یک سال گذشت. یک سالی که نه یک سال که بیشتر از آن برایمان حرف و معما داشت. اما بی حرف. در سکوت. همه چیز چرخ خورد و بازی رنگ به رنگ شد. آدم ها جورواجور شدند. خوب ها بد. بدها خوب. یک سال گذشت و بس بود برای اینکه یادم بماند خیلی چیزها مختوم نخواهد شد. یادمان بماند که حساب هست و حساب، دلهایمان را روزی شاد خواهد کرد. لایه های تحقیر هرچند شدید و سوزان رفتنی است و عزت و سربلندی از آن کسانی خواهد شد که راه را از بیراه بخوانند.
تقویم را که ورق می زنم چشمانم روی ۲۳ شهریور ماه هر سال قفل می شود. روی روز به اصطلاح نمادینی که نمادین نبود اما نماد بود. آنقدر بازی با این کلمه شنیده ام که خنده ام می گیرد از همه نمادها. نمادهایی که روح و غرور آدمیان را درهم می ریزد. یک سال زمان کمی است برای اینکه چرخ برهم خورد، اما در روزگار ما زمانه زود چرخ می خورد. کمی صبر و امیدواری کافیست که به چشم خود نظاره گر چرخ خوردن هایش باشی. چقدر از دیروزی که این مطلب را نوشتم، تا به امروزی که نشسته ام و احساسم را به هم می بافم تفاوت کرده ام. حس تحقیر دیگر در وجودم نیست، آنچه هست – که حتما هست- درسی است که برای من و ما مانده است.
امروز حقارت کشورم، سرزمینم و مردمانم در هرکجای این کره خاکی دردناک تر است. امروز سفره نداشته ی ایرانی ای که در هوای لقمه نانی نفتی به یکی دل بست که هفت سال تمام داشته ها را به یکباره دود کرد، بیشتر برایم تحقیر دارد. دلم برای مردم نازنینمان می سوزد که اینگونه تمام سرمایه های اجتماعیشان را از کف داده اند. دلم برای سرنوشت مردمان امیدواری که هرروز به سمت و سویی گرایش می یابند تا شاید آینده ی خوب و روشن ارزانیشان شود در تب و تاب است. دلم برای ایرانی ِ فشرده شده در تمامی صفحات تاریخ می سوزد که اینچنین تاریخ او را و روزگارش را احاطه کرده و هرچه بر او پیش می آید همانیست که پیشترها بر پدرانش رفته است. امروز به جای فکر کردن به تحقیرها به گسستن پوسته ها فکر می کنم. به رها شدن از فرهنگی که چنینمان کرده است. رها شدن از خودمان.
یک سال گذشته است و می دانم که تا بوده همین بوده ولی نباید تا هست همین باشد. این را خوب می دانم!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر