خویش بتواند تمام خود خویش را کشف نماید.
گوته (Goethe) این حقیقت را از دهان فاوست (Favst) به این شکل می‌گوید «اگر بر روی زمین لحظه‌ای آرامش بیابم به آن لحظه خواهم گفت لختی درنگ کن، چه زیبائی.» اگر آدمی لحظه‌ای از جستجوی خویش دست بکشد دل شیطان را به دست می‌آورد، چرا که در نبرد انسان برای «شدن» آرامشی وجود ندارد. در انجیل می‌خوانیم که خانه‌ی ما اتاق‌های زیادی دارد، هر یک با شگفتی‌های ویژه خویش. چگونه می‌توانیم رضایت دهیم که عنکبوت‌ها، موش‌ها، پوسیدگی و مرگ خانه‌ی ما را فرا گیرد.
آن چه ممکن است باشد همیشه بالقوه برای کشف موجود است. هیچ وقت خیلی دیر نیست. این دانش باید آدمی را به بزرگترین مقابله فرا بخواند. شخص باید به طلب «خود» به سفر دراز و پرماجرا برود باید اتاق‌ها را کشف کند و آن‌ها را نظم و ترتیبی بدهد. این دانش باید آدمی را برانگیزد تا یک دوستدار عشق، با احساس و باهوش باشد و نه تنها این، بلکه نیک‌ترین، دوستدارترین، احساساتی‌ترین موجودی که قابلیت آن را دارست بشود. جستجوی او در رقابت با هیچ کس دیگری نیست. او خود رقیب مبارزه‌ی خویش است.

عشق و خود یکی هستند، هر کدام را که بیابی، هر دو را یافته‌ای.

بنابراین دوست داشتن خویش کشف اعجاز واقعی تو را شامل می‌گردد. نه تنها «تویی» که حالا هستی، بلکه تمام امکاناتی که در تو وجود دارد. دوست داشتن خود، درک پیوسته این حقیقت است که تو یگانه‌ای، مثل هیچ کس دیگری در جهان نیستی و این که زندگی باید کشف و رشد و با دیگران سهیم شدن این یگانگی و منحصر به فرد بودن تو باشد. این فرایند همیشه ساده نیست، چرا که همیشه کسانی هستند که از تو همیشه در حال دگرگونی و روئیدن به وحشت می‌آیند، اما این فرایند همیشه هیجان به همراه دارد و مانند همه چیز در حال تغییر و دگرگونی است. این دگرگونی جدید هرگز ملالت‌انگیز نیست. نقبی به درون خویش زدن، باشکوه‌ترین، شادمانه‌ترین و طولانی‌ترین سفرهاست. کرایه‌ی این سفر ناچیز است. پیوسته تجربه‌اندوزی، ارزیابی کردن و آزمون رفتارهای تازه را شامل می‌شود. تنها تو می‌توانی قاضی نهایی خود باشی، تنها تو می‌توانی تعیین نمایی که چه به صلاح توست.
فرهنگ غرب فرهنگ رقابت‌ورزی و رقیب داشتن بوده است. در این فرهنگ ارزش یک انسان با توجه به آن چه او بیش از سایرین دارد اندازه‌گیری می‌شود. اگر خانه‌ی بزرگتری دارد، اگر اتومبیل محکم‌تری سوار است، اگر تحصیلات رسمی بالاتری دارد، به حکم فرهنگ آدم بهتری است. اما این‌ها معیارهای جهانی نیستند. فرهنگ‌هایی وجود دارند که در آن‌ها برترین ستایش‌ها از آن مقدسین و معلمین است که عمری را به کشف خویشتن گذرانیده و هیچ چیز از ارزش‌های مادی دنیا در دست ندارند که نشان دهد برجسته‌ترین‌ها هستند. فرهنگ‌هایی هستند که بر شادی و آرامش ارزش بیشتری می‌نهند تا بر ملک و دارایی و سرگرم کسب مال بودن. آن‌ها این گونه استدلال می‌کنند از آن جا که مرگ برای همگان است، چه دارا و چه ندار، بنابراین تنها هدف زندگانی باید شادی در لحظات زندگی و کشف و یافتن خویش در شادی باشد و نه گردآوری و انباشتن چیزهای مادی.

انسان عاشق در اختیار نیرویی جز نیروی خویشتن نیست، زیرا این خود اوست که نیرویی قدرتمند می‌شود.

جاهایی وجود دارند که طبیعت این درس را پیوسته با انتقام آموخته و باز می‌آموزند. راستی در پای کوه اتنا، ساختن ویلاهای بزرگ و انباشتن مال و منال را چه فایده‌ای است؟ برپا کردن ویلاهای بزرگ یا انباشتن اشیاء بر روی هم و برپا ساختن خانه‌های دائمی در جایی که باران‌های موسمی هر سال می‌بارد و همه چیز جز آدم‌ها و خاک را با خود می‌برد چه حاصلی دارد؟
دهه‌ی ۱۹۳۰ در ایالات متحده موجب گردید تا بسیاری از آدم‌ها، نگاه عمیقی به ارزش‌های حاکم بر جامعه بیاندازند. بعد از بحران بازار و فرو ریختن نظام اقتصادی بسیاری از آدم‌ها که در کالاها زندگی خود را ذخیره کرده بودند به همراه کالاهایشان پائین رفتند، پائین و پائین‌تر حتی تا خودکشی. اما آنان که به جای کالا، امید به خویشتن داشتند، آهی کشیدند و گفتند: «من یک بار این کار را کرده‌ام. می‌توانم دوباره بکنم.» پس برخاستند تا دوباره زندگی بیافرینند. مهرورزی به خویشتن یعنی ارزش خود را مافوق همه‌ی ارزش‌ها دانستن.
مهر ورزیدن به خویشتن این دانایی را که تنها تو می‌توانی تو باشی، شامل می‌شود. اگر سعی کنی مثل آدم دیگر بشوی ممکن است خیلی موفق باشی، اما در این صورت تو همیشه بهترین بعد از او خواهی بود. اما تو بهترین «تویی». خود بودن آسانترین، عملی‌ترین و پرپاداش‌ترین چیزی است که می‌توان بود. در این صورت است که اگر بگوئیم تو برای دیگران تنها می‌توانی آن باشی که برای خود هستی، حرف بی‌معنایی نزده‌ایم.
اگر تو خود را بشناسی، برای کشف خویش مشوق خواهی گشت. اگر نیاز خود را برای آزادی در راه کشف این که چه کسی هستی تشخیص دهی، به دیگران آزادی می‌بخشی که به این مهم اقدام کنند. وقتی قبول کنی که تو بهترین «تو» هستی این حقیقت را نیز خواهی پذیرفت که دیگران هم بهترین خودشان هستند. اما مهم این است که همه چیز با تو آغاز می‌شود، تا حدی که خود را بشناسی می‌توانی دیگران را هم بشناسی. چرا که ما بیش از آن چه متفاوت باشیم به هم شباهت داریم. وقتی به خود عشق بورزید دیگران را هم دوست خواهید داشت. به همان وسعت و عمقی که بتوانی خود را دوست بداری، تنها به همان وسعت و همان عمق می‌توانی دیگران را دوست بداری.

برای دوست داشتن، خود را از یوغ برچسب‌ها آزاد کنید.
«انسان تصویر تقریبا ایستایی از جهان را بر ذهن خویش حک شده دارد که یا به شکل تصادفی، یا عمدا و با شدت از طریق زنجیره‌های همخوانی‌های شرطی شده به وجود آمده و انسان بر این گمان است که این نقش حک شده واقعیت است.»

تیموتی لیری (Timothy Leary)

چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید،
واژه‌ها را باید شست
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد

سهراب سپهری
«ادامه دارد»


 



هرگاه خداوند دست به کار خلقت زنی می‌شود، خود در آن لحظه زنی است با قلبی زنانه. روح، اندام، عطوفت، هوش، عمق احساسات و حتی مو و رنگ چشمی زنانه. از این روست که تمامی زوایای پنهان او را به این خوبی می‌شناسد و خلق می‌کند. اما این جنسیت فقط برای همان لحظه است که در کار خلقت زن است. اگر لحظه بعد دست بکار خلقت مردی شود، باز خود مردی است با همه ویژگی‌های مردانه. که مخلوق خود را کامل از جنس خود درک و لمس می‌کند. البته در اوقات بخصوصی که خدایان از امور دیگر خلاص و وقت آزاد دارند، هر یک انسانی از جنس مخالف را خلق می‌کنند. فقط به این منظور که طبع‌آزمایی کرده و ببینند چگونه از آب درمی‌اید.
وقتی که شما می‌میرید، می‌روید که در خانه بزرگ و مصفای این زوج زندگی کنید و از داشتن رابطه والد - فرزند با ایشان لذت ببرید. هر انسانی روی این کره خاک فرزندی برای آنها بحساب می‌اید و آنها همه سعی و تلاش عظیم خود را برای نشان دادن مهر و محبت و مهارت‌های والدی وقف شما خواهند کرد.
این به انسان دلگرمی و جرات می‌دهد که می‌بینیم آنها نیز از ما می‌اموزند، همانطور که پدر و مادرهای دیگر از فرزندان خود می‌اموزند. شاید بپرسید چه چیزی ممکن است وجود داشته باشد که خداوند از بندگان بیاموزد؟ مثالی می‌زنم: فرض کنید وقتی که بچه‌ای از ایشان دلایل و چگونگی خلقت را سوال می‌کرد آنها نمی‌دانستند چگونه شیوه کارکرد کائنات را به زبان او توضیح بدهند، اما با دیدن دکتر متخصص کودکان و روشی که آنها مسائل پیچیده را برای بچه‌ها توضیح می‌دهند این مشکل حل شد و آنها فهمیدند که: اوه، چه چیز عجیبی خلق کرده‌اند.
بعنوان مثال دیگر، این نادرست و گمراه گننده است اگر به شما بگوییم این زوج آسمانی، وصلتی ایده‌آل داشته و همیشه در صفا و صمیمیت زندگی کرده‌اند. چرا که حداقل در یک برهه از زمان این طوری نبوده است. اولا که ازدواج آنها از قبل برنامه‌ریزی شده بود و آنها از ایام خیلی قدیم - نپرس چقدر!- یکدیگر را می‌شناخته و از کودکی با هم بزرگ شده بودند. هرچند که خیلی هم با هم سازگاری نداشتند. با مطالعه و دقت در احوالات بندگان در طول این همه سال، آنها یاد گرفتند گاهی ادامه دادن زندگی مشترک بهترین راه حل نیست. گاهی مدتی تنها گذاشتن طرف، درعین دوستی جدا زندگی کردن و حتی طلاق چیزهایی نیستند که با وقوعشان اساس هستی کون فیکون شود. و چنین شد که در ادامه روند یادگیری والدین از فرزندان، آنها نیز از ما آموختند و جدا شدند.
از اینها گذشته کلا زندگی خوبی نداشتند. کارهای ناجور و تلخی در حق یکدیگر می‌کردند. دائم بهم زخم زبان می‌زدند آنهم با طرح تهمت‌های واهی. اسرار و اطلاعات خصوصی یکدیگر را رو می‌کردند. حتی چیزهایی که کسی نبایست می‌دید. بعد وارد فاز برخورد فیزیکی شدند. خدای خانم، بعنوان انتقام از خدای مرد، یک سیاره زنانه ترتیب داد. همه زن‌های عالم را هم جمع کرد، داخل همان سیاره. همه چیز آنجا زنانه بود. بدون حتی یک نشانه مذکر. آقا هم به تلافی، بجای یک سیاره، یک منظومه مردانه درست کرد. بعد خانم منظومه طرف مقابل را با یک لشگر سیاره زنانه و شهابسنگ و اجرام آسمانی محاصره کرد. هر دو طرف آدم‌هاشان را برای جنگ مسلح نموده و تعلیم می‌دادند. خانم زنها را آماده و آقا مردها را تشجیع و ترغیب می‌کرد. هر دو جبهه پشتیبانی می‌شدند با انواع سلاح‌ها و مهمات. هیچ چیز را هم از قلم نمی‌انداختند. از طعنه و تمسخر و نفرین گرفته تا توپ و تانک. همه چیز برای یک جنگ تمام عیار آماده بود. جنگ زنها برعلیه مردها. یا بلعکس.
اما دفعتا اتفاق عجیبی افتاد. به شکل اسرارآمیزی همه سیاره‌ها و ستارگان ساکت شدند. هیاهوی پیچیده در آسمان مثل صدای موسیقی که به آرامی محو شود، رفته رفته در فضای تاریک و بی‌انتهای کهکشان‌ها گم شد. هیچ جنگی اتفاق نیفتاد. گلوله‌ای هم از لوله تفنگی رها نشد.
اینطور بنظر می‌رسید که این درس یا امتحانی بود که آنها باید پس می‌دادند، چرا که تنها پس از آن بود که دریافتند، بحث برتری یک جنس یا اصولا نظریه یک جنسی بودن خلقت، نظریه معیوب و ناقصی است. در دوران تقسیم جنسیتی کائنات، در هر طرف از این دعوا، چه زن و چه مرد، می‌فهمیدند که چیزی در این عالم کم بود. یک چیز خیلی مهم. هرکدام جای خالی کمبودی اساسی را در جبهه خود احساس می‌کردند. هرچند که نمی‌توانستند آنرا با انگشت نشان بدهند. هنوز هم نمی‌توانند. اما سکانس آخر دعوا، به سبک سریال آینه اینگونه تمام شد:
خانم دستانش را از شال کمر برداشت. آقا هم چنین کرد. خانم اولین کلمات را خیلی ظریف برزبان آورد.
پرسید: «آیا گرسنه‌ای؟»
و آقا هم در جواب: «بیا باهم چیزی برای خوردن بپزیم.»
سیاره‌های مردانه و زنانه شده، دوباره مختلط شدند و مسابقه از نو شروع شد. دور جدید مسابقات دنبال کردن، اغواگری، انتخاب، رقابت، وسوسه، مشاجره، و سر آخر یک آه بلند لذت که تا اعماق کائنات شنیده شد، آه از خلاصی از سلطه یکدیگر.
ادامه دارد

 


 



این منتقد سینمایی افزود: در ۱۵ ثانیه اول فیلم، نقشه‌ای از گستردگی امپراطوری ۲۵۰۰ ساله ایرانی‌ها نشان داده شد كه بنا برآن، منطقه شرقی شبه جزیره عربستان تحت سلطه سلسله عباسیان بود و البته اگر به عرب‌ها برنخورد، این مسئله بسیار خنده‌دار است چون خلیفه عباسیان تا قرن نهم بعد از میلاد مسیح اصلا وجود خارجی نداشت و آنچه كه از امپراطوری ایران نیز باقی مانده بود در قرن هفتم بعد از میلاد مسیح با گسترده شدن امپراطوری اسلام از میان رفت.
وی گفت: به علاوه در حالی كه موضوع اصلی فیلم درباره اتفاقاتی است كه در صدر امپراطوری پارس به وقوع پیوسته ولی تمامی معماری‌ها براساس معماری اسلامی با آن طرح‌های هندسی و گنبدها طراحی شده، تا آنجا كه در این فیلم تمام شهرها مناره دارند.
این منتقد سینمایی گفت: در جای دیگری از فیلم شاهد آن هستیم كه یكی از حملات شاهزاده دستان (شخصیت اصلی فیلم) و ایرانی‌ها در قلعه تصرف شده الموت رخ می‌دهد در حالی كه این قلعه كه امروزه در كوه‌های البرز قرار دارد تا قرن نهم پس از میلاد مسیح، ساخته نشده بود.
وی همچنین افزود: در این فیلم شاهد آن هستیم كه شاهزاده دستان در ایران توسط حشاشیون تعقیب می‌شود، در حالی كه این فرقه تا قرن یازدهم پس از میلاد وجود خارجی نداشته‌اند.
وی گفت: پس از تماشای این فیلم از آنچه كه بیش از همه مطمئنم این است كه این فیلم بسیاری از ایرانیان را به خشم خواهد آورد، چون در این فیلم سربازان ایرانی كاملا عربی صحبت می‌كنند آنهم با لهجه مراكشی!
منتقد سینمایی هافینتگتون پست در نهایت در انتقاد از سازندگان این فیلم می‌نویسد: چه خوب بود كه نویسندگان این فیلم لااقل برای حفظ درستی تاریخ به خاطر حساسیتی كه داراست، لااقل چنددقیقه‌ای را با یك تاریخ شناس خاورمیانه‌ای می‌گذراندند، در عصر جدید ارتباطات با این همه فن‌آوری و امكانات، برای یك اثر هالیوودی هیچ توجیهی برای چنین اشتباهات فاحشی وجود ندارد.
این منتقد از در دست داشتن كمان‌های پولادی توسط ایرانی‌ها در جنگ‌های این فیلم نیز انتقاد كرده و مدعی شده كه در آن زمان، ‌ایرانی‌ها كمان پولادی نداشته‌اند و این تكنولوژی در اختیار اروپایی‌ها بوده‌ است.

 


 



بنا بر این گزارش، در ابتدای نشست قسمت‌هایی از كارهای شاخص مدیری مثل «شب‌های برره» و «مرد هزارچهره» پخش شد و سپس حمیدرضا ابك،‌ خشایار الوند و مهران مدیری به سئوالات مخاطبان پاسخ دادند.

در ابتدای این نشست، «حمیدرضا ابك» با اشاره به كلیات طنز مدیری گفت: برای خندیدن به طنزهای مدیری، مخاطب باید داده‌هایی از پیش در ذهن داشته باشد تا به شوخی‌های او پی ببرد. به طور مثال برای پی بردن به شوخی‌ یكی از قسمت‌های "مرد هزارچهره " باید روی پاتوق‌ها و جمع‌های روشنفكری مطالعه كرده باشد و با ویژگی‌های شخصیتی برخی از هنرمندان آشنا باشد. مخاطبی كه چنین زمینه‌ای را ندارد، نمی‌تواند به كارهای آقای مدیری بخندد.
وی با تاكید بر این موضوع كه طنز مدیری به مخاطب باج نمی‌دهد،‌ گفت: با وجود این آثار مدیری مورد استقبال مخاطب عام قرار می‌گیرد و در این چند سال در حوزه طنز مكتوب و تصویری چنین طنز قوی‌ای را سراغ نداریم. زیرا بیشتر برنامه‌های طنز تلویزیونی و سینمایی بر اعمال آشنا و بیان شوخی‌های پیامكی تكیه دارد.

آشنایی‌زدایی مهم‌ترین نكته در آثار طنز مهران مدیری
وی مهم‌ترین نكته در آثار طنز مهران مدیری را آشنایی‌زدایی دانست و گفت: در یكی از قسمت‌های "شب‌های برره "، یاورطغرل سلاحی به دست شیرفرهاد می‌دهد كه او این سلاح را به شكل سماور درمی‌آورد. وقتی یاور با تعجب به سلاح تغییرشكل یافته نگاه می‌كند، شیرفرهاد به او می‌گوید: مواظب باش، پر است! و همه ما فكر می‌كنیم منظور او پربودن آب جوش در سماور است كه ناگهان سماور شلیك می‌كند!
ابك ادامه داد: حتی بی‌انصاف‌ترین منتقدان هم بر این عقیده‌اند كه آثار مهران مدیری باعث ارتقای سلیقه مخاطبان شده‌ است و مخاطب ما دیگر به چیزهای بی‌مزه نمی‌خندد. پیش از این، ما به هر لطیفه‌ای می‌خندیدیم و نهایت سطح شوخی‌ها به لطیفه‌های برنامه "صبح جمعه با شما " ختم می‌شد كه البته این دوستان هم در زمان خود زحمت زیادی برای تهیه این برنامه می‌كشیدند اما با ظهور طنزهای مدیری، این سلیقه ارتقاء یافت زیرا همان طور كه اشاره كردم مدیری برای خنداندن به مخاطب باج نمی‌دهد.

سرزبان افتادن تكیه‌كلام‌ها عمدی نیست
در ادامه این برنامه ، «مهران مدیری» در پاسخ به اولین سئوال در خصوص رایج شدن تكیه كلام‌های كارهای او در جامعه، گفت: این موضوع بارها مطرح شده به طوری كه در دورانی، یكی از معضل‌های اساسی مملكت سرزبان افتادن این عبارات بود! اما اینها عمدی نیست. در جریان بازی و ساخت كاراكترها، هر آدمی با یك فرهنگ و یك جغرافیا خلق می‌شود كه از این میان، این حرف‌ها درمی‌آید. حال آثار ما بینندگان خوبی داشته كه این چیزها گسترش پیدا كرده وگرنه هیچ تعمدی در كار نبوده و هیچ تكیه كلامی فكر شده و با منظور به شخصیتی اضافه نشده است. حتی یكی دو بار در برخورد با بازیگرانی كه می‌گفتند اگر این تكیه كلام را بگوئیم سرزبان‌ها می‌افتد، باعصبانیت برخورد كردم.

انتخاب بازیگر برای آثار من فرآیند پیچیده‌ای نیست
مدیری همچنین درمورد نحوه انتخاب بازیگران كارهایش گفت: قبل از این كه این گروه ثابت را كه سال‌هاست با هم كار می‌كنیم، جمع كنم، بازیگران را از طریق تست انتخاب می‌كردم. یا این كه به من معرفی می‌شدند كه آنها نیز باید تست می‌دادند اما الان، با گروه ثابت خودمان كار می‌كنیم، مگر نقش‌هایی كه نیاز به بازیگر جدیدی دارند كه آن هم با مراجعه به آرشیوهایی كه در مؤسسه بازیگری امین تارخ و برخی از موسسات بازیگری دیگر است، انتخاب می‌كنیم و از آنها تست می‌گیریم. در كل انتخاب بازیگر برای آثار من فرآیند پیچیده‌ای نیست.

مدیری مانند "فرشاد پیوس " است كه هر جا توپ را می‌دیدید گل می‌زد!
خشایار الوند نیز در مورد بازیگران طنزهای مدیری گفت: تمام بازیگرانی كه در كار مدیری بازی كرده‌اند، سقف بازیگری آنها در این كارها بوده و اگر به صورت مستقل كار كنند، بازی‌شان به‌اندازه‌ای كه در كار مدیری دیده شده، دیده نمی‌شود. یا خودشان را تكرار می‌كنند. این یكی از خصوصیات ذاتی و متافیزیكی مهران مدیری است كه نقشی را به بازیگر پیشنهاد می‌كند كه به شدت مناسب اوست.
وی اظهار داشت: در "قهوه تلخ " سی و خرده‌ای نقش وجود داشت. وقتی من و امیرمهدی ژوله می‌گفتیم فلان بازیگر برای فلان نقش بهتر است، آقای مدیری نقش دیگری را برای او پیشنهاد می‌داد كه در حین كار متوجه می‌شدیم این بازیگر چقدر در این نقش بهتر می‌درخشد.
مدیری مانند "فرشاد پیوس " كه هر جا توپ را می‌دیدید گل می‌زد بدون این كه تكنیك خاصی داشته باشد، ‌سقف پتانسیل بازیگر را درك می‌كند.

ملاك من برای انتخاب بازیگر، خصوصیات اخلاقی و حرفه‌ای است
مهران مدیری در پاسخ به سئوالی مبنی بر این كه چرا برخی از كاراكترها در كارهای او جواب نمی‌دهند؟، گفت: قطعا پیش می‌آید كه من در انتخاب بازیگری اشتباه كرده باشم كه این اشتباه در دو حالت رخ می‌دهد. یكی این كه شخصیتی خلق می‌كنیم و در متن جواب نمی‌دهد و اگر حذفش كنیم اتفاقی نمی‌افتد و بعد از مدتی آن را هم حذف می‌كنیم. یكی هم اشتباه در انتخاب بازیگر است. من یك بازیگر را با ذهنیت قبلی كه از او دارم، انتخاب می‌كنم اما می‌بینم این آدم در این مدت یا معتاد شده یا اصولا حالش از لحاظ روحی یا جسمی خوب نیست یا درگیر كارهای دیگری شده یا به خاطر مشكلات شخصی به خودش نپرداخته و بیان و بدنش نابود 56largeشده است و در این حالت، نقش آن طور كه باید جواب نمی‌دهد.
وی در مورد این كه چقدر در انتخاب بازیگرانش توصیه‌پذیر است، گفت: این موضوع درباره همه پروژه‌ها هست. وقتی یك كار را آغاز می‌كنی تماس آدم‌های مختلف و مراجعه‌ها آغاز می‌شود اما ملاك خود من برای انتخاب، خصوصیات اخلاقی فرد است و این كه این فرد آیا به بهترین شكل نقش‌ خود را می‌تواند ایفا كند و برای بهترین بودن، غریبه‌ و آشنا فرقی نمی‌كند.

ساخت همزمان 11 تله‌فیلم تجارت است
در ادامه یكی از تماشاگران در خصوص اولویت داشتن برخی از طنزهای مبتذل در تلویزیون پرسید كه مدیری در پاسخ گفت: مسئله اینچنینی در جامعه ما دولبه دارد. یك لبه سیاسی و یك لبه فرهنگی. راجع به بخش سیاسی آن بعدا به طور مفصل صحبت خواهیم كرد و راجع به بخش فرهنگی آن هم من احساس می‌كنم اگر تلویزیون به عمد انجام داده باشد، می‌افتد به بعد سیاسی كه باید درباره آن بعدا صحبت كرد و اگر به عمد نباشد، از سرناآگاهی است كه این ناآگاهی‌ها سبب شده یكسری عوامل درجه یك را از دست بدهیم، آن هم به این دلیل كه كار كارشناسی در این زمینه انجام نمی‌شود.
این كارگردان در ادامه بیان داشت: مسئولان نمی‌آیند بر اساس نگاه كارشناسی بگویند این آدم‌های درجه یك باشند. این آدم‌ها به دلیل ضعف نباشند و ببینند كه یكسری آدم متوسط باید چگونه فعالیت كنند. همه می‌خواهیم در سینما و تلویزیون پول دربیاوریم. آپارتمان و ویلا و ماشین بخریم. كسی در این وسط بحث فرهنگی و هنری ندارد.
مدیری تصریح كرد: تا آنجا كه من می‌دانم خیلی از تهیه‌كنندگان، به تهیه فیلم مثل به‌مثابه یك بیزینس‌ نگاه می‌كنند. به طور مثال آدمی 11 تله‌فیلم را با هم كارمی‌كند كه تمام عوامل پشت صحنه این 11 تله‌فیلم یكی است و همه را رج می‌زند! یعنی یك سكانس از فیلم اول را عوامل در یك اتاق می‌گیرند و برای گرفتن سكانسی از فیلم دوم به اتاق كناری می‌رویم. ما در طول تاریخ چنین چیزهایی نداشته‌ایم و این به معنای نگاه تجاری به این شغل داشتن است.

یك وقت‌هایی احساس بی‌انگیزگی و بطالت می‌كنم
وی ادامه داد: من یك وقت‌هایی احساس بی‌انگیزگی و بطالت می‌كنم. حتی از این كه اینجا نشسته‌ام و این حرف‌ها را می‌زنم. با خود می‌گویم كه این حرف‌ها را می‌زنی. كه چی؟ ان كارها را می‌كنی، كه چه بشود؟ نگاه كارشناسانه و دلسوزانه‌ای در جاهای تصمیم‌گیرنده وجود ندارد و اصلا لزومش حس نمی‌شود كه برای آدم‌ها وقت بگذارند.
ابك در این زمینه از مدیری پرسید: آیا این شرایط مختص چندسال اخیر است؟
مدیری پاسخ داد: این نگاه مختص این سال‌ها نیست و همیشه وجود داشته است.
ابك ادامه داد: این وضعیت فرهنگی همیشه در تلویزیون و سینما بوده، اما هیچ‌گاه مدیری تن به ساخت كارهای اینچنینی نداده. شما پرسش‌گر این سئوال را با پاسخ‌تان دور زدید! و مدیری نیز به شوخی پاسخ داد: بله، قطعا دور زدم!

می‌توان مدیری را با تالكین مقایسه كرد
ابك ادامه داد: هیچ‌كس از آپارتمان‌سازی، ویلا و پول بدش نمی‌آید اما آدم حرفه‌ای مانند مدیری خودش را با ساخت 11 تله‌فیلم خراب نمی‌كند زیرا دریافته است باید آثار حرفه‌ای بسازد تا بتواند با قدرت از شبكه بخواهد كه آگهی‌های میان برنامه‌اش را مال خودش كند. این خواستی است كه هر كسی نمی‌تواند از تلویزیون داشته باشد اما انتخاب‌های هوشمندانه مدیری چنین قدرتی به او داده. وقتی مدیری برای ساخت یك 90 قسمتی یك جهان خلق می‌كند، می‌توان او را با جی آر آر تالكین مقایسه كرد كه برای ارباب حلقه‌ها یك دائرة‌المعارف جدید می‌نویسد. او در "شب‌های برره " درست مثل تالكین یك ناكجا آباد با یك زبان من درآوردی خلق می‌كند. كارهای او با كارهای تمام كارگردان‌ها متمایز است.
الوند نیز درباره پخش برخی طنزهای سطح پایین مثل "دارا و ندار " از تلویزیون و پخش نشدن طنزهای جدی مثل كارهای مدیری در نوروز امسال، گفت: این اشكال به مدیران شبكه بر می‌گردد. به عنوان مثال شبكه تهران به دلیل این كه در ایام نوروز برنامه پرمخاطب نداشت، به این سمت رفت كه سرال پربیننده پخش كند. مدیر شبكه می‌گوید چون آقای ده نمكی توانسته در سینما با فیلم‌هایش این سطح مخاطب را جذب كند، سریالش را در نوروز پخش كنیم و برای این كه بتوانیم آمارها را بالا ببریم، بیائیم و به هر قیمتی مخاطب را جذب این كار كنیم.

ما باید خودمان را با خودمان مقایسه كنیم
مدیری برای پایان دادن به به این بحث گفت: هیچ مقایسه‌ای در جهان وجود ندارد. هر كسی در آخرین حد اوج خود و در حد ابتذال سر جای خودش هست. هیچكس با هیچكس دیگر قابل مقایسه نیست. ما باید خودمان را با خودمان مقایسه كنیم. این طوری خودمان هم راحت تریم. اینگونه دیگر نه حرص‌مان درمی‌آید نه ناراحت می‌شویم.
یكی از تماشاگران از مدیری در خصوص عدم ریسك پذیری او برای انتخاب بازیگران جدید در آثارش پرسید و این كه چرا همیشه سیامك انصاری نقش اصلی كارهای او را بازی می‌كند كه مدیری به شوخی پاسخ داد: سیامك كه سرجهازی من است!
او ادامه داد: ما پس از سال‌ها كار با هم به یك فرمول رسیده‌ایم. بچه‌هایی كه با من كار می‌كنند این لحن یا فرمول را خوب بلد هستند. جنس كمدی مرا این بچه‌ها پس از سال‌ها كار به‌خوبی می‌شناسند. بسیاری از بازیگران حرفه‌ای و سوپراستار وقتی در كارهایم بازی كرده‌اند پس از یكی دو جلسه تمرین خودشان از ادامه كار انصراف داده‌اند و هیچ‌كدام نتوانسته‌اند به این ویژگی‌ها دست پیدا كنند. آنها به ریتم ما نمی‌رسیدند. ما سكانس‌های 30 الی40 ثانیه‌ای داریم.
وی افزود:در "مرد هزارچهره " آقای خمسه یا خانم اكرم محمدی و دیگران بسیار تمرین می‌كردند تا به ریتم ما برسند اما سیامك متن را می‌گرفت و بدون تمرین جلوی دوربین می‌رفت. حتی عوامل فنی ما هم با سایر عوامل فنی متفاوت‌اند آنها مانند یك كماندو می‌مانند. وقتی كه من می‌گویم دوربین آنجا، مانند یك جادو دوربین و تجهیزات محو می‌شود و در كم‌تر از یك دقیقه به اتاقی دیگر منتقل می‌شود. این سرعت و هماهنگی به خاطر تمرین در طول سالیان دراز بوده است. البته قبول دارم كه باید ریسك كرد اما این كار برای من وقت گیر و سخت است اما در كارهای سینمایی‌ام كه قرار است بعد از این ساخته شوند، قول می‌دهم كه سیامك انصاری نباشد(با خنده)
حمیدرضا ابك نیز در این زمینه گفت: ریسك پذیری تنها در انتخاب بازیگر نیست. كارهای مدیری در طول سال‌ها بسیار تغییر یافته‌اند. او از میان پرده‌های نمایشی در سال‌های اولیه، به ساخت رمان عظیمی مثل "شب‌های برره " در تلویزیون رسید. او از سریالی به سرالا دیگر ریسك كرده و سبك و كار خود را تغییر داده است.

سینمای ما از دور گنده، حرفه‌ای و دهان پركن است
در ادامه این نشست، مدیری در خصوص تفاوت كار در سینما و تلویزیون گفت: هر كدام از این مدیوم‌ها معایب و مزیت‌های خاص خودشان را دارند و انتخاب از میان آنها سخت است و ما هم در تئاتر، هم در سینما و هم در تلویزیون كار می‌كنیم. در سینما كار از بیرون به شدت حرفه‌ای به نظر می‌رسد اما وقتی وارد می‌شوی به شدت غیرحرفه‌ای است اما كار در تلویزیون از كار در سینما حرفه‌ای‌تر است. من سر یكی از فیلم‌های سینمایی دیدم كه هر كس ساز خودش را می‌زند و كارگردان هر كسی هر كاری می‌كرد می‌گفت همین خوب است! در سینما جزئیات به شدت مهم است اما ما در كارهای تلویزیونی بیشتر به این جزئیات مانند نور، طراحی صحنه و لباس و غیره می‌پردازیم كه البته دیجیتال این زحمات را نشان نمی‌دهد و تاكید بر این جزئیات در تلویزیون می‌میرند! باقی كیفیت تصویر نیز در تلویزیون وقتی روی آنتن نابود می‌شوند. ولی فیلم 35 میلی‌متری به خوبی این جزئی‌نگری‌ها را نشان می‌دهد.
وی ادامه داد: در كل اما، سینمای ما از دور گنده، حرفه‌ای و دهان پركن است اما از نگاه من برخی از كارهای تلویزیونی حرفه‌ای‌تر از آثار سینمایی هستند. تلویزیون مخاطبی دارد سینما هرگز نخواهد داشت. یك قسمت یك سرالی را 60 میلیون نفر می‌بینند اما پرفروش‌ترین فیلم سینمایی كه میلیاردها فروش دارد، یك میلیون تماشاگر در طول یك ماه دارد...

شخصیت‌های خوب و دوست داشتنی و پاك خنده‌دار نیستند
وی در پاسخ به گلایه یكی از تماشاگران كه چطور تلویزیون می‌تواند بی‌رحمانه شخصیت‌هایی را به سخره بگیرد،‌ گفت: هر شخصیتی یا هر تیپی یكسری خصوصیات دارد. حتما اهل یك جایی است. یا خمیده است یا جین می‌پوشد، یكسری خصوصیات فرهنگی دارد. یك زبان خاص برای خودش دارد. نمی‌توان شخصیتی خلق كرد كه فرهنگ و جغرافیایی را تداعی نكند. حتی برره كه یك دنیای خیالی است نیز اعتراض گروهی را درآورده بود كه لهجه فلانی نزدیك به لهجه اهالی فلان شهرستان است..! یا در "مرد هزارچهره " می‌گفتند چرا اداره ثبت احوال شیراز؟ چرا اصفهان نه؟ به هر حال برای خلق یك شخصیت مجبوریم یكسری خصوصیات برای او تعریف كنیم.
به گزارش فارس، "خشایار الوند " نیز با تاكید بر این كه مدیری روی این كه در طنزهایش به هیچ قشر و گروهی برنخورد، حساس است، گفت: در "قهوه تلخ " سكانسی نوشته بودم كه برای آن كه پیری مردی را به رخش بكشند، یك دست دندان به او هدیه می‌دهند. مدیری گفت شاید عده‌آی از افراد پیر از این شوخی ناراحت شوند. حتی وقتی مدیری نقش خودش را هم در "مرد هزارچهره " بازی كرد ما تلفن اعتراض آمیز داشتیم! همیسه این اعتراض‌ها هست.
مدیری نیز در این زمینه اضافه كرد: شخصیت‌های خوب و دوست داشتنی و پاك خنده‌دار نیستند. وقتی شخصیتی كمدی خلق می‌شود كه پر از تضاد و ناهنجاری باشد. پزشك خوب و شریف و درستكار جایی برای شوخی ندارد. (خشایار الوند در این لحظه اضافه كرد: ‌این دكتر می‌شود دكتر قریب.)
وی در ادامه گفت: البته من قبول دارم كه باید در تصویر طنزآمیز این آدم‌ها، مواظب باشیم.

جای خالی‌ پیمان قاسم‌خانی به‌شدت حس می‌شود
مهران مدیری در پاسخ به علت جدایی از پیمان قاسم‌خانی و میزان تاثیر او در آثارش گفت: پیمان به دلیل یكسری گرفتاری‌ها و مشكلاتی كه در حوزه سینما دارد، زمان كار كردن را با ما پیدا نكرد. او هم‌زمان درگیر دو سه كار بود و نمی‌توانست در كار آخر با ما همراهی كند.
مدیری در خاتمه تاكید كرد: این قطع همكاری دلیل خاصی ندارد و امیدوارم بتوانیم دورباره هم‌كاری خود را آغاز كنیم زیرا جای خالی‌اش به شدت حس می‌شود.
منبع: مجله سی نت


 
شما این خبرنامه را به این دلیل دریافت می کنید که ایمیل شما پس از تایید وارد لیست دریافت کنندگان شده است. برای لغو عضویت از این خبرنامه به این لینک مراجعه کنید یا به shahrgon-unsubscribe@sabznameh.com ایمیل بزنید. با فرستادن این خبرنامه به دوستان خود آنها را تشویق کنید که عضو این خبرنامه شوند. برای عضویت در این خبرنامه کافی است که به shahrgon@sabznameh.com ایمیل بزنید. برای دریافت لیست کامل خبرنامه های سبزنامه به help@sabznameh.com ایمیل بزنید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خبرهاي گذشته