دلم میخواست هلندیها راههای خلاقانهتری را برای خودکشی میآزمودند و گاه و بیگاه خودشان را جلوی قطار نمیانداختند. بههرحال یکی از دفعاتی که قطار ما از ادامهی مسیر بازماند چرا که شخص ماجراجویی خودش را پای ریل کشته بود، همسفر تعدادی آمریکایی شدم.
از آمستردام برمیگشتم و به قدری پیچ و تاب خوردیم که مسیر یکساعته حدود سه ساعت طول کشید. قطار شلوغ بود و من به زحمت یک صندلی خالی پیدا کردم. سه نفر آمریکایی که کنارم بودند دربارهی مسیر رفت و آمدشان حرف میزدند. بعد از مدتی فهمیدم یکی دیگرشان روی صندلی ردیف سمت راست نشسته؛ چون نشسته خوابش برده بود و با موبایلشان از او عکس گرفتند. بعد متوجه شدم یک نفر دیگر هم کمی آنسوتر نشسته که همسر دختر روبروی من است. واقعیت امر این است که صدایشان بلندتر از این بود که من به استراق سمع متهم بشوم؛ بعد هم که هنگام خستگی از اتفاقات ناخواستهی اینچنینی، برای من چیزی بهتر از حل شدن در رفتار مسافران قطار نیست.
حسابی حرف زدند و نهایتاً یک مسیر اشتباه برای برنامهی فرداشان در نظر گرفتند. فکر کردم فضولیست که بگویم کار شما غلط است. بعد دیدم مسوول قطار دارد خبر میدهد که مسافران فلان شهر (همین شهر ما) باید از قطار دیگری استفاده کنند که در ایستگاه بعدی خواهد ایستاد. آمریکاییها آنطور که از حرفهاشان فهمیده بودم به همان سمت میرفتند. خودم را جمع کردم و گفتم دلم نمیخواهد توی کار شما دخالت کنم اما نمیتوانم خودم را نشنیدن بزنم چون حرفهای شما را شنیدهام پس اولاً باید ایستگاه بعدی پیاده بشوید ثانیاً راهی که برای برنامهی فرداتان در نظر گرفتهاید بلندتر از همهی راههای دیگر است. بیاندازه تشکر کردند.
نزدیک ایستگاه بعد گفتند کاش برویم سر قطار که پدر و مادرمان نشستهاند و از من خواستند اگر مسیرم با آنها یکیست اجازه بدهم که پشت سرم راه بیایند. بلند شدم. شش نفر با من بلند شدند و مثل جوجه اردک پشت سرم راه افتادند. ته قطار یک پیرمرد بامزهی هفتاد و چند ساله که به نظر مهربان و آرام میآمد و یک زن شصت و چند سالهی بسیار بزک دوزک کرده که به نظر ایرادگیر میآمد نشسته بودند. به مادر و پدرشان گفتند که من بیاندازه مهربانم و آنها را از جهالت نجات دادهام. مادرشان تعداد زیادی سوال از اصل و نسب و ریشه و کار و شغل و دلیل بازگشت از آمستردام در این ساعت از شبانهروز و سوار شدن در آن قطار و میزان شیوع خودکشی با قطار و غیره پرسید. من یکی در میان جواب دادم. پدرشان پرسید کجایی هستم و وقتی فهمید ایرانیام گل از گلش شکفت.
توضیح داد که اصالتاُ هلندیست و از پانزده سالگی به آمریکا مهاجرت کرده و همانجا بزرگ شده و ازدواج کرده و حالا بچهها و دامادها و عروسهایش را آورده تا سرزمین پدریشان را ببینند. گفت که چهل سال قبل به ایران سفر کرده و شیراز را دیده و عاشق آنجا شده است. بعد از مدتی که از حرفزدنش دربارهی من و ایران و اهورا مزدا و غیره گذشت حدس زدم که در این توطئه که 'همهچیز به نحوی به کورش متصل است' دست دارد!
نهایتاً من و هشت جوجه اردکم توی خیابانها راه افتادیم و من مسیر را یادشان دادم و رفتند. دم رفتن یکی از دخترهاشان که آن موقع فکر کردم سی سالهست و بعد فهمیدم خیلی خوب مانده و چهل سالهست خواهش کرد اجازه بدهم مرا توی فیسبوکش اد کند. واقعیت امر این است که در آن لحظه فکر نکردم با جاسوس چند جانبهای در تماسم و قبول کردم. شارون همان شب مرا اد کرد.
چند ماه گذشت. سال نوی میلادی آمد و یک روز توی فیسبوک یک پیام از او دیدم که نوشته بود این نامه را پدرم برای تو نوشته و از من خواسته برایت بفرستمش. توی نامه سال نو را تبریک گفته بود و البته متذکر شدهبود که از سال نوی خورشیدی هم خبر دارد و نوشته بود اعجاز است که آدم در یک قطار محلی به طور اتفاقی یک ایرانی را ملاقات کند و مجدداً از ایران باستان و هخامنشیان و پاسارگاد و اهورا مزدا نوشته بود و گفته بود که زمانی که ما غربیها در جهل و تاریکی بودیم ایرانیها از نور و دانایی حرف میزدند و خلاصه که در دو سه پاراگراف کاری کرد که فکر کنم نکند واقعاً کورش منشا کل خلقت است! درست که محتوای باستانی نامه برای من جذاب نبود ولی تصور اینکه یک پیرمرد هفتاد و چند ساله در روز اول سال نو به دختری که یک بار در قطار دیده فکر کرده باشد بسیار خوشم میکرد.
چند روز پیش شارون برایم نامهی دیگری نوشت. گفت که وقتی هلند بودند پدرش آنها را به خانهی کودکیش برده است که حالا به یک اسنکفروشی تبدیل شده و تنها بخشی که هنوز از شصت-هفتاد سال پیش باقیمانده در ورودی است و شارون آرزو دارد بخشی از آن در را بخرد و میخواهد بداند آیا من میتوانم در این باره از صاحب رستوران سوال کنم؟ ظاهراً پدرش خاطرهای تعریف کرده که شارون را بسیار تحت تاثیر قرار داده است و حالا شارون دلش میخواهد بخشی از آن در را پیش خودش نگه دارد. برای من نوشته بود:
« در یکی از شبهای کریسمس در ایام جنگ جهانی دوم، پدرم که پسر کوچکی بود با خانوادهش شام میخوردند که ناگهان چشم پدرم به در خانه (دری که تلاش میکنم بخشی از آن را خریداری کنم) میافتد و میبیند که یک سرباز آلمانی از پنجرهی شیشهای داخل خانه را نگاه میکند ( اگر عکسهای هلند مرا نگاه کنی در را جلوی اسنک فروشی میبینی که داریم با انگشت به آن اشاره میکنیم). این مساله پدرم را میترساند تا حدی که شروع به گریه میکند. مادرش (مادربزرگم) متوجه مساله میشود و تنها راهی که به ذهنش میرسد این بوده که سرباز آلمانی را برای شام به داخل خانه دعوت کند. سرباز آلمانی توضیح میدهد که چقدر دلش برای خانوادهش تنگ شدهاست و به حسرت کریسمسهای خانهی خودشان به آنها نگاه میکرده است. فرانک (سرباز آلمانی) به دوست خانواده تبدیل میشود و پدرم تعریف میکند که روزهای بسیاری روی پای فرانک نشستم و او برای من از خاطراتش گفت و با من بازی کرد. او در ایام جنگ برای خانواده غذا میآورد و به دیدار آنها ادامه میدهد. فرانک که قرار بود دشمن خانواده باشد به دوست خانواده بدل شد و دری که دوست دارم بخشی از آن را بخرم خاطرهی این دوستسازی از دشمن است. پدر من با این خاطره بزرگ شدهاست و همواره به آن فکر کردهاست. اتفاقاً به او گفتم که برای این مساله با تو تماس گرفتهام و گفت که با تو احساس نزدیکی دارد. البته من چندان پیگیر تاریخ و سیاست نیستم ولی پدرم معتقد است ما به هم شبیهیم چرا که در مقاطعی از زندگی درگیر ادغام دین و سیاست شدهایم. پدرم این حرف را به این دلیل میزند که خانوادهی پدرم یهودیها را مخفی میکردند و همین مساله باعث میشود که پدربزرگم را به اردوگاه بفرستند. مرا ببخش بهخاطر این پیام طولانی. من بسیار درگیر خاطرهی پدرم شدهام. راهی به نظرت میرسد؟»
* تیتر از سیمیل
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر