امروز برای دومین بار در ماهِ گذشته امتحان "آیلتسِ آکادمیک" دادم. تجربهی اول تجربهی دردناکی بود. از بخشی ضربه خوردم که قرار بود نقطهی قوت باشد. در سه بخش نمراتِ بالای 7 گرفتم اما در بخشِ "writing" با یک 5 توخالیِ بیمعنی مواجه شدم. نتیجهاش شد تکرار امتحان چون هیچ دانشگاهی این نمره را نمیپذیرد. دفعهی اول دو نفری رفتیم برای امتحان اما ایندفعه تنهایی، دفعهی اول معلم نگرفتم اما اینبار چارهای نبود. دفعهی اول کنار دستِ محلهمان امتحان دادم اما ایندفعه مجبور شدم بروم جایی آنسرِ تورنتو در کالجی کوچک. دفعهی اول راست و صادقانه رفتار کردم اما ایندفعه چارهای جز داستانسرایی و دروغبافی نبود.
معلم محترمِ "writing" که معلمِ ایرانیِ خوش سابقه و مشهوری است مدام میپرسید "چرا منفیبافی میکنی؟"، "چرا میگویی روزنامهی فارسی میخوانی؟"، "چرا میگویی مردم ایران برای هم گل نمیخرند؟"، "چرا هر سوالی پرسیده میشود شیفت میکنی به ایران؟ مگر یک سال و نیم نیست اینجایی؟"، "چرا میگویی هاکی را دوست نداری؟" میگفتم درست میگویی. حق با توست. اما من هم حق دارم خودم باشم. قبول است. نه آن که بودم ماندهام نه آنکه باید بشوم شدهام اما دارم سعیام را میکنم.
معلم محترمِ "writing" میگفت از "روز یادآوری" حرف بزن. از اینکه روی یقهی کتشان به یادِ درگذشتهگانِ جنگ جهانی اول گل میخک میآویزند، از تعطیلاتِ civic حرف بزن که سالگشتِ پایانِ بردهداری است، از روز ویکتوریا بگو که سالروز تولد ملکهی بزرگ است، از برندهای تجاریِ کانادا حرف بزن، اسمِ بانکهاشان را بیاور، اسمِ فروشگاههاشان را بیاور و یادت نرود مدام پشت سرهم بگویی به "روز خانواده" احترام میگذاری، به "روز خانواده" احترام میگذاری، به "روز خانواده"...
دفعهی اول خودم بودم. در امتحانِ "writing" هرچه خودم دلام خواست نوشتم. بیدر و پیکر بود اما آن چیزی بود که خودم میخواستم. نتیجهاش شد آن 5 توخالیِ سمج. این دفعه مزخرفات سرهم کردم. "بله زبان جهانی به ارتباطِ فرهنگها کمک میکند"، "بله خردهفرهنگها تحت استیلای زبان منفرد جهانی شانسی برای بقا ندارند و چه بهتر از این"، "بله. دنیا با سرعت به سوی دهکدهی جهانی در حرکت است و چه بهتر از این که زبانهای کوچک در زبانی یکتا و همهفهم ادغام شوند". دفعهی اول در "speaking" خودم بودم. بانویِ محترمِ ممتحن از من پرسید که بهترین هدیهی مالی که گرفتهای چه بوده است؟ آیا مردم ایران به بچههاشان پول توجیبی میدهند؟ چقدر میدهند؟ چرا؟ آیا باید بدهند؟ آپارتمانات را در ایران دوست داشتی؟ محلهات را؟ چرا آن هدیه را دوست داری؟ از چه کسی گرفتی؟ چطور خرج اش کردی؟ آیا دوست داری در خانهای محصور زندگی کنی؟ یعنی دیوار داشته باشد؟ و من خودم بودم. همان چیزی که باید. بانویِ هندیِ ممتحن هم که یک سال در ایران زندگی کرده بود این را فهمید برای همین با وجودِ شنیدنِ تمام منفیبافیها نمرهی 7 داد.
اما این بار با این مردِ کاناداییِ چه باید کرد؟ وقتی میپرسد یک عکس خانوادهگیِ قدیمی را که دوست داری شرح بده کدام عکس را بگویم؟ وقتی میپرسد چه کسانی در عکس هستند چه میباید بگویم؟ وقتی میپرسد مردمِ ایران چه ورزشی را دوست دارند چه جواب بدهم؟ وقتی به "کُشتی" گیرِ سهپیچ میدهد و میخواهد بداند چرا مردمِ ایران عاشقِ این ورزش هستند پاسخ چیست؟ و وقتی میپرسد تاثیر عکسها در تاریخ و در آموزش چیست چه توضیحی بدهم؟
نتیجهاش میشود بلغور کردنِ راهحلهایی که معلمِ کاربلدِ ایرانی نشانام داده است. "بله من فوتبال و کشتی را دوست دارم اما اینجا که آمدم یکباره دلدادهی هاکی شدم. عشق در یک نگاه به همین میگویند. اوه ایت ایز فَنتَستیک"،" اوه در آن باغِ گُلی که عکس در آن گرفته شده پدربزرگ و مادربزرگام هستند. پدربزرگام باغ بزرگی داشت. در آن عکس او شعری گفته و برای ما خوانده. مادربزرگام با دامنِ بلندِ گلدار توی عکس هست، پدرم، مادرم. برادرم هم هست. همهی ما این عکس را دوست داریم." ، " عکسها بخشی از تاریخِ درخشانِ ما هستند. وقتی این عکسها را میبینم احساسِ غرور و سرزندگی میکنم"، "مگر میشود حضور عکسها را نادیده گرفت. تمامِ کودکیِ من به عکس و نقاشی گذشته. معلمانِ ما از نشان دادنِ عکسهای بزرگِ آموزشی به ما خسته نمیشدند..."
مردِ کانادایی بعد از پایانِ امتحان ضبطصوت را خاموش کرد و گفت "it was intresting" جا خورده بودم. او گفت که موضوع جذابی برای گفتوگو بوده و با اینکه من چندمین نفری هستم که امروز با او روبرو شدهام اما بحثِ خوبی بوده. از هم تشکر کردیم و از اتاقاش بیرون آمدم. بیرون در سالنِ انتظار آدمهای دیگری هم بودند که باید دربارهی خاطراتِ شیرینِ گذشته و بلندپروازیهای آیندهشان وراجی کنند. از کالجِ کوچکِ متروک بیرون آمدم. رفتم به ایستگاهِ اتوبوس. سوار شدم. کسی توی اتوبوس نبود. بادِ خنکِ کولرِ اتوبوس توی صورتام خورد. نگاهام افتاد به پیرمردی که داشت توی حیاطِ خانهاش گُلِ رُز میکاشت. زناش دست به کمر کنارش ایستاده بود. با خودم گفتم بد نبود اما چیزهایی کم داشت مثلن یادم رفت بگویم پدربزرگام باغبان آن باغ بود و یک روز با سرطان معده رفت، مثلن یادم رفت بگویم مادربزرگام در عمرش دامن بلند گُلدار نداشته است مثلن یادم رفت بگویم ما عکسی شبیه به این در آلبوممان نداشتهایم مثلن یادم رفت بگویم از نقاشیکردن متنفرم و مثلن یادم رفت بگویم تاریخِ درخشانِ عزیزمان چقدر بوی... یا عکسهای بزرگِ معلمها...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر