فرشته توانگر
یادداشتهای فرشته توانگر
مدتها پیش در جایی خواندم کسانی که مجرد می مانند یا طلاق می گیرند آدمهای چندان با هوشی نیستند. واژه ی مجرد ماندن به نظرم خنده دار می رسد. مثل این است که آدم بر زندگی خودش هیچ کنترلی ندارد و این جامعه است که امور را دیکته می کند. شاید برای بعضی ها چنین باشد، نمی دانم. قطعن جامعه مسیرهایی را پیش پای آدمها قرار می دهد، گاهی هم پس سرشان می زند. یا هولشان می دهد که این دیگر خیلی احمقانه است.
در صد بالایی از زنان دوست دارند شوهر داشته باشند. حدود نودو پنج درصد ! این قدر بالاست که مضحک به نظر می رسد. در حالی که این درصد میان مردان خیلی کمتر است. حدودش را خود آنها باید تعیین کنند.
زنان مجرد حتی اگر مشغولیاتی داشته باشند بدون مرد حس می کنند ناقصند. هر جا می روند خیال می کنند دیگران به چشم تمسخر به آنها نگاه می کنند. جوری که حتی خود را از آنها جدا می دانند. همیشه حس می کنند که میان خود و دیگران دیواری کشیده شده است. بخصوص اگر این دیگران خانواده باشند.
هیچ کاری را تخته گاز نمی توانند انجام دهند چون بخشی از ذهنشان درگیر داشتن یا پیدا کردن کسی دیگر است. آن سوی افق همواره سر و کله ی مردی در حال انتظار پیداست. مردی با چهره ای مبهم و نیشخندی بر لب....
موقعی که توی حمام مشفول شستن تنشان هستند، وقتی که بشقابها را زیر شیر آب می گیرند، هنگامی که دارند تدارک شام را می بینند. موقعی که در یک اداره ی بی رحم دولتی یا خصوصی مشغول رسیدگی به حساب کتابها هستند، هیچ وقت از یاد نمی برند که مجردند. مجردی شان را مثل اسم یا جنسیتشان به رسمیت نمی شناسند. مجردی چیزی است که از بیرون به آنها تحمیل شده باشد، مثل یک هاله که در آن احاطه شده باشند.حتی وقتی به سفرهای تفریحی با سایر دوستان مجردشان می روند ، به تمامی خوشبخت نیستند.
زنان مجرد در زمان حال زندگی نمی کنند. مخصوصن اگر زیر چهل سال داشته باشند. مدام چشم به آینده دارند . حتی در چهل سالگی هم به بلوغ نمی رسند. در سن بالا مثل دخترهای جوان لباس می پوشند. لوس و لجباز و کودک رفتارند. گاهی زود جوش می آورند و آسیب پذیرتر از بقیه به نظر می رسند. اما با همه ی این حرفها برای خیلی از کارها حوصله شان نسبت به زنهای شوهر دار بیشتر است. زنهای متاهل از دست رفته ، بی حوصله ، فرسوده و تهی از انرژی اند. برعکس ، مجردها تا یکی صدایشان می زند ، اغلب لبخندی به لب دارند. برای آمریکا رفتن نقشه می کشند، برای دادن امتحان فوق لیسانس برنامه ریزی می کنند، برای ایجاد یک شغل جدید به تکاپو می افتند. به همه می گویند که حال و روزشان از این بهتر نمی شود اما توی کمدشان پر از کتابهای مربوط به مراقبه و از حال بد به حال خوب و رازهای شناخت مردان است.
گاهی در خفا گریه می کنند در حالی که نمی دانند چه مرگشان است اما ته دلشان فکر می کنند که می دانند. اگر از آنها بخواهند بزرگترین غمهای دنیا را نام ببرند قطعن، تصور می کنند به بهترین وجه از عهده ی آن برخواهند آمد.
* تیتر از سیمیل
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر