-----------------------------
همه خبرها و ديدگاهاي سانسور شده و پشت فيلتر جمهوري اسلامي مانده را يكجا و بي درد سر در "هستي نيوز" بخوانيد... http://groups.google.com/group/hasti-news/

--------------------------------------------







Google Groups
Subscribe to Hasti News
Email:
Visit this group

۱۳۸۹ بهمن ۲۷, چهارشنبه

Latest Posts from Iran Dar Jahan for 02/16/2011

Email not displaying correctly? View it in your browser.
این خبرنامه حاوی عکس است. لطفا گزینه دیدن عکس را در ایمیل خود فعال کنید.



پدرو موتینهو فاش کرده است که بعد از ترک فالکریک در تابستان گذشته به دنبال انتخاب حرکت ناموفق به مقصد قبرس، شانس بدست آوردن «مبلغ عجیب» در ایران را از دست داده است. حالا بازیکن مهاجم پرتغالی می گوید که بسیار خوشحال است که به خانه برگشته و بعد از سه دوره کوتاه، اکنون در باشگاه اسکاتلندی است.

وقتی که ایران، مبلغ ۵۰ هزار دلار برای این بازیکن ۳۱ ساله پیشنهاد کرد، وی به مدت دوهفته بود که به باشگاه اتلتیک یونیون پاپوس پیوسته بود و به همین دلیل این پشنهاد را رد کرد. موتینهو در ماه دسامبر با این ادعا که پاپوس به او پول نمی داد و همچنین او را در مسابقه ها بازی نمی دادند، از این باشگاه جدا شد.

موتینهو گفت: «شاید ما با قدم اشتباه در قبرس شروع کردیم چون دوهفته بعد از این که به قبرس رسیدم، آنها پیشنهادی برای خرید من دریافت کردند.»«آنها این پیشنهاد را قبول نکردند، بنابراین خودم با مدیریت تیم صحبت کردم چون این پول به نوعی تغییر دهنده زندگی ام می شد.»

«ولی من با آنها قرارداد امضا کرده بودم، از یک جهت خوشحال بودم که به من اجازه نداد بروم، چون فکر می کردم که او می خواهد به من بازی بدهد. ولی من به سختی بازی کردم. سه گل در پنج بازی به ثمر رساندم و بعد از آن آنها پرداخت های بازیکنان را به خاطر مشکلات مالی متوقف کردند. در آخر دسامبر من دو ماه و نیم دستمزدم عقب افتاده بود و کلا راضی نبودم. پس با آنها صحبت کردم و قبل از کریسمس آنجا را ترک کردم.»

«پولی که من باید در قبرس می گرفتم خیلی خوب بود ولی با پیشنهاد ایران، مبلغ عجیبی به دست می آوردم. من باید این حرکت را می کردم و قطعا به ایران می رفتم. سبک زندگ کاملا متفاوت می شد اما پیشنهاد پولی برای یکسال در آنجا، مثل ده سال در اسکاتلند بود.»

«ولی مذاکرات زمان زیادی طول کشید و زمانی که آنها تصمیم گرفتند تا به من پیشنهاد بدهند، من در قبرس بودم. نمی خواستم هیچ مشکلی ایجاد کنم. پاپوس جای خوبی بود و باشگاه خوبی، اما وقتی که به شما پول نمی دهند و به اندازه ای که می خواهید، شما را بازی نمی دهند، پس یک چیزی باید تغییر کند.»

موتینهو در بازگشتش به اسکاتلند گفت: «شاید من پرتغالی باشم ولی اینجا خانه ام است. هر بازیکنی، وقتی که چیزی در زندگی اش خوب پیش نرود، به خانه برمی گردد. این همکان کاری است که من کردم-من به اینجا آمدم. من خانه ام را اینجا نگه داشتم. من اینجا خوشحالم و همسرم هم اینجا خوشحال است.»

«تابستان گذشته وقتی که تیم ما صعود نکرد، خیلی ناامید شدم چون واقعا باور داشتم که نباید اینطور می شد، ولی ما حالا این شانس را داریم که همه چیز را درست کنیم و باشگاه را به لیگ اول اسکاتلند برگردانیم؛ به جایی که فکر می کنم به آن تعلق دارد.»

استیون پرسلی، مدیر فالکریک، امیدوار است که برگشت موتینهو، در کنار کسب وام «رس پری» و برگشت تام مک مانوس از دوران مصدومیت، امیدهای متزلزل به برنده شدن در گروه اول را افزایش دهد. او گفت: «به نظر می رسد که پدرو ارتباط خوبی با حامیان ما برقرار کرده است. او قدرت جادویی دارد، یک تاثیر بزرگ.»

* از: مارتین مک میلان / در: هرالد


 


انتظار صادق امیری را از پا درآورده است. پنج ماه است که امیریِ کرد تحت درمان روانی است. معلوم نیست چه زمانی به تقاضای پناهندگی این ایرانی که از یونان به آلمان آمده رسیدگی می شود. گرچه آلمان اکنون رسماٌ صالح به تصمیم گیری است ممکن است ماهها طول بکشد. هزاران پناهجو منتظرند. صادق امیری یکی از آنان است.

در طبقۀ دوم یک ساختمان آجری قرمز در منطقۀ کرویتس برگِ برلین زندگی می کند. ساختمان زمانی انبار ارتش و بعدها مدرسه بود، راهروها خالی و خلوتند. جای راحت گونۀ دیگری است. کلیسای پروتستان این ساختمان را اداره می کند که در آن پناهجویانی از سراسر دنیا زندگی می کنند. امیرِ سی ساله با دو مرد دیگر که آنها نیز ایرانی هستند هم اتاق است.

وسایل اتاق را سریع می توان فهرست کرد: یک کمد، یک تخت دو طبقه، یک تخت یکنفره، یک ظرفشویی و میزی با سه صندلی. یکسال است که مرد جوان بیشتر وقت خود را صرف این می کند که روی تخت بنشیند. و انتظار بکشد. بعد اغلب به روزهای ژوئیۀ ۲۰۰۹ فکر می کند که قراربود زندگیش را تغییر دهد.

امیر که خیاط است در کرمانشاه در غرب ایران مغازۀ کوچکی با چهار کارگر داشت. وی روز ۱۳ ژوئیۀ ۲۰۰۹ یعنی روز انتخابات ریاست جمهوری را خوب به یاد می آورد. درحالیکه به میزچوبی نگاه می کند می گوید: «برای اولین بار در عمرم رأی دادم.» انگشتانش را در هم گره می زند: «حسین موسوی در کشور من امید ایجاد کرد، امید به اصلاحات و تغییر و آزادی. امید به یک زندگی بهتر که در آن حقوق اقلیت های دینی رعایت شود.»

رقیب رئیس جمهورمحمود احمدی نژاد قول داد بین شیعه و سنی میانگیری کند و آرامش را به کشور بازگرداند. وعده هایی که صادق امیری را در پای صندوق رأی کشیدند. برای اولین بار در عمرش برگۀ انتخاباتی را پرکرد. هیچگاه آدمی سیاسی نبود. خانواده اش برایش مهم بود و مغازه اش و دوستانش. در پیروزی موسوی اصلاح طلب تردیدی نداشت. اشتباه می کرد.

تکانۀ اول

انتخاب دوبارۀ احمدی نژاد تندرو برای صادق امیری تکانه بود: «کسی را نمی شناختم که به رئیس جمهور رأی داده بود.» پیروزی مشکوک که در سراسر دنیا اعتراض هایی را به دنبال داشت. صحبت از تقلب در انتخابات بود، مرد جوان می پرسد:«انتخاب ما چه شد، رأی ما کجا رفت؟» صدایش آهسته می شود: «همراه دوستانم به خیابان رفتیم و علیه نتیجۀ انتخابات اعتراض کردم.»

خیلی زود در بین جمعیت معترض شایعه شد نیروهای بسیج با لباس شخصی بین مردمند «اما ما نتوانستیم آنها را تشخیص دهیم، نفهمیدیم کی هستند.»«نیروهای داوطلب»، بسیج، سازمانی قدرتمند است که ساختار آن چندان معلوم نیست. این جماعت را که روزگاری خمینی در دفاع از حکومت بنیاد نهاد از سال ها پیش ترس و وحشت در ایران می پراکنند.

یکی از آغازین روزهای تظاهرات بود که صادق امیری را ناگهان عده ای به کناری کشیدند. وی می گوید: «مجبور بودم گذرنامه ام را نشان بدهم. بعد توانستم بروم.» تلاشی برای ارعاب. خشونت علیه تظاهرکنندگان روز به روز فزونی گرفت.

صادق امیری به یاد می آورد: «در روز ششم ناگهان ولوله ای در جمعیت افتاد، بسیجی ها شروع به کتک زدن مردم کردند. همینطور می زدند. ترس برم داشت و فرار کردم.» اما خیلی دور نشد، بسیجی ها به او پشت پا زدند، زمین افتاد. «بعد به جانم افتادند.» با باتوم مرد بی دفاع را کتک زدند. مدام می زدند.«روی سرم، تمام بدنم.»

مرد خجالتی آستین چپش را بالا می زند و جای زخمی را نشان می دهد که حدود هفت سانتیمتر طول دارد. دستش از اینجا شکست.«بلندم کردند و از بین مردم بیرونم کشیدند. دیدم کجا می برند: داخل یک خودرو. و ترسیدم.» کوشید با وجود جراحت فرار کند. و خوش اقبال بود: «عده ای ناشناس به کمک آمدند، مرا از دستان بسیجی ها بیرون کشیدند.»

آغشته به خون اما آزاد، از ترس جان گریخت. دوستانش او را دیدند و به جای امنی بردند. شب برادر بزرگ ترش به خانۀ دوستی آمد که صادق امیری را پنهان کرده بود. دندان پزشکی زخم هایش را بست.

برگشتن غیرممکن بود

روز بعد برادرش او را با ماشین به خارج شهر برد. چند روزی در باغ میوۀ پدرش پنهان شد. «مطمئن بودم ظرف چند روز می توانم نزد خانواده ام بازگردم.» اما معلوم شد که غیرممکن است. نیروی انتظامی خانۀ والدینش را گشت. وسایلش را از اتاقش برد.«برادرم توصیه کرد فرار کنم.» گفت که برای صادق و خانواده اش از همه بهتر است.«می دانستم که اینجا چه خواهم کشید؟» جمله اش را تمام نمی کند. آه می کشد، می داند فکر بیهوده است. با این وجود این فکر دست از سرش برنمی دارد.

وقتی صادق امیری از خانۀ آجری قرمز خارج می شود از کنار فروشگاهی که جنس های ارزان می فروشد و خانه هایی که روی دیوارهایش را نوشته اند می گذرد، ناچار است خریدی بکند. با قطار شهری پیش روان شناسی می رود که قرار است به او کمک کند با آنچه از سرگذرانده کنار بیاید. در حالیکه به آهستگی و با شرم می خندد می گوید: «خیلی از خانه بیرون نمی روم.» می گوید گاهی دیدن دوستان جدیدش می رود، کرد و فارس. به گفتۀ خودش دوستان آلمانی ندارد. ضفف زبان مانع ارتباط با آدم ها از فرهنگ های دیگر است. چند کلمه ای آلمانی می داند. واژگانی هستند که در خیابان شنیده است.

«امکان رفتن به کلاس آلمانی ندارم. خیلی دلم می خواهد زبان یاد بگیرم.» صادق امیری ماهی ۲۰۰ یورو می گیرد.«و بلیط قطار مجانی است زیرا باید پیش روان شناسم بروم.» بعد از چند ماه انتظار نوبتش شد که پیش روان شناس برود. با این وجود هنوز برایش دشوار است که دربارۀ فرار حرف بزند. باز هم به پایین نگاه می کند. بعد شروع به صحبت می کند.

می گوید: «برادرم ترتیب سفر را داد.» به گفتۀ او خانواده اش طبقۀ متوسط حساب می شوند.«من پناهجوی اقتصادی نیستم، من داوطلبانه اینجا نیامده ام» این را می گوید گویی باید بودنش را در آلمان توجیه کند. پول خروجش را از ایران خانواده اش داد. قرار بود مسافرت در ارومیه در منطقۀ مرزی ترکیه شروع شود. «۲۴ ساعت در پشت کامیون گذراندم، پشت صندوق ها پنهان شده بودم. کوتاه زمانی بعد از ورودمان به شهر مرزی راه درازمان برای عبور از مرز شروع شد.»

همراه عده ای پنج روز از کوه ها عبور کرد، در بین این عده هم ایرانی بود و هم افغانی. بعد کامیونی آنها را سوار کرد. ماجرایی غمبار آغاز شد: «مایل نیستم به این یک هفته فکر کنم.» سرتکان می دهد و می گوید خاطرات بسیار بدی هستند. قایقی که قرار بود این گروه را به یونان ببرد نیامد. از راه خشکی ادامه دادند. هر طوری بود از مرز گذشتند و در اوت ۲۰۰۹ به آتن رسیدند.

اوراق جعلی

صادق امیری می گوید: «جهنمی بود.» به گفتۀ او رسیدگی به پناهجویان فاجعه بار بود. کمیساریای عالی سازمان ملل متحد این نظر را تأیید می کند. از شرایط غیر انسانی برای پناهجویان گزارش می شود، طیق این گزارش انسان ها با خطر جسمی و جانی روبرو هستند. «آدم های زیادی را دیدم که در آشغال ها می گشتند و روی کارتن می خوابیدند و در بازارهای هفتگی برای دریافت غذا التماس می کردند.» سازمانی مسیحی با دادن غذا از صادق امیری حمایت کرد، پول کافی داشت تا در خانۀ قاچاقچیان آدم سرپناهی بیابد.

امیری می گوید: «برخی از پناهجویان خلاف کاری می کنند، برخی دیگر تن به خودفروشی می دهند.» خیاط خیلی زود پی برد اینجا نمی تواند بماند. با گذرنامۀ بلغاری و بلیط جعلی از یونان گریخت. دو ماه بعد از انتخابات ایران در فرودگاهِ تِگِل در برلین به زمین نشست که پلیس با دستبند از او استقبال کرد.«برخلاف یونان زندان در کوپنیگ برلین بهشت بود.» به علت ورود غیر قانونی به آلمان به یک ماه زندان محکوم شد.

بیشترین ترسش در مدت زندان فکر بازگشت به یونان بود.»خودم را ناتوان احساس می کردم و خوشحال بودم که وکیل دارم.» اما به جای بازگرداندن به یونان زندانش تمدید شد.«به من گفتند که پرونده ام را پیدا نمی کنند. به دوماه دیگر زندان محکوم شدم.»

وکیلش کارستن لوتکه خیلی زود متوجه اشتباه ادارۀ مهاجرت و پناهندگی فدرال شد.«در درخواست بازگرداندنش به یونان به بازداشت بودن امیری اشاره نشد و مطرح هم نشد باید سریع به درخواست رسیدگی شود. این نکته برخلاف اصل سرعت دادرسی در موارد زندان است.» کارستن لوتکه به تمدید زندان در دادگاه برلین اعتراض کرد. با مؤفقیت. در میانۀ اکتبر صادق امیری از زندان آزاد شد، دادگاه اعلام کرد تمدید زندان غیرقانونی است.«برای دو هفته زندان به من خسارت داده شد. ۲۵۰ یورو برای دوهفته از عمر.»

عمر دزدیده شده

در ژانویۀ ۲۰۱۰ مقام های مسئول جلوی بازگرداندش را به یونان گرفتند، محاکمه اش هم به علت ورود عیرقانونی به آلمان یک ماه بعد با شرایطی متوقف شد. حالا بیش از یک سال است که امیری منتظر تصمیم نهادهای مسئول است. کارستن لوتکه می گوید: «تصمیم دولت آلمان گام مهمی در مسیر درست بود.»

صادق امیری خود را همچنان چون عروسک خیمه شب بازی می بیند. باید منتظر بماند که دیگران چه تصمیمی برای او می گیرند. وکیلش لوتکه به او در تماس با نهادهای رسمی کمک می کند. امیری می گوید: «امیدوارم وکیلم بتواند روند کار را تسریع کند. حالا باید بررسی تقاضا زود انجام شود.» وکیلش باور ندارد.«هزاران پناهجو که از یونان می آیند منتظر رسیدگی به مواردشان هستند.» کوه هایی از پرونده درست شده است.«نمی توان انتظار داشت زود تصمیم بگیرند.»

صادق امیری اجازۀ کار ندارد. در کرمانشاه برای خود کسی بود، اینجا تنها شمارۀ پرونده ای است.«دیگر توانی ندارم. این زندگی را دیگ رنمی خواهم. به مشغولیت نیاز دارم.» بی اطمینانی از آینده روحش را می خورد. برای اولین بار صدایش بلندتر می شود. می گوید: «اداره ها و دولت ها باید بازی با ما را کنار بگذارند. عمرم را می دزدند.»

* از: کریستین اوئینگ / در: دی تاگس تسایتونگ

عکس از: wolfgang borrs


 
شما این خبرنامه را به این دلیل دریافت می کنید که ایمیل شما پس از تایید وارد لیست دریافت کنندگان شده است. برای لغو عضویت از این خبرنامه به این لینک مراجعه کنید یا به irandarjahan-unsubscribe@sabznameh.com ایمیل بزنید. با فرستادن این خبرنامه به دوستان خود آنها را تشویق کنید که عضو این خبرنامه شوند. برای عضویت در این خبرنامه کافی است که به irandarjahan@sabznameh.com ایمیل بزنید. برای دریافت لیست کامل خبرنامه های سبزنامه به help@sabznameh.com ایمیل بزنید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خبرهاي گذشته