سکوتم را میشکنم ... نه با حرف که با فریاد از شنیدن اراجیف ... خدایا جون هر کی دوست داری کمک !!!
من شابولی هستم ... نه دُوهتُرم ، نه دگتر!
اصلاً بذار بگم بی سواد م یا به عبارتی بی سواط!
اما خوب ، هر آدم ابلهی یه جو شعور و فهم داره ...
ننه و بابای بیچارۀ بچه ... دوازده ماه .... بلکه هم بیشتر بلا انقــطاع زور میزنن ،که این بچۀ فلک زده صداش در بیاد ... «ننه» یا «بابا» بِگه ... حالا توی این شلم شولبای مملکتی یه آدم جاپلوسی پیدا شده، یه سری چیزهایی را میگه به عبارتی چنان یاوهگوییهایی میکنه که بندۀ کمترین، شخصاً شاخ از سرم به در آمده ... به آسمان رفته و در سقف گرفتار گشته است.
همین انسان شریف که شرافتش چیزی در حد و حدود شرافت شریفینیا و دار و دستۀ ده نمکیِ خودمونه گویا جزء قهرمانان مسابقات دستمال اندازی کشور هم هست و هر دفعه، به مناسبت قهرمانی یه پُست و سِمت جدید میگیره.
ایشون دارندۀ سمت های زیر بودند :
· ریاست شورای فرهنگ عمومی استان قم
· ریاست ستاد احیاء امر به معروف و نهی از منكر همون استان
آمــــــا .... به تازگی به قول فوتبالی ها «هت تریک» کرده و تولیت حرم حضرت معصومه در قم را هم در دست خودش گرفته. البته با این شاهکار جدیدش یا به عبارتی شاه غزلی که تازگیها سروده در حد و حدود رکورد جهانی این رشته قدم برداشته که باید صبر کنیم و ببینیم آقا رأساً چه تصمیمی برای ایشون میگیره ... !
خدا آخر عاقبت همۀ ما را به خیر کنه.
داشتم این چند خط را می نوشتم یاد خاطرهای افتادم :
یه شهری درس میخوندیم ، یه آخوندی از قم میاومد و درس میداد به ما ... یه روز بچه ها براش روی تخته نوشتن:
مسافر شهر قُمی ... غریبی مثل خُدُمی ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر