مجید نفیسی
ایرانیان
آیا سبیل کوچکی که در برخی از عکس های صادق هدایت زیر بینی او دیده می شود جنبه ی آرایشی دارد یا آرمانی؟
نمی دانم اما کافیست که به آلبوم های خانوادگی عکس های دوران رضاشاه نگاه کنیم تا دریابیم که گذاشتن این نوع سبیل رواج همگانی داشته و مانند سبیل پرپشت ملی گرایان و ریش شرعی اسلام گرایان نشان از دلبستگی های آرمانی می دهد. در آن زمان تب هیتلردوستی در کشور بالا گرفته بود و طبیعتاً گذاشتن سبیل هیتلری نیز میان جوانان باب شده بود. بسیاری هیتلر را برای آن دوست داشتند که علیه استعمارگران انگلیسی می جنگید و از آنجا که تصور می کردند “دشمن دشمن من، دوست من است” پیشروی قوای آلمان را به سود استقلال ایران می شمردند، اما علاقه ی گروهی دیگر از هواداران هیتلر از این حد سیاسی فراتر می رفت و جنبه ی آرمانی به خود می گرفت.
مهمترین خصلت هیتلریسم جنبه ی نژادپرستانه ی آن است. براساس این نظریه، آریایی ها برترین نژاد انسانی هستند که به دلیل آمیزش با نژادهای دیگر خصوصاً نژاد سامی، پاکیزگی خونی خود را از دست داده اند و اکنون باید به یمن جنبش هیتلری نژادهای دیگر را از میان بردارند و آرام آرام با ازدیاد نسل آریایی و سلطه ی مطلق آن بر جهان جامعه ی بشری را از تباهی نجات دهند. هیتلر به یهودیان نه به عنوان پیروان یک دین یا آحاد یک ملت، بلکه به عنوان اعضای نژاد سامی می نگریست. از همین جاست که نظریات او “سامی ستیز” خوانده می شود و نه “یهودی ستیز”. اگر او تنها با دین یهودیت عناد داشت می توانست به جای قتل عام افراد یهودی فقط آنها را به رد زبانی دین شان مجبور کند. بدین لحاظ اگرچه هیتلر در نبرد نظامی خود با متفقین شکست خورد، ولی به گفته ی نویسنده کتاب “تاریخچه مردم یهود” توانست در جنگ نژادی خود موفقیت زیادی به دست آورد و تعداد یهودیان اروپا را از 11 میلیون به 5 میلیون تقلیل دهد.
“مازیار، درام تاریخی در سه پرده” در سال 1312 در تهران منتشر می شود که مطابق است با 1933، سالی که هیتلر در آلمان به عنوان صدراعظم برگزیده میشود. همکار نزدیک هدایت در محفل ادبی “ربعه” یعنی مجتبی مینوی مقدمه ی مفصلی در هفتاد و اندی صفحه بر این نمایشنامه پنجاه صفحه ای نوشته که در آن به روایت تاریخی جنبش مازیار (مقتول در 224 هـ . ق) یکی از اسپهبدان طبرستان علیه خلافت عباسی پرداخته است. به علاوه کتاب دیباچه ای کوتاه دارد که امضای هر دو نویسنده در پایین آن دیده می شود.
اصل ماجرای مازیار بر این داستان نیمه افسانه ای ـ نیمه تاریخی استوار است که “بزیست” یا “یحیی” منجم ایرانی خلیفه ی عباسی، سه سردار ایرانی بابک، افشین، و مازیار را به خروج علیه خلافت اسلامی و احیای دین زردشت و “انهدام نژاد عرب” فرا می خواند (صفحه 117). اما جنبش استقلال خواهانه ی اسپهبدان به نتیجه نمی رسد. نخست بابک در اثر خیانت برادر سنباد یکی دیگر از سرداران شورشی کشته می شود و سپس مازیار توسط لشکر عبدالله بن طاهر دستگیر میشود و توطئه ی افشین برای قتل خلیفه ی عباسی در سامرا کشف میشود.
صادق هدایت این تراژدی تاریخی را برای آزمایش طبع خود در زمینه ی نمایش نامه نویسی ننوشته بلکه هدف او رساندن پیامی ست که بدین صورت در دیباچه ی کتاب توضیح داده شده است: “تاریخ و سرگذشت مردان نامی ایران مانند ابومسلم خراسانی و افشین و بابک و مازیار و غیره که هر یک جداگانه داستان دلچسب و فصل مهمی از تاریخ ایران است از رشادت و استقامت و زیرکی و کاردانی ایرانیان تا دو قرن پس از استیلای عرب حکایت می کند و نشان می دهد که هنوز ایرانیان برای استقلال خویش می کوشیدند و فر و شکوه دوره ی ساسانی و برتری نژادی و فکری خود را به کلی فراموش نکرده بودند. نوشتن این داستان ها و روشن کردن این فصل از تاریخ زنده ایران از اهم واجبات است.” نکته ای که درنگ بر آن اهمیت دارد این است که نویسنده در این جا صحبت از تفوق فرهنگی یا ملی نمی کند، بلکه مشخصاً از برتری نژادی ایرانیان حرف می زند. هر یک از این سه دیدگاه به هدف برتری طلبی از زاویه ی متفاوتی روبرو می شوند و به همین دلیل برای رسیدن به آن راه حل های ویژه ای می یابند. با توجه به این موضوع کلیدی، حال باید به این پرسش ها پاسخ دهیم که در نمایش نامه ی “مازیار” نژاد برتر کدامست، تفاوت آن با نژاد پست در چیست و راه اصلاح نژادی چگونه است؟
آیا برای صادق هدایت، “ایرانی” نژاد برتر است؟ کتاب “مازیار” سراسر با عرق ایران پرستی نوشته شده و این گمان را پیش می آورد که ما تنها با یک دیدگاه ملی گرایانه روبرو هستیم. اما “ایرانی”یک مقوله ی نژادی نیست و ما برای این که بتوانیم از زاویه ی تنگ نژادی نگاه کنیم باید وابستگی آن را به نژادهای سفیدپوست یا آریایی ثابت کنیم. ما در نمایشنامه ی “مازیار” بارها به این دیدگاه برمی خوریم که ایرانی و رومی در کنار یکدیگر قرار دارند و عرب و یهودی در کنار هم. مهم ترین نشانه ای که این هماهنگی نژادی بین ایرانی و رومی را آشکار می سازد این است که خلیفه عباسی پس از کشتن بابک ایرانی و ناتیس رومی، سرهای آن دو را قیراندود می کند و در کنار دروازه شهر می آویزد. پس نژاد برتر همان گروه سفید آریایی ست که ایرانی و رومی هر دو به آن تعلق دارند.
از آنجا که نمایشنامه براساس مبارزه ی مازیار علیه خلیفه عباسی نوشته شده در نظر اول این طور می نماید که دشمن همان قوم عرب و دین اسلام است، ولی هر چه در خواندن کتاب پیشتر می رویم بیشتر متوجه می شویم که از نظر هدایت “جهودان” همانقدر در تباه کردن نژاد ایرانی شریک هستند که عربها. این درست که در بسیاری جاها صحبت از تصفیه ی “کثافت عرب” (مثلا صفحه 122) می کند، ولی در برخی موارد از جمله صفحات 11 و 124 آشکارا سخن از “کثافت های سامی” می رود. حتی در یادداشت های آخر کتاب گفته می شود که نویسنده ی “تاریخ طبری” از زبان مازیار همه جا به “مسلمانان” لقب “جهودان” داده است. (صفحه ی 138) باور کردن این مسئله در فضای سیاسی امروز که درگیری های بین اسرائیل و فلسطین، اختلاف میان اسلام و یهودیت را برجسته کرده، دشوار می نماید. ولی اگر به شرایط بین سال های دو جنگ جهانی که کتاب “مازیار” در آن نوشته شده برگردیم درک مسئله بسیار ساده می شود. از نظر نژادی، عرب و یهود هر دو از نژاد سامی هستند. (صفحه ی 125) بنابر این طبیعی است هدایت که بازگشت به ایران باستان را یک آرمان مقدس می شمرد، میان سیاست قوم کشی هیتلر علیه یهودیان و مبارزه ی ایران پرستان افراطی علیه نفوذ عنصر عرب پیوند ببیند.
برجسته کردن “جهودان، این قوم بدتر از عرب” (صفحه ی 98) به عنوان دشمن ایران، در واقع پیام اصلی این نمایشنامه است. بدین ترتیب با وجود این که اعراب و یهودیان به دو دین متفاوت تعلق دارند، ولی از نظر یک نژادپرست ایرانی چون نویسنده کتاب “مازیار” هر دو به یک نژاد پست تر به نام سامی وابسته اند و باید به آنها چون یک دشمن واحد نگریسته شود.
حال باید از خود پرسید که از نظر هدایت، راه اصلاح نژادی چیست و نژاد برتر ایرانی ـ رومی چگونه میتواند خود را از دست نژاد پست عرب ـ یهودی نجات دهد؟ در اینجا سخن از پالایش خونی است و نه پالودگی فرهنگی یا حتی ملی. علت تباهی ناشی از آمیزش نژادی است (صفحه ی 95). این نسل نیمه ایرانی ـ نیمه عرب است که در همه جا پاکیزگی ایرانی را از میان برده و باعث سلطه ی عرب و اسلام شده است (صفحه ی 11). حتی اگر یک فرد از جانب یکی از والدین خود تباری مسلمان داشته باشد رذالت عرب را پیدا کرده است. (صفحه ی 116). هدایت این کتاب را وقتی نوشته که در آلمان، سیاست یهودی کشی آغاز شده بوده است.
البته هدایت در کنار آرمان هیتلری “برتری نژادی” خود، نسبت به دوران مازیار از دو دیدگاه برتری فرهنگی و ملی نیز استفاده می کند. به عنوان مثال او دین زردشتی را “دین سفید” و دین سامی را “دین سیاه” می خواند. (صفحه ی 98) و سخن از “سیل مرگبار اسلام” (صفحه ی 9) و “یاجوج ماجوج تازی” (صفحهی 11) می زند. اعراب و مسلمانان دشمن صنعت و تمدن هستند (صفحه ی 118). مسلمانان حتی ساختمان مساجد خود را از ایرانیان تقلید کرده اند. دین آنها پر از موهومات است. عرب پست و پابرهنه است (صفحه ی 130). پوشاک آنها، چپی اگال، یک توبره ی اختراعی ست برگرفته از توبره ی چارپایان (صفحه ی 110). اگر آنها ایران ساسانی را شکست می دهند نه به خاطر مهارت های جنگی یا دلبستگی مردم به وعده های برابری خواهانه ی آنان است، بلکه ناشی از مکر و توطئه دینی آنها می باشد (صفحه ی 11 و 108). با وجود نیرنگ کاری، آنها کم هوش و احمق هستند (صفحه ی 123). در بیرحمی همتا ندارند و کارشان تنها بریدن دست و پا و شکنجه است (صفحه ی 106 و 131). عرب ها مارخواران اهریمن نژاد (صفحه ی 10)، موشخوار (صفحه ی 100)، سوسمارخوار، شترچران (صفحه ی 98) و گداگشنه (صفحه ی 105) معرفی می شوند. آنها ریاکار و دین باز هستند. چنانکه حسن بن حسین پنهان از چشم همکارانش با مازیار شراب می نوشد (صفحه ی 115). بدین ترتیب اعراب، یهودیان و مسلمانان از هرگونه خصلت انسانی تهی می شوند و به صورت شیاطینی درمی آیند که کشتن و انهدام قومی آنها برای پیروان برتری نژادی آسان می گردد.
وقتی که با جهان بینی نژادپرستانه و سامی ستیزانه ی هدایت در کتاب “مازیار” آشنا می شویم از خود می پرسیم چگونه می شود مردی که رساله ی “فوائد گیاهخواری” و داستان سگ ولگرد را نوشته و تا این حد نسبت به کشتن و آزار جانوران حساس است، می تواند در کتاب “مازیار” نسبت به سرنوشت تلخ میلیون ها انسان، تنها به این دلیل که با او تفاوت دینی یا زبانی دارند این قدر بی اعتنا باشد؛ به باور من مشکل در نابردباری فکری است. آدولف هیتلر یک گیاهخوار بود و با این وجود آرمان برتری نژادیش موجب مرگ میلیون ها انسان شد. این گونه تعصبات فکری تنها در کتاب “مازیار” به چشم نمی خورد و اصول ایرانیگری افراطی یکی از وجوه اصلی کار ادبی هدایت را در دوره ی اول نویسندگی او تشکیل می دهد که می توان نمونه های آن را در نمایشنامه ی “پروین دختر ساسان” 1309، داستان های “سایه مغول” 1310 و “آخرین لبخند” ، “متون طنزآمیز”، “بعثت السلامیه الی البلاد الافرنجیه” 1309 و “توپ مرواری”، و کارهای تحقیقی “اوسانه” 1310، “نیرنگستان” 1312، “ترانه های خیام” 1313 و سفرنامه ی “اصفهان نصف جهان” 1311 مشاهده کرد. در آثار دسته اخیر، الحاد عمر خیام به عنوان نمونه ی قیام روح آریایی علیه اعتقادات سامی معرفی شده، خرافه های مردم ایران نتیجه ی آمیزش آنان با اعراب و یهودیان به حساب آمده و رشد صنعت و معماری در اصفهان دوره ی صفوی معلول بازگشت به ایران ساسانی دانسته شده است.
پس از برکناری رضا شاه از سلطنت به دلیل همکاریش با آلمان در شهریور 1320، هدایت نیز مانند بسیاری دیگر از هم نسلان خود به سوی حزب توده گرایش پیدا کرد. او به نگارش داستان هایی اجتماعی چون “حاجی آقا” و “فردا” پرداخت و حتی به دعوت رسمی مقامات شوروی به تاشکند مرکز ازبکستان سفر کرد. با این وجود هدایت در طول دوره ی دوم حیات ادبی خود هیچگاه رسما نسبت به جهان بینی برتری نژادی مستتر در کتاب هایی چون “مازیار” برخورد نکرد.
اخیرا پژوهشگر و دوست ارجمند ناصر پاکدامن در شماره 14 “دفترهای کانون نویسندگان ایران در تبعید” به چاپ مقاله ی ناشناخته ای از صادق هدایت دست زده به نام “اشک تمساح” که به امضای مستعار “ز” در شمارهی اول روزنامه ی “رهبر” ارگان حزب توده ایران در دهم بهمن 1321 به چاپ رسیده است. ناصر پاکدامن در مقدمه ویرایش خود می نویسد:”اهمیت دیگر “اشک تمساح” در این است که از احساسات “ناسیونالیستی” صادق هدایت روایت دیگری به دست می دهد. اوست که اینجا می نویسد:”ما هیچ تافته ی جدابافته ای نیستیم و ملتی هستیم مثل همه ی ملت های دیگر جهان. و بعد هم در صحنه ی امروز جهان “داشتم، داشتم”حساب نیست “دارم دارم” حساب است. باید دید امروز چه داریم و چه می خواهیم بکنیم.” (صفحهی 183).
به علاوه هدایت در مقاله ی فوق به “قلتشن های دوران بیست ساله” (صفحه ی 190) رضا شاهی طعنه می زند و حتی به “دجالی که از برلین سر برآورده است” (صفحه ی 193) اشاره می کند. او برخلاف نظریات میهن پرستان دروغین، ایران را تنها میراثدار تمدن جهان نمی شمارد (صفحهی 188) و به سهمی که ملت های دیگر چون یونانیان، رومیان و هندیان در پیشرفت جامعه ی بشری داشته اند اعتراف می کند. با وجود این نویسنده ی “اشک تمساح” هیچگاه از اعراب و یهودیان نامی نمی برد و به نقشی که نژاد سامی در رشد دانش و فرهنگ داشته نمی پردازد. به این دلیل چنین مقاله ای را نمی توان یک برخورد صادقانه و ریشه ای به نظریه ی نژادپرستانه ی هدایت در دورهی اول نویسنده نیز به حساب آورد.
اگر صادق هدایت حتی در سال های آخر عمر خود دست به انتقاد از نظریات سامی ستیزانه ی خود در گذشته نزده، چرا ما امروزه نیازمند آن هستیم که پس از گذشت تقریبا هفتاد سال از انتشار کتاب “مازیار” به چنین کاری روی آوریم؟ آیا بهتر نیست که مانند برخی از هدایت شناسان، گناه نژادپرستی او را به گردن شرایط اجتماعی و سیاسی دوران رضاشاه بیندازیم و به نقشی که بسیاری از روشنفکران سرشناس آن دوره چون مجتبی مینوی، بزرگ علوی، شین پرتو، ذبیح بهروز و ابراهیم پورداوود در رواج این گونه بدآموزی ها داشته اند، بی اعتنا باشیم؟ یکی از این هدایت شناسان، پژوهنده ی گرامی محمدعلی همایون کاتوزیان است که در کتاب “صادق هدایت: از افسانه تا واقعیت” درباره هدایت و همکارانش می نویسد:”بنابر این مقایسه آنها با نازی ها و فاشیست های اروپایی و همتاهای ایرانی شان خطا خواهد بود. در واقع حرفهایشان تند و افکارشان ساده دلانه و اعوجاج یافته بود، لیکن انگیزه هاشان بی آلایش بود و رفتار سیاسی آنها جای سرزنش نداشت و سرآمد غالب مردانی بودند که از حیث زمان و مکان و موقعیت اجتماعی در شرایطی مشابه به سر می بردند.”
اگر جامعه ی روشنفکری ایران پس از سپری شدن دوران رضاشاهی بلافاصله به نقد و بررسی دیدگاه های سامی ستیزانه و آریاپرستانه ی خود پرداخته بود بی شک کل جامعه از آن سود می برد و گام بزرگی در راه طرد نظریات تمامیت گرا و استبدادی برداشته می شد و اندیشه ی آزادی در میهن خفقان زده ی ما قوام بیشتری می گرفت. امروزه نیز در اثر نفرت مردم از استبداد دینی، بدبینی نسبت به عرب و عربیت بیشتر شده و ایرانگری و آریاپرستی قوت یافته است. به همین دلیل برای روشنفکری که راه مبارزه با استبداد دینی را در ترویج آزادی اندیشه و بیان می بیند، برخورد با نکبت برتری نژادی و تجربه ی دوران رضاشاه اهمیت بیشتری می یابد.
* متن برای بازنشر در سی میل اندکی کوتاه شده است. برای متن مفصل تر و ارجاعات به متن انتشار یافته در ایرانیان مراجعه کنید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر