آزادی بیان- بیست و چهار سال از آن روزی که نیوشا فرهی خود را در اعتراض به حضور علی خامنه ای در نیویورک برابر سازمان ملل در نیویورک با فریاد «مرگ بر خمینی» به آتش کشید گذشته است اما یاد و خاطره ش همچنان باقی ست.
یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۶۶، نیوشا فرهی مدیر خانه کتاب لس آنجلس خود را در برابر مقر سازمان ملل در نیویورک به آتش کشید تا رئیس جمهور وقت ایران که زندانهایش مملو از زندانی بود، شکنجه، تجاوز، سرکوب و تیرباران مخالفان بیداد می کرد، در نیویورک از «حقوق بشر» سخن نگوید.
نیوشا شاعر، نویسنده و منتقد نیز بود و هوادار سازمان چریکهای فدایی خلق ایران (اقلیت) که به همراه گروهی از اپوزیسیون ایران از جمله هواداران این سازمان در برابر مقر سازمان ملل دست به تظاهرات گسترده ای علیه خامنه ای و نقض دهشتناک حقوق بشر در ایران دست به اعتراض زده بودند و ساعاتی پیش از آنکه خود را به آتش بکشد وصیت نامه ای از خود به جای گذاشت.
خون من رنگین تر از خون خلق کرد یا زنان حامله ای که اعدام شده اند یا دخترانی که به شنیع ترین اشکال شکنجه می گردند، (یا حتی آن زنانی که در پستوی اذهان بیمار فرهنگ مذهبی مرد ایرانی اسیر هستند) نیست.
متن این وصیت نامه چنین است:
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به آتش عشق
تبت است در جریده عالم دوام مابه عنوان اعتراض به حضور خامنه ای جلاد در سازمان ملل و نیز اعتراض به سیاست های اولترا راست ریگان و همچنین عملکرد زهرآلود جوجه فاشیست های شاه الهی که همچنان در ضدیت با حلق های ایران پای می فشارند، خود را به آتش می کشم.به استقبال مرگ نمی شتایم چرا که عاشق مرگ نیستم و به زندگی در «سرای باقی» هم اعتقادی ندارم. اما به ناگزیر در راه مرگ گام برمی دارم چرا که عاشق زندگی م.و نیز مانند هر جهان سومی دیگری می دانم: «آنکه جان نداد به جانان نمی رسد.»
دروغ گفته ام اگر بگویم که نمی ترسم و نیز اگر مدعی شوم که هدفم شهادت است. اما اگر ضرورتش ایجاب کند مرگ را می پذیرم و آن وقت شاید برای یک لمحه تاثیری داشته باشم.
خون من رنگین تر از خون خلق کرد یا زنان حامله ای که اعدام شده اند یا دخترانی که به شنیع ترین اشکال شکنجه می گردند، (یا حتی آن زنانی که در پستوی اذهان بیمار فرهنگ مذهبی مرد ایرانی اسیر هستند) نیست.
اگرچه شجاعت، ایمان و بزرگی آنها را ندارم و بطریق اولی به اندازه آنها عاشق نیستم. تنها سرمایه من در زندگی بی حاصلم، صداقت م بوده است و تنها دلخوشی م این بوده است که زنده به آن بوده ام که آرام و قرار نداشته باشم.
همین.
مرگ بر امپریالیسم جهانی به سرکردگی امپریالیسم آمریکا
مرگ بر نظام ولایــــــت فقیه نابود باد بقایای خرد ستمشاهی
درود به زندگی درود به آزادی درود به خلقهای مبارز و رنجدیده جهان سوم
درود به ایران و همه خلق های ستمکش آن درود به نیروهای انقلابی و چپ ایران و جهان
درود به کمونیسم پیش به سوی تشکیل حـــــــــزب و دولـــــــــت عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشق
نیوشا فرهی؛ عاشق، دردمند، منتقد، هوادار سازمان چریکهای فدایی خلق ایران، یکشنبه ۲۰ سپتامبر ۱۹۸۷، تبعید (لس آنجلس)
رفقای نیوشا که غافلگیر شده بودند تلاش کردند تا وی را نجات دهند، اما وی به دلیل سوختگی شدید جان باخت. مرگ وی تاثر بسیاری در میان ایرانیان و هنرمندان تبعیدی برانگیخت و بسیاری از هنرمندان و شاعران در وصف وی سرودند.
آتشفشان در آتش
برای نیوشا فرهی
زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت
حافظ
فریاد آتشین تو در ما چنان گرفت
کاین خاطر افسرده زگرماش جان گرفت
صد شعله شاخه زد زتوای سرو باغ عشق
و آتش به بیخ رخوت فصل خزان گرفت
جان را به دست شعله سپردی به باختر
بنگر که شور نور تو در خاوران گرفت
افسانه گشت عشق سمندر به سوختن
تا جان تو به آتش عشق آشیان گرفت
شورت شراره ندبه شوم شیخ و شاه
سوزت ستیزه با ستم سفلکان گرفت
یاد تو گشت مشعل عشق در زمین
فریاد “مرگ بر شب” تو آسمان گرفت
کوهی زشعله عشق بدل شد به شعله ای
آتش نگر که پیکر آتشفشان گرفت
مرد زمان کرد زمین شست چهر خویش
بربال شعله پر بسوی کهکشان گرفت
زین پس چراغ عشق زسوز تو روشن است
کاین کوره از جرقه جانت توان گرفت
روزی که بیخ کینه برافتاد، عشق گفت
دود تو دامن این دودمان گرفت
یاری که همچون آب روان پاک بود و صاف
اینک ببین که آتش اندرمیان گرفت
آتش سزای هیمه خشک است و پیروپوک
دردا که اکنون پیکر نخل جوان گرفت
تا تو به دست خویشتن آتش به جان زدی
دودم به سر آمد و قلبم از آن گرفت
در سوگ تو نشسته ایم به خاکستریم ما
ای سوخته! غمان تو زما امان گرفت
ای داده خویشتن به آتش فنا
خواهی کجای را به جزا زلامکان گرفت
یارا! به سوختن نتوان ساختن زمین را
گر زجهان نئی، جهان نتوان گرفت
منوچهر محجوبی- مهر ۱۳۶۶، لندن
خودسوزی نیوشا
از ناامیدی خود
امیدی ساخت
در ناامیدی،
کبریتی کشید و
خرمنی از آتش شد.۱
گفتم: “از زندگی بگو
از مرگ خسته ایم.”
گفت:” باید مُرد
تا از زندگی سخن گفت.”
گفتم:” جرأت به مرگ بس است
جرأت به زندگی ببخش.”
گفت:” تا مرگ، زندگی ماست
از مرگ باید زندگی ساخت.”
جمعیت، گرد بر گرد او کشیده بود
و می خواست از ناله های مرگ او
فریاد خشمی بسازد
سرکشیده تر از باروی مرگ.
گفتم:” شهادت بس است”
گفت:” خیانت به آرمان هم.”
گفتم:” خونریزی بس است.”
گفت:” تسلیم به خودکامگان هم.”
جمعیت هوار می کشید
و می خواست از مرگ نیرو بگیرد.
به خود گفتم:
“باز هم نعشی در جلو
باز هم دسته ی عزایی از عقب.”
افسوس! ما پاسدار زندگی بودیم
اما پاسداران مرگ
آنقدر کشتند
آنقدر کشتند
که زندگی در دهان ما
طعم مرگ گرفته بود.
پنجه ی سوخته اش را
در دست گرفتم
گفتم:” نیوشا برخیز!
تو دولت عشقی۲
این تابوت را به دولت مرگ واگذار.”
فریادی کشید:
“من نیوشا نیستم
من ابراهیمِ آزَرَم۳
از آتش، گلی ساخته ام.”
ملافه ی سفیدی بر او کشیدند
و چشم هایش را
از ما گرفتند.
جمعیت پا به زمین می کوبید
و مشت بر آسمان:
“ای مرگ آفرینان!
هفت سال جنگ بس است
ما صلح می خواهیم
ما صلح می خواهیم.”
و نیوشا، انوشا۴ بود
از ناامیدی خود
گل امیدی ساخته بود
فراتر از خاک ناامیدی
مجید نفیسی - ۲۰ سپتامبر ۱۹۸۷
پس از جان باختن نیوشا،سازمان چریکهای فدایی خلق ایران (اقلیت) ضمن اعلام آنکه خودسوزی نیوشا را روشی تائید شده برای اعتراض نمی داند مراتب تاثر خود را از جان باختن وی ابراز داشت.
تا سالها نام و یاد نیوشا فرهی به عنوان نمادی از اعتراض به جمهوری اسلامی به ویژه در تجمع های اعتراضی ایرانیان در آمریکا علیه مقاماتی که به این کشور می آمدند باقی ماند و همچنان نیز بسیاری او را به یاد دارند و خاطره ش را گرامی می دارند.
شمارهی دو: یکشنبه سوم مهر ماه ۱۳۹۰
در نخستین ساعات بامداد چهاردهم شهریور ماه، باز هم شاعری، پرندهای خوشخوان، روانهی قفس شد، اما این بار نه به جرم شاعری – که البته به زعم صیادانی که به بندش کشیدند، جرم کمی هم نباید باشد – که به جرم پرستیدن خداوند، به گونهای که آنان معین نکردهاند و نمیپسندند! سالهاست که خدا تحت تملک آنان است و از آنِ همآنان!… و ما اینجا دوباره باید به قفس درافتادنها را به درد بنشینیم.
بیست روزی میشود که علیرضا روشن، شاعر، داستاننویس و مسئول صفحهی کتاب روزنامهی شرق، در بند امنیتی زندان اوین به سر میبرد و ممنوعالملاقات است. او به همراه نُه تن دیگر از دوستانش، توسط نیروهای لباس شخصی و بدون ارائهی هیچ دلیلی از سوی آنان بازداشت شد.
این طور که اینجا و آنجا بازگو میشود، ظاهراً علت بازداشت این افراد، عضویت در تحریریهی وبسایت “مجذوبان نور” بوده است که به انتشار خبرهای مربوط به درویشهای سلسلهی نعمتاللهی گنابادی اختصاص دارد و چندی پیش، اخباری با موضوع کشته شدن، مجروح شدن و بازداشت تعدادی از دراویش گنابادی در آن انتشار یافته بود.
sepideh.jodeyri@gmail.com
اشعاری از علیرضا روشن:
(۱)
از چشم تو که در بندی درویش
جهانی زندانی است و تو آزاد
حقیقت است این:
پرنده در آسمان تیرباران میشود
شاعر در قفس شاعرتر
(۲)
جای خون در رگ است
نه در شیشه
نه بر کف خیابان
(۳)
باد را از بند میترسانند
مرا از تنهایی
با تو
هیچ سلولی
انفرادی نیست
(۴)
ما شعر می گوییم
ما
که نمی توانیم زندگی کنیم
ما شعر می گوییم
(۵)
درِ زندان
گشوده شد
به استقبالِ اسیری دیگر.فولاد میشوم
اما
فرسوده نیز هم
علیرضا روشن به سال ۱۳۵۷ متولد شده و دارای مدرک کارشناسی ادبیات نمایشی است. روشن مجموعهی شعری به نام “کتاب نیست” دارد که در ایران به چاپ سوم رسیده و در عین حال، مجموعهای از سرودههایش نیز به زبان فرانسه منتشر شده است. ناشر فرانسوی برگردانِ شعرهای علیرضا روشن پس از بازداشت این شاعر، پتیشن و همچنین نامهای را در حمایت از او منتشر کرد.
روشن پیش از بازداشت شدناش، مسئول صفحهی کتاب روزنامهی شرق بود. او پیشتر در بسیاری از روزنامهها نظیر همشهری، فرهنگ آشتی و… قلم میزد. همچنین سالها پیش با مجلهی آدینه همکاری داشت. خانوادهی این شاعر مایلاند این موضوع حتماً بازگو شود که او هیچگاه فعالیت سیاسی نداشته و همواره به عنوان فعالی فرهنگی عمل کرده است.
و لب هایمان
کبوتر بچه گانِ چاهی
و کبوترها در صحن ها آرام می گرفتند
اما دریغ
که لاله ها
در خاک بی روح ما
تعلیم کشتار کردند
نه تدریس ظرافت …
لینک مطلب در صفحهی “وارتان سخن بگو”، فیسبوک
منابعی که در تهیهی این مطلب، استفاده شده است و به اهتمام خانم شبنم آذر، شاعر معاصر در اختیار ما قرار گرفت:
صفحهی “علیرضا روشن را آزاد کنید” در فیسبوک
پتیشنِ تهیه شده توسط ناشر فرانسویِ برگردانِ شعرهای علیرضا وشن، برای آزادیاش
متن نامهی ناشر فرانسوی دربارهی بازداشت علیرضا روشن
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر