مسیح علینژاد
به این عکس نگاه کنید؛ بدن نیمه عریانش را سراسر پوشانده اند با ابری از عرف، قانون، قضاوت و هزار و یک دلیلِ مرتبط با سپهرِِ سیاسی و رسانه ای و اجتماعی ایران.

این کاری است که رسانه های حامی و هوادار حاکمیت با عکسِ نیمه عریانِ گلشیفته فراهانی کرده اند. شاید این عکسِ محو شده یک حُسن دارد و آن اینکه نگاهِ بیننده محوِ نگاهِ یک بازیگرِ جوان ایرانی می شود و به یادِ آدم می آورد که با همین چشم ها بارها روی صندلی های فرسوده ی سینمای ایرانی گریه کرده است، خندیده است و نفس گاهی در سینه حبس و گاهی رها کرده است. حُسنِ این عکس شاید این باشد که حالا بعد از یک روز جدال و نزاع، نگاه ها از دست های حصار شده بر پستان یک زن که «میم مثلِ مادر» را نه بازی که زندگی کرده بود، به چشم هایش خیره می ماند و آنگاه می شود از زاویه ای دیگر نگاهی انداخت به اینکه مخالفان این حکومت و نه خودِ حکومت با این عکس و با این اتفاق که هنوز زوایای دیگرش از طرف خود گلشیفته فرهانی روشن نشده است چه کردند:
گلدن گلوب «غرور جریحه دارِ ایرانی» را بسامان کرد و گلشیفه ایرانیِ سرشار از اما و اگر را «گیج و گنگ» .
این دو تصویرِ کلی و عاری از پیشداوری است از ایران و ایرانی. و اما همه ی اشتباهِ ما همینجاست که گاهی یادمان می رود ایران دو شقه شده است شقه ای حقیقی و شقه ای دیگر مجازی.
درست است که ساکنان سرزمین مجازیِ ماهواره و اینترنت، از دل همان خیابان ها و خانه های حقیقی به خطوط اینترنت و ماهواره ای متصل می شوند، پس نماد و نماینگر بخش هایی از جامعه ی ایرانی اند اما ساده انگاری است اگر فکر کنیم آن دسته از مردمانی که در بزنگاه های مهمِ تصمیم سازی برای کشور به میدان «آورده» یا «فراخوانده» می شوند همپای ما با اصغر فرهادی شاد شدند و با عکس های نیمه عریان گلشیفه فراهانی گیج و درگیرِ بگو مگو شدند.
این دنیایی است که ما در فضای مجازی ساخته ایم؛ دوراهی و دوگانه ی خوب و بدِ مطلق. یعنی به عکس عریان فراهانی و جایزه ی جهانیِ فرهادی به مثابه ی یک ایدوئولوژی یا یک تئوری مهم سیاسی نگاه می کنیم که اگر هواه خواه یک جریانِ فکری قرار است رای و نظری جلب کند حتما باید بگوید رابطه و نسبت فکری اش با عکس های نیمه عریان گلشیفته چیست، و در دیگر سو بگوید آیا اصغر فرهادی را سزاوارِ برنده شدن یک جایزه ی جهانی می دانست یا نه. در چنین دوگانه سازی هایی نتیجه همین است که یک شب مست و مفتخر می شویم و بزن و بکوب و برقص و بخند که آبرو خریدیم در جهان و شبی دیگر مفتضح پنجه بر صورت هم می کشیم که ای وای آبرومان بر باد رفت.
موافقان و مخالفان یک عکس نیمه عریان دامنه ی اختلاف شان چنان بالا می گیرد و هر یک خود را محقِ مطلق می بینند که انگار یادشان رفت ما تا همین یک شب قبل با هم و با صدای بلند و شانه به شانه ی هم می خندیدیم و همپایِ یک ایرانیِ دیگر از پله های سنِ افتخار بالا می رفتیم. حالا هی حواس همسایگانِ مجازی به صفحه ها و دست نوشته ها و واگویه های یکدیگر است و رابطه و نسبت خود را با آدم ها بر اساس موافق یا مخالف بودن با عکسِ عریانِ گلشیفته فراهانی تعریف می کنند و در این رهگذر هی همدیگر را از پله های قضاوت به پایین پرتاب می کنند…
گفتگوهای نابی هم در گرفت که حساب اش از این مقال جداست ، نکته در مورد آن بخشی از ماست که گفتیم اگر عکس گلشیفته را پسندید پس روشنفکر هستید اگر نه، پس اخلاق گرای عقب مانده هستید و دسته ای دیگر که گفتند اگر عکس گلشیفته را ستایش کردید بی بند و باران روشنفکر نما هستید و اگر موضع ضدِ عریانی گرفتید اخلاق گرایانِ مبادیِ آداب. یعنی به همین سادگی هست؟ این عکس در هزارتوی پیچیده ی یک جامعه ی پیچیده باید قضاوت شود و بسیاری از ما به تناقض گرفتار آمدگان، هرگز قاضیان خوبی برای قضاوتِ یک شبه در مورد این عکس نیستیم….مجال دهیم گفتگو ها فارغ از دوگانه سازی های مبتنی بر قانونِ «همه یا هیچ» شکل گیرد. .
ما بازجویانِ مجازی نیستیم که مدام می خواهیم دل و روده ی آدم ها را بالا بیاوریم و ببینیم آیا با ما هم نظر اند یا در جبهه ی مقابل ایستاده اند. کسانی هستند که در این میانه اساسا دغدغه شان عریانی بانو و و حتی جایزه فرهادی نیست. آنها هم ایرانی اند اما دردها و دغدغه های دیگری دارند. چه خطای فاحشی که جمعی عریانی گلشیفته و جمعی سخنوری نکردن فرهادی در مورد سانسور و فقدان آزادی در ایران را بی احترامی به دغدغه های زندانیان و مبارزان ایرانی می دانند و جمعی دیگر پایکوبی و شادی نکردن برای این دو اتفاق هنری را ایزوله شدن در فضای خاکستری مبارزه ی سیاسی می دانند.
جمعی همه چیز را توطئه می بینند و اساسا انتشار عکس نیمه عریان یک هنرمند را زیر سوال بردن هنر و سینمای ایران و یک توطئه ی از پیش برنامه ریزی شده می بینند و جمعی اگر فردا هر کسی را در ایران به دار زنند و زندانی کنند و قفل بر در هر انجمن و صنف هنری زنند گلشیفته را مسوول می دانند که اذهان عمومی را از رنج دار و درفش به عریانی پرتاب کرده است غافل از آنکه این حکومت سالها بی آنکه منتظر بهانه بنشیند قفل بر دهان تک تک شهروندان و خانه های هنرمندان و دگراندیشانش زده است و چوبه ی دارش هم بی بهانه ی گلشیفته ها همیشه برپا و مهیاست و این مردم هستند که باید تمرین کنند با یک عکس و یک جایزه ملتِ در رنج را فراموش نکنند.
جمعی این عریانی را مبارزه با پوشش اجباری حکومت و نفیِ نگاه ناموس پرستِ ی یک جامعه می دانند و قفل بر دهان هر آنکس می زنند که تنها به بستر و فضا و زمان این عریانی منتقد اند و در ساده ترین شکل ممکن هر منتقدی را مالک تن و جسمِ زن می دانند و با استدلال احترام به آزادیِ فردی دیگران را متحجر می خوانند.
این واکنش ها و واگویه های ضد و نقیض را ببینیم و باور کنیم که هیچ نگاه و نظری مطلق نیست و هرکه مثل ما فکر نمی کند الزاما دشمن «آزادی» یا «اخلاق» نیست. عینکِ «مطلق» بینی از چشم برداریم و نگذاریم «منطق» مظلوم افتد در افق نگاه مان. عریان شویم از تن پوشِ جنگ و جدل هایی که همیشه به فکر برنده شدنِخویش ایم و بازنده شدنِ دیگری.
خود را از لذتِ چنین عریان شدنی محروم نکنیم و لباسِ قضاوت های مطلق از تن در آوریم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر