
«شيخ عبدالله بن زايد آل نهيان» در يك جلسه پرسشو پاسخ در «شوراي ملي فدرال» مدعي شد «تصرف هر يك از سرزمينهاي عربي اشغال است».وزير خارجه امارات متحده ( استان جلفاوه سابق ايران ) روز سهشنبه در اظهاراتي گستاخانه حاكميت ايران بر جزاير سهگانه در خليج فارس را به اشغال مناطق عربي توسط رژيم صهيونيستي اسراييل تشبيه كرد.
به گزارش خبرگزاري فرانسه «شيخ عبدالله بن زايد آل نهيان» در يك جلسه پرسشو پاسخ در «شوراي ملي فدرال» مدعي شد «تصرف هر يك از سرزمينهاي عربي اشغال است».
او با اشاره به جزاير ايراني تنب بزرگ، تنب كوچك و ابوموسي گفت «ميان اشغال بلنديهاي جولان، جنوب لبنان، كرانه باختري يا غزه توسط اسراييل هيچ تفاوتي وجود ندارد، چنان كه اشغال، اشغال است...هيچ سرزمين عربي گرانبهاتر از ديگري نيست».
وزير خارجه امارات متحده ( استان جلفاوه سابق ايران )اظهار داشت «به عنوان يك اماراتي، طبيعي است كه من بايد بيشتر نسبت به بخش اشغال شده امارات متحده عربي حساس باشم تا ساير سرزمينهاي عربي. وگرنه، خود فريب خواهد بود».
اظهارات وزير خارجه مذكور در حالي است كه اگر بنا باشد تاريخچه كشور مذكور بررسي شود اين واقعيت آشكار مي شود كه اساساً كشور امارت خودش بخشي از خاك ايران بزرگ بوده است كه حالا جدا شده است و اينكه يك استان جدا شده خودش مدعي بخشي از خاك ايران شود به نظر مضحك ميرسد .
با اين حال شايد بد نباشد كه شيوخ حاكم بر امارات جنوبي ايران از صبر و تحمل مردم نجيب ايران بيش از اين سوء استفاده نكنند و مطمئن باشند در صورت تكرار چنين ادعاهاي واهي سيلي محكمي از مردم ايران خواهند خورد .
اما مروري بر ديدگاه كارشناسان در زمينه حاكميت ايران بر خليج فارس و سرزمين هاي اطراف آن خالي از لطف نيست :
از لحاظ تاريخي اولين ارتباطي كه جامع ايراني با اين پهنه آبي پيدا مي كنند دقيقاً به هفتصد قبل از ميلاد باز مي گردد و شايد بيشتر، در حقيقت وقتي است كه زمان دولت مادها فرورتيش موفق مي شود كه منطقه پارسوا، دولت انشان را جزء قلمرو خودش كند و به سواحل خليج فارس گسترش مي يابد بخصوص زمان سياكزارسُس كه همان هووخشتره است. وقتي ايراني ها موفق مي شوند امپراطوري مقتدر و ميليتاريستي آشور را از بين ببرند و سرزمين عاشور بين مادها و بابلي ها تقسيم مي شود؛ خليج فارس گريز ناپذير در قلمرو مادها قرار مي گيرد.
با تشكيل دولت امپراطوري هخامنشي (كه عنوان آن امپراطوري جهاني هخامنشي است) مسئله قلمرو و امنيتش به درياي سرخ، خليج عدن، و غيره تسري مي يابد حتي براي استمرار نظم امپراطوري و براي تسريع ارتباط با مصر- بين درياي سرخ و رود نيل – نياز به حفر آبراهه مي شود و يا فرض بفرمايد خشايارشاه براي تسهيل عمليات نظامي اش آن آبراهه را در شبه جزيره آتوس حفر مي كند. طبيعتاً خليج فارس به منظرة يك درياچه ايراني در چارچوب امپراطوري جهاني هخامنشي است.
در زمان اشكانيان، از آغاز سلطنت مهرداد اول- بعد از اين كه سلوكيان از صحنه خارج مي شوند- گسترة قلمروشان تمامي جنوبي خليج فارس، حتي عمان را در بر مي گرفت.
بدون ترديد اين استمرار را زماني ساسانيان هم شاهديم و خصوصاً اواسط قرن چهارم بعد از ميلاد كه شاپور دوم موفق شد نظم و امنيت را برقرار كند .
همزمان با انوشيروان رقيبش در امپراطوري روم، ژوستي نيان كه بزرگترين امپراطور روم شرقي بود و موفق شد براي مدتي روم غربي را هم ضميمه كند حتي گسترش فتوحات نظامي اش تا اسپانيا هم پيش رفت. در آن زمان راه ابريشم از داخل امپراطوري ساساني عبور مي كرد، انوشيروان براي تضعيف روميها سعي كرد حق ترانزيت ابريشم را بالا ببرد. ژوستي نيان براي خنثي كردن اين اقدام ايرانيان بر آن شد كه از طريق بحرپيمايان حبشي، راه ابريشم از طريق دريا منتقل بكند. ولي انوشيروان در واكنش به اين اقدام او سعي كرد از يك طرف جزيره سدان يا سرانديب (سريلانكا) و از طرفي يمن را تحت تصرف در آورد. البته ظاهراً به تحريك رومي ها، حبشي ها به يمن حمله كرده بودند و تا باب المندب را تحت كنترل خودشان درآورده بودند و «سيف ابن ذي يزن» از انوشيروان كمك خواست ايرانيها به عنوان كمك به يمانيها ، حبشي ها را شكست دادن و مستقر شدند؛ مرزبانان ايراني در اين منطقه مسئوليتي را احراز كردند.
در تعاملات دريايي آن تاريخ وقتي يك زاويه به سريلانكا مي رود و زاويه ديگر به يمن، حاكي از آن است كه خليج فارس گريز ناپذير يك درياچه صرف ايراني است .
در هر حال كساني كه بر فارس حكومت داشتند و پادشاهان محلي، بر تماميت خليج فارس در اين برهه، از زمان سلجوقيان تا ظهور پرتغالي ها, بر خليج فارس، حكومت داشتند.
با ظهور پرتغالي ها در اوايل قرن 16 م براي يك صد سال خليج فارس تحت سلطه پرتغاليها بود البته امراي هرمزي پا برجا مانده و قلمروشان هم كم و بيش حفظ شده بود ولي خراج گزار پرتغالي ها بودند.
مطامع اوليه ايرانيان در زمان شاه اسماعيل، به دليل مشكلاتي كه با آن روبرو بود در مرزهاي غربي و
شرقي به نتيجه نرسيد ولي در زمان شاه عباس، حاكميت ايران بر خليج فارس اعاده مي شود.
شاه عباس در سال 1602 م بحرين را از [اختيار] پرتغالي ها خارج مي كند و در سال 1612م «جلفاوه » كه امروزه امارات متحده است را اعاده حاكميت مي كند.
و تنها در1820 م بعد از گرفتن قشم و در محاصرة هرمز كه چند كشتي انگليسي به كمك گرفته مي شوند، هرمز تسخير مي شود . بنابراين بحرين در سال 1602 م و جلفاوه در 1612 م بدون دخالت انگلستان اعاده حاكميت مي شود. بنابراين در زمان صفويه حاكميت ايران بر خليج فارس مسلم است.
تا زمان نادر شاه، كه سقوط صفويه سبب مي شود كه عماني ها فعاليت راهزني دريايي و عدم نظم را در خليج فارس ايجاد بكنند. با ظهور نادر شاه اعاده حاكميت تمام و كمال مي شود و بر تمامي پهنه خليج فارس و حتي منطقه عمان( كه عماني ها از تضاد داخلي استفاده كرده بودند) به نوعي اعاده سلطة ايراني ها بود.
سلطه ايران در دوران كريم خان كم و بيش ادامه داشت و به موجب قراردادهايي كه با هلندي ها و انگليسي ها منعقد شد, ايران متعهد به برقراري امنيت در منطقه خليج فارس بود.
با ورود انگليسي ها در 1820 م, يعني ورود و حضور مستمر شان, به تدريج يك استراتژيي را اتخاذ مي كنند بنام استراتژي ايران زدايي، يعني بر آن مي شوند كه مباني اعمال حاكميت و نفوذ فرهنگي موثر ايران را تا آنجا كه امكان دارد، بي رنگ بكنند. در اين رابطه، از جمله اولين اقداماتي كه مي كنند جلوگيري از ايجاد يك نيروي دريايي سيستماتيك و مدرن(به صورت آن روزي كه در اروپا مطرح بود) به وسيله ايرانيان است چون در زمان نادرشاه با استفاده از التون و هلندي ها و خريدن كشتي برقرار شده بود. انگليسي ها بر آن شدند كه اجازه ندهند ايران نيروي دريايي فعالي داشته باشد و همواره اين نگراني را داشتند كه اگر ايران صاحب نيروي دريايي بشود اعاده كامل حاكميت و اعمال موثر حاكميت مي كند. بنابر اصل «ايران زدايي »برآن شدند، كه فرهنگ ايراني و زبان فارسي را بخصوص در مناطق جنوبي خليج فارس به تدريج بي رنگ كنند، به ويژه در بحرين كه مورد ادعاي ايران هم بود و جمعيتي از آن ايراني الاصل و متصل به تشيع هم بوده اند. و بنابراين سعي كردند كه مكتب يا مدرسه اي به زبان فارسي در آنجا داير نشود. حتي ارتباط بحريني ها با ايران در تاريخي كه هنوز پاسپورت در جهان و اروپا مطرح و اجباري نبود، تذكره براي بحريني ها درست كرده بودن كه اگر مي خواهند به ايران بروند بايد تذكره داشته باشند.
متاسفانه اين استراتژي فرهنگ زدايي فقط در اين منطقه هم نبود بلكه در تمام حوزه هاي فرهنگي ايراني دست به كار شدند تا مباني فرهنگي ايراني را از بين ببرند.
در هندوستان كه زبان فارسي، زبان درباري بود بخصوص از 1850م سعي شد به كلي زبان فارسي آن جايگاهش را از دست بدهد.
گذشته از بحرين, در افغانستان بعد از قرارداد پاريس مي بينيم كه تاريخ 2500 ساله خاصي براي افاغنه ساخته مي شود( افغانها مدعي بودند كه سه بار در طول تاريخ اشغال خارجي شدند: در زمان هخامنشيان، ساسانيان و صفويه). همين برنامه را تزارهاي روس در آسياي مركزي و قفقاز, و بعد كمونيستها داشتند.
نكته سوم اين كه اجازه ندادند ايران بر منطقه و جزاير ايراني اعمال حاكميت كند. حتي در مورد فانوسهاي دريايي كه در جزاير ايراني بود اين اجازه داده نمي شد كه خود ايراني ها آنها را اداره كنند. معتقد بودند اين، لطمه به سلطة بالامنازع بريتانيا وارد خواهد كرد. و فراتر از آن تحت عناوين مختلف مبارزه با راهزنان دريايي، مبارزه با تجارت برده، مبارزه با قاچاق اسلحه و ... بر آن بودند كه اين امور را در انحصار خاص خودشان نگه دارند. حتي در زمان رضاشاه ، ايراني ها در مذاكرات بريتانيا در مورد قرار داد امور خليج فارس كه تيمورتاش سرمذاكره كننده بود، وقتي ايران پيشنهاد كرد كه تنب بزرگ كه اشغال غير قانوني شده، به عنوان ديپورت قاچاقچيان براي جلوگيري از قاچاق به ايران سپرده شود نظر وزارت خارجه انگليس آن بود كه اگر ما بخواهيم ايران را مشاركت بدهيم به سلطه ما لطمه وارد مي شود.
بنابراين در طول قرن 19 انگليسي ها گذشته از تثبيت سلطه خودشان بر آن بودند كه استراتژي ايران زدايي را در پيش بگيرند. خط مشي ديگري كه در اين استراتژي مطرح شد, جزاير ايراني مانند قشم و هنگام را به نام امام يا سلاطين مسقط و عمان، فارسي را به نام كويت، و تنب ها و ابوموسي را همان طور كه مي دانيد به نام شارجه و راس الخيمه، ادعا كردند. در اين زمان آخرين تلاششان براي ايران زدايي علاوه بر ادعاي جزاير ايراني، تغيير نام خليج فارس بود، كه پرونده اي است يك برگي تحت عنوان پيشنهاد تغيير نام خليج فارس به خليج عربي(به سال 1938 م در ايودي آفيس و ركورد آفيس)
پهنه آبي كه 2500 سال در تعاملات تنگاتنگ جامعه ايراني بوده است، در حالي كه جوامعي كه در آن طرف خليج فارس ظاهر شدند، حياتشان از 200 تا 250 سال تجاوز نمي كند. آغاز مهاجرت آنها به منطقه خليج فارس مهاجرت اعراب «اتوبي» است كه يك شاخه به كويت رفتند به نام «آل صبا» و شاخه اي به بحرين رفتند و در اواخر قرن 18 يعني يكسال قبل از مرگ كريم خان در آنجا ظاهر شدند. اعراب «بني يال» و «ابوالفلاسه» كه هم زمان در دبي و ابوظبي مستقرشدند, در نيمه قرن 18 م از صحراي نجد وارد منطقه خليج فارس شدند. و به همين طريق «آل ثاني» و «آل سُحريان» و اعراب «بني كعب». تنها «قاسمي»ها هستند كه در موردشان اختلاف نظر وجود دارد، بعضي مي گويند جايگاه اولشان سيراف بوده كه در زلزله ويران شد و نظريه ديگر اين است كه از نجد آمدهاند(و خودشان هم به نظريه دوم معتقد هستند). «وهابيان» در آغاز قرن 19 موفق شدند كه قلمرو سرزميني شان را گسترش دهند و به سواحل خليج فارس برسند
بنابراين كساني كه از لحاظ هويت تاريخي، 2700 سال بطور مستمر در التفات تعاملات گستردهي خليج فارس ـ درياچهاي ايراني ـ بودهاند در طيف جاذبهي امنيتي اقتصادي و سياسي اين جامعه قرار داشتند و بعضي از آنها از 1970 م به بعد شكل گرفتهاند چنين ادعايي را مطرح مي كنند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر